|
|
فهرست
باب اول : روش قرآنى در قرائت و تفسير
باب سوم : مكاتب لغوى در تفسير مكتب فراء, ابوعبيده و زجاج
فصل اول : ابوزكريا فراء و تاليف او معانى القرآن
فصل دوم : ابوعبيده و كتاب او مجاز القرآن
فصل سوم : ابو اسحاق زجاج و كتابش معانى القرآن
باب چهارم : مكتب عقلى در تفسير جاحظ
فصل اول : موضوع معتزله در تفسير قرآن و احاديث نقل شده
فصل دوم : نظريه جاحظ در فهم و برداشت و نص قرآن و حديث
باب پنجم : روش تفسير قرآن به منقولات : ازمفسر محقق محمدبن جرير طبرى
دشوارترين كارها, براى يك نويسنده محقق در زمينه هاى اسلامى
, اين است كه بايد در ابتدا,جهت حركت خود را مشخص سازد, و همچنين دشوار است كه از
گذشتگان , ميراث بزرگى را به دست آورد كـه بـتـوانـد تـمـام آن را در خـدمـت نـص
قـرآن بـه كـارگـيرد, چرا كه بخش عمده اين ميراثهاى علمى به صورت خطى و چاپ نشده در
لابلاى كتابخانه هاى جهان پراكنده است و حتى آثـارچـاپ شـده نيز كه وجود داشته , بر
اثر گذشت زمان از كتابفروشيها و كتابخانه ها, خارج و از آثارخطى هم , كمتر باقى
مانده اند.
پـس از تـعـيـيـن جـهـت حـركـت , بـر محقق لازم است كه در آغاز تحقيق به چند موضوع
مهم بپردازد,زيرا پژوهش اسلامى بسان كشتزار دست نخورده و گسترده اى است كه هر كس
واردش شود, بايدبه كاوش و ريشه يابى بپردازد و در حد توان خويش , نخستين منابع آن
را بجويد.
در ايـن جـا, خـواهـيد يافت كه پژوهش اسلامى شاخه هايى آنچنان فراوان و گوناگون
دارد, كه تـمـام فنون فرهنگ عربى قديم و جديد را به موازات فرهنگ و تمدنهاى بيگانه
در بر مى گيرد, و ازلابـلاى ايـن فـرهـنـگ مـى تـوان بـه تـحـقـيقات شرق شناسان دست
يافت و به شيوه ها و نيز اهداف پيچيده آنها و اين كه چه كسى از ايشان , پيرو هواى
نفس و چه كسى بى طرف بوده , پى برد.
اكـنـون بـا تـوجـه بـه مـيـراثهاى علمى عظيم و مفيد و پر بركت گذشتگان , لازم است
, قدم به قـدم روش آنـان را دنـبـال كـنـيـم , و در حـفـظ اين ميراث بكوشيم و آن را
درك كنيم و تنها به ابرازاحساسات عاطفى خويش اكتفا نكنيم .
از ايـن رو, اين جانب , با توجه به احسات عميق و درك مفيد, به سراغ نخستين منابع
تحقيق اسلام رفتم و از اين منابع دريافتم كه چگونه پيشينيان ما براى درك نص قرآن
تلاش كردند.
نـخـسـتـين بررسى من به صورت گذرا, درباره زندگانى حضرت محمد(ص ), امين وحى الهى
ويـاران بـرگـزيـده او بود كه چگونه آنان , ميان تلاوت قرآن و فهم آن , ارتباط بر
قرار كردند, و با تـمـام احـساس در نصوص قرآن , تمام انديشه ها و خردهاى خود را به
كار گرفتند و با رفتار خود, تعاليم عاليه آن را براى زندگى بشر, ترجمه كردند.
دوران رسـول خدا(ص ) سپرى مى شود, عصر ديگر و نسل ديگرى فرا مى رسد, شخصى در اين
دور كـه از خـويـشـان رسول اكرم است به نام عبداللّه عباس , براى برآوردن حوايج
مردم زمان خويش , پـيشقدم مى شود و به منظور روشن ساختن حقايق قرآن روش تفسيرى خود
را پى مى ريزد كه در ايـن راسـتا درخت تنومند و پر بركت حديث را مورد توجه قرار مى
دهد, زيرا در آن دوران , حديث , جامع تمام ميوه هاى باغ معرفت اسلام بود.
ابـن عـبـاس , آنـچـه از آگـاهيها كه براى يك مفسر, لازم است از خود بروز داد, و
حدودى را كه نبايد,مفسر, از آن تجاوز كنند, ترسيم كرد و راههايى را بايد در تفسير
قرآن به پيمايد, بگشود.
با توجه به اين كه وى , در علم تفسير, سمت پدرى دارد, بسيارى از امور كه حتى روحش
از آن خبر نـدارد به او مى دهند, در حالى كه لازم است , وقتى كه روش او را بررسى مى
كنيم از افزون چيزى بر انديشه هاى وى دورى جوييم .
براى تاريخ نگار كه نمى تواند روش تفسيرى ابن عباس را درك كند, شايسته است كه او
را درعرصه مطالعات اسلامى داراى ارزشى بزرگ بداند.
زيرا وى ميراث رسول خدا(ص ) و اصحاب او را بخوبى دريافت كرد و در حدود اين ميراث به
تفسير نص قرآن پرداخت و علاوه بر اين آگاهيها, از مواهب و اسـتعدادهاى ذاتى خود نيز
بهره گرفت و به منظور تكميل روش تفسيرى خود از تمام علومى كه در عصر او متداول بود
استفاده كرد: عصر فتوحات اسلامى , عصر آميزش نژادها و فرهنگها و تماس تـمـدنها و
برخورد انديشه ها و عقيده ها و بالاخره جنگ با تمام سلاحها, اعتراز سلاح مادى از
قبيل شمشير يا سلاح معنوى و فرهنگى است .
مـا, كـارى بـه زور و شـمـشـيـر نـداريم , لكن در قرن دوم , متوجه مى شويم كه تخصص
علمى با تـلاش فـراوان بـه نص قرآن گرفته مى شود, از اين رو, مردى مانند مالك بن
انس قيام مى كند و تمام احاديث فقهى را از ميراث احاديث جدا مى سازد و آن را به
ابواب مختلف تقسيم مى كند.
ديـگرى مانند ابن اسحاق سيره پيامبر(ص ) و نيز شان نزولهاى قرآن و حوادث اسلامى را
ازنصوص حديثى جدا مى سازد.
امـا زبـان شـنـاسـان , شـعـرهاى عربى و كلمات و تعبيرات گوناگون را جمع مى كنند تا
با تمام اينهانص قرآن را تفسير كنند و همچنين زبان شناسان , لغات قرآن و روشهاى
گوناگون بيان آن را بـرلـغـت عرب و متون ادبى آن عرضه مى دارند و در حالى كه به
نشانه هاى بيان عربى و معانى لـفـظقـرآنى اشاره مى كنند, آن را با آنچه مثل آن نزد
عرب شناخته شده است مقايسه مى كنند و برخى از اين لغويها اصرار دارند كه تفسير قرآن
خود را با آنچه از تفسير گذشتگان رسيده , ضميمه كـنـنـد وآنـچه را با اجتهاد خود در
زبان شناسى قرآن به دست آورده نيز بر آن بيفزايند و قسمت عمده اين عمل نزد زجاج :
لغت شناس بصرى مشاهده مى شود.
آنـچـه گـذشـت شـيـوه گـروهـى از زبـان شـناسان بود, اما روش گروه ديگر, تلاشى است
كه ابوعبيده ,لغت شناس بصرى انجام داده است , زيرا او تمام كوشش خود را در پاره
عربى بودن قرآن بـه كـاربـرده اسـت كه ثابت كند: لفظ قرآن از لحاظ ساختار و معنا, و
نيز از نظر سبك بيان عربى اسـت و بـه ايـن طريق , اين لغت شناس , پيوسته ميان اسلوب
قرآن و شيوه عربى مقايسه مى كرد تا سرانجام به عربى بودن قرآن برسد.
ابوعبيده با واكنش سختى از سوى مخالفان روبرو شد, زيرا اولا: بـراى انـديشه گذشتگان
زمينه اى باقى نگذاشت , ثانيا در تفسير نص قرآن , تنها لغت را داور قرار دادو اضافه
بر ابعاد ديگر شخصيت وى نظرياتى را بر ضد او بر انگيخت .
حاصل سخن آن كه : مكتب زبان شناسى او با هر دو طريقه اش , اسلوبى بود براى بيان
عربيت قرآن ...
.
پـس از فـتـوحـات اسـلامـى و جـنـگ بـا شـمـشـير, آن گاه جنگ عقيدتى موجب ايجاد
خرده گـيـريـهـا,اشـكـال تراشيها و شك و ترديدها در قرآن شد و طرفداران و قهرمانان
اين جنگ هم متكلمان مسلمان بودند.
مـن بـه مـنـظـور آشـكـار سـاختن كوشش اين گروه (متكلمان ) و آشنايى به تمام
روشهايى كه بـراى تـوضـيـح نـص قـرآن و حـديـث بـه كـار مـى رفت دست به كار شدم و
در تمام اين امور به انديشه هاى كلامى دانشمند بزرگ , يعنى جاحظ معتزلى پناه بردم .
در اين جا, جمع ميان شناسايى روش متكلمان در فهم نص قرآن و روش آنها در فهم حديث
,تحقق نـمـى يـابد, مگر اين كه نظريات آنها را درباره تفسير نقلى كه بسيارى از آن
به صورت حديث بيان شده , مشخص كنيم .
مـا, در ايـن بـحـث بـه راه و روشى برخورد مى كنيم كه در فهميدن نص و احساس زيبايى
آن در كـنـارعـلـوم آن زمـان از فـلـسـفـه نيز استفاده مى كند و به منظور دستيابى
به اين فهم و ذوق راههاى گوناگونى از تاويل را مى پيمايد و از تمام ابزار فرهنگى
بهره مى گيرد كه گاهى درست است و گاه به بيراهه مى رود.
در ايـن دوره , يـعـنـى از آغـاز عـصـر رسـول اكـرم (ص ) و دوران ابـن عـبـاس در
قـرون اول و دوران لـغـت شـناسان در قرن دوم (به استثناى زجاج در قرن چهارم ت 311
ه) تا زمان جاحظ در قرن سوم كه قرآن را با راى تفسير مى كرد, به دوره ابن جرير طبرى
پيشواى مفسران نقلى در آغاز قرن چهارم مى رسيم .
طبرى در آغاز كارش سعى داشت كه ميراث نقلى در تفسير قرآن را جداى از تمام ميراثهاى
حديثى گرد آورد.
او سپس به بررسى و نقد آنها پرداخت و آنچه او را در اين امر مساعدت كرد توشه اى بود
كه تمام آن را از فرهنگ زمانش گرفته بود و حركت اصلى او در چهارچوب تفسير نقلى بود
و براى مناقشه در اصالت مكتب تفسير لغوى و مكتب تفسير عقلى از مفسران نقلى استفاده
مى كرد.
مـا بـر خود لازم مى دانيم كه درباره مكتبهاى زبان شناسى , عقل گرايى و نقل اقوال ,
تاملى بيش ازگـذشته داشته باشيم , زيرا مجال گفتن در اين زمينه ها زياد است و بررسى
جوانب بسيارى از آنهاهمچنان نياز به كوشش و بينش دارد.
لازم اسـت بـديـن نـكـتـه اشـاره كنيم كه ما, در بررسى روش مفسران , مى كوشيم تا
ميان روش وصـاحـب روش , رابـطـه بـر قـرار كـنـيم , زيرا يقين داريم كه عمل هر شخص
چنان كه اصيل و ريـشه دارباشد نه تنها منعكس كننده تمام ابعاد شخصيت اوست .
بلكه عمل اصيل , منعكس كننده چهره تمام عصر او مى باشد.
...
به همين طريق مى بينيم كه تفسيرهاى هر گروه از مفسران , علاوه بر گوشه هايى از
شخصيت آن گروه چهره تمدن عصر آنها را نيز منعكس مى سازد.
در بـررسـى هـر راه و روشى با كمال اشتياق تلاش مى كنيم كه مقدار درك و نهايت ذوق
صاحب آن را درباره نص قرآن روشن سازيم .
تلاش درباره فهميدن نص قرآن , چيزى جز بالا رفتن به سوى درك لطايف قرآنى نيست .
آنـچـه ضرورت بحث ايجاب مى كند اين است كه به بررسى ديدگاه زجاج در قرن چهارم كه
اوج قـلـه مـكـتـب اهـل لـغـت اسـت بـپردازيم - هر چند قسمت اعظم حيات او, به قرن
سوم نسبت داده مـى شـود - و نـيز ديدگاه سيد مرتضى (ت 436 ه) را كه بروشنى از روش
مكتب مستقل در تـفسيرسخن مى گويد مورد بررسى قرار دهم و بالاخره گفتگوى ما, در اين
مورد (مكتب تعقل ) از بـاب مـقدمه براى مكتب جاحظ است , زيرا زمان بحثهاى تفسيرى كه
در اين كتاب ذكر شده از قـرن سـوم تـجـاوز نـمى كند چنان كه حتى طبرى (ت 310ه)
تفسير خود را پيش از قرن سوم به انجام رسانيد.
بنابر اين , مباحث اين كتاب , در اطراف روشهاى تفسير قرآن , تا قرن سوم هجرى , دور
مى زند.
در پـايـان , ايـن مـرحـلـه اى اسـت كـه ما به كوشش پيشگامان در بررسى نص قرآن و
توجه به آن آشنامى شويم و اگر خدا كمك كند و توفيق يار باشد در مرحله ديگر اضافاتى
به دنبال خواهد آمد كـه تـا حـد وسـع و فـراهـم شـدن اسـبـاب بـه آن خواهيم پرداخت
كه البته توفيقى جز از ناحيه خداى متعال نصيب نخواهد شد.
باب اول : روش قرآنى در قرائت و تفسير
قرآن روشى را براى قرائت متن و فهم معانى اش وضع كرده است و
مى بينيم كه نخستين گام در ايـن روش از ايـن سـخـن خـداى سبحان در قرآن آغاز مى
شود: فاذا قرات القرآن فاستعذ باللّه من الشيطان الرجيم , هنگامى كه قرآن مى خوانى
از شر شيطان مطرود به خداپناه بر (نحل /98) پس تـلاوت كـنـندگان آيات خدا بايد صورت
شيطان و اوهام و القائات وسوسه انگيز او را از ذهن خود دور سـازنـد و خـود را براى
نشستن در محضر خداوند مهياو دل و انديشه و كوش خويش را براى سپردن به خدا و آيات او
فارغ و آماده كنند.
دومـين گام در اين روش را نيز از سخن خداى متعال به دست مى آوريم كه فرموده : وريل
القرآن ترتيلا, وقرآن را با دقت و تامل بخوان (مزمل / 4).
منظور از ترتيل در قرائت همان تامل و شمرده خـوانـدن و آشـكار ساختن حروف و حركات
است كه از باب تشبيه آن بدالثغر المرتل يعنى دندانى مرتب و زيبا بسان پرهاى سفيد گل
بابونه , اين گونه تعبيرشده است .
پيامبر(ص ) در ترتيل , نمونه اعـلا بوده و حفصه (همسر حضرت ) گويد:رسول خدا سوره
هاى قرآن را با ترتيل قرائت مى فرمود بـه طـورى كـه هـر سـوره , طـولانـى تـراز
آنچه بود به نظر مى رسيد.
انس بن مالك قرائت رسول خدا(ص ) را چنين توصيف مى كند: پيامبر(ص ) در وقت قرائت ,
حروف و كلمات را به گونه خاصى مى كشيد.
ايـن شـمرده خواندن و تامل در قرائت , جز براى حضور يافتن در متن قرآن و تفكر
درمفاهيم آن و سـيـر در راههاى مختلفش نيست .
خداى عز وجل مى فرمايد: كتاب انزلناه اليك مبارك ليك بروا آيات وليذكر اولو الالباب
, اين كتاب است پر بركت كه بر تو نازل كرده ايم تا در آيات آن تدبر كنند و خردمندان
متذكر شوند (ص /29).
افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها, آيا آنها در قرآن تدبر نمى كنند؟ يا بر
دلهايشان مهر نهاده شده است .
(محمد/24).
قرآن مشحون از آياتى است كه لزوم تدبر و تعقل مردم را در آيات الهى و پند گرفتن
ازآنها را بيان مى كند: آيات لقوم يسمعون ...
يتفكرون ...
يعقلون ...
يتذكرون ...
, روايات نيز,صحنه هاى شگفتى را از چـگـونگى اين تدبر نزد رسول خدا(ص ) و صحابه ,
براى ما به تصوير كشيده اند: حذيفه نقل مى كند شـبـى بـا پـيامبر نماز گزاردم ,
حضرت ابتدا سوره بقره و سپس سوره نساء و آل عمران را شمرده شمرده خواند و هرگاه به
آيه اى مى رسيد كه خدا در آن تسبيح شده بود, تسبيح مى گفت و چون بـر آيـه اى مـى
گـذشـت كه در آن چيزى از خداوند مطالبه شده بود, آن را درخواست مى كرد, و هرگاه به
آيه اى مى رسيد كه پناهنده شدن به خدا در آن مطرح بود به خدا پناه مى برد.
از عوف بن مالك نقل شده كه گفت : شبى با پيامبر به نماز ايستادم , حضرت سوره بقره
رادر نماز خواند و به هر يك از آيات رحمت كه مى رسيد درنگ و از خداوند طلب رحمت مى
كرد, و بر هر يك از آيات عذاب كه مى گذشت از قرائت باز مى ايستاد و به خدا پناه مى
برد.
ابـوذر غـفـارى نـيـز روايت مى كند كه يك شب پيامبر(ص ) آن قدر آيه : ان تعذبهم
فانهم عبادك , خـدايـا اگر آنان را مجازات كنى بندگان تواند (مائده /118) را در
نماز تكرار كردكه صبح شد.
مقصود از اين خبر تنها اين است كه رسول خدا(ص ) [با توجه به معانى گوناگونى كه در
آيه وجود داشـت ] در حـالـى كـه به بررسى وجوه مختلف معناى آيه مى پرداخت , آن معنا
را در ذهن خويش تكرار مى كرد.
ايـن تـكرار و تدبر به پيامبر(ص ) امكان داد با آياتى كه مى خواند همنوا و هم سخن
شود,چونان كه هرگاه سوره : ولتين والزيتون و...
را تلاوت مى كرد و به آيه : اليس اللّه باحكم الحاكمين , آيا خداوند بـهـترين حكم
كنندگان نيست ؟ مى رسيد, مى فرمود: بلى ,وهنگامى كه آيه : فباى حديث بعده يـؤمنون ,
به كدام سخن بعد از آن ايمان خواهندآورد؟ (اعراف /185) را مى خواند, مى فرمود: به
خـدا و آنـچـه نازل كرده ايمان آوردم : وچون حضرت آيه : فالهمها فجورها وتقواها, پس
آنچه مايه نـاپـاكـى و آنـچـه مايه پاكى است را به او الهام كرد (شمس /8) در نماز
قرائت مى كرد مى فرمود: پـروردگار را نفس مرا ازتقوايش برخوردار ساز و آن را تزكيه
گردان و تو بهترين تزكيه كننده و سـرپـرست و مولاى آن هستى , و صحابه نيز چنين مى
كردند.
علقمه گويد: در كنار عبداللّه نماز مـى گـزاردم , اوشـروع بـه خـواندن سوره طه كرد
و چون به اين آيه رسيد: وقل رب زدنى علما, وبـگـوپـروردگـارا بر دانش و آگاهى من
بيفزا (طه /114), گفت : رب زدنى علما.
عبداللّه بن عـمـرهـرگـاه ايـن آيـه را: الم يان للذين امنوا ان تحشع قلوبهم لذكر
اللّه ...
, آيا وقت آن نرسيده اسـت كه دلهاى مومنان در برابر ذكر خدا و آنچه از حق نازل شده
است خاشع گردد,(حديد/16) تلاوت مى كرد, مى گريست و مى گفت : آرى وقت آن رسيده است
اى پروردگار من ! اسـتحباب ترتيل نيز براى تدبر كردن در آيات است , زيرا ترتيل به
شكوه و متانت و وقارنزديكتر و تاثيرش در دل بيشتر است .
رسول اكرم (ص ) و صحابه هرگاه با قرآن خلوت مى كردند و به تلاوت و تـدبـر در آن مـى
پرداختند, در آن فضاى معنوى كه قرآن پديد آورده بود ذوب مى شدند, همراه با مـتـن
آيـات مـى زيـستند, دل بر روى مفاهيم آيات مى گشودندو ميان خود با آن پيوندى استوار
مى يافتند و بدين سبب دلهايشان نرم مى شد ومى گريستند.
مطرف بن عبداللّه بن شخير از پدرش حـكـايـت مـى كند كه گفت : رسول خدا(ص ) را ديدم
كه نماز مى خواند و سينه اش از گريه صدا مـى كـند مانند صداى ديگ ازجوشش آب در درون
آن .
از عبداللّه (عباس ) روايت شده كه گفت : رسول خدا(ص ) به من فرمود: برايم قرآن
بخوان و من سوره نساء را براى حضرت تلاوت كردم تا به ايـن آيـه رسـيـدم : فـكـيـف
اذا جـئا مـن كـل امـة بشهيد وجئنابك على هؤلاء شهيدا, حال آنان چگونه است , آن روز
كه براى هر امتى گواهى بر اعمالشان مى طلبيم تو را - اى پيامبر - گواه اينها قرار
مى دهيم (نساء /41), به رسول خدا(ص ) نگريستم و ديدم اشك از ديدگانش جارى است .
پيامبر(ص ) را به تواضع و فروتنى در قرائت تشويق مى كرد و چنان كه جابر روايت مى
كند, فرموده است : خوش صداترين مردم كسى است كه هرگاه صداى تلاوتش راشنيديد او را
چنان بيابيد كه از خداى متعال مى ترسد.
ابوبكر اهل گريه بود و هرگاه قرآن مى خواند بى اختيار اشكهايش سرازير مى شد.
عمربن خطاب بـا مـردم نـماز مى گزارد و در قرائت نماز چنان مى گريست كه قرائتش قطع
وصداى ناله او در صـف چـهـارم شنيده مى شد.
عبداللّه بن عمر سوره مطففين را قرائت كردو چون به آيه يوم يقوم الـنـاس لرب
العالمين , روزى كه مردم در پيشگاه پروردگار جهانيان مى ايستند (مطففين /16) رسـيد
آن قدر گريست كه از خواندن بقيه سوره باز ماند.
ازگروهى از صحابه و تابعين نقل شده كه آنها موقع تلاوت قرآن از بيم و ترس عذاب الهى
گريه مى كردند.
خداوند در كتاب خود گريه كـنندگان را مورد ستايش قرار مى دهد و ازحال پيامبران و
اولياى الهى كه به آنان پيوستند خبر مى دهد و مى فرمايد: ان الذين اوتواالعلم من
قبله اذا يتلى عليهم يخرون للا ذقان يبكون ويزيدهم خـشـوعا, آنها كه پيش از اين علم
و دانش به آنان داده شده هنگامى كه (اين آيات ) بر آنها خوانده مى شود به خاك مى
افتند و سجده مى كنند.
و مى گويند:؟ است پروردگار ما كه وعده هايش قطعا انـجـام شدنى است .
آنها (بى اختيار) به زمين مى افتند (و سجده مى كنند) واشك مى ريزند وهر زمان
خشوعشبان فزونتر مى شود (اسراء / 108 - 110), و در جاى ديگر فرمود: اذاتتلى عليهم
آيات الرحمن خروا سجدا وبكيا, آنها كسانى بودند كه وقتى آيات خداوندرحمان بر آنان
خوانده مى شد بـه خـاك مـى افتادند و سجده و گريه مى كردند (مريم /58).
خداوند خبر داده است كه گريه بر خشوع آنان مى افزايد.
و كسانى كه علم و دانش به آنان داده شده , اهل خشيتند, چنان كه در قرآن فرموده :
انما يخشى اللّه من عباده العلماء, تنهادانشمندان از خدا مى ترسند (فاطر/ 28),
بنابر اين , كـسـانـى كـه بـه خـدا داناترند, بيشتر ازاو بيم دارند, و از اين روست
كه پيامبر اكرم (ص ) فرمود: سـوگـنـد بـه خـدا كـه مـن پـرهيزگارترين شما نسبت به
خداوند و داناترين شمايم به آنچه او بندگانش را از آن برحذر داشته است .
پـس از ايـن سـخـنان , به اوج اين شيوه قرآنى در قرائت مى رسيم , تا آنجا كه از قول
خداوندچنين مى شنويم : الذين آتيناهم الكتاب يتلونه حق تلاوته اوليك يؤمنون , كسانى
كه به آنهاكتاب آسمانى داده ايـم و چنان كه بايسته است آن را تلاوت مى كنند, هم
اينان به او ايمان مى آورند.
(بقره /121), مـفسران گفته اند: منظور از يتلونه حق تلاوته اين است كه باپيروى كردن
از اوامر و نواحى قرآن , چنان كه سزاوار است از آن پيروى مى كنند, حلال قرآن را
حلال و حرام آن را حرام مى شمرند و به احكام و دستوراتى كه در بر دارد عمل مى كنند.
خداى متعال فرموده : اتبع ما اوحى اليك من ربك , از آنچه از طرف پروردگارت بر تووحى
شده پيروى كن (انعام /106) و نيز فرموده : فاستمسك بالذى اوحى اليك , بدانچه بر تو
نازل شده است چـنگ زن (زخرف /43).
هم فرموده : اتبعوا ما انزل اليكم من ربكم ,از آنچه از سوى پروردگارتان بر شما نازل
شده پيروى كنيد (اعراف / 3).
رسول اكرم (ص ) سه بار به حذيفه فرمود: اى حذيفه كتاب خدا را بياموز و از احكام
ودستوراتى كه در آن اسـت پيروى كن .
از ابوشريح خزاعى نقل شده كه گفت : رسول خدا(ص ) نزد ما وارد شد و فـرمـود: بـشـارت
بر شما, بشارت بر شما, آيا گواهى مى دهيدكه خدايى جز خداى يكتا نيست و مـحـمد(ص )
رسول خداست ؟ حاضران گفتند: آرى فرمود: همانا اين قرآن رشته انى است كه يك طرف آن
در دست خدا و طرف ديگرش در دست شماست , پس به آن چنگ بزنيد, بدرستى كه شما پس از آن
هرگز گمراه وهلاك نخواهيد شد.
ابـوهـريـره روايـتى را نقل مى كند كه در آن پيامبر(ص ) اشاره فرموده اند به اين كه
در روزقيامت اولين كسانى كه در باره آنها حكم صادر مى شود, آن دسته از قاريان
قرآنند كه بدان عمل نكرده اند.
رسول خدا بشارت داده و فرموده است : خوشا به حال آنان كه به قرآن عمل كنند.
ابـو درداء گـويـد: بـيـم دارم كـه روز قيامت از من سوال شود: عالم بودى يا جاهل ؟
و بگويم علم آمـوختم , آنگاه اوامر و نواهى كتاب خدا نزد من آيند و از تكليف واجب
خود سوال كنند, اوامر قرآن از من بپرسند آيا فرمان بردى و نواهى آن سوال كنند آيا
از آنچه تو رانهى كرديم خوددارى كردى ؟ داشـته باشد, چه بنابر اين تلاوت كننده قرآن
بايد در متن قرآن حضور و در دل به آن ايمان داشته بـاشد, چه هنگامى كه با قرآن خلوت
مى كند و چه زمانى كه از آن جداست از تعاليم قرآن پيروى و بر طبق آنها عمل كند و
همواره به يادقرآن باشد.
لذا ناپسند دانسته شده كه كسى تمام قرآن را در كـمـتر از سه روز تلاوت كند,زيرا اين
تلاوت موجب تدبر در قرآن و كسب فهم و درك آن نخواهد بـود.
در حديث مرفوع ((1))
از عبداللّه بن عمر نقل شده است : كسى كه قرآن را در كمتر از
سه روز بـخـوانـدچـيـزى از تـعاليم آن را درك نمى كند.
در حديث موقوف ((2))
از ابن مسعود نقل شده كه گفت : قرآن را در كمتر از سه روز
قرائت نكنيد.
از معاذ بن جبل نقل شده كه او دوست نداشت قـرآن را در كـمـتـر از سـه روز قـرائت
كند.
از مكحول نقل شده كه گفت :نيرومندترين اصحاب رسـول خدا(ص ) قرآن را در ظرف هفت روز,
برخى از آنان در يك ماه , برخى در دو ماه و برخى هم آن را در بـيـشتر از اين مدت
قرائت مى كردند.
عبداللّه بن عمر از رسول خدا(ص ) پرسيد: در ظرف چند روز قرآن را ختم مى كنيد؟
فرمود: درمدت چهل روز.
مردى از زيد بن ثابت سوال كرد ختم كـردن قرآن را در هفت روزچگونه مى بينى ؟ زيد گفت
خوب است ولى من دوست دارم آن را در ظرف پانزده يا ده روز بخوانم , مى دانى چرا؟
سائل گفت نه , زيد پاسخ داد: براى اين كه در آن تدبر و درنگ كنيم .
تمايل شديد مسلمانان به تدبر در قرآن و عمل بن دستورات آن آنان را وا داشته بود
تابراى حفظ و فـراگـيرى قرآنى مدتى در آن تامل و درنگ كنند.
از مالك نقل شده كه به وى خبر رسيد عبداللّه بـن عمر هشت سال بر روى سوره بقره درنگ
كرد و آن را مى آموخت ,و از ابن مسعود روايت شده كـه گـفـت : افرادى در ميان ما
بودند كه هرگاه دو آيه قرآن را فرامى گرفتند در آن آيات توقف مـى كـردند تا معناى
آنها را بفهمند, و به آنها عمل كنند.
از ابوعبدالرحمن روايت شده كه گفت : كـسـانـى كـه بـه مـا قـرائت مـى آمـوختند,
براى ما نقل كردندكه آنها قرائت را از پيامبر(ص ) فرا مـى گـرفـتـنـد و چـون ده
آيـه را مـى آموختند از آن آيات تجاوز نمى كردند تا اين كه بدان عمل مى كردند و ما
همگى , قرآن و عمل بدان راآموختيم .
اما روشى را كه ما در تفهيم متن قرآن و تفسير آن از خود قرآن استنباط مى كنيم ,
طبيعى بوده كه اولـيـن مـجـرى آن , امين وحى و كسى است كه خداوند او را براى انجام
رسالتش برگزيده است .
خـداونـد در مـقـام بيان رسالت همگانى فرستادگانش مى فرمايد: وما ارسلنامن رسول الا
بلسان قومه ليبين لهم , ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر به زبان قومش تا -حقايق را
- براى آنها آشكار سـازد (ابـراهيم /4).
سپس قرآن بيان مى كند كه مردم دراجراى دستوراتى كه خداوند در كتاب خـود دارد,
بـايـد بـه مـحمد(ص ) رسول عربى مراجعه كنند: فان تنازعتم فى شى ء فردوه الى اللّه
والـرسـول , و هـرگاه در چيزى نزاع كرديدآن را به خدا و پيامبر ارجاع دهيد.
(نساء /59).
وانزلنا اليك الذكر لتبين للناس مانزل اليهم , ما اين ذكر (قرآن ) را بر تو نازل
كرديم تا آنچه به سوى مردم نـازل شـده اسـت بـراى آنـها بيان كنى , شايد انديشه
كنند (نحل /44) وما انزلنا عليك الكتاب الا لـتـبين لهم الذى اختلفوا فيه , ما قرآن
را بر تو نازل نكرديم , مگر براى اين كه آنچه در آن اختلاف دارنـدبراى آنها بيان
كنى (نحل /64).
بنابر اين پيامبر اكرم (ص ) اولين آموزگار تعليمات اسلام و نخستين مفسر كتاب خداست
, چنان كه قرآن مى فرمايد: كما ارسلنا فيكم رسولا منكم يتلوا عليكم ءايـتنا ونركيكم
ويعلمكم الكتب والحكمة ويعلمكم مالم تكونوا تعلمون , همان گونه - كه با تغيير قبله
نعمت خود را بر شما كامل كرديم - رسولى در ميان شما از نوع خودتان فرستاديم تا آيات
ما را بر شما بخواند, و شما را تزكيه كند, و كتاب و حكمت بياموزد, و آنچه نمى
دانستيد به شما ياد دهد (بقره /151).
رسـول خـدا(ص ) مـردم را به پرسش از امور دين تشويق مى كرد و مى فرمود: شفاى
فردناتوان و درمـانـده سوال كردن است و هرگاه از حضرت سوال مى شد, به آنچه از قرآن
فهيمده بود پاسخ مى داد.
شافعى مى گويد: هر حكمى كه رسول خدا(ص ) صادر فرمود,همان چيزى بود كه از قرآن
فـهـمـيده بود.
خداوند متعال در آيات ديگرى مى فرمايد: اناانزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين
الناس بما اراك اللّه , ما اين كتاب را بحق بر توفرستاديم تا به آنچه خدا به تو
آموخته , در ميان مردم قـضاوت كنى (نساء /105).
رسول اكرم (ص ) فرمود: همانا قرآن با نظيرش كه همان سنت است به مـن داده شـده اسـت
گـاهـى سـوالـى از پـيـامـبر مى شد و پاسخش از طريق وحى به حضرت مـى رسـيـد,چنان كه
در قرآن اين مطلب آمده است : ويسئلونك عن الاهلة قل هى تواقيت للناس والحج ,درباره
هلالهاى ماه از تو سوال مى كنند, بگو آنها بيان اوقات - و تقويم طبيعى براى -نظام
زنـدگى مردم و تعيين وقت حج است .
(بقره /189), يستلونك ماذا ينفقون قل ماانفقتم من خير فللو الدين , از تو سؤال مى
كنند, چه چيز انفاق كنند, بگو, هر خير و نيكى (و سرمايه سودمند مادى و معنوى ) كه
انفاق مى كنيد, براى پدر و مادر...
, (بقره /215),يسئلونك عن الشهر الحرام قتال فيه قل قتال فيه كبير, از تو درباره
جنگ كردن در ماه حرام سوال مى كنند, بگو: جنگ در آن (گناه ) بزرگى است (بقره /217).
ويستفتونك فى النساءقل اللّه يفتيكم فيهن ...
, از تو درباره زنان سوال مى كنند, بگو خداوند در اين زمينه به شماپاسخ مى دهد
(نساء /127).
الـف - اگـر مـا روشـهـاى تفسيرى رسول اكرم (ص ) را بررسى و دنبال كنيم , در مى
يابيم كه آن حـضرت معناى كلمات مجملى را كه در قرآن وجود داشت بيان مى فرمود.
از ابن عباس نقل شده كـه گـفـت : مـردى از رسـول خـدا(ص ) پـرسـيـد: منظور از
مقتسمين در آيه :كما انزلنا على الـمـقـتـسـمين كيانند؟ فرمود يهود و نصارى , سؤال
كرد مقصود از عضين درآيه : الذين جعلوا الـقـرآن عضين چيست ؟ فرمود: كسانى هستند كه
به بخشى از قرآن ايمان آورده و به بخشى ديگر كـفـر ورزيـدنـد, آن حضرت آيه كريمه :
هل جزاء الا حسان الاالاحسان , را با سخن خود اين گونه تـفسير فرمودند: هل جزاء من
انعمت عليه بالتوحيد الاالجنة : آيا جز بهشت , پاداش كسى است كه نعمت توحيد را به
او ارزانى داشته اى ؟.
ب - رسول خدا(ص ) مفاهيم قرآنى را توضيح مى داد و آن را قابل درك مى ساخت ,
زيراقرآن بمانند هر اثر ادبى ديگر در خور فهم مردم است , منتها هر كسى به ميزان درك
وعقل خود آن را مى فهم , و هـر چـه فـصـاحـت (وبلاغت ) و محتواى يك اثر ادبى
بيشترباشد, ميزان تفاوت مردم در مقدار دركـشـان از آن وسيعتر است , و اين مطلب خدشه
اى بر قرآن وارد نمى سازد, مادام كه مفاهيم آن روشـن و بـيـانـگـر بـاشد و بخشى از
قرآن بخشى ديگر را تفسير كند كه : ولو كان من عند غير اللّه لـوجـدوا فـيه اختلافا
كثيرا, واگر قرآن از جانب غير خدا بود اختلافات فراوانى در آن مى يافتند (نـسـاء
/82) ونـيـز مادام كه عواطف وفطرت عقلى سالم را مخاطب خويش بداند و مردم با رشد
عـقـلـى مـتـفاوتى آفريد شده باشند, بلكه درجات فكرى يك فرد نيز در روزهاى مختلف
عمرش متفاوت است .
روايت شده كه ابوبكر به پاخاست و پس از حمد و ثناى خداوند گفت : اى مردم شما آيه
:يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم , اى كسانى كه ايمان
آورده ايد مـراقـب خـود بـاشيد, هنگامى كه شما هدايت يافتيد گمراهى كسانى كه گمراه
شده اند به شما زيانى نمى رساند.
(مائده /105) را تلاوت مى كنيد, ولى ما ازرسول خدا(ص ) شنيديم كه مى فرمود: هـرگـاه
مـردم منكرى را مشاهده كنند و آن را تغييرندهند نزديك است كه خداوند همه آنان را
مشمول عذاب خويش گرداند.
ابوبكر مى پرسد, اى رسول خدا پس از اين آيه كه : ليس بامانيكم ولا امانى اهل الكتاب
من يعمل سوء يجزبه , (فضيلت و برترى ) به آرزوهاى شما و آرزوهاى اهل كتاب نيست ,
هركس كه عمل بد كند, كـيـفر داده مى شود (نساء /127) چاره چيست ؟ و آيا در برابر
هركار بدى كه انجام داديم مجازات مـى شـويـم ؟ رسول خدا(ص ) فرمود: اى ابوبكر خدا
تورا بيامرزد, آيا تو بيمار و خسته و درمانده و محزون مى شوى و سختى و گرفتارى به
تومى رسد؟ گفت : بلى فرمود: اينها همان چيزهايى است كه شما توسط آنها كيفرى مى
شويد.
رسـول اكرم (ص ) آيه : وما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم ويعفو عن كثير, را
براى على (ع ) چنين تفسير مى كند كه : ما اصابكم من مرض اوعقوبة اوبلاء في الدنيا
فيما كسبت ايديكم , (شورى /30) هـر بـيـمـارى يـا كـيـفر يا بلايى كه در دنيا به
شما مى رسد به خاطراعمالى است كه انجام داده ايـد و خداوند متعال برتر از آن است كه
آنها را در آخرت نيزدچار عقوبت كند و آنچه خداوند در دنـيـا مـورد عـفـو قرارداده
بردبارتر از آن است كه دوباره به كيفر دادن بنده اش باز گردد.
از عـايشه نقل شده كه گفت : اى رسول خدا قرآن مى گويد: والذين يوتون ما ءاتوا
وقلوبهم وجلة , و آنها كه نهايت كوشش را در انجام طاعات به خرج مى دهند, اما با اين
حال دلهايشان ترسناك است .
(مومنون /60) آيامقصود كسانى هستند كه دزدى و زنا مى كنند و شراب مى نوشند و در عين
حال از خدامى ترسند؟ فرمود: نه , دختر ابوبكر, آنان كسانى هستند كه نماز مى خوانند
و روزه مى گيرند و از(عذاب ) خدا مى ترسند.
ج - قـرآن بـه زبان عربى آشكار نازل شده است : انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم
تعقلون , ما آن را قرآن عـربى نازل كرديم تا شما درك كنيد (يوسف /2).
وانه لتنزيل رب العالمين , نزل به الروح الامين , عـلـى قـلبك لتكون من المنذرين ,
بلسان عرب مبين , و اين (قرآن ) از سوى پروردگار جهانيان نازل شده است , روح الامين
آن را نازل كرده است , بر قلب (پاك ) تو تا(مردم را) انذار كنى , آن را به زبـان
عـربـى آشـكار نازل كرديم (شعراء/ 192 - 195).
قوم اصلى كه قرآن به زبان آنان نازل شده قـريش بودند كه زبانشان منقح و اصلاح شده
بود,آنها لغات (قبايل مختلف ) عرب را كه در مراسم حـج يـا هـر مـوسـم ديـگـر و
هـنـگـام خـريد وفروش در مكه گرد مى آمدند, در ميان خودشان مـى چرخاندند.
در قرآن الفاظى از ديگرلغات عرب آمده است كه به نقل طبرى تعداد آنها به هفت لـغـت
مى رسد.
اين علاوه برمفاهيم جديدى است كه اسلام آورده و به وسيله آنها مدلول برخى از الـفاظ
لغت عرب راتغيير داده و معانى اسلامى را به آنها بخشيده است .
در زبان عرب بيش از صد لـغـت وجـود دارد كـه مـربـوط بـه زبـانـهـاى فارسى , رومى ,
قبطى ((3))
نبطى ((4))
, حبشى , بـربـرى ,سـريـانـى ((5))
و عـبرى است و اين لغات را عرب با زبان خود هماهنگ ساخته و
آنها را درزبان عربى فصيح به كار برده و بدين سان به لغات عربى تبديل شده است .
از ايـن گـذشته , در قرآن الفاظى وجود دارد كه بر معانى مختلفى حمل مى شود يا
الفاظى هست كه به معنايى جداگانه غير از آن كه معمولا در آن استعمال مى شده آمده
است .
درهمه اين موارد هـرگـاه مـردم خواهان تفسير آنها بودند به پيامبر اكرم (ص ) رجوع
مى كردندو آن حضرت آنان را تـشـويـق مى فرمود تا الفاظ قرآن را همان گونه كه وى
بازگو مى كردبشناسند.
بيهقى در حديث مـرفوعى از ابوهريره نقل كرده كه پيامبر(ص ) فرمود: قرآن رابا اعراب
بخوانيد و در طلب غرائب آن باشيد.
وى نظير اين خبر را در حديث موقوفى ازعمر و بن مسعود نيز نقل كرده است .
همچنين بـيـهقى در حديث مرفوعى از پيامبر(ص )نقل كرده است كه فرمود: هر كس قرآن
بخواند و آن را اعراب دهد در برابر هر حرفى براى او بيست حسنه خواهد بود و كسى كه
آن را بدون اعراب بخواند بـرابـر هـر حـرفى ده حسنه برايش خواهد بود.
سيوطى مى گويد: منظور از اعراب دادن قرآن , درك معانى الفاظ آن است .
از ابوسلمة بن عبدالرحمن روايت شده كه گفت : مردى نزد پيامبر(ص ) مى آمد و مسائلى
را از وى سـوال مـى كـرد.
و چـون از مـعـناى كلالة پرسيد, حضرت فرمود: آيا نشنيده اى آيه اى را كه در
تـابستان نازل شد؟: يستفتونك قل اللّه يفتيكم فى الكلالة , از تو (در باره ارث
خواهران و برادران ) سوال مى كنند, بگو خداوند حكم كلاله (خواهر و برادر) رابراى
شما بيان مى كند (نساء /176).
پس در صورتى كه ميت فرزند يا پدرى از خودباقى نگذارد برادر و خواهرش از او ارث مى
برد.
از ابـو هـريـره روايـت شـده كـه رسول خدا(ص ) فرمود: مقصود از سائحون [در آيه قرآن
]روزه دارانند.
عمر بن خطاب از پيامبر(ص ) نقل كرده كه فرمود: اقم الصلوة ليلوك الشمس ...
, نماز را از زوال خورشيد تا ظلمت شب بر پا دار (اسراء /78).
د - مـطـلـب ديـگرى در مورد اين روش قرآنى وجود دارد و آن اين است كه خداوند علم
برخى از مـعـانـى قرآن را به خود اختصاص داده و از اين ناحيه شر بسيارى
دامنگيرمسلمانان شده است و مـنشا آن درك نكردن روح شيوه قرآن و افراط در تكيه و
اعتماد به عقل بوده است .
خداوند متعال در آيـات فراوانى از قرآن بيان فرموده كه [تنها] او از امورغيبى آگاه
است و مردم به چيزى از علم آفريدگارشان احاطه ندارند چرا كه هيچ عقل وانديشه اى
هرگز به ادراك ذات حق نايل نمى شود.
قـرآن در دعـوت به ايمان به خدا و صفاتش از قبيل علم و قدرت و وحدانيت او, روشى
رادر پيش گـرفـتـه اسـت كه عقل را بر مى انگيزاند, و آن فرا خواندن مردم به نگريستن
به پديده هاى جهان اسـت , ولـى در عـيـن حـال از ظـاهـر بـينى و سطحى نگرى و نيز از
پيروى محض از همين عقل جلوگيرى كرده است , زيرا آزادى بدون نظم و قانون منجر به هرج
ومرج مى شود و نگرش بيش از حـد موجب گمراهى است .
قرآن مى فرمايد: يعلم مابين ايديهم وما خلفهم ولا يحيطون بشي ء من علمه الا بماشاء,
خداوند آنچه را در بيش روى آنها و پشت سر آنهاست مى داند و جز به مقدارى كه بـخواهد
كسى از علم او آگاه نمى گردد.
(بقره /255).
رب السموات والا رض وما بينهما فاعبده واصطبر لعبادته هل تعلم له سميا, او پروردگار
آسمانها و زمين و آنچه در ميان اين دو قرار دارد, مـى بـاشـد پـس او راپـرسـتـش كن
, و در راه عبادتش شكيبا باش , آيا مثل و مانندى براى او پيدا مـى كـنـى ؟!(مـريـم
/ 65).
ومـا يـعـلم جنود ربك الا هو, و لشكريان پروردگارت را جز خود او كسى نمى داند (مدثر
/31).
الـبـتـه خـداونـد كسانى را كه بدون دانش و هدايت و كتاب
روشنى درباره خدا مجادله مى كنند, مـذمـت كـرده و مورد تهديد قرار داده است : ومن
الناس من يجادل فى اللّه بغير علم ولا هدى ولا كـتـاب منير.
ثانى عطفه ليضل عن سبيل اللّه له فى الدنيا خزى ونذيقه يوم القيمة عذاب الحريق ,
گـروهـى از مردم درباره خدا بدون هيچ دانش و بدون هيچ هدايت و كتاب روشنى به مجادله
بر مى خيزند.
آنها با تكبر و بى اعتنايى (نسبت به سخنان الهى )مى خواهند مردم را از راه خدا
گمراه سـازند, براى آنها در دنيا رسوايى است , و در قيامت عذاب سوزنده به آنها مى
چشمانيم (حج / 8 و 9).
ايـن ابراهيم خليل است كه خداوند رابه قدرتش توصيف مى كند: الم تر الى الذى حاج
ابراهيم فـى ربه ان آتيه اللّه الملك اذ قال ابراهيم ربى الذى يحيى ويميت قال انا
احيى واميت قال ابراهيم فـان اللّه يـاتـى بـالـشـمـس من المشرق فات بها من المغرب
فبهت الذى كفر واللّه لا يهدى القوم الـطـالـمـيـن , آيا نديدى (وآگاهى ندارى از)
كسى كه با ابراهيم درباره پروردگارش محاجه و گـفـتگو كرد, زيراخداوند به او حكومت
داده بود, هنگامى كه ابراهيم گفت : خداى من آن كسى اسـت كـه زنـده مـى كند و مى
ميراند, او گفت منم كه زنده مى كنم و مى ميرانم ! ابراهيم گفت : خـداى مـن
خـورشـيـد را از افق شرق مى آورد (اگر راست مى گويى كه حاكم بر جهان هستى )
تـوخـورشـيد را از مغرب بياورد, (در اين جا) آن مرد كافر مبهوت شد.
آرى خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى كند (بقره / 258).
ابـراهـيم (ع ) وقتى كه درباره بقاى آفريدگار جهان و اين كه جاودانگى تنها از آن
اوست باقومش محاجه مى كرد, نگاه خود را در آسمان از نقطه اى به نقطه ديگر مى دوخت :
فلماجن عليه الليل رءا كوكبا قالع هذا ربى فلما اخل قال لا احب الافلين .
فلمارءا القمر بازغا قال هذا ربى فلما افل قال ؟لم يـهدنى ربى لا كونن من القوم
الضالين .
فلمارءا الشمس بازغة قال هذاربى هذا اكبر فلما افلت قال يـقـوم انـى بـرى مـمـا
تشركون .
انى وجهت وجهى للذى فطر السموات والا رض حنيفا وما انا من الـمـشركين , هنگامى كه
(تاريكى ) شب او را پوشانيد ستاره اى مشاهد كرد, گفت : اين خداى من است ؟ اما
هنگامى كه غروب كرد گفت غروب كنندگان را دوست ندارم , و هنگامى كه ماه را ديد كه
(سينه افق را) مى شكافد, گفت اين خداى من است ؟ اما هنگامى كه (آن هم ) افول كرد
گفت اگـر پـروردگـارم مـرا راهـنـمـايى نكندمسلما از جمعيت گمراهان خواهم بود.
و هنگامى كه خورشيد را ديد كه (سينه افق را)مى شكافت , گفت اين خداى من است , اين
كه (از همه ) بزرگتر اسـت .
امـا هـنـگامى كه غروب كرد گفت اى قوم , من از شريكهايى كه شما (براى خدا) مى سازيد
بـيـزارم .
من روى خود را به سوى كسى كه آسمانها وزمين را آفريده متوجه ساختم , من در ايمان
خودخالصم و از مشركان نيستم (انعام / 76 - 79).
هنگامى كه فرعون از موسى و برادرش هارون درباره پروردگارشان سوال مى كند آن دو
باتوصيف قدرت خداى سبحان پاسخ مى دهند.
قال فمن ربكما يا موسى قال ربنا الذي اعطى كل شيى ء خلقه ثم هدى , (فرعون ) گفت
پروردگار شما كيست , اى موسى ؟! گفت :پروردگار ما كسى است كه به هر موجودى آنچه را
لازمه آفرينش او بود داده , سپس راهنمايى اش كرده است (طه / 50 و 49) وايـن مـوسـى
(ع ) اسـت كـه بـا فـرعـون محاجه مى كنسد با اين كه او انسان بود ولى خود را خدا
مـى دانـسـت و به عنوان الوهيت با موسى محاجه مى كرد: قال فرعون وما رب العالمين
...
قال رب الـسموات والا رض وما بينهما ان كنتم موقنين .
قال لمن حوله الا تستمعون قال ربكم ورب ابائكم الاولين .
قال ان رسولكم الذى ارسل اليكم لمجنون : قال رب المشرق والمغرب ومابينهما ان كنتم
تعقلون , (فرعون ) گفت ,پروردگار عالميان چيست ؟ (موسى ) گفت پروردگار آسمانها و
زمين و آنچه ميان اين دواست , اگر اهل يقين هستيد.
(فرعون ) به اطرافيانش گفت , آيا نمى شنويد اين مـرد چـه مـى گـويـد؟ (موسى ) گفت
پروردگار شما و پروردگار نياكان شما.
(فرعون ) گفت پـيامبرى كه به سوى شما فرستاده شده ديوانه است .
(موسى ) گفت او پروردگار مشرق و مغرب وآنـچـه در ميان اين دو است مى باشد, اگر شما
عقل و انديشه خود را به كار مى گرفتيد(شعراء/ 23 - 28).
در قـرآن آيـاتـى راجع به عرش الهى و صورت و دستها و لشكريان خدا وجود دارد ومفسران
سعى كرده اند آنها را تاويل و توجيه كنند, ولى آنان اين قبيل آيات را تنها برمعانى
خلاف ظاهرشان حمل كـرده ونتوانسته اند به طور قطع اظهارنظر كنند, زيرا ازآداب روش
قرآنى كناره گيرى كرده اند: ولا تـقـف ماليس لك به علم , از آنچه نمى دانى پيروى
مكن , (اسراء/ 36).
وما اوتيتم من العلم الا قـلـيـلا, وجـز انـدكى از دانش به شما داده نشده است
(اسراء/ 85).
رسول خدا(ص ) در تفسير و توضيح معانى اين قبيل آيات [متشابه ] كه خداوند علم تاويل
آنها را به خود اختصاص داده است , از قرآن رهنمودمى گرفت .
و از شيوه آن پيروى مى كرد.
از انس بن مالك روايت شده كه پيامبر(ص ) وقتى اين آيه را قرائت كرد: فلما تجلى ربه
للجبل جعله دكـا, هـنـگـامـى كـه پروردگارش بر كوه جلوه كرد آن را همسان زمين قرار
داد(اعراف / 43), فـرمود: اين چنين , و با كنار انگشت ابهام دست خويش به نوك
انگشتان دست راستش اشاره كرد, سـپـس فـرمود كوه فرو پاشيد و موسى مدهوش به زمين
افتاد.
رسول خدا در اين جا معنا آيه را با اشاره نشان مى دهد بدون آن كه وارد جزئيات
ياچگونگى آن شود.
از عـلى (ع ) نقل شده كه فرمود: روزى رسول خدا(ص ) نشسته بود و با چوبى كه دردست
داشت خـط بـر زمـيـن مـى كشيد, سپس سرش را بلند كرد و فرمود: هيچ يك از شمانيست جز
اين كه جـايـگـاه او در بـهـشـت و يا دوزخ معين شده است .
على (ع ) گويد: آن گاه عده اى از حاضران گـفتند اى رسول خدا پس ما چه عمل انجام
دهيم ؟! فرمود: شما به وظيفه خود عمل كنيد, زيرا هر كس به منظور انجام كارى آفريده
شده است .
فاما من اعطى واتقى وصدق بالحسنى فسنيسره لـلـنـسرى واما من بخل واستغنى وكذب
بالحسنى فسنيسره للعسرى , اما آن كسى (در راه خدا) انفاق كند و پرهيزگارى پيش گيرد
و جزاى نيك الهى را تصديق كند, ما او را در مسير آسانى قرار مـى دهيم و اما كسى كه
بخل ورزد واز اين طريق بى نيازى طلبد و پاداش نيك (الهى ) را تكذيب كند, ما بزودى
او را در مسيردشوارى قرار مى دهيم (الليل / 5 - 10).
شـايـد بتوان گفت كه اين حديث از فقر فكرى انسان در موضوع اراده اش مى كاهد و به
اوآرامش خـيـال مى دهد.
و در صورتى كه خداوند در دنيا, مردم را از درجات و جايگاهشان [در آخرت ] نزد خـود
آگـاه سـازد, پيداست كه چه هرج و مرجى حاكم خواهد شد وچگونه فساد همه جا را در بر
خـواهـد گـرفـت .
آرى همه حكمتها در كلمه اعملوا (كارخود را انجام دهيد) نهفته است .
البته قـرآن مـطـالـبـى را كه اهل كتاب و مشركان از پيامبراكرم (ص ) سوال كرده اند,
بازگو مى كند و خداوند در كتاب محكمش با رد ادعاهاى آنان پاسخ دندان شكن به مشركان
داده و به آنان فهمانده است كه آنچه از فرستاده اومى پرسند تنها به علم خداوند و
قدرت منحصر به فرد او بستگى دارد.
رسـول خدا(ص ) به موضوع قيامت زياد مى انديشيد, نه به زمان و ساعت آن , زيرا مردم
از قيامت و آنچه در انتظار آنان بود از پيامبر(ص ) مى پرسيدند.
مشركان مكه از روى استهزا از رسول خدا(ص ) راجع به زمان وقوع قيامت سوال مى كردند و
خداوند اين آيات را نازل فرمود: يسئلونك عن الساعة ايان مرساها.
فيم انت من ذكراها الى ربك منتهها,از تو درباره قيامت سوال مى كنند كه در چه در
زمـانـى واقـع مى شود؟ تو را با ياد آورى اين سخن چه كار؟ انتهاى آن به سوى
پروردگار تو است (نـازعات / 42 - 44).
ونيز به خاطر سوال قريش اين آيه نازل شد: يسئلونك عن الساعة ايان مرساها قـل انـمـا
عـلـمـهـا عندربى لا يجليها لوقتها الا هو ثقلت فى السموات والارض لا تاتيكم الا
بغتة يسئلونك كانك حفى عنها قل انما علمها عند اللّه ولكن اكثر الناس لا يعلمون ,
از قيامت از تو سؤال مـى كـنـنـد كـه وقوع آن در چه زمانى است ؟ بگو علمش نزد
پروردگار من است و هيچ كس جز او(نمى تواند) وقت آن را آشكار سازد.
(اما قيام قيامت حتى ) در آسمانها و زمين سنگين (وبسيار پر اهـمـيـت ) اسـت , و جز
به طور ناگهانى به سراغ شما نمى آيد, (باز) از تو چنان سوال مى كنند كه گـويـى تـو
از زمـان وقـوع آن با خبرى , بگو علمش تنها نزد خداست ولى بيشتر مردم نمى دانند
(اعراف / 178).
يهود درباره روح از رسول خدا(ص ) سوال كردند و خداى سبحان فرمايد: ويسئلونك عن
الروح قل الـروح مـن امـر ربـى وما اوتيتم من العلم الا قليلا, از تو درباره روح
سؤال مى كنند,بگو, روح از فرمان پروردگار من است , و جز اندكى از دانش به شما داده
نشده است (اسراء/ 85).
و بـه ايـن تـرتيب در مى يابيم كه روش قرآن در تلاوت و فهم وتفسير آن به نحو موثرى
باقلب در ارتباط و به نوعى آميخته با دل است و انسان را به عمل كردن به احكام
ودستوراتى كه قرآن آورده وامـى دارد و بـه سهولت و راحتى و سادگى سازگار با فطرت
همه مردم عقل و انديشه آنان را بر مـى انـگـيـزاند, هر چند سطح فرهنگ و درك و فهم
آنهامتفاوت باشد, و همه اين ويژگيها با يك زبان است كه با آن عقل و دل همه مردم را
موردخطاب قرار مى دهد.
اسـلام هـدفش تامين سعادت دنيا و آخرت مردم است و قرآن
راههاى نيل به آن را براى آنان بيان كـرده و رسـول خـدا(ص ) نيز آنها را در قول و
عمل روشن ساخته است , و تفسيربه عنوان يكى از وسـايـل در ايـن راه مطرح بوده است كه
معلم اول اسلام يعنى رسول اكرم (ص ) به بهترين وجه از عهده آن برآمد, وچون مشيت
خداوند اين بود كه پيامبر(ص )رسالت پروردگار را به پايان برساند و به رفيق اعلى
بپيوندد, پس از رحلت رسول خدا(ص ) شاگردان حضرت از صحابه آيين او را ترويج و تعاليم
عاليه اسلام را منتشرمى كردند, با اين تفاوت كه روش آنها در تفسير روشى عملى بود.
و اين بدان علت بود كه مسائل اسلامى صحابه را در زمان فراگير شدن پرتو اسلام سرگرم
ساخته بـوده آنـان مـصـاحـب رسـول خـدا و شاهد حوادث بودند و در قول و عمل از آن
حضرت متابعت مى كردند, و چون پيامبر(ص ) رحلت فرمود و برخى از صحابه ازشهرهاى
اسلامى پراكنده شدند و برخى امور خلافت را بر عهده گرفتند, با راهنمايى آيات قرآن و
سنت نبوى و در صورت فقدان هر يـك از آن دو بـا بـهـره گـيرى از راى خليفه وشورا به
اجراى عملى احكام اسلام مشغول شدند و فرصت زيادى براى اين كه قرآن را باروش غير عمل
تفسير كنند, در اختيار نداشتند.
ولـى نـوجوانى بلند پرواز - هنگامى كه به درجه اى از رشد عقلى دست يافت - نور اسلام
و حوادث آن , قـرآن و حـديـث , نـبـرد مـيان شرك و توحيد, پيروزى ياران اندك رسول
خدا(ص ) و شكست جـمـعـيـت انبوه جبهه شرك , او را شگفت زده كرد.
او زمانى به سن بلوغ رسيد كه اسلام در شبه جزيره عربستان گسترش مى يافت و حاكميت
نيرومنداسلامى از حالت ضعف و هرج و مرج خارج مـى شد تا [آنجا كه توانست ] قدرت
دوامپراتور بزرگ جهان , يعنى ايران و روم را زير پا گذارد, در ايـن شـرايـط دلهاى
تيره شده ازقساوت و خشونت جاهليت تصفيه مى گشت و سپاه مسلمانان با شـتـاب , شـرق و
غـرب عـالـم را در مـى نورديد, هر كجا را كه فتح مى كرد پرتو اسلام را در آن جا مـى
گستراند, البته نبايد از ياد ببريم كه اين جوان يعنى ابن عباس با قهرمان اين حوادث
[يعنى پـيـامـبر(ص )]رابطه خويشاوندى داشت و ميدان وقوع اين رويدادهاى بزرگ زادگاه
اين جوان و محل نشوونهاى او بود.
هـنگامى كه رسول خدا(ص ) رحلت فرمود, ابن عباس هفتده سال از عمرش مى گذشت .
((6))
او در آن زمـان به آموختن قرآن رو آورد و آن را در تمام
ابعاد فرا گرفت وبحق در ميان نسل معاصر خـود و نـسـلـهـاى بعدى تا به امروز تحفه
روزگار به شمار مى رود,زيرا او پس از رسول اللّه (ص ) نمايانگر نياز نسل به اسباب و
وسايلى بود كه با كمك آنهاقادر به فهم قرآن و متشابهات آن باشند, اگـر چـه از
هـنـگـام ظـهور اسلام تا آن زمان قدرى فاصله شده بود.
[لكن ] ابن عباس , نخستين جوينده اين اسباب و وسايل به شمارمى رفت .
هـنـگـامـى كـه وفات رسول خدا(ص ) روى داد و مسلمانان را در ماتم و اندوه فرو
برد,ابن عباس رهسپار مدينه , محل دليران و قهرمانان اسلام شد.
عكرمه از ابن عباس نقل مى كند كه گفت : چون رسـول خـدا(ص ) بـه جـوار حـق شـتافت ,
به مردى از انصار گفتم :اكنون بايد سوالات خود را از اصحاب رسول اللّه كه تعدادشان
هم زياد است بپرسيم .
آن مرد گفت : شگفتا.
آيا تو مردم را نيازمند خود مى بينى ؟ اين را گفت و از من جدا شد, ولى من خود مصمم
بودم كه از اصحاب سوال كنم , و هـرگـاه مى شنيدم كسى حديثى را نقل كرده به خانه او
مى رفتم ...
ابن عباس در ادامه مى گويد: گـاهـى جـلـو خانه آن شخص انصارى رداى خود را زير سر مى
گذاشتم و دراز مى كشيدم و باد, گرد و خاك را روى من پراكنده مى ساخت , با اين حال
منتظر مى ماندم تا صاحب خانه بيرون آيد و چـون چـشـمـش بـه من افتاد, مى پرسيد: اى
پسر عموى رسول خدا(ص )! چه چيز تو را به اين جا كـشـانـده اسـت ؟ چـرا پيغام ندادى
تا من نزد تو آيم ؟ در پاسخ مى گفتم كه من بايد نزد تو بيايم , وسـپـس حديثى را كه
شنيده بودم از وى سوال مى كردم , آن مرد انصارى هنوز زنده بود تااين كه يـك روز در
حالى كه مردم در اطراف من اجتماع كرده بودند و از من سوال مى كردند مرا ملاقات كرد,
به آنها گفت : اين جوان خردمندتر از من است ! ((7))
ابن عباس در بيشتر موارد بيان مى كرد كه عمده دانش اصحاب رسول اللّه (ص ) را نزد اين طايفه از انصار يافته است , و چنان كه ديدم او بر در خانه آنان مى خوابيد و اگرمى خواست وارد خانه شود و بـه او اجـازه ورود مـى دادند, چرا كه هدف ابن عباس از اين كار جلب رضايت و ميل رغبت صاحب خانه بود, ((8))
و اين فروتنى روش او در كسب دانش بود.
از ابن عباس روايت شده كه گفت : همواره مشتاق بودم كه در مورد دو نفر از همسران
پيامبر(ص ) كـه خـداونـد مـتـعال درباره آن دو فرموده است : ان تتوبا الى اللّه فقد
صغت قلوبكها, اگر از كار خودتان توبه كنيد (به نفع شماست ) زيرا دلهايتان از حق
منحرف گشته است (تحريم / 4) از عمر سوال كنم , آنها چه كسانى بودند؟ تا اين كه او
آهنگ سفر حج كرد و من نيز همراهش به حج رفتم .
ابـن عـبـاس پـيـوسـته نسبت به به عمر ابرازمحبت و فروتنى مى كرد براى وضو ساختن آب
روى دستهاى او مى ريخت تا اين كه فهميد آن دو زن حفصه و عايشه بوده اند.
((9))
و بـه اين ترتيب در مى يابيم كه ابن عباس [تا چه حد] براى
كشف علت نزول آيات وشناخت كسانى كـه آيات درباره آنان نازل شده به تفحص مى پردازد و
در تعقيب اين هدف به درجه اى مى رسد كه چـون بـه سـيره ابن اسحاق , قديمى ترين
ماخذى كه در زمينه شان نزول آيات در دسترس ماست , مـراجـعـه مـى كـنـيـم مـى بينيم
نام ابن عباس بيش ازديگران به چشم مى خورد, به عنوان مثال ابـن عـبـاس مـى گـويـد:
هـشت آيه از آيات قرآن درباره نضر بن حارث نازل شده است .
((10))
يا مـناسبتها و علل نزول آياتى از سوره كهف را نقل مى كند ((11))
, و مى بينيم هنگامى كه او آيات را شـرح و تفسير مى كند, با
بيان شان نزول , معناى آنها را روشن مى سازد.
از ابن عباس نقل شده كه : چون خداوند اين دو مثال را يعنى آيه : مثلهم كمثل الذى
استوقد نارا...
, آنها (منافقان ) مانند كسى هـستند كه آتشى افروخته (بقره /17) او كصيب من
السماء...
, يا همچون بارانى از آسمان ...
(بقره / 19)در سـه آيه پشت سر هم براى منافقان بيان فرمود آنان گفتند: خداوند برتر
و با شكوهتر ازاين اسـت كـه ايـن گونه مثال بزند, آن گاه خداوند آيه : ان اللّه
لايستحيى ان يضرب مثلا مابعوضة ...
, خداوند از اين كه مثال (به موجودات ظاهرا كوچكى مانند) پشه و...
بزند شرم نمى كند (بقره / 26) تا اولئك هم الخاسرون (بقره / 27) نازل فرمود.
((12))
مروان بن حكم آيه : لا تحسبن الذين يفرحون بما اتوا ويحبون
ان يحبدوا بمالم يفعلوا فلاتحسبنهم بمفازة من العذاب ولهم عذاب اليم , گمان مبر
آنها كه از اعمال (زشت ) خودخوشحال مى شوند و دوسـت دارنـد در بـرابـر كار نيكى كه
انجام نداده اند مورد ستايش قرار گيرند از عذاب (الهى ) بـركـنـارنـد (بـلكه ) براى
آنها عذاب دردناكى است (آل عمران /188).
قرائت كرد, سپس به رافع گـفـت : اى رافـع نزد ابن عباس برد و به او بگو: چنانچه
هركس از ما كه از عمل خويش خوشحال بـوده و دوسـت داشـتـه در برابر كار نيكى كه
انجام نداده مورد ستايش قرار گيرد, معذب باشد, خداوند بايد همه ما را عذاب كند.
ابـن عـبـاس گـفت : چه شده است شما را كه اين گونه مى انديشيد؟ پيامبر(ص ) به هنگام
دعوت يـهود, از موضوعى از آنان سوال كرد و آنها آن را كتمان كردند و از موضوع ديگرى
به حضرت خبر دادنـد, و بـه پـيـامـبـر(ص ) وانمود كردند كه با كتمان خود دعوت خدا
را اجابت كرده اند.
سپس ابـن عـباس اين آيه را خواند: واذ اخذ اللّه ميثاق الذين اوتواالكتاب ...
, و (به خاطر بياوريد) هنگامى كه خداوند از اهل كتاب پيمان گرفت كه ...
(آل عمران / 187).
((13))
ابـن عـبـاس در بـعـد ابـزار تـفـسـيـر قـرآن تا آنجا مهارت
يافته بود كه آيات مكى و مدنى قرآن رامى شناخت و تشخيص مى داد.
((14))
ترتيب نزول همه سوره ها قرآن از او نقل شده كه مى گويد:
اولـيـن سـوره اى كـه نـازل شـد, اقرا باسم ربك الذى خلق ...
وپس از آن يا ايهاالزمل , سپس يا ايها الـمـدثر, سپس تبت يدا ابى لهب ...
, ((15))
تا آخر, شان نزول آيات رابخوبى موشكافى كرده بود, به طورى كه
مى دانست كدام آيات در سفر و يا در حضرنازل شده است , به عنوان مثال مى گويد: آيه :
فـمـن كـان منكم مريضا اوبه اذى من راسه ...
, واگر كسى بيمار بود و يا ناراحتى در سر داشت , (بـقره / 196) در حديبيه نازل شده
است ((16))
و آيه : يا ايها الناس اتقوا ربكم ان زلزلة الساعة شيي ء
عـظيم ...
ولكن عذاب اللّه شديد, اى مردم از پروردگارتان بترسيد كه زلزله رستاخيز امر عظيمى
اسـت ...
ولـى عـذاب خـدا شـديد است ! (حج / 1 و 2), در بين راه كه رسول خدا(ص ) براى شركت
درغزوة بنى مصطلق مى رفت نازل شد.
((17))
ابـن عـبـاس آيـاتى را كه در روز يا شب نازل شده بود مى
شناخت , از اين رو مى گويد: سوره انعام هـنـگـام شب در مكه نازل شده است , او بر
اولين و آخرين آيه و سوره اى كه نازل شده بود, احاطه داشـت و مى گفت : اولين آيه اى
كه درباره جنگ نازل شد, آيه : اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا...
, به آنان كه جنگ بر آنها تحميل شده اجازه جهاد داده شده است ...
, (حج / 39).
((18))
او مى گويد: آخـرين آيه اى كه بر رسول خدا(ص ) نازل شده ,آيه ربا ((19))
, و اولين آياتى كه از قرآن نازل شده , آيـات اقـرا بـاسـم
ربك ...
((20))
, وآخرين سوره اى كه نازل شده , سوره اذا جاء نصراللّه
والفتح بوده است .
((21))
عـلم به ناسخ و منسوخ آگاهى داشتن از شان نزول آيات مربوط مى
شود, زيرا بيشتر آيات منسوخ نزولشان مقدم بر آيات ناسخ است و ابن عباس در تفسير
قرآن از اين وسيله كمك جسته است .
على (ع ) از ابن عباس نقل فرموده كه گفت : اولين آيه اى كه از قرآن نسخ شده آيه
قبله بوده است , و ايـن بدان خاطر بود كه چون رسول خدا(ص ) به مدينه مهاجرت كرد و
بيشترساكنان آن يهودى بـودنـد, خـداونـد به پيامبر(ص ) دستور داد به جانب بيت
المقدس نمازبگزارد, يهود از صدور اين فـرمـان خـوشـحـال شـدنـد, و در پـى آن رسول
خدا(ص ) ده ماه واندى رو به بيت المقدس نماز مـى گـزارد, ولـى حضرت قبله ابراهيم (ع
) را دوست مى داشت , از اين رو همواره دعا مى كرد و به آسمان مى نگريست تا اين كه
خداوند تبارك و تعالى آيه : قد نرى تقلب وجهك فى السماء فلنو ليك قـبـلـة تـرضيها
فول وجهك شطر المسجدالحرام وحيث ماكنتم فولوا وجوهكم شطره , نگاههاى انتظارآميز تو
را به سوى آسمان (براى تعيين قبله نهايى ) مى بينيم , اكنون تو را به سوى قبله اى
كه از آن خـشنود باشى , بازمى گردانيم , روى خود را به جانب مسجد الحرام كن , و هر
جا باشيد روى خـود را بـه جـانـب آن بـگـردانـيد (بقره / 144).
يهود از تغيير دوباره قبله دچار ترديد شدند و با خـودگـفـتـنـد: چـه خـبـر مـوجـب
شـد كـه مسلمانان از قبله آنان روى بر گردانند.
آن گاه خـداونـدعزوجل اين آيه را نازل فرمود: قل للّه المشرق والمقرب فاينما تولوا
فثم وجه اللّه , مشرق ومـغرب از آن خداست و به هر سو رو كنيد, خدا آن جاست ((22))
(بقره / 115).
على بن ابى طلحه از ابن عباس نقل كرده است كه آيه : فاعفوا واصفحوا حتى ياتى اللّه
بامره ان اللّه على كل شي ء قدير, شـما آنها را عفو كنيد و گذشت كنيد تا خداوند
فرمان خودش (فرمان جهاد) را بفرستد, خداوند بر هر چيزى تواناست (بقره / 109) به
وسيله آيه : فاقتلواالمشركين حيث وجد تموهم , مشركان را هر كجا يافتيد به قتل
برسانيد (توبه / 5).
نسخ شده است .
((23))
وسـيـلـه ديـگرى كه ابن عباس در تفسير از آن مدد جسته ,
اشعار عربى است .
او در موقع تفسير با مـهارت اين وسيله را به كار مى گرفت و هوش و ذكاوت فوق العاده
و حافظه قوى و سرشارش در اين امر به او كمك مى كرد.
او خود مى گويد: آنچه مى شنيدم هرگز از يادنمى بردم و آن را باز گو مـى كـردم ,
گـاهـى كـه صـداى زنـى نـوحه گر را مى شنيدم , از آنجا كه دوست نداشتم آنچه را مى
گويد حفظ كنم گوشهايم را مى بستم .
((24))
عمر بن ابو ربيعه قصيده خود را: امن آل نعم انت غاد
فمبكر----- غداة غد ام رائح فمهجر آيا تو از قبيله نعم صبح زور فردا مى آيى , يا در
گرماى شديد ميانه روز تـا آخـر بر ابن عباس مى خواند, او بلافاصله دو باره قصيده وى
را بازگو مى كرد, با اين كه تنها يك بار آن را شنيده بود.
آنچه در اين روايت گفته شده اشاره به ماهيت حافظه ابن عباس و نيرومندى آن دارد.
استشهاد ابن عباس به شعر از دانش ادبى او ناشى مى شد تا آنجا كه او را در زمان خويش
از آگاهان و صاحب نظران در جهان ادب مى شناسيم .
آنچه نشانه تتبع ابن عباس در ادب معاصر خود مى باشد سـخـنـى اسـت كـه عـمر اين ابى
ربيعه از وى نقل مى كند كه گفته است :آيا اين شخص مغيرى [منسوب به قبيله مغيره ] پس
از ما چيزى پديد آورده است ؟ ((25))
عمر به ابن عباس مى گويد: آيا از شاعر برتر عرب هم شعر نقل
مى كنى ؟ ابن عباس پرسيد او كيست ؟ عمر گفت : كسى كه مى گويد: ولو ان حمدا يخلد
الناس اخلدوا----- ولكن حمد الناس ليس بمخلد ابن عباس بلافاصله گفت : او زهير است .
((26))
حطيئه [شاعر بزرگ عرب ] رو به ابن عباس مى كند و درباره هجو
كردن مردم از او فتوامى خواهد.
ابن عباس فتوا مى دهد كه اين كار حرام است .
سپس ابن عباس از بزرگترين شاعران گذشته از او سـوال مـى كـند ((27))
...
و از قرار معلوم گرايش ادبى ابن عباس نزدياران و شاگردانش معروف بـوده , چـنـان كه
ابوالفرج اصفهانى نقل مى كند: مردى رو كرد به ابن عباس و پرسيد: بزرگترين شاعر كيست
؟ ابن عباس گفت : اى ابو اسود دئلى به او اطلاع ده .
ابو اسود گفت : او كسى است كه مى گويد: فانك كالليل الذى هو مدركى ----- وان خلت ان
المنتاى عنك واسع ((28))
همانا تو مانند شب هستى كه مرا در بر مى گيرد هر چند گمان مى
كنم فاصله ميان من و توزياد است .
ابـن عباس ذوق شعرى سرشارى است و شعر خوب را مى پسنديد و اين سخن اوست كه مى گويد:
اين كلمات شبيه سخن و كلام پيامبران است : ستبدى لك الا يام ما كنت جاهلا-----
وياتيك بالاخبار من لم تزود ((29))
روزگار بزودى آنچه را نمى دانستى آشكار مى كند و كسى كه توشه
اى نطلبيده خبرها رابراى تو مى آورد.
بـلـكـه خود او شعر مى گفت , عمر بن ابى ربيعه يك مصراع بيت : تشط غدا
دارجبيراننافردا خانه هـمـسايگان ما, دور مى شود را خواند و ابن عباس بلافاصله
مصراع ديگر آن راآورد: وللدار بعد غد ابعد وپس فردا دورتر مى شود.
عـمـر بـه ابن عباس گفت : همين طور است كه گفتى , خدا تو را رستگار كند, آيا اين
بيت شعر را شنيده بودى ؟ ابن عباس گفت : خير, ولى شايسته است مصراع ديگرش چنين
باشد.
((30))
محمد بن مصعب شعرى براى ابن عباس سرود و گفت : ما اكثر العلم
وما اوسعه ----- من ذا الذى يقدر ان يجمعه علوم چه بسيار و گسترده اند چه كسى قادر
به جمع آورى آنهاست ...
؟ ان كنت لا بد له طالبا----- محاولا فالتمس انفسعسه ((31))
اگر ناگزيرى كه در طلب دانش بكوشى پس سودمندترين آن را طلب
كن پـس از بـيـان ايـن مطالب جاى تعجب نيست هرگاه مى بينيم ابن عباس تفسير را در
قالبى ادبى شـكـل مـى دهد, از قبيل اين كه مى گويد: خداى معبود است و آن گاه آيه :
افرايت من اتخذ الهه هـواه , آيـا ديـدى كـسـى كـه مـعـبـود خود را هواى نفس خويش
قرار داد(جاثيه /23) را قرائت مى كند.
((32))
و در تفسير آيه : احل لكم ليلة الصيام الرفث الى نسائكم , مى
گويد: منظور از رفث آمـيزش جنسى است ولى خداوند آن را با كنايه بيان فرموده است .
((33))
و در مورد آيه : الشيطان يعيكم الفقر ويامركم بالفحشاء
واللّه يعدكم مغفرة منه وفضلا, مى گويد: در اين آيه دو وعده از جانب خداوند وجود
دارد و دو وسوسه از جانب شيطان .
شيطان تهديد به فقر مـى كـنـد و مـى گويد: مال خود را انفاق نكن و براى خويش باقى
گذار, زيراخودت بدان احتياج دارى , و بـه فـحشاء و زشتيها دعوت مى كند.
ولى خداوند به شماوعده آمرزش گناهان و فزونى يافتن روزى را مى هد.
((34))
جنبه ادبى تفسير ابن عباس بود كه افكار واحساسات مردم را تحت
تاثير قرار مى داد.
شخصى به نام شـقـيـق مى گويد: ابن عباس را در زمانى كه از مراسم حج باز گشته بود,
ديدم او سوره نور را بر فـراز مـنـبـر خـوانـد و تـفـسـير كرد به گونه اى كه اگر
روميان تفسير او را شنيده بودند اسلام مى آوردند.
((35))
مردى كه تفسير سوره نور را از ابن عباس شنيده است , مى گويد:
دوست داشتم به خاطرشيرينى كلامش لبهاى او را ببوسم .
((36))
و سعد بن جبير نيز مى گويد: هنگامى كه از ابن عباس حديث مى
شنيدم , اگر به من اجازه مى داد لبهاى او را مى بوسيدم .
((37))
ابن عباس از اين رو به شعر روى آورده بود كه عادات مردم
جاهليت را در آنـهـا مورد مطالعه و بررسى قرار دهد, چه عاداتى را كه اسلام ممنوع و
مردود دانسته بود يا آنهايى را كه اصلاح كرده بود.
ابن عباس در پاسخ مردى كه از مساله طلاق در ميان عرب سوال كرده بود.
گفت : رسم عرب اين بـود كـه اگر مردى همسرش را طلاق مى داد تا دوبار حق رجوع به او
را داشت ولى چنانچه براى سـومـين بار او را طلاق مى داد, حق بازگشت و زندگى دوباره
با او رانداشت و با توجه به همين عادت جاهلى بود كه اعشى شاعر عرب گفته است : ايا
جارتا بينى فانك طالقة ----- كذاك امور الناس غاد وطارقة اى همسرم از من جدا شو,
همانا تو رها شده اى كارهاى مردم اين چنين مى آيد ومى رود وبينى فقد فارقت غير
ذميمة ----- وموموقة منا كما انت وامقة و مـفارقت كن كه در اين صورت بدون نكوهش جدا
شده اى و نزد ما محبوب ميمانى چنان كه تو دوست دارى فبينى فان البين خير من
العصا----- وان لا ترى لى فوق راسك بارقة ((38))
مفاوقت كن , زيرا مفارفت بهتر از اين است كه با من مخالفت
كنى و پيوسته زننده اى بالاى سرت باشد.
ابـن عـبـاس در تـفـسـيـر قـرآن از ايـن شـنـاخـت و آگـاهـى نـسـبت به عادات و رسوم
عرب , كمك مى گرفت , از عطاء خراسانى نقل شده كه ابن عباس درباره آيه : يا ايها
الذين امنوا لا يحل لكم ان ترثو النساء كرها...
, اى كسانى كه ايمان آورده ايد, براى شما حلال نيست كه اززنان از روى اكراه (و
ايجاد ناراحتى براى آنها) ارث ببرند...
(انبياء/ 19) گفته است : درجاهليت معمول بود كه هرگاه مـردى پـدر و يـا خـويـشاوند
نزديكش از دنيا مى رفت ,سزاوارتر كه همسر او (نامادرى خود) را به ازدواج خود در
آورد, و چنانچه مهر او سبك بود او را نگه مى داشت و در غير اين صورت او را حبس مى
كرد تا مهر خود را ببخشد تابميرد و اموالش به او برسد.
((39))
ابـن عـبـاس بـه مـنـظـور پـژوهـش در مـعـناى الفاظ قرآن به
شعر روى مى آورد, او مى گفت : اگرخواستيد از الفاظ نا مايوس قرآن از من بپرسيد, آن
را در شعر طلب كنيد, زيرا شعر سندعرب است .
((40))
از نافع بن ابى نعيم روايت شده كه از عبداللّه بن عباس راجع به معناى قول خداوند: وفومها, سوال شد, گفت : منظور گندم است , آيا سخن احيحة بن جلاح را نشنيده اى كه مى گويد: قد كنت اغنى الناس شخصا واحدا----- ورد المدينة عن زراعة فوم ((41))
غنى ترين فرد مردم تنها من بوده ام كه زراعت گندم را به شهر آوردم نـافـع بـن ازرق از ابن عباس پرسيد مقصود از سنة در قول خداى عزوجل : لا تاخذه سنة ولا نوم , (بقره / 255) چيست ؟ گفت : منظور چرت زدن است , چنان كه زهير بن ابى سلمى گويد: لا سنة فى طول الليل تاخذه ----- ولا ينام ولا فى امره فند ((42))
در طول شب نه چرت به سراغ او مى آيد و نه مى خوابد و نه در كارش سستى و ناتوانى است شـايد بيشترين مطالبى كه در اين باب از ابن عباس روايت شده , سوالات نافع بن ازرق است كه در خـلال آنـها از ابن عباس خواسته است آياتى از قرآن را برايش تفسير كند ومصاديقى از كلام عرب بـراى آيـات بياورد كه صاحب اتقان (سيوطى ) آنها را در كتابش ذكر كرده است , ((43))
هر چند مـطـالب ديگرى بر آنها افزوده ولى در هر حال مشخص
كرده كه ابن عباس در تفسير قرآن به شعر عرب توجه داشته و آنها را مورد استشهاد
قرارمى داده است .
دانـش ادبى ابن عباس بزرگترين وسيله اى بود كه مى توانست مشكلات لغات قرآن را به
كمك آن حـل كـند و با هوشيارى معناى مورد نظر را از لفظ متضاد با آن دريافت
دارد,مانند لفظ بلاء در آيـه : وفى ذلكم بلاء من ربكم عظيم , و در اين , آزمايش
سختى از طرف پروردگار براى شما بود (بقره / 49).
عـلـى بـن ابـى طـلحه مى گويد كه ابن عباس گفته است : منظور از بلاء در آيه شريفه
نعمت است , ((44))
او معناى يك لفظ را در تمام قرآن جستجو مى كند.
ضحاك ازابن عباس روايت كرده كـه وى در باره آيه : فانزلنا على الذين ظلموا رجزا من
السماء,(بقره /59) گفته است : كلمه رجز در همه قرآن به معناى عذاب است .
((45))
و در آيه :فذبحوها وما كاروا يفعلون , گاو را سر بريدند امـا
نـمى خواستند اين كار را انجام دهند.
(بقره / 71) مى گويد: يعنى مى خواستند انجام ندهند و آنـچـه درباره نكشتن گاو اراده
كرده بودند, تحقق نيافت , و هر جا در قرآن كاد يا كادوا يا لو بـاشـد, بـديـن
مـعناست كه آن كار انجام نمى شود, مانند آيه : اكاد اخفيها, مى خواهم آن را پنهان
سازم (طه /15).
((46))
ابـن عـباس با استفاده از همين دانش لغوى بود كه توانست
الفاظ غريب و نامانوس را درتمام قرآن شـرح و تـفـسير كند.
سيوطى درباره ابن عباس مى گويد: از او رواياتى با سندقطعى و صحيح در تفسير همه لغات
مشكل قرآن وارد شده است .
((47))
و اگر نتوان گفت همه را لااقل بخش قابل توجهى از آنها را
شامل مى شود.
((48))
ابـن عـباس مى گويد: من تمام قرآن بجز لغات حنانا, اواه و رقيم مى دانم ((49))
روشن است كه اين سخن مربوط به زمانى است كه او معناى آنها را
نمى دانسته ولى بعدا آنها راآموخته است .
به هـر حـال ايـن مطالب و آمار و ارقام , حاكى از اقتدار ابن عباس به شناخت كلمات
دور از فهم قرآن است : و بيانگر اين است كه وى الفاظى را كه از معناى آنها آگاهى
نداشت مد نظر قرار مى داد, آن گاه به سخنان اعراب گوش فرا مى داد تا از معناى
آنهااطلاع حاصل كند.
از ابن عباس نقل شده كه گفته است : من معناى كلمه يحور را نمى دانستم تا اين كه
شنيدم زن عـربـى به دختر خردسالش گفت : حورى يعنى برگرد.
((50))
او در مورد قول خداى سبحان : انا فتحنا لك فتحا مبينا: (فتح
/1) گويد: من اين آيه را قرائت مى كردم ونمى دانستم معنايش چيست , تـا ايـن كـه بـا
دختر مشرح ازدواج كردم و از او شنيدم كه گفت :فتح اللّه بينى وبينك , يعنى خدا ميان
من و تو داورى كرد.
((51))
ابـن عباس به كمك همين دانش لغوى (ادبى )اش توانست در هنگام
تفسير, لغت اصيل قريش را از لـغـات ديگر قبايل عرب متمايز سازد.
به عنوان مثال وى در مورد آيه : وكنتم قوما بورا, مى گويد: بـور دو لـغـت قبيله ازد
عمان ((52))
به معناى فاسد و در كلام عرب به معناى نابودى است , چـنـان
كه گفته مى شود: اصبحت اعمالهم بورا, يعنى اعمالشان نابود شد, واصبحت ديارهم بورا,
يعنى خانه هايشان ويران و نابود شد.
((53))
از ابن عباس نقل شده است : وانتم سامدون , (نجم /61) در زبان
يمنى به معناى اين است كه شما از عـذاب الـهى غافليد.
((54))
و نيز در مورد قول خداى متعال : اتدعون بعلا,(صافات / 125)
گفته است : بعلا در زبان مردم يمن به معناى بتى بود كه پرستش مى شد.
ابن عباس مى گويد: كلمه وزر به لغت قبيله هذيل به معناى نوه است .
((55))
او در موردآيه : فى الـكـتـاب مسطورا, (اسراء/58) گويد: مسطوراء به معناى مكتوبا (نوشته شده ) ولغتى حميرى اسـت , زيـرا آنـان كـتاب را اسطور مى ناميدند ((56))
بلكه مى توان گفت ابن عباس در جستجوى كلماتى بود كه از زبان
ديگرى وارد زبان عربى شده بود و اومعناى آنها را مى دانست .
سـعـيد بن جبير از ابن عباس نقل كرده است كه وى در مورد آيه : ان ناشئة الليل (مزمل
/6)گفته است : در زبان حبشى هرگاه كسى در شب بپاخيزد گويند: نشا.
((57))
از ابـن عـباس راجع به قسورة در آيه : فرت من قسورة , (مدثر/
51) سوال شد گفت منظوراز آن اسـد اسـت كـه در فـا شـيـر و در زبـان قـبـطى اريـا و
در زبـان حـبـشى به آن قسورة گويند.
((58))
و نـيز از ابن عباس راجع به آيه : يود احدهم لويعمر الف سنة , هر يك از آنان دوست داردهزار سال عـمـر كند (بقره / 96), گفته است اين همان سخن ايرانيان است كه مى گفتند:سال زه نوروز, مهرگان جر ((59))
عـلاوه بـر ايـن , ابن عباس قرآن را با قرآن تفسير مى كرد,
او در مورد آيه : ربنا امتنا اثنتين واحييتنا اثـنـتين , پروردگارا! ما را دوبار
ميراندى و دوبار زنده كردى (مؤمن / 11)مى گويد: منظور اين اسـت كـه شـما كافران پيش
از اين كه خداوند شما را بيافريند خاك بوديد و اين حالت مرده است , سپس شما را خلق
و زنده مى كند, اين يك بار زنده كردن است آن گاه شما را مى ميراند و به گور بـاز
گـردانده مى شويد و اين ميراندن دوباره است ,و سپس شما را در قيامت بر مى انگيزاند
و اين زنـده ساختن دوباره است , پس دوبار زنده مى كند و مى ميراند و همين معنا
مقصود خداوند است آنجا كه مى فرمايد: كيف تكفرون باللّه وكنتم امواتا فاحياكم ثم
يميتكم ثم يحييكم ثم اليه ترجعون , چـگـونـه به خداوند كافرمى شويد در حالى كه شما
اجسام بى روحى بوديد و او شما را زنده كرد, سـپـس شـمـا رامـى مـيـرانـد, و بـار
ديـگـر شـمـا را زنـده مـى كـنـد, سـپـس بـه سوى او باز مى گرديد(بقره /28).
((60))
ابن عباس به منظور واضح ساختن معنا و آشكار كردن آن از شيوه
اضافات تفسيرى پيروى مى كرد.
او در مورد آيه : هم درجات عنداللّه واللّه بصير بما يعملون , هر يك از آنهابراى
خود درجه و مقامى در پـيـشگاه خداوند دارند و خداوند به آنچه انجام مى دهندبيناست
(آل عمران / 163), مى گويد: آنها به خاطر اعمالشان براى خود درجه و مقامى در نزد
خدا دارند...
.
((61))
ابن عباس با دقت نظر خويش در فهم متن قرآن به تدبر در روح
كلام مى پرداخت , او درتفسير آيه : قـالـوا ادع لـنا ربك يبين لنا ماهى ان البقر
تشابه علينا وانا ان شاءاللّه لمهتدون , گفتنداز خدايت بخواه براى ما روشن سازد
بالاخره چگونه گاوى باشد, زيرا اين گاو برا مامشتبه شده ! و اگر خدا بخواهد ما
هدايت خواهيم شد (بقره /70), مى گويد: اگر بنى اسرائيل پست ترين گاو را ذبح كرده
بـودنـد بـدان اكـتـفـا مى شد ولى آنان در انتخاب آن سختگيرى كردند, خداوند هم بر
آنها سخت گـرفت .
((62))
به خاطر همين ويژگى ابن عباس بود كه على (ع ) درباره وى فرموده است : او از پس پرده نازكى عالم غيب رامى ديد.
ابـن عباس هنگامى كه با ابزار دانش خود به تفسير قرآن مى
پرداخت , در چهارچوب روايات منقول تفسير مى كرد.
او هرگاه مورد سوال واقع مى شد, پاسخ آن را از قرآن مى گفت و چنانچه در قرآن نبود و
از رسول خدا(ص ) چيزى در باره آن شنيده بود, ازقول آن حضرت نقل مى كرد, ((63))
و از تفسير به راى بيم داشت .
او مى گويد: اين همان كتاب خدا و سنت رسول اللّه (ص ) است و كسى كه چيزى را از خود
بدان بيفزايد,نمى دانم آن را از كارهاى نيكش خواهد يافت يا از گناهانش ؟ ((64))
از ايـن رو اسـت كـه تـفـسير او را از آيات مربوط به صفات
خداوند يا آياتى كه به ظاهرشان دلالت برجسمانيت او دارند.
تفسيرى خالص و شيوا و هماهنگ با طبيعت لغت نويسان مى يابيم .
ابن عباس در تفسير آيه : اللّه يستهزى ء بهم , (بقره / 15), مى گويد, يعنى خداوند
آنان رااستهزا مى كند, زيرا از آنها انتقام مى گيرد.
((65))
و آيه : واللّه غنى حليم , (بقره / 263), رااين گونه تفسير
مى كند: غنى كسى است كه در كمال بى نيازى و حليم كسى است كه در كمال بردبارى به سر
مى برد.
((66))
ابـن عـباس در برخى از آيات قرآن درنگ مى كرد و چيزى در مورد
آن نمى گفت .
ازابومليكه نقل شـده كـه گـفـت : مـردى راجـع به روزى كه به اندازه هزار سال و نيز
روزى كه در آيه : يوم كان مقداره خمسين الف سنة , (معارج / 4) به اندازه پنجاه هزار
سال است , ازابن عباس سوال كرد, او در پـاسـخ گفت : اينها دو روز هستند و خداوند
متعال كه در كتاب خود از آنها سخن به ميان آورده , دانـاتـر بـه آن دو اسـت .
((67))
بـنـابـر اين ابن عباس ترسيم كننده فرهنگ قرآنى و روش رسول
خدا(ص ), در آنچه خداوند كه برخى از علوم را به خود اختصاص داده است , مى باشد.
مـطـلب ديگرى كه در روشن تفسيرى ابن عباس وجود دارد, موضع او در برابر اهل كتاب و
كمك گـرفتن از آنها در تفسير داستانهاى قرآن است , او مى گويد: چگونه شما مسلمانان
چيزى از اهل كـتـاب سـوال مـى كنيد و حال آن كه كتاب شما قرآنى است كه خداوند آن
رابر پيامبر(ص ) نازل كـرده و در دسـتـرس شما قرار داده و تازه ترين كتابى است كه
كهنه شدنى نيست ! آيا خداوند دو كـتـاب خـود به شما خبر نداده است كه آنها تورات و
انجيل راتحريف كردند و با دست خود كتاب ديـگـرى نـوشـتند و گفتند اين همان كتابى
است كه ازجانب خدا نازل شده است تا بدين وسيله بـهـاى نـاچيزى به دست آورند؟! آيا
خداوندشما را از علمى كه با پرسش از آنان به دست مى آوريد نـهـى نـمى كند؟ به خدا
سوگندهرگز كسى از آنان را نديدم كه از آنچه خداوند در قرآن بر شما نازل كرده است از
شماسوال كند.
((68))
ولى با وجود اين , برخى از رواياتى كه ما در اختيار داريم
مويد اين است كه ابن عباس به اهل كتاب مراجعه مى كرده است .
مردى از بنى تميم روايت مى كند كه ابن عباس به ابوالخلد نامه نوشت و راجع به [ميوه
]درختى كه آدم از آن خـورد و نـيـز درختى كه در كنار آن توبه كرد, از او پرسيد.
ابوالخلد درپاسخ وى نوشت : درخـتـى كه آدم از نزديك شدن به آن نهى شده بود سنبلة و
درختى كه نزد آن توبه كرد, درخت زيـتـونـة بـود.
((69))
ابوالخلد مورد ستايش مردم بود, زيرا اوكتابهاى آسمانى را
قرائت مى كرد و دخـتـرش مـيمونه مى گويد: پدرم قرآن را در ظرف يك هفته و تورات را
در مدت شش روز ختم مـى كرد.
او تورات را با نگاه خود مى خواند, وچون روز ختم آن فرا مى رسيد, گروهى از مردم نزد
وى جـمع مى شدند و او مى گفت :گويى هنگام ختم تورات رحمت خداوند نازل مى شود.
((70))
اسـحـاق بن عبداللّه حارث ازقول پدرش نقل مى كند كه ابن عباس
از كعب [الاخبار] راجع به قول خداى متعال :يسبحون الليل والنهار لا يفترون , شب و
روز تسبيح مى گويند و ضعف و سستى به خودراه نمى دهند (انبياء/ 20) و آيه يسبحون له
بالليل والنهار وهم لا يسلمون , شب و روزبراى او تـسـبيح مى گويند و خسته نمى شوند
(فصلت / 38) سوال كرد, او گفت : آياچشمت براى ديدن اشيا و نفست تو را به رنج و زحمت
مى اندازد؟ ابن عباس گفت : خير.
كعب گفت : تسبيح خداوند نيز به آنان الهام شده , چنان كه ديدن و نفس كشيدن به تو
الهام شده است .
((71))
آرى , جـلساتى تشكيل مى شد كه كعب الاحبار و ابن عباس در
آنها به بحث و مذاكره درباره تورات مـى پـرداختند, عكرمه گويد: ما نزد عبداللّه بن
عمر و ابن عباس نشسته بوديم كه پرنده اى با سر و صـدا از بـالاى سـرمان عبور كرد.
مردى از ميان ما گفت : خير باشد,خير باشد, ابن عباس گفت : خـيـر و شـتـرى در كـار
نـيـسـت , كـعب به ابن عباس گفت : تو درباره طيرة (فال بد زدن ) چه مى گويى ؟ ابن
عباس : دوست دارى چه در مورد آن بگويم ؟ لا طير الا طير اللّه ولا خير الا خير
اللّه ولاحول ولا قـوة الا بـاللّه , هيچ خير و شرى جز آنچه خدا بخواهد وجود ندارد
و هيچ قدرت وحركت و نيرويى نيست جز به يارى خداوند.
كعب گفت : اين كلمات در كتاب تورات وجود دارد.
((72))
درباره آغاز آفرينش و داستانهاى قرآن روايات بسيارى از ابن
عباس نقل شده كه ممكن نيست وى به اهل كتاب مراجعه نكرده باشد بخصوص آنجا كه اين
داستانها را به تفصيل بيان مى كند.
اكـنـون رجـوع ابن عباس به اهل كتاب و درخواست او از مسلمانان مبنى بر عدم مراجعه
به آنها را چـگـونـه سـازگار بدانيم ؟ حقيقت اين است كه ميان آنچه ابن عباس مى گويد
و آنچه انجام داده اخـتـلافى وجود ندارد, زيرا هنگامى كه او به منظور توضيح خواستن
به اهل كتاب رجوع مى كند, مانند مراجعه دانشمندى است كه گوش خود را براى آنچه گفته
مى شود عاريه مى دهد, آن گاه خرد و انديشه خويش را در آنچه شنيده به كار مى گيرد
وپس از كنار زدن مطالب ساختگى و دور از واقـعيت آن را بر مى گزيند.
او با اين سخن خودكه : علوم بيش از آنند كه بتوانيد بر آنها احاطه پـيـدا كـنيد, پس
بكوشيد بهترين آنها را فرارگيريد پايه و اساس گزينش علم را گذارده است .
محمد بن مصعب براى ابن عباس چنين سروده است : ما اكثر العلم وما اوسعه ----- من ذا
الذى يقدر ان يجمعه علوم چه بسيار و گسترده اند چه كسى قادر به جمع آورى آنهاست .
ان كنت لابد له طالبا----- محاولا فالتمس انفعه ((73))
بـلكه مى توان گفت , موضع ابن عباس در برابر اهل كتاب , او
را عزت دينى مى دهد و وى را داراى كـرامت نفس و سخاوتمند در دانش خويش , معرفى مى
كند, روايت شده كه مردى براى ابن عباس خبر آورده كه كعب الاحبار گمان كرده كه
خورشيد و ماه را در روزقيامت مانند دو گاو پى شده مى آورند و در آتش مى افكنند, ابن
عباس خشمگين شد وگفت : كعب الاحبار دروغ گفته است , و ايـن جـمـلـه را سـه بـار
تـكرار كرد, علاوه بر اين افزود: اين عقيده مربوط به دين يهود است و او مى خواهد آن
را در اعتقادات اسلام واردسازد.
((74))
پس از آن كعب از ابن عباس معذرت خواهى كرد و پوزش طلبيد.
((75))
و نـيـز از هـمين قبيل است روايتى كه مى گويد: در محضر ابن
عباس سخن از ظلم به ميان آمد, كعب گفت : من در تورات نيافته ام كه ظلم و ستم خانه
ها را خراب مى كند.
ابن عباس گفت : من آن را در قـرآن بـه تـو نـشـان مـى دهـم , آنـجـا كه خداى عزوجل
مى فرمايد: فتلك بيوتهم خاوية بماظلموا, ((76))
اين خانه هاى آنهاست كه به خاطر ظلم و ستم شان خالى مانده
(نمل / 52).
چـنان كه ملاحظه مى كنيد, اين است حقيقت موضع ابن عباس در برابر اهل كتاب , و
اوهرگاه به پرهيز از مراجعه به اهل كتاب دعوت مى كرد به خاطر فساد و تباهى بود كه
ازاين رهگذر بر عقل و انديشه توده مردم وارد مى شد ولى دانشمندان امثال ابن عباس
انگيزه هاى دارند كه در سخنى كه به آنان القا مى شود كاملا تامل و درنگ مى كنند پيش
ازآن كه آن را تصديق كنند.
دانـش ديـگـرى كه ابن عباس در تفسير قرآن به كار برد, جغرافيا بود و آنچه در اين
امر به اوكمك كـرد ارتـبـاط وى بـا خـلـفا و شناخت او نسبت به مرزهاى دولت اسلامى
بود, ((77))
وچيزى كه موجب شد او از اين دانش نيز بهره فراوان ببرد, مسافرت او به شهرهاى ميان مكه و مدينه و سپس حـاكـميتش بر بصره و لشكركشى او به افريقا همراه عبداللّه بن سعددر سال بيست و هفت هجرى بود ((78))
, بلكه در خلال سفرهايى كه به نواحى مختلف جزيرة العرب به
منظور كسب علم داشت به طور كامل از دانش جغرافيا برخوردارشد.
ابـن عـباس به اطلاع يافتن از سرگذشت هر اسم و مكان يا محلى كه در قرآن تلويحا يا
باصراحت ذكرى از آن به ميان آمده بود, بسيار اهتمام مى ورزيد.
او مى گويد: منظور ازاحقاف كه در قرآن ذكـر شده , شنزارى است كه بين عمان و حضرموت
قرار دارد.
((79))
و بحق كم نظير است تفسير عـلـمى ابن عباس از اين آيه : تولج
الليل فى النهار وتولج النهار فى الليل , شب را به روز و روز را به شب در مى آورى
(آل عمران / 27) او در تفسير آيه مى گويد: يعنى آنچه از روز كم شود, خداوند آن را
در شب و آنچه از شب كاسته مى شوددر روز قرار مى دهد.
((80))
و بـديـن سان بود كه ابن عباس با معلومات گسترده خويش اهتمام
مى ورزيد كه به آنچه درقرآن هـسـت آگـاهى يابد تا آنجا كه مى گويد: چون به آيه اى
از كتاب خدا (قرآن )مى پرداختم دوست داشـتـم آنـچـه را مـن از آن مـى دانـستم , همه
مسلمانان بدانند.
((81))
ابن عباس در بيان ميزان تـواتـمـنـدى خـود در تـفـسـيـر مـى
گويد: اگر افسار شترى از من مفقودشود, آن را در قرآن مـى يـابم .
((82))
اگر ابن عباس از علوم مختلف بهره مند نبود ونمى توانست همه
آنها را در تفسير قرآن به كار گيرد.
اين سخن را نمى گفت .
عبيداللّه بن عبداللّه بن عتبه اين دانش و مهارت ابن عباس را كه در تفسير به او كمك
مى كرد, اين گـونـه براى ما توصيف مى كند: او از جهاتى بر مردم برترى داشت , از
نظربهره مندى وى از علوم پـيـشـيـن و قـدرت فهم و ذكاوت او در مواردى كه احتياج بود
وى اظهار نظر كند, و نيز از نظر, بـردبـارى , نـسـب و تـحـليل مسائل , و من نديدم
كسى را كه نسبت به احاديث رسول خدا(ص ) و داوريـهـاى ابوبكر و عمر و عثمان و در راى
و نظر وشعر, زبان عرب , تفسير قرآن , رياضى و علم به واجبات , داناتر از ابن عباس
باشد, و درمواردى كه هر كس اظهار نظر مى كرد و لازم بود ابن عباس نـيـز نظر خود را
ابراز دارد, هيچ رايى بهتر و استوارتر از راى او نبود.
ابن عباس روزها مى نشست و يـك روز فـقـط مـسـائل شـرعـيه مردم را بيان مى كرد, يك
روز تفسير مى گرفت , روزى درباره جنگهاى پيامبر, يك روز درباره شعر و روزى ديگر
راجع به جنگهاى عرب صحبت مى كرد.
هرگز نديدم دانشمندى در مجلس او بنشيند و در برابر وى خصوع نكند و يا سوال كننده اى
از وى سوالى بپرسد و پاسخ آن را دريافت نكند.
((83))
ابـن عـباس خود را وقف علم كرده بود, و بينايى خود را در اين راه از دست داده بود ((84))
ولى با اين حال به كسب دانش ادامه مى داد و براى به دست
آوردن آن مى كوشيد.
عبيداللّه بن ابى از على بـن ابـى رافـع نـقل مى كند كه گفت : ابن عباس با فردى كه
به همراه داشت نزدابو رافع (پدرم ) مى آمد و سوال مى كرد, پيامبر(ص ) در فلان روز
چه كرد؟ و آنچه او درپاسخ ابن عباس مى گفت , همراهى او آن را مى نوشت .
((85))
از اين رو ابن عباس همواره مورد ستايش و احترام صحابه پيامبر(ص ) و تابعين آن حضرت بود و نام او در كتابهاى مختلف تفسير كه با روشها و گرايشهاى سياسى و مذهبى متفاوت نوشته شده , زياد به چشم مى خورد وشايد كثرت مطالبى كه جعل و به ابن عباس نسبت داده شده نشان دهنده اين بـاشـد كـه او نـزد كسانى كه اقدام به جعل آن مطالب مى كردند, عظمت داشته و آنان خواسته اند كالاى خود را به كسى نسبت دهند كه ازشهرت علمى برخوردار بوده است .
باب سوم : مكاتب لغوى در تفسير مكتب فراء, ابوعبيده و زجاج
فصل اول : ابوزكريا فراء و تاليف او معانى القرآن
از زمـانـى كـه مسلمانان كتاب مقدس خويش (قرآن ) را در
اختيار گرفتند, اين كتاب ازخدمات تـحـقـيقى و پژوهشى دانشمندان علوم مختلف بهره مند
بوده است و آنان باكوششى داوطلبانه و قـابـل تـقـدير در تبيين مفاهيم قرآن و آشكار
ساختن زيبايى اسلوب آن و نيز كشف اسرار جماعت لـغـويين مسلمان , مشاركت داشته اند.
ما اكنون به بحث درباره يكى از دانشمندان برجسته , يعنى ابـوزكـريـا فـراء مـى
پـردازيم كه امير در نحو بود, چنان كه ثعلب [نحوى ] نيز اين لقب را براى او مى
پسندد.
مـا از دوران كـودكـى و خـانـواده او اطلاعى نداريم , جز اين كه مى دانيم پدر او
زياد دست بريده , دسـتش در جنگ با حسين بن على (ع ), قطع شد.
زياد غلام ابوثروان و او غلام بنى عبس بود, بنابر ايـن فـراء فـرزنـد يكى از بردگان
بوده است .
ابن نديم مى نويسد: فراء غلام بنى منقر و زادگاهش كـوفـه بـود.
بـه هـر حـال نشو و نما در عالم بردگى يكى از عوامل برترى علمى او بوده است زيرا
طـبيعى بود كه موالى در جامعه آن روز عرب احساس حقارت مى كردند, شايد همين احساس
بود كـه مـوجـب شـد آنـان نبوغ و استعدادشان را درزمينه هاى مختلف آشكار سازند, و
بدين سان در مـى يـابيم كه اين عامل , نقشى اساسى درزندگى بسيارى از مواليان ايفا
مى كند و آنان را به كار و آرزوى دستيابى به عاليترين مناصب در حكومت عرب وا مى
دارد.
از جمله مطالبى كه راجع به خاندان فراء مى دانيم اين است كه افراد خوب و بد در آن
وجود داشته اسـت .
او خـود داراى پسرى زيرك اما شرور بود كه با فرومايگان رفاقت مى كرد, و محمد بن حسن
شـيـبانى فقيه , پسر خاله فراء بوده است .
اين مقدار اطلاعاتى بود كه ما او وضعيت خانوادگى فراء داشتيم .
امـا اسـاتـيـد وى : كـتـب تراجم نوشته اند كه او از قيس بن ربيع و مندل بن على و
على بن حمزه كـسـائى و ابوبكر بن عياش و سفيان عيينة حديث نقل كرده و علوم عربى و
فقه وحديث را از آنان آموخته است .
در لغت و نحو بيشتر نزد يونس بن حبيب بصرى تلمذكرده است ولى بصريون اين را انـكـار
مى كنند, و آنچه در خصوص قرائت فرا گرفته بودتنها از ابوبكر بن عياش و على بن حمزه
كـسـائى و مـحـمـد بن حفص حنفى بود.
فراءمى خواست كه علم كلام را به طور كامل بياموزد و جـاحظ در اين باره مى گويد: من
درسال 204 ه.
ق , هنگامى كه مامون به بغداد رفته بود, وارد آن جا شدم , فردا نسبت به من ابراز
علاقه كرد و مى خواست كه چيزى از علم كلام فرا گيرد ولى ذوق و اسـتعدادى دراين علم
نداشت .
با وجود اين كه فراء چيزى از علم كلام را درك نكرد, گرايش به مـعـتـزلـه پـيـدا
كـرد.
و در كـتـابـهـايش به بحث از فلسفه مى پرداخت و از اصطلاحات فلاسفه پـيـروى مـى
كرد, و شايد ملقب شدن وى به فراء به خاطر موشكافى و دقت در كلام بوده است .
اين مطلبى است كه ابوالفضل فلكى در كتاب خود الالقاب گفته است .
فـراء بـه سـطـحـى از عـلـوم مختلف دست يافته بود كه ثمامة بن اشرس (معتزلى ) در
وصف وى مى گويد: من چون هيبت علم را در او ديدم در محضرش نشستم و او را دريايى
ازلغت و شخصى منحصر بفرد در نحوه و فقيهى عارف به مسائل مورد اختلاف امت , درفقه و
فردى ماهر در نجوم و آگـاه به طب و آشناى با جنگها و اشعار عرب يافتم .
فراء باخلفا و حكام وقت رابطه داشت و همين امر موجب ترقى و ثروت او شده بود و
زندگانى او را تضمين مى كرد.
او با هارون الرشيد نيز رابطه داشت و شايد اين ارتباط به كمك استادش كسانى بر قرار
شده بود.
قـطـرب نـقـل مـى كند كه فراء بر هارون وارد شد و چون لب به سخن گشود مرتكب
چنداشتباه گـشت .
جعفر بن يحيى به هارون گفت اى فرمانرواى مومنان , فراء به هارون به فراءگفت : آيا
تو به اشتباه سخن گفتى ؟ فراء پاسخ داد: يا امير المومنين طبع باديه نشينان سخن گفت
بر فصاحت و درسـت گـفـتن و طبع مردمان شهرنشين بر اشتباه گفتن است , و من هرگاه
مواظبت كنم , اشتباه نمى كنم ولى چون به طبع خويش برگردم دچار اشتباه مى شوم ,
هارون سخن وى را نيكو شـمـرد, در اين باره تصور مى رود كه سبب لكنت زبان فراء به
واسطه حضور هارون بوده كه او در سـخـن خود اشتباه كند, زيرا اولين بار بود كه اوبا
خلفا و حكام تماس مى گرفته و تواضع در برابر خـلـيـفـه او را دچار لكنت زبان كرده
است .
از اين رو, وى علت غلطگويى خود را بيان كرد و دليل خـوبـى آورد.
به اين ترتيب ,فراء با خليفه عباسى هارون رابطه بر قرار كرد و از اين طريق به مقام
و مـوقـعـيت و ثروتى دست يافت و به ادامه اين رابطه نيز تمايل داشت و نيز مى بينيم
كه او به دربار هـارون رفـت و آمـد مـى كـرد و تـوسـط او بـا ثـمـامة بن اشرس - كسى
كه مامون مقام علمى او رامى شناخت و دستور مى داد او را به حضور بياورند - ملاقات
مى كرد.
تـمـام و مـنـزلـتى را كه فراء نزد مامون پيدا كرد مى توان از خبرى كه ابو بريده
وضاحى آن رانقل مى كند, به دست آورد.
خليفه مسلمين مامون به فراء سفارش كرد كتابى تاليف كندكه اصول نحو و آنـچـه از عـرب
شـنيده شده در آن گرد آمده باشد, آن گاه دستور دادحجره اى در دربار به او اختصاص
دهند و به منظور برآوردن نيازهايش كنيزان و غلامانى در اختيار وى بگذارند تا او
بدون تعلق خاطر به چيزى به كار خويش بپردازد.
آنها پيوسته در خدمت وى بودند و حتى هنگام نماز را بـه او اطلاع مى دادند.
مامون نويسندگان وكارگزاران و كارپردازان خود را ملزم كرده بود كه با فراء همكارى
كنند, نويسندگان درنوشتن كتاب به او كمك مى كردند تا اين كه كتاب الحدود را تـصنيف
كرد و مامون دستور داد تا نوشته هايش را جزء كتابخانه ها قرار دهند, و پيداست كه
تاليف الـحـدودبـعـد از مـراحلى از قبيل تقرير و مناظره پيرامون موضوع كتاب صورت
گرفته است , چـنـان كـه ابـن نـديـم در خـبـرى از ابوالعباس ثعلب نقل مى كند: علت
املاى الحدود اين بود كـه گروهى از شاگردان كسائى نزد او رفتند و از وى تقاضا كردند
كه اشعار نحوى را بر آنان املاء كـنـد, او پذيرفت و چون جلسه بعدى تشكيل شد, به
يكديگر گفتند اگر اين كار به همين منوال ادامـه يـابد كودكان هم علم نحو را فرا مى
گيرند.
بهتر است او را از تدريس نحو باز داريم , و چون سـخـن آنـان بـه گوش فراء رسيد
خشگمين شد و گفت : شما از من تقاضاى املاى نحو را كرده بوديد و چون به اين كار
پرداختم در مجلس درس حاضرنشديد, به خدا سوگند تا زمانى كه دو نفر در مـجـلـس درس
حـضـور يابند نحو را به آنهااملاء خواهم كرد, و به اين ترتيب او شانزده سال به
املاى نحو پرداخت و ما مباحث اين كتاب را در فهرست ابن نديم مى يابيم .
مامون , نسبت به فراء و دانش او اعتماد داشت , او را معلم فرزندان خود كرد وى نيز
درزمان مامون بـا عبداللّه بن طاهر ارتباط يافت و كتاب البهى را كه درباره تلفظ
اشتباه الفاظ وكلمات بين مردم بود براى او تاليف كرد.
بـدين سان در مى يابيم كه فراء روابط خود را با دولتمردان و روسا گسترش داد و
كتابهاى علمى خـويـش را براى آنها تاليف كرد, كتابهايى كه ما عناوين آنها را در
ماخذى كه به شرح زندگى وى پـرداخـته اند, خواهيم يافت , ولى آنچه در اين بحث براى
ما اهميت دارد,كتابهايى است كه فراء در زمـيـنـه مطالعات قرآنى نوشته است .
همچنان كه تذكره نويسان كتب زير را در رديف تاليفات وى ذكر كرده اند: 1 - المصادر
فى القرآن 2 - الجمع والتثنيه فى القرآن 3 - الوقف والابتداء 4 - اختلاف اهل الكوفة
والبصرة والشام فى المصاحف 5 - معانى القرآن (كه موضوع بحث ماست ).
ابـوالـعـبـاس ثـعـلـب دربـاره چـگـونـگى تاليف اين كتاب مى گويد: فراء كتاب معانى
القرآن را بـه شـاگردانش املا كرد كه يكى از پيروان او به نام عمر بن بكير كه نديم
حسن بن سهل بودبراى فـراء نـامه اى نوشت به اين مضمون كه امير حسن بن سهل چيزهايى
از قرآن از من سوال مى كند و مـن پـاسـخى براى گفتن ندارم , اگر موافق هستى , اصولى
را براى من گردآورى كن يا در اين مـورد كـتـابى بنويس كه بدان مراجعه كنم [مفاد] و
آن را انجام دهم .
فراءشاگردانش را به گرد خـويش فرا خواند و گفت : بياييد تا كتابى در مفاهيم قرآن بر
شما املاكنم و روزى را براى شروع ايـن كـار تـعـيين كرد و در مسجد بود كه مردى در
آن جا مشغول گفتن اذان بود و با مردم نماز مى گزارد فراء به او گفت : سوره فاتحه را
قرائت كن تا ما آن راتفسير كنيم و سپس به تفسير همه سوره قرآن بپردازيم .
مرد سوره فاتحه را خواند و فراءآن را تفسير كرد.
ابوالعباس مى افزايد پيش از او كسى مانند فراء چنين تفسيرى نكرده بودو گمان نمى كنم
كسى (در تفسير) بر او برترى داشته باشد.
سـلـمـة بـن عاصم و ابا نصر بن جهم دو نفر از نويسندگان فراء در املا كردن كتاب
معانى القرآن شـركـت داشـتـنـد و يـاقوت [حموى در معجم البلدان ] از قول بريده و
ضاحى مى نويسد: ما قصد داشـتـيـم كـسانى كه براى املاى كتاب معانى القرآن اجتماع
كرده بودند.
بشماريم ولى به خاطر كثرتشان نتوانستيم عده آنها را به طور دقيق ثبت كنيم و چون
فراءاز املا كردن اين كتاب فراغت يـافـت , نـويـسندگان آن را براى خود ذخيره كردند
تا به اين وسيله براى خود مال و ثروتى كسب كـنـنـد و گـفـتـنـد: اين كتاب را به كسى
نشان نمى دهيم جز آنهايى كه بخواهند آن را برايشان بـنويسيم و در ازاى هر پنج ورق
يك درهم بپردازند,مردم به فراء شكايت كردند, او نويسندگان را فـراء خـوانـد و با
آنان در اين باره صحبت كردو گفت : به مردم نزديك شويد تا براى آنها سودمند بـاشـيـد
و خودتان نيز نفع ببريد, ولى آنان از گفته وى سرپيچى كردند.
آن گاه فراء [ناگزير] به مردم اعلان كرد كه مى خواهدكتاب معانى القرآن را با شرحى
كاملتر و بيانى مبسوطتر از گذشته املا كند.
از آن پس درمسجد نشست و به املاى آن پرداخت و پيرامون سوره حمد صد ورق مطلب بـيان
داشت , با اين عمل طولى نكشيد كه نويسندگان نزد فراء آمدند و گفتند: آنچه مردم
(ازاين كـتـاب ) بـخواهند در اختيار آنان قرار مى دهيم و از آن پس در برابر هر ده
ورق كه مى نوشتند يك درهم مى گرفتند.
اين گونه بينش فراء نسبت به دوستاران دانش , ما را به بحث از خلق و خو و مشى ادبى
او[در علم نـحو] وامى دارد.
همان طور كه وى در برابر نويسندگان چنان موضع قاطعى اتخاذكرد مى بينيم كـه نـظـيـر
همين موضع را در برابر علماى نحو كه قصد داشتند از تعليم نحو به مردم خوددارى كنند,
اتخاذ مى كند.
پيش از اين خبرى را كه ابوالعباس ثعلب نقل كرده بود, ذكر كرديم و گفتيم كه عده
زيادى از شاگردان فراء از حضور در درس خوددارى مى كردند, زيرا او نحو را به طور
ساده و روان به افراد مبتدى تعليم مى داد و افرادى بودندكه نمى خواستند ديگران نحو
را بياموزند و فراء چـون چـنين ديد, بر املا كردن نحو پافشارى مى كرد و مى گفت :
حتى اگر دو نفر از شاگردانم در درس حضور يابند درس رااملا خواهيم كرد و به اين
ترتيب شانزده سال به اين كار ادامه داد.
او معتقد بود نبايد علم تنها در انحصار گروهى از مسلمانان باشد, چرا كه زكات علم ,
نشر و دادن آن است .
ازسوى ديگر اين اخبار بيانگر اين است كه علم فراء به قدرى مورد استقبال مردم
قرارگرفته بـود كـه آنـان براى به دست آوردن تاليفات وى بر يكديگر سبقت مى جستند
ونويسندگان از آنها بهره بردارى مادى مى كردند.
تذكره نويسان درباره زندگى فراء مى نويسند: او بيشتر در بغداد اقامت داشت و از
اموالى كه كسب مى كرد مقدارى را ذخيره مى ساخت و چون پايان سال مى شد به كوفه مى
رفت و به مدت چهل روز در آن جا با خانواده اش به سر مى برد و اموالى را كه جمع كرده
بوددر ميان خويشاوندانش تقسيم , و بـه آنـان احـسـاس و نـيـكـى مـى كـرد.
و مى توان گفت كه او بااين كار نيكش فردى متدين و پرهيزگار بوده است .
فراء گرچه به زيور پاره اى از خصايل نيك آراسته بود ولى از آنجا كه انسان بى عيب
نيست ناگزير نشانه هايى از نقصان و عيب در او وجود داشت و چنان كه نقل شده اومتكبر,
خود بين و مغرور بود و نسبت به سيبويه عناد و تعصب زيادى داشت , در عين حال كتاب او
را پيوسته همراه داشت و در نحو بدان استناد مى كرد.
در شـعـر جز سه بيت از فراء بيش نقل نشده و شايد او پس از ارتباط يافتن با خلفا,
نتيجه تجارب و عقايد خود را در قالب اين اشعار بيان داشته است : لن ترابى تلك
العيون بباب ----- ليس مثلى يطيق ذل الحجاب چـشـمـان مردم هرگز مرا بر در خانه اى
نخواهيد كسى چون من قدرت تحمل اهانت دربانان را ندارد يااميرا على جريب من الا
ر----- ض له تسعة من الحجاب اى كسى كه بر مقدارى از زمين حكومت مى كنى , كه نه نفر
از دربانان ...
جالسا فى الخراب يحجب فيه ----- ما راينا امارة فى خراب در ويرانه نشسته در آن جا
دربانى مى كنند, ما فرمانروايى در ويرانه را هرگزنديده ايم مرگ فراء فرا مى رسد و
او در سال 207 ه .
ق در سن شصت و هفت سالگى از دنيامى رود.
سلمة بن عاصم شاگرد او مى گويد: هنگامى كه فراء در بستر بيمارى افتاده بود بر او
واردشدم در حالى كه او درك و عقل خود را از ست داده بود, مى گفت : اگر نصب باشد نصب
است و اگر رفع باشد, رفع است , و بدين سان عالمى كه در طول زندگانى خود به نحوولغت
پرداخته و هدف او به كار گرفتن آن در خدمت به قرآن بود همه عمرش را وقف اين كار
كرد.
روش فراء در تفسير قرآن نـكته بسيار قابل توجهى كه در روش تفسيرى فراء وجود داشته و
براى ما قابل درنگ است اهميت دادن زيـاد وى به قرائت است , و اهتمام به قرائت از
اصيل ترين روشهاى عملى در مطالعات قرآنى اسـت و مـقصود از بررسى اين روش عملى تصحيح
قرائت وضبط درست آن است , چرا كه تحريف لـفظى و به دنبال آن تحريف معنوى قرآن از
تغييرقرائت ناشى مى شود, بنابر اين اهتمام به صحت تـلـفـظ, هـمـزمـان بـا اهتمام در
سلامت معناى آيات قرآن موجب حفظ و نگهدارى نص قرآن از هرگونه شبهه و تحريف است .
ايـن روش عملى در قرائت به موازت ارزش آن در توثيق نص قرآن و نگهدارى آن ازتحريف ,
داراى ارزش حياتى و عملى قابل ملاحظه اى است , بويژه در زمانى كه كتابت رواج نداشت
و اعتماد مردم تنها به ذهن و حافظه خودشان بود.
اهتمام به قرائت به طور منطقى مستلزم اهتمام ورزيدن به صنعت نحوى در متن قرآن است ,
زيرا اهميت دادن به ضبط دقيق حروف آخر كلمات اساس معناست , پس ضبطكلمه هم متوقف بر
اين مـعـنـاسـت : هر فاعلى مرفوع و هر مفعولى منصوب و هر اسمى كه اسباب جر در آن
باشد, مجرور است و همچنين است ساير ابواب نحوى .... بنابر اين ,توجه نحويين به
اعراب قرآن قبل از هر چيز به مـنـظـور خدمت به معناى قرآن و روشن شدن آن بوده است و
من در تحليل نصوص قرآن تلاشى خـالصانه تر و صادقانه تر ازتلاش نحويون كه در راه
خدمت به نص قرآن بخصوص و متون عربى به طـور عـمـوم ,داشته از سراغ ندارم .
البته آنان گاهى چهار اشتباه جزئى نسبت به نصوص شده اند ولـى تـرديدى نيست كه تلاش
خالصانه نحويين در زيبابيان كردن نص قرآن و مقاصد عاليه آن در روشـن سـاخـتن مفاهيم
چيزى است كه جا دارد بدان مباهات شود, تلاشى كه [هرگز]آميخته با كـلام جعلى و پر
زرق و برق نيست , بلكه همراه با بررسى عميقى است كه ما رامتوجه متن صحيح مى كند و
به اشتباهات متون مى پردازد و آنچه در سبك آنها نياز به تصحيح است , تصحيح مى كند.
تاريخ تدوين كتاب معانى القرآن در نـسـخه خطى كه نزد من است و از نسخه موجود در
كتابخانه عثمانيه نور,عكس بردارى شده , تاريخ كتابت آن قرن چهارم هجرى ذكر شده است
.
اين نسخه ازابتداى سوره زمر تا آخر قرن را در بردارد و از طريق همين نسخه مى كوشيم
با روش ابوزكريا فراء آشنا شويم .
از آغاز اين تفسير اهتمام به قرائت كه قبلا بدان اشاره كرديم , به چشم مى خورد.
1 - الف - او در مورد آيه : يخربون بيوتهم بايديهم وايدى المؤمنين , (حشر/2) مى
نويسد:قراء جز ابو عبدالرحمن سلمى بر يخربون اجماع كرده اند و او يخربون قرائت كرده
است , و قرائت همه آنان صـحـيـح اسـت , گـرچه جمع كردن ميان قرائت قراء نزد من
پسنديده تر است , وعلت اين كه فراء قـرائت اجـمـاعـى را تـرجيح مى داد و بهتر مى
دانست اين بود كه به اعتقاد وى قاريان از محدثنى پيروى مى كنند كه به تاويل قرآن
داناترند.
ب - فـراء مـعـتـقـد بود كه آن قرائتى صحيح است كه موجب تغيير معنا نشود, ولى او,
براى حفظ امانت علمى اصرار داشت كه كسى تاكنون چنين قرائتى نكرده است .
به عنوان مثال او در مورد آيه : الذين يجتنبون كبائر الا ثم والفواحش , مى گويد:
يحى بن وثاب كبيرخوانده و از ابن عباس نقل شـده كه منظور از كبير الاثم (گناه بزرگ
) شرك است و اين تفسير موافق قرائت كسى است كه آن را بـه صـورت مـفـرد خوانده است .
ولى عموم قراء,كبائر الاثم والفواحش , قرائت كرده اند, آنان كـبـائر را شـى ء كـلـى
در نظر گرفته اند با اين كه در اصل يك چيز است , به نظر من كسانى كه كـبائر قرائت
كرده اند بهتر است الفواحش را جر دهند, يعنى آن را به كسر (الفواحش ) بخوانند,
زيـرا عـمـوم قـراء آن را به فتحه خوانده اند تا كبائر به مجموع الاثم والفواحش ,
اضافه شده باشد, سپس مى گويد:كسى از قراء نديدم كه الفواحش به كسر بخواند.
2 - چنان كه گفتيم فراء به خاطر تاثير مهم قرائات در معنا به آنها اهتمام مى ورزيد.
الـف - از اين رو هميشه دوست داشت قرائات را از لحاظ معنوى توجيه كند و در پى قرائت
, زيبايى مـعـنا و حلاوت مضمون را نمايان سازد, و ما اين مطلب را در ضمن مثال دنبال
مى كنيم : خداوند مـتعال فرموده : قل ارايتم ماتدعون من دون اللّه ارونى , به آنها
بگو به من خبر دهيد معبودهايى را كـه غـير از خدا پرستش مى كنيد, نشان دهيد (احقاف
/ 4).
سپس فرموده : ماذا خلقوا من الا رض , چه چيزى از زمين را آفريده اند؟) و نفرمود:
ماذاخلقت وماذا خلقن , زيرا منظور خداوند بتهايند و از ايـن رو كـه آنـهـا نـيـز
مـانـند سلاطين وديگران مورد خطاب , ستايش , مراجعه و تعظيم قرار مـى گرفتند, آنها
را به منزله انسان وامثال او قرار داده است .
فراء به سب قرائت ابن مسعود بر اين معنا تاكيد دارد و مى گويد:عبداللّه بن مسعود من
تدعون من دون اللّه , قرائت كرده و از بتها تعبير به من كرده است ودر اين تعبير,
بتها به قول و عمل به طور صريح به انسان تشبيه شده اند.
ب - فـراء در تـوجـيـه مـعـنوى قرائات از يكى از وسايل مهم تفسير يعنى از شان نزول
آيات كمك مـى گرفت .
به عنوان مثال , آيه : اليس اللّه بكاف عبده , را يحى بن وثاب و ابوجعفرمدنى , اليس
اللّه بـكاف عباده , به لفظ جمع قرائت كرده اند, در حالى كه ديگر مسلمانان آن را به
لفظ مفرد (عبده ) خـوانـده انـد, وفـراء در تـفـسير قرائت مسلمين ذكر مى كند كه
قريش به پيامبر(ص ) گفتند: آيا نـمـى ترسى كه خدايان ما تو را به خاطر نكوهش از
آنها,بفريبند؟ آن گاه خداوند متعال اين آيه را نـازل كرد كه : اليس اللّه بكاف عبده
, (زمر/36),آيا خدا براى (حفظ و نجات ) بنده اش محمد(ص ) كافى نيست ؟ پس چگونه تو
را ازغير او مى ترسانند.
سـپس فراء با نگرش كلى خود كه نسبت به داستانهاى قرآن دارد, قرائت ديگر را توضيح مى
دهد و مـى گويد: كسانى كه عباده خوانده اند, گفته اند: مقصود پيامبرانند كه
امتهايشان آنان را تهديد مى كردند, چنان كه قرآن سخن قوم هود را نقل مى كند كه به
اوگفتند: ان نقول الا اعتراك بعض ءالـهـتـنـا بـسـوء, تنها چيزى كه درباره تو مى
گوييم اين است كه بعضى از خدايان ما به تو زيان رسـانـده انـد (هـود/ 54), پس
خداوند متعال كه فرموده :اليس اللّه بكاف عباده , منظور از عباد محمد(ص ) يا
پيامبران پيش از اويند و هر دوقرائت صحيح است .
3 - فراء و علم نحو: الـف - فـراء گـاهـى بـراى زيبايى معناى لفظ وجهى را نيكو مى
شمرد.
او در مورد آيه :والسموات مـطـويـات بـيمينه : و آسمانها پيچيده در دست اوست
(زمر/67) مى گويد:رفع سموات به باى بيمينه است و گويى خداوند فرموده : والسماوات فى
يمينه ((86))
و دراين صورت بهتر اين است كه مطويات منصوب وحال باشد.
ب - فـراء گاهى در تحقيق و بررسى صنعت نحو, در پى بيان وجوهى است كه ناخودآگاه موجب
فـاسد شدن معنا مى شود و در مورد آيه : فاعبد اللّه مخلصا له الدين , خدا را پرسش
كن و دين خود را بـراى او خـالص گردان (زمر/2), مى گويد: الدين منصوب است به مخلصا,
سپس وجه ديگرى ذكـر مـى كـنـد كه در آن الدين مرفوع به له است و محلصالازم است نه
متعدى و گويى چنين اسـت : اعـبـد اللّه مطيعا فله الدين , ولى اين توجيه نحوى سياق
معنا را بر هم مى زند, بلكه مى توان گـفت , موجب تكرار معنا مى شود بدون اين كه
چيزى بر آن بيفزايد, زيرا آيه بعد كه مى فرمايد: الا للّه الدين الخالص , معنايش
كاملاهمان است كه فراء در قرائت به رفع اراده كرد است .
بنابر اين اگر او به سياق بين دو آيه توجه مى داشت اين وجه دوم را ذكر نمى كرد.
ج : عـلاوه بـر ايـن كـه مـا ماخذى را براى وجوه نحوى فراء مى يابيم , گاهى مى
بينيم كه اوداراى ديدگاهى جالب نيز مى باشد و به عنوان مثال در مورد آيه : واذا مس
الا نسان ضر دعاربه ...
نسى ما كـان يـدعـوا اليه , هنگامى كه انسان را زيانى نمى رسد پروردگار خود رامى
خواند...
ولى هرگاه نـعمتى به او عطا شود كسى را كه مى خواند به فراموشى مى سپارد (زمر/ 8)
مى گويد: مقصود از ما خداوند متعال است و با روش محاوره اى به بيان استعمال ما به
جاى من مى پردازد كه : اگـر بگوييد چرا قرآن نسى من كان يدعوا, نگفت ؟ پاسخ من اين
است كه لفظ ما گاهى به جاى مـن بـه كار رفته است .
چنان كه خداوند متعال فرمايد: قل يا ايها الكافرون لا اعبدما تعبدون ولا انـتـم
عـابـدون مـا اعبد, و منظور از ما در ما اعبد خداوند متعال است .
خداونددر جاى ديگرى مى فرمايد: فانكحوا ما طاب لكم من النساء, كه به جاى من لفظ ما
به كار رفته است .
و نظير اين است آيه : ان تسجد لما خلقت بيدى , يعنى لمن خلقت .
مـمكن است منظور از ما در نسى ما كان يدعوا اليه , چيزى باشد كه به خاطر آن چيز
قبلاخدا را مى خواندند.
به هر حال شما مخيريد ضمير اليه را به ما يا به من برگردانيد,هر دو وجه صحيح اسـت ,
و چنان كه مشاهده مى شود بنابر هر دو و وجه معنا نيز جالب است .
حتى با وجه دوم كه فراء آن را ذكـر كرده است .
اين آيه اشاره دارد به خواسته مردم ز مجسم ساختن حال حسرت و تضرع و خـوارى انـسـان
فـرامـوشـكـار كـه در هـنگام زيان رسيدن به او به خدا پناه مى برد ولى در موقع
برخوردارى از نعمتهاى الهى او را به فراموشى مى سپارد.
4 - حـقـيـقت اين است كه فراء مرد معنا بود, در آن دقت مى كرد و دقت و تامل از كسى
مانند فراء عجيب نيست , او سخن را انديشمندانه ادا مى كرد و از سوالى كه : چگونه
خداوند فرموده : ولا يرضى لـعـباده الكفر, خداوند هرگز كفر را براى بندگانش نمى
پسندد(زمر/7), در حالى كه آنها كافر شـدنـد؟ پـاسـخ مـى دهد: تقدير آيه : لا يرضى
ان يكفروااست , يعنى خدا (عمل ) كافر شدن آنها را نمى پسندد, نه اين كه معنايش خود
كفر به معناى اسمى باشد.
5 - فـراء در بـرابر شيوه هاى قرآنى دقتهاى جالب و اساسى داشت كه حالى از هشيارى
سرشار وى بود: الـف - او در بـيان شيوه ضمير آوردن در قول خداى متعال : فاثرن به
نقعا: (عاديات / 4)مى گويد: مـقصود از به , بالوادى (در بيابان ) است , هر چند قبلا
ذكر نشده است و اين استعمال جايز است زيـرا گرد وغبار فقط از مكان بلند مى شود و
هرگاه نام چيزى شناخته شده باشد, ضمير كنايه از آن آورده مى شود, هر چند ذكرى از آن
چيز به ميان نيامده باشد.
خـداونـد در سـوره قـدر مى فرمايد: انا انرلناه فى ليلة القدر, ما قرآن را در شب
قدر نازل كرديم [قـدر/ 1].
اين آيه ابتداى سوره است و در هيچ سوره ديگرى ابتدا به ضمير نشده مگر پس از آن كه
در آيـات قـبل ذكرى از مرجع آن به ميان آمده است , مانند: خم , والكتاب المبين انا
انزلناه ...
, و در جـاى ديـگر خداوند مى فرمايد: انى احببت حب الخير عن ذكر ربى حتى توارث
بالحجاب , گفت مـن اين اسبان را به خاطر پروردگارم دوست دارم تاخورشيد در حجاب
پنهان شد (ص / 32), و مقصود از ضمير در توارث خورشيداست و قبلا ذكرى از آن به ميان
نيامده است .
ب - فراء از زيبايى تكرار كلمات در خصوص تعبيرهاى قرآنى و به
طور كلى به كارگيرى اين روش در كلام عرب , پرده بر مى دارد.
او در مورد آيه : كلا سوف تعلمون ثم كلا سوف تعلمون , مى گويد: عرب به منظور تشديد
كردن و ترساندن , كلمات را تكرار كرده است واين آيه از همين باب است , و در آيه :
لترون الجحيم ثم لترونها, نيز تكرار فعل براى تشديد است .
ج - فـراء شيفته آهنگ تعابير قرآن بود, از اين رو تاملات وى در برابر نصوص قرآن
وتوجهش به آن آهـنـگ در شـيوه هاى كلامى قرآن زياد بود.
او مى گويد: مقصود از قصر درآيه : انها ترمى بشرر كـالـقـصـر, الـبته آن آتش شراره
اى پرتاب مى كند مانند قصرى بزرگ (مرسلات / 32) منظور از قـصـر بنايى از بناهاى
بزرگ عرب است و مفرد و جمع آن عربى (فصيح ) هستند.
خداوند متعال مـى فـرمـايـد: سـيـهـزم الـجـمـع ويولون الدبر, بزودى همه كفار شكست
مى خورند و پا به فرار مـى گذارند (قهر/ 45) منظور از يولون الدبر, ادبار وپشت كردن
كفار است .
گويى قرآن مطابق آنـچه عرب دوست مى داشت , يعنى هماهنگى مقاطع آيات , نازل شده است
, چنان كه مى بينيم در سوره قهر مى فرمايد: الى شيى ء نكر,وكاف نكر را هماهنگ با
ديگر آيات اين سوره مضموم و تلفظ آن را ثـقـيـل ساخته است ,و در جاى ديگر مى گويد:
فحاسبناها حسابا شديدا وعذبناها عذابا نكرا, (طـلاق / 8), وقـراء اتـفـاق نـظـر
دارنـد كـه قرائت اين آيه آسان و روان ولى آيه نخست سنگين و دشـواراست , و نظير اين
است كه : والشمس والقمر بحسبان : (رحمن / 5), و نيز مى گويد: جرآءمن ربك عطاء
حسابا, (نبا/ 36) به اين ترتيب مقاطع آيات هماهنگ با يكديگر آمده است و اين هماهنگى
و نـظـم در آبات قرآن بيش از آن است كه در اين كتاب بيان شود و شماخواننده عزيز ان
شااللّه , به ذكر همين چند مورد اكتفا خواهيد كرد.
6 - فـراء در تفسير كلمات قرآن , آنچه در تفاسير يا در كلام عرب , يعنى لغويين نقل
شده است ذكر مى كند.
الف : به عنوان مثال , او در مورد قول خداى متعال : وحاق بهم , (نحل / 34), مى
گويد: اين جمله در كلام عرب به معناى عاد عليهم (به آنها برگشت ) مى باشد و در
تفسير آمده است : حاق بهم , يعنى احاطبهم ونزل بهم , (آنها را احاطه كرد و بر آنها
نازل شد).
و نيز مى گويد: كلمه زخرفا, (زخرف / 35) به معناى طلا است , و در تفسير آمده است
:نجعلها لهم مـن فـضـة ومـن زخـرف مـا بـراى آنها خانه هايى از طلا و نقره قرار مى
دهيم فراءدر اين گونه تفسيرها, بازگو كننده نظر صحابه و تابعين يا بيان كننده تفسير
لغويين بارعايت اختصار است .
ب - در عـيـن حال او با ذكر شان نزول يا رويدادهاى تاريخى نقل شده پيرامون آيات
قرآن , از خود علاقه زيادى درباره روشن ساختن معناى آيه , نشان مى دهد, وى به دنبال
بحث از آيه : وقال الذين كـفـروا لـلـذين آمنوا لوكان خيرا ماسبقونا اليه , كافران
درباره مومنان گفتند.
اگر (اسلام ) چيز خـوبـى بـود هـرگـز آنها بر ما پيشى نمى گرفتند, (احقاف /11),مى
گويد: چون قبايل مزينه , جهينة و غفار به اسلام گرويدند, قبيله هاى بنى عامرو غطفان
و اشجع و اسد گفتند: اگـر اسلام آوردن خوب بود, چوپانان هرگز بر ماپيشى نمى گرفتند.
اين است تعبير قول خداى متعال : لو كان خيرا ماسبقونا اليه .
و در مورد آيه : قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى , بگو من هيچ پاداشى
از شما بررسالتم درخواست نمى كنم , جز دوست داشتن نزديكانم (شورى / 23).
ذكر كرده است كه انصار هزينه اى بـراى پـيـامبر جمع آورى كردند تا در ازاى رنج و
زحمتى كه از ناحيه اصحاب بر آن حضرت وارد مى شد از آن استفاده كند.
آنها, آن را نزد پيامبر(ص ) آوردندگفتند: خداوند متعال ما را به وسيله تو هدايت كرد
و تو فرزند برادر (مهاجر) ما هستى .
اين مال را بگير و صرف مخارج خود كن حضرت از قبول آن خوددارى كرد و خدا آيه مورد
بحث را نازل فرمود كه : اى پيامبر به آنان بگو من در برابر رسـالـتـم مـزدى از
شمامطالبه نمى كنم , جز اين كه شما خويشان و نزديكان مرا دوست بدارييد.
ابن عباس گفته است : منظور از قربى خويشاوندان رسول خدا(ص ) از قريش هستند.
((87))
فـراء بـعد از روش تفسيرى خويش , خود را در چارچوب نوشته هاى
آن دسته از مفسران كه به نقل مطالب پرداخته اند, محدود ساخته است , زيرا او مطالبى
را از تفاسير آنها نقل وشان نزولهايى را كه نقل شده , ذكر مى كند.
7 - فراء با معتزله دمساز بود, و شما - در پى جانبدارى او از مكتب اعتزال - گرايش
به آزادى اراده انسان را در تفسيرش مى بينيد - ولى نه با پا فشارى يك فرد كلامى - و
بدون اين كه او تفسير را در خـدمـت افكار و گرايشهاى خود قرار