تفسير سوره يوسف

مقدمه

سوره يوسف

مشخصات و فضايل اين سوره

فضايل اين سوره

دورنمايى از اين سوره

تفسير سوره يوسف

بحثى درباره حروف مقطعه قرآن

عربى بودن قرآن

قصه هاى پيامبران در قرآن

آغاز قصه يوسف و خواب ديدن او

تعبير خواب يوسف توسط پدرش

نشانه هايى از قدرت خدا در قصه يوسف

حسد كردن برادران يوسف وتوطئه آنها

درخواست برادران يوسف از پدر ونگرانى او

انداختن يوسف به چاه

آوردن پيراهن خون آلود يوسف با گريه دروغين

درآمدن يوسف از چاه توسط كاروانيان

فروخته شدن يوسف به عنوان برده در مصر

قرار گرفتن يوسف در اختيار عزيز مصر

رشد يوسف و دستيابى او به علم و حكمت

عشق زليخا به يوسف

حمله زليخا به يوسف و عكس العمل او

پاره شدن پيراهن يوسف از پشت

تهمت زدن زليخا به يوسف

پى بردن عزيز مصر به حقيقت

رسوايى عشق زليخا به يوسف

دعوت زليخا از زنان مصر و شگفتى آنان از

زيبايى يوسف و بريده شدن دست آنها از شگفتى

به زندان افتادن يوسف

خواب ديدن دو جوانى كه با يوسف هم بند بودند

دعوت يوسف از آن دو جوان به توحيد

تعبير خواب هاى آن دو جوان توسط يوسف

درخواست يوسف از يكى از آن دو جوان

كه اورا به ياد پادشاه بياورد

مشروعيّت وسيله قرار دادن افراد

خواب ديدن پادشاه مصر و

ناتوانى خوابگزاران از تعبير آن

تعبير خواب پادشاه توسط يوسف

درخواست يوسف از پادشاه كه

درباره تهمتى كه به او زده اند تحقيق شود

اعتراف زليخا وزنان مصر به بيگناهى يوسف

سخن يوسف درباره نفس اماره

موقعيت ممتاز يوسف نزد پادشاه

تعهد و تخصص دو شرط احراز مقام

يوسف وزير پادشاه مصر مى شود

ازدواج يوسف بازليخا پس از مرگ همسر او

پيدايش قحطى شديد در منطقه

آمدن برادران يوسف نزد وى

براى گرفتن غله ونشناختن او

درخواست يوسف از برادران

كه بنيامين را نزد وى آورند

قرار دادن وجه پرداختى برادران در بار آنان

نقل سخنان عزيز مصر به يعقوب

موافقت يعقوب با اعزام بنيامين

توصيه هاى يعقوب به پسران

چشم زخم يا تأثير نگاه

واگذار كردن يعقوب كارهارا به خدا

ورود مجدد برادران به يوسف همراه بنيامين

قرار دادن پيمانه شاه در بار بنيامين

وزدن تهمت دزدى به او

صحنه سازى مصلحتى وبازداشت بنيامين

دست بالاى دست

تلاش برادران براى استخلاص بنيامين

مشورت برادران در اين باره

گزارش دزدى بنيامين به يعقوب

تازه شدن درد يوسف در نظر يعقوب

دستور دادن يعقوب به جستجوى يوسف و بنيامين

ورود مجدد برادران بر يوسف

شناخته شدن يوسف توسط برادران

اعتراف برادران به خطاى خود و گذشت يوسف از آنان

فرستادن يوسف پيراهن خود را نزد پدر

شنيدن يعقوب بوى پيراهن يوسف رااز فاصله هاى دور

انداختن پيراهن يوسف به صورت يعقوب و بينا شدن او

آمدن يعقوب و همسرش نزد يوسف واستقبال يوسف از آنان

به سجده افتادن كاروان كنعان در برابر يوسف

سپاسگزارى يوسف از خداوند

پايان قصه يوسف و سخنى با پيامبر اسلام

انديشيدن در پديده هاى عالم

دعوت از مشركان به سوى توحيد

يادى از پيامبرن پيشين

پيامبران و فرج بعد از شدت

عبرت آموزى از سرگذشت پيشينيان

فهرست مندرجات

 

 


 

تفسير سوره يوسف

از قعر چاه تا قصر شاه

يعقوب جعفرى

 

مقدمه

انتظار اينكه همه رويدادها و حوادث تاريخى به طور مشروح در قرآن ذكر شده باشد توقّع بى جائى است; چرا كه قرآن يك كتاب تاريخ نيست بلكه قرآن كتابى است كه از هر چيزى در طريق وصول به هدفهاى تربيتى خود استفاده مى كند و طبيعى است كه تاريخ نيز به عنوان يك وسيله خوب مورد توجّه قرار گرفته و از آن به صورت ابزارى در جهت رسيدن به آن هدفها بهره مى گيرد.
در قرآن نمونه هاى تاريخى فراوانى به چشم مى خورد، امّا در همه آنها هدف خاصّى دنبال مى شود و در ضمن آنها مبادى حركت تاريخ ـ به عنوان سنن ـ مطرح مى گردد. بعضى از وقايع تاريخى به صورت اجمال و با اشاره اى گذرا بيان شده است وبعضى ديگر به طول مفصّل و مشروح مرود بحث قرار گرفته است و اين مى رساند كه منظور قرآن تاريخ نگارى نيست بلكه به آن قسمت از رويدادها توجّه دارد كه به هدفهاى تربيتى قرآن كمك كند.
تاريخ در قرآن جنبه سرگرمى و تفنّن ندارد بلكه آن قسمت از وقايع تاريخى انتخاب مى شود كه انسان را به تفكّر وتدبّر وادار و عطش او را در جستجوى حقّ بيشتر مى كند و خلاصه اى از تجربيات ارزنده بشر را در اختيار او قرار مى دهد.
به همين جهت مى بينيم قرآن كريم در بيان قصّه هاى تاريخى روش خاصى دارد كه با روش كتابهاى قصه و تاريخ متفاوت است.
گاهى قصه اى به طور مشروع و مفصل ذكر مى شود مانند داستان حضرت موسى (ع) كه از قبل از ولادت او شروع مى شود و به طور

مشروح ادامه مى يابد و گاهى هم قصه به طور خلاصه ودر جملات كوتاهى بيان مى شود مانند قصه زكريا و ايوب و يونس و إدريس. بعضى از قصه ها هم از نظر تفصيل در حد متوسطى قرار گرفته است مانند قصه آدم و نوح و مريم.
شروع قصه هاى نيز با يكديگر فرق دارد. گاهى قصه از زمان ولادت قهرمان داستان و حتى از پيش از ولادت وى آغاز مى شود مانند قصه موسى و عيسى و مريم و گاهى از دوران جوانى قهرمان داستان شروع مى شود مانند قصه ابراهيم و گاهى قصه را از دوران ميان سالى و حتى پيرى قهرمان داستان آغاز مى كند مانند قصه نوح و شعيب و صالح و لوط.
على (ع) با بينش خاصى كه دارد وتاريخ را بصورت ابزارى در جهت شناخت سنتهاى الهى مطرح مى كند در باره اين حقيقت مى فرمايد
و في القرآن نباء ما قبلكم و خبر ما بعدكم و حكم مابينكم(1)
در قرآن اخبار پيشينيان وآيندگان و حكم مسائلى كه ميان شماست، آمده است.
استفاده از تاريخ در واقع عينيت دادن به معرفتهاى عقلى و تجسم بخشيدن به ذهنيت هاى انسانى است و شخص با استفاده از آزمونهاى مكرّر تاريخ به نتيجه هايى مى رسد كه قابل مقايسه با نتيجه هايى است كه در آزمايشگاه هاى علوم تجربى بدست مى آيد.
عبرّت آموزى وپندگيرى از تاريخ كه متون مذهبى و نوشته هاى علماى اخلاق مورد تأكيد قرار گرفته است گوياى اين واقعيت است كه انسان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - نهج البلاغة، حكمت: 313.

 

 

 

بايد چشم و گوش خود را باز كند و از تلخى ها و شيرينى ها و غم ها و شادى ها و پستى ها و بلندى هاى تاريخ گذشتگان و به طور كلى از آن چه بر پيشينيان رفته است، آگاهى و از آنها عبرت گيرد و پند بياموزد واژه عبرت كه در اين سوره نيز استعمال شده است به معناى سنجش و بدست آوردن وزن و اندازه چيزى و نيز به معناى تفكر و تدّبر آمده است(1).
عبرت آموزى از تاريخ يعنى اينكه انسان وقايع تاريخى را بسنجد و با دقت و تدبر، ظوابط و معيارهاى كلّى را از بطن تاريخ بيرون بكشد و از آنها در تنظيم امور زندگى خود استفاده كند.
لقد كان في قصصهم عبرة لاولى الألباب (2).
همانا در داستان آنان عبرتى براى خردمندان است.
در اينجا اين مطلب را هم اضافه كنيم كه درست است قرآن به محتواى قصه آن هم به خاطر هدفهاى معنوى توجه دارد امّا در عين حال قصه را در قالب زيباترين شكل ممكن و با تكنيك خاص داستان نويسى بيان مى كند و به سبب همين ارتباط عميق ميان شكل و محتوى است كه مى توانيم بگوييم داستانهاى قرآن يك معجزه مزدوج است(3).

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - مفردات راغب، مادّه عبر.
2 - سوره يوسف آيه 111.
3 - براى آشنايى با زيبائى هاى قصه هاى قرآن رجوع شود به: سيد قطب، التصوير الفنى في القرآن.

 

سوره يوسف

مشخصات و فضايل اين سوره

   سوره مباركه يوسف به صورت يك مجموعه واحد، در مكه نازل شده است و اينكه در بعضى از روايات از ابن عباس نقل شده كه چند آيه نخست آن در مدينه نازل شده، با سياق و هماهنگى آيات سازگار نيست و نمى توان آن را قبول كرد. اين سوره به اتفاق قاريان 111 آيه دارد و پس از سوره هود نازل شده است و مشابهتهايى در ميان اين دو سوره وجود دارد. ضمناً اين سوره مشتمل بر طولانى ترين قصه در قرآن يعنى قصه حضرت يوسف است. اين قصه كه از آن به احسن القصص يعنى زيباترين قصه ها ياد شده، تنها قصه اى در قرآن است كه همه قسمتهاى آن با رعايت ترتيب زمانى در يك سوره ذكر شده; قصه هاى ديگر قرآن به صورت پراكنده آمده و مطابق با هدفهاى تربيتى خاصى تقطيع شده است و اين نشان مى دهد كه قرآن در نقل قصه ها، از روشهاى گوناگونى استفاده كرده است.
   در روايتى از حضرت اميرالمؤمنين(ع) نقل شده كه سوره يوسف را به زنان خود ياد ندهيد.اين روايت در كافى به صورت مرفوعه نقل شده است و اگر از ضعف سند آن چشم پوشى كنيم،شايد ناظر به اين معناست كه اگر قرار باشد يك سوره از سوره هاى قرآن را به زنان خود
ياد بدهيد، آن سوره سوره يوسف نباشد چون در آن شرح عشق بازيهاى همسر عزيز مصر آمده است. اين احتمال از آنجا تقويت مى شود كه در آن روايت گفته شده كه به زنان خود سوره يوسف را ياد ندهيد بلكه سوره نور را ياد بدهيد متن روايت چنين است:
   قال اميرالمؤمنين(ع): لا تعلّموا نساءكم سورة يوسف و لا تقرأوهن ايّاها فانّ فيها الفتن و علّموهن سورة النور فانّ فيها المواعظ.(1)
   اميرالمؤمنين(ع) فرمود: به زنان خود سوره يوسف را ياد ندهيد و آن را بر آنان نخوانيد كه در آن آزمايشهاست بلكه به آنان سوره نور را ياد بدهيد كه در آن پندهاست.
   شبيه اين روايت از پيامبر(ص) نيز نقل شده و در آن نيز سوره يوسف با سوره نور مقايسه شده است. مفهوم اين سخن آن است كه اگر بنا باشد سوره اى از سوره هاى قرآن را به زنان خود ياد بدهيد و يا آن را بر آنان بخوانيد، آن سوره سوره يوسف نباشد بلكه سوره نور باشد كه در آن احكام مربوط به زنان مخصوصاً مسايل حجاب بيان شده است و اين مطلب ناظر بر حسن انتخاب است و مانع از آن نيست كه اگر تمام قرآن و يا چندين سوره از قرآن به زنان ياد داده شود، سوره يوسف از آن استثنا باشد بلكه در چنين حالتى ياد دادن سوره يوسف به زنان اشكالى ندارد.
   اتفاقاً در بعضى ديگر از روايات، ياد دادن سوره يوسف به خانواده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - كافى ج5 ص 516.

 

و كنيزان توصيه شده است:
   عن النبى(ص) قال: علّموا ارقّاءكم سورة يوسف فانه ايّما مسلم قرءها و علّمها اهله و ما ملكت يمينه هون الله عليه سكرات الموت و اعطاه القوّة ان لا يحسد مسلما.(1)
   پيامبر خدا(ص) فرمود: به بردگان خود سوره يوسف را ياد بدهيد زيرا هر مسلمانى كه اين سوره را بخواند و به خانواده و كنيزكان خود ياد بدهد،خداوند سكرات مرگ را به او آسان مى كند و به او قدرتى مى دهد كه به برادر مسلمان خود حسد نكند.

فضايل اين سوره

   همانگونه كه براى خواندن سوره هاى ديگر قرآن فضيلتهايى نقل شده، براى خواندن سوره يوسف نيز فضايلى در روايات آمده است. علاوه بر روايتى كه در بالا نقل كرديم، در روايت ديگرى، از حضرت امام صادق(ع) فضيلت خاصى براى خواندن سوره يوسف نقل شده است. متن روايت چنين است:
   عن ابى عبدالله(ص) قال: من قرء سورة يوسف فى كل يوم او فى كل ليلة بعثها الله يوم القيامة و جماله جمال يوسف و لايصيبه فزع يوم القيامة و كان من خيار عبادالله الصالحين.(2)
   امام صادق(ع) فرمود: هر كس سوره يوسف را هر روز و يا هر شب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - مجمع البيان ج 5 ص 315.
2 - همان.

 

بخواند، خداوند او را در قيامت مبعوث مى كند در حالى كه جمال او مانند جمال يوسف است و به او ناراحتى روز قيامت نمى رسد و از برگزيدگان بندگان صالح خدا مى شود.
   بدون شك خواندن سوره اى از قرآن همراه با تدبر و عبرت آموزى و پندگيرى، آثار تربيتى فراوانى در انسان دارد و او را شايسته هر نوع ثواب و پاداشى از جانب خداوند مى كند.
   اين مطلب را هم در اينجا اضافه كنيم كه سوره يوسف به خاطر زيبايى و شكوه خاصى كه دارد، از دير باز مورد توجه فراوان قرار گرفته و براى آن تفسيرها و شرحهاى بسيارى به زبانهاى گوناگون نوشته شده و شايد كمتر سوره اى از سوره هاى قرآن، مانند سوره يوسف تفسيرهاى اختصاصى داشته باشد.

دورنمايى از اين سوره

اين سوره به صورت يك مجموعه كامل سرگذشت يوسف پيامبر را نقل مى كند و در آغاز مطلب از اين داستان به عنوان زيباترين داستانها (احسن القصص) ياد مى كند.
   قصه از آنجا شروع مى شود كه يوسف در خواب مى بيند كه يازده ستاره به اضافه آفتاب و ماه به او سجده مى كنند. وقتى او اين خواب را به پدرش يعقوب تعريف مى كند، پدر به او مى گويد كه خواب خود را به برادرانت تعريف نكن كه به تو آسيب مى رسانند و به او مى گويد كه
اين خواب تعبير خوشى دارد و خداوند تو را برگزيده خود خواهد كرد و به تو تأويل احاديث را ياد خواهد داد و نعمتش را بر تو تمام خواهد كرد همانگونه كه بر پدرانت تمام كرده است.
   با اين مقدمه، داستان شروع مى شود و از كينه و حسد برادران يوسف نسبت به او خبر مى دهد كه باعث شد او را با خود به صحرا ببرند و در صحرا به چاه اندازند و پيش پدر خود به دروغ بگويند كه يوسف را گرگ خورده است.
   در اين ميان كاروانى از راه مى رسد و يوسف را از چاه بيرون مى آورد و او را با خود به مصر مى برد و به قيمت ناچيزى به پادشاه مصر مى فروشد و اين زمينه اى براى رشد يوسف مى شود و خداوند به اين وسيله او را قدرت مى بخشد و به او نبوت و علم عطا مى كند.
   همسر پادشاه مصر عاشق يوسف مى شود و او را به سوى خود مى خواند ولى يوسف عفت و پاكدامنى خود را حفظ مى كند. همسر پادشاه مورد ملامت زنان شهر قرار مى گيرد و او در يك مجلسى كه زنان را دعوت كرده بود، يوسف را به آنها نشان مى دهد وقتى آنها زيبايى خيره كننده يوسف را مى بينند با چاقوهايى كه براى خوردن ميوه در دست داشتند، دستهاى خود را مى برند و اظهار مى دارند كه او از جنس بشر نيست بلكه او فرشته اى بزرگوار است.
   مقاومت يوسف در برابر خواسته نامشروع همسر پادشاه سبب مى شود كه يوسف به زندان بيفتد. دو نفر ديگر را نيز به زندان مى برند و با يوسف هم بند مى شوند آن دو نفر هر كدام خوابى مى بينند و يوسف
خواب آنها را تعبير مى كند و در همان زندان آنها را به سوى خداوند يكتا دعوت مى كند و يوسف سالها در زندان مى ماند.
از طرف ديگر روزى پادشاه مصر خوابى مى بيند و اطرافيان او از تعبير خواب او ناتوان مى شوند و به او خبر مى دهند كه يوسف مى تواند خواب او را تعبير كند. يوسف را از زندان بيرون مى آورند و تعبير خواب پاشاه را از او مى پرسند و او چنين تعبير مى كند كه هفت سال خشكسالى و قحطى خواهد شد و آنها را راهنمايى مى كند كه براى مقابله با قحطى چه كار بكنند. يوسف نزد پادشاه موقعيت خوبى پيدا مى كند و همسر پادشاه اعتراف مى كند كه يوسف بى گناه است و من از او كام دل خواستم. به هر حال پادشاه، يوسف را خزانه دار خود مى كند.
   قحطى شروع مى شود و برادران يوسف براى گرفتن غلّه پيش يوسف مى آيند و او را نمى شناسند ولى يوسف آنها را مى شناسد يوسف به آنها مى گويد: شما برادرى در خانه داريد او را نيز نزد من بياوريد و اگر او را نياوريد به شما چيزى داده نخواهد شد، برادران پيش يعقوب برمى گردند و اظهار مى دارند كه به ما غله ندادند و تو بايد برادرمان را به همراه ما بفرستى تا به ما غله دهند و ما او را حفظ خواهيم كرد. يعقوب مى گويد: چگونه او را به شما بسپارم در حالى كه پيش از اين برادرش (يوسف) را نيز به شما سپرده بودم، خداوند خود حافظ او باشد و شما بايد با خدا پيمان ببنديد كه او را نزد من مى آوريد و اى فرزندان من! از يك در وارد نشويد بلكه از چند در وارد شويد،حكم از آنِ خداوند است بر او توكل كردم و همه بايد به او توكل كنند.
   برادران به سوى مصر حركت مى كنند و بر يوسف وارد مى شوند،
يوسف برادر كوچك خود را كنار خود جاى مى دهد ولى خود را معرفى نمى كند و به هنگام دادن غلّه، به مأموران دستور مى دهد كه مخفيانه پيمانه پادشاه را در بار برادر كوچكش بگذارند و اعلام مى شود كه پيمانه پادشاه گم شده و از بار هر كس كه پيدا شود او بايد بازداشت شود. بارها را مى گردند و از بار برادر كوچك يوسف پيدا مى شود، برادران به ناچار او را در مصر رها مى كنند و به كنعان پيش يعقوب برمى گردند و با نهايت شرمندگى جريان دزدى پيمانه پادشاه و بازداشت برادر كوچك را تعريف مى كنند، يعقوب از صبر جميل سخن مى گويد و اميد خود را به خدا مى بندد ولى آنچنان درفراق پسران خود گريه مى كند كه بينايى خود را از دست مى دهد و شكايت پيش خدا مى برد.
   يعقوب كه از بازگشت يوسف و برادر كوچكش نااميد نشده بود، به فرزندان دستور مى دهد كه يوسف و برادرش را جستجو كنند و نااميد نباشند كه فقط كافران از رحمت خدا نااميد مى شوند. آنان بار ديگر پيش يوسف مى آيند و از وضع اسفبارى كه براى آنها و خانواده يعقوب پيش آمده سخن مى گويند. يوسف به آنها مى گويد: آيايادتان هست كه به يوسف چه كرديد؟ آنها فرياد مى زنند كه آيا تو يوسف هستى؟ و يوسف مى گويد: آرى و اين برادر من است، خدا بر من منت گذاشته و خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمى كند. آنهابا شرمندگى، به خطاى خود اعتراف مى كنند ولى يوسف آنها را مى بخشد و پيراهن خود را به آنان مى دهد و مى گويد: اين پيراهن را ببريد و به روى پدرم بيندازيد كه بينايى خود را باز مى يابد و همگى پيش من آييد.

   يعقوب، بوى پيراهن يوسف را از فرسنگهاى دور مى شنود و آن را اظهار مى دارد ولى اطرافيان، او را به گمراهى ديرينه متهم مى كنند اما وقتى قافله مى رسد پيراهن را به روى او مى اندازند و او بينا مى شود و مى گويد: آيا به شما نگفتم كه من از خدا چيزى را مى دانم كه شما نمى دانيد؟ و فرزندانش پيش او نيز به خطاى خود اعتراف مى كنند و از او مى خواهند از خدا براى آنان طلب آمرزش كند و او چنين مى كند.
   برادران يوسف همانگونه كه او گفته بود همگى به همراه پدر و مادر يوسف به مصر رهسپار مى شوند و يوسف از آنان استقبال مى كند و پدر و مادر خود را بر تخت مى نشاند و آنان همگى در برابر يوسف تعظيم و سجده مى كنند و بدينگونه يعقوب به يوسف مى رسد و يوسف از نعمتهايى كه خداوند به او داده ياد مى كند.
در اينجا داستان حضرت يوسف تمام مى شود و خداوند خطاب به پيامبر اسلام مى فرمايد كه اين از خبرهاى غيبى بود كه بر تو وحى كرديم و تو از آن آگاهى نداشتى و به دنبال اين سخن حقايقى را بيان مى كند و در پايان اظهار مى دارد كه در اين قصه ها كه گفته شد، عبرتهايى براى انديشمندان وجود دارد و اين يك سخن دروغ نيست بلكه تصديق كننده كتابهاى آسمانى پيشين و تفصيل همه چيز و هدايت و رحمت براى مؤمنان است.

 

تفسير سوره يوسف

 

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

الر تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبينِ (1 ) اِنّآ أَنْزَلْناهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (2 ) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمآ أَوْحَيْنآ اِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ وَ اِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِه لَمِنَ الْغافِلينَ(3)
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. الف، لام، را. اين آيه هاى كتاب روشنگر است (1) همانا ما آن را قرآنى عربى فرستاديم، باشد كه انديشه كنيد (2) ما بر تو زيباترين داستان را با اين قرآن كه به تو وحى كرديم، بازگو مى كنيم و همانا تو پيش از آن از غافلان بودى(3)

لغت واعراب

   1 ـ تلك اشاره به آيات اين سوره و يا مجموع قرآن است.
   2 ـ المبين صفت براى الكتاب است و به معناى روشنگر و بيان كننده مى باشد.
   3 ـ قرآنا يا بدل از ضمير انزلناه و يا حال از آن است و يا براى ايجاد زمينه براى آوردن حال عربيا است.
   4 ـ عربيا حال از قرآنا است و عربى هم به زبان عربى و هم به كسى كه زبان او عربى است گفته مى شود.
   5 ـ احسن مفعول به نقصّ است.
   6 ـ القصص قصه گويى، با فتحه قاف مصدر است و اگر قاف
مكسور باشد جمع قصه مى شود. اصل قصه به معناى پيروى كردن است و چون قصه گو سخن را پى درپى و پشت سر هم مى گويد، به كار او قصه مى گويند. احسن القصص اشاره به قصه يوسف است كه در همين سوره آمده است و احتمال اينكه صفت براى كل قرآن باشد نيز بعيد نيست مانند: احسن الحديث.
   7 ـ با در بما اوحينا براى سببيت است.
   8 ـ ان در و ان كنت مخفف از ثقيله و براى تأكيد مطلب است و لذا در خبر آن لام آمده است.

 

تفسير آيات

بحثى درباره حروف مقطعه قرآن

   * آيات (1 ـ 2) بسم الله الرحمن الرحيم. الر. تلك آيات ... : آغاز سوره مانند سوره هاى ديگر با نام خداوند رحمان و رحيم است و پس از آن سه حرف الف و لام و راء قرار دارد كه از حروف مقطعه قرآن است و درباره آنها توضيحاتى داريم كه در پى مى آيد:
   در اول بيست و نه سوره از سوره هاى قرآن حروفى ذكر شده كه به آن حروف مقطعه گفته مى شود. مجموع حروفى كه در اول اين بيست و نه سوره آمده با حذف مكررات چهارده حرف است. حروف مقطعه گاهى يك حرفى است مانند ق و ن در اول سوره هاى قاف و قلم و گاهى دو حرفى است مانند طه و يس در اول سوره هاى طه و يس و گاهى سه
حرفى است مانند الم در اول سوره بقره و آل عمران و گاهى چهار حرفى است مانند المر و المص در اول سوره رعد و اعراف و گاهى پنج حرفى است مانند كهيعص و حمعسق در اول سوره مريم و شورى.
   اكنون بايد ديد كه هدف از ذكر اين حروف در اول بعضى از سوره هاى قرآن چيست؟ و آيا اين حروف معانى خاصى دارند و يا راز ورمزى است ميان خدا و پيامبر و كسى جز پيامبر و كسانى كه پيامبر به آنها ياد داده، از معانى آن آگاه نيست.
   درباره حروف مقطعه مطالب گوناگونى گفته شده گاهى آنها را نامهاى سوره دانسته اند وگاهى آنها را نام خدا معرفى كرده اند و مطالب ديگر. به نظر مى رسد كه ميان اين حروف و سوره هايى كه در اول آنها واقع شده اند تناسبى هست و مثلا مشابهتهايى ميان سوره هايى كه با طس و يا حم و يا الم شروع مى شود وجود دارد و به طورى كه گفته مى شود طبق تحقيقى كه به وسيله كامپيوتر انجام گرفته در هر سوره اى كه اين حروف در اول آن قرار گرفته آن حرفها بيشتر از حرفهاى ديگر در آن سوره تكرار شده است مثلا در سوره بقره و هر سوره اى كه با الم شروع شد الف و پس از آن لام و پس از آن ميم بيشتر از همه حروف تكرار شده و در سوره ق حرف قاف از همه حروف بيشتر تكرار شده است اگر اين تحقيق درست باشد، به خوبى روشن مى شود كه تناسب ويژه اى ميان حروف مقطعه و سوره وجود دارد.
   حال مى گوييم با رعايت همان تناسب، خداوند در اول بعضى از سوره ها حروفى را به صورت تقطيع شده آورده كه معناى خاصى ندارد
و هدف از آن جلب توجه خواننده و يا شنونده به آيات آن سوره است و مى توانيم اين حروف را نوعى حروف تنبيه بدانيم كه در زبان عربى نظير دارد مانند هاء تنبيه كه در اول هذا آمده است و اساساً در تمام زبانها در هنگام محاوره، گوينده براى جلب توجه مخاطب خود گاهى صدايى را در مى آورد كه هيچ معناى خاصى ندارد و فقط هدف از آن ايجاد آمادگى براى شنيدن است.
   مى توان گفت كه حروف مقطعه در عين حال كه براى جلب توجه شنونده است هدف ديگرى را هم تعقيب مى كند و آن اينكه به مردم گوشزد مى كند كه آيات قرآن از همين حروف كه در دسترس همگان است تشكيل يافته و در عين حال در حدى از اعجاز است كه هيچكس نمى تواند سوره اى مانند آن بسازد. به عبارت ديگر، مواد و عناصر تشكيل دهنده آيات قرآنى همين الفبا است كه در اختيار همه قرار دارد ولى از تركيب همين الفبا جملاتى ساخته شده كه ساختن مانند آن از قدرت بشر خارج است.
   اين مطلب درست به اين مى ماند كه تمام عناصر و مواد تشكيل دهنده يك موجود زنده، در طبيعت موجود است اما انسان نمى تواند با تركيب همين مواد و مخلوط كردن ميان آنها يك موجود زنده بسازد. حال قرآن نيز مانند آن موجود زنده است كه مواد عناصر تشكيل دهنده آن در اختيار انسان است ولى از ساختن سوره اى مانند سوره هاى قرآن عاجز و ناتوان مى باشد.
   چيزى كه اين نظر را درباره حروف مقطعه تأييد مى كند اين است كه
در سوره هايى كه با حروف مقطعه شروع شده است در بيشتر موارد بلافاصله پس از حروف مقطعه سخن از قرآن و نزول آن به ميان مى آيد. مانند الم ذلك الكتاب لاريب فيه(بقره /2) المص كتاب انزل اليك (اعراف/ 1) الر كتاب احكمت آياته (هود/ 1) طسم تلك آيات الكتاب المبين (قصص/ 2).
   همچنين در چند روايت كه از ائمه معصومين عليهم السلام نقل شده، حروف مقطعه قرآن به همين نحو تفسير شده است البته اگر صدور اين روايات از ائمه قطعى بود ما ترديدى در آن نداشتيم اما چون صدور اين روايات قطعى نيست ما آنها را به عنوان مؤيد همين نظريه ذكر مى كنيم.
   عن على بن الحسين (ع) قال الله تعالى: الم ذلك الكتاب اى يا محمد هذا الكتاب الذى انزلته اليك هوالحروف المقطعة التى منها الف و لام و ميم و هو بلغتكم و حروف هجائكم فاتوا بمثله ان كنتم صادقين(1)
   امام سجاد فرمود: خداوند مى فرمايد (الم ذلك الكتاب، يعنى اى محمد اين كتابى كه بر تونازل كرده ام از همين حروف مقطعه اى است كه از جمله آنها الف و لام و ميم است اى مردم اين به لغت شما و حروف تهجى شماست پس اگر راست مى گوييد مانند آن را بياوريد.
   عن على بن موسى الرضا (ع) قال: ان الله تبارك و تعالى انزل هذاالقرآن بهذه الحروف التى يتداولها جميع العرب ثم قال : قل لئن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - البرهان ج 1 ص 54.

 

اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل هذا القرآن لاياتون بمثله(1)
   امام رضا فرمود: همانا خداوند اين قرآن را با همين حروفى كه ميان همه عربها متداول است، نازل كرده و سپس گفته است. اگر انس و جن جمع شوند تا مانند اين قرآن را بياورند ، نخواهند توانست.
   البته اين توجيهى كه ما براى حروف مقطعه ذكر كريم مانع از آن نيست كه در اين حروف راز و رمزهايى باشد كه علم آن در اختيار خدا و پيامبر و ائمه معصومين است و احتمال اينكه اين حروف كليدهايى براى راهيابى به درون قرآن و بطون گوناگون آن باشد احتمال بعيدى نيست. امام باقر (ع) به ابولبيد مخزومى فرمود:
   يا ابا لبيد ان فى حروف القرآن المقطعه لعلما جّما(2)
   اى ابو لبيد در حروف مقطعه قرآن علم سرشارى وجود دارد.
   همچنين در بعضى از روايات بر داشتهاى عجيبى از حروف مقطعه قرآن شده است مثلا در چند روايت، امام صادق (ع) سال انقراض حكومت بنى اميه را از المصكه در اول سوره اعراف آمده، پيش بينى كرده است.(3)

عربى بودن قرآن

   اكنون به تفسير سوره يوسف مى پردازيم:
   نخستين مطلبى كه در اين سوره بيان شده، اشاره به روشنگرى آيات
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - بحار الانوار ج 2 ص 318.
2 - تفسير البرهان ج 2 ص 3.
3 - البرهان ج 2 ص 3.

 

قرآنى است و اينكه قرآن به زبان عربى نازل شده است. مى فرمايد: اين، آياتِ كتاب روشنگر است. اين جمله يا اشاره به آيات همين سوره است كه در آن قصه يوسف آمده و يا اشاره به مجموع قرآن است و در هر دو صورت خاصيت روشنگرى قرآن را بيان مى كند.
   صفت ديگرى كه در اينجا براى قرآن ذكر شده، عربى بودن است، مى فرمايد: ما قرآن را به زبان عربى فرستاديم تا شما بينديشيد; چون مردم مكه عرب زبان بودند و اگر قرآن به زبانهاى ديگرى مانند عبرى يا سريانى نازل مى شد، آنان به درستى آن را نمى فهميدند ولذا به زبان عربى نازل شد تا براى آنان قابل فهم باشد. البته اسلام يك دين جهانى است و اختصاص به عربها ندارد ولى به هر حال بايد قرآن به يكى از زبانهاى دنيا نازل مى شد وبهتر و كارآمدتر اين بود كه به زبان همان قومى نازل شود كه پيامبر اسلام(ص) از آنها بود و بايد دعوت خود را از آنان شروع مى كرد، از اين رو قرآن به زبان عربى نازل شد تا مخاطبان آن بتوانند در آن انديشه كنند و لذا در اين آيه مى فرمايد: قرآن را به زبان عربى نازل كرديم باشد كه شما در آن بينديشيد. ضمناً زبان عربى زبان گسترده و پرواژه اى است و قابليت آن را دارد كه هرگونه مفهومى را برساند و به طورى كه زبان شناسان اظهار مى دارند كمتر زبانى از چنين قابليتى برخوردار است.
   در عين حال كه قرآن به زبان عربى نازل شده است، در برخى از آيات قرآنى واژه هاى غير عربى كه از زبانهاى ديگر مانند فارسى و عبرى و يونانى و قبطى وارد عربى شده،نيز ديده مى شود مانند:

استبرق،سجّيل، اباريق، ارائك، تنّور، حوب، رسّ، سجّين، سرادق، سكر، سينا، فردوس، قراطيس، قسوره،قنطار،كافور، مرجان، مشكاة، و مانند آنها. كسانى در اين باره كتابهاى مستقلى نوشته اند مانند سيوطى كه كتابى تحت عنوان المهذب فيما وقع فى القرآن من معرب نوشته و تاج الدين سبكى كه قصيده اى در اين باره دارد.
   بدون شك اشتمال قرآن بر واژه هاى غير عربى، در عربى بودن قرآن اشكالى به وجود نمى آورد چون نوع كلمات قرآن و شيوه آن عربى است و اين مقدار در عربى بودن يك سخن كافى است.

قصه هاى پيامبران در قرآن

   مطلب ديگر اينكه، در اين آيات از قصه يوسف و يعقوب كه دو تن از پيامبران الهى بودند، به عنوان احسن القصص ياد كرده وآن را زيباترين داستان معرفى نموده است و اين اشاره به قصه هاى ديگرى است كه در قرآن آمده است. توجه كنيم كه قصه هاى قرآن كه نوعا مربوط به پيامبران خدا و شرح مبارزات و روشنگريهاى آنان است، همگى زيبا ومفيد و عبرت آموز است ولى داستان يوسف زيباتر و شيرين تر است.
   قرآن كريم قصه هاى پيامبران را نه براى سرگرمى بلكه به خاطر هدفهاى تربيتى مطرح مى كند تا روحيه پيامبر اسلام ومؤمنان را بالا ببرد وآنها مطمئن باشند كه جبهه حق هميشه پيروزاست و اساسا نام و ياد پيامران مايه دلگرمى و نشاط است.

   در اينجا ذكر اين مطلب را سودمند مى دانيم كه در قرآن كريم نامهاى مبارك بيست و پنج تن از پيامبران خدا آمده و بعضى از آنها بارها تكرار گرديده و داستان زندگى آنها گاهى با تفصيل و گاهى به طور خلاصه بيان شده است و اين در حالى است كه طبق بعضى از روايات، خداوند در طول تاريخ، براى هدايت بشر يكصدوبيست و چهار هزار پيامبر فرستاده است.
   البته در خود قرآن تذكر داده شده كه پيامبران خدا منحصر در آنچه كه در قرآن آمده نيست بلكه پيامبرانى هم هستند كه داستان آنها در قرآن نيامده است:
   ورسلا قد قصصنا عليك من قبل ورسلا لم نقصصهم عليك (نساء/164)
   و پيامبرانى كه از پيش داستان آنها را بر تو گفته ايم و پيامبرانى كه داستان آنها را بر تو نگفته ايم.
   ما وظيفه داريم كه به همه پيامبران احترام كنيم و به آنها ايمان بياوريم و در اصل نبوت ميان آنها فرقى نگذاريم و بدانيم كه همه آنها سفيران خدا در زمين و تبليغ كنندگان احكام دين بودند و خط فكرى واحدى داشتند:
   قولوا آمنّا بالله و ما انزل الينا و ما انزل الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و ما اوتى موسى و عيسى و ما اوتى النبيّون من ربهم لانفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون (بقره/136)

   بگو ايمان آورديم به خدا و به آنچه كه بر ما نازل شده و آنچه كه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط و موسى و عيسى و همه پيامبران از جانب پروردگارشان نازل شده است ميان هيچ يك از آنها جدايى نمى اندازيم و ما بر او تسليم هستيم.
   باوجود اينكه ما بايد به همه پيامبران ايمان داشته باشيم بايد بدانيم كه همه آنها از لحاظ رتبه و مقام يكسان نيستند بلكه بعضى از آنها بر بعضى ديگر فضيلت و برترى دارند و پيامبر اسلام برتر از همه آنهاست:
   تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض (بقره/253)
   اين پيامبران بعضى شان را بر بعضى ديگر برترى داديم.
   اكنون بر سر آنيم كه پيامبرانى را كه نامهاى آنها در قرآن كريم آمده است برشماريم. اين پيامبران بدون رعايت هيچ گونه ترتيبى عبارتند از:
   1 ـ آدم كه نام او بيست و پنچ بار در قرآن آمده;
   2 ـ ادريس كه نام او دوبار در قرآن آمده;
   3 ـ نوح كه نام او چهل و پنج بار در قرآن آمده;
   4 ـ هود كه نام او ده بار در قرآن آمده;
   5 ـ صالح كه نام او يازده بار در قرآن آمده;
   6 ـ ابراهيم كه نام او شصت و نه بار در قرآن آمده;
   7 ـ لوط كه نام او بيست و هفت بار در قرآن آمده;

   8 ـ اسماعيل كه نام او دوازده بار در قرآن آمده;
   9 ـ اسحاق كه نام او هفده بار در قرآن آمده;
   10 ـ يعقوب كه نام او شانزده بار در قرآن آمده;
   11 ـ يوسف كه نام او بيست و هفت بار در قرآن آمده;
   12 ـ شعيب كه نام او يازده بار در قرآن آمده;
   13 ـ ايوب كه نام او چهار بار در قرآن آمده;
   14 ـ ذوالكفل كه نام او دوبار در قرآن آمده;
   15 ـ موسى كه نام او صد وسى و شش بار در قرآن آمده;
   16 ـ هارون كه نام او بيست بار در قرآن آمده;
   17 ـ داود كه نام او شانزده بار در قرآن آمده;
   18 ـ سليمان كه نام او هفده بار در قرآن آمده;
   19 ـ الياس كه نام او سه بار در قرآن آمده;
   20 ـ اليسع كه نام او دوبار در قرآن آمده;
   21 ـ يونس كه نام او چهاربار در قرآن آمده;
   22 ـ زكريا كه نام او هفت بار در قرآن آمده;
   23 ـ يحيى كه نام او پنج بار در قرآن آمده;
   24 ـ عيسى كه نام او بيست و پنج بار در قرآن آمده;
   25 ـ محمد كه نام او چهار بار در قرآن آمده به اضافه اينكه يك بار هم به صورت احمد آمده است.
   در ميان اين پيامبران پنج نفر اولوالعزم بودند و رسالت جهانى
داشتند كه عبارت بودند از: نوح، ابراهيم، موسى، عيسى و محمد(ص) وبقيه آنها در منطقه خاصى و يا براى قوم معينى مبعوث شده بودند.(برمى گرديم به داستان يوسف)
اِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبيهِ يآ أَبَتِ اِنّى رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لى ساجِدينَ (4 ) قالَ يا بُنَىَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى اِخْوَتِكَ فَيَكيدُوا لَكَ كَيْدًا اِنَّ الشَّيْطانَ لِلاْنِْسانِ عَدُوٌّ مُبينٌ (5 ) وَ كَذلِكَ يَجْتَبيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ الْأَحاديثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلى آلِ يَعْقُوبَ كَمآ أَتَمَّها عَلى أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ اِبْراهيمَ وَ اِسْحاقَ اِنَّ رَبَّكَ عَليمٌ حَكيمٌ (6 )
هنگامى كه يوسف به پدرش گفت: اى پدر من، من در خواب ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در حال سجده كردن بر من هستند(4) گفت: اى پسرك من! خواب خود را بر برادرانت بازگو مكن كه به تو حيله اى مى كنند، همانا شيطان بر انسان دشمنى آشكار است(5) و اين چنين پروردگارت تو را برمى گزيند و از تعبير خوابها به تو مى آموزد و نعمت خود را بر تو و بر خاندان يعقوب به پايان مى برد،همانگونه كه آن را پيشتر بر پدرانت ابراهيم و اسحاق به پايان برده است. همانا پروردگار تو داناى فرزانه است(6)

لغت واعراب

   1 ـ يوسف نام يكى از فرزندان يعقوب. اين كلمه عبرى است و نبايد براى آن اشتقاق عربى درست كرد همانگونه كه بعضى ها آن را مشتق از اسف دانسته اند اساسا وزن يُفْعُل در عربى وجود ندارد. بنابراين، اين كلمه بخاطر علميت و عجميت غير منصرف است.
   2 ـ ابت در اصل ابى با ياء متكلم بوده، ياء آن تبديل به تاء شد و كسره ياء به آن انتقال يافت. شايد علت اين تبديل، ايجاد مشابهت ميان كلمه ابى با كلماتى مانند اخت، بنت، عمه و خالة است كه همگى در خويشاوندان به كار مى رود و در آخر آنها تاء وجود دارد. به گفته زمخشرى اين تاء براى تانيث لفظ اب است هر چند كه اب مذكر است و اين كار در كلام عربى نظايرى دارد مانند شاة و حمامة.
   3 ـ رايت از رؤيا به معناى خواب ديدن است و اينكه اين فعل دو بار آمده براى تأكيد است و يا دومى جواب سؤال مقدر است به اين بيان كه يوسف مى گويد: من يازده ستاره و خورشيد و ماه را درخواب ديدم، گويا از او سؤال مى شود كه آنها را چگونه ديدى و او مى گويد: ديدم كه در حال سجده بر من بودند.
   4 ـ ساجدين جمع براى اولى العقل است; چون كار ستارگان و خورشيد و ماه از كارهايى بود كه از عقلا سر مى زند.
   5 ـ فيكيدوا لك بر تو حيله مى كنند، بر تو بدانديشى مى كنند. واژه كيد به خودى خود متعدى مى شود و اينكه در اينجا با لام متعدى شده

براى تأكيد در تخويف است.
   6 ـ يجتبيك تو را برمى گزيند.از اجتباء به معناى گزينش است.
   7 ـ تأويل برگردانيدن مطلب به معناى واقعى آن و در اينجا به مفهوم تعبير كردن آمده است.
   8 ـ احاديث در اينجا به معناى تصورات انسان است كه بيشتر در خواب نمود دارد و تأويل احاديث يعنى تعبير رؤياها و خوابها. ضمناً اين واژه جمع حديث نيست چون فعيل به افاعيل جمع بسته نمى شود، حال بايد بگوييم يا جمع احدوثه و يا اسم جمع براى حديث است.
   9 ـ آل خاندان، اهل بيت. اين واژه دلالت بر مجد و عظمت و شرافت خاندان دارد.
   10 ـ من قبل با حذف مضاف اليه، به تقدير من قبلك يا من قبل هذا.
   11 ـ ابراهيم و اسحاق يا عطف بيان و يا بدل از ابويك و يا منصوب به تقدير اعنى هستند.

تفسير آيات

آغاز قصه يوسف و خواب ديدن او

   * آيات (4 ـ 5) اذ قال يوسف لابيه يا ابت انى رأيت ... : با اين آيات قصه يوسف آغاز مى شود، شروع قصه از آنجاست كه يوسف به پدرش يعقوب گفت: اى پدر در خواب ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه

در برابر من سجده مى كنند. البته منظور از سجده در اينجا همان تعظيم كردن است. يعقوب كه از تعبير خواب آگاهى داشت، اين خواب را به عنوان يك رؤياى صادقه دليلى بر آينده درخشان يوسف يافت و از آنجا كه مى دانست برادران يوسف نيز از تعبير خواب آگاهى دارند، به يوسف سفارش كرد كه خواب خود را به برادرانش تعريف نكند; چون آنها از آينده درخشان يوسف باخبر مى شوند و از روى حسد و بدانديشى، درباره يوسف توطئه چينى مى كنند و زندگى او را به خطر مى اندازند. البته برادران يوسف افراد با ايمان و موحدى بودند اگر چه دچار وسوسه شيطانى شدند و لغزيدند و اينكه برخى آنها را همان اسباط مى دانند، درست به نظر نمى رسد چون اسباط معروف، پس از موسى بودند.
   يعقوب كه اين سفارش را كرد، اضافه نمود كه شيطان براى انسان دشمنى آشكار است، يعنى در مواردى كه زمينه حسد فراهم باشد، شيطان انسان را وسوسه مى كند و او را به انجام كارهاى ناشايست وادار مى سازد چون شيطان دشمن ديرينه انسان است و از هر طريقى كه بتواند انسان را به ارتكاب گناه وامى دارد و سعى مى كند كه ميان فرزندان آدم فتنه و آشوب برپا نمايد.
   خواب يوسف سرآغاز قصه او و تعبير و عينيت يافتن همين خواب، پايان قصه اوست و در اواخر همين سوره خواهيم ديد كه پدر و مادر و يازده برادر او در برابر عظمت او به سجده افتادند و خوابى را كه يوسف چهل سال پيش از آن ديده بود تعبير شد.

تعبير خواب يوسف توسط پدرش

   * آيه (6) و كذلك يجتبيك ربّك و يعلّمك من تأويل الاحاديث ... : پس از سفارشى كه يعقوب درباره پنهان كردن خواب به يوسف كرد، چند مطلب را از اين خواب استخراج نمود: يكى اينكه خداوند او را برمى گزيند و او به مقامى مى رسد كه بنده برگزيده خداوند مى شود و شايد هم اين گزينش اشاره به مقامى باشد كه يوسف در مصر پيدا كرد و عزيز مصر شد. دوم اينكه خداوند به او تعبير خواب ياد مى دهد. منظور از تأويل الاحاديث همان تعبير خوابهاست، چون تأويل در چندمورد كه در اين سوره آمده به معناى تعبير است و احاديث هم به چيزهاى تازه گفته مى شود و در اينجا منظور همان خوابهاست كه همواره براى انسان تازگى دارد و به طورى كه خواهيم ديد يوسف چندين خواب را تعبير كرد و درست درآمد و او به تعبير خواب مشهور شد.
   سومين مطلبى كه يعقوب از خواب يوسف استخراج كرد اين بود كه گفت خداوند نعمت خود را بر تو و خاندان يعقوب تمام خواهد كرد، يعنى بالاترين نعمت را به تو و اين خاندان خواهد داد همانگونه كه همين نعمت را پيش از اين به پدران تو ابراهيم و اسحاق داده است. منظور از اين نعمت بزرگ همان نعمت نبوت است كه خداوند آن را پيشتر به ابراهيم و اسحاق داده بود و اينك يوسف نيز شايستگى آن را يافته بود و خدا به يوسف و خاندان يعقوب نبوت را عطا نمود.
البته نبوت در نسل يوسف قرار نگرفت ولى در خاندان يعقوب ادامه
يافت.

 

چند روايت

 

   1 - عن ابى جعفر(ع) قال: تأويل هذه الرؤيا انه سيملك مصر و يدخل عليه ابواه و اخوته، اما الشمس فامّ يوسف راحيل و امّا القمر يعقوب و امّا الاحد عشر كوكبا فاخوته فلمّا دخلوا عليه سجدوا شكرا لله وحده حين نظروا اليه و كان السجود لله تعالى.(1)
   امام باقر(ع) فرمود: تأويل اين خواب چنين است كه به زودى يوسف در مصر به سلطنت مى رسد و مادر و برادرانش بر او وارد مى شوند .اما آفتاب همان مادر يوسف، راحيل است و اما ماه يعقوب است و يازده ستاره برادرانش هستند .پس چون بر او وارد شدند و او را ديدند از باب سپاسگزارى بر خداى يگانه سجده كردند و سجده براى خدا بود.
   2 ـ عن ابى عبدالله(ع) قال: الرؤيا على ثلاثة وجوه: بشارة من الله للمؤمن و تحذير من الشيطان و اضغاث احلام.(2)
   امام صادق(ع) فرمود: رؤيا بر سه قسم است: مژده اى از سوى خداوند بر مؤمن و تهديدى از شيطان و خوابهاى پريشان.
لَقَدْ كانَ فى يُوسُفَ وَ اِخْوَتِه آياتٌ لِلسّآئِلينَ (7 ) اِذْ قالُوا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - تفسير قمى ج1 ص 167.
2 - مجمع البيان ج5 ص 359.

 

لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ اِلى أَبينا مِنّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ اِنَّ أَبانا لَفى ضَلال مُبين (8 ) اُقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِه قَوْمًا صالِحينَ (9 ) قالَ قآئِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فى غَيابَةِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيّارَةِ اِنْ كُنْتُمْ فاعِلينَ (10 )
همانا در يوسف و برادرانش نشانه هايى براى پرسش كنندگان است (7) هنگامى كه گفتند: همانا يوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوب ترند در حالى كه ما گروهى نيرومند هستيم، همانا پدر ما در گمراهى آشكار است(8) يوسف را بكشيد و يا او را به سرزمينى بيفكنيد تا توجه پدرتان تنها به شما باشد و پس از آن گروهى شايسته و صالح باشيد(9) گوينده اى از آنها گفت: يوسف را نكشيد بلكه او را در تاريكى چاه بيفكنيد تا بعضى از قافله ها او را برگيرند، اگر اهل كار هستيد(10)

 

لغت واعراب

 

   1 ـ للسائلين براى پرسندگان، براى پژوهندگان و هر كسى كه اهل تحقيق باشد.
   2 ـ لام در ليوسف براى ابتدا است و افاده تأكيد مى كند.
   3 ـ احبّ اگر با الى متعدى شود به محبت كردن شخصى كه بعد از الى آمده دلالت دارد و اگر با لام متعدى شود به محبت كردن

شخصى كه قبل از لام آمده دلالت مى كند مثلا وقتى مى گوييم: زيد احبّ الىّ من عمرو معنايش اين است كه من زيد را بيشتر از عمرو دوست دارم ولى اگر بگوييم زيد احبّ لى من عمرو معنايش اين است كه زيد مرا از عمرو بيشتر دوست دارد.
   4 ـ واو در و نحن براى حال است.
   5 ـ عصبة گروه نيرومند، گروهى كه افراد آن كمك يكديگرند. به ده نفر يا بيشتر تا چهل نفر گفته مى شود. اصل آن از تعصب است كه گويا اين افراد نسبت به يكديگر تعصب دارند و يااز عصابه است كه به معناى كلاه است كه دور سر را مى گيرد گويا اين افراد دور هدف واحدى را گرفته اند.
   6 ـ يخل خالى بماند، مختص شود. اين فعل به اين حهت كه در جواب امر واقع شده مجزوم است و تكونوا هم عطف بر آن است.
   7 ـ غيابت تاريكى، نهانگاه. از غيب مشتق شده كه دلالت بر پنهانى دارد. اين كلمه بر وزن فعاله و مصدر است و در رسم الخط مصحف تاء آن به صورت كشيده نوشته مى شود.
   8 ـ الجبّ چاه. منظور از غيابت الجبّ بن چاه و يا قسمتهاى تاريك چاه است كه در ته آن كنده مى شود.
   9 ـ يلتقطه او را برگيرد. التقاط به معناى برداشتن چيزى از راه است و لقطه و لقيط هم از آن مشتق شده است.
   10 ـ السيّاره كاروان، قافله، گروهى كه در حال سير هستند.

 

تفسير آيات

نشانه هايى از قدرت خدا در قصه يوسف

   * آيه (7) لقد كان فى يوسف و اخوته آيات ... : اكنون كه داستان يوسف و برادرانش را به تفصيل شرح مى دهد، اشعار مى دارد كه در داستان يوسف و برادران او نشانه ها و عبرتهايى براى پرسندگان و اهل تحقيق است.
   منظور از سائلان پرسندگان خاصى نيست بلكه منظور از آن هر كسى است كه از قصه يوسف و برادران بپرسد و خواهان اطلاعات درستى درباره آنها باشد. اگر كسى چنين پرسشى داشته باشد و دنبال پژوهش و تحقيق در اين زمينه باشد و در اين داستان درست بينديشد، عبرتها و نشانه هايى از قدرت پروردگار را در اين داستان مى يابد و قدرت خدا را مى بينند كه چگونه موجودى را كه به ظاهر ضعيف بود و در قعر چاه قرار داشت، به مقام بالايى رسانيد و او را عزيز مصر كرد و چگونه او را از كيد همسر عزيز مصر نجات داد و چگونه او را به پيامبرى برگزيد و چگونه همان برادران را كه خود را نيرومند مى دانستند در برابر قدرت يوسف ذليل كرد و عبرتهايى از اين قبيل.
   يعقوب دوازده فرزند داشت كه هر چند نفر آنها از يك مادر بودند. به گفته زمخشرى نامهاى آنان بدين قرار بود: يهودا، روبيل، شمعون، لاوى، ربالون، يشجر، دان، نفتالى، جاد، آشر، يوسف و بنيامين كه اين
دو نفر اخير از يك مادر بودند.

حسد كردن برادران يوسف وتوطئه آنها

   * آيات (8 ـ 10) اذ قالوا ليوسف احبّ الى ابينا منّا ... : برادران يوسف احساس مى كردند كه يوسف و بنيامين و بخصوص يوسف مورد علاقه و محبت بيشتر يعقوب است و پدر، آن دو را از ديگران بيشتر دوست مى دارد. آنها اين مطلب را ميان خود مطرح كردند و به يكديگر گفتند: يوسف و برادرش بنيامين نزد پدر محبوب تر از ما هستند در حالى كه ما افراد نيرومند و پرتوانى هستيم و بيشتر از آنها به پدر خدمت مى كنيم و سود مى رسانيم. آنها پدر را پيش خود مورد سرزنش قرار دادند و گفتند او در يك گمراهى آشكار است.
   البته منظور آنها از گمراهى پدر، گمراهى در امر دين نبود; چون آنها به نبوت پدرشان ايمان داشتند بلكه منظور آنها اين بود كه پدر در تشخيص مصالح دنيوى اشتباه مى كند. او نبايد ميان فرزندان تبعيض قائل شود و خدمات آنان را ناديده بگيرد.
   آنان در اين قضاوت اشتباه مى كردند چون محبت بيشتر يعقوب به يوسف و بنيامين، از اين جهت بود كه آنان خردسال بودند و طبيعى است كه هر پدرى به فرزند خردسال خود ابراز محبت بيشترى مى كند، چون او در موقعيتى است كه بيشتر به محبت و نوازش احتياج دارد. از اين گذشته محبت قلبى در دست انسان نيست و تبعيض ناروا اين است كه انسان ميان فرزندانش از نظر امكانات تفاوت قائل بشود وگرنه اظهار محبت بيشتر به فرزند خردسال تبعيض حساب نمى شود.

   به هر حال، پيدايش اين احساس در برادران يوسف كه پدر، او را بيشتر از ديگران دوست دارد، آتش كينه و حسد را در درون آنان شعلهور كرد و به او رشك بردند و تصميم گرفتند كه او را از سر راه بردارند و به دنبال نقشه مناسبى بودند كه نظر خود را عملى سازند. آنها با خود مى گفتند: يوسف را بكشيد و يا او را به سرزمينى دور دست بيفكنيد تا توجه پدر از او قطع شود و تنها به سوى شما ميل كند.
   برادران يوسف مى دانستند كه چنين كارى گناه بزرگى است ولذا براى توجيه خود گفتند: اين نقشه را عملى كنيد و پس از آنكه از شرّ يوسف راحت شديد به سوى خدا توبه كنيد و پس از آن افراد صالح و شايسته اى باشيد! اين همان ترفند هميشگى شيطان است كه به هنگام وسوسه افراد مؤمن آن را به كار مى گيرد و به آنان تلقين مى كند كه اين گناه را بكنيد سپس با توبه كردن، آثار آن را از ميان ببريد و مردمان خوبى باشيد.
   يكى از برادران يوسف كه يهودا نام داشت، پيشنهاد قتل يا تبعيد يوسف را رد كرد و گفت: يوسف را نكشيد بلكه اگر حتما بايد كارى بكنيد، بهتر است كه او را در قعر چاه و در تاريكى آن قرار بدهيد تا بعضى از كاروانيانى كه از كنار چاه عبور مى كنند او را پيدا كنند و با خود ببرند.
   چنين مى نمايد كه يهودا خوش قلب تر از برادران ديگر بود و اساسا به توطئه بر ضد يوسف عقيده نداشت، ولى چون مجبور بود برادران را همراهى كند، گفت: اگر مى خواهيد كارى درباره يوسف انجام گيرد،
چنين كنيد.


   پيشنهاد يهودا در عين حال كه يوسف را از پدر جدا مى كرد، آسيب بدنى براى يوسف نداشت چون قرار شد كه او را به آرامى در تاريكى چاه يعنى در محلى قرار بدهند كه در نزديكى قعر چاه براى گذاشتن برخى از ابزار و آلات و يا استراحت مقنّى آماده مى كنند و نزد او نانى هم بگذارند تا كاروانيانى كه از آن چاه آب مى كشند، او را نجات دهند و با خود ببرند. معلوم مى شود كه اين چاه يك چاه معينى بود و بر سر راه عبور كاروانيان بود. گفته شده كه اين چاه سه فرسخ با خانه يعقوب فاصله داشت.
قالُوا يآ أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنّا عَلى يُوسُفَ وَ اِنّا لَهُ لَناصِحُونَ (11 ) أَرْسِلْهُ مَعَنا غَدًا يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ (12 ) قالَ اِنّى لَيَحْزُنُنى أَنْ تَذْهَبُوا بِه وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ (13 ) قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ اِنّآ اِذًا لَخاسِرُونَ (14 )
گفتند: اى پدر تو را چه شده كه درباره يوسف بر ما اطمينان نمى كنى در حالى كه ما همواره خيرخواه او هستيم(11) فردا او را با ما بفرست تا (در صحرا) غذا بخورد و بازى كند همانا ما نگهبان او هستيم(12) گفت: اينكه او را ببريد مرا اندوهگين مى كند و مى ترسم در حالى كه شما از او بى خبريد، او را گرگ بخورد (13) گفتند: اگر گرگ او را بخورد در حالى كه ما گروهى
نيرومند هستيم، در اين صورت ما از زيانكاران خواهيم بود(14)

 

لغت واعراب

 

   1 ـ لاتأمنّا اطمينان نمى كنى بر ما. اين جمله براى نفى است نه نهى و اصل آن تأمننا است و دو نون در هم ادغام شده و در بعضى از قرائتها با تفكيك و يا اشمام خوانده شده است.
   2 ـ ناصحون خيرخواهان، پندگويان.
   3 ـ يرتع غذا و ميوه بخورد. اصل آن از رتع به معناى فراوانى ميوه و گياه است و نوعا در چريدن حيوانات استعمال مى شود و در مورد انسان هم اگر از ميوه هاى صحرا تغذيه كند استعمال مى شود.

   4 ـ يرتع و يلعب چهارده نوع قرائت دارد كه مشهورترين آنها همان است كه در مصاحف موجود نوشته شده است.
   5 ـ ان تذهبوا در حكم مصدر و فاعل ليحزننى مى باشد و تقدير آن چنين است: ليخزننى ذهابكم به.
   6 ـ الذئب با همزه و با تخفيف آن، گرگ. و اصل آن از ذئوبه است كه به معناى وزيدن تند باد است و چون گرگ مانند باد بر سر شكار خود مى رسد به او ذئب گفتند.

تفسير آيات

 درخواست برادران يوسف از پدر ونگرانى او

   * آيات (11 ـ 12) قالوا يا ابانا مالك لا تأمنّا ... : برادران يوسف به اتفاق آراء تصميم گرفتند يوسف را به چاه بيندازند. از اين رو نزد پدر آمدند و از او خواستند كه اجازه دهد آنان يوسف را همراه خود به صحرا ببرند. يعقوب در آغاز چنين اجازه اى نداد آنان ناراحت شدند و گفتند: اى پدر چرا به ما اطمينان نمى كنى در حالى كه ما خيرخواه او هستيم؟ او را همراه ما به صحرا بفرست تا هم از ميوه هاى صحرا بخورد و هم بازى كند كه ما نگهبان او هستيم.
   معلوم مى شود كه يعقوب به خاطر شدت علاقه اى كه به يوسف داشت هيچ وقت او را از خود جدا نمى كرد و از اينكه او با برادرانش به صحرا برود نگران بود و بيم آن داشت كه آسيبى به او برسد. اين بود كه در پاسخ برادران يوسف گفت: اينكه او را با خود ببريد مرا اندوهگين مى كند و مى ترسم كه شما از او غافل باشيد و گرگ او را بخورد. اين سخن يعقوب شايد از آن جهت بود كه در سرزمين كنعان گرگ زياد بود و خطر حمله گرگ هميشه وجود داشت و شايد هم دغدغه خاطر يعقوب از بدانديشى برادران يوسف بود و مسأله گرگ را بهانه اى براى ممانعت از رفتن يوسف قرارمى داد.
   برادران يوسف گفتند: ما گروه نيرومندى هستيم اگر با اين حال گرگ او را بخورد، ما از زيانكاران خواهيم بود، يعنى با قدرت و توانى كه داريم هرگز امكان آن وجود ندارد كه گرگ او را بخورد.
   گفته شده است كه اين سخن يعقوب در واقع تلقين حجت بر آنان
شد و آنان آموختند كه پس از به چاه انداختن يوسف، چه عذرى پيش يعقوب آورند و خواهيم ديد كه آنها پس از مراجعت از صحرا به يعقوب گفتند كه يوسف را گرگ خورد. اين است كه در روايتها آمده است كه هرگز نبايد به شخص دروغگو تلقين دروغ كرد اگرچه در قالب پند و اندرز باشد.
فَلَمّا ذَهَبُوا بِه وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فى غَيابَةِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنآ اِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ (15 ) وَ جآءُوا أَباهُمْ عِشآءً يَبْكُونَ (16 ) قالُوا يآ أَبانآ اِنّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ مآ أَنْتَ بِمُؤْمِن لَنا وَ لَوْ كُنّا صادِقينَ (17 ) وَ جآءُوا عَلى قَميصِه بِدَم كَذِب قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَميلٌ وَ اللّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ (18 )
و چون او را بردند و هم سخن شدند كه او را در تاريكى چاه قرار بدهند (چنين كردند) و ما به او وحى كرديم كه تو آنان را از اين كارشان آگاه خواهى ساخت در حالى كه آگاه نباشند(15) و شبانگاه نزد پدرشان آمدند در حالى كه گريه مى كردند(16) گفتند: اى پدر ما رفتيم تا مسابقه بدهيم و يوسف را نزد اثاث خود رها كرديم پس گرگ او را خورد و تو سخن ما را باور نخواهى كرد اگرچه راستگو باشيم(17) و بر پيراهن او خونى دروغين آوردند. گفت: بلكه نفس شما كارى را براى شما زينت
داد، پس صبرى نيكو (بايد) و خداوند است كه درباره آنچه شما بيان مى كنيد مددكار است(18)

 

لغت واعراب

 

   1 ـ فلمّا ذهبوا جمله شرطيه است و خبر آن به جهت معلوم بودن حذف شده به تقدير: فعلوا ذلك يا جعلوه فيها و يا جمله اى شبيه آنها. و يا بگوييم خبر آن و اوحينا است و واو در آن زايده مى باشد و اين در قرآن و كلام عرب نظاير بسيارى دارد مانند: فلمّا اسلما و تلّه و حتّى اذا جاؤها و فتحت
   2 ـ اجمعوا هم سخن شدند، هم داستان شدند، به طور جمعى اراده كردند.
   3 ـ لتنبّئنّهم به آنان خبرخواهى داد. مفرد مخاطب از مضارع باب تفعيل از ماده نبأ است كه به اوّل آن لام تأكيد و به آخر آن ضمير وارد شده است.
   4 ـ وهم لايشعرون حال از لتنبّئنّهم مى باشد.
   5 ـ نستبق مسابقه مى داديم. با اينكه از باب افتعال است معناى بين الاثنينى مى دهد و به معناى نتسابق مى باشد.
   6 ـ على قميصه حال از دم است و محل آن نصب است و تقديم حال مجرور برخود آن جايز است; اگرچه بعضى ها آن را جايز نمى دانند و على قميصه را ظرف براى دم مى دانند.

   7 ـ كَذِب مصدر است و اينكه صفت واقع شده از باب مبالغه است مانند: زيد عدل و يا به تقدير ذى و يا به معناى مكذوب است.
   8 ـ سوّلت زينت داده، آسان كرده.
   9 ـ امرا مفعول سوّلت.
   10 ـ فصبر جميل صفت و موصوف يا خبر مبتداى محذوف است به تقدير: امرى صبر جميل و يا مبتدا براى خبر محذوف است به تقدير: صبر جميل خير.

 

تفسير آيات

 

انداختن يوسف به چاه

   * آيه (15) فلما ذهبوا به و اجمعوا ان يجعلوه فى غيابت الجبّ ... : برادران يوسف از پدر اجازه گرفتند كه يوسف را همراه خود ببرند وقتى او را به صحرا بردند، با يكديگر هم داستان شدند كه او را در قعر چاه قرار بدهند و اين همان پيشنهادى بود كه يهودا داده بود و برادران به اتفاق آراء آن را تصويب كرده بودند.
   در برخى از روايات آمده كه پيش از انداختن يوسف به چاه، آنها يوسف را كتك زدند و هرگاه كه يكى از آنها او را مى زد به ديگرى پناه مى برد ولى او نيز مى زد. يوسف به خود آمد كه بايد به خدا پناه ببرد و چنين كرد.
   يوسف را در قعر چاهى كه بر سر راه عبور كاروانيان بود قرار دادند
و البته هدف آنها غرق شدن يوسف در آنجا نبود و لذا تعبير يجعلوه = او را قرار بدهند آورده است و منظور از غيابت الجبّ = نهانگاه چاه محل خاصى است كه در قعر چاه و نرسيده به آب در كنارى كنده مى شود و چاه كنها به هنگام اصلاح چاه از آن محل استفاده مى كنند.
   همچنين از روايات استفاده مى شود كه يوسف سه شبانه روز در آن محل ماند و يكى از برادران كه رأفتى در دل داشت براى او غذا مى آورد و به وسيله طناب و دلو به او مى رسانيد.
   آيه شريفه به ذكر جزئيات نمى پردازد و فقط از اينكه برادران تصميم جمعى گرفتند كه يوسف را در نهانگاه چاه قرار دهند سخن مى گويد; آنگاه از يك موضوع مهمى خبر مى دهد كه وقتى آنان با يوسف چنين كردند، خداوند به يوسف وحى كرد كه او در آينده، اين كار آنان را به آنان خبر خواهد داد در حالى كه آنان از وضعيت او آگاه نيستند و او را نمى شناسند و اين آغاز نبوت يوسف بود و او در اين زمان تنها نه سال داشت و مانند يحيى و عيسى، در كودكى به پيامبرى رسيد و اين پيام اميدى براى يوسف بود و او دانست كه از آن چاه بيرون خواهد آمد و زمانى خواهد رسيد كه برادران را از كار زشتشان خبر خواهد داد و اين هنگامى خواهد بود كه آنها او را نمى شناسند. اين وعده الهى تحقق يافت و به طورى كه در آيات بعد خواهد آمد يوسف عزيز مصر شد و برادران او براى گرفتن غله پيش او آمدند و او از موضع قدرت بلايى را كه آنان بر سر يوسف آورده بودند به يادشان آورد و آنان شرمنده شدند.

آوردن پيراهن خون آلود يوسف با گريه دروغين

   * آيات (16 ـ 17) و جاؤا اباهم عشاء يبكون ... : وقتى يوسف را در نهانگاه چاه قرار دادند، شبانگاه نزد پدر آمدند و در حالى كه گريه مى كردند، به يعقوب گفتند: اى پدر ما در صحرا به مسابقه رفته بوديم و يوسف را نزد بار و بنه خود گذاشته بوديم پس گرگ او را خورد و تو سخن ما را باور نخواهى كرد اگرچه راستگو باشيم.
   آنان براى فريب دادن يعقوب كه دروغ آنها را باور كند، پيراهن يوسف را كه آغشته به خونى دروغين كرده بودند، به يعقوب نشان دادند و گفتند: اين پيراهن خون آلود يوسف است. آنان از خون يك بز پيراهن يوسف را آغشته كرده بودند ولى يادشان رفته بود كه كه پيراهن را پاره پاره كنند وهمين سالم بودن پيراهن دروغگويى آنان را آشكار مى كرد چون اگر يوسف را گرگ خورده بود، طبعاً پيراهن او پاره پاره مى شد آنها بااين پيراهن و با گريه اى كه مى كردند سعى داشتند كه خود را بى گناه قلمداد كنند. معلوم مى شود كه گريه هميشه دليل بر صفاى باطن و راستى و درستى نيست و گاهى ممكن است از روى حيله گرى و دروغين باشد وكسى اشك تمساح بريزد.
   يعقوب سخن آنان را باور نكرد و علاوه بر شواهد و قرائن موجود، دل او گواهى مى داد كه يوسف زنده است و لذا در پاسخ آنان گفت: بلكه نفس شما كارى را در نظرتان جلوه داده و آسان كرده است. يعنى اين يك توطئه است و شما با پيروى از هواهاى نفسانى، دست به كارى
زده ايد كه به گمانتان كار نيكويى است و چون گفته هاى شما دور از حقيقت است، من چاره اى جز صبر نيكو ندارم و در عين حال در برابر جريانى كه شما تعريف مى كنيد، از خدا كمك مى خواهم.
   بدينگونه يعقوب در مقابل مصيبت دورى فرزند، بهترين راه را برگزيد: صبر نيكو و بدون جزع و توكل بر خداوند و كمك خواستن از او.

چند روايت

   1 - امام صادق (ع) فرمود :يعقوب از آنجهت به فراق يوسف مبتلا شد كه او روزى گوسفندى ذبح كرد و يكى از دوستان او به آن احتياج داشت و چيزى كه با آن افطار كند پيدا نكرد، يعقوب از او غافل شد و به او غذا نداد، پس به فراق يوسف گرفتار شد و پس از آن هر صبح و شام ندا مى كرد هر كس روزه باشد در خانه يعقوب غذا بخورد.(1)
   2 - امام صادق (ع) فرمود: چون برادران يوسف او را در چاه انداختند، جبرئيل بر او نازل شد و گفت: اى كودك در اينجا چه مى كنى؟ يوسف گفت: برادرانم مرا در چاه انداختند. جبرئيل گفت: آيا دوست دارى كه از آن بيرون بيايى؟ گفت: اين با خداست اگر بخواهد مرا نجات مى دهد. گفت: خداوند به تو مى فرمايد: مرا با اين دعا بخوان تا تو را نجات دهم .گفت: آن دعا چيست؟ گفت: بگو: اللهم انّى اسألك بأنّ لك
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - تفسير عياشى ج 2 ص 167.

 

الحمد لا اله الاّ انت المنّان، بديع السموات و الارض ذوالجلال و الاكرام ان تصلّى على محمّمد و آل محمّد و ان تجعل لى مّماانا فيه فرجا و مخرجا(1)
   3 ـ عن السجاد (ع) انه سئل ابن كم كان يوسف يوم القوه الجّب؟ قال: كان ابن سبع سنين. (2)
   از امام سجاد(ع) پرسيدند كه وقتى يوسف را در چاه انداختند چند سال داشت؟ فرمود: هفت سال.
   4 ـ قال رسول الله(ص): الصبر الجميل الذى لا شكوى فيه الى الخلق.(3)
پيامبر خدا فرمود: صبر نيكو همان صبرى است كه در آن شكايت به مردم نباشد.
   5 ـ قال رسول الله(ص): لا يعدم الصبور الظفر و ان طال به الزمان.(4)
پيامبر خدا(ص) فرمود: كسى كه صبر مى كند، پيروزى را از دست نمى دهد اگر چه زمان طولانى باشد.
   6 ـ عن على(ع) قال: انك ان صبرت جرت عليك المقادير و انت مأجور و انّك ان جزعت جرت عليك المقادير و انت مأزور.(5)
   اميرالمؤمنين(ع) فرمود: تو اگر صبر كنى مقدرات بر تو مى گذرد در حالى كه مأجور هستى و اگر جزع كنى باز مقدرات بر تو مى گذرد در
حالى كه گناهكار هستى.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - كافى ج 2 ص 556.
2 - تفسير عياشى ج 2 ص 170.
3 - كنز الدقائق ج 4 ص 598.
4 - بحار الانوار ج71 ص 95.
5 - همان ج 71 ص 72.

 


   7 ـ عن ابى عبدالله(ع) قال: كان فى قميص يوسف ثلاث آيات فى قوله: جاءوا على قميصه بدم كذب و قوله: ان كان قميصه قدّ من قبل و قوله: اذهبوا بقميصى هذا.(1)
   امام صادق فرمود: در پيراهن يوسف سه نشانه بود: يكى سخن خداوند: پيراهن او را با خونى دروغين آوردند. و ديگرى سخن او: اگر پيراهن او از طرف جلو پاره شده باشد... و ديگرى سخن او: اين پيراهن مرا ببريد.
وَ جآءَتْ سَيّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللّهُ عَليمٌ بِما يَعْمَلُونَ (19 ) وَ شَرَوْهُ بِثَمَن بَخْس دَراهِمَ مَعْدُودَة وَ كانُوا فيهِ مِنَ الزّاهِدينَ(20 )
و كاروانى آمد پس آب آور خود را فرستادند، او دلوش را انداخت، گفت: مژده كه اين پسر بچه ايست و او را به صورت يك كالا پنهان كردند و خداوند به آنچه مى كردند آگاه بود(19) و او را به بهايى اندك، چند درهم معدود، فروختند و آنها درباره او بى ميل بودند(20)

لغت واعراب


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - خصال صدوق ص 118.

 

   1 ـ واردهم آب آورشان، آب رسانشان. كسى كه مأمور تهيه آب براى كاروانيان است.
   2 ـ ادلى دلوه دلو خود را در چاه انداخت.
   3 ـ يا بشرى مژده باد. گاهى عربها به جاى شخص، يك معنا را مورد خطاب قرار مى دهند و منظورشان اين است كه اكنون وقت حضور آن معناست مانند: يا بشرى، يا حسرتى، يا عجبا. يعنى اكنون وقت مژده يا حسرت يا تعجب است.
   4 ـ غلام پسر بچه اى كه به سنّ بلوغ نرسيده ولى نزديك به سنّ بلوغ است.
   5 ـ بضاعة كالا، متاع. اين كلمه به خاطر حال بودن منصوب است.
   6 ـ شروه فروختند. اين در صورتى است كه ضمير فعل به برادران يوسف برگردد ولى اگر اين ضمير به كاروانيان برگردد به معناى خريدن مى شود. وفعل شرى هم به معناى فروختن و هم به معناى خريدن استعمال مى شود.
   7 ـ بخس اندك، ناقص.
   8 ـ دراهم معدوده بدل از ثمن است و معدوده يعنى اندك شمار.
   9 ـ الزاهدين كسانى كه بى رغبت و بى علاقه هستند. زهد در اصطلاح علماى اخلاق به بى علاقگى به دنيا و ماديات گفته مى شود ولى در اينجا منظور معناى لغوى است.

 

 

 

 

تفسير آيات

 

درآمدن يوسف از چاه توسط كاروانيان

   * آيات (19 ـ 20) و جائت سيّارة فارسلوا واردهم ... : سه روز بود كه يوسف در قعر چاه بود، در اين حال كاروانى از كنار آن چاه مى گذشت، كاروانيان كسى را كه مسئول آبرسانى آنان بود به سوى آن چاه فرستادند، او دلو خود را در چاه انداخت، يوسف از طناب دلو گرفت و دلو به بالا كشيده شد، وقتى نگاه آبرسان به جمال زيباى يوسف افتاد بى اختيار فرياد زد: مژده باد مژده باد كه اين يك پسر بچه زيباست.
   كاروانيان وقتى يوسف را ديدند، او را به عنوان يك برده زيبا پنهان كردند تا در محل مناسبى او را بفروشند و با او مانند يك كالا رفتار مى كردند. وقتى كاروان به مصر رسيد، يوسف را در بازار برده فروشان به بهاى اندكى به مأموران عزيز مصر فروختند و چند درهم معدود گرفتند. گفته شده كه آنها يوسف را به ده يا بيست درهم فروختند.
   در اين آيه چنين تعبير مى كند كه آنان در فروختن يوسف از زاهدان بودند، يعنى به قيمت بالا بى رغبت بودند و چندان چانه نزدند و به بهاى اندك راضى شدند; شايد علت آن اين بود كه مى خواستند زودتر از او رها شوند چون فكر مى كردند كه پدر يا صاحب او در تعقيب آنها باشد.
   گفته شده است كه به هنگام بيرون آمدن يوسف از چاه برادرانش در آنجا بودند و آنها او را به بهاى اندكى به كاروانيان فروختند و يوسف را تهديد كردند كه جريان را به كاروانيان نگويد. ولى از سياق آيه چنين
فهميده مى شود كه فروشندگان يوسف همان كاروانيان بودند; چون آيه از پنهان كردن او به عنوان يك كالا سخن مى گويد و اين مناسب با كاروانيان است و ادامه آيه هم بگونه اى است كه معلوم مى شود همان كسانى كه يوسف را پنهان كردند، او را فروختند. همچنين بلافاصله پس از اين صحبت، گفتگوى عزيز مصر با همسرش را مطرح مى كند. اينها همه قرائنى هستند كه نشان مى دهند فروشندگان يوسف به بهاى اندك همان كاروانيان بودند.
وَ قالَ الَّذِى اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِه أَكْرِمى مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنآ أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَ كَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِى الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْويلِ الْأَحاديثِ وَ اللّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِه وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ (21 ) وَ لَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْمًا وَ عِلْمًا وَ كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنينَ (22 )
و كسى كه او را از مصر خريده بود به همسرش گفت: او را گرامى بدار، شايد ما را سودى رساند يا او را به فرزندى بگيريم; و اين چنين يوسف را در زمين مكنت داديم و تا او را از تعبير خوابها آگاه كنيم و خدا بر كار خويش مسلط است ولى بسيارى از مردم نمى دانند(21) و چون به قوّت خود رسيد، به او حكمت و علم داديم و اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم(22)

 

لغت واعراب

 

 

   1 ـ من مصر متعلق به اشتراه است و مصر نام شهرى بوده در كناره هاى نيل و بعدها به تمام آن منطقه مصر گفتند.
   2 ـ مثوا جايگاه، مقام.
   3 ـ مكّنّا مكنت داديم،جاى داديم، قدرت داديم.
   4 ـ الارض در آن سرزمين و منظور همان مصر است و الف و لام براى عهد است.
   5 ـ ولنعلّمه عطف به محذوف مقدر، يعنى ما به او مكنت داديم براى علتهايى از جمله اينكه به او تعبير خواب بياموزيم.
   6 ـ اشدّ رسيدن به حدّ رشد و توانايى از نظر عقل و جسم.
   7 ـ حكم حكمت، درك صلاح و فساد و مى توان حكم را به معناى نبوت هم گرفت.

 

تفسير آيات

فروخته شدن يوسف به عنوان برده در مصر

   * آيه (21) و قال الذى اشتراه من مصر لأمرأته ... : كاروانيان يوسف را همراه خود به مصر آوردند و او را در بازار برده فروشان به معرض فروش قرار دادند. عزيز مصر كه يا خود در آنجا بود و يا نماينده اى براى خريد برده فرستاده بود، يوسف را به قيمت اندكى خريد. البته اگر جمله و شروه بثمن بخس دراهم معدوده را كه گذشت، حمل بر فروش برادران يوسف كنيم، آيه دلالت ندارد كه عزيز مصر يوسف را به بهاى اندكى خريد و در روايتهايى آمده كه قيمت يوسف به سبب زيبايى فوق العاده اى كه داشت در بازار مصر خيلى بالا رفت و عزيز مصر او را به قيمت بالايى خريد و به خانه آورد.
   به هرحال اين قسمت از داستان كه كاروانيان او را به مصر آوردند و او را به عزيز مصر فروختند در آيات نيامده است و اين يكى از شيوه هاى قرآن در بيان داستانهاست كه قسمتهايى از داستان را كه از قرائن معلوم است به جهت اختصار حذف مى كند.
   آنچه در آيه آمده اين است كه آن كس كه يوسف را از مصر خريد به زن خود گفت: او را گرامى بدار كه شايد ما را سودمند باشد و يا او را به فرزندى خود برگيريم.

قرار گرفتن يوسف در اختيار عزيز مصر

هرچند كه در اينجا مشخص نمى كند كه خريدار يوسف عزيز مصر بود ولى از آيات بعدى به خوبى اين مطلب روشن مى شود و اين نيز يكى از شيوه هاى قرآن در بيان قصه است كه گاهى آگاهى هاى لازم را درباره شخصيت داستان به تدريج بيان مى كند و خواننده همواره مطلب جديدى را درباره او دريافت مى كند.
   از اين آيه معلوم مى شود كه عزيز مصر فرزند نداشت گويا او قدرت همبستر شدن با زنان را نداشت، از اين رو او مى خواست يوسف را كه در نهايت زيبايى و عقل بود فرزند خود كند و اگر جريان او با زليخا همسر عزيز پيش نيامده بود، چنين مى كرد. گفته شده كه نام عزيز مصر
قطمير بوده است.
   عزيز مصر وقتى آثار عقل و درايت را در يوسف ديد، دانست كه او نبايد يك برده معمولى باشد و لذا سفارش او را به همسر خود كرد و از او خواست كه يوسف را گرامى بدارد.
   در ادامه آيه برخى از مراتب لطف و عنايت خداوند بر يوسف ذكر مى شود، مى فرمايد: ما يوسف را در آن سرزمين قدرت و مكنت داديم تا به او تعبير خواب ياد بدهيم. منظور اين است كه يوسف پس از افتادن به چاه و اسير شدن و فروخته شدن، به لطف خداوند در سرزمين مصر موقعيت بالايى پيدا كرد و بعدها خود عزيز مصر شد و بر گنجينه هاى مصر دست يافت. اين لطف الهى علتهايى داشت كه يكى از آنها اين بود كه خدا مى خواست به او تعبير خواب ياد بدهد. اينكه جمله ولنعلّمه با واو شروع مى شود اشاره به همين معناست يعنى مكنت دادن به يوسف فقط براى تعليم احاديث نبود بلكه علتهاى متعددى داشت كه يكى از آنها اين بود.
   پس از بيان اين مطلب، اضافه مى كند كه خداوند بر كار خود غالب و مسلّط است و كارهاى او از روى حكمت و اراده تكوينى صورت مى پذيرد ولى بسيارى از مردم از آن آگاهى ندارند و نمى دانند كه هر كارى كه خداوند انجام مى دهد بر اساس حكمتى است و تمام حوادث عالم ناشى از اراده الهى و مطابق با سنتهاى مقرر شده او انجام مى يابد.

رشد يوسف و دستيابى او به علم و حكمت

 

   * آيه (22) ولما بلغ اشدّه آتيناه حكما و علما ... : اين آيه نيز برخى از نعمتهاى بزرگى را كه خداوند به يوسف داد بيان مى كند و مى فرمايد: وقتى يوسف به رشد و بلوغ و كمال خود رسيد به او حكمت و علم داديم.
   البته رسيدن به بلوغ جسمانى در انسانها چندان فرقى نمى كند و معمولا مردها در حدود شانزده سالگى به بلوغ جسمانى مى رسند ولى رسيدن به بلوغ عقلانى در افراد مختلف فرق مى كند، ممكن است كسى در حدود بيست سالگى و كسى در سنين بالاتر به اين مرحله برسد و چنين نيست كه با رسيدن به بلوغ عقلانى، ديگر رشد عقلانى انسان متوقف مى شود بلكه هر روز كامل و كاملتر مى گردد. معمولا سن رشد عقلانى ميان بيست تا چهل سالگى است و قرآن در جايى راجع به نوع انسان، چهل سالگى را سنّ رشد و رسيدن به بلوغ عقلانى معرفى مى كند:
   حتى اذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنة قال ربّ اوزعنى ان اشكر نعمتك (احقاف/15)
   تا وقتى كه (انسان) به كمال رشد خود رسيد و به چهل رسيد، گفت: پروردگارا مرا توفيق ده تا نعمت تو را سپاسگزار باشم.
   در آيه مورد بحث خاطر نشان مى سازد كه چون يوسف به كمال رشد خود رسيد به او حكمت و علم داديم. منظور از حكمت، درك مصالح و مفاسد و خير و شر و منظور از علم، آگاهى از حقايق امور است و مى توان گفت كه اين نعمت علاوه بر نعمت نبوت بود كه در
همان زمان كه در قعر چاه بود به او داده شده بود و از فرشته الهى وحى را دريافت كرده بود.
   بدون شك همه پيامبران با وجود داشتن مقام نبوت، از نظر حكمت و علم يكسان نبودند و مى بينيم كه موسى با اينكه پيامبر بود از محضر خضر كسب علم مى كرد و پيامبر اسلام كه عقل كل بود، مأمور شده بود كه از خدا بخواهد كه همواره بر علم او بيفزايد:
   وقل ربّ زدنى علما (طه/ 114)
   و بگو پروردگارا بر علم من بيفزا.
   بنابراين، بعدى ندارد كه كسى به پيامبرى برسد و بعدها و پس از رسيدن به شايستگى هاى لازم، علم و حكمت متعالى به او داده شود.
   پايان آيه علت اين را كه خداوند به يوسف آن همه نعمت داد، بيان مى كند و مى فرمايد: و اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم. يعنى يوسف به علت نيكوكارى و صبر و استقامت و پاكدامنى به اين مقام رسيد.
وَ راوَدَتْهُ الَّتى هُوَ فى بَيْتِها عَنْ نَفْسِه وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللّهِ اِنَّهُ رَبّى أَحْسَنَ مَثْواىَ اِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّالِمُونَ (23 ) وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِه وَ هَمَّ بِها لَوْلا أَنْ رَا بُرْهانَ رَبِّه كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشآءَ اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصينَ (24 )
وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَميصَهُ مِنْ دُبُر وَ أَلْفَيا
سَيِّدَها لَدَى الْبابِ قالَتْ ما جَزآءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءً اِلاّ أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَليمٌ (25 )
و آن زن كه او در خانه اش بود از وى كام خواست و همه درها را بست و گفت: پيش من آى! گفت پناه بر خدا كه او پروردگار من است، او جايگاه مرا نيكو كرد، همانا ستمگران رستگار نمى شوند (23) همانا آن زن قصد او كرد و او نيز اگر برهان پروردگارش را نديده بود، قصد وى مى كرد. اين چنين شد تا بدى و ناشايستى را از او برگردانيم، همانا او از بندگان خالص شده ما بود(24) هر دو شتابان به سوى در رفتند و آن زن لباس او را از پشت پاره كرد و آن دو، سرور آن زن را نزد در يافتند، آن زن گفت: سزاى كسى كه به خانواده تو قصد بدى داشته باشد چيست؟ جز اينكه زندانى شود و يا عذابى دردناك يابد؟(25)

لغت واعراب

   1 ـ راودته او را به سوى خود خواند، از او كام دل خواست. از رود به معناى خواستن از روى ملايمت و چون در اينجا با عن متعدى شده است به نوعى خدعه و فريب هم دلالت مى كند.
   2 ـ غلّقت از باب تفعيل و براى مبالغه است يعنى درهاى زيادى را بست.

   3 ـ هيت لك پيش من آى، من در خدمت تو آماده ام. گفته شده كه اين لفظ يك لفظ قبطى مصرى است كه به عربى وارد شده و بعضى ها آن را سريانى و عبرانى دانسته اند و بعضى ها هم آن را عربى مى دانند و مى گويند اسم فعل است به معناى هلّم لك.
   4 ـ معاذ مصدر ميمى از عاذ يعوذ است و تقدير آن چنين است اعوذ معاذ الله.
   5 ـ ضمير در انه ربى به خدا بر مى گردد و منظور از ربّى هم خداست. بعضى ها گمان كرده اند كه اين ضمير براى شأن است و ربّى مبتداست و جمله بعدى خبر آن است و منظور از ربّ در اينجا عزيز مصر است.
   6 ـ همّت به آهنگ او كرد، به او ميل نمود.
   7 ـ لو لا ان رأى جمله شرطيه است و جزاى آن همّ به است كه مقدم شده و يا بگوييم جزاى آن محذوف است و همّ به به آن دلالت دارد چون بعضى ها مقدم شدن خبر از شرط را جايز نمى دانند.
   8 ـ كذالك اشاره به استقامت يوسف در اثر ديدن برهان ربّ است.
   9 ـ المخلَصين جمع مخلَص به معناى انتخاب شده، خالص شده، برگزيده. فرق ميان مخلِص و مخلَص اين است كه مخلِص كسى است كه كار خود را خالص كرده و از روى اخلاص عمل كرده است ولى مخلَص بالاتر از آن است و آن كسى است كه خدا او را برگزيده و خالص براى خود كرده است و البته كمتر كسى به اين مرحله مى رسد.

   10 ـ استبقا شتافتند، از هم ديگر سبقت گرفتند. در اينجا افتعال به معناى تفاعل آمده است.
   11 ـ قدّت شكافت، پاره كرد، دريد.
   12 ـ الفيا يافتند.
   13 ـ سيّدها سرور آن زن را. منظور همان عزيز مصر است.

 

تفسير آيات

عشق زليخا به يوسف

   * آيه (23) و راودته التى هو بيتها ... : يوسف در خانه عزيز مصر به زندگى عادى خود مشغول بود ولى زيبايى فوق العاده اى كه داشت، باعث زحمت او شد، همسر عزيز مصر كه زليخا نام داشت عشق يوسف را به دل گرفت و هر روز كه مى گذشت عشق او شدت مى يافت تا اينكه روزى اين زن هوسباز يوسف را به سوى خود خواند و خواست او را فريب دهد و از او كام دل بجويد، براى رسيدن به اين هدف، تمام درها را بست و يوسف را به درون اطاقى برد و از او خواست كه با وى همبستر شود ولى يوسف كه پيامبر و پاكدامن بود، تن به اين زشت كارى نداد و گفت: به خدا پناه مى برم كه خدا پروردگار و تربيت كننده من است و هم اوست كه جايگاه مرا نيكو كرده است و نيز به زليخا گفت: هرگز ستمگران رستگار نمى شوند. و اين كار نوعى ستمگرى و خيانت است.

   بعضى از مفسران گفته اند كه منظور از ربّى در اينجا عزيز مصر است كه يوسف را خريده بود و جايگاه او را نيكو كرده بود و اطلاق ربّ به سرور و صاحب اختيار، شايع است به نظر مى رسد كه هر دو احتمال قابل توجه است هرچند كه احتمال اول قوّت بيشترى دارد.

حمله زليخا به يوسف و عكس العمل او

   * آيه (24) و لقد همّت به و همّ بها لولا ان رأى برهان ربّه ... : زليخا قصد يوسف كرد و خواست با او درآويزد و يوسف نيز اگر برهان پروردگارش را نمى ديد قصد زليخا مى كرد. چون زليخا زن زيبا و خوبرويى بود و طبيعت هر مردى ميل به زن زيبا دارد ولى ايمان يوسف مانع از آن شد كه خواسته دلش را برآورد و مطابق با شهوت نفس عمل كند. بنابراين، از آيه فهميده مى شود كه يوسف نيز به طور طبيعى خواهان زليخا بود ولى ديدن برهان پروردگار، او را بازداشت و خداوند او را كمك كرد و از اين مهلكه نجاتش داد.
   آنچه گفتيم، مقتضاى ظاهر آيه است ولى بعضى ها آن را با مقام عصمت يوسف ناسازگار مى بينند و لذا آيه را به گونه اى ديگر تفسير مى كنند و آن اينكه منظور از همّ بها اين است كه يوسف قصد كرد زليخا را بزند و از خود دفاع كند ولى به او الهام شد كه اين كار را نكند چون زليخا همين را دستاويز قرار مى داد و يوسف را متهم مى كرد. طبق اين تفسير، زليخا گناه را قصد كرده بود و يوسف دفاع از خود را، ولى چون به مصلحت يوسف نبود كه با او گلاويز شود، خداوند او را از انجام اين قصد بازداشت.

   ما تصور مى كنيم كه لزومى ندارد از ظاهر آيه دست برداريم و معناى بعيدى را بر آن تحميل كنيم زيرا درست است كه يوسف پيامبر و معصوم بود ولى پيامبران هم داراى نفس انسانى و شهوت بودند و لذا ازدواج مى كردند و فرزند به دنيا مى آوردند و شك نيست كه هر مردى ميل جنسى دارد ولى پيامبران شهوت خود را به صورت نامشروع اعمال نمى كردند، آنها همواره به خاطر ديدن برهان پروردگارشان نفس خود را از ارتكاب گناه باز مى داشتند و برهان پروردگار كه همان باورداشتِ حضور پروردگار است هميشه با آنهابود و به هر حال آنها مجبور به ترك گناه نبودند و لذا در آيات بعدى از قول يوسف نقل مى شود كه گفت: وان لا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين (يوسف/ 33)
   البته ما معتقديم كه پيامبران حتى فكر گناه را هم به خود راه نمى دهند در اينجا نيز آيه دلالت ندارد كه يوسف به فكر گناه افتاد ولى برهان پروردگار جلو او را گرفت بلكه منظور آيه اين است كه اگر برهان پروردگار را نمى ديد، به فكر گناه مى افتاد و چون مى دانيم كه يوسف آن برهان را ديد پس به فكر گناه و زنا هم نيفتاد; چون كلمه لولا كه در آيه آمده به روشنى دلالت دارد كه به خاطر تحقق نيافتن شرط، جزا هم تحقق نيافته است. يعنى چون برهان پروردگار را ديده، پس قصد كردن به زليخا اتفاق نيفتاده است و اين جمله براى اين آورده شده كه مقام مقامى بود كه به طور طبيعى هر مرد جوانى ميل به آن زن مى كرد. (دقت شود)

   در ادامه آيه خاطر نشان مى سازد اين لطف الهى كه دست يوسف را گرفت و او را از مهلكه نجات داد، براى آن بود كه بدى و زشت كارى از او برگردانيده شود چون او از بندگان برگزيده و انتخاب شده خداوند و از مخلصين بود. مُخلَص كسى است كه خدا او را براى خود خالص كرده و برگزيده خود كرده است. بنابراين مُخلَص مقامى بالاتر از مُخلِص دارد كه به معناى كسى است كه كار را از روى اخلاص انجام مى دهد.

پاره شدن پيراهن يوسف از پشت

   * آيه (25) و استبقا الباب و قدّت قميصه من دبر ... : پس از پيشنهاد زليخا به يوسف و خوددارى يوسف از برآوردن خواسته او، يوسف به سوى در دويد و زليخا نيز او را تعقيب كرد و بنابراين، هر دو به سوى در شتافتند و در رفتن به سوى در از هم پيشى مى گرفتند، يوسف مى خواست خود را نجات دهد و زليخا مى خواست مانع رفتن او شود. زليخا كه پشت سر يوسف بود، دست انداخت و از پيراهن يوسف كشيد و پيراهن يوسف از پشت سر پاره شد.
   در اين ميان به طور تصادفى عزيز مصر پشت در بود، يوسف در را باز كردو از آن اطاق بيرون آمد و زليخا نيز پشت سر او بيرون آمد و ناگهان چشم هر دو به عزيز مصر افتاد. زليخا براى تطهير خود، با زرنگى تمام آغاز سخن كرد و به شوهر خود گفت: سزاى كسى كه به همسر تو قصد خيانت داشته باشد چه چيزى جز زندان و يا شكنجه سخت مى تواند باشد؟ بدينگونه هم به عزيز مصر فهماند كه يوسف
درباره او قصد خيانت داشته و هم حكم خود را صادر كرد و پيشنهاد زندان و شكنجه براى يوسف داد.

 

چند روايت

 

   1 ـ اميرالمؤمنين(ع) در پاسخ برخى از زنديقها فرمود: خداوند لغزشهاى پيامبران را بيان كرد و درباره يوسف فرمود: همانا آن زن آهنگ او كرد و او نيز آهنگ آن زن مى كرد اگر نبود كه برهان پروردگارش را ديد لغزشهاى پيامبران را كه خدا در كتاب خود بيان كرده از دليلهاى محكمى بر حكمت روشن و قدرت قاهره خداوند است، چون او مى دانست كه براهين پيامبران در دلهاى امتهايشان بزرگ مى نمايد و كسانى از آنها بعضى از پيامبران را به مقام خدايى بالا مى برند همانگونه كه نصارى درباره پسر مريم چنين كردند، پس خداوند آن لغزشها را بيان كرد تا معلوم شود كه آنان از آن كمال مطلقى كه مخصوص خداست، تهى هستند.(1)
   2 ـ عن الامام الرضا(ع) قال: و امّا قوله فى يوسف و لقد همّت به وهمّ بها فانّها همّت بالمعصية و همّ يوسف بقتلها ان اجبرته لعظم ماتداخله فصرف الله عنه قتلها و الفاحشة و هو قوله كذلك لنصرف عنه السوء والفحشاء يعنى القتل والزنا.(2)
   امام رضا(ع) فرمود: و اما سخن خدا درباره يوسف: همانا آن زن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - احتجاج طبرسى ص 245.
2 - عيون اخبار الرضا ج1 ص 153.

 

آهنگ او كرد و او هم آهنگ آن زن كرد اگر نبود كه برهان پروردگارش را ديد آن زن آهنگ گناه كرد و يوسف آهنگ آن كرد كه اگر مجبورش كند او را بكشد و اين به سبب بزرگى كارى بود كه بر او وارد شده بود، پس خداوند او را از كشتن وى و از فحشاء نگهداشت و اين همان سخن خداوند است كه فرمود: اين چنين تا او را از بدى و فحشاء باز داريم يعنى قتل و زنا.
   3 ـ امام سجاد(ع) فرمود: در آن حالت همسر عزيز مصر بلند شد و بر روى بت لباسى انداخت. پس يوسف به او گفت: اين چه كارى است؟ او گفت: از اين بت خجالت مى كشم كه مارا ببيند. يوسف به او گفت: تو از چيزى كه نمى شنود و نمى بيند و نمى خورد و نمى آشامد حيا مى كنى آيا من از كسى كه انسان را آفريد و به او دانش ياد داد حيانكنم؟(1)
قالَ هِىَ راوَدَتْنى عَنْ نَفْسى وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِهآ اِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُل فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبينَ (26 ) وَ اِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُر فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصّادِقينَ (27 ) فَلَمّا رَا قَميصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُر قالَ اِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ اِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظيمٌ (28 ) يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِرى لِذَنْبِكِ اِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئينَ (29 )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - همان ج1 ص 160.

 

گفت او از من كام خواست; و شاهدى از خاندان آن زن گواهى داد كه اگر پيراهن او از طرف جلو پاره شده باشد، آن زن راست گفته و او از دروغ گويان است(26) و اگر پيراهن او از پشت پاره شده باشد، پس آن زن دروغ گفته و او از راست گويان است (27) پس چون ديد كه پيراهن او از پشت پاره شده، گفت: اين از مكر شماست، همانا مكر شما بزرگ است (28) اى يوسف از اين درگذر و تو (اى زن) از گناه خود طلب آمرزش كن همانا تو از خطاكاران بودى(29)

 

لغت واعراب

 

   1 ـ ميان صدقت و كذبت و كاذبين و صادقين جناس طباق وجود دارد.
   2 ـ دبر و قبل هر دو مضاف هستند و مضاف اليه آنها حذف شده و تقدير آن چنين است: دبره و قبله.
   3 ـ در صدقت و كذبت حرف قد مقدر است تا ماضى را به زمان حال بكشاند.
   4 ـ كيد حيله، مكر، چاره انديشى براى رسيدن به يك هدف غير مقدس.
   5 ـ يوسف در اصل يا يوسف بود و چون مناداى نزديك است حرف ندا حذف شد مانند ربّنا و مضموم بودن يوسف به جهت مفرد
معرفه بودن است.
   7 ـ الخاطئين جمع مذكر است ولى در خطاب به مؤنث گفته شده و اين به جهت تغليب مردان بر زنان است و يا بگوييم كه منظور اين است كه تو از نسل خطاكاران هستى.

 

تفسير آيات

 

تهمت زدن زليخا به يوسف

   * آيات (26 ـ 27) قال هى راودتنى عن نفسى ... : وقتى زليخا تهمت خيانت به يوسف زد، يوسف در مقام دفاع از خود برآمد و گفت: او بود كه از من كام دل خواست. البته اگر آن زن چنين تهمتى به يوسف نمى زد، يوسف چنين سخنى را به زبان نمى آورد و آبروى او را پيش همسرش نمى برد ولى چاره اى نداشت و بايد از خود دفاع مى كرد.
   هر چند كه شواهد و قرائن دلالت داشت كه يوسف بى گناه است در عين حال خداوند خواست بى گناهى يوسف به روشنى ثابت شود، اين بود كه شاهدى از خاندان آن زن چنين گواهى داد كه بنگريد اگر پيراهن يوسف از جلو پاره شده باشد، آن زن راست مى گويد و يوسف از دروغگويان است ولى اگر پيراهن از عقب پاره شده باشد آن زن دروغ مى گويد و يوسف از راستگويان است، چون پاره شدن پيراهن يوسف از جلو نشانه آن بود كه يوسف با او رو در رو بوده و به او حمله كرده و او از خود دفاع كرده است ولى پاره شدن از پشت نشانه آن بود كه
يوسف فرار مى كرده و آن زن به او حمله كرده است.
   گفته شده است كه اين شاهد پسرعموى زليخا بود و همراه عزيز مصر بود ودر بعضى از نقلها هم آمده كه او پسر بچه اى سه ماهه بود كه در گهواره به سخن آمد و اين مطلب را گفت. البته سخن گفتن بچه در گهواره از روى معجزه امكان پذير است همانگونه كه عيسى در گهواره سخن گفت، ولى اگر دليل محكمى بر آن نداشته باشيم نبايد چيزى را كه عادتاً محال است اثبات كنيم. ديگر اينكه اگر كودك سه ماهه اى شهادت داده باشد بايد به طور قطع شهادت بدهد و سخن گفتن با ترديد تناسبى با معجزه ندارد و در اينجا سخن با ترديد گفته شده و مخاطب به سوى يك استدلال سوق داده شده است، در حالى كه با سخن گفتن كودك سه ماهه نيازى به استدلال نبود.

پى بردن عزيز مصر به حقيقت

   * آيات (28 ـ 29) فلمّا راى قميصه قدّ من دبر ... : با راهنمايى آن شاهد كه راه كشف حقيقت را نشان داده بود، عزيز مصر نگاه كرد و ديد كه پيراهن يوسف از پشت پاره شده و اين دليل بر دروغگويى زليخا و راستگويى يوسف بود. وقتى به حقيقت پى برد خطاب به زليخا گفت: اين سخن تو كه يوسف را متهم مى كنى ناشى از مكر شماست و همانا مكر شما زنان عظيم است!
   معروف است كه زنان براى رسيدن به مطامع خود مكرها و حيله هاى خاصى دارند و داستانهاى بسيارى درباره مكر زنان نقل شده است. شايد علت اين كار، حجب و حياى زنان باشد چون مردها به
راحتى و آشكارا مطلب خود را اظهار مى دارند ولى زنان به سبب شرم زيادى كه دارند از اظهار صريح و آشكار آن ناتوانند و لذا از حيله و مكر و راههاى غير متعارف وارد مى شوند.
   عزيز مصر پس از اين اظهارات، رو به سوى يوسف كرد و گفت: اى يوسف از اين جريان درگذر و آن را ناديده بگير. با اين توصيه مى خواست كه از شيوع اين جريان در ميان مردم جلوگيرى كند. سپس به زليخا گفت: تو نيز از گناهى كه كردى طلب آمرزش كن كه تو از خطاكاران بودى.
   معلوم مى شود كه زليخا سابقه خطا كارى داشته است و اينكه او را امر به استغفار مى كند يعنى پيش شوهرش از اين كار اظهار ندامت و عذرخواهى كند و نيز معلوم مى شود كه عزيز مصر غيرت مردانگى نداشت و در برابر اين خيانت تنها از همسرش مى خواهد كه اظهار ندامت كند.
وَ قالَ نِسْوَةٌ فِى الْمَدينَةِ امْرَأَةُ الْعَزيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِه قَدْ شَغَفَها حُبًّا اِنّا لَنَراها فى ضَلال مُبين (30 ) فَلَمّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ اِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَة مِنْهُنَّ سِكّينًا وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلّهِ ما هذا بَشَرًا اِنْ هذآ اِلاّ مَلَكٌ كَريمٌ (31 )
قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذى لُمْتُنَّنى فيهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِه فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مآ آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُونًا مِنَ

الصّاغِرينَ (32 )
گروهى از زنان شهر گفتند: همسر عزيز، از جوانش كام مى خواهد، همانا عشق اين جوان در دل او جا گرفته است، البته ما او را در گمراهى آشكار مى بينيم (30) پس چون مكر آنها را شنيد، دنبال آنها فرستاد و بر ايشان پشتى فراهم كرد و به هر يك از آنها چاقويى داد و (به يوسف) گفت: بر آنها وارد شو! پس چون او را ديدند وى را بزرگ شمردند و دستان خود را بريدند و گفتند: منزه است خدا، اين بشر نيست، اين نيست مگر فرشته اى بزرگوار (31) (همسر عزيز) گفت: اين همان كسى است كه مرا درباره او سرزنش مى كرديد و براستى من از او كام دل خواستم پس او خوددارى كرد و اگر آنچه را كه فرمان مى دهم نكند، البته زندانى خواهد شد و البته از خواران و ذليلان خواهد بود (32)

لغت واعراب

   1 ـ قال نسوة فعل و فاعل. كلمه نسوة جمع مكسر و يا اسم جمع است و مفرد ندارد و نساء اسم جمع است و مفرد آن امراة مى باشد و به هر حال كلمه نسوة به خاطر جماعت، مؤنث غير حقيقى است و چون به خاطر جماعت تأنيث غير حقيقى يافت، تأنيث حقيقى آن ناديده گرفته مى شود چون در يك لفظ دو تأنيث جمع نمى شود و چون مؤنث غير حقيقى شد مى توان براى آن فعل مذكر يا مؤنث آورد و در اينجا فعل مذكر آورده شده است.
   2 ـ فتى جوان، غلام، برده.
   3 ـ شغفها محبت او در دلش جا گرفته. شغف در لغت به معناى پرده و يا پوست نازك قلب است. گويا وقتى كسى كسى را به شدت دوست مى دارد، محبت او وارد سويداى قلب او مى شود. توجه كنيم كه شغف و شعف هر دو به معناى محبت شديد است و شايد شغف از شعف شديدتر باشد.
   4 ـ حبّا تميز است.
   5 ـ متّكا بالش، مخدّه، چيزى كه به آن تكيه مى كنند. گفته شده كه متكا در اين جا به معناى ميوه است يعنى زليخا براى آنها ميوه اى آماده كرد.
   6 ـ اكبرنه او را بزرگ داشتند، در برابر عظمت او تسليم شدند. گفته شده كه اكبرنه به معناى اين است كه آن زنها حايض شدند و ها براى سكت است.
   7 ـ حاش لله منزه است خداوند. يا از حاشا است كه براى استثنا مى آيد و يا از فعل حاشى يحاشى آمده و يا اسم به معناى تنزيه است و منظور از آن تنزيه پروردگار است و معمولا اين جمله را در موقع شگفت زدگى و يا تنزيه كسى مى گويند.
   8 ـ ما در ماهذا بشرا مشبه به ليس است.
   9 ـ فاستعصم خوددارى كرد، نگهدارى كرد.

   10 ـ ليكوناً در اصل ليكونن بود كه فعل مضارع مؤكد به نون تأكيد خفيفه است ولى در رسم الخط آن را به صورت تنوين نصب آورده اند مانند لنسفعا و شايد علت آن قرينه ساختن دو طرف كلمه در نوشتن باشد كه هر دو طرف به سوى بالا كشيده شده است.

تفسير آيات

رسوايى عشق زليخا به يوسف

   * آيات (30 ـ 32) و قال نسوة فى المدينه امرأت العزيز ... : با وجود آنكه عزيز مصر سعى مى كرد كه عشق زليخا به يوسف پوشيده بماند و كسى از آن با خبر نشود، داستان اين عشق به زنان مصر رسيد و زنانِ دربار در مجالس خود از آن سخن مى گفتند و زليخا را به خاطر اين رسوايى سرزنش مى كردند. آنها مى گفتند: همسر عزيز مصر برده خود را به سوى خود خوانده و از او كام خواسته است، معلوم مى شود كه عشق او در سويداى دلش جاى گرفته و او در گمراهى آشكار است زيرا شايسته او نيست كه عاشق برده خود باشد.
   گفته شده كه اين سخنان حيله اى بوده كه زليخا را وادار كنند كه يوسف را به آنان نشان دهد چون آنها از زيبايى فوق العاده يوسف سخنها شنيده بودند و لذا در آيه شريفه از سخنان آنها به عنوان مكر آنها ياد مى كند.

دعوت زليخا از زنان مصر و شگفتى آنان از

 زيبايى يوسف و بريده شدن دست آنها از شگفتى  

   وقتى زليخا از سخنان شيطنت آميز آنها آگاه شد به سوى آنها كسى فرستاد و آنها را به مجلس خود دعوت نمود و براى آنها پشتى هايى ترتيب داد وقتى وارد مجلس شدند به دست هر يك از آنها چاقويى داد تا با آن ميوه بخورند. گفته شده كه آنها ميوه ترنج به دست گرفته بودند و مى خواستند با چاقو ببرند كه ناگهان زليخا به يوسف كه پشت پرده بود گفت: وارد آن مجلس شود و يوسف چنين كرد، وقتى چشمان آنها به جمال يوسف افتاد از زيبايى او شگفت زده شدند و به سبب حواس پرتى كه پيدا كرده بودند به جاى ترنج، دستهاى خود را بريدند و گفتند: خدا منزه است اين از جنس بشر نيست بلكه او فرشته اى بزرگوار است!
   تعبير حاش لله = منزه است خدا در هنگامى گفته مى شود كه انسان از چيزى شگفت زده باشد. ضمناً آنها طبق يك تصور همگانى تصور مى كردند كه فرشته از انسان زيباتر است. همانگونه كه در تصور همگانى جن و شيطان از انسان زشت تر است.
   وقتى زنان حاضر در مجلس درباره يوسف چنين قضاوتى كردند و زيبايى جمال او چنان در آنها اثر كرد كه به جاى ميوه دستان خود را بريدند، زليخا فاتحانه به آنها گفت: اين همان كسى است كه شما درباره عشق او مرا سرزنش مى كرديد. آرى من از او كام دل خواستم ولى او خوددارى كرد. و حالا اعلام مى كنم كه اگر دستور مرا اطاعت نكند، او به زندان خواهد افتاد و از خواران و حقيران خواهد شد.
   معلوم مى شود كه چنين كارهاى خلاف عفت، چندان هم در ميان
زنان دربارى مصر زشت نبوده و ننگ و عار به حساب نمى آمده است چون زليخا به طور آشكار در ميان زنان مصر از كامجويى خود سخن مى گويد و يوسف را در صورت اطاعت نكردن از او، تهديد به زندان و شكنجه مى كند و به طورى كه در آيات بعدى اشاره شده زنان حاضر در مجلس نيز متمايل به يوسف مى شوند و از او كام مى جويند و براى به دست آوردن او مكر مى كنند.
قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ اِلَىَّ مِمّا يَدْعُونَنى اِلَيْهِ وَ اِلاّ تَصْرِفْ عَنّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ اِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلينَ (33 ) فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ اِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ (34 ) ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتّى حين (35 )
گفت: پروردگارا زندان براى من محبوبتر از آن چيزى است كه مرا به سوى آن مى خوانند و اگر حيله آنها را از من نگردانى، به آنان گرايش پيدا مى كنم و از نادانان مى شوم (33) پس پروردگارش او را پاسخ داد و حيله آنان را از او بگردانيد، همانا اوست شنواى دانا (34) آنگاه آنان پس از آنكه نشانه ها را ديدند، تصميم گرفتند كه او را تا مدتى زندانى كنند (35)

لغت واعراب

   1 ـ ربّ در اصل يا ربّى بود و حرف ندا و ياء متكلم براى تخفيف حذف شد.
   2 ـ السجن زندان يا زندانى شدن. مى توان معناى مكانى و يا مصدرى را اراده كرد و در هر حال مبتداست و خبر آن احبّ مى باشد.
   3 ـ احبّ در اينجا معناى تفضيل نمى دهد و براى انتخاب يكى از دو شرّ است كه مفسده آن كمتر است و چنين نيست كه يوسف هر دو طرف را دوست مى داشت ولى زندان بيشتر از طرف ديگر براى او خوشتر بود.
   4 ـ اِلاّ در اصل ان لا بود نون ان شرطيه و لام لاى نهى درهم ادغام شد.

 

ـ اصب ميل مى كنم، گرايش مى كنم.از صبا يصبو صبوة به معناى ميل كردن و علاقه يافتن. اصل آن اصبو بود واو در طرف قرار گرفته بود حذف گرديد مانند ادع و ندع.
   6 ـ استجاب پاسخ داد. استجاب و اجاب به يك معناست.
   7 ـ بدا آشكار شد. فاعل بدا يا چيزى از جنس خودش است و تقدير چنين است:بدالهم بداء و يا ضميرى است كه به السجن برمى گردد و در هر حال نمى تواند فاعل آن ليسجننه باشد چون جمله فاعل قرار نمى گيرد.
   8 ـ لهم ضمير جمع مذكر است و چون آن زنان اطرافيان و خادمانى داشتند براى تغليب مذكر بر مؤنث ضمير مذكر به كار گرفته شده.

 

تفسير آيات

به زندان افتادن يوسف

   * آيات (33 ـ 35) قال ربّ السّجن احبّ الىّ ... : ديديم كه زليخا يوسف را تهديد كرد كه او را به زندان خواهد انداخت. يوسف در معرض آزمونى بزرگ قرار گرفته بود، او يا بايد از هوا و هوس آن زن پيروى مى كرد كه از نظر مادى لذت آور بود ولى كار خلاف و معصيتى بزرگ بود و يا بايد زندان را مى پذيرفت كه كار سخت و ناراحت كننده اى بود ولى همراه با پاكدامنى و ايمان و تقوا بود.
   يوسف پيامبر خدا و معصوم است، پيداست كه او پاكى را انتخاب مى كند و لذا يوسف كه خود را در برابر تهديد زليخا ديد، با خداى خود چنين مناجات كرد كه پروردگارا رفتن به زندان براى من خوشتر است از آن چيزى كه اين زنها مرا به سوى آن مى خوانند.
   توجه كنيم اينكه يوسف مى گويد: زندان براى من خوشتر و محبوبتر است، بدان معنا نيست كه يوسف طرف ديگر قضيه را هم دوست مى داشت ولى زندان بيشتر از آن براى او محبوبتر بود، بلكه در اينجا يوسف يكى از دو شرّ را انتخاب مى كند كه مفسده كمترى دارد. اگر بناست يكى از دو شرّ انتخاب شود طبعا براى يوسف انتخاب شرّى كه همراه با تقوا و پاكى است و ايمان او را حفظ مى كند دوست داشتنى مى شود.

 

   يوسف مناجات خود را ادامه داد و گفت: خدايا اگر نيرنگ و حيله آن زنان را از من نگردانى، من به سوى آنها ميل مى كنم و از جاهلان مى شوم. يعنى اگر لطف تو نباشد، من به سبب شهوت و نفسى كه دارم شايد به دام آنها بيفتم و اسير هواى نفس باشم.
   به طورى كه پيشتر نيز گفتيم، پيامبران هم، شهوت و ميل جنسى دارند و چنين نيست كه آنها طبعا از اِعمال غريزه جنسى بدشان بيايد; آنها مجبور به ترك گناه نيستند ولى ايمان و تقواى آنها به حدى است كه آنان را از ارتكاب گناه باز مى دارد، آنها هميشه با توسل به خدا و با در خواست كمك از او، ايمان و تقواى خود را تقويت مى كنند و البته لطف الهى شامل همه است ولى پيامبران و پرهيزگاران لطف بيشترى دريافت مى كنند و ضمناً بايد بدانيم كه گاهى لطف خاص خدا به شرطى شامل يك بنده مى شود كه دعا كند و از خدا درخواست لطف و كمك نمايد، همانگونه كه يوسف كرد.
   ديديم كه يوسف از نيرنگ آن زنان به خدا پناه برد، معلوم مى شود كه تنها زليخا نبود كه او را به سوى خود دعوت مى كرد بلكه همه زنان حاضر در مجلس عاشق جمال يوسف شده بودند و در همان مجلس اظهار عشق و علاقه كردند و اين پس از آن بود كه راز زليخا فاش شد و خود از عشق سوزانش خبر داد و ديوار حجب و حيا برداشته شد.
   يوسف كه در تنگناى سختى قرار گرفته بود از خدا كمك خواست و خدا پاسخ او را داد و نيرنگ آن زنان را از او بگردانيد، چون خدا شنوا و داناست و مناجات يوسف را مى شنيد و از قلب او خبر داشت.

   پس از جواب ردّى كه يوسف به آنان داد و پس از آنكه آنها نشانه هاى پاكى و خويشتن دارى را در او ديدند و دانستند كه يوسف هرگز اسير شهوتهاى آنان نمى شود، تصميم گرفتند كه يوسف را تا مدتى به زندان افكنند. زليخا با همسر خود در اين باره صحبت كرد و از او خواست كه يوسف را زندانى كند تا ننگ اين رسوايى از ميان برود و كسانى كه اين خبر به گوش آنها رسيده خيال كنند كه يوسف گناهكار بوده و لذا به زندان افتاده است و اينكه پيشنهاد مى شود كه تا مدتى معين در زندان بماند، شايد براى آن بوده كه تا وقتى كه اين خبر از يادها برود، يوسف در زندان باشد.

چند روايت

   1 ـ عن النبى(ص) قال: رأيت فى السماء الثانية رجلا صورته صورة القمر ليلة البدر فقلت لجبرئيل: من هذا؟ قال: هذا: اخوك يوسف. يعنى حين اسرى به.(1)
   پيامبر(ص) فرمود: در آسمان دوم مردى را ديدم كه چهره اش مانند چهره ماه در شب چهاردهم بود، پس به جبرئيل گفتم: اين كيست؟ گفت: او برادرت يوسف است. منظور شب معراج است.
   2 ـ امام رضا(ع) فرمود: زندانبان به يوسف گفت: من تو را دوست دارم. يوسف گفت: مصيبتهايى كه به من رسيده جز از محبت نبوده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - تفسير قمى ج1 ص343.

 

است. خاله ام مرا دوست داشت مرا دزديد. و پدرم مرا دوست داشت برادرانم حسد كردند و همسر عزيز مصر مرا دوست داشت مرا زندانى كرد... و در همين روايت آمده است كه يوسف در آن خانه بود و هر زنى كه او را ديده بود پيش او كس فرستاد و او را به خود خواند، پس يوسف در آن خانه ناراحت شد و گفت: پروردگارا زندان براى من بهتر است از آنچه آنها مرا به سوى آن مى خوانند.(1)
وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ قالَ أَحَدُهُمآ اِنّى أَرانى أَعْصِرُ خَمْرًا وَ قالَ الاْخَرُ اِنّى أَرانى أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسى خُبْزًا تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْويلِه اِنّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ (36 ) قالَ لا يَأْتيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِه اِلاّ نَبَّأْتُكُما بِتَأْويلِه قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُما ذلِكُما مِمّا عَلَّمَنى رَبّى اِنّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْم لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ (37 ) وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبآئى اِبْراهيمَ وَ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ ما كانَ لَنآ أَنْ نُشْرِكَ بِاللّهِ مِنْ شَىْء ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النّاسِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَشْكُرُونَ (38 )
و همراه با او دو جوان وارد زندان شدند، يكى از آن دو گفت: همانا من در خواب ديدم كه (انگورى براى) شراب مى فشارم و ديگرى گفت: همانا من در خواب ديدم كه بالاى سر خود نانى را حمل مى كنم و پرندگان از آن مى خورند. ما را ازتعبير آن خبر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - تفسير قمى ج 1 ص 354.
 

بده كه تو را از نيكوكاران مى بينيم (36) گفت: غذايى كه مى خوريد نزد شما نمى آيد مگر اينكه پيش از آن من شما را از تعبير آن آگاه مى كنم، اينها از چيزهايى است كه پروردگارم به من آموخته است، همانا من آيين مردمى را ترك كردم كه به خدا ايمان نداشتند و هم به آخرت كافر بودند (37) و از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم. بر ما شايسته نبود كه چيزى را بر خدا شريك قرار بدهيم. اين از فضل خدا بر ما و بر مردم است ولى بيشتر مردم سپاسگزارى نمى كنند(38)

لغت واعراب

   1 ـ فتيان تثنيه فتى، دو جوان ، دو برده.
   2 ـ قال احدهما جمله مستأنفه است و محلى از اعراب ندارد.
   3 ـ ارانى خواب ديدم، خودم را ديدم. در اينجا فاعل و مفعول هر دو ضمير متصل متكلم و براى يك نفر است. اين حالت فقط در اين فعل آن هم وقتى كه براى خواب ديدن باشد جايز است وگرنه بايد ميان دو ضمير فاصله انداخت و نمى توان گفت: اكرمتُنى بلكه بايد گفت: اكرمت نفسى.
   4 ـ خمر شراب. منظور از آن انگور است و عربها گاهى چيزى را به نام چيز ديگرى كه در آينده به آن تبديل مى شود مى خوانند. برخى از قبايل عرب هم هستند كه به انگور خمر مى گويند. (به اعتبار مايؤول
اليه)
   5 ـ ترزقانه صفت براى طعام است.
   6 ـ الاّ نبأتكما استثناى مفرّغ است و جمله بعد از آن يا حال است و محل آن نصب است و يا صفت دوم است و محل آن رفع است.
   7 ـ ملّة آيين، دين، باور.
   8 ـ هم در هم كافرون براى تأكيد است و براى همين تكرار شده است.
   9 ـ ابراهيم و نامهاى پس از آن ، يا عطف بيان و يا بدل از آبائى هستند و حالت جرشان با فتحه آمده چون غير منصرفند و يا با تقدير اعنى منصوب به مدح هستند.

تفسير آيات

خواب ديدن دو جوانى كه با يوسف هم بند بودند

   * آيه (36) و دخل معه السّجن فتيان ... : هنگامى كه يوسف را به زندان انداختند، هم زمان با او دو جوان ديگر را هم به زندان بردند آن دو نفر دو خادم و برده پادشاه مصر بودند كه يكى مسؤل تهيهّ شراب و ديگرى مسؤل تهيه غذا براى پادشاه بود و اتهام آنها اين بود كه آنها در صدد بر آمده بودند كه پادشاه را مسموم كنند.
   يوسف در زندان با افرادى كه در آنچا بودند چه زندانيان و چه زندانبان، بسيار خوشرفتارى مى كرد و همه از علم و درايت وچهره
زيباى او خوششان مى آمد. يك روز يكى از آن دو جوان كه مسئول شراب شاه بود به يوسف گفت: من در خواب ديدم كه براى درست كردن شراب، انگورى مى فشارم و ديگرى گفت: من در خواب ديدم كه بالاى سر خود طبق نانى را حمل مى كنم و پرندگان از آن مى خورند. پس از نقل اين دو خواب، هر دو نفر از يوسف خواستند كه خواب آنها را تعبير كند. گفتند: تعبير اين خوابها را بگو كه ما تو را از نيكان مى بينيم.
   داورى آن دو جوان درباره يوسف از آنجا ناشى مى شد كه آنها در طول مصاحبت خود با يوسف كارهاى حكيمانه او را ديده بودند و به علم و حكمت او پى برده بودند و اين مى رساند كه آن دو نفر پس از مدتها كه با يوسف در زندان بودند اين خوابها را ديدند و لذا در آيه شريفه مى فرمايد: (قال احدهما) كه به اصطلاح جمله مستأنفه است و اگر آنها خوابهاى خود را در همان آغاز نقل كرده بودند مناسب بود عبارت چنين باشد: (فقال احدهما)
   ظاهر اين است كه آن دو جوان واقعا اين خوابها را ديده بودند ولى برخى از مفسران احتمال داده اند كه آنها اين خوابها را نديده بودند بلكه آنها را براى امتحان كردن يوسف از خود ساخته بودند.
   * آيه (37) قال لايأتيكما طعام ترزقانه الاّ نبأتكما بتأويله ... : در پاسخ آن دو جوان، يوسف يك شيوه تربيتى خاصى را به كار برد و آن اينكه چون آنها را آماده شنيدن سخنان خود يافت، از فرصت استفاده كرد و پيش از بيان تعبير آنها، آنان را به سوى توحيد دعوت كرد. معلوم است كه در چنين شرايطى، سخن گوينده در شنونده تأثير بيشترى دارد
و جالب اينكه قبل از بيان هر مطلبى، به آنان گفت: پيش از آنكه غذايى براى شما آورده شود، تعبير خواب شما را خواهم گفت. اين سخن براى آن بود كه آنها در شنيدن تعبير خوابشان عجله نكنند و فرصت براى گفتن حقايق فراهم گردد.
   همانگونه كه گفتيم، منظور از طعام، همان جيره روزانه و منظور از تأويله تعبير خواب آنهاست ولى برخى از مفسران گفته اند كه منظور يوسف اين بود كه پيش از آنكه طعامى براى شما آورده شود، من مى توانم مشخصات آن را براى شما بگويم و در واقع يوسف مى خواست از غيب دانى و علم سرشار خود به آنها خبر دهد تا براى شنيدن مطالب او، بيشتر رغبت كنند. طبق اين قول منظور از تأويله بيان صفت براى غذا و كيفيت آن است. ولى آنچه با سياق آيه مناسب تر است اين است كه تأويل را به همان تعبير معنا كنيم چون عين اين كلمه (تأويله) در آيه قبلى هم آمده و بدون شك در آنجا به معناى تعبير خواب است.
   به هر حال يوسف پس از ذكر اين مطلب، براى اينكه توجه آنها را بيشتر به سوى خود جلب كند، گفت: اينكه من از تعبير خواب شما خبر خواهم داد، از چيزهايى است كه پروردگارم به من ياد داده است و از روى كهانت و نجوم و علوم بشرى نيست. اين سخن يوسف ناظر به وعده اى است كه پدرش يعقوب به او داده بود و خداوند نيز آن را عملى ساخته بود:
   و كذلك يجبتبيك ربّك و يعلّمك من تأويل الاحاديث (يوسف/6)

   و اين چنين پروردگارت تو را برمى گزيند و تو را از تعبير خوابها آگاه مى كند.
   مكّنّا ليوسف فى الارض و لنعلّمه من تأويل الاحاديث (يوسف /21)
   يوسف را در زمين قدرت داديم و تا او را از تعبير خوابها آگاه كنيم.
   پس از آنكه يوسف از علم تعبير خواب كه خدا به او داده بود، سخن گفت، علت آن را نيز بيان كرد و اظهار داشت كه اين لطف خدا درباره من از آنجاست كه من آيين قومى را كه به خدا ايمان نداشتند و به آخرت كافر بودند، رها كردم. معلوم مى شود كه بريدن از كافران و روى آوردن به خدا باعث پيدايش بصيرت و بينش خاص در انسان مى شود.
   منظور از اين قوم، همان قوم مصر است و يوسف كه به عنوان برده در خانه عزيز مصر زندگى مى كرد، مى ديد كه آنان نه به خداوند و نه به آخرت ايمان ندارند و يكى از نشانه هاى بى ايمانى آنها اين بود كه با اينكه بى گناهى يوسف براى آنها ثابت شده بود، او را به زندان انداختند. همچنين درخواست نامشروع همسر عزيز مصر از يوسف دليل بى ايمانى بود. در روايتها آمده كه آنان بت پرست بودند و زليخا وقتى با يوسف خلوت كرد پرده اى روى بت خود انداخت.
   احتمال اينكه منظور از اين قوم كافر، مردم كنعان باشد، بعيد به نظر مى رسد چون يوسف در كنعان با يعقوب و برادران خود زندگى مى كرد و آنان خداپرست بودند، ديگر اينكه يوسف مى گويد من آيين اين قوم را ترك كردم و اين نشان مى دهد كه او از روى اراده و اختيار اين كار را
كرده در حالى كه جدايى او از قوم كنعان از روى اراده و اختيار نبود.
   * آيه (28) و اتبعت ملة آبائى ابراهيم و اسحاق و يعقوب ... : يوسف در دنباله سخنان خود ادامه داد كه من از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب پيروى كردم آيين پدران يوسف همان توحيد ناب بود كه ابراهيم قهرمان توحيد آن را تعليم داده بود و اسحاق و يعقوب نيز دعوت كننده به سوى آن بودند.
   يوسف در اينجا ضمن بيان آيين خود، پدرانش را نيز معرفى مى كند و در روايتى از پيامبر اسلام(ص) آمده كه درباره يوسف فرمود: يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم، كريم بن الكريم بن الكريم.
   يوسف افزود: اساساً براى ما كه از خاندان وحى هستيم، شايسته نيست كه چيزى را به خدا شريك قرار دهيم و اين از فضل و رحمت خدا بر ما و مردم است. بر ما از آنجهت كه شايسته دريافت وحى الهى شده ايم و بر مردم از آنجهت كه از ما پيروى كنند و هدايت شوند ولى متأسفانه بسيارى از مردم سپاسگزار نيستند و به جاى استفاده از اين نعمت و ايمان آوردن به پيامبران الهى، آنان را انكار مى كنند و در گمراهى خود باقى مى مانند.

چند روايت

   1 ـ عن ابى عبدالله قال: جاء جبرئيل الى يوسف و هو فى السجن فقال: يا يوسف قل فى دبر كلّ صلوة: اللهم اجعل لى فرجا و مخرجا من حيث

احتسب و من حيث لااحتسب.(1)
   امام صادق(ع) فرمود: جبرئيل در زندان نزد يوسف آمد وگفت: اى يوسف بعد از هر نمازى بگو: خدايا براى من از جايى كه گمان مى برم و از جايى كه گمان نمى برم گشايش و راه خروجى قرار بده.
   2 - امام صادق(ع) فرمود: يوسف در زندان در فراق پدرش يعقوب گريه مى كرد تا جايى كه اهل زندان از آن ناراحت شدند پس قرار گذاشت كه يك روز گريه كند و يك روز ساكت باشد.
   3 ـ عن ابى عبدالله(ع) قال فى قوله انا نريك من المحسنين قال: كان يقوم على المريض و يلتمس للمحتاج و يوسع على المحبوس.(2)
   امام صادق(ع) درباره اين سخن كه به يوسف گفتند: ما تو را از نيكوكاران مى بينيم، فرمود: او مريض را عيادت مى كرد و به نيازمند كارسازى مى كرد و به زندانى جا مى داد.
يا صاحِبَىِ السِّجْنِ ءَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ (39 ) ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِه اِلاّ أَسْمآءً سَمَّيْتُمُوهآ أَنْتُمْ وَ آبآؤُكُمْ مآ أَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطان اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاّ تَعْبُدُوا اِلاّ اِيّاهُ ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ(40 )
اى دو رفيق زندانى من! آيا خدايان گوناگون بهترند يا خداى يگانه قهار؟ (39) شما به جاى او جز نامهايى كه را شما و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - كافى ج2 ص 549.
2 - تفسير عياشى ج2 ص 177.

پدرانتان آنها را ناميده ايد، پرستش نمى كنيد، در حالى كه خدا حجتى براى آنها نفرستاده است، حكم جز براى خدا نيست، او فرمان داده كه جز او را نپرستيد، اين آيين استوار است ولى بسيارى از مردم نمى دانند (40)

لغت واعراب

   1 ـ صاحبى السجن دو رفيق هم زندان، دو هم بند. اين تركيب يا از باب اضافه به سوى ظرف است و اصل آن يا صاحبىّ فى السجن است و يا از باب اضافه به سوى چيزى است كه شبيه مفعول به است و معناى آن يا ساكنى السجن است مانند اصحاب النار
   2 ـ ارباب جمع ربّ، خدايان.
   3 ـ القهّار بسيار غلبه كننده، صاحب قهر و غضب.
   4 ـ اسماء نامها. در اينجا منظور از اسماء، مسمّيات است و يا مضاف آن حذف شده و تقدير چنين است: ذوات اسماء و شايد هم از آن نظر اسماء گفته شده كه بتها فقط نامهايى هستند و حقيقت وجودى به عنوان خدا ندارند.
   5 ـ سمّيتموها فعلى است كه دو مفعول مى گيرد و در اينجا مفعول دوم حذف شده و اصل آن:سميتموها آلهة مى باشد .
   6 ـ ما انزل حال است.
   7 ـ من در من سلطان براى تأكيد در تقليل است يعنى هيچ

برهانى نفرستاده است.
   8 ـ ان در ان الحكم نافيه است و مكسور بودن نون جهت التقاء ساكنين است.
   9 ـ القيّم استوار، پابرجا، ماندنى.

تفسير آيات

دعوت يوسف از آن دو جوان به توحيد

   * آيات ( 39 ـ 40) يا صاحبى السجن ءارباب متفرقون خير ... : يوسف به دو نفر از هم زندانيهاى خود كه از او تعبير خوابهايشان را خواسته بودند، خطاب مى كند و پيش از آنكه خوابشان را تعبير نمايد، آنها را به سوى توحيد دعوت مى كند و مى گويد: اى دو يار زندانى من! آيا ربهاى گوناگون بهتر است يا ربّ يگانه قهار؟ از اين بيان يوسف فهميده مى شود كه آنان و همفكرانشان اعتقاد به ارباب انواع داشتند و اين يك عقيده باستانى بود كه براى هر چيزى يك ربّ و خدا قائل بودند و خداى جهان را هم خداى خدايان و ربّ الارباب مى دانستند، آنها براى هر حقيقتى مانند جنگ و صلح و عشق و گرسنگى و مانند آنها يك ربّ قائل بودند.
   يوسف، اين فكر غلط و اعتقاد باطل را كه ناشى از جهالت مردم و تقليد كوركورانه آنها از پيشينيان بود، رد مى كند و از آنها مى پرسد آيا ربّهاى پراكنده و گوناگون بهتر است يا ربّ يگانه اى كه بر همه چيز غلبه
دارد؟ بدون شك، انسان يك ربّ داشته باشد كه در تمام كارها به او رجوع كند بهتر است از اينكه براى هر چيزى به يك ربّ مراجعه كند و در قيد انواع و اقسام خدايان باشد.
   اين بيان يوسف يك استدلال عقلى نيست بلكه احساسات طرف مقابل را تحريك مى كند كه در ذهنيت خود تجديد نظر كند و با بازنگرى در اعتقادات خود راه درست را بيابد،در واقع اين سخن، زمينه را براى دريافت پيام بعدى آماده مى كند.
   در آيه بعدى، يوسف با يك دليل عقلى و حجت و برهان وارد مطلب مى شود و مى گويد: اين خدايانى كه شما مى پرستيد فقط نامهايى است كه شما و پدرانتان آن نامها را ساخته ايد، يعنى آنها در خارج وجود ندارند و فقط نامى از آنها هست كه آن را هم خودتان ساخته ايد. اضافه مى كند كه خداى جهان هيچ حجتى در اين باره نازل نكرده است، منظور اين است كه اثبات وجود يك چيزى احتياج به دليل دارد و شما آن دليل را نداريد و تنها يك سرى نامها و الفاظ در اختيار شماست و اگر اين ارباب وجود داشتند بايد خداوند به وسيله پيامبران و يا با هر طريق ديگر از وجود آنها خبر مى داد و مى دانيم كه هرگز خداوند از آنان خبر نداده است.
   خلاصه استدلال يوسف در نفى اربابِ انواع اين است كه وجود چنين چيزهايى در عالم، احتياج به اثبات دارد و شما هيچ دليل بر اثبات آن نداريد، بنابراين چنين اربابى وجود ندارد. اضافه مى كند كه اساسا راه اثبات آنها منحصر به اين است كه خداى جهان كه شما نيز به او
عقيده داريد، از وجود آنها خبر بدهد و مى دانيم خدا از آن خبر نداده است.
   اضافه مى كند كه حكم حكم خداست (ان الحكم الا للّه) يوسف در اينجا اين جمله را مى گويد وپدرش يعقوب نيز هنگامى كه پسرانش را به مصر مى فرستد همان جمله را مى گويد (آيه 67 از همين سوره) و منظور اين است كه تنها خداوند است كه در جهان حكومت مى كند و نيازى به دستيار و ارباب انواع ندارد و همو فرمان داده كه جز او را نپرستيد و دين استوار همين است ولى بسيارى از مردم نمى دانند.
   دين استوارى كه مورد رضايت و خرسندى خداوند است همين است كه جز او را نپرستيد و براى او شريك قائل نشويد و اين همان چيزى است كه خداوند در فطرت هر انسانى قرار داده ولى گاهى عوامل اجتماعى بر روى فطرت انسان پرده مى كشد و او را از راه فطرت منحرف مى سازد. به اين آيه توجه فرماييد:
   فأقم و جهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله ذلك الدين القيم و لكنّ اكثر الناس لايعلمون (روم / 30)
   پس روى خود را با توجه به حق، سوى دين كن، همان فطرتى كه خداوند مردم را بر اساس آن آفريده، تغييرى در خلقت خدا نيست، دين همان دين استوار است ولى بسيارى از مردم نمى دانند.
   توجه كنيم كه خطاب يوسف در آغاز به همان دو نفر زندانى بود ولى بعد كه مطلب را به طور اساسى مطرح كرد، خطاب او هم عمومى و
كلّى شد و شامل تمام كسانى گرديد كه مانند آن دو نفر زندانى، خدايان پراكنده و گوناگونى را پرستش مى كردند.
يا صاحِبَىِ السِّجْنِ أَمّآ أَحَدُكُما فَيَسْقى رَبَّهُ خَمْرًا وَ أَمَّا الاْخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِه قُضِىَ الْأَمْرُ الَّذى فيهِ تَسْتَفْتِيانِ (41 ) وَ قالَ لِلَّذى ظَنَّ أَنَّهُ ناج مِنْهُمَا اذْكُرْنى عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّه فَلَبِثَ فِى السِّجْنِ بِضْعَ سِنينَ(42 )
اى دو رفيق زندانى من! اما يكى از شما به آقاى خود شراب مى نوشاند و اما ديگرى، پس به دار آويخته مى شود و پرندگان از سر او مى خورند. آن كارى كه شما درباره آن از من نظر مى خواستيد، انجام يافت (41) و به كسى كه گمان مى كرد كه از آن دو نفر نجات پيدا مى كند، گفت: مرا نزد آقاى خود به ياد آور، پس شيطان يادآورى به آقايش را از خاطر او برد، پس چند سال در زندان ماند(42)

لغت واعراب

   1 ـ فيسقى مى نوشاند. اين فعل متعدى است و مجرد و مزيد فيه آن به يك معناست و يَسقى با يُسقى از نظر معنا تفاوتى ندارد. ولذا هر دوجه در قرائتها آمده اگرچه قرائت معروف همان يَسقى است.
   2 ـ فيصلب به دار آويخته مى شود. به چوبه دار هم صليب گفته
مى شود.
   3 ـ الامر آن كار معهود. الف و لام آن براى عهد است و منظور همان تعبير خواب است و اينكه امر را مفرد آورده در حالى كه آنها از دو امر پرسيده بودند براى آن است هر كدام از آنها يك امر را مطرح كرده بودند.
   4 ـ تستفتيان نظر خواهى مى كرديد، طلب فتوا مى كرديد.
   5 ـ فاعلظنّ يا يوسف است و در اين صورت ظنّ به معناى يقين است چون تعبير او از راه وحى بود و يا متصدى شراب است و در اين صورت ظن به معناى خودش است.
   6 ـ ضمير انساه به متصدى شراب برمى گردد. و احتمال ضعيفى هم وجود دارد كه به يوسف برگردد.
   7 ـ بضع سنين به خاطر ظرف بودن منصوب است و بضع به قطعه اى از زمان گفته مى شود و شامل سه تا نه سال مى باشد و اصل بضع به معناى قطع است. بضع قطعه اى از زمان و بضاعة قطعه اى از مال التجارة.

تفسير آيات

تعبير خواب هاى آن دو جوان توسط يوسف

   * آيه (41) يا صاحبى السجن اما احدكما فيسقى ربّه خمرا ... : پس از آنكه يوسف آن دو نفر هم زندانى خود را به سوى توحيد دعوت كرد، به پرسش آنها درباره خوابهايى كه ديده بودند پاسخ داد.

   يوسف گفت: اى دو رفيق زندانى من! اما يكى از شما به آقا و سرور خود شراب مى نوشاند و ساقى او مى شود. اين همان كسى بود كه در خواب ديده بود براى درست كردن شراب، انگور مى فشارد. او پيش از آنكه به زندان بيفتد ساقى پادشاه بود و طبق اين تعبير كه يوسف كرد، او از زندان آزاد مى شد و دوباره ساقى پادشاه مى گشت.
   و اما ديگرى، يعنى همان كسى كه در خواب ديده بود كه بالاى سرش نانى را حمل مى كند و پرندگان از آن مى خورند، تعبير خواب او چنين است كه او را بر دار مى زنند و پرندگان از گوشت سر او مى خورند. اين همان كسى بود كه پيش از افتادن به زندان، مسئول تهيّه غذاى پادشاه و آشپز او بود. اين دو نفر متهم بودند كه در غذاى پادشاه سمّ ريخته اند و قصد كشتن پادشاه را داشتند. پس از تحقيق، بى گناهى ساقى و مجرم بودن آشپز معلوم شد و لذا ساقى بار ديگر به كار گمارده شد و آشپز را بر دار زدند و مرغان هوا با منقارهاى خود از كاسه سر او خوردند.
   يوسف پس از تعبير خواب اين دو نفر گفت: آنچه شما درباره آن از من نظر مى خواستيد انجام يافت، يعنى آنچه من گفتم تقدير حتمى شماست و چاره اى جز آن نيست. يوسف اين جمله را براى آن گفت كه آشپز پس از شنيدن تعبير خواب خود، از ترس گفت من شوخى مى كردم و اصلا چنين خوابى را نديده بودم ولى يوسف به او خاطــر نشان كرد كه تقدير او چنيــن رقم زده شده و جاى برگشت وجود ندارد.

   از اين تعبير معلوم مى شود كه سخن يوسف درباره آنها تنها يك تعبير خواب معمولى كه ناشى تأويل و تفسير و از روى حدس و گمان باشد، نبود; بلكه از طريق وحى و از باب علم غيب بود كه خدا او را ياد داده بود.

درخواست يوسف از يكى از آن دو جوان

كه اورا به ياد پادشاه بياورد

   * آيه (42) و قال للذى ظنّ انّه ناج منهما اذكرنى عند ربّك ... : طبق تعبير يوسف، يكى از آن دو نفر يعنى ساقى پادشاه از زندان آزاد مى شد و مجددا به خدمت پادشاه در مى آمد. يوسف از اين موقعيت استفاده كرد و به او گفت كه مرا نزد پادشاه ياد كن. يعنى بى گناهى مرا به پادشاه بگو، شايد من از زندان آزاد شوم.
   توجه كنيم كه ظنّ در اينجا به معناى علم است و استعمال ظنّ در يقين و علم در قرآن بسيار است مانند (انى ظننت انى ملاق حسابيه) و اينكه در اين آيه كلمه ظن به كار رفته، معناى يقين دارد و يوسف از طريق وحى يقين پيدا كرده بود كه ساقى شاه نجات مى يابد، به دليل اينكه پيش از اين جمله گفته بود: (قضى الامر الذى فيه تستفتيان)

مشروعيّت وسيله قرار دادن افراد

   مطلب ديگر اينكه توسل يوسف به غير خدا و واسطه قرار دادن ساقى كه او را نزد پادشاه به ياد آورد، هرگز با مقام توكل منافاتى ندارد و مؤمن مى تواند در عين توكل و انقطاع به خدا از وسايل و ابزار موجود هم در رسيدن به هدفهاى زندگى استفاده كند با اين ذهنيت كه همين اسباب و ابزار را هم خدا قرار داده است. اين حقيقتى است كه قرآن خود مردم را به سوى آن خوانده است:
   يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيلة (مائده/ 35)
   اى كسانى كه ايمان آورده ايد از خدا پروا كنيد و به سوى او وسيله طلب كنيد.
   اين وسيله يا عبادت و اطاعت و يا اولياء خدا و يا حتى ابزار مادى است و در هر حال مؤمن بايد بداند كه مؤثر حقيقى خداوند است.
   در عين حال كه يوسف در اينجا كار خلافى نكرد، ولى مقام مقامى بود كه بايد بيشتر بر خدا توكل مى كرد و كار خود را به خدا وا مى گذاشت چون او همواره لطف عنايت خدا را در زندگى خود لمس كرده بود و مى توان اين كار يوسف را يك ترك اولى يعنى ترجيح يك كار خوب بر يك كار خوبتر دانست و از آنجا كه يوسف از مقربان و مخلصان درگاه بود، تاوان ترك اولى را به اين صورت داد كه شيطان او را از ياد آن ساقى برد و ساقى پادشاه به كلّى يوسف را فراموش كرد و نزد پادشاه از او يادى نكرد و در نتيجه يوسف چندين سال در زندان ماند، گفته شده است كه پس از جريان تعبير خواب، هفت سال ديگر يوسف در زندان بود و مدت زندان او جمعاً دوازده سال طول كشيد. در روايتى از پيامبر اسلام(ع) نقل شده كه فرمود: اگر يوسف اين جمله را به ساقى نمى گفت، اين مقدار در زندان نمى ماند.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - مجمع البيان ج5 ص 359.
 

   همانگونه كه گفتيم، منظور از (فانساه الشيطان ذكر ربه) اين است كه ساقى فراموش كرد كه يوسف را نزد سرور خود به ياد آورد. برخى از مفسران گمان كرده اند منظور آيه اين است كه شيطان در آن لحظه ياد خدا را از خاطر يوسف برد. اين سخن قابل قبول نيست زيرا كه به شهادت آيات قبلى، يوسف از مخلصين بود و طبق بعضى از آيات قرآنى (آيه 40 از سوره حجر) شيطان را راهى بر مخلصان درگاه الهى نيست. ديگر اينكه در آيه بعدى آمده است: (و ادّكر بعدامّة = پس از مدتى به ياد آورد) و اين قطعا مربوط به ساقى پادشاه است و قرينه خوبى است بر اينكه منظور از كسى كه فراموش كرد نيز همان ساقى است.

چند روايت

   1 ـ عن النبى (ص) انه قال: عجبت من اخى يوسف كيف استغاث بالمخلوق دون الخالق.(1)
   پيامبر(ص) فرمود: تعجب مى كنم از برادرم يوسف كه چگونه به مخلوق پناه برد و نه خالق.
   2 ـ امام صادق(ع) فرمود: خداوند به يوسف گفت: آيا من تو را محبوب پدرت قرار ندادم و تو را در زيبايى برتر از مردم نكردم؟ آيا من نبودم كه كاروانى فرستادم تا تا تو را از چاه نجات دهند؟ آيا من نبودم كه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - مجمع البيان ج 5 ص 359.
 

مكر زنان را از تو دور كردم؟ پس چه چيزى تو را واداشت كه از من اعراض كنى و مخلوقى را كه پايين تر از من است بخوانى؟ پس چندين سال در زندان بمان.(1)
وَ قالَ الْمَلِكُ اِنّى أَرى سَبْعَ بَقَرات سِمان يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلات خُضْر وَ أُخَرَ يابِسات يآ أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونى فى رُؤْياىَ اِنْ كُنْتُمْ لِلرُّؤْيا تَعْبُرُونَ (43) قالُوا أَضْغاثُ أَحْلام وَ ما نَحْنُ بِتَأْويلِ الْأَحْلامِ بِعالِمينَ (44 ) وَ قالَ الَّذى نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّة أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْويلِه فَأَرْسِلُونِ (45 ) يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدّيقُ أَفْتِنا فى سَبْعِ بَقَرات سِمان يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلات خُضْر وَ أُخَرَ يابِسات لَعَلّى أَرْجِعُ اِلَى النّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ (46 ) قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنينَ دَأَبًا فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فى سُنْبُلِه اِلاّ قَليلاً مِمّا تَأْكُلُونَ (47 ) ثُمَّ يَأْتى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ اِلاّ قَليلاً مِمّا تُحْصِنُونَ (48 ) ثُمَّ يَأْتى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فيهِ يُغاثُ النّاسُ وَ فيهِ يَعْصِرُونَ (49 )
و پادشاه گفت: همانا من هفت گاو چاق را در خواب ديدم كه هفت گاو لاغر آنها را مى خورند و نيز هفت سنبل سبز و هفت سنبل خشك، اى درباريان مرا درباره رؤيايم نظر بدهيد، اگر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - تفسير عياشى ج2 ص 177.
 

تعبير خواب مى كنيد (43) گفتند: پراكنده و پريشان است و ما به تعبير چنين خوابهايى آگاه نيستيم(44) و كسى كه از آن دو نفر نجات يافته بود، و پس از مدتى به يادش آمد، گفت: من تعبير آن را به شما خبر مى دهم پس مرا (پيش آن زندانى) بفرستيد (45) يوسف! اى مرد بسيار راستگو! ما را درباره هفت گاو چاق كه هفت گاو لاغر آنها را مى خورد و نيز هفت سنبل سبز و هفت سنبل خشك، نظر بده; باشد كه من به سوى مردم بازگردم شايد آنان (تعبير اين خواب را) بدانند (46) گفت: هفت سال با كوشش زراعت مى كنيد پس هرچه درو كرديد، آن را در سنبل خود كنار بگذاريد جز اندكى كه مى خوريد (47) آنگاه پس از آن، هفت سال سخت مى آيد كه آنچه را كه براى آن سالها ذخيره كرده بوديد مى خورند، جز اندكى از آنچه نگهداشته ايد (48) آنگاه پس از آن سالى مى آيد كه به مردم باران مى بارد و در آن سال (ميوه ها و دانه ها را) مى فشارند(49)

لغت واعراب

   1 ـ سمان جمع سمينه چاق و فربه. صفت براى بقرات است.
   2 ـ عجاف جمع عجفاء لاغر. عجفاء مؤنث اعجف است و جمع آن قاعدتا بايد بر وزن فُعل باشد مانند حمراء و حمر و اين مورد تنها موردى است كه فعلاء بر وزن فعال جمع بسته شده و شايد براى مقابله آن با سمان باشد كه نقيض آن است.

 

   3 ـ اُخر به جهت وزن فعل و عدول غير منصرف است. در تعبير اخريابسات هر چند كه به عدد هفت تصريح نشده ولى لفظ اخر به آن دلالت دارد.
   4 ـ الملاء اشراف، درباريان. مهتران قوم.
   5 ـ لام در للرؤيا براى تبيين است و تعبرون بدون لام هم متعدى مى شود مى گويند: تعبرون الرؤيا و تعبرون للرؤيا. چنين مى نمايد كه اگر مفعول مقدم بر فعل باشد همانگونه كه در اين آيه مقدم شده ، آوردن لام بهتر باشد.
   6 ـ اضغاث جمع ضغث دسته، يك قبضه از گياه و در اينجا به معناى خوابهاى پراكنده و پريشان است كه گويا يك دسته از وقايع غير مرتبط را در خواب ديده است. ضمناً اضغاث خبر براى مبتداى محذوف است و به سوى احلام اضافه شده: هذه اضغاث احلام.
   7 ـ احلام جمع حُلم خواب. اصل آن از حلم به معناى سكون و آرامش است و چون در موقع خواب انسان به نوعى آرامش مى رسد، به آن حُلم گفته شد.
   8 ـ ادّكر به ياد آورد. افتعال از ذكر است و اصل آن اذتكر مى باشد، طبق يك قاعده صرفى تاء افتعال و ذال هر دو به دال قلب شد و درهم ادغام گرديد.
   9 ـ امّة مدت، زمان. اين واژه در اصل به معناى گروهى از مردم است و چون يك مدت طولانى هم از گروهى از لحظه ها و دقيقه ها
تشكيل مى شود به مدت زمان طولانى هم امت گفته شد. بعضى ها گفته اند كه آن از اِمّة به كسر همزه به معناى نعمت است يعنى آن شخص پس از نعمتى كه از يوسف ديده بود او را به ياد آورد. در نوشته اى از يكى از مستشرقان غربى خواندم كه امة را در اين آيه تصحيف امد دانسته است ولى چون در هيچ قرائتى حتى قرائتهاى شاذ ديده نشد كه آن را امد بخوانند، سخن اين مستشرق بى دليل و مجرد استحسان است.
   10 ـ تزرعون مضارع ولى در حكم امر است مانند : والمطلّقات يتربّصن
   11 ـ يأكلن مى خورند. در اينجا به سال نسبت اكل داده شده و از باب مجاز در اسناد است يعنى مردم در آن سالها مى خورند. مانند : والنهار مبصرا، روز كه نمى بيند بلكه مردم در روز مى بينند.
   12 ـ دأب مطابق عادت ، پياپى، مجدّانه.
   13 ـ تحصنون آنها را حفظ كرده ايد. از احصان به معناى نگهدارى و حفظ در محل خاص.
   14 ـ يغاث يا از غوث است به معناى نجات پيدا كردن و يا از غيث است به معناى برخوردارى از باران.
   15 ـ يعصرون مى فشارند. كنايه از فراوانى ميوه و دانه هاى روغنى كه آنها را مى فشارند و از آب آنها استفاده مى كنند. گفته شده يعصرون به معناى ينجون است يعنى نجات پيدا كنند.

 

تفسير آيات

خواب ديدن پادشاه مصر و

ناتوانى خوابگزاران از تعبير آن

   * آيات (43 ـ 45) و قال الملك انّى ارى سبع بقرات سمان ... : يوسف همچنان در زندان به سر مى برد تا اينكه لطف خدا شامل حال او گرديد و خدا وسيله اى براى آزادى او از زندان فراهم كرد. روزى پادشاه مصر كه نامش وليدبن ريّان بود خواب عجيبى ديد و پس از آنكه از خواب بيدار شد خواب خود را به اطرافيانش نقل كرد، او گفت: در خواب ديدم كه هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را خوردند و نيز هفت خوشه گندم سبز و هفت خوشه گندم خشكيده را ديدم كه خوشه هاى خشكيده برخوشه هاى سبز تنيده و آنها را از بين مى بردند.
   پادشاه كه مضمون خواب خود را نگران كننده مى ديد، از اطرافيان و اشراف قوم خود خواست كه اگر تعبير خواب مى دانند خواب او را تعبير كنند.
   درباريان و خوابگزاران دربار گفتند: اين خواب پريشان و پراكنده است و ما تعبير چنين خوابهايى را نمى دانيم. منظور آنها اين نبود كه ما تعبير خواب نمى دانيم بلكه منظورشان اين بود كه خواب پادشاه خواب درست و رؤياى صادقه نيست و اى بسا آن را به پرخورى پادشاه و پريشانى افكار او نسبت مى دادند و خوابهايى كه ناشى از چنين حالتى باشد رؤياى صادقه نيست و تعبير ندارد.

 

   در ميان اطرافيان پادشاه، ساقى او يعنى همان كس كه چند سال پيش به زندان افتاده بود و يوسف خواب او را تعبير كرده بود، ناگهان به يادش آمد كه يوسف خواب او و رفيقش را در زندان تعبير كرد و تعبير او درست درآمد. اين بود كه به پادشاه و اطرافيانش گفت: من مى توانم از تعبير اين خواب شما را خبر بدهم، آنگاه داستان خود را تعريف كرد و گفت: مرا پيش يوسف بفرستيد تا تعبير اين خواب را از او بپرسم. پادشاه با اين پيشنهاد موافقت كرد و قرار شد كه او نزد يوسف بيايد و از او نظر خواهى كند.

تعبير خواب پادشاه توسط يوسف

   * آيات (46 ـ 45 ) يوسف ايّها الصّدّيق افتنا فى سبع بقرات ... : ساقى پادشاه به زندان رفت و به حضور يوسف رسيد و خواب پادشاه را به او نقل كرد و تعبير آن را از او خواست و گفت: تعبير اين خواب را به ما بگو باشد كه من پيش آنان برگردم و آنها از فضل و دانش تو باخبر شوند و يا باشد كه آنان از تعبير اين خواب آگاه شوند و اين باعث نجات تو از زندان گردد.
   يوسف در اينجا پاسخى حكيمانه و از سر دلسوزى و خيرخواهى داد و ضمن اينكه خواب پادشاه را تعبير كرد و آن را نگران كننده خواند، براى مقابله با خطرات آن دستورالعمل لازم را نيز ارائه داد. يوسف خواب پادشاه را چنين تعبير كرد كه هفت سال كشت و زراعت مانند هميشه خواهد بود و محصول گندم به دست خواهد آمد و پس از آن هفت سال پشت سر هم خشكسالى و قحطى خواهد شد و پس از آن
دوباره وضع به حالت قبلى باز خواهد گشت.
   براى مقابله با هفت سال خشكى و قحطى، او چنين پيشنهاد كرد كه هفت سال پياپى و مثل هميشه با كوشش زراعت كنيد و پس از آنكه محصول خود را درو كرديد آن را از خوشه هاى خود جدا نسازيد و با همان خوشه انبار كنيد جز اندكى كه مى خوريد، پس از آن، هفت سال سخت خواهد آمد كه در آن، ذخيره هاى سالهاى پيش خورده مى شود و از بين مى رود و فقط اندكى از آنچه نگهداشته ايد مى ماند. پس از آن، سال فراوانى با نزولات آسمانى فرا مى رسد و مردم از قحطى نجات مى يابند و چنان فراوانى مى شود كه مردم، ميوه ها و دانه هاى روغنى را مى فشارند و از عصاره آن استفاده مى كنند.
   البته آنچه مفسران درباره (و فيه يعصرون) گفته اند همان فشردن ميوه هاست كه آورديم ولى احتمال مى دهيم كه منظور از آن اين باشد كه در آن سال در اثروفورنعمت و فراوانى، مردم از غذاها و ميوه هاى خوب و برگزيده استفاده مى كنند و اين پس از هفت سال قحطى است كه مردم ازهرنوع غذايى حتى ازگياهان صحرا استفاده مى كردند.
   نكته اى كه در اينجا تذكر مى دهيم اين است كه يوسف پيشنهاد كرد كه در هفت سال نخست، محصول خود را از خوشه جدا نكنند و در آن ذخيره نمايند. اين پيشنهاد براى آن بود كه محصولاتى مانند گندم اگر در خوشه خود انبار شود مدت زمان طولانى مى ماند و آفت در آن نمى افتد ولى اگر از خوشه جدا شود، در مدت اندكى آفت مى گيرد و مى پلاسد و از بين مى رود. اين پيشنهاد در آن زمان كه انبارهاى سيلو
مانند زمان ما وجود نداشت، پيشنهاد بسيار جالبى بود.
وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونى بِه فَلَمّا جآءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ اِلى رَبِّكَ فَسْأَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ الْلاتى قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ اِنَّ رَبّى بِكَيْدِهِنَّ (50 ) عَليمٌ قالَ ما خَطْبُكُنَّ اِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِه قُلْنَ حاشَ لِلّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوء قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِه وَ اِنَّهُ لَمِنَ الصّادِقينَ (51 ) ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنّى لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللّهَ لا يَهْدى كَيْدَ الْخآئِنينَ (52 )
و پادشاه گفت: او را پيش من آوريد ، پس چون فرستاده نزد او(يوسف) آمد، گفت: به سوى آقاى خود برگرد و از او بپرس آن زنان را كه دستان خود را بريدند چه شده بود؟ همانا پروردگار من به مكر آنان آگاه است(50) (پادشاه به آن زنان) گفت: آن گاه كه از يوسف كام خواستيد شما را چه شده بود؟ گفتند: خدا منزه است ما بر او هيچ بدى ندانستيم. همسر عزيز گفت: اكنون حق آشكار گرديد، من از او كام دل خواستم و همانا او از راستگويان است (51) (يوسف گفت) اين بدان جهت است كه او (عزيزمصر) بداند كه در نهان به او خيانت نكرده ام و همانا خداوند نيرنگ خائنان را (به سوى هدف) رهبرى نمى كند (52)

لغت واعراب

 

   1 ـ بال شأن و حال. تعبير ما بال در عربى در مقام سؤال از مشغوليت مهم آورده مى شود. ما بالك يعنى تو را چه شده؟ مشغوليت مهم تو چيست؟
   2 ـ خطبكنّ از خطب به معناى كار مهم است و سؤال از خطب همان معناى سؤال از بال را مى دهد.
   3 ـ حاش لله خدا منزه است و منظور از آن منزه بودن يوسف است كه از باب تيمن و تبرك منزه بودن خدا را بيان مى كنند. در اين باره پيش از اين در تفسير آيه 31 از همين سوره به تفصيل بحث كرديم.
   4 ـ الآن ظرف زمان براى فعل بعدى و منصوب با آن است.
   5 ـ حصحص آشكار شد، پديدار شد. از حصه مشتق شده و اين مفهوم را مى رساند كه حصه حق از حصه باطل جدا شده. حصحص تكرار حصّ است مانند كبكب و كفكف و زلزل در تكرار كبّ و كفّ و زلّ و اين نوعى ساختن فعل رباعى مجرّد از فعل ثلاثى مجرد براى دلالت بر مبالغه است.
   6 ـ ذلك خبر مبتداى محذوف و تقدير آن چنين است: الامر ذلك. ذلك اشاره به ماتقدم است، يعنى يوسف مى گويد: اين پيشنهاد من براى آن است كه حقيقت روشن شود. بنابراين، از ذلك به بعد كلام يوسف است نه كلام همسر عزيز مصر،هرچند كه بعضيها احتمال داده اندكه اين سخن از همسر عزيز باشد،در باره اين دو احتمال در تفسير آيه بحث خواهيم كرد.

   7 ـ ضمير غايب در لم اخنه به عزيز مصر برمى گردد و طبق احتمال ديگر به يوسف برمى گردد.

تفسير آيات

درخواست يوسف از پادشاه كه

درباره تهمتى كه به او زده اند تحقيق شود

   * آيات (50 ـ 51) و قال الملك ائتونى به فلما جاء الرسول قال ... : دنباله داستان يوسف است كه با حذف بعضى از قسمتهاى داستان كه معلوم است ادامه مى يابد و اين يكى از شيوه هاى قرآن در نقل داستانهاست كه براى اختصار، قسمتهايى را كه خواننده مى تواند خودش آنها را حدس بزند حذف مى كند و اين يكى از وجوه بلاغت قرآنى است.
   در آيات پيش، سخنان يوسف در تعبير خواب پادشاه در خطاب به ساقى پادشاه نقل شد. مسلم است كه فرستاده پادشاه اين مطالب را به او نقل مى كند و پادشاه از اين سخنان شگفت زده مى شود و مى خواهد درباره اين امر مهم با يوسف ملاقات كند. اين قسمتها را قرآن نمى آورد و پس از نقل سخنان يوسف مى فرمايد: پادشاه گفت او را نزد من آوريد.
   فرستاده پادشاه پيش يوسف رفت و پيام او را به يوسف رسانيد. يوسف به فرستاده گفت: پيش آقاى خود برگرد و از او بپرس آن زنان را كه دستان خود را بريدند چه شده بود؟ از اين سخن يوسف فهميده مى شود كه اولا نظر پادشاه آزاد كردن او از زندان بود و لذا يوسف قبول اين مرحمت را مشروط به روشن شدن بى گناهى خود كرد و چنين نبود
كه فقط توضيحى از يك زندانى بخواهند، چون در آن حالت يوسف در مقامى نبود كه شرطى تعيين كند. ثانيا هر چند كه يوسف به آزادى خود علاقه شديدى داشت ولى نمى خواست پس از آزادى همواره به او به عنوان يك خيانتكار نگاه كنند اين بود كه او خواست نخست بى گناهى خود را ثابت كند آنگاه از زندان آزاد گردد.
   همانگونه كه پيشتر گفتيم، معلوم مى شود كه تنها همسر عزيز مصر نبود كه از يوسف كام خواست بلكه همه آن زنان پس از ديدن يوسف عاشق او شدند و دستهاى خود را بريدند و از يوسف كام دل خواستند. اين است كه يوسف فقط همسر عزيز مصر را در قفس اتهام قرار نمى دهد بلكه همه آن زنان را متهم مى كند و از پادشاه مى خواهد كه از آنان در اين باره تحقيق كند.
   بعضى ها گفته اند كه يوسف از باب احترام به ولىّ نعمت خود، از آن زنان نام برد وگرنه نظر او فقط زليخا بود در حالى كه چنين چيزى از يك پيامبر بعيد است كه به خاطر احترام به كسى، ديگران را متهم به كار زشت كند و از اين گذشته همسر عزيز مصر يك زن هوسبازى بود كه يوسف را به زندان انداخته بود و بنابراين، احترامى نداشت.

اعتراف زليخا وزنان مصر به بيگناهى يوسف

   طبق پيشنهاد يوسف، پادشاه مصر آن زنان را به حضور خواست و از آنها پرسيد شما را چه شد كه از يوسف كام دل خواستيد؟ زنان در پاسخ گفتند: خدا منزه است كه ما بر او هيچ بدى نديديم.

   اين زنان آشكارا به اينكه از يوسف كام دل بخواهند اعتراف نكردند ولى با اعتراف به پاكدامنى يوسف به طور ضمنى به هوسبازى خود اعتراف نمودند ولى در ميان آنها همسر عزيز مصر با صراحت كامل به هوسبازى خود اقرار نمود و گفت: اكنون حق آشكار شده است، آرى من از او كام دل خواستم و او از راستگويان است. و بدينگونه همگى آن زنان به بى گناهى يوسف اعتراف كردند و يوسف از آن اتهام تبرئه شد.
   * آيه (52) ذلك ليعلم انّى لم اخنه بالغيب ... : اين آيه نقل سخن يوسف است كه به فرستاده پادشاه گفت و آن زمانى بود كه فرستاده نزد يوسف بازگشت و به او خبر داد كه پادشاه مصر آن زنان را خواست و با آنان صحبت كرد و آنان به بى گناهى تو اعتراف نمودند. اينجا بود كه يوسف به فرستاده گفت: اين پيشنهاد من براى آن بود كه عزيز مصر بداند كه من در نهان به او خيانت نكرده ام و بداند كه خداوند نيرنگ خائنان را به مقصد نمى رساند و خائن هر نيرنگى بزند، سرانجام رسوا مى شود و حق آشكار مى گردد. اين جمله يوسف نظير جمله ديگر اوست كه به هنگام كام دل خواستن زليخا از او به زبان آورد:
   انّه لايفلح الظالمون (يوسف/ 23)
   همانا ستمگران رستگار نمى شوند.
   آنچه گفتيم نظر بيشتر مفسران است كه اين آيه و آيه بعدى را از كلام يوسف مى دانند و شاهد آن اين است كه در اين دو آيه مطالب بلندى ذكر شده كه نمى تواند از دهان همسر عزيز مصر كه زنى هوسباز و بت پرست بود بيرون آيد بلكه اين سخنان كه سرشار از معارف عميق و
مطالب توحيدى است، از يك پيامبر و مربى الهى شايسته است و اينكه اين احتمال باسياق آيات تناسب ندارد، نمى تواند آن را منتفى كند، زيرا همانگونه كه در صفحات قبلى اشاره كرديم، شيوه قرآن در بيان قسمتهاى مختلف يك داستان شيوه خاصى است و مطابق با شيوه معمول نيست. قرآن گاهى قسمتهايى از داستان را حذف مى كند و آن را به فهم خواننده واگذار مى نمايد و يا گاهى دو سخن را در كنار هم نقل مى كند كه هر كدام مربوط به گوينده ديگرى است و اين همه براى آن است كه شنونده ذهن خود را به كار اندازد و با تدبر در آيات قرآنى مطالب ناگفته را نيز بفهمد.
   احتمال ديگرى كه در مورد اين آيه داده شده اين است كه اين آيه و آيه بعدى دنباله سخنان زليخاست و او مى گويد كه من به پاكدامنى يوسف اعتراف كردم تا يوسف بداند كه من در غياب او به او خيانت نكرده ام اشاره به اينكه در مدتى كه يوسف در زندان بود من در جايى او را متهم نكرده ام و نيز يوسف بداند كه خداوند نيرنگ خائنان را به مقصد نمى رساند.
   آنگاه زليخا به طورى كه در آيه بعدى خواهد آمد، مى گويد: من نفس خود را تبرئه نمى كنم چون نفس همواره انسان را به سوى بدى فرمان مى دهد مگر اينكه پروردگارم رحم كند كه پروردگارم آمرزنده مهربان است.
   احتمال اينكه اين سخنان از زليخا باشد با اينكه باسياق آيات مناسب تر است، بعيد به نظر مى رسد، زيرا طرح اين حقايق و معارف
 
والا و بيان صفات برجسته الهى از مانند او دور از انتظار است، البته درست است كه در آن زمان سنّى از او گذشته بود و تجربه هايى به دست آورده بود ولى رسيدن او به اين درجه از رشد فكرى بعيد است. جالب اينكه طبق اين تفسير زليخا در اينجا به يوسف درس توحيد مى دهد و مى گويد من اعتراف كردم تا يوسف بداند كه خداوند نيرنگ خائنان را به مقصد نمى رساند! و اين بر استبعاد مطلب مى افزايد.
   بنابراين، احتمال قوى همان است كه در آغاز نقل كرديم و آن اينكه اين آيه و آيه بعدى مضمون كلام يوسف است.
وَ مآ أُبَرِّىُ نَفْسى اِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ اِلاّ ما رَحِمَ رَبّى اِنَّ رَبّى غَفُورٌ رَحيمٌ (53 ) وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونى بِه أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسى فَلَمّا كَلَّمَهُ قالَ اِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكينٌ أَمينٌ (54) قالَ اجْعَلْنى عَلى خَزآئِنِ الْأَرْضِ اِنّى حَفيظٌ عَليمٌ (55 ) وَ كَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِى الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشآءُ نُصيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشآءُ وَ لا نُضيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنينَ (56 ) وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ (57 )
و من خود را تبرئه نمى كنم، همانا نفس، همواره به بدى فرمان مى دهد مگر آنكه پروردگارم رحم كند، همانا پروردگار من آمرزنده بخشايشگر است (53) و پادشاه گفت: او را نزد من آوريد تا او را براى خود برگزينم، پس چون با او صحبت كرد، گفت: تو امروز نزد ما قدرتمند و امانتدار هستى (54) گفت: مرا
بر گنجينه هاى اين سرزمين بگمار، همانا من نگهبان و دانا هستم (55) و اين چنين يوسف را در آن سرزمين قدرت داديم كه در آن هر جا كه بخواهد مسكن گزيند، رحمت خود را به هر كس كه بخواهيم مى رسانيم و پاداش نيكوكاران را تباه نمى كنيم (56) و البته پاداش آخرت براى كسانى كه ايمان آورده اند و تقوا پيشه كرده اند، بهتر است(57)

لغت واعراب

   1 ـ ما در مارحم يا موصوله است و رحم ربّى صله آن است و ضمير ربط حذف شده و در اين صورت ما به معناى من خواهد بود همانگونه كه در ما طاب لكم من النساء به معناى من است و استعمال ما در ذوى العقول اشكالى ندارد هرچند كه بيشتر در غير ذوى العقول استعمال مى شود. يا بگوييم ما براى ظرف است و تقدير آن چنين است: الا مدة زمان رحم ربى و يا استثناء را منقطع بگيريم و تقدير چنين باشد: ولكن رحمة ربى تصرف السوء.
   2 ـ استخلصه او را براى خود برگزينم، او را هم صحبت مخصوص خود كنم. استخلاص به معناى انتخاب يك چيز و خالص كردن و اختصاص دادن آن براى خويشتن است.
   3 ـ مكين صاحب مكنت و قدرت و عزت.
   4 ـ امين مورد اعتماد، امانتدار.

   5 ـ الارض اين سرزمين. منظور از آن سرزمين مصر است چون ارض با الف و لام عهد آمده است و همين طور است الارض بعدى.
   6 ـ يتبوّء جابگيرد، مسكن گزيند. از باء به معناى رجع است كه وقتى به باب تفعيل مى رود به معناى جا گرفتن مى شود.
   7 ـ وكانوا يتقون دلالت بر استمرار در تقوا دارد.

تفسير آيات

سخن يوسف درباره نفس اماره

   * آيه (53) و ما ابرّىء نفسى انّ النّفس لامّارة بالسّوء ... : طبق تقريبى كه ما كرديم و آيه قبلى را سخن يوسف دانستيم، اين آيه نيز دنباله سخن يوسف مى شود و اگر احتمال ديگر را بپذيريم و آيه قبلى را سخن زليخا بدانيم اين آيه نيز دنباله سخن او مى شود.
   يوسف در اين كلام خود به يك مطلب مهم اشاره مى كند كه مربوط به طبيعت انسانى است و آن اينكه نفس و شهوت موجود در انسان، همواره او را به سوى بدى سوق مى دهد و هميشه او را امر مى كند كه به طرف بديها و اِعمال شهوات نفسانى برود.
   وجود شهوتهايى مانند شهوت جنسى و رياست طلبى و خودخواهى و حرص در انسان در اصل براى تأمين زندگى و بقاى نسل او است و اِعمال محدود آن در زندگى بشر لازم است و به او نيرو و تحرك مى دهد ولى معمولا انسان به طور طبيعى به سوى افراط در
اِعمال آنها كشيده مى شود و همين امر باعث انحراف و گمراهى و افتادن در گرداب گناه مى گردد.
   تنها كسانى مى توانند در برابر اين ميلها و شهوتهاى نفسانى بايستند و به طور نامشروع و غير منطقى از آن استفاده نكنند كه خداوند به آنان رحمت آورد و آنان را مورد لطف و مرحمت خود قرار دهد و آنان را در اجتناب از گناه يارى كند و مسلم است كه خدا كسانى را مورد لطف خود قرار مى دهد كه ايمان و تقوا داشته باشند، يعنى بايد گام اول را خود انسان بردارد، در اين صورت است كه خداوند او را كمك خواهد كرد و از هدايتهاى خاص خود برخوردار خواهد نمود، چون پروردگار جهان، آمرزنده و مهربان است و كسى را كه گامى به سوى او بردارد، مى پذيرد و ياور و مددكار او مى شود.
   يوسف در اين سخن به اين حقيقت اشاره مى كند كه او نيز مانند ديگران داراى نفس انسانى است و اين خداوند بود كه او را در برابر وسوسه هاى زليخا حفظ كرد و از افتادن در دام شهوتِ او بازداشت. همانگونه كه بارها گفته ايم، پيامبران نيز مانند ساير مردم شهوت و نفس دارند و مجبور به ترك گناه هم نيستند ولى در اثر ايمان محكم به خداوند، خود را از گناه حفظ مى كنند و در اين ميان عنايت خداوند هم به كمك آنان مى شتابد و عزم آنان را در پرهيز از گناه محكمتر مى كند.

موقعيت ممتاز يوسف نزد پادشاه

   * آيات (54 ـ 55) و قال الملك ائتونى به استخلصه لنفسى ... : پس از گفتگوهايى كه ميان يوسف و فرستاده پادشاه رد و بدل شد و بى گناهى و در عين حال مراتب علم و حكمت يوسف معلوم گرديد، پادشاه گفت: يوسف را نزد من آوريد تا او را همنشين مخصوص خود كنم. پادشاه مى خواست از علم و دانش يوسف در اداره مملكت خود استفاده كند، لذا دستور آزادى او را از زندان داد و او را پيش خود فراخواند. وقتى يوسف نزد پادشاه آمد، پادشاه با او صحبت كرد و جريان خواب خود را بار ديگر با او در ميان گذاشت و يوسف همان تعبيرى را كه به فرستاده پادشاه گفته بود تكرار كرد و براى مقابله با هفت سال خشكسالى كه در انتظار مردم مصر بود، رهنمودهايى ارائه كرد.
   پس از اين گفتگو، پادشاه به يوسف گفت: تو امروز نزد ما مقام و منزلت و قدرت و مكنت دارى و مورد اعتماد ما هستى، يوسف كه زمينه را براى خدمت به مردم و اجراى برنامه هاى خاص خود آماده ديد، همكارى با پادشاه مصر را پذيرفت و پيشنهاد كرد كه او را بر گنجينه هاى سرزمين مصر بگمارد و اختيار همه خزانه ها و انبارهاى مصر با او باشد.

تعهد و تخصص دو شرط احراز مقام

   يوسف شايستگى خود را براى داشتن چنين اختيارى با دو كلمه اظهار كرد، او گفت: من نگهبان و دانا هستم، يعنى هم اين خزانه ها و انبارها را حفظ مى كنم و از حيف و ميل شدن آنها جلوگيرى مى نمايم و هم دانش لازم براى استفاده بهينه از اين امكانات را دارم. يوسف هم درستكار بود و در اموال عمومى خيانت نمى كرد و هم برنامه هاى اقتصادى روشنى داشت و به اصطلاح هم تعهد و هم تخصص داشت.

   بدينگونه، يوسف شرط احراز يك مسئوليت بزرگ در حكومت را تعهد و تخصص يا درستكارى و علم مى داند و بدون شك وجود اين دو صفت در زمامداران و دست اندر كاران جامعه، آن جامعه را به سوى سعادت سوق مى دهد.
   اينكه يوسف با يك پادشاه كافر و مشرك دست همكارى مى دهد و حاضر مى شود كه در حكومت كافران منصب مهمى داشته باشد، براى آن است كه او با پيش بينى خشكسالى چند ساله، بر خود لازم مى دانست كه وارد عمل شود و مردم را از قحطى و گرسنگى نجات بخشد و اين كار در عين حال كه خود يك كار نيكو و با ارزشى است، زمينه را براى محبوبيت يوسف در ميان مردم و در نتيجه هدايت آنان فراهم مى آورد.
   بنابراين، همكارى با حكومت كافران و يا ظالمان در صورتى كه مصلحت مهمى در آن باشد، اشكالى ندارد و اگر همكارى با آنان باعث تقويت كفر و ظلم باشد، كارى حرام است.
   مطلب ديگر اينكه مى بينيم در اينجا يوسف از خودش تعريف مى كند و خود را حفيظ و عليم مى خواند، معلوم مى شود كه تعريف كردن از خود يا تزكيه نفس هميشه كار بدى نيست و در موارد خاصى اشكال ندارد از جمله در جايى كه جامعه به وجود شخصى با صفات معينى احتياج داشته باشد كه در اين صورت بايد كسى كه اين صفات را دارد، خود را معرفى كند تا از او استفاده شود.

يوسف وزير پادشاه مصر مى شود

   * آيات (56 ـ 57) و كذلك مكّنّا ليوسف فى الارض ... : بدينگونه يوسف با موافقت پادشاه با پيشنهاد او، در سرزمين مصر قدرت و مكنت پيدا كرد و در اين آيه خداوند مى فرمايد: اين چنين ما به يوسف در آن سرزمين مكنت داديم كه در هر كجا كه بخواهد مسكن گزيند و اين لطف خدا بر او بود كه او را از گوشه زندان كه هيچ گونه اختيارى نداشت به مقامى رسانيد كه هر كجا كه مى خواست مى رفت و به آزادى كامل رسيده بود. آنگاه اضافه مى كند كه ما رحمت خود را به هر كس كه بخواهيم مى رسانيم و پاداش نيكوكاران را تباه نمى كنيم.
   اين يك سنت تغيير ناپذير الهى است كه هر كس در راه او گام بردارد، مورد لطف و مرحمت او قرار مى گيرد و هر كس را كه بخواهد عزت مى دهد و مسلّم است كه خواست او براى خود معيارها و ضابطه هايى دارد و كسانى را از اين موهبت برخوردار مى كند كه ايمان و تقوا داشته باشند و البته براى چنين كسانى در دنيا كمك مى شود ولى پاداشى كه خدا در آخرت به آنان خواهد داد، بسى بهتر و سودمندتر است.
   طبق اين سنت الهى، يوسف كه از همان كودكى داراى ايمان و تقوا بود و شايستگى برخوردارى از لطف الهى را داشت، از قعر چاه به قصر شاه رسيد و على رغم بدخواهى برادران حسود، او به مقام و منزلتى رسيد كه آنان تصور آن را هم نمى كردند.

ازدواج يوسف بازليخا پس از مرگ همسر او

   پادشاه مصر، يوسف را مقامى والا داد و او را عزيز مصر كرد، اين يك منصب ويژه اى بود كه در واقع تمام اختيارات مملكت به او سپرده مى شد. پيش از يوسف، عزيز مصر همان كسى بود كه يوسف را از بازار برده فروشان خريده بود و همسر او با يوسف آن معامله را كرده بود كه پيشتر خوانديم. گفته مى شود كه نام او قطفير بود و او همزمان با آزادى يوسف از زندان درگذشت و زليخا بيوه او با يوسف تماس گرفت و يوسف با او ازدواج كرد و او را باكره يافت چون علت آن را پرسيد، زليخا گفت: عزيز مصر قدرت همبستر شدن با زنان را نداشت. البته در اين باره داستانهايى در بعضى از كتابهاى تفسيرى آمده ولى چون سند محكمى ندارد از ذكر آنها خوددارى شد.

چند روايت

   1 ـ عن ابى عبدالله فى قول يوسف (ع): اجعلنى على خزائن الارض انّى حفيظ عليم قال حفيظ بما تحت يدى عليم بكلّ لسان.(1)
   امام صادق(ع) در باره سخن يوسف كه گفت: مرا بر گنجينه هاى اين سرزمين بگمار كه من نگهبان ودانا هستم فرمود: نگهبان به آنچه در اختيار من است و دانا به همه زبانها.
   2 ـ امام رضا(ع) فرمود: يوسف در آن هفت سال فراوانى به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - علل الشرايع ج 1 ص 125.

 

جمع آورى طعام پرداخت و آن را در انبارها قرار داد و چون اين سالها گذشت و سالهاى قحطى رسيد، يوسف آنچه را كه جمع كرده بود به معرض فروش گذاشت و در سال اول طعام را در مقابل درهم و دينار فروخت تا جايى كه در مصر و اطراف آن درهم و دينارى نماند مگر اينكه در ملك يوسف قرار گرفت و در سال دوم طعام را در برابر جواهر و زينت آلات فروخت تا جايى كه در مصر جواهرى نماند مگر اينكه در ملك يوسف قرار گرفت و در سال سوم طعام را در مقابل چارپايان فروخت و چارپايانى در مصر و اطراف آن نماند مگر اينكه در ملك يوسف قرار گرفت و در سال چهارم طعام را در برابر برده ها فروخت و در مصر و اطراف آن برده اى نماند مگر اينكه در ملك يوسف قرار گرفت و در سال پنجم طعام را در برابر زمين و خانه فروخت و در مصر و اطراف آن خانه و و زمينى نماند مگر اينكه در ملك يوسف قرار گرفت و در سال ششم طعام را در برابر باغها و نهرها فروخت و در مصر و اطراف آن باغى نماند مگر اينكه در ملك يوسف قرار گرفت و در سال هفتم طعام را در برابر بردگى خودشان فروخت و در مصـر و اطراف آن آزاد و بـرده اى نماند مگر اينكه برده يوسف شد.
   پس چون يوسف مالك خود آنها و اموالشان شد، مردم گفتند:ما هرگز پادشاهى را نديده و نشنيده ايم كه مانند او باشد و خداوند به او اين همه ملك بدهد و چون او حكيم و عليم و باتدبير باشد.
   پس از آن يوسف به پادشاه مصر گفت: اى پادشاه نظر تو درباره آنچه پروردگارم از ملك مصر و اهل آن به من داده چيست؟ نظر خود را
بگو، چون من به صلاح آنها اقدام نكردم تا آنان را تباه كنم و آنان را از بلاى قحطى نجات ندادم تا خودم وبالى براى آنان باشم، بلكه خدا آنها را به وسيله من نجات داد. پادشاه گفت: نظر نظر توست. يوسف گفت هم خدا و هم تو را گواه مى گيرم كه همه آنها را آزاد كردم و اموال و عبيدشان را به خودشان باز مى گردانم...(1)
وَ جآءَ اِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ (58) وَ لَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونى بِأَخ لَكُمْ مِنْ أَبيكُمْ أَلا تَرَوْنَ أَنّى أُوفِى الْكَيْلَ وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلينَ (59 ) فَاِنْ لَمْ تَأْتُونى بِه فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدى وَ لا تَقْرَبُونِ (60 ) قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ اِنّا لَفاعِلُونَ (61 ) وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فى رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهآ اِذَا انْقَلَبُوا اِلى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (62 )
و برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند، پس آنان را شناخت در حالى كه آنها او را نمى شناختند (58) و چون بار و بنه آنان را فراهم كرد، گفت: برادرى را كه از پدرتان است نزد من آوريد، آيا نمى بينيد كه من پيمانه را به تمامى مى دهم و من بهترين ميزبانان هستم؟ (59) پس اگر او را نزد من نياوريد، شما را پيش من پيمانه اى نخواهد بود و به من نزديك نشويد (60) گفتند: او را از پدرش خواهيم خواست و ما كننده اين كار
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - مجمع البيان ج5 ص 373.

 

هستيم (61) و (يوسف) به غلامان خود گفت وجه پرداختى آنان را در بارشان بگذاريد باشد كه وقتى نزد خاندان خود شدند، آن را بشناسند، شايد برگردند (62)

لغت واعراب

   1 ـ جاء اخوة فعل و فاعل. اينكه براى اخوة فعل مذكر آمده بدان جهت است كه اخوة مؤنث مجازى است و براى مؤنث مجازى مى توان فعل مذكر يا مؤنث آورد.
   2 ـ وهم له منكرون جمله حاليه است.
   3 ـ جهّزهم تجهيز كرد، آماده كرد.
   4 ـ بجهازهم توشه آنان، بار و بنه آنان. جهاز چيزى است كه انسان به آن احتياج دارد گفته مى شود: جهاز عروس يا جهاز ميت و منظور جيزهاى مورد نياز آنان است و به جهاز شتر هم از آن جهت جهاز گفته مى شود كه انسان براى سوار شدن به شتر به آن احتياج دارد.
   5 ـ باخ لكم برادرى براى شما. علت اينكه نكره آورده و نگفته باخيكم مبالغه در نشناختن است. گويا كه يوسف او را هيچ نمى شناخت.
   6 ـ اوفى به تمامى مى دهم، به طور كامل مى دهم.
   7 ـ المُنزِلين با كسره زاء، جمع مُنزِل به معناى كسى كه مهمان دوست است و مهمان را طلب مى كند. فرق آن با مُنزَل اين است كه
مُنزَل كسى است كه مهمان خودش بر او وارد مى شود ولى مُنزِل كسى است كه از مهمان مى خواهد كه بر او وارد شود. البته در بعضى از قرائتها كلمه منزلين با فتحه زاء خوانده شده است.
   8 ـ لاتقربون يا نهى و يا نفى است و در هر دو صورت مجزوم است و اگر لا براى نهى باشد، مجزوم بودن آن روشن است و اگر براى نفى باشد مجزوم بودن فعل بدان جهت است كه در سياق جزا واقع شده است و شرط آن فان لم تأتونى است. ضمناً نون آخر كلمه نون وقايه است و ياء متكلم به جهت واقع شدن در رأس آيه حذف شده و كسره دلالت بر آن دارد.
   9 ـ سنراود بزودى طلب مى كنيم. از مراوده به معناى طلب كردن و جستجو كردن.
   10 ـ لفتيانه جوانانش، غلامانش. جمع كثره از فتى و جمع قلّه آن فِتية مى آيد. فتى در اصل به معناى جوان است ولى در اينگونه موارد به معناى برده و غلام استعمال مى شود.
   11 ـ بضاعتهم وجه پرداختى آنان، سرمايه آنان.
   12 ـ رحال جمع رحل هر چيزى كه براى كوچ كردن و سفر كردن آماده مى شود. بار و بنه.
   13 ـ يرجعون يا فعل لازم است يعنى برگردند و يا فعل متعدى است و مفعول آن حذف شده يعنى وجه را برگردانند.

تفسير آيات

 

پيدايش قحطى شديد در منطقه

   * آيات (58 ـ 61) و جاء اخوة يوسف فدخلوا عليه ... : پس از آنكه يوسف به عنوان خزانه دار و عزيز مصر تعيين شد، تمام امكانات كشور مصر در اختيار او قرار گرفت و همانگونه كه يوسف پيش بينى كرده بود، منطقه مصر و شامات دچار قحطى و خشكسالى شد. يوسف براى مقابله با اين بحران، از مدتها پيش برنامه هاى خاصى را تدارك ديده بود و انبارها را پر از گندم كرده بود، وقتى بحران شروع شد مردم از اطراف و اكناف به سوى عزيز مصر مى شتافتند و از او گندم مى خريدند و يوسف به صورت جيره بندى به آنان در مقابل گرفتن قيمت، گندم مى داد.
   در كنعان ـ شهر يعقوب ـ نيز مردم دچار قحطى شده بودند. يعقوب به فرزندانش گفت: شنيده ام كه حاكمى در مصر حكومت مى كند كه شخص با انصاف و خوبى است و هر كس پيش او مى رود، از او گندم مى گيرد، شما نيز پيش او برويد و از او غلّه بگيريد تا دچار گرسنگى نشويم.
   اين قسمت از داستان كه گفتيم در متن قرآن نيامده ولى سياق قصه به آن دلالت دارد و ناگفته پيداست. اين يكى از شيوه هاى قرآن در بيان قصه هاست كه گاهى قسمتهايى را كه معلوم است حذف مى كند.

 

آمدن برادران يوسف نزد وى

 براى گرفتن غله ونشناختن او

   قرآن، داستان را از اينجا پى گيرى مى كند كه برادران يوسف نزد او آمدند و بر او وارد شدند. يوسف آنها را شناخت ولى آنها يوسف را نشناختند. اينكه يوسف آنها را شناخت براى آن بود كه او همواره در انتظار ورود آنان بود، چون مى دانست كه در كنعان نيز قحطى است و دير يا زود برادرانش پيش او خواهند آمد. ضمناً به او وحى شده بود كه روزى داستان خود را به برادران تعريف خواهد كرد و اينكه برادران، او را نشناختند بدان جهت بود كه چهل سال از جريان به چاه انداختن يوسف گذشته بود و قيافه او كاملا تغيير كرده بود و آنها احتمال نمى دادند كه يوسف به چنين مقامى برسد.
   يوسف دستور داد بار آنها را بستند و به هر كدام به اندازه بار يك شتر گندم داد و با آنان مذاكره كرد و احوالشان را پرسيد. آنان گفتند كه ما
دوازده برادر بوديم كه يكى از آنها را گرگ خورد و پدرمان يعقوب كه از پيامبران خداست در فراق او بسيار غمگين شد و ما ده نفر پيش تو آمده ايم و يك برادرمان نزد پدر پيرمان مانده است يوسف پرسيد آيا همه شما از يك پدر و مادر هستيد؟ گفتند: همه ما از يك پدريم ولى مادرهاى ما گوناگون است و برادرى كه پيش پدر مانده با همان برادرى كه گرگ او را خورده از يك مادرند.
   البته يوسف همه اينها را مى دانست ولى براى او صحبت كردن با برادران جالب و خاطره انگيز بود. گفته شده كه با اينكه يوسف زبان آنها را مى دانست ولى براى آنكه شناخته نشود، توسط مترجم با آنها صحبت مى كرد.

درخواست يوسف از برادران

كه بنيامين را نزد وى آورند

   يوسف به آنها گفت: بار ديگر كه نزد من مى آييد، آن برادرتان را نيز كه از پدرتان است پيش من آوريد، نمى بينيد كه من پيمانه را به طور كامل مى دهم و من بهترين ميزبانان هستم؟ در اينجا يوسف خودش را به عنوان (خير المنزلين) معرفى مى كند و اين يكى از صفات خداست و يوسف مظهر اين صفت الهى است، اين همان صفتى است كه به نوح دستور مى رسد كه خدا را با آن ياد كند:
   وقل ربّ انزلنى منزلا مباركا وانت خير المنزلين (مؤمنون/ 21)
   و بگو پروردگارا مرا در جايى با بركت فرود آور و تو بهترين فرود آورنده اى.

   يوسف در ادامه اضافه كرد كه اگر آن برادرتان را نزد من نياوريد، ديگر به شما گندم نخواهم داد و بدون او به كشور من وارد نشويد و نزد من نياييد. يوسف در اينجا، هم آنها را تطميع كرد و هم تهديد نمود.
   علت درخواست يوسف، ديدن برادر خود بنيامين بود ولى در ظاهر چنين وانمود مى كرد كه آن برادر كه پيش پدر مانده حتما نزد پدر محبوبتر از شماهاست و چون مى گوييد پدرتان پيامبر است، معلوم مى شود كه آن برادرتان به جهت كمالاتى كه دارد نزد او گرامى است لذا من علاقمند شدم كه او را ببينم و به كمالات او پى ببرم.
   برادران يوسف گفتند: ما بزودى آن برادر را از پدرمان خواهيم خواست و نزد تو خواهيم آورد و توانايى انجام اين كار را داريم.

قرار دادن وجه پرداختى برادران در بار آنان

   * آيه (62) و قال لفتيانه اجعلوا بضاعتهم فى رحالهم ... : برادران يوسف براى گرفتن غلّه مانند ديگران چيزى را به عنوان قيمت پرداخت كردند كه از قبيل كالا و يا پول بود، يوسف به طور پنهانى به غلامان خود گفت: وجه پرداختى آنان را در بارشان بگذاريد، تا وقتى به شهر خود نزد خانواده شان بازگشتند و بارهاى خود را باز كردند، آن را ببينند و اين باعث شود كه دوباره به سوى من بازگردند.
   اينكه يوسف چنين كارى را انجام داد، براى آن بود كه برادران به سخاوت و كرامت او پى ببرند و تشويق شوند كه باز هم نزد او بيايند. شايد هم بدان جهت بود كه يوسف از اخلاق آنها خبر داشت و
مى دانست كه وقتى آن وجه را در بار خود پيدا كنند، چنين مى پندارند كه آن وجه به طور اشتباهى در بار آنها جا مانده و حتما براى پرداخت آن بار ديگر به مصر مى آيند و با او ملاقات مى كنند و به هر حال اين كار براى كشيدن آنها به مصر و سفر مجدد آنها صورت گرفت. (لعلهم يرجعون)
فَلَمّا رَجَعُوا اِلى أَبيهِمْ قالُوا يآ أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنآ أَخانا نَكْتَلْ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ (63 ) قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ اِلاّ كَمآ أَمِنْتُكُمْ عَلى أَخيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللّهُ خَيْرٌ حافِظًا وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمينَ (64 ) وَ لَمّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ اِلَيْهِمْ قالُوا يآ أَبانا ما نَبْغى هذِه بِضاعَتُنا رُدَّتْ اِلَيْنا وَ نَميرُ أَهْلَنا وَ نَحْفَظُ أَخانا وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعير ذلِكَ كَيْلٌ يَسيرٌ (65 ) قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتّى تُؤْتُونِ مَوْثِقًا مِنَ اللّهِ لَتَأْتُنَّنى بِه اِلاّ أَنْ يُحاطَ بِكُمْ فَلَمّآ آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكيلٌ(66 )
پس چون نزد پدرشان برگشتند، گفتند: اى پدر پيمانه از ما منع شد، پس برادرمان را با ما بفرست تا پيمانه بگيريم و ما البته نگهبان او هستيم (63) گفت: آيا شما را بر او امين قرار بدهم همانگونه كه پيش از اين شما را بر برادرش امين قرار داده بودم؟ پس خداوند بهترين نگهبان است و همو مهربانترين مهربانان است (64) و چون بار خود را باز كردند وجه پرداختى خويش را يافتند كه به آنان بازگردانده شده است. گفتند: اى
پدر! ديگر چه مى خواهيم؟ اين وجه پرداختى ماست كه بر ما بازگردانيده شده و ما براى خانواده مان غذا فراهم مى سازيم و برادرمان را حفظ مى كنيم و يك بار شتر اضافه مى گيريم كه آن (نزد عزيز مصر) بار اندكى است (65) گفت: او را با شما نمى فرستم مگر اينكه مرا پيمانى از خدا بدهيد كه او را نزد من مى آوريد مگر اينكه ناتوان شويد. پس چون پيمان خود را دادند، گفت: خداوند به آنچه مى گوييم گواه است (66)

لغت واعراب

   1 ـ نكتل پيمانه بگيريم. بر وزن نفتل و محذوف العين است و بر وزن نفعل نيست و براى واقع شدن در جواب امر مجزوم است.
   2 ـ هل آمنكم براى استفهام است ولى به قرينه الاّ كه پس از آن آمده معناى نفى مى دهد يعنىلا آمنكم كما آمنتكم على اخيه الاّ در اينجا از اداة حصر است.
   3 ـ حافظا تميز است و مى توان آن را حال گرفت.
   4 ـ ما در مانبغى براى استفهام است يعنى ديگر چه مى خواهيم. اين احتمال هم بعيد نيست كه براى نفى باشد و در اين صورت بغى به معناى دروغ مى شود يعنى ما دروغ نمى گوييم.
   5 ـ نمير آذوقه تهيه مى كنيم. از ميره به معناى طعامى كه از شهرى به شهرى حمل مى شود.

   6 ـ بعير شترنر همانگونه كه به شتر ماده ناقه گفته مى شود.
   7 ـ موثق مصدر ميمى به معناى پيمان و عهد.
   8 ـ استثنا در الا ان يحاط بكم منقطع است به معناىلكن اذا احيط... و شايد هم متصل باشد و از مفعول له عام استثنا شده باشد و در اين صورت فعل قبلى را بايد به صورت نفى معنا كرد: لا تمنعون من الاتيان.
   9 ـ وكيل شاهد، نگهبان.

تفسير آيات

نقل سخنان عزيز مصر به يعقوب

   * آيات (63 ـ 64) فلمّا رجعوا الى ابيهم قالوا يا ابانا منع منا الكيل ... : هنگامى كه برادران يوسف از مصر به كنعان برگشتند، نزد پدرشان رفتند و جريان را به او گزارش دادند و از جمله گفتند: پدرجان! عزيز مصر از دادن غلّه در آينده دريغ كرد. منظورشان اين بود كه اگر بار ديگر پيش او برويم به ما غله نخواهد داد چون به ما گفته است اگر دفعه بعد برادر كوچكتان را نياوريد، به شما غله نخواهم داد. بنابراين دفعه بعد، برادرمان (بنيامين) را همراه ما بفرست تا غله بگيريم و ما او را حفظ خواهيم كرد.
   يعقوب در پاسخ آنها گفت: آيا او را به شما بسپارم و به شما اطمينان كنم همانگونه كه پيش از اين در مورد برادرش يوسف به شما اطمينان
كردم؟ خدا بهترين نگهبان و مهربانترين مهربانان است، يعنى او را به خدا مى سپارم كه بهترين نگهبان است. يعقوب به صراحت نگفت كه اجازه مى دهم او را با خود ببريد ولى همين جمله دليل است كه او چنين اجازه اى را داد و بنيامين را به خدا سپرد و به طورى كه در آيه بعدى خواهيم ديد از آنان پيمانى خدايى گرفت كه او را برگردانند.
   * آيات (65 ـ 66) و لمّا فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم ... : برادران يوسف پس از اين مذاكره بارهاى خود را گشودند و ديدند مبلغى را كه به عزيز مصر بابت قيمت غلّه پرداخته بودند، به خودشان برگردانيده شده است و آن را در بارشان گذاشته اند، به پدر گفتند: پدرجان اين سرمايه و وجه پرداختى ماست كه به خودمان برگردانيده شده است، ديگر چه مى خواهيم؟ يعنى بهتر از اين نمى شود كه هم كالا و هم قيمت آن را به ما بدهند. بار ديگر به مصر مى رويم و براى خانواده خود آذوقه مى آوريم و برادرمان را كه با خود مى بريم از خطرات حفظ مى كنيم و به خاطر وجود او يك بار شتر، بيشتر غله مى گيريم، چون عزيز مصر براى هر يك نفر يك بار شتر غله مى دهد.
   آنها اضافه كردند كه اين يك پيمانه آسان و اندك است، يعنى براى عزيز مصر دادن يك بار شتر چندان مهم نيست و او غلّه بسيار دارد. شايد هم منظورشان اين بوده كه آنچه ما آورده ايم در برابر مصرفى كه داريم اندك است و لذا بايد برادرمان را هم ببريم تا غلّه بيشترى بياوريم.

موافقت يعقوب با اعزام بنيامين

 

   يعقوب با وجود آنكه فرزندانش سابقه بدى داشتند، با فرستادن بنيامين موافقت كرد و شايد علت آن اين بود كه مى ديد آنان بزرگ شده اند و به خود آمده اند و بعيد است كه بار ديگر خطاى پيشين را تكرار كنند، به اضافه اينكه آنان آن حسدى را كه به يوسف داشتند به بنيامين نداشتند. ديگر اينكه خشكسالى و قحطى بود و براى به دست آوردن غذا مجبور به اين كار بود.
   در عين حال به آنان گفت: من برادرتان را با شما نمى فرستم مگر اينكه براى من عهد و پيمانى از خدا بياوريد كه او را پيش من بازگردانيد، يعنى به خدا سوگند بخوريد كه او را برمى گردانيد مگر اينكه از هر طرف احاطه و محاصره شويد، يعنى از حفظ او ناتوان باشيد كه در اين صورت معذور خواهيد بود.
   پسران يعقوب، سوگند خوردند كه چنين كنند و چون اين پيمان را بستند، يعقوب گفت: خدا به آنچه مى گوييم گواه است و با اين پيمان مؤكدى كه يعقوب از آنها گرفت، اجازه داد در سفر بعدى بنيامين را همراه خود ببرند.
وَ قالَ يا بَنِىَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ باب واحِد وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْواب مُتَفَرِّقَة وَ مآ أُغْنى عَنْكُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ شَىْء اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ (67 )
وَ لَمّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما كانَ يُغْنى عَنْهُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ شَىْء اِلاّ حاجَةً فى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها وَ اِنَّهُ لَذُو عِلْم لِما عَلَّمْناهُ وَ لكِنَّ
أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ (68 ) وَ لَمّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى اِلَيْهِ أَخاهُ قالَ اِنّى أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (69 )
و گفت : اى فرزندان من! از يك دروازه وارد نشويد و از دروازه هاى گوناگون وارد شويد، و من در برابر خدا شما را هيچ گونه سودى نخواهم داد، حكم جز براى خدا نيست، به او توكل كردم و بايد توكل كنندگان به او توكل كنند (67) و چون از همانجا كه پدرشان دستور داده بود وارد شدند، (اين كار) آنان را در برابر خدا هيچ سودى نداد و فقط نيازى در نفس يعقوب بود كه آن را اظهار كرد; و او به آنچه كه به او ياد داده بوديم، آگاهى داشت، ولى بسيارى از مردم نمى دانند (68) و چون بر يوسف وارد شدند، برادرش را كنار خود جاى داد، گفت: همانا من برادر تو هستم، پس، از آنچه آنها انجام داده اند اندوهگين نباش(69)

لغت واعراب

   1 ـ بنىّ با فتحه باء جمع ابن است كه به سوى ياء متكلم اضافه شده است و ابن به ابناء و بنين يا بنون جمع بسته مى شود و بُنىّ با ضمه باء مصغر ابن است كه به سوى ياء متكلم اضافه شده است.
   2 ـ باب در اينجا به معناى دروازه شهر است.
   3 ـ ما اغنى بى نياز نمى كنم، سودى نمى دهم.
   4 ـ تقديم عليه بر توكلت افاده حصر مى كند، يعنى فقط به خدا
بايد توكل كرد.
   5 ـ جواب لمّا دخلوا ما كان يغنى است.
   6 ـ الا حاجة استثناى منقطع است و الاّ به معناى لكن مى باشد.
   7 ـ ضمير فاعلى قضيها به يعقوب برمى گردد و بعضى گفته اند كه به خدا برمى گردد.
   8 ـ آوى اليه در كنار خود جاى داد.
   9 ـ ضمير منفصل انا براى تأكيد ضمير متكلم در الىّ است.
   10 ـ لاتبتئس غمگين مباش. از بؤس به معناى ناراحتى و اندوه مشتق شده است.

تفسير آيات

توصيه هاى يعقوب به پسران

   * آيه (67) و قال يا بنىّ لا تدخلوا من باب واحد ... : برادران يوسف باصلاح ديد پدر تصميم گرفتند براى گرفتن غلّه، بار ديگر به مصر سفر كنند و بنيامين را هم همراه خود ببرند. وقتى آنها عازم سفر شدند، يعقوب به آنان گفت: اى فرزندان من چون به مصر رسيديد همگى از يك دروازه وارد نشويد بلكه از دروازه هاى مختلف وارد شويد. منظور يعقوب اين بود كه پسرانش كه يازده نفر بودند به طور دسته جمعى از يك دروازه وارد شهر نشوند بلكه هر چند نفرشان از يك دروازه وارد شوند. گفته شده كه مصر در آن زمان چهار دروازه داشت.

   اين سفارش يعقوب براى آن بود كه اگر آنان همگى از يك دروازه وارد مى شدند، قدرت و شوكت و زيبايى آنها باعث حساس شدن مردم مى گشت و اين براى آنها دردسر درست مى كرد و اى بسا مورد حسد واقع مى شدند و يا از ترس اينكه آنان اقدامى بر ضرر حكومت به عمل آورند، تحت تعقيب و مراقبت قرار مى گرفتند، ولى اگر از هم جدا مى شدند و از دروازه هاى مختلف وارد مى شدند، چنين حساسيتى به وجود نمى آمد.
   برخى از مفسران گفته اند كه نگرانى يعقوب از اين بود كه مردم آنها را يك جا ببينند و چشم بزنند و در نتيجه آنان دچار مصيبت شوند.

چشم زخم يا تأثير نگاه

   البته چشم زدن يا همان چشم زخم، چيزى است كه نمى توان آن را انكار كرد و تأثير نگاهِ بعضى از مردم در اشياء و اشخاص تجربه شده است و امكان آن وجود دارد كه امواج خاصى از چشمان اشخاص معينى بيرون شود و در شخص يا چيز مرئى تأثير عميقى بگذارد. ما امروز شاهد تأثير فراوان نگاه را در خوابهاى مغناطيسى مى بينيم و كسانى با نگاه كردن چنان تصرفى مى كنند كه شخص مورد نظر به خواب عميقى فرو مى رود و از اسرار درونى خود خبر مى دهد. همچنين از انتقال افكار به صورت تله پاتى سخنهايى گفته مى شود.
   تأثير نگاه يا همان چشم زخم، مورد قبول قرآن و روايات است. ظاهر اين آيه شريفه دلالت بر درستى تأثير چشم دارد:

   و ان يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم (قلم/51)
   نزديك كه كافران با ديدگانشان تو را آسيب برسانند.
همچنين در رواياتى از چشم زخم به عنوان يك حقيقت ياد شده است. پيامبر اسلام(ص) فرمود:
   ان العين حق و العين تستنزل الحالق.(1)
   چشم زدن حق است و چشم، زمين بلند را پست مى كند.
   و نيز در روايتى آمده كه پيامبر(ص) حسن و حسين(ع) را با كلماتى، از چشم زخم دور مى كرد.(2)
   بنابراين، چشم زخم را به عنوان يك حقيقت بايد پذيرفت ولى آيا يعقوب آن جمله را براى ترس از چشم زخم گفت؟ آيه به آن دلالت ندارد و ظاهر اين است كه يعقوب نگران آن بود كه اگر پسرانش دسته جمعى از يك دروازه وارد شوند ايجاد حساسيت كنند و اين امر باعث دردسر آنها گردد.

واگذار كردن يعقوب كارهارا به خدا

   يعقوب پس از اين سفارش، به فرزندانش گفت: من در برابر حكم خدا و قضاى الهى هيچ گونه سودى براى شما ندارم و نمى توانم آن را از شما دور كنم; چون حكم از آنِ خداوند است و من خود را به او سپرده ام و به او توكل كرده ام و تمام توكل كنندگان بايد فقط به او توكل كنند و كارهايشان را به او واگذارند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - مجمع البيان، ج5 ص380.
2 - همان.

   جمله (ان الحكم الا لله) كه در كلام يعقوب آمده جمله اى است كه يوسف هم آن را در زندان به هم بندان خود گفت. (آيه67 همين سوره كه خوانديم)
   بدينگونه يعقوب ضمن اينكه براى حفظ فرزندانش، چاره جويى مى كند و از طريق علل و اسباب مادى وارد مى شود، در عين حال توكل بر خدا مى كند و كارها را به او وامى گذارد و خاطرنشان مى شود كه همه چيز در اختيار خداست.
   اين يك درس بزرگى است كه بايد از يعقوب آموخت و در تعاليم اسلام نيز روى آن تأكيد شده است. انسان بايد در مشكلات زندگى با تمام قدرت و توان از اسباب و علل مادى استفاده كند و به چاره جويى بپردازد، در عين حال آن علل و اسباب را در برابر خدا قرار ندهد و بداند كه تأثير آنها به امر خداست و بايد در هر حال به خدا توكل كرد و حل مشكل را از او خواست.
   * آيه (68) و لمّا دخلوا من حيث امرهم ابوهم ما كان يغنى عنهم ... : فرزندان يعقوب به سوى مصر رهسپار شدند وقتى به مصر رسيدند، طبق سفارش يعقوب، به طور جمعى از يك دروازه وارد نشدند بلكه هر چند نفرشان از يك دروازه وارد شدند، ولى اين كار سبب نشد كه آنان از قضاى الهى خود را رها كنند و به گرفتارى و مصيبت نرسند بلكه چنانكه خواهيم ديد، آنان در اين سفر دچار مصيبت شدند و برادرشان بنيامين به اتهام سرقت از آنان جدا شد و آنان با ناراحتى بسيار به سوى يعقوب برگشتند و حتى يكى از آنان كه شمعون نام داشت در مصر ماند
و به هر حال جمعشان پريشان شد.
   يعقوب با آن تدبيرى كه كرد خواست آنان را آسيبى نرسد ولى تقدير الهى اين بود كه آنان آسيب ببينند و البته اين براى خود حكمتهايى داشت كه ما نمى دانيم و شايد هم خدا مى خواست آنان را به سبب كار بدى كه در حق يوسف كرده بودند، مجازات كند.
   در آيه چنين آمده كه تدبير يعقوب آنان را سودى نداد ولى در نفس يعقوب يك نگرانى بود كه آن را اظهار داشت، يعنى يعقوب چون از فرزندانش نگران بود آن سفارش را كرد و به وظيفه خود عمل نمود ولى او مى دانست كه آنچه خدا مى خواهد همان خواهد شد و خود او اين حقيقت را به زبان آورد. سپس اضافه مى كند كه يعقوب به آنچه كه به او ياد داده بوديم آگاهى داشت ولى بسيارى از مردم اين حقيقت را نمى دانند، يعنى گمان مى برند كه اسباب و علل تأثير مستقلى در سرنوشت انسان دارد.
   بدينگونه در اين آيه يعقوب و بينش درست او را تعريف مى كند و اظهار مى دارد كه اين علمى بود كه ما به او آموخته بوديم ولى بيشتر مردم آن را نمى دانند.

ورود مجدد برادران به يوسف همراه بنيامين

   * آيه (69) و لما دخلوا على يوسف آوى اليه اخاه ... : وقتى برادران يوسف همراه با بنيامين وارد بر او شدند، يوسف برادرش بنيامين را در كنار خود جاى داد و او را گرامى داشت، به طورى كه پيشتر گفته ايم، بنيامين تنها برادر يوسف بود كه با او از يك پدر و يك مادر بودند، برادران ديگر فقط پدرى بودند.
   گفته شده كه يوسف پس از ورود برادرانش دستور داد براى آنها غذا بياورند و قرار شد كه هر دو نفر با هم غذا بخورند، آنها دو نفر دو نفر بر سر طعامى نشستند و بنيامين تنها ماند، يوسف به او گفت: تو هم بيا با من غذا بخور.
   وقتى بينامين كنار يوسف نشست، يوسف مخفيانه به او گفت: من برادر تو يوسف هستم و من با تو از يك پدر و مادر هستيم، ضمناً به او گفت كه مطلب را آشكار نكند و پوشيده بدارد، وقتى بنيامين برادرش را شناخت، ستمى كه برادران بر او روا داشته اند به يادش آمد و ناراحت شد. يوسف گفت: از كارهايى كه آنها انجام داده اند اندوهگين مباش.
   بعضى ها گفته اند كه يوسف خود را به بنيامين معرفى نكرد و اينكه به او گفت من برادر تو هستم خواست به او وانمود كند كه من به جاى برادر توام و اين براى زدودن آثار ناراحتى و غربت از او بود. ولى آنچه ظاهر آيه به آن دلالت دارد بخصوص با توجه به تأكيدهايى كه در آيه وجود دارد، اين است كه يوسف خود را به بنيامين معرفى كرد و لذا به او گفت كه از كارهاى گذشته برادران اندوهگين مباش و اين اشاره روشنى به اقدام ستمكارانه آنها در حق يوسف بود.
فَلَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فى رَحْلِ أَخيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعيرُ اِنَّكُمْ لَسارِقُونَ (70 )
قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ
ماذا تَفْقِدُونَ (71 ) قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جآءَ بِه حِمْلُ بَعير وَ أَنَا بِه زَعيمٌ (72 ) قالُوا تَاللّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِى الْأَرْضِ وَ ما كُنّا سارِقينَ (73 ) قالُوا فَما جَزآؤُهُ اِنْ كُنْتُمْ كاذِبينَ (74 ) قالُوا جَزآؤُهُ مَنْ وُجِدَ فى رَحْلِه فَهُوَ جَزآؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِى الظّالِمينَ (75 )
پس چون بار و بنه آنان را فراهم كرد، پيمانه را در بار برادرش گذاشت، آنگاه ندا دهنده اى ندا داد كه اى كاروانيان شما دزديد (70) در حالى كه روى به آنان كردند، گفتند: چه چيزى گم كرده اند؟ (71) گفتند: پيمانه پادشاه را گم كرده ايم و براى كسى كه آن را بياورد، بار شترى است و من به آن ضامن هستم (72) گفتند: به خدا سوگند كه خودتان مى دانيد كه ما نيامده ايم تا در اين سرزمين فساد كنيم و ما دزد نبوده ايم (73) گفتند: پس سزاى آن چيست اگر دروغگو باشيد؟ (74) گفتند: سزاى آن اين است كه كسى كه آن (پيمانه) در بار او پيدا شود خود او سزاى آن است، ما اين چنين ستمگران را كيفر مى دهيم (75)

لغت واعراب

   1 ـ جهاز بار و بنه ( چندى پيش توضيح بيشترى داده شد)
   2 ـ سقايه ظرفى كه با آن آب مى نوشند و در اينجا منظور از آن پيمانه است، گويا پيمانه اى كه آنها داشتند از طلا يا نقره بود و پيش از آن
ظرف آب پادشاه بود.
   3 ـ مؤذن ندا دهنده، كسى كه با آواز بلند مطلبى را اعلام كند و به همين مناسبت در اسلام به اذان گو مؤذن گفته شد.
   4 ـ العير كاروان، و در اينجا منظور كاروانيان است. گفته شده كه عير به كاروانى گفته مى شود كه همراه با شتران و الاغها باشد.
   5 ـ واقبلوا عليهم جمله حاليه است به تقدير: و قد اقبلوا عليهم.
   6 ـ صواع پيمانه، بيشتر به صورت صاع به كار مى رود.
   7 ـ زعيم ضامن، كفيل.
   8 ـ تالله سوگند به خدا. حرف قسم تا مخصوص لفظ جلاله است و نمى توان با آن به غير الله سوگند خورد.
   9 ـ جزائه من وجد... از نظر تركيب به اين صورت است كه جزائه مبتدا و من وجد فى رحله خبر آن است و فهو جزائه مبتدا و خبر براى تأكيد جمله قبلى است و براى اهميت مطلب اسم ظاهر به جاى ضمير آمده و آن در حكم فهو هو است. و يا جزائه مبتداء و من وجد فى رجله شرط است و جواب آن فهو جزائه مى باشد و اين جمله شرطيه خبر براى آن مبتدا است و در هر دو صورت منظور اين است كه هر كس كه پيمانه در بار او يافته شود، به بردگى كشيده شود و در واقع خود او سزاى عمل سرقت او باشد.

تفسير آيات

قرار دادن پيمانه شاه در بار بنيامين

وزدن تهمت دزدى به او

   * آيات (70 ـ 72) فلمّا جهّزهم بجهازهم جعل السقاية ... : يوسف دستور داد بار برداران بسته شد و به هر كدام از آنها بار شترى گندم تحويل داده شد، وقتى اين بارها بسته مى شد، به دستور يوسف پيمانه پادشاه كه با آن گندم را پيمانه مى كردند در بار برادرش بنيامين قرار داده شد، هدف يوسف از اين كار اين بود كه بهانه اى به دست آورد تا بنيامين را نزد خود نگهدارد.
   آن پيمانه كه به طور پنهانى در بار بنيامين گذاشته شد، جام زرين يا سيمينى بود كه پادشاه مصر با آن آب مى خورد و در اين قحط سالى از آن به عنوان يك پيمانه استفاده مى شد. گفته شده كه آن پيمانه يك دوازدهم اردب مصرى بود و اردب كه اكنون نيز در مصر متداول است معادل 198 ليتر يا 156 كيلوگرم است.
   وقتى كاروان به راه افتاد، ندا دهنده اى ندا داد كه اى كاروانيان شما دزديد! برادران يوسف در حالى كه روى به كاركنان يوسف كردند، گفتند: شما چيزى را گم كرده ايد؟
   آنها گفتند: پيمانه پادشاه گم شده است و هر كس آن را بياورد يك بار شتر جايزه دارد، گوينده اين سخن اضافه كرد كه من ضامن آن هستم.
   اينكه در اينجا به برادران يوسف نسبت دزدى داده مى شود، شايد از آن جهت باشد كه گوينده اين سخن غير از كسى بود كه پيمانه را در بار بنيامين گذاشت و او از حقيقت قضيه خبر نداشت و گمان مى كرد كه
واقعا آنها پيمانه را دزديده اند; احتمال ديگر اينكه اين نسبت به دستور يوسف به آنها داده شد و منظور اين بود كه شما پيش از اين يوسف را دزديديد. اگر اين احتمال درست باشد بايد گفت كه يوسف توريه كرد. يعنى سخنى گفت كه شنونده از ظاهر آن چيزى مى فهمد كه گوينده آن را اراده نكرده است و اين در جاى خود مورد بحث قرار گرفته كه آيا توريه جايز است و يا آن هم مانند دروغ حرام است؟ آنچه اكثر علماى اخلاق و فقها گفته اند اين است كه در مواردى كه انسان مجبور به دروغ گفتن باشد، توريه كردن جايز بلكه لازم است.
   * آيات (73 ـ 75) قالوا تالله لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الارض ... : برادران يوسف كه خود را در معرض تهمت بزرگى ديدند و به آنها نسبت دزدى داده شد، براى دفاع از خود گفتند: به خدا قسم كه چنين نيست و شما خود مى دانيد كه ما به اين سرزمين نيامده ايم كه در آن فساد كنيم و ما هرگز دزد نبوده ايم.
   اينكه آنها گفتند شما خود مى دانيد كه ما اهل فساد نيستيم، از اين جهت است كه كارگزاران يوسف، هم در سفر قبلىِ آنان و هم در اين سفر آثار نيكويى را در آنان ديده بودند و بخصوص در سفر دوم آنان همان مبلغى را كه در سفر قبلى پرداخته بودند ولى يوسف آن را در بار آنها گذاشته بود و به آنان پس داده بود، آورده بودند و اين نشانه درستكارى آنان بود. هم چنين آنها خودشان را معرفى كرده بودند و گفته بودند كه ما فرزندان كسى هستيم كه خداوند او را به پيامبرى برگزيده است و براستى از چنين افرادى بعيد بود كه دزدى كنند.

   به هر حال آنها سوگند خوردند كه دزدى نكرده اند. كارگزاران يوسف گفتند: اگر دروغ گفته باشيد، به نظر شما سزاى اين كار چيست؟ آنها گفتند: سزاى كسى كه چنين كند، خود اوست، يعنى شخصى كه دزدى كرده به بردگى كشيده مى شود و ما ستمگران را چنين سزا مى دهيم.
   در آيين يعقوب و مردم كنعان با دزد چنين معامله مى شد كه به مدت يكسال او را به بردگى مى كشيدند ولى در آيين پادشاه مصر چنين نبود و به دزد تازيانه مى زدند. برادران يوسف همان آيين و رسم خودشان را پيشنهاد كردند و مى دانستند كه آنها دزدى نكرده اند.

چند روايت

   1 ـ امام صادق فرمود: يوسف براى آنها (برادرانش) غذايى تهيه كرده بود وقتى به او وارد شدند گفت: هر دو برادرى كه از يك مادر هستند بر سر يك سفره بنشينند. پس آنها نشستند و بنيامين ايستاده ماند. يوسف به او گفت: تو چرا ننشستى؟ گفت: تو گفتى برادرانى كه از يك مادرند بر سر سفره اى بنشينند و در ميان آنها برادرى كه از مادر من باشد وجود ندارد. يوسف گفت: برادرى از مادر نداشتى؟ گفت: داشتم. يوسف گفت: پس چه شد؟ بنيامين گفت: اينان گمان مى كنند كه گرگ او را خورد. يوسف گفت: اندوه تو درباره او چقدر بود؟ بنيامين گفت: من يازده فرزند دارم و نام همه آنها را از نام آن برادر مشتق كرده ام. يوسف گفت: تو را مى بينم كه پس از او با زنان هم آغوش شدى و فرزند به دنيا آوردى. بنيامين گفت: مرا پدرى صالح است و او به من گفت ازدواج كن شايد از نسل تو فرزندانى به وجود آيند كه زمين را با تسبيح گفتن خود سنگين كنند. پس يوسف به او گفت: با من بر سر سفره بنشين. برادران گفتند خدا يوسف و برادرش را برترى داد تا جايى كه همراه با پادشاه بر سفره نشست.(1)
   2 ـ امام صادق(ع) درباره اين آيه ايتها العيرانكم لسارقون = اى كاروانيان شما دزد هستيد فرمود: آنها يوسف را از پدرش دزديده بودند. آيا نمى بينى كه وقتى آنها گفتند: چه چيزى را گم كرده ايد، پاسخ دادند كه پيمانه شاه را گم كرده ايم و نگفتند: شما پيمانه شاه را دزديده ايد. منظورشان اين بود كه شما يوسف را از پدرش دزديده ايد.(2)
فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعآءِ أَخيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعآءِ أَخيهِ كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فى دينِ الْمَلِكِ اِلاّ أَنْ يَشآءَ اللّهُ نَرْفَعُ دَرَجات مَنْ نَشآءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذى عِلْم عَليمٌ (76 ) قالُوا اِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها يُوسُفُ فى نَفْسِه وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكانًا وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ (77 ) قالُوا يآ أَيُّهَا الْعَزيزُ اِنَّ لَهُ أَبًا شَيْخًا كَبيرًا فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ اِنّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ (78 ) قالَ مَعاذَ اللّهِ أَنْ نَأْخُذَ اِلاّ مَنْ
وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ اِنّآ اِذًا لَظالِمُونَ (79 )

 

 1 - تفسير عياشى ج2 ص 183.
2 - علل الشرايع، ج1 ص 52.


پس (يوسف) پيش از بار برادرش به بازرسى بار آنان آغاز كرد، آنگاه آن را از بار برادرش بيرون آورد. اين چنين چاره جويى را به يوسف آموختيم، او در آيين پادشاه نمى بايست برادرش را بگيرد،مگر اينكه خدا بخواهد، ما هر كس را كه بخواهيم درجه هايى بالا مى بريم و برتر از هر دانايى داننده اى است (76) گفتند: اگر او دزدى كند، پيشتر برادر او نيز دزدى كرده بود. پس يوسف آن را در دل پنهان داشت و به آنان آشكار نكرد، گفت: شما بدترين موقعيت را داريد و خدا به آنچه وصف مى كنيد داناتر است (77) گفتند: اى عزيز! او را پدر پير و سالخورده اى است، پس يكى از ما را به جاى او بگير كه ما تو را از نيكوكاران مى بينيم (78) گفت: پناه بر خدا كه ما جز كسى را كه كالاى خود را نزد او يافته ايم بگيريم كه در آن صورت از ستمكاران خواهيم بود (79)

لغت واعراب

   1 ـ اوعيه جمع وعاء بار، ظرف، خورجين. اين واژه در زبان عربى به صورت اعاء هم استعمال شده است.
   2 ـ ضمير مؤنث در استخرجها به سقايه و يا صواع برمى گردد و البته مؤنث و مذكر در صواع يكى است. نكته اى كه در اينجا تذكر

مى دهيم اين است كه از اين آيات و آيات قبلى استفاده مى شود كه يوسف به آن پيمانه سقايه مى گفت و كارگزارانش صواع مى گفتند.
   3 ـ كدنا از كيد به معناى چاره جويى و تدبير است و منظور در اينجا اين است كه راه چاره را به يوسف آموختيم.
   4 ـ ما كان براى نفى است.
   5 ـ ذى علم دانا. فرق آن با عالم و عليم در اين است كه ذى علم كسى است كه نمى دانست پس از آن آموخت ولى عالم اعم از آن است و عليم صفت مشبهه و يا مبالغه است و به معناى كسى است كه زياد مى داند. و لذا به خدا عالم و عليم مى توان گفت ولى ذى علم نمى توان گفت.
   6 ـ ضمير مؤنث در فاسرّها به مقاله و كلمه برادران برمى گردد كه گفتند برادر او هم سرقت كرده است. گفته شده كه اين ضمير از باب اضمار به شرط تفسير است كه يكى از فروع اضمار قبل از ذكر مى باشد واين ضمير به جمله اى برمى گردد كه مؤخر است وآن انتم شر مكانا مى باشد و اين اضمار نظير اضمار در قل هو الله احد است. ولى اين سخن درست نيست زيرا در چنين حالتى بايد ميان ضمير و آن جمله فصل زيادى نباشد و در اينجا فاصله زياد شده است.
   7 ـ مكانا از نظر موقعيت و جايگاه و قدر و منزلت.
   8 ـ شيخا صفت براى ابا و كبيرا صفت براى شيخا است.
   9 ـ معاذ مصدر ميمى است و منصوب بودنش به خاطر مصدرية
است و فعل آن حذف شده و تقدير آن چنين است: اعوذ بالله معاذاً.
   10 ـ اذاً جمله را به حالت شرطى درمى آورد به اين صورت: ان اخذنا فنحن ظالمون.

تفسير آيات

صحنه سازى مصلحتى وبازداشت بنيامين

   * آيه (76) فبدء باوعيتهم قبل وعاء اخيه ... : پس از آنكه به برادران يوسف نسبت دزدى داده شد، براى اثبات آن، يوسف به جستجو و بازرسى بارهاى آنان پرداخت و پيش از بار بنيامين بارهاى برادران ديگر را جستجو كرد و اين بدان جهت بود كه آنان به نقشه يوسف پى نبرند و كارها به طور طبيعى پيش برود. آنگاه پيمانه را از بار برادرش بنيامين بيرون آورد و حاضران دانستند كه او دزدى كرده است.
   البته همانگونه كه گفتيم اين فقط يك صحنه سازى بود تا يوسف بتواند برادرش بنيامين را پيش خود نگهدارد. اين نقشه ماهرانه را خداوند به يوسف ياد داده بود و اين كار با الهام الهى و به دستور او صورت گرفت و در آن مصلحتهايى بود از جمله اينكه خدا مى خواست آنان را مجازات كند و البته خود بنيامين از اين نقشه خبر داشت و لذا ناراحت نبود.
   در آيين پادشاه مصر يوسف نمى توانست برادرش را پيش خود نگهدارد و مجازات دزد اين بود كه مال را از او مى گرفتند و به او شلاق
مى زدند ولى در آيين كنعانيان دزد را بازداشت مى كردند و او را به بردگى مى گرفتند و يوسف در اينجا پس از اعترافى كه از برادران خود درباره مجازات دزد گرفت، به همين صورت عمل كرد و برادرش را نزد خود نگهداشت.
   اينكه مى فرمايد: در آيين پادشاه، او نمى توانست برادرش را نگهدارد مگر اينكه خدا بخواهد، اشاره به همين معناست كه اين تدبير و ترفند را خدا به يوسف آموخت چون خدا مى خواست يوسف برادرش را نزد خود نگهدارد. پس از اين بيان مى فرمايد: ما هر كس را كه بخواهيم درجه هايى بالا مى بريم. اين سخن اشاره به مرتبه بلند يوسف بود كه از برادران ديگر پيشى گرفته بود و به لطف خدا به مقام بالايى رسيده بود.

دست بالاى دست

   در پايان آيه جمله اى را به صورت يك قاعده كلى بيان مى كند و آن اينكه برتر از هر دانايى داننده اى است (فوق كل ذى علم عليم) اشاره به اينكه هر چند يوسف زياد مى دانست ولى اين تدبير را نمى دانست و خدا به او ياد داد.
   به مضمون بلند اين جمله توجه كنيد طبق اين بيان، هيچ كس به هر درجه اى از علم و دانش برسد نبايد تصور كند كه به نهايت رسيده است و بايد بداند كه علم و دانش حد يقف ندارد و انسان همواره بايد در صدد كسب علم بيشتر باشد و تن