تفسير سوره يوسف
از قعر چاه تا قصر شاه
يعقوب جعفرى
انتظار اينكه همه رويدادها و حوادث تاريخى به
طور مشروح در قرآن ذكر شده باشد توقّع بى جائى است; چرا كه قرآن يك كتاب تاريخ نيست
بلكه قرآن كتابى است كه از هر چيزى در طريق وصول به هدفهاى تربيتى خود استفاده مى
كند و طبيعى است كه «تاريخ» نيز به عنوان يك وسيله خوب مورد توجّه قرار گرفته و از
آن به صورت ابزارى در جهت رسيدن به آن هدفها بهره مى گيرد.
در قرآن نمونه هاى تاريخى فراوانى به چشم مى خورد، امّا در همه آنها هدف خاصّى
دنبال مى شود و در ضمن آنها مبادى حركت تاريخ ـ به عنوان سنن ـ مطرح مى گردد. بعضى
از وقايع تاريخى به صورت اجمال و با اشاره اى گذرا بيان شده است وبعضى ديگر به طول
مفصّل و مشروح مرود بحث قرار گرفته است و اين مى رساند كه منظور قرآن تاريخ نگارى
نيست بلكه به آن قسمت از رويدادها توجّه دارد كه به هدفهاى تربيتى قرآن كمك كند.
تاريخ در قرآن جنبه سرگرمى و تفنّن ندارد بلكه آن قسمت از وقايع تاريخى انتخاب
مى شود كه انسان را به تفكّر وتدبّر وادار و عطش او را در جستجوى حقّ بيشتر مى كند
و خلاصه اى از تجربيات ارزنده بشر را در اختيار او قرار مى دهد.
به همين جهت مى بينيم قرآن كريم در بيان قصّه هاى تاريخى روش خاصى دارد كه با روش
كتابهاى قصه و تاريخ متفاوت است.
گاهى قصه اى به طور مشروع و مفصل ذكر مى شود مانند داستان حضرت موسى (ع) كه از قبل
از ولادت او شروع مى شود و به طور
مشروح ادامه مى يابد و گاهى هم قصه به طور خلاصه
ودر جملات كوتاهى بيان مى شود مانند قصه زكريا و ايوب و يونس و إدريس. بعضى از
قصه ها هم از نظر تفصيل در حد متوسطى قرار گرفته است مانند قصه آدم و نوح و مريم.
شروع قصه هاى نيز با يكديگر فرق دارد. گاهى قصه از زمان ولادت قهرمان داستان و حتى
از پيش از ولادت وى آغاز مى شود مانند قصه موسى و عيسى و مريم و گاهى از دوران
جوانى قهرمان داستان شروع مى شود مانند قصه ابراهيم و گاهى قصه را از دوران ميان
سالى و حتى پيرى قهرمان داستان آغاز مى كند مانند قصه نوح و شعيب و صالح و لوط.
على (ع) با بينش خاصى كه دارد وتاريخ را بصورت ابزارى در جهت شناخت سنتهاى الهى
مطرح مى كند در باره اين حقيقت مى فرمايد
و في القرآن نباء ما قبلكم و خبر ما بعدكم و حكم مابينكم(1)
در قرآن اخبار پيشينيان وآيندگان و حكم مسائلى كه ميان شماست،
آمده است.
استفاده از تاريخ در واقع عينيت دادن به معرفتهاى عقلى و تجسم
بخشيدن به ذهنيت هاى انسانى است و شخص با استفاده از آزمونهاى مكرّر تاريخ به نتيجه
هايى مى رسد كه قابل مقايسه با نتيجه هايى است كه در آزمايشگاه هاى علوم تجربى بدست
مى آيد.
عبرّت آموزى وپندگيرى از تاريخ كه متون مذهبى و نوشته هاى
علماى اخلاق مورد تأكيد قرار گرفته است گوياى اين واقعيت است كه انسان
1 - نهج البلاغة، حكمت: 313.
لقد كان في قصصهم عبرة لاولى الألباب (2).
همانا در داستان آنان «عبرتى» براى خردمندان است.
در اينجا اين مطلب را هم اضافه كنيم كه درست است قرآن به
محتواى قصه آن هم به خاطر هدفهاى معنوى توجه دارد امّا در عين حال قصه را در قالب
زيباترين شكل ممكن و با تكنيك خاص داستان نويسى بيان مى كند و به سبب همين ارتباط
عميق ميان شكل و محتوى است كه مى توانيم بگوييم داستانهاى قرآن يك معجزه مزدوج
است(3).
1 - مفردات راغب، مادّه عبر.
2 - سوره يوسف آيه 111.
3 - براى آشنايى با زيبائى هاى قصه هاى قرآن رجوع شود به: سيد قطب، التصوير الفنى
في القرآن.
1 - كافى ج5 ص 516.
1 - مجمع البيان ج 5 ص 315.
2 - همان.
تفسير سوره يوسف
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
الر تِلْكَ آياتُ
الْكِتابِ الْمُبينِ
(1
)
اِنّآ أَنْزَلْناهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا
لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (2
)
نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ
الْقَصَصِ بِمآ أَوْحَيْنآ اِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ وَ اِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِه
لَمِنَ الْغافِلينَ(3)
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر.
الف، لام، را. اين آيه هاى كتاب روشنگر است (1) همانا ما آن را قرآنى عربى
فرستاديم، باشد كه انديشه كنيد (2) ما بر تو زيباترين داستان را با اين قرآن كه به
تو وحى كرديم، بازگو مى كنيم و همانا تو پيش از آن از غافلان بودى(3)
لغت واعراب
1
ـ «تلك» اشاره به آيات اين سوره و يا مجموع قرآن است.
2 ـ «المبين» صفت براى «الكتاب» است و به معناى روشنگر و
بيان كننده مى باشد.
3 ـ «قرآنا» يا بدل از ضمير «انزلناه» و يا حال از آن است
و يا براى ايجاد زمينه براى آوردن حال «عربيا» است.
4 ـ «عربيا» حال از «قرآنا» است و «عربى» هم به زبان عربى
و هم به كسى كه زبان او عربى است گفته مى شود.
5 ـ «احسن» مفعول به «نقصّ» است.
6 ـ «القصص» قصه گويى، با فتحه قاف
مصدر است و اگر قاف
مكسور باشد جمع قصه مى شود. اصل قصه به معناى
پيروى كردن است و چون قصه گو سخن را پى درپى و پشت سر هم مى گويد، به كار او قصه
مى گويند. «احسن القصص» اشاره به قصه يوسف است كه در همين سوره آمده است و احتمال
اينكه صفت براى كل قرآن باشد نيز بعيد نيست مانند: احسن الحديث.
7 ـ «با» در «بما اوحينا» براى سببيت است.
8 ـ «ان» در «و ان كنت» مخفف از
ثقيله و براى تأكيد مطلب است و لذا در خبر آن لام آمده است.
تفسير آيات
* آيات (1 ـ 2) بسم
الله الرحمن الرحيم. الر. تلك آيات ... : آغاز سوره مانند سوره هاى ديگر با نام
خداوند رحمان و رحيم است و پس از آن سه حرف الف و لام و راء قرار دارد كه از حروف
مقطعه قرآن است و درباره آنها توضيحاتى داريم كه در پى مى آيد:
در اول بيست و نه سوره از سوره هاى
قرآن حروفى ذكر شده كه به آن «حروف مقطعه» گفته مى شود. مجموع حروفى كه در اول اين
بيست و نه سوره آمده با حذف مكررات چهارده حرف است. حروف مقطعه گاهى يك حرفى است
مانند ق و ن در اول سوره هاى قاف و قلم و گاهى دو حرفى است مانند طه و يس در اول
سوره هاى طه و يس و گاهى سه
حرفى است مانند الم در اول سوره بقره و آل عمران
و گاهى چهار حرفى است مانند المر و المص در اول سوره رعد و اعراف و گاهى پنج حرفى
است مانند كهيعص و حمعسق در اول سوره مريم و شورى.
اكنون بايد ديد كه هدف از ذكر اين حروف در اول بعضى از
سوره هاى قرآن چيست؟ و آيا اين حروف معانى خاصى دارند و يا راز ورمزى است ميان خدا
و پيامبر و كسى جز پيامبر و كسانى كه پيامبر به آنها ياد داده، از معانى آن آگاه
نيست.
درباره حروف مقطعه مطالب گوناگونى گفته شده گاهى آنها را
نامهاى سوره دانسته اند وگاهى آنها را نام خدا معرفى كرده اند و مطالب ديگر. به نظر
مى رسد كه ميان اين حروف و سوره هايى كه در اول آنها واقع شده اند تناسبى هست و
مثلا مشابهتهايى ميان سوره هايى كه با طس و يا حم و يا الم شروع مى شود وجود دارد و
به طورى كه گفته مى شود طبق تحقيقى كه به وسيله كامپيوتر انجام گرفته در هر سوره اى
كه اين حروف در اول آن قرار گرفته آن حرفها بيشتر از حرفهاى ديگر در آن سوره تكرار
شده است مثلا در سوره بقره و هر سوره اى كه با الم شروع شد الف و پس از آن لام و پس
از آن ميم بيشتر از همه حروف تكرار شده و در سوره ق حرف قاف از همه حروف بيشتر
تكرار شده است اگر اين تحقيق درست باشد، به خوبى روشن مى شود كه تناسب ويژه اى ميان
حروف مقطعه و سوره وجود دارد.
حال مى گوييم با رعايت همان تناسب،
خداوند در اول بعضى از سوره ها حروفى را به صورت تقطيع شده آورده كه معناى خاصى
ندارد
و هدف از آن جلب توجه خواننده و يا شنونده به آيات آن سوره است و
مى توانيم اين حروف را نوعى حروف تنبيه بدانيم كه در زبان عربى نظير دارد مانند هاء
تنبيه كه در اول «هذا» آمده است و اساساً در تمام زبانها در هنگام محاوره، گوينده
براى جلب توجه مخاطب خود گاهى صدايى را در مى آورد كه هيچ معناى خاصى ندارد و فقط
هدف از آن ايجاد آمادگى براى شنيدن است.
مى توان گفت كه حروف مقطعه در عين حال كه براى جلب توجه
شنونده است هدف ديگرى را هم تعقيب مى كند و آن اينكه به مردم گوشزد مى كند كه آيات
قرآن از همين حروف كه در دسترس همگان است تشكيل يافته و در عين حال در حدى از اعجاز
است كه هيچكس نمى تواند سوره اى مانند آن بسازد. به عبارت ديگر، مواد و عناصر تشكيل
دهنده آيات قرآنى همين الفبا است كه در اختيار همه قرار دارد ولى از تركيب همين
الفبا جملاتى ساخته شده كه ساختن مانند آن از قدرت بشر خارج است.
اين مطلب درست به اين مى ماند كه تمام عناصر و مواد تشكيل
دهنده يك موجود زنده، در طبيعت موجود است اما انسان نمى تواند با تركيب همين مواد و
مخلوط كردن ميان آنها يك موجود زنده بسازد. حال قرآن نيز مانند آن موجود زنده است
كه مواد عناصر تشكيل دهنده آن در اختيار انسان است ولى از ساختن سوره اى مانند
سوره هاى قرآن عاجز و ناتوان مى باشد.
چيزى كه اين نظر را درباره حروف
مقطعه تأييد مى كند اين است كه
در سوره هايى كه با حروف مقطعه شروع شده است در
بيشتر موارد بلافاصله پس از حروف مقطعه سخن از قرآن و نزول آن به ميان مى آيد.
مانند الم ذلك الكتاب لاريب فيه(بقره /2) المص كتاب انزل اليك (اعراف/ 1) الر كتاب
احكمت آياته (هود/ 1) طسم تلك آيات الكتاب المبين (قصص/ 2).
همچنين در چند روايت كه از ائمه معصومين عليهم السلام نقل
شده، حروف مقطعه قرآن به همين نحو تفسير شده است البته اگر صدور اين روايات از ائمه
قطعى بود ما ترديدى در آن نداشتيم اما چون صدور اين روايات قطعى نيست ما آنها را به
عنوان مؤيد همين نظريه ذكر مى كنيم.
عن على بن الحسين (ع) قال الله تعالى: الم ذلك الكتاب اى
يا محمد هذا الكتاب الذى انزلته اليك هوالحروف المقطعة التى منها الف و لام و ميم و
هو بلغتكم و حروف هجائكم فاتوا بمثله ان كنتم صادقين(1)
امام سجاد فرمود: خداوند مى فرمايد (الم ذلك الكتاب، يعنى
اى محمد اين كتابى كه بر تونازل كرده ام از همين حروف مقطعه اى است كه از جمله آنها
الف و لام و ميم است اى مردم اين به لغت شما و حروف تهجى شماست پس اگر راست
مى گوييد مانند آن را بياوريد.
عن على بن موسى الرضا (ع) قال: ان الله تبارك و تعالى
انزل هذاالقرآن بهذه الحروف التى يتداولها جميع العرب ثم قال : قل لئن
1 - البرهان ج 1 ص 54.
1 - بحار الانوار ج 2 ص
318.
2 - تفسير البرهان ج 2 ص 3.
3 - البرهان ج 2 ص 3.
قرآنى است و اينكه قرآن
به زبان عربى نازل شده است. مى فرمايد: اين، آياتِ كتاب روشنگر است. اين جمله يا
اشاره به آيات همين سوره است كه در آن قصه يوسف آمده و يا اشاره به مجموع قرآن است
و در هر دو صورت خاصيت روشنگرى قرآن را بيان مى كند.
صفت ديگرى كه در اينجا براى قرآن ذكر شده، عربى بودن است،
مى فرمايد: ما قرآن را به زبان عربى فرستاديم تا شما بينديشيد; چون مردم مكه عرب
زبان بودند و اگر قرآن به زبانهاى ديگرى مانند عبرى يا سريانى نازل مى شد، آنان به
درستى آن را نمى فهميدند ولذا به زبان عربى نازل شد تا براى آنان قابل فهم باشد.
البته اسلام يك دين جهانى است و اختصاص به عربها ندارد ولى به هر حال بايد قرآن به
يكى از زبانهاى دنيا نازل مى شد وبهتر و كارآمدتر اين بود كه به زبان همان قومى
نازل شود كه پيامبر اسلام(ص) از آنها بود و بايد دعوت خود را از آنان شروع مى كرد،
از اين رو قرآن به زبان عربى نازل شد تا مخاطبان آن بتوانند در آن انديشه كنند و
لذا در اين آيه مى فرمايد: قرآن را به زبان عربى نازل كرديم باشد كه شما در آن
بينديشيد. ضمناً زبان عربى زبان گسترده و پرواژه اى است و قابليت آن را دارد كه
هرگونه مفهومى را برساند و به طورى كه زبان شناسان اظهار مى دارند كمتر زبانى از
چنين قابليتى برخوردار است.
در عين حال كه قرآن به زبان عربى
نازل شده است، در برخى از آيات قرآنى واژه هاى غير عربى كه از زبانهاى ديگر مانند
فارسى و عبرى و يونانى و قبطى وارد عربى شده،نيز ديده مى شود مانند:
استبرق،سجّيل، اباريق،
ارائك، تنّور، حوب، رسّ، سجّين، سرادق، سكر، سينا، فردوس، قراطيس،
قسوره،قنطار،كافور، مرجان، مشكاة، و مانند آنها. كسانى در اين باره كتابهاى مستقلى
نوشته اند مانند سيوطى كه كتابى تحت عنوان «المهذب فيما وقع فى القرآن من معرب»
نوشته و تاج الدين سبكى كه قصيده اى در اين باره دارد.
بدون شك اشتمال قرآن بر واژه هاى
غير عربى، در عربى بودن قرآن اشكالى به وجود نمى آورد چون نوع كلمات قرآن و شيوه آن
عربى است و اين مقدار در عربى بودن يك سخن كافى است.
مطلب ديگر اينكه، در
اين آيات از قصه يوسف و يعقوب كه دو تن از پيامبران الهى بودند، به عنوان «احسن
القصص» ياد كرده وآن را زيباترين داستان معرفى نموده است و اين اشاره به قصه هاى
ديگرى است كه در قرآن آمده است. توجه كنيم كه قصه هاى قرآن كه نوعا مربوط به
پيامبران خدا و شرح مبارزات و روشنگريهاى آنان است، همگى زيبا ومفيد و عبرت آموز
است ولى داستان يوسف زيباتر و شيرين تر است.
قرآن كريم قصه هاى پيامبران را نه
براى سرگرمى بلكه به خاطر هدفهاى تربيتى مطرح مى كند تا روحيه پيامبر اسلام ومؤمنان
را بالا ببرد وآنها مطمئن باشند كه جبهه حق هميشه پيروزاست و اساسا نام و ياد
پيامران مايه دلگرمى و نشاط است.
در اينجا ذكر اين مطلب
را سودمند مى دانيم كه در قرآن كريم نامهاى مبارك بيست و پنج تن از پيامبران خدا
آمده و بعضى از آنها بارها تكرار گرديده و داستان زندگى آنها گاهى با تفصيل و گاهى
به طور خلاصه بيان شده است و اين در حالى است كه طبق بعضى از روايات، خداوند در طول
تاريخ، براى هدايت بشر يكصدوبيست و چهار هزار پيامبر فرستاده است.
البته در خود قرآن تذكر داده شده كه پيامبران خدا منحصر
در آنچه كه در قرآن آمده نيست بلكه پيامبرانى هم هستند كه داستان آنها در قرآن
نيامده است:
ورسلا قد قصصنا عليك من قبل ورسلا لم نقصصهم عليك
(نساء/164)
و پيامبرانى كه از پيش داستان آنها را بر تو گفته ايم و
پيامبرانى كه داستان آنها را بر تو نگفته ايم.
ما وظيفه داريم كه به همه پيامبران احترام كنيم و به آنها
ايمان بياوريم و در اصل نبوت ميان آنها فرقى نگذاريم و بدانيم كه همه آنها سفيران
خدا در زمين و تبليغ كنندگان احكام دين بودند و خط فكرى واحدى داشتند:
قولوا آمنّا بالله و ما انزل الينا
و ما انزل الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و ما اوتى موسى و عيسى
و ما اوتى النبيّون من ربهم لانفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون (بقره/136)
بگو ايمان آورديم به
خدا و به آنچه كه بر ما نازل شده و آنچه كه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و
اسباط و موسى و عيسى و همه پيامبران از جانب پروردگارشان نازل شده است ميان هيچ يك
از آنها جدايى نمى اندازيم و ما بر او تسليم هستيم.
باوجود اينكه ما بايد به همه پيامبران ايمان داشته باشيم
بايد بدانيم كه همه آنها از لحاظ رتبه و مقام يكسان نيستند بلكه بعضى از آنها بر
بعضى ديگر فضيلت و برترى دارند و پيامبر اسلام برتر از همه آنهاست:
تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض (بقره/253)
اين پيامبران بعضى شان را بر بعضى ديگر برترى داديم.
اكنون بر سر آنيم كه پيامبرانى را كه نامهاى آنها در قرآن
كريم آمده است برشماريم. اين پيامبران بدون رعايت هيچ گونه ترتيبى عبارتند از:
1 ـ آدم كه نام او بيست و پنچ بار در قرآن آمده;
2 ـ ادريس كه نام او دوبار در قرآن آمده;
3 ـ نوح كه نام او چهل و پنج بار در قرآن آمده;
4 ـ هود كه نام او ده بار در قرآن آمده;
5 ـ صالح كه نام او يازده بار در قرآن آمده;
6 ـ ابراهيم كه نام او شصت و نه بار در قرآن آمده;
7 ـ لوط كه نام او بيست و هفت بار
در قرآن آمده;
8 ـ اسماعيل كه نام او
دوازده بار در قرآن آمده;
9 ـ اسحاق كه نام او هفده بار در قرآن آمده;
10 ـ يعقوب كه نام او شانزده بار در قرآن آمده;
11 ـ يوسف كه نام او بيست و هفت بار در قرآن آمده;
12 ـ شعيب كه نام او يازده بار در قرآن آمده;
13 ـ ايوب كه نام او چهار بار در قرآن آمده;
14 ـ ذوالكفل كه نام او دوبار در قرآن آمده;
15 ـ موسى كه نام او صد وسى و شش بار در قرآن آمده;
16 ـ هارون كه نام او بيست بار در قرآن آمده;
17 ـ داود كه نام او شانزده بار در قرآن آمده;
18 ـ سليمان كه نام او هفده بار در قرآن آمده;
19 ـ الياس كه نام او سه بار در قرآن آمده;
20 ـ اليسع كه نام او دوبار در قرآن آمده;
21 ـ يونس كه نام او چهاربار در قرآن آمده;
22 ـ زكريا كه نام او هفت بار در قرآن آمده;
23 ـ يحيى كه نام او پنج بار در قرآن آمده;
24 ـ عيسى كه نام او بيست و پنج بار در قرآن آمده;
25 ـ محمد كه نام او چهار بار در قرآن آمده به اضافه
اينكه يك بار هم به صورت «احمد» آمده است.
در ميان اين پيامبران پنج نفر
اولوالعزم بودند و رسالت جهانى
داشتند كه عبارت بودند از: نوح، ابراهيم، موسى،
عيسى و محمد(ص) وبقيه آنها در منطقه خاصى و يا براى قوم معينى مبعوث
شده بودند.(برمى گرديم به داستان يوسف)
اِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبيهِ يآ أَبَتِ اِنّى رَأَيْتُ أَحَدَ
عَشَرَ كَوْكَبًا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لى ساجِدينَ
(4
) قالَ يا بُنَىَّ لا تَقْصُصْ
رُؤْياكَ عَلى اِخْوَتِكَ فَيَكيدُوا لَكَ كَيْدًا اِنَّ الشَّيْطانَ لِلاْنِْسانِ
عَدُوٌّ مُبينٌ (5
) وَ كَذلِكَ
يَجْتَبيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ الْأَحاديثِ وَ يُتِمُّ
نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلى آلِ يَعْقُوبَ كَمآ أَتَمَّها عَلى أَبَوَيْكَ مِنْ
قَبْلُ اِبْراهيمَ وَ اِسْحاقَ اِنَّ رَبَّكَ عَليمٌ حَكيمٌ
(6
)
هنگامى كه يوسف به پدرش گفت: اى پدر
من، من در خواب ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در حال سجده كردن بر من
هستند(4) گفت: اى پسرك من! خواب خود را بر برادرانت بازگو مكن كه به تو حيله اى
مى كنند، همانا شيطان بر انسان دشمنى آشكار است(5) و اين چنين پروردگارت تو را
برمى گزيند و از تعبير خوابها به تو مى آموزد و نعمت خود را بر تو و بر خاندان
يعقوب به پايان مى برد،همانگونه كه آن را پيشتر بر پدرانت ابراهيم و اسحاق به پايان
برده است. همانا پروردگار تو داناى فرزانه است(6)
لغت واعراب
1
ـ «يوسف» نام يكى از فرزندان يعقوب. اين كلمه عبرى است و نبايد براى آن اشتقاق عربى
درست كرد همانگونه كه بعضى ها آن را مشتق از اسف دانسته اند اساسا وزن يُفْعُل در
عربى وجود ندارد. بنابراين، اين كلمه بخاطر علميت و عجميت غير منصرف است.
2 ـ «ابت» در اصل «ابى» با ياء متكلم بوده، ياء آن تبديل
به تاء شد و كسره ياء به آن انتقال يافت. شايد علت اين تبديل، ايجاد مشابهت ميان
كلمه ابى با كلماتى مانند اخت، بنت، عمه و خالة است كه همگى در خويشاوندان به كار
مى رود و در آخر آنها تاء وجود دارد. به گفته زمخشرى اين تاء براى تانيث لفظ اب است
هر چند كه اب مذكر است و اين كار در كلام عربى نظايرى دارد مانند شاة و حمامة.
3 ـ «رايت» از رؤيا به معناى خواب ديدن است و اينكه اين
فعل دو بار آمده براى تأكيد است و يا دومى جواب سؤال مقدر است به اين بيان كه يوسف
مى گويد: من يازده ستاره و خورشيد و ماه را درخواب ديدم، گويا از او سؤال مى شود كه
آنها را چگونه ديدى و او مى گويد: ديدم كه در حال سجده بر من بودند.
4 ـ «ساجدين» جمع براى اولى العقل است; چون كار ستارگان و
خورشيد و ماه از كارهايى بود كه از عقلا سر مى زند.
5 ـ «فيكيدوا لك» بر تو حيله
مى كنند، بر تو بدانديشى مى كنند. واژه كيد به خودى خود متعدى مى شود و اينكه در
اينجا با لام متعدى شده
براى تأكيد در تخويف است.
6 ـ «يجتبيك» تو را برمى گزيند.از اجتباء به معناى گزينش
است.
7 ـ «تأويل» برگردانيدن مطلب به معناى واقعى آن و در
اينجا به مفهوم تعبير كردن آمده است.
8 ـ «احاديث» در اينجا به معناى تصورات انسان است كه
بيشتر در خواب نمود دارد و «تأويل احاديث» يعنى تعبير رؤياها و خوابها. ضمناً اين
واژه جمع حديث نيست چون فعيل به افاعيل جمع بسته نمى شود، حال بايد بگوييم يا جمع
احدوثه و يا اسم جمع براى حديث است.
9 ـ «آل» خاندان، اهل بيت. اين واژه دلالت بر مجد و عظمت
و شرافت خاندان دارد.
10 ـ «من قبل» با حذف مضاف اليه، به تقدير من قبلك يا من
قبل هذا.
11 ـ «ابراهيم و اسحاق» يا عطف
بيان و يا بدل از «ابويك» و يا منصوب به تقدير «اعنى» هستند.
تفسير آيات
* آيات (4 ـ 5) اذ قال
يوسف لابيه يا ابت انى رأيت ... : با اين آيات قصه يوسف آغاز مى شود، شروع قصه از
آنجاست كه يوسف به پدرش يعقوب گفت: اى پدر در خواب ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و
ماه
در برابر من سجده
مى كنند. البته منظور از سجده در اينجا همان تعظيم كردن است. يعقوب كه از تعبير
خواب آگاهى داشت، اين خواب را به عنوان يك رؤياى صادقه دليلى بر آينده درخشان يوسف
يافت و از آنجا كه مى دانست برادران يوسف نيز از تعبير خواب آگاهى دارند، به يوسف
سفارش كرد كه خواب خود را به برادرانش تعريف نكند; چون آنها از آينده درخشان يوسف
باخبر مى شوند و از روى حسد و بدانديشى، درباره يوسف توطئه چينى مى كنند و زندگى او
را به خطر مى اندازند. البته برادران يوسف افراد با ايمان و موحدى بودند اگر چه
دچار وسوسه شيطانى شدند و لغزيدند و اينكه برخى آنها را همان اسباط مى دانند، درست
به نظر نمى رسد چون اسباط معروف، پس از موسى بودند.
يعقوب كه اين سفارش را كرد، اضافه نمود كه شيطان براى
انسان دشمنى آشكار است، يعنى در مواردى كه زمينه حسد فراهم باشد، شيطان انسان را
وسوسه مى كند و او را به انجام كارهاى ناشايست وادار مى سازد چون شيطان دشمن ديرينه
انسان است و از هر طريقى كه بتواند انسان را به ارتكاب گناه وامى دارد و سعى مى كند
كه ميان فرزندان آدم فتنه و آشوب برپا نمايد.
خواب يوسف سرآغاز قصه او و تعبير و
عينيت يافتن همين خواب، پايان قصه اوست و در اواخر همين سوره خواهيم ديد كه پدر و
مادر و يازده برادر او در برابر عظمت او به سجده افتادند و خوابى را كه يوسف چهل
سال پيش از آن ديده بود تعبير شد.
* آيه (6) و كذلك
يجتبيك ربّك و يعلّمك من تأويل الاحاديث ... : پس از سفارشى كه يعقوب درباره پنهان
كردن خواب به يوسف كرد، چند مطلب را از اين خواب استخراج نمود: يكى اينكه خداوند او
را برمى گزيند و او به مقامى مى رسد كه بنده برگزيده خداوند مى شود و شايد هم اين
گزينش اشاره به مقامى باشد كه يوسف در مصر پيدا كرد و عزيز مصر شد. دوم اينكه
خداوند به او تعبير خواب ياد مى دهد. منظور از «تأويل الاحاديث» همان تعبير
خوابهاست، چون «تأويل» در چندمورد كه در اين سوره آمده به معناى تعبير است و احاديث
هم به چيزهاى تازه گفته مى شود و در اينجا منظور همان خوابهاست كه همواره براى
انسان تازگى دارد و به طورى كه خواهيم ديد يوسف چندين خواب را تعبير كرد و درست
درآمد و او به تعبير خواب مشهور شد.
سومين مطلبى كه يعقوب از خواب يوسف استخراج كرد اين بود
كه گفت خداوند نعمت خود را بر تو و خاندان يعقوب تمام خواهد كرد، يعنى بالاترين
نعمت را به تو و اين خاندان خواهد داد همانگونه كه همين نعمت را پيش از اين به
پدران تو ابراهيم و اسحاق داده است. منظور از اين نعمت بزرگ همان نعمت نبوت است كه
خداوند آن را پيشتر به ابراهيم و اسحاق داده بود و اينك يوسف نيز شايستگى آن را
يافته بود و خدا به يوسف و خاندان يعقوب نبوت را عطا نمود.
البته نبوت در نسل يوسف قرار نگرفت
ولى در خاندان يعقوب ادامه
يافت.
چند روايت
1 - عن ابى جعفر(ع)
قال: تأويل هذه الرؤيا انه سيملك مصر و يدخل عليه ابواه و اخوته، اما الشمس فامّ
يوسف راحيل و امّا القمر يعقوب و امّا الاحد عشر كوكبا فاخوته فلمّا دخلوا عليه
سجدوا شكرا لله وحده حين نظروا اليه و كان السجود لله تعالى.(1)
امام باقر(ع) فرمود: تأويل اين خواب چنين است كه به زودى
يوسف در مصر به سلطنت مى رسد و مادر و برادرانش بر او وارد مى شوند .اما آفتاب همان
مادر يوسف، راحيل است و اما ماه يعقوب است و يازده ستاره برادرانش هستند .پس چون بر
او وارد شدند و او را ديدند از باب سپاسگزارى بر خداى يگانه سجده كردند و سجده براى
خدا بود.
2 ـ عن ابى عبدالله(ع) قال: الرؤيا على ثلاثة وجوه: بشارة
من الله للمؤمن و تحذير من الشيطان و اضغاث احلام.(2)
امام صادق(ع) فرمود: رؤيا بر سه قسم است: مژده اى از سوى
خداوند بر مؤمن و تهديدى از شيطان و خوابهاى پريشان.
لَقَدْ كانَ فى يُوسُفَ وَ اِخْوَتِه آياتٌ لِلسّآئِلينَ
(7
) اِذْ قالُوا
1 - تفسير قمى ج1 ص 167.
2 - مجمع البيان ج5 ص 359.
لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ
أَحَبُّ اِلى أَبينا مِنّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ اِنَّ أَبانا لَفى ضَلال مُبين
(8
)
اُقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ
أَرْضًا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِه قَوْمًا صالِحينَ
(9
)
قالَ قآئِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا
يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فى غَيابَةِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيّارَةِ اِنْ
كُنْتُمْ فاعِلينَ (10
)
همانا در يوسف و برادرانش نشانه هايى
براى پرسش كنندگان است (7) هنگامى كه گفتند: همانا يوسف و برادرش نزد پدرمان از ما
محبوب ترند در حالى كه ما گروهى نيرومند هستيم، همانا پدر ما در گمراهى آشكار
است(8) يوسف را بكشيد و يا او را به سرزمينى بيفكنيد تا توجه پدرتان تنها به شما
باشد و پس از آن گروهى شايسته و صالح باشيد(9) گوينده اى از آنها گفت: يوسف را
نكشيد بلكه او را در تاريكى چاه بيفكنيد تا بعضى از قافله ها او را برگيرند، اگر
اهل كار هستيد(10)
لغت واعراب
1
ـ «للسائلين» براى پرسندگان، براى پژوهندگان و هر كسى كه اهل تحقيق باشد.
2 ـ «لام» در «ليوسف» براى ابتدا است و افاده تأكيد
مى كند.
3 ـ «احبّ» اگر با «الى» متعدى شود
به محبت كردن شخصى كه بعد از «الى» آمده دلالت دارد و اگر با لام متعدى شود به محبت
كردن
شخصى كه قبل از لام آمده
دلالت مى كند مثلا وقتى مى گوييم: زيد احبّ الىّ من عمرو معنايش اين است كه من زيد
را بيشتر از عمرو دوست دارم ولى اگر بگوييم زيد احبّ لى من عمرو معنايش اين است كه
زيد مرا از عمرو بيشتر دوست دارد.
4 ـ «واو» در «و نحن» براى حال است.
5 ـ «عصبة» گروه نيرومند، گروهى كه افراد آن كمك
يكديگرند. به ده نفر يا بيشتر تا چهل نفر گفته مى شود. اصل آن از تعصب است كه گويا
اين افراد نسبت به يكديگر تعصب دارند و يااز عصابه است كه به معناى كلاه است كه دور
سر را مى گيرد گويا اين افراد دور هدف واحدى را گرفته اند.
6 ـ «يخل» خالى بماند، مختص شود. اين فعل به اين حهت كه
در جواب امر واقع شده مجزوم است و «تكونوا» هم عطف بر آن است.
7 ـ «غيابت» تاريكى، نهانگاه. از غيب مشتق شده كه دلالت
بر پنهانى دارد. اين كلمه بر وزن فعاله و مصدر است و در رسم الخط مصحف تاء آن به
صورت كشيده نوشته مى شود.
8 ـ «الجبّ» چاه. منظور از «غيابت الجبّ» بن چاه و يا
قسمتهاى تاريك چاه است كه در ته آن كنده مى شود.
9 ـ «يلتقطه» او را برگيرد. التقاط به معناى برداشتن چيزى
از راه است و لقطه و لقيط هم از آن مشتق شده است.
10 ـ «السيّاره» كاروان، قافله،
گروهى كه در حال سير هستند.
تفسير آيات
* آيه (7) لقد كان فى
يوسف و اخوته آيات ... : اكنون كه داستان يوسف و برادرانش را به تفصيل شرح مى دهد،
اشعار مى دارد كه در داستان يوسف و برادران او نشانه ها و عبرتهايى براى پرسندگان و
اهل تحقيق است.
منظور از «سائلان» پرسندگان خاصى نيست بلكه منظور از آن
هر كسى است كه از قصه يوسف و برادران بپرسد و خواهان اطلاعات درستى درباره آنها
باشد. اگر كسى چنين پرسشى داشته باشد و دنبال پژوهش و تحقيق در اين زمينه باشد و در
اين داستان درست بينديشد، عبرتها و نشانه هايى از قدرت پروردگار را در اين داستان
مى يابد و قدرت خدا را مى بينند كه چگونه موجودى را كه به ظاهر ضعيف بود و در قعر
چاه قرار داشت، به مقام بالايى رسانيد و او را عزيز مصر كرد و چگونه او را از كيد
همسر عزيز مصر نجات داد و چگونه او را به پيامبرى برگزيد و چگونه همان برادران را
كه خود را نيرومند مى دانستند در برابر قدرت يوسف ذليل كرد و عبرتهايى از اين قبيل.
يعقوب دوازده فرزند داشت كه هر چند
نفر آنها از يك مادر بودند. به گفته زمخشرى نامهاى آنان بدين قرار بود: يهودا،
روبيل، شمعون، لاوى، ربالون، يشجر، دان، نفتالى، جاد، آشر، يوسف و بنيامين كه اين
دو
نفر اخير از يك مادر بودند.
* آيات (8 ـ 10) اذ
قالوا ليوسف احبّ الى ابينا منّا ... : برادران يوسف احساس مى كردند كه يوسف و
بنيامين و بخصوص يوسف مورد علاقه و محبت بيشتر يعقوب است و پدر، آن دو را از ديگران
بيشتر دوست مى دارد. آنها اين مطلب را ميان خود مطرح كردند و به يكديگر گفتند: يوسف
و برادرش بنيامين نزد پدر محبوب تر از ما هستند در حالى كه ما افراد نيرومند و
پرتوانى هستيم و بيشتر از آنها به پدر خدمت مى كنيم و سود مى رسانيم. آنها پدر را
پيش خود مورد سرزنش قرار دادند و گفتند او در يك گمراهى آشكار است.
البته منظور آنها از گمراهى پدر، گمراهى در امر دين نبود;
چون آنها به نبوت پدرشان ايمان داشتند بلكه منظور آنها اين بود كه پدر در تشخيص
مصالح دنيوى اشتباه مى كند. او نبايد ميان فرزندان تبعيض قائل شود و خدمات آنان را
ناديده بگيرد.
آنان در اين قضاوت اشتباه مى كردند
چون محبت بيشتر يعقوب به يوسف و بنيامين، از اين جهت بود كه آنان خردسال بودند و
طبيعى است كه هر پدرى به فرزند خردسال خود ابراز محبت بيشترى مى كند، چون او در
موقعيتى است كه بيشتر به محبت و نوازش احتياج دارد. از اين گذشته محبت قلبى در دست
انسان نيست و تبعيض ناروا اين است كه انسان ميان فرزندانش از نظر امكانات تفاوت
قائل بشود وگرنه اظهار محبت بيشتر به فرزند خردسال تبعيض حساب نمى شود.
به هر حال، پيدايش اين
احساس در برادران يوسف كه پدر، او را بيشتر از ديگران دوست دارد، آتش كينه و حسد را
در درون آنان شعلهور كرد و به او رشك بردند و تصميم گرفتند كه او را از سر راه
بردارند و به دنبال نقشه مناسبى بودند كه نظر خود را عملى سازند. آنها با خود
مى گفتند: يوسف را بكشيد و يا او را به سرزمينى دور دست بيفكنيد تا توجه پدر از او
قطع شود و تنها به سوى شما ميل كند.
برادران يوسف مى دانستند كه چنين كارى گناه بزرگى است
ولذا براى توجيه خود گفتند: اين نقشه را عملى كنيد و پس از آنكه از شرّ يوسف راحت
شديد به سوى خدا توبه كنيد و پس از آن افراد صالح و شايسته اى باشيد! اين همان
ترفند هميشگى شيطان است كه به هنگام وسوسه افراد مؤمن آن را به كار مى گيرد و به
آنان تلقين مى كند كه اين گناه را بكنيد سپس با توبه كردن، آثار آن را از ميان
ببريد و مردمان خوبى باشيد.
يكى از برادران يوسف كه يهودا نام داشت، پيشنهاد قتل يا
تبعيد يوسف را رد كرد و گفت: يوسف را نكشيد بلكه اگر حتما بايد كارى بكنيد، بهتر
است كه او را در قعر چاه و در تاريكى آن قرار بدهيد تا بعضى از كاروانيانى كه از
كنار چاه عبور مى كنند او را پيدا كنند و با خود ببرند.
چنين مى نمايد كه يهودا خوش قلب تر
از برادران ديگر بود و اساسا به توطئه بر ضد يوسف عقيده نداشت، ولى چون مجبور بود
برادران را همراهى كند، گفت: اگر مى خواهيد كارى درباره يوسف انجام گيرد،
چنين كنيد.
پيشنهاد يهودا در عين حال كه يوسف را از پدر جدا مى كرد،
آسيب بدنى براى يوسف نداشت چون قرار شد كه او را به آرامى در تاريكى چاه يعنى در
محلى قرار بدهند كه در نزديكى قعر چاه براى گذاشتن برخى از ابزار و آلات و يا
استراحت مقنّى آماده مى كنند و نزد او نانى هم بگذارند تا كاروانيانى كه از آن چاه
آب مى كشند، او را نجات دهند و با خود ببرند. معلوم مى شود كه اين چاه يك چاه معينى
بود و بر سر راه عبور كاروانيان بود. گفته شده كه اين چاه سه فرسخ با خانه يعقوب
فاصله داشت.
قالُوا يآ أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنّا عَلى يُوسُفَ وَ
اِنّا لَهُ لَناصِحُونَ (11
) أَرْسِلْهُ مَعَنا
غَدًا يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ
(12
) قالَ اِنّى لَيَحْزُنُنى
أَنْ تَذْهَبُوا بِه وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ
غافِلُونَ (13
) قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ
الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ اِنّآ اِذًا لَخاسِرُونَ
(14
)
گفتند: اى پدر تو را چه شده كه درباره
يوسف بر ما اطمينان نمى كنى در حالى كه ما همواره خيرخواه او هستيم(11) فردا او را
با ما بفرست تا (در صحرا) غذا بخورد و بازى كند همانا ما نگهبان او هستيم(12) گفت:
اينكه او را ببريد مرا اندوهگين مى كند و مى ترسم در حالى كه شما از او بى خبريد،
او را گرگ بخورد (13) گفتند: اگر گرگ او را بخورد در حالى كه ما گروهى
نيرومند
هستيم، در اين صورت ما از زيانكاران خواهيم بود(14)
لغت واعراب
1
ـ «لاتأمنّا» اطمينان نمى كنى بر ما. اين جمله براى نفى است نه نهى و اصل آن
«تأمننا» است و دو نون در هم ادغام شده و در بعضى از قرائتها با تفكيك و يا اشمام
خوانده شده است.
2 ـ «ناصحون» خيرخواهان، پندگويان.
3 ـ «يرتع» غذا و ميوه بخورد. اصل آن از رتع به معناى
فراوانى ميوه و گياه است و نوعا در چريدن حيوانات استعمال مى شود و در مورد انسان
هم اگر از ميوه هاى صحرا تغذيه كند استعمال مى شود.
4 ـ «يرتع و يلعب»
چهارده نوع قرائت دارد كه مشهورترين آنها همان است كه در مصاحف موجود نوشته شده
است.
5 ـ «ان تذهبوا» در حكم مصدر و فاعل «ليحزننى» مى باشد و
تقدير آن چنين است: ليخزننى ذهابكم به.
6 ـ «الذئب» با همزه و با تخفيف
آن، گرگ. و اصل آن از ذئوبه است كه به معناى وزيدن تند باد است و چون گرگ مانند باد
بر سر شكار خود مى رسد به او «ذئب» گفتند.
تفسير آيات
* آيات (11 ـ 12)
قالوا يا ابانا مالك لا تأمنّا ... : برادران يوسف به اتفاق آراء تصميم گرفتند يوسف
را به چاه بيندازند. از اين رو نزد پدر آمدند و از او خواستند كه اجازه دهد آنان
يوسف را همراه خود به صحرا ببرند. يعقوب در آغاز چنين اجازه اى نداد آنان ناراحت
شدند و گفتند: اى پدر چرا به ما اطمينان نمى كنى در حالى كه ما خيرخواه او هستيم؟
او را همراه ما به صحرا بفرست تا هم از ميوه هاى صحرا بخورد و هم بازى كند كه ما
نگهبان او هستيم.
معلوم مى شود كه يعقوب به خاطر شدت علاقه اى كه به يوسف
داشت هيچ وقت او را از خود جدا نمى كرد و از اينكه او با برادرانش به صحرا برود
نگران بود و بيم آن داشت كه آسيبى به او برسد. اين بود كه در پاسخ برادران يوسف
گفت: اينكه او را با خود ببريد مرا اندوهگين مى كند و مى ترسم كه شما از او غافل
باشيد و گرگ او را بخورد. اين سخن يعقوب شايد از آن جهت بود كه در سرزمين كنعان گرگ
زياد بود و خطر حمله گرگ هميشه وجود داشت و شايد هم دغدغه خاطر يعقوب از بدانديشى
برادران يوسف بود و مسأله گرگ را بهانه اى براى ممانعت از رفتن يوسف قرارمى داد.
برادران يوسف گفتند: ما گروه نيرومندى هستيم اگر با اين
حال گرگ او را بخورد، ما از زيانكاران خواهيم بود، يعنى با قدرت و توانى كه داريم
هرگز امكان آن وجود ندارد كه گرگ او را بخورد.
گفته شده است كه اين سخن يعقوب در
واقع تلقين حجت بر آنان
شد و آنان آموختند كه پس از به چاه انداختن
يوسف، چه عذرى پيش يعقوب آورند و خواهيم ديد كه آنها پس از مراجعت از صحرا به يعقوب
گفتند كه يوسف را گرگ خورد. اين است كه در روايتها آمده است كه هرگز نبايد به شخص
دروغگو تلقين دروغ كرد اگرچه در قالب پند و اندرز باشد.
فَلَمّا ذَهَبُوا بِه وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فى
غَيابَةِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنآ اِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ
هُمْ لا يَشْعُرُونَ (15
) وَ جآءُوا أَباهُمْ
عِشآءً يَبْكُونَ (16
) قالُوا يآ أَبانآ
اِنّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ
الذِّئْبُ وَ مآ أَنْتَ بِمُؤْمِن لَنا وَ لَوْ كُنّا صادِقينَ
(17
) وَ جآءُوا عَلى قَميصِه
بِدَم كَذِب قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَميلٌ وَ
اللّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ (18
)
و چون او را بردند و هم سخن شدند كه
او را در تاريكى چاه قرار بدهند (چنين كردند) و ما به او وحى كرديم كه تو آنان را
از اين كارشان آگاه خواهى ساخت در حالى كه آگاه نباشند(15) و شبانگاه نزد پدرشان
آمدند در حالى كه گريه مى كردند(16) گفتند: اى پدر ما رفتيم تا مسابقه بدهيم و يوسف
را نزد اثاث خود رها كرديم پس گرگ او را خورد و تو سخن ما را باور نخواهى كرد اگرچه
راستگو باشيم(17) و بر پيراهن او خونى دروغين آوردند. گفت: بلكه نفس شما كارى را
براى شما زينت
داد، پس صبرى نيكو (بايد) و خداوند است كه درباره آنچه شما بيان
مى كنيد مددكار است(18)
لغت واعراب
1
ـ «فلمّا ذهبوا» جمله شرطيه است و خبر آن به جهت معلوم بودن حذف شده به تقدير:
«فعلوا ذلك» يا «جعلوه فيها» و يا جمله اى شبيه آنها. و يا بگوييم خبر آن «و
اوحينا» است و واو در آن زايده مى باشد و اين در قرآن و كلام عرب نظاير بسيارى دارد
مانند: «فلمّا اسلما و تلّه» و «حتّى اذا جاؤها و فتحت»
2 ـ «اجمعوا» هم سخن شدند، هم داستان شدند، به طور جمعى
اراده كردند.
3 ـ «لتنبّئنّهم» به آنان خبرخواهى داد. مفرد مخاطب از
مضارع باب تفعيل از ماده «نبأ» است كه به اوّل آن لام تأكيد و به آخر آن ضمير وارد
شده است.
4 ـ «وهم لايشعرون» حال از «لتنبّئنّهم» مى باشد.
5 ـ «نستبق» مسابقه مى داديم. با اينكه از باب افتعال است
معناى بين الاثنينى مى دهد و به معناى نتسابق مى باشد.
6 ـ «على قميصه» حال از «دم» است و
محل آن نصب است و تقديم حال مجرور برخود آن جايز است; اگرچه بعضى ها آن را جايز
نمى دانند و «على قميصه» را ظرف براى «دم» مى دانند.
7 ـ «كَذِب» مصدر است
و اينكه صفت واقع شده از باب مبالغه است مانند: زيد عدل و يا به تقدير «ذى» و يا به
معناى «مكذوب» است.
8 ـ «سوّلت» زينت داده، آسان كرده.
9 ـ «امرا» مفعول «سوّلت».
10 ـ «فصبر جميل» صفت و موصوف يا
خبر مبتداى محذوف است به تقدير: امرى صبر جميل و يا مبتدا براى خبر محذوف است به
تقدير: «صبر جميل خير».
تفسير آيات
* آيه (15) فلما ذهبوا
به و اجمعوا ان يجعلوه فى غيابت الجبّ ... : برادران يوسف از پدر اجازه گرفتند كه
يوسف را همراه خود ببرند وقتى او را به صحرا بردند، با يكديگر هم داستان شدند كه او
را در قعر چاه قرار بدهند و اين همان پيشنهادى بود كه يهودا داده بود و برادران به
اتفاق آراء آن را تصويب كرده بودند.
در برخى از روايات آمده كه پيش از انداختن يوسف به چاه،
آنها يوسف را كتك زدند و هرگاه كه يكى از آنها او را مى زد به ديگرى پناه مى برد
ولى او نيز مى زد. يوسف به خود آمد كه بايد به خدا پناه ببرد و چنين كرد.
يوسف را در قعر چاهى كه بر سر راه
عبور كاروانيان بود قرار دادند
و البته هدف آنها غرق شدن يوسف در آنجا نبود و
لذا تعبير «يجعلوه = او را قرار بدهند» آورده است و منظور از «غيابت الجبّ =
نهانگاه چاه» محل خاصى است كه در قعر چاه و نرسيده به آب در كنارى كنده مى شود و
چاه كنها به هنگام اصلاح چاه از آن محل استفاده مى كنند.
همچنين از روايات استفاده مى شود كه يوسف سه شبانه روز در
آن محل ماند و يكى از برادران كه رأفتى در دل داشت براى او غذا مى آورد و به وسيله
طناب و دلو به او مى رسانيد.
آيه شريفه به ذكر جزئيات
نمى پردازد و فقط از اينكه برادران تصميم جمعى گرفتند كه يوسف را در نهانگاه چاه
قرار دهند سخن مى گويد; آنگاه از يك موضوع مهمى خبر مى دهد كه وقتى آنان با يوسف
چنين كردند، خداوند به يوسف وحى كرد كه او در آينده، اين كار آنان را به آنان خبر
خواهد داد در حالى كه آنان از وضعيت او آگاه نيستند و او را نمى شناسند و اين آغاز
نبوت يوسف بود و او در اين زمان تنها نه سال داشت و مانند يحيى و عيسى، در كودكى به
پيامبرى رسيد و اين پيام اميدى براى يوسف بود و او دانست كه از آن چاه بيرون خواهد
آمد و زمانى خواهد رسيد كه برادران را از كار زشتشان خبر خواهد داد و اين هنگامى
خواهد بود كه آنها او را نمى شناسند. اين وعده الهى تحقق يافت و به طورى كه در آيات
بعد خواهد آمد يوسف عزيز مصر شد و برادران او براى گرفتن غله پيش او آمدند و او از
موضع قدرت بلايى را كه آنان بر سر يوسف آورده بودند به يادشان آورد و آنان شرمنده
شدند.
* آيات (16 ـ 17) و
جاؤا اباهم عشاء يبكون ... : وقتى يوسف را در نهانگاه چاه قرار دادند، شبانگاه نزد
پدر آمدند و در حالى كه گريه مى كردند، به يعقوب گفتند: اى پدر ما در صحرا به
مسابقه رفته بوديم و يوسف را نزد بار و بنه خود گذاشته بوديم پس گرگ او را خورد و
تو سخن ما را باور نخواهى كرد اگرچه راستگو باشيم.
آنان براى فريب دادن يعقوب كه دروغ آنها را باور كند،
پيراهن يوسف را كه آغشته به خونى دروغين كرده بودند، به يعقوب نشان دادند و گفتند:
اين پيراهن خون آلود يوسف است. آنان از خون يك بز پيراهن يوسف را آغشته كرده بودند
ولى يادشان رفته بود كه كه پيراهن را پاره پاره كنند وهمين سالم بودن پيراهن
دروغگويى آنان را آشكار مى كرد چون اگر يوسف را گرگ خورده بود، طبعاً پيراهن او
پاره پاره مى شد آنها بااين پيراهن و با گريه اى كه مى كردند سعى داشتند كه خود را
بى گناه قلمداد كنند. معلوم مى شود كه گريه هميشه دليل بر صفاى باطن و راستى و
درستى نيست و گاهى ممكن است از روى حيله گرى و دروغين باشد وكسى اشك تمساح بريزد.
يعقوب سخن آنان را باور نكرد و
علاوه بر شواهد و قرائن موجود، دل او گواهى مى داد كه يوسف زنده است و لذا در پاسخ
آنان گفت: بلكه نفس شما كارى را در نظرتان جلوه داده و آسان كرده است. يعنى اين يك
توطئه است و شما با پيروى از هواهاى نفسانى، دست به كارى
زده ايد كه به گمانتان
كار نيكويى است و چون گفته هاى شما دور از حقيقت است، من چاره اى جز صبر نيكو ندارم
و در عين حال در برابر جريانى كه شما تعريف مى كنيد، از خدا كمك مى خواهم.
بدينگونه يعقوب در مقابل مصيبت
دورى فرزند، بهترين راه را برگزيد: صبر نيكو و بدون جزع و توكل بر خداوند و كمك
خواستن از او.
چند روايت
1 - امام صادق (ع)
فرمود :يعقوب از آنجهت به فراق يوسف مبتلا شد كه او روزى گوسفندى ذبح كرد و يكى از
دوستان او به آن احتياج داشت و چيزى كه با آن افطار كند پيدا نكرد، يعقوب از او
غافل شد و به او غذا نداد، پس به فراق يوسف گرفتار شد و پس از آن هر صبح و شام ندا
مى كرد هر كس روزه باشد در خانه يعقوب غذا بخورد.(1)
2 - امام صادق (ع) فرمود: چون برادران يوسف او را در چاه
انداختند، جبرئيل بر او نازل شد و گفت: اى كودك در اينجا چه مى كنى؟ يوسف گفت:
برادرانم مرا در چاه انداختند. جبرئيل گفت: آيا دوست دارى كه از آن بيرون بيايى؟
گفت: اين با خداست اگر بخواهد مرا نجات مى دهد. گفت: خداوند به تو مى فرمايد: مرا
با اين دعا بخوان تا تو را نجات دهم .گفت: آن دعا چيست؟ گفت: بگو: اللهم انّى اسألك
بأنّ لك
1 - تفسير عياشى ج 2 ص 167.
.(3)
پيامبر خدا فرمود: صبر نيكو همان صبرى است كه در آن شكايت به
مردم نباشد.
5 ـ قال رسول الله(ص): لا يعدم الصبور الظفر و ان طال به
الزمان.(4)
پيامبر خدا(ص) فرمود: كسى كه صبر مى كند، پيروزى را از دست
نمى دهد اگر چه زمان طولانى باشد.
6 ـ عن على(ع) قال: انك ان صبرت جرت عليك المقادير و انت
مأجور و انّك ان جزعت جرت عليك المقادير و انت مأزور.(5)
اميرالمؤمنين(ع) فرمود: تو اگر صبر كنى مقدرات بر تو
مى گذرد در حالى كه مأجور هستى و اگر جزع كنى باز مقدرات بر تو مى گذرد در
1 - كافى ج 2 ص 556.
2 - تفسير عياشى ج 2 ص 170.
3 - كنز الدقائق ج 4 ص 598.
4 - بحار الانوار ج71 ص 95.
5 - همان ج 71 ص 72.
وَ جآءَتْ سَيّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى
دَلْوَهُ قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللّهُ عَليمٌ بِما
يَعْمَلُونَ (19
) وَ شَرَوْهُ بِثَمَن بَخْس
دَراهِمَ مَعْدُودَة وَ كانُوا فيهِ مِنَ الزّاهِدينَ(20
)
و كاروانى آمد پس آب آور خود را
فرستادند، او دلوش را انداخت، گفت: مژده كه اين پسر بچه ايست و او را به صورت يك
كالا پنهان كردند و خداوند به آنچه مى كردند آگاه بود(19) و او را به بهايى اندك،
چند درهم معدود، فروختند و آنها درباره او بى ميل بودند(20)
لغت واعراب
1 - خصال صدوق ص 118.
1
ـ «واردهم» آب آورشان، آب رسانشان. كسى كه مأمور تهيه آب براى كاروانيان است.
2 ـ «ادلى دلوه» دلو خود را در چاه انداخت.
3 ـ «يا بشرى» مژده باد. گاهى عربها به جاى شخص، يك معنا
را مورد خطاب قرار مى دهند و منظورشان اين است كه اكنون وقت حضور آن معناست مانند:
يا بشرى، يا حسرتى، يا عجبا. يعنى اكنون وقت مژده يا حسرت يا تعجب است.
4 ـ «غلام» پسر بچه اى كه به سنّ بلوغ نرسيده ولى نزديك
به سنّ بلوغ است.
5 ـ «بضاعة» كالا، متاع. اين كلمه به خاطر حال بودن منصوب
است.
6 ـ «شروه» فروختند. اين در صورتى است كه ضمير فعل به
برادران يوسف برگردد ولى اگر اين ضمير به كاروانيان برگردد به معناى خريدن مى شود.
وفعل «شرى» هم به معناى فروختن و هم به معناى خريدن استعمال مى شود.
7 ـ «بخس» اندك، ناقص.
8 ـ «دراهم معدوده» بدل از «ثمن» است و معدوده يعنى اندك
شمار.
9 ـ «الزاهدين» كسانى كه بى رغبت و
بى علاقه هستند. زهد در اصطلاح علماى اخلاق به بى علاقگى به دنيا و ماديات گفته
مى شود ولى در اينجا منظور معناى لغوى است.
تفسير آيات
* آيات (19 ـ 20) و
جائت سيّارة فارسلوا واردهم ... : سه روز بود كه يوسف در قعر چاه بود، در اين حال
كاروانى از كنار آن چاه مى گذشت، كاروانيان كسى را كه مسئول آبرسانى آنان بود به
سوى آن چاه فرستادند، او دلو خود را در چاه انداخت، يوسف از طناب دلو گرفت و دلو به
بالا كشيده شد، وقتى نگاه آبرسان به جمال زيباى يوسف افتاد بى اختيار فرياد زد:
مژده باد مژده باد كه اين يك پسر بچه زيباست.
كاروانيان وقتى يوسف را ديدند، او را به عنوان يك برده
زيبا پنهان كردند تا در محل مناسبى او را بفروشند و با او مانند يك كالا رفتار
مى كردند. وقتى كاروان به مصر رسيد، يوسف را در بازار برده فروشان به بهاى اندكى به
مأموران عزيز مصر فروختند و چند درهم معدود گرفتند. گفته شده كه آنها يوسف را به ده
يا بيست درهم فروختند.
در اين آيه چنين تعبير مى كند كه آنان در فروختن يوسف از
زاهدان بودند، يعنى به قيمت بالا بى رغبت بودند و چندان چانه نزدند و به بهاى اندك
راضى شدند; شايد علت آن اين بود كه مى خواستند زودتر از او رها شوند چون فكر
مى كردند كه پدر يا صاحب او در تعقيب آنها باشد.
گفته شده است كه به هنگام بيرون
آمدن يوسف از چاه برادرانش در آنجا بودند و آنها او را به بهاى اندكى به كاروانيان
فروختند و يوسف را تهديد كردند كه جريان را به كاروانيان نگويد. ولى از سياق آيه
چنين
فهميده مى شود كه فروشندگان يوسف همان كاروانيان بودند; چون آيه از
پنهان كردن او به عنوان يك كالا سخن مى گويد و اين مناسب با كاروانيان است و ادامه
آيه هم بگونه اى است كه معلوم مى شود همان كسانى كه يوسف را پنهان كردند، او را
فروختند. همچنين بلافاصله پس از اين صحبت، گفتگوى عزيز مصر با همسرش را مطرح
مى كند. اينها همه قرائنى هستند كه نشان مى دهند فروشندگان يوسف به بهاى اندك همان
كاروانيان بودند.
وَ قالَ الَّذِى اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِه
أَكْرِمى مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنآ أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَ كَذلِكَ
مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِى الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْويلِ الْأَحاديثِ وَ
اللّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِه وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ
(21
) وَ لَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ
آتَيْناهُ حُكْمًا وَ عِلْمًا وَ كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنينَ
(22
)
و كسى كه او را از مصر خريده بود به
همسرش گفت: او را گرامى بدار، شايد ما را سودى رساند يا او را به فرزندى بگيريم; و
اين چنين يوسف را در زمين مكنت داديم و تا او را از تعبير خوابها آگاه كنيم و خدا
بر كار خويش مسلط است ولى بسيارى از مردم نمى دانند(21) و چون به قوّت خود رسيد، به
او حكمت و علم داديم و اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم(22)
لغت واعراب
1
ـ «من مصر» متعلق به «اشتراه» است و مصر نام شهرى بوده در كناره هاى نيل و بعدها به
تمام آن منطقه مصر گفتند.
2 ـ «مثوا» جايگاه، مقام.
3 ـ «مكّنّا» مكنت داديم،جاى داديم، قدرت داديم.
4 ـ «الارض» در آن سرزمين و منظور همان مصر است و الف و
لام براى عهد است.
5 ـ «ولنعلّمه» عطف به محذوف مقدر، يعنى ما به او مكنت
داديم براى علتهايى از جمله اينكه به او تعبير خواب بياموزيم.
6 ـ «اشدّ» رسيدن به حدّ رشد و توانايى از نظر عقل و جسم.
7 ـ «حكم» حكمت، درك صلاح و فساد و
مى توان حكم را به معناى نبوت هم گرفت.
تفسير آيات
* آيه (21) و قال الذى
اشتراه من مصر لأمرأته ... : كاروانيان يوسف را همراه خود به مصر آوردند و او را در
بازار برده فروشان به معرض فروش قرار دادند. عزيز مصر كه يا خود در آنجا بود و يا
نماينده اى براى خريد برده فرستاده بود، يوسف را به قيمت اندكى خريد. البته اگر
جمله «و شروه بثمن بخس دراهم معدوده» را كه گذشت، حمل بر فروش برادران يوسف كنيم،
آيه دلالت ندارد كه عزيز مصر يوسف را به بهاى اندكى خريد و در روايتهايى آمده كه
قيمت يوسف به سبب زيبايى فوق العاده اى كه داشت در بازار مصر خيلى بالا رفت و عزيز
مصر او را به قيمت بالايى خريد و به خانه آورد.
به هرحال اين قسمت از داستان كه كاروانيان او را به مصر
آوردند و او را به عزيز مصر فروختند در آيات نيامده است و اين يكى از شيوه هاى قرآن
در بيان داستانهاست كه قسمتهايى از داستان را كه از قرائن معلوم است به جهت اختصار
حذف مى كند.
آنچه در آيه آمده اين است كه آن كس
كه يوسف را از مصر خريد به زن خود گفت: او را گرامى بدار كه شايد ما را سودمند باشد
و يا او را به فرزندى خود برگيريم.
هرچند كه در اينجا مشخص
نمى كند كه خريدار يوسف عزيز مصر بود ولى از آيات بعدى به خوبى اين مطلب روشن
مى شود و اين نيز يكى از شيوه هاى قرآن در بيان قصه است كه گاهى آگاهى هاى لازم را
درباره شخصيت داستان به تدريج بيان مى كند و خواننده همواره مطلب جديدى را درباره
او دريافت مى كند.
از اين آيه معلوم مى شود كه عزيز
مصر فرزند نداشت گويا او قدرت همبستر شدن با زنان را نداشت، از اين رو او مى خواست
يوسف را كه در نهايت زيبايى و عقل بود فرزند خود كند و اگر جريان او با زليخا همسر
عزيز پيش نيامده بود، چنين مى كرد. گفته شده كه نام عزيز مصر
قطمير بوده است.
عزيز مصر وقتى آثار عقل و درايت را در يوسف ديد، دانست كه
او نبايد يك برده معمولى باشد و لذا سفارش او را به همسر خود كرد و از او خواست كه
يوسف را گرامى بدارد.
در ادامه آيه برخى از مراتب لطف و عنايت خداوند بر يوسف
ذكر مى شود، مى فرمايد: ما يوسف را در آن سرزمين قدرت و مكنت داديم تا به او تعبير
خواب ياد بدهيم. منظور اين است كه يوسف پس از افتادن به چاه و اسير شدن و فروخته
شدن، به لطف خداوند در سرزمين مصر موقعيت بالايى پيدا كرد و بعدها خود عزيز مصر شد
و بر گنجينه هاى مصر دست يافت. اين لطف الهى علتهايى داشت كه يكى از آنها اين بود
كه خدا مى خواست به او تعبير خواب ياد بدهد. اينكه جمله «ولنعلّمه» با واو شروع
مى شود اشاره به همين معناست يعنى مكنت دادن به يوسف فقط براى تعليم احاديث نبود
بلكه علتهاى متعددى داشت كه يكى از آنها اين بود.
پس از بيان اين مطلب، اضافه مى كند
كه خداوند بر كار خود غالب و مسلّط است و كارهاى او از روى حكمت و اراده تكوينى
صورت مى پذيرد ولى بسيارى از مردم از آن آگاهى ندارند و نمى دانند كه هر كارى كه
خداوند انجام مى دهد بر اساس حكمتى است و تمام حوادث عالم ناشى از اراده الهى و
مطابق با سنتهاى مقرر شده او انجام مى يابد.
* آيه (22) ولما بلغ
اشدّه آتيناه حكما و علما ... : اين آيه نيز برخى از نعمتهاى بزرگى را كه خداوند به
يوسف داد بيان مى كند و مى فرمايد: وقتى يوسف به رشد و بلوغ و كمال خود رسيد به او
حكمت و علم داديم.
البته رسيدن به بلوغ جسمانى در انسانها چندان فرقى
نمى كند و معمولا مردها در حدود شانزده سالگى به بلوغ جسمانى مى رسند ولى رسيدن به
بلوغ عقلانى در افراد مختلف فرق مى كند، ممكن است كسى در حدود بيست سالگى و كسى در
سنين بالاتر به اين مرحله برسد و چنين نيست كه با رسيدن به بلوغ عقلانى، ديگر رشد
عقلانى انسان متوقف مى شود بلكه هر روز كامل و كاملتر مى گردد. معمولا سن رشد
عقلانى ميان بيست تا چهل سالگى است و قرآن در جايى راجع به نوع انسان، چهل سالگى را
سنّ رشد و رسيدن به بلوغ عقلانى معرفى مى كند:
حتى اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنة قال ربّ اوزعنى ان
اشكر نعمتك (احقاف/15)
تا وقتى كه (انسان) به كمال رشد خود رسيد و به چهل رسيد،
گفت: پروردگارا مرا توفيق ده تا نعمت تو را سپاسگزار باشم.
در آيه مورد بحث خاطر نشان مى سازد
كه چون يوسف به كمال رشد خود رسيد به او حكمت و علم داديم. منظور از حكمت، درك
مصالح و مفاسد و خير و شر و منظور از علم، آگاهى از حقايق امور است و مى توان گفت
كه اين نعمت علاوه بر نعمت نبوت بود كه در
همان زمان كه در قعر چاه
بود به او داده شده بود و از فرشته الهى وحى را دريافت كرده بود.
بدون شك همه پيامبران با وجود داشتن مقام نبوت، از نظر
حكمت و علم يكسان نبودند و مى بينيم كه موسى با اينكه پيامبر بود از محضر خضر كسب
علم مى كرد و پيامبر اسلام كه عقل كل بود، مأمور شده بود كه از خدا بخواهد كه
همواره بر علم او بيفزايد:
وقل ربّ زدنى علما (طه/ 114)
و بگو پروردگارا بر علم من بيفزا.
بنابراين، بعدى ندارد كه كسى به پيامبرى برسد و بعدها و
پس از رسيدن به شايستگى هاى لازم، علم و حكمت متعالى به او داده شود.
پايان آيه علت اين را كه خداوند به يوسف آن همه نعمت داد،
بيان مى كند و مى فرمايد: و اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم. يعنى يوسف به علت
نيكوكارى و صبر و استقامت و پاكدامنى به اين مقام رسيد.
وَ راوَدَتْهُ الَّتى هُوَ فى بَيْتِها عَنْ نَفْسِه وَ
غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللّهِ اِنَّهُ رَبّى
أَحْسَنَ مَثْواىَ اِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّالِمُونَ
(23 )
وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِه وَ هَمَّ بِها لَوْلا أَنْ رَا
بُرْهانَ رَبِّه كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشآءَ اِنَّهُ مِنْ
عِبادِنَا الْمُخْلَصينَ (24
)
وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَميصَهُ مِنْ دُبُر وَ أَلْفَيا
سَيِّدَها لَدَى الْبابِ قالَتْ ما جَزآءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءً اِلاّ أَنْ
يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَليمٌ
(25
)
و آن زن كه او در خانه اش بود از وى
كام خواست و همه درها را بست و گفت: پيش من آى! گفت پناه بر خدا كه او پروردگار من
است، او جايگاه مرا نيكو كرد، همانا ستمگران رستگار نمى شوند (23) همانا آن زن قصد
او كرد و او نيز اگر برهان پروردگارش را نديده بود، قصد وى مى كرد. اين چنين شد تا
بدى و ناشايستى را از او برگردانيم، همانا او از بندگان خالص شده ما بود(24) هر دو
شتابان به سوى در رفتند و آن زن لباس او را از پشت پاره كرد و آن دو، سرور آن زن را
نزد در يافتند، آن زن گفت: سزاى كسى كه به خانواده تو قصد بدى داشته باشد چيست؟ جز
اينكه زندانى شود و يا عذابى دردناك يابد؟(25)
لغت واعراب
1
ـ «راودته» او را به سوى خود خواند، از او كام دل خواست. از «رود» به معناى خواستن
از روى ملايمت و چون در اينجا با «عن» متعدى شده است به نوعى خدعه و فريب هم دلالت
مى كند.
2 ـ «غلّقت» از باب تفعيل و براى
مبالغه است يعنى درهاى زيادى را بست.
3 ـ «هيت لك» پيش من
آى، من در خدمت تو آماده ام. گفته شده كه اين لفظ يك لفظ قبطى مصرى است كه به عربى
وارد شده و بعضى ها آن را سريانى و عبرانى دانسته اند و بعضى ها هم آن را عربى
مى دانند و مى گويند اسم فعل است به معناى «هلّم لك».
4 ـ «معاذ» مصدر ميمى از عاذ يعوذ است و تقدير آن چنين
است «اعوذ معاذ الله».
5 ـ ضمير در «انه ربى» به خدا بر مى گردد و منظور از
«ربّى» هم خداست. بعضى ها گمان كرده اند كه اين ضمير براى شأن است و «ربّى» مبتداست
و جمله بعدى خبر آن است و منظور از «ربّ» در اينجا عزيز مصر است.
6 ـ «همّت به» آهنگ او كرد، به او ميل نمود.
7 ـ «لو لا ان رأى» جمله شرطيه است و جزاى آن «همّ به»
است كه مقدم شده و يا بگوييم جزاى آن محذوف است و «همّ به» به آن دلالت دارد چون
بعضى ها مقدم شدن خبر از شرط را جايز نمى دانند.
8 ـ «كذالك» اشاره به استقامت يوسف در اثر ديدن برهان ربّ
است.
9 ـ «المخلَصين» جمع مخلَص به
معناى انتخاب شده، خالص شده، برگزيده. فرق ميان مخلِص و مخلَص اين است كه مخلِص كسى
است كه كار خود را خالص كرده و از روى اخلاص عمل كرده است ولى مخلَص بالاتر از آن
است و آن كسى است كه خدا او را برگزيده و خالص براى خود كرده است و البته كمتر كسى
به اين مرحله مى رسد.
10 ـ «استبقا»
شتافتند، از هم ديگر سبقت گرفتند. در اينجا افتعال به معناى تفاعل آمده است.
11 ـ «قدّت» شكافت، پاره كرد، دريد.
12 ـ «الفيا» يافتند.
13 ـ «سيّدها» سرور آن زن را.
منظور همان عزيز مصر است.
تفسير آيات
* آيه (23) و راودته
التى هو بيتها ... : يوسف در خانه عزيز مصر به زندگى عادى خود مشغول بود ولى زيبايى
فوق العاده اى كه داشت، باعث زحمت او شد، همسر عزيز مصر كه زليخا نام داشت عشق يوسف
را به دل گرفت و هر روز كه مى گذشت عشق او شدت مى يافت تا اينكه روزى اين زن هوسباز
يوسف را به سوى خود خواند و خواست او را فريب دهد و از او كام دل بجويد، براى رسيدن
به اين هدف، تمام درها را بست و يوسف را به درون اطاقى برد و از او خواست كه با وى
همبستر شود ولى يوسف كه پيامبر و پاكدامن بود، تن به اين زشت كارى نداد و گفت: به
خدا پناه مى برم كه خدا پروردگار و تربيت كننده من است و هم اوست كه جايگاه مرا
نيكو كرده است و نيز به زليخا گفت: هرگز ستمگران رستگار نمى شوند. و اين كار نوعى
ستمگرى و خيانت است.
بعضى از مفسران
گفته اند كه منظور از «ربّى» در اينجا عزيز مصر است كه يوسف را خريده بود و جايگاه
او را نيكو كرده بود و اطلاق ربّ به سرور و صاحب اختيار، شايع است به نظر مى رسد كه
هر دو احتمال قابل توجه است هرچند كه احتمال اول قوّت بيشترى دارد.
* آيه (24) و لقد همّت
به و همّ بها لولا ان رأى برهان ربّه ... : زليخا قصد يوسف كرد و خواست با او
درآويزد و يوسف نيز اگر برهان پروردگارش را نمى ديد قصد زليخا مى كرد. چون زليخا زن
زيبا و خوبرويى بود و طبيعت هر مردى ميل به زن زيبا دارد ولى ايمان يوسف مانع از آن
شد كه خواسته دلش را برآورد و مطابق با شهوت نفس عمل كند. بنابراين، از آيه فهميده
مى شود كه يوسف نيز به طور طبيعى خواهان زليخا بود ولى ديدن برهان پروردگار، او را
بازداشت و خداوند او را كمك كرد و از اين مهلكه نجاتش داد.
آنچه گفتيم، مقتضاى ظاهر آيه است
ولى بعضى ها آن را با مقام عصمت يوسف ناسازگار مى بينند و لذا آيه را به گونه اى
ديگر تفسير مى كنند و آن اينكه منظور از «همّ بها» اين است كه يوسف قصد كرد زليخا
را بزند و از خود دفاع كند ولى به او الهام شد كه اين كار را نكند چون زليخا همين
را دستاويز قرار مى داد و يوسف را متهم مى كرد. طبق اين تفسير، زليخا گناه را قصد
كرده بود و يوسف دفاع از خود را، ولى چون به مصلحت يوسف نبود كه با او گلاويز شود،
خداوند او را از انجام اين قصد بازداشت.
ما تصور مى كنيم كه
لزومى ندارد از ظاهر آيه دست برداريم و معناى بعيدى را بر آن تحميل كنيم زيرا درست
است كه يوسف پيامبر و معصوم بود ولى پيامبران هم داراى نفس انسانى و شهوت بودند و
لذا ازدواج مى كردند و فرزند به دنيا مى آوردند و شك نيست كه هر مردى ميل جنسى دارد
ولى پيامبران شهوت خود را به صورت نامشروع اعمال نمى كردند، آنها همواره به خاطر
ديدن برهان پروردگارشان نفس خود را از ارتكاب گناه باز مى داشتند و برهان پروردگار
كه همان باورداشتِ حضور پروردگار است هميشه با آنهابود و به هر حال آنها مجبور به
ترك گناه نبودند و لذا در آيات بعدى از قول يوسف نقل مى شود كه گفت: وان لا تصرف
عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين (يوسف/ 33)
البته ما معتقديم كه پيامبران حتى
فكر گناه را هم به خود راه نمى دهند در اينجا نيز آيه دلالت ندارد كه يوسف به فكر
گناه افتاد ولى برهان پروردگار جلو او را گرفت بلكه منظور آيه اين است كه اگر برهان
پروردگار را نمى ديد، به فكر گناه مى افتاد و چون مى دانيم كه يوسف آن برهان را ديد
پس به فكر گناه و زنا هم نيفتاد; چون كلمه «لولا» كه در آيه آمده به روشنى دلالت
دارد كه به خاطر تحقق نيافتن شرط، جزا هم تحقق نيافته است. يعنى چون برهان پروردگار
را ديده، پس قصد كردن به زليخا اتفاق نيفتاده است و اين جمله براى اين آورده شده كه
مقام مقامى بود كه به طور طبيعى هر مرد جوانى ميل به آن زن مى كرد. (دقت شود)
در ادامه آيه خاطر
نشان مى سازد اين لطف الهى كه دست يوسف را گرفت و او را از مهلكه نجات داد، براى آن
بود كه بدى و زشت كارى از او برگردانيده شود چون او از بندگان برگزيده و انتخاب شده
خداوند و از مخلصين بود. مُخلَص كسى است كه خدا او را براى خود خالص كرده و برگزيده
خود كرده است. بنابراين «مُخلَص» مقامى بالاتر از «مُخلِص» دارد كه به معناى كسى
است كه كار را از روى اخلاص انجام مى دهد.
* آيه (25) و استبقا
الباب و قدّت قميصه من دبر ... : پس از پيشنهاد زليخا به يوسف و خوددارى يوسف از
برآوردن خواسته او، يوسف به سوى در دويد و زليخا نيز او را تعقيب كرد و بنابراين،
هر دو به سوى در شتافتند و در رفتن به سوى در از هم پيشى مى گرفتند، يوسف مى خواست
خود را نجات دهد و زليخا مى خواست مانع رفتن او شود. زليخا كه پشت سر يوسف بود، دست
انداخت و از پيراهن يوسف كشيد و پيراهن يوسف از پشت سر پاره شد.
در اين ميان به طور تصادفى عزيز
مصر پشت در بود، يوسف در را باز كردو از آن اطاق بيرون آمد و زليخا نيز پشت سر او
بيرون آمد و ناگهان چشم هر دو به عزيز مصر افتاد. زليخا براى تطهير خود، با زرنگى
تمام آغاز سخن كرد و به شوهر خود گفت: سزاى كسى كه به همسر تو قصد خيانت داشته باشد
چه چيزى جز زندان و يا شكنجه سخت مى تواند باشد؟ بدينگونه هم به عزيز مصر فهماند كه
يوسف
درباره او قصد خيانت داشته و هم حكم خود را صادر كرد و پيشنهاد
زندان و شكنجه براى يوسف داد.
چند روايت
1 ـ اميرالمؤمنين(ع)
در پاسخ برخى از زنديقها فرمود: خداوند لغزشهاى پيامبران را بيان كرد و درباره يوسف
فرمود: «همانا آن زن آهنگ او كرد و او نيز آهنگ آن زن مى كرد اگر نبود كه برهان
پروردگارش را ديد» لغزشهاى پيامبران را كه خدا در كتاب خود بيان كرده از دليلهاى
محكمى بر حكمت روشن و قدرت قاهره خداوند است، چون او مى دانست كه براهين پيامبران
در دلهاى امتهايشان بزرگ مى نمايد و كسانى از آنها بعضى از پيامبران را به مقام
خدايى بالا مى برند همانگونه كه نصارى درباره پسر مريم چنين كردند، پس خداوند آن
لغزشها را بيان كرد تا معلوم شود كه آنان از آن كمال مطلقى كه مخصوص خداست، تهى
هستند.(1)
2 ـ عن الامام الرضا(ع) قال: و امّا قوله فى يوسف «و لقد
همّت به وهمّ بها» فانّها همّت بالمعصية و همّ يوسف بقتلها ان اجبرته لعظم ماتداخله
فصرف الله عنه قتلها و الفاحشة و هو قوله «كذلك لنصرف عنه السوء والفحشاء» يعنى
القتل والزنا.(2)
امام رضا(ع) فرمود: و اما سخن خدا درباره يوسف: «همانا آن
زن
1 - احتجاج طبرسى ص 245.
2 - عيون اخبار الرضا ج1 ص 153.
قالَ هِىَ راوَدَتْنى عَنْ نَفْسى وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ
أَهْلِهآ اِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُل فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبينَ
(26
) وَ اِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ
مِنْ دُبُر فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصّادِقينَ (27
) فَلَمّا رَا قَميصَهُ
قُدَّ مِنْ دُبُر قالَ اِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ اِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظيمٌ
(28
) يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا
وَ اسْتَغْفِرى لِذَنْبِكِ اِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئينَ
(29
)
1 - همان ج1 ص 160.
گفت او از من كام خواست;
و شاهدى از خاندان آن زن گواهى داد كه اگر پيراهن او از طرف جلو پاره شده باشد، آن
زن راست گفته و او از دروغ گويان است(26) و اگر پيراهن او از پشت پاره شده باشد، پس
آن زن دروغ گفته و او از راست گويان است (27) پس چون ديد كه پيراهن او از پشت پاره
شده، گفت: اين از مكر شماست، همانا مكر شما بزرگ است (28) اى يوسف از اين درگذر و
تو (اى زن) از گناه خود طلب آمرزش كن همانا تو از خطاكاران بودى(29)
لغت واعراب
1
ـ ميان «صدقت» و «كذبت» و «كاذبين» و «صادقين» جناس طباق وجود دارد.
2 ـ «دبر» و «قبل» هر دو مضاف هستند و مضاف اليه آنها حذف
شده و تقدير آن چنين است: دبره و قبله.
3 ـ در «صدقت» و «كذبت» حرف قد مقدر است تا ماضى را به
زمان حال بكشاند.
4 ـ «كيد» حيله، مكر، چاره انديشى براى رسيدن به يك هدف
غير مقدس.
5 ـ «يوسف» در اصل «يا يوسف» بود و
چون مناداى نزديك است حرف ندا حذف شد مانند «ربّنا» و مضموم بودن يوسف به جهت مفرد
معرفه بودن است.
7 ـ «الخاطئين» جمع مذكر است ولى
در خطاب به مؤنث گفته شده و اين به جهت تغليب مردان بر زنان است و يا بگوييم كه
منظور اين است كه تو از نسل خطاكاران هستى.
تفسير آيات
* آيات (26 ـ 27) قال
هى راودتنى عن نفسى ... : وقتى زليخا تهمت خيانت به يوسف زد، يوسف در مقام دفاع از
خود برآمد و گفت: او بود كه از من كام دل خواست. البته اگر آن زن چنين تهمتى به
يوسف نمى زد، يوسف چنين سخنى را به زبان نمى آورد و آبروى او را پيش همسرش نمى برد
ولى چاره اى نداشت و بايد از خود دفاع مى كرد.
هر چند كه شواهد و قرائن دلالت
داشت كه يوسف بى گناه است در عين حال خداوند خواست بى گناهى يوسف به روشنى ثابت
شود، اين بود كه شاهدى از خاندان آن زن چنين گواهى داد كه بنگريد اگر پيراهن يوسف
از جلو پاره شده باشد، آن زن راست مى گويد و يوسف از دروغگويان است ولى اگر پيراهن
از عقب پاره شده باشد آن زن دروغ مى گويد و يوسف از راستگويان است، چون پاره شدن
پيراهن يوسف از جلو نشانه آن بود كه يوسف با او رو در رو بوده و به او حمله كرده و
او از خود دفاع كرده است ولى پاره شدن از پشت نشانه آن بود كه
يوسف فرار مى كرده
و آن زن به او حمله كرده است.
گفته شده است كه اين شاهد پسرعموى
زليخا بود و همراه عزيز مصر بود ودر بعضى از نقلها هم آمده كه او پسر بچه اى سه
ماهه بود كه در گهواره به سخن آمد و اين مطلب را گفت. البته سخن گفتن بچه در گهواره
از روى معجزه امكان پذير است همانگونه كه عيسى در گهواره سخن گفت، ولى اگر دليل
محكمى بر آن نداشته باشيم نبايد چيزى را كه عادتاً محال است اثبات كنيم. ديگر اينكه
اگر كودك سه ماهه اى شهادت داده باشد بايد به طور قطع شهادت بدهد و سخن گفتن با
ترديد تناسبى با معجزه ندارد و در اينجا سخن با ترديد گفته شده و مخاطب به سوى يك
استدلال سوق داده شده است، در حالى كه با سخن گفتن كودك سه ماهه نيازى به استدلال
نبود.
* آيات (28 ـ 29)
فلمّا راى قميصه قدّ من دبر ... : با راهنمايى آن شاهد كه راه كشف حقيقت را نشان
داده بود، عزيز مصر نگاه كرد و ديد كه پيراهن يوسف از پشت پاره شده و اين دليل بر
دروغگويى زليخا و راستگويى يوسف بود. وقتى به حقيقت پى برد خطاب به زليخا گفت: اين
سخن تو كه يوسف را متهم مى كنى ناشى از مكر شماست و همانا مكر شما زنان عظيم است!
معروف است كه زنان براى رسيدن به
مطامع خود مكرها و حيله هاى خاصى دارند و داستانهاى بسيارى درباره مكر زنان نقل شده
است. شايد علت اين كار، حجب و حياى زنان باشد چون مردها به
راحتى و آشكارا مطلب خود
را اظهار مى دارند ولى زنان به سبب شرم زيادى كه دارند از اظهار صريح و آشكار آن
ناتوانند و لذا از حيله و مكر و راههاى غير متعارف وارد مى شوند.
عزيز مصر پس از اين اظهارات، رو به سوى يوسف كرد و گفت:
اى يوسف از اين جريان درگذر و آن را ناديده بگير. با اين توصيه مى خواست كه از شيوع
اين جريان در ميان مردم جلوگيرى كند. سپس به زليخا گفت: تو نيز از گناهى كه كردى
طلب آمرزش كن كه تو از خطاكاران بودى.
معلوم مى شود كه زليخا سابقه خطا كارى داشته است و اينكه
او را امر به استغفار مى كند يعنى پيش شوهرش از اين كار اظهار ندامت و عذرخواهى كند
و نيز معلوم مى شود كه عزيز مصر غيرت مردانگى نداشت و در برابر اين خيانت تنها از
همسرش مى خواهد كه اظهار ندامت كند.
وَ قالَ نِسْوَةٌ فِى الْمَدينَةِ امْرَأَةُ الْعَزيزِ
تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِه قَدْ شَغَفَها حُبًّا اِنّا لَنَراها فى ضَلال مُبين
(30
) فَلَمّا سَمِعَتْ
بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ اِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ
كُلَّ واحِدَة مِنْهُنَّ سِكّينًا وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمّا
رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلّهِ ما هذا
بَشَرًا اِنْ هذآ اِلاّ مَلَكٌ كَريمٌ (31
)
قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذى لُمْتُنَّنى فيهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ
عَنْ نَفْسِه فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مآ آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ
لَيَكُونًا مِنَ
الصّاغِرينَ
(32
)
گروهى از زنان شهر گفتند: همسر عزيز،
از جوانش كام مى خواهد، همانا عشق اين جوان در دل او جا گرفته است، البته ما او را
در گمراهى آشكار مى بينيم (30) پس چون مكر آنها را شنيد، دنبال آنها فرستاد و بر
ايشان پشتى فراهم كرد و به هر يك از آنها چاقويى داد و (به يوسف) گفت: بر آنها وارد
شو! پس چون او را ديدند وى را بزرگ شمردند و دستان خود را بريدند و گفتند: منزه است
خدا، اين بشر نيست، اين نيست مگر فرشته اى بزرگوار (31) (همسر عزيز) گفت: اين همان
كسى است كه مرا درباره او سرزنش مى كرديد و براستى من از او كام دل خواستم پس او
خوددارى كرد و اگر آنچه را كه فرمان مى دهم نكند، البته زندانى خواهد شد و البته از
خواران و ذليلان خواهد بود (32)
لغت واعراب
1
ـ «قال نسوة» فعل و فاعل. كلمه «نسوة» جمع مكسر و يا اسم جمع است و مفرد ندارد و
«نساء» اسم جمع است و مفرد آن امراة مى باشد و به هر حال كلمه نسوة به خاطر جماعت،
مؤنث غير حقيقى است و چون به خاطر جماعت تأنيث غير حقيقى يافت، تأنيث حقيقى آن
ناديده گرفته مى شود چون در يك لفظ دو تأنيث جمع نمى شود و چون مؤنث غير حقيقى شد
مى توان براى آن فعل مذكر يا مؤنث آورد و در اينجا فعل مذكر آورده شده است.
2 ـ «فتى» جوان، غلام، برده.
3 ـ «شغفها» محبت او در دلش جا گرفته. شغف در لغت به
معناى پرده و يا پوست نازك قلب است. گويا وقتى كسى كسى را به شدت دوست مى دارد،
محبت او وارد سويداى قلب او مى شود. توجه كنيم كه «شغف» و «شعف» هر دو به معناى
محبت شديد است و شايد «شغف» از «شعف» شديدتر باشد.
4 ـ حبّا» تميز است.
5 ـ «متّكا» بالش، مخدّه، چيزى كه به آن تكيه مى كنند.
گفته شده كه متكا در اين جا به معناى ميوه است يعنى زليخا براى آنها ميوه اى آماده
كرد.
6 ـ «اكبرنه» او را بزرگ داشتند، در برابر عظمت او تسليم
شدند. گفته شده كه «اكبرنه» به معناى اين است كه آن زنها حايض شدند و ها براى سكت
است.
7 ـ «حاش لله» منزه است خداوند. يا از حاشا است كه براى
استثنا مى آيد و يا از فعل حاشى يحاشى آمده و يا اسم به معناى تنزيه است و منظور از
آن تنزيه پروردگار است و معمولا اين جمله را در موقع شگفت زدگى و يا تنزيه كسى
مى گويند.
8 ـ «ما» در «ماهذا بشرا» مشبه به ليس است.
9 ـ «فاستعصم» خوددارى كرد،
نگهدارى كرد.
10 ـ «ليكوناً» در اصل
ليكونن بود كه فعل مضارع مؤكد به نون تأكيد خفيفه است ولى در رسم الخط آن را به
صورت تنوين نصب آورده اند مانند «لنسفعا» و شايد علت آن قرينه ساختن دو طرف كلمه در
نوشتن باشد كه هر دو طرف به سوى بالا كشيده شده است.
تفسير آيات
* آيات (30 ـ 32) و
قال نسوة فى المدينه امرأت العزيز ... : با وجود آنكه عزيز مصر سعى مى كرد كه عشق
زليخا به يوسف پوشيده بماند و كسى از آن با خبر نشود، داستان اين عشق به زنان مصر
رسيد و زنانِ دربار در مجالس خود از آن سخن مى گفتند و زليخا را به خاطر اين رسوايى
سرزنش مى كردند. آنها مى گفتند: همسر عزيز مصر برده خود را به سوى خود خوانده و از
او كام خواسته است، معلوم مى شود كه عشق او در سويداى دلش جاى گرفته و او در گمراهى
آشكار است زيرا شايسته او نيست كه عاشق برده خود باشد.
گفته شده كه اين سخنان حيله اى
بوده كه زليخا را وادار كنند كه يوسف را به آنان نشان دهد چون آنها از زيبايى فوق
العاده يوسف سخنها شنيده بودند و لذا در آيه شريفه از سخنان آنها به عنوان مكر آنها
ياد مى كند.
وقتى زليخا از سخنان
شيطنت آميز آنها آگاه شد به سوى آنها كسى فرستاد و آنها را به مجلس خود دعوت نمود و
براى آنها پشتى هايى ترتيب داد وقتى وارد مجلس شدند به دست هر يك از آنها چاقويى
داد تا با آن ميوه بخورند. گفته شده كه آنها ميوه ترنج به دست گرفته بودند و
مى خواستند با چاقو ببرند كه ناگهان زليخا به يوسف كه پشت پرده بود گفت: وارد آن
مجلس شود و يوسف چنين كرد، وقتى چشمان آنها به جمال يوسف افتاد از زيبايى او شگفت
زده شدند و به سبب حواس پرتى كه پيدا كرده بودند به جاى ترنج، دستهاى خود را بريدند
و گفتند: خدا منزه است اين از جنس بشر نيست بلكه او فرشته اى بزرگوار است!
تعبير «حاش لله = منزه است خدا» در هنگامى گفته مى شود كه
انسان از چيزى شگفت زده باشد. ضمناً آنها طبق يك تصور همگانى تصور مى كردند كه
فرشته از انسان زيباتر است. همانگونه كه در تصور همگانى جن و شيطان از انسان زشت تر
است.
وقتى زنان حاضر در مجلس درباره يوسف چنين قضاوتى كردند و
زيبايى جمال او چنان در آنها اثر كرد كه به جاى ميوه دستان خود را بريدند، زليخا
فاتحانه به آنها گفت: اين همان كسى است كه شما درباره عشق او مرا سرزنش مى كرديد.
آرى من از او كام دل خواستم ولى او خوددارى كرد. و حالا اعلام مى كنم كه اگر دستور
مرا ا&