|
|
فصل اول: در كثرت خصايص اميرالمؤمنين
اين است كه مى بينيم در طول تاريخ، هزاران كس درباره آن بزرگوار گفته اند و نوشته اند و آثار هنرى آفريده اند، ولى همگى به ناتوانى خود اعتراف كرده اند و هيچ كدام جز گوشه اى از شايستگى هاى آن امام عظيم را ننموده اند.
كارهاى بزرگى صورت گرفته ولى هنوز هم ميدان براى انجام كارهاى بزرگتر باز است و دنياى امروز كه تشنه حق و عدالت و در آرزوى پى ريزى شهرى ناكجاآباد است، بيش از هر زمان ديگرى نيازمند آگاهى هاى لازم در زمينه شخصيت امام وآشنايى با انديشه هاى تابناك آن بزرگوار است و بر شيعيان و رهروان راه اوست كه كارى كارستان كنند و چهره ملكوتى و آرمانهاى والاى او رابه جهان امروز بشناسانند و در اين راه از ابزار و وسايل ارتباطى شگفت آور روز بهره ببرند.
عشق به على عشق به همه خوبى هاست و محبت او مطمئن ترين راه تقرب به خدا و رسيدن به كمالات انسانى است و به همين جهت است كه پيامبر اسلام پيوسته و در هر فرصتى محبت على را توصيه مى كرد و امت اسلامى را به سوى او رهنمون مى شد و آثار و نتايج سودمند محبت آن يگانه را در دنيا و آخرت برمى شمرد واين تأكيد و تكرار نه از جهت علايق شخصى، بلكه به فرمان خداوند بود و رسول خدا مأمور رساندن اين پيام ها بود و حتى گاهى از ترس حرف مردم در رساندن برخى از اين پيام ها اندكى درنگ مى كرد وبلافاصله مورد خطاب الهى قرار مى گرفت و از او خواسته مى شد كه درنگ نكند، يك نمونه آن، آيه مربوط به غدير خم است كه خداوند به پيامبرش گوشزد مى كند كه اگر پيام الهى در مورد وصايت على را نرساند، گويا كه رسالت خود را ابلاغ نكرده است وسپس اطمينان مى دهد كه او را از مردم حفظ خواهد كرد.
علىّ بن ابى طالب(ع) ولىّ خدا و محبّ خدا و محبوب خدا بود،اين است كه مى بينيم در جاى جاى قرآن از على وفضيلت هاى او ياد شده است و با نگاهى به كتاب هاى تفسيرى وحديثى و كتاب هاى خاصى كه تحت عنوان «مناقب» نوشته شده، حضور گسترده على را در آيات قرانى به روشنى درمى يابيم و مى بينيم كه آيات بسيارى از قرآن كريم به وجود آن حضرت تفسير و تأويل شده است و اين تفسير و تأويل تنها از سوى دانشمندان شيعه نقل نشده بلكه دانشمندان اهل سنت نيز در اين كوى سبق برده اند و روايات مربوط به اين مطلب را به طور گسترده و با اسناد فراوان و با عشق و علاقه ذكر كرده اند و گاهى در اين باره كتاب هاى مستقلى نوشته اند و آيات مربوط به اميرالمؤمنين را گردآورى كرده اند و اين، علاوه بر كتاب هاى بسيارى است كه تحت عنوان «مناقب» تأليف نموده اند و در آنها فصل مشبعى را راجع به آيات مربوط به على آورده اند.
از جمله كتاب هايى كه به طور مستقل در خصوص آيات نازل شده درباره على (ع) از طرف علماى اهل سنت تأليف شده است، مى توان از كتاب هاى زير ياد كرد:
ـ ما اُنزل من القرآن فى اميرالمؤمنين ;
تأليف: ابوالحسن احمدبن محمدبن ميمون قزوينى ;
ـ ما نزل من القرآن فى اميرالمؤمنين ;
تأليف ابوالفرج اصفهانى (علىّ بن الحسين) متوفى سال 356 ;
ـ ما انزل من القرآن فى على ;
تأليف: حسين بن حكم بن مسلم حبرى متوفى سال 286 ;
ـ ما نزل من القرآن فى على ـ يا ـ المنتزع من القرآن العزيز فى مناقب مولانا اميرالمؤمنين ;
تأليف: ابونعيم اصفهانى (احمدبن عبدالله بن اسحاق) متوفى سال 430 ;
ـ ما نزل من القران فى على ـ يا ـ نزول القرآن فى شأن اميرالمؤمنين ;
تأليف: ابوبكر محمدبن مؤمن شيرازى از علماى قرن چهارم ;
ـ ما نزل من القرآن فى على ;
تأليف: ابوالحامد مظفربن ابى بكراحمد حنفى رازى آقسرائى متوفى 631 ;
ـ ما نزل من القرآن فى على ;
تأليف: عبدالعزيز بن يحيى بن احمد جلودى متوفى سال 332;(1)
ـ الآيات النازلة فى اهل البيت ;
تأليف: ابومحمد ابن فحّام حسن بن محمد مقرى شافعى متوفى سال 458 ;
ـ ابانة ما فى التنزيل من مناقب آل الرسول ;
تأليف: احمدبن حسن بن على، ابوالعباس طوسى متوفى سال 384 ;(1)
ـ مانزل من القرآن فى اميرالمؤمنين ;
تأليف: ابوبكر بن مردويه ;
ـ مانزل من القرآن فى على ;
تأليف: هارون بن عمر بن عبدالعزيز مجاشعى (2)
ـ شواهد التنزيل لقواعد التفضيل (كتاب حاضر).
در ميان اين كتاب ها، كتاب شواهد التنزيل تأليف حافظ كبير ابوالقاسم عبيدالله بن عبدالله بن احمد معروف به حاكم حسكانى نيشابورى از علماى قرن پنجم هجرى(زنده در سال 470) كه درباره اهل بيت پيامبر عموما و اميرالمؤمنين خصوصا تأليف شده است، نظم و ترتيب جالبى دارد وهمه روايات آن با ذكر سند است و گاهى براى يك حديث چندين سند آورده است. در اين كتاب 210 آيه را به ترتيب سوره هاى قرآن آورده و در ذيل هر كدام رواياتى را از مشايخ خود نقل كرده است، مجموع اين روايات كه در تفسير آن آيات آمده بيش از 1200 روايت است.
مؤلف كتاب ابوالقاسم حاكم حسكانى از محدثان و حافظان بزرگ اهل سنت و اهل نيشابور بود و به گفته شاگردش عبدالغافر او پيرو مذهب ابوحنيفه بود(3) شرح حال او در بسيارى از كتب تراجم آمده است، از جمله ذهبى او را ضمن طبقه 14 محدثان آورده و از او به عنوان شيخ متقن كه عنايت تمامى به علم حديث داشت
2-درباره سه كتاب اخير، رجوع شود به: معجم ما كتب عن الرسول و اهل البيت تأليف عبدالجبار رفاعى ج 6 ص 311 به بعد
3-عبدالغافربن اسماعيل، تاريخ نيسابور (المنتخب من السياق) ص 464
ياد كرده است.(1)
كتاب شواهد التنزيل با تحقيق و تعليقات سودمند محقق مفضال شيخ محمد باقر محمودى در بيروت در يك مجلد و در ايران در دو مجلد به اضافه يك جلد فهرست چاپ شده و نگارنده سالهاست كه با آن مأنوس است و در تفسيرى كه به نام «تفسير كوثر» در دست تأليف دارد، در آيات مربوط به ولايت از آن بهره جسته است.
مدت ها بود كه با خود مى انديشيدم كه اين كتاب را به فارسى ترجمه كنم و آن را به هموطنانى كه شيفته اميرالمؤمنين هستند، تقديم كنم ولى به اين كار موفق نمى شدم، با اعلام سال جارى به عنوان سال اميرالمؤمنين، اين فكر در من تقويت شد و علاقه بيشترى به ترجمه اين كتاب پيدا كردم; ولى در عين حال كار نوشتن تفسير مرا از آن باز مى داشت تا اينكه روزى در اين باره به قرآن تفأل كردم و اين آيه در بالاى صفحه سمت راست قرآن قرار داشت:
وَ هُدُوا اِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا اِلى صِراطِ الْحَميدِ (2)
«و به سوى سخن پاكيزه هدايت شدند و به سوى راه خداوند شايسته ستايش هدايت شدند.»
گويا كه قرآن با من سخن مى گفت و مرا به اين كار تشويق مى كرد، ترديدها از ميان رفت و ديگر درنگ روا نبود، براى انجام اين كار مدتى نوشتن تفسير را متوقف كردم و به ترجمه كتاب پرداختم.
شيوه ما در ترجمه اين كتاب چنين بود كه سندهاى روايات را نياورديم چون براى عموم سودى نداشت و اهل تحقيق هم در صورت نياز به متن عربى مراجعه مى كنند، همچنين رواياتى را كه متن آنها تكرارى بود ولى با سندهاى ديگر هم نقل
2- سوره حج، آيه 24.
شده بود; نياورديم و به يكى از آنها بسنده كرديم ولى تذكر داديم كه اين روايت با سندهاى ديگر هم نقل شده است; البته اگر ميان آن روايات تفاوت هاى مهمى بود همه را آورديم. همچنين پاورقى هاى محقق محترم آقاى محمودى را به همان دليلى كه در بالا گفتيم، ترجمه نكرديم و فقط در مواردى با استفاده از اين پاورقى ها برخى از روايات متن را، در پاورقى به كتاب هاى ديگر نيز ارجاع داديم. ضمناً براى تتميم فايده، متن عربى روايات را هم آورديم. البته در شماره آيات و گاهى در متن آيات اشتباهاتى بود كه تصحيح كرديم.
اميد است كه رهروان راه آن امام بزرگوار اين اثر را مورد توجه قرار دهند و با مطالعه آن بر نورانيت دل هاى خود بيفزايند و از تماشاى سيماى تابناك امام على در آيينه قرآن لذت ببرند.
قم ـ
يعقوب جعفرى
19 آبان 1379
12 شعبان 1421
بسم الله الرحمن الرحيم
سپاس خداوندى را كه هر كدام از اولياى خود را كه بخواهد با انواع كرامت ها گرامى مى دارد و او را با افزونى در مقام و منزلت و بالا بردن درجه ها، نعمت مى بخشد و بهترين درودها و صلوات بر پيامبر برگزيده او و خاندانش باد.
خبر داد مرا شيخ بزرگوار علىّ بن حمزة بن رشكى كه عمرش طولانى باد، گفت: خبر داد مرا پسر مصنف وهب الله بن على حسكانى حذاء، گفت: امام حاكم حسكانى كه خدا از او راضى باشد مى گويد:
اما بعد، برخى از كسانى كه رياست بر عوام پيدا كرده اند و از اصحاب «ابن كرام»(1) هستند، در اين روزها در مجلس خود نشسته و گروه بسيارى گرد او جمع شده اند و او با عيبجويى درباره نقيب و سرپرست علويان، آن گروه را گمراه مى سازد و تا جايى غلوّ كرده و در پايين آوردن مقام پدران او پيش رفته كه گفته است: هيچ يك از مفسران نگفته اند كه سوره «هل اتى على الانسان» و نه چيز ديگرى از قرآن درباره على و اهل بيت او نازل شده است.
من جرئت او را نكوهيدم و دروغ و بهتان او را بزرگ شمردم و منتظر شدم كه از علما و بزرگان كسى پاسخگوى او باشد ولى كارى صورت نگرفت جز از طرف قاضى امام عماد الاسلام ابوالعلا صاعدبن محمد (قدس روحه) كه فقط برخى از خواص خود را كه در آن مجلس حاضر شده بودند، مورد عتاب قرار داده و از اين
كار زشت چشم پوشى كرده است، با اينكه مدعى بود كه به امر به معروف و نهى از منكر اهتمام خاصى دارد. اين بود كه بر خود لازم ديدم كه اين شبهه را از ياران دفع كنم و به همين جهت به گردآورى اين كتاب مبادرت نمودم و در آن همه آياتى را كه گفته شده در حق اهل بيت نازل گشته و يا درباره آنان تفسير گرديده و يا بر آنان حمل شده است، آوردم و از نقد اسانيد روايات اعراض كردم و اين به جهت انبوهى و فراوانى آن بود و از باب تهوّر نبود و آن را «شواهد التنزيل لقواعد التفضيل» ناميدم و خدا ما را بس است و او توفيق دهنده و نگهبان خوبى است.
پيش از آوردن آياتى كه درباره اين خاندان نازل شده است، چند فصل را كه ارتباط تنگاتنگى با مطالب كتاب دارد ذكر مى كنيم:
به نقل از سخن پيشينيان از جمله عبدالله بن عباس دانشمند امت رضى الله عنه كه ابوالطفيل ما را از آن خبر داده است:
1 ـ عن ابن عباس قال: لقد كانت لعلىّ بن ابى طالب عليه السلام ثمانية عشر منقبه لو لم يكن له إلاّ واحدة منهنّ لنجا بها. و قال جدّي ـ رحمه الله ـ لقد كان علىّ بن ابى طالب ثمانية عشر منقبة لو لم يكن إلاّ واحدة لنجا بها، ولقد كانت له ثلاثة عشر منقبة لم تكن لأحد من هذه الأمة.
ابن عباس گفت: براى علىّ بن ابى طالب(ع) هيجده منقبت وجود دارد كه اگر فقط يكى از آنها بود به وسيله آن نجات پيدا مى كرد. و جدّ من رحمه الله گفت: براى علىّ بن ابى طالب(ع) هيجده منقبت وجود دارد كه اگر فقط يكى از آنها بود به وسيله آن نجات پيدا مى كرد و براى او سيزده منقبت است كه هيچ يك از اين امت آنها را نداشت.(1)
2 ـ عن مجاهد و عبدالله بن شدّاد قالا: ذكر علىّ عند ابن عباس فقال: لقد كانت لعلىّ ثمانية، عشر منقبة، و أنّ خمساً منها لو لم يكن له إِلاّ واحدة منها كان نجا بها، و إِنّ ثلاثة عشر منها ما كانت لأحد في هذه الأمّة.
مجاهد و عبدالله بن شداد گفتند: نزد عبدالله بن عباس سخن از على به ميان آمد او گفت: علىّ بن ابى طالب(ع) هيجده منقبت دارد كه پنج تا از آنها به گونه اى است كه اگر جز يكى از آنها نبود به وسيله آن نجات مى يافت و سيزده تاى آن در هيچ يك از اين امت وجود ندارد.
3 ـ عن ابن عباس قال: لقد كان لعلىّ ثمانية عشرة منقبة لو كان واحدة منها لرجل من هذه الأمة لنجا بها، ولقد كانت له اثنا عشر منقبة ما كانت لأحد من هذه الأمّة.
ابن عباس گفت: براى علىّ بن ابى طالب(ع) هيجده منقبت بود كه اگر يكى از آنها براى كسى از اين امت بود به وسيله آن نجات مى يافت و دوازده منقبت براى او بود كه هيچ يك از اين امت آن را نداشت.
سخن مجاهد بن جبر از بزرگان تابعين و مفسرين درباره او:
4 ـ قال مجاهد: إِنّ لعلىّ عليه السلام سبعين منقبة ما كانت لأحد من أصحاب النبىّ صلى الله عليه وسلم مثلها و ما من شيء من مناقبهم إلاّ وقد شركهم فيها.
مجاهد گفت: براى على(ع) هفتاد منقبت بود كه هيچ يك از اصحاب پيامبر(ص) مانند آنها را نداشت و آنان هيچ منقبتى نداشتند مگر اينكه على با آنان شريك بود.
سخن سليمان بن طرخان تيمى عابد از زهاد تابعين درباره وى:
5 ـ محمّد بن المعتمر، عن أبيه عن جدّه قال كان لعلىّ بن ابى طالب عشرون و مائة منقبة لم يشترك معه فيها أحد من أصحاب محمد صلى الله عليه و آله وسلم وقد اشترك في مناقب الناس.
محمد بن معمتر از جدش نقل مى كند كه گفت: براى علىّ بن ابى طالب(ع) يكصدوبيست منقبت بود كه كسى از اصحاب محمد(ص) با او در آنها شركت نداشت ولى او در مناقب مردم شركت داشت.(1)
سخن بعضى از صحابه در تفضيل على(ع):
6 ـ عن أبي الطفيل: عن بعض أصحاب النبي صلى الله عليه وآله وسلم قال لقد سبق لعلىّ بن ابى طالب عليه السلام من المناقب ما لو أن واحدة منها قسمت بين الخلق وَسِعَتْهم خيراً.
ابوالطفيل از بعضى از اصحاب پيامبر نقل مى كند كه گفت:براى علىّ بن ابى طالب (ع) منقبت هايى فراهم شده كه اگر يكى از آنها را ميان مردم تقسيم كنند، از لحاظ نيكى همه را در بر مى گيرد.(2)
سخن احمد بن حنبل بغدادى پيشواى اهل حديث:
7 ـ عن محمد بن منصور قال: سمعت أحمد بن حنبل يقول ما جاء لأحد من أصحاب رسول الله من الفضائل أكثر ممّا لعلىّ بن ابى طالب.
محمد بن منصور گفت از احمد بن حنبل شنيدم كه گفت: براى هيچ يك از اصحاب پيامبر خدا(ص) فضايلى بيشتر از آنچه براى علىّ بن ابى طالب آمده ، نقل نشده است.(3)
8 ـ همين مضمون با سند ديگرى هم نقل شده است.
9 ـ حمدان الوراق يقول: سمعت أحمد بن حنبل يقول: ما روي لأحد من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم من الفضائل الصحاح ما روي لعلىّ بن ابى طالب.
2- اين حديث را ابن عسا كر از ابوالطفيل نقل كرده: تاريخ دمشق ج 3 ص 82.
3- اين سخن را حاكم نيز از ابن حنبل نقل كرده: المستدرك ج 3، ص 107.
حمدان وراق گفت: از احمد بن حنبل شنيدم كه گفت: براى هيچ يك از اصحاب پيامبر خدا(ص) از فضائل صحيح آنچه براى علىّ بن ابى طالب(ع) روايت شده، نقل نشده است.
اين روايت را يزيد بن هارون از فطر نيز نقل كرده است.
10 ـ قال ابوالطفيل: كان بعض أصحاب النبي صلى الله عليه وسلم يقول: لقد كان لعلىّ بن ابى طالب عليه السلام من السوابق ما لو أن سابقة منها قسمت بين الخلائق لأوسعتهم خيراً.
ابوالطفيل گفت: بعضى از اصحاب پيامبر(ص) مى گفت: براى علىّ بن ابى طالب (ع) سابقه هايى بود كه اگر يكى از آنها را ميان مردم تقسيم مى كردند، از لحاظ خير همه آنها را فرا مى گرفت.
اين روايت را محمد بن عيسى نيز از فطر نقل كرده و نام آن صحابى را هم بيان كرده است:
11 ـ عن ابن عباس قال: لقد سبقت لعلىّ من السوابق ما لو أنّ واحدةً منها قسمت بين جميع الخلائق لأوسعتهم خيراً.
ابن عباس گفت: براى علىّ بن ابى طالب سابقه هايى بود كه اگر يكى از آنها ميان خلايق تقسيم مى شد همه آنها را خير فرامى گرفت.
سخن عبدالله بن عمر بن خطاب در تفضيل على(ع)
12 ـ خلف بن خليفة قال: سمعت أبا هارون العبدى قال: كنت جالساً مع ابن عمر، إِذ جاء نافع بن الأزرق فقال: والله إِني لأبغض علياً. قال: أبغضك الله تبغض رجلاً سابقة من سوابقه خير من الدنيا و ما فيها.
خلف بن خليفه گفت: از ابو هارون عبدى شنيدم گفت: با ابن عمر نشسته بودم كه نافع بن ازرق آمد و گفت: به خدا قسم كه على را دشمن مى دارم، او گفت: خدا تو را دشمن بدارد، كسى را دشمن مى دارى كه فضيلتى از فضايل او از دنيا و آنچه در آن است بهتر است.
سخن عكرمه غلام ابن عباس در تفضيل على(ع)
13 ـ عن عكرمة عن ابن عباس قال: ما في القرآن آية: (الذين آمنوا و عملوا الصالحات) إلاّ و علي أميرها و شريفها، و ما من أصحاب محمّد رجل إلاّ وقد عاتبه الله و ما ذكر عليّاً إلاّ بخير.
ثم قال عكرمة: إني لأعلم أنّ لعلي منقبة لو حدّثت بها لنفذت أقطار السماوات و الأرض. أو قال: الأرض.
عكرمه از ابن عباس نقل مى كند كه گفت: در قرآن آيه اى به اين تعبير «الذين آمنوا و عملوا الصالحات = كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند» وجود ندارد مگر اينكه على امير آن و شريف آن است و از اصحاب محمد(ص) كسى نيست مگر اينكه خداوند او را مورد عتاب قرار داده اما على را جز به نيكى ياد نكرده است.(1)
آنگاه عكرمه مى گويد: همانا من مى دانم كه براى على منقبتى است كه اگر آن را حديث كنم از اطراف آسمانها و زمين نفوذ مى كند. يا گفت: زمين.
سخن غلام عايشه در تفضيل على(ع)
14 ـ عبدالرحمان قاضي الري قال: قلت لأبي عبدالرحمان ـ مكاتب كان لعائشة ـ: حدّثنا بمناقب علي. قال: ما أحدّثك و هي أكثر من أن تحصى.
عبدالله بن عبدالرحمان قاضى رى گفت: به ابو عبدالرحمان غلام عايشه گفتم: از مناقب على به من حديث كن، گفت: چه حديث كنم در حالى كه آن بيشتر از آن است كه شمارش شود.
حديث مزبور در مسند مالك بن حريرث از مسند كبير نيز نقل شده است.
15 ـ عن أبي عبدالرحمان السلمي قال: ما رأيت أحداً كان أقرأ للقرآن من علي.
قال عاصم: و كان أبوعبدالرحمان قد قرأ على علىّ عليه السلام.
ابوعبدالرحمان سلمى گفت: كسى را نديدم كه از على قارى تر بر قرآن باشد. عاصم مى گويد: ابوعبدالرحمان قرآن را نزد على قرائت كرده بود.
16 ـ عن ابن عباس قال: دعا عبدالرحمان بن عوف نفراً من أصحاب رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم فحضرت الصلاة فقدّموا علىّ بن ابى طالب لأنه كان أقرأهم.
ابن عباس گفت: عبدالرحمان بن عوف، جمعى از اصحاب رسول خدا(ص) را دعوت كرد پس وقت نماز رسيد، علىّ بن ابى طالب(ع) را پيشاپيش خود قرار دادند; چون او از همه آنها قارى تر بود.
17 ـ عن أبي عبدالرحمان السلمي قال: ما رأيت أحداً أقرأ من علي عليه السلام.
ابو عبدالرحمان سلمى گفت: كسى را قارى تر از على(ع) نديدم.
18 ـ يحيى بن آدم قال: قلت لأبي بكربن عيّاش: يقولون أنّ علياً لم يقرأ القرآن!! قال: أبطل من قال هذا.
يحيى بن آدم گفت: به ابوبكر بن عياش گفتم: مى گويند كه على قرآن نمى خواند! گفت: هركس چنين گفته سخن باطل گفته است.