|
|
يكى از بايستههاى علوم قرآنى، تغيير ساختار متون قديمى به متون آموزشى است. اكنون كه چاپ سوم «درسنامه علوم قرآنى» در فاصلهاى كمتر از يك سال انتشار مىيابد و بااستقبال گسترده و دور انتظار از چاپهاى اول و دوم - با توجه به تيراژ بالاى آن - و نيز انتخاب آن به عنوان متن درسى از سوى برخى از مراكز حوزوى و استادان دانشگاهى مواجه گشته است، صادقانه بايد اذعان نمود كه گرچه در راه تدوين متنى آموزشى «درسنامه» گامنخست را برداشته است اما هرگز ادعايى در ارائه مباحث علوم قرآنى - آنگونه كه شايسته و بايسته است - نداشته و ندارد.
اين كوچكترين اقدام كه به فضل الهى مورد عنايت و توجه قرارگرفته است، همتى بلند مىطلبد تا به مدد و يارى قرآن پژوهان و از رهگذر تذكرات و راهنمايىهاى صاحب نظران، چه از نظر شكلى و چه از جهت محتوايى گام به گام به هدف خويش نزديكتر شود.
از آنجا كه كتاب حاضر متناسب با سه واحد درسى تنظيم شده است و باعنايت به دوواحدىبودن اين درس در برخى از مراكز و توصيه مسؤول محترم مركز انتشارات دفترتبليغات اسلامى، انشاء الله در آينده «درسنامه» در دو مجموعه مستقل متناسب با يكواحد و دو واحد نيز تنظيم خواهد شد. در حال حاضر توصيه مىشود در صورتى كه درس دو واحدى است قسمتهاى زير حذف گردد:
1. بخش اول كتاب به استثناى فصل اول و دوم.
2. بخش پنجم به استثناى فصل چهارم.
3. بخش ششم به استثناى فصل سوم.
4. فصل اول از بخش هفتم.
5. فصلهاى اول، دوم، پنجم و هفتم از بخش هشتم.
برخود لازم مىدانم كه از تمامى دستاندركاران محترم انتشارات دفتر تبليغات اسلامى بويژه مسؤول آن، حجة الاسلام والمسلمين حاج سيد محمد كاظم شمس تقدير و تشكرنمايم.
و الحمد لله
حسين جوان آراسته
ارديبهشت 1378 / محرم الحرام 1420
ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم (1) ; قطعا اين «قرآن» به [آيينى] كه خود پايدارتر است راهمىنمايد.
نقش «قرآن» چون در اين عالم نشست نقشهاى پاپ و كاهن را شكست فاش گويم آنچه در دل مضمر است اين كتابى نيست چيز ديگر است چون به جان در رفت جان ديگر شود جان كه ديگر شد جهان ديگر شود همچو حق پنهان و هم پيداست اين زنده و پاينده و گوياست اين اندر او تدبيرهاى غرب و شرق قدرت انديشه پيدا كن چو برق (2)
قرآن معتبرترين منبع معارف اسلام و معجزه جاودان رسول گرامى است; تنها كتاب آسمانى است كه از تحريف مصون مانده و بشر از آوردن حتى سورهاى كوچك همانند آن عاجز است. سراسر نور و روشنايى است; وانزلنا اليكم نورا مبينا (3) . ضامن سعادت و سرچشمه هدايت انسان است; كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور (4) . سرتاسر شفا و رحمت است; وننزل من القرآن ماهو شفاء ورحمة للمؤمنين (5) . حقيقتى است تابناك كه از سوى خداوند فرودآمده; وبالحق انزلناه وبالحق نزل (6) . و مصونيت آن آشكارا تضمين گشتهاست; انا نحن نزلنا الذكر وانا له لحافظون (7) . بيانگر همه بايدها و نبايدها، و گشاينده گرههاست; ونزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شىء (8) . قرآن، در واقعيتخويش در چنان بلندايى جاى گرفته است كه خداى بزرگ، از آن به قرآن عظيم (9) يادمىكند، و ثقيل (10) بودن آن را به پيامبر خويش يادآور مىشود. شگفت آن كه اين شجره طيبه با همه ناپيدايى ژرفاى آن، زيباترين سخن است; الله نزل احسن الحديث... (11) . آن چنان زيباست كه بازخوانىهاى پىدرپى آن، از حلاوت و جذابيت آن نمىكاهد، و انسان مادى را در جهانى از معنويت و جاودانگى به پرواز درمىآورد و سيماى زندگى پاكيزه را به او مىنماياند.
در سايه پربركت اين امانت مقدس و در پرتو عمل به قوانين و دستورهاى حياتبخش آن، جامعه اسلامى توانست در مدتى اندك، نيمى از جهان را به تسخير خود درآورد و دورانطلايى و شگفتانگيز تمدن بشرى در آن روز را بنيان نهد. تنها به بركت «قرآن» بود كه تاريخ تمدن اسلامى، يكى از شكوهمندترين و افتخارآميزترين مراحل تاريخ تمدن بشر نامگرفت.
تا آن زمان كه اين مشعل فروزان هدايت فرا راه جامعه اسلامى قرار داشت، سيادت و عظمت، قدرت و شوكت و همه ارزشهاى والاى انسانى در اختيار مسلمانان بود و از آنهنگام كه «قرآن» از صحنه زندگى مسلمانان، آهسته آهسته كنار زده شد عزت و عظمت و اقتدار آنان نيز رو به افول نهاد. بدون شك علت اساسى انحطاط و عقبماندگى مسلمانان را بايد در پشت كردن آنان به «قرآن» جستوجو كرد. اگر اين كتاب مقدس و اين گنجينه عظيم و گرانبها در اختيار دشمنان ما بود، بيشترين بهره را از آن مىبردند.
متاسفانه آشنايى و آگاهى ما مسلمانان و حتى بسيارى از تحصيلكردگان ما از قرآن اندك و ناچيز است، و قرآن آن گونه كه شايسته آن است، جايگاه خويش را در ميان جوامعاسلامى پيدا نكرده است. البته پس از پيروزى انقلاب شكوهمند اسلامى به رهبرى امام خمينى(قدس سره)، كه خود معلم و مفسر بزرگ قرآن بود، قرآن درخششى ديگر يافت و آهنگ گرايش به قرآن و معارف آن به گونهاى فراگير در ميان عموم مسلمانان، به ويژه جوانان، آغازشد.
در جهان آشوبزده كنونى كه ارزشها در ميان هياهوى دنياطلبان و بمباران تبليغات مسموم آنان به فراموشى سپرده شده، خلا معنويت، بيش از هر زمان ديگر رخ نموده و موجبات عصيان و انزجار از زندگى سرد، بىروح و بىپشتوانه كنونى را فراهم كرده است. از اين رو براى ما مسلمانان، بيش از هر زمان ديگر، ضرورت حاكمنمودن فرهنگ وحيانى در متن زندگى فردى، اجتماعى و سياسى احساس مىشود. به فرموده پيامبر اكرم(ص):
اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن; فانه شاف-ع مشفع وماحل مصدق. ومن جعله امامه قاده الى الجنة ومن جعله خلفه ساقه الى النار وهو الدليل يدل على خير سبيل...و له ظهر وبطن،...ظاهره انيق وباطنه عميق. له نجوم وعلى نجومه نجوم، لاتحصى عجائبه ولاتبلى غرائبه، فيه مصابيح الهدى ومنار الحكم... (12) ;
هرگاه فتنهها چون شب تار شما را احاطه نمود به قرآن روى آوريد; چرا كه شفاعتش پذيرفته و گزارشش از اعمال بندگان تصديق مىشود. هر كه قرآن را پيشواى خويش قرار دهد، او را به بهشت رهبرى نمايد و هركه آن را پشتسر اندازد به دوزخش كشاند. راهنمايى است كه انسان را به بهترين راهها، راهنمايى مىكند. قرآن را ظاهرى است و باطنى، ظاهرش جلوه و زيبايى دارد و باطنش ژرف و عميق است. ستارگانى دارد و ستارگانش را نيز ستارگانى است. شگفتىهايش قابل شمارش و عجايبش كهنه شدنى نيست....
فهم صحيح قرآن مجيد، متوقف بر مقدماتى است. «علوم قرآنى» - چنان كه خواهدآمد - مباحثى مقدماتى براى تفسيرقرآن و برداشت از آن است كه از ديرباز مورد توجه علما و قرآنپژوهان بوده است. درطى چند سال، توفيق طرح اين مباحث در جامعةالزهرا(س) و مدرسه شهيدين به اين بنده دست داد و انگيزهاى شد تا به اقتضاى كار، بررسى محدود و ناقصى صورت پذيرد و از مجموعه تاليفات گران قدر و ارزشمندى كه محققان «علومقرآنى» و مفسران عالى مقام در اين زمينه داشتهاند، استفاده شود.
به طور كلى تاليفات «علوم قرآنى» به چهار دسته تقسيم مىگردند:
1. كتبى كه در يك علم خاص از علوم قرآنى تدوين يافتهاند; مثل علم قراءت، اعجاز قرآن، تحريف، محكم و متشابه، ناسخ و منسوخ و....
2. كتبى كه به صورت گزينشى به چند موضوع از علوم قرآنى پرداختهاند.
3. كتبى كه نويسندگان آنها سعى نمودهاند همه مباحث مربوط به علوم قرآنى را در يك مجموعه گردآورى نمايند; نظير زركشى در البرهان فى علوم القرآن و سيوطى در الاتقان فى علوم القرآن.
4. تفاسيرى كه مفسران در مقدمه آنها مباحثى از علوم قرآنى را مطرح نمودهاند (13) .
آنچه در تدوين اين كتاب موردنظر بوده، شيوه دوم، يعنى گلچينى از مباحث علوم قرآنى است كه سعى گرديده ضمن طرح مباحث عمده و مهم، ارتباط منطقى و زنجيرهاى ميان آنها رعايتشود.
از سوىديگر با عنايت به اين كه تنظيم اينمجموعه به منظور آموزش سطح متوسط از علومقرآنى (مقطع كارشناسى) صورت مىپذيرد،بهجهت پرهيز از افراط و تفريط در طرح مطالب، سعى براين بوده است كه حد متوسط، مبناى هر بحث قرارگيرد، بهگونهاى كه طالبان آشنايى با علوم قرآنى، بهسادگى و سهولت با مجموعهاى از اين علوم آشنا گردند.
همان گونه كه مىدانيد تدريس علوم قرآنى، چه در مراكز آموزش عالى و چه در مجامع حوزوى، همواره با خلا متن آموزشى مناسب به زبان فارسى مواجه بوده است. گرچه قرآنپژوهان ارجمند، تاليفات ارزشمندى را در هر بخش از علوم قرآنى در عرصه فرهنگ قرآنى تقديم نمودهاند و ما حقيقتا وامدار آنانينم، اما آثار علوم قرآنى يا به انگيزه كتاب آموزشى تدوين نشدهاند و يا اين هدف در تدوين آنها رعايت نشده است.
نگارنده با عنايت به ضرورت پرداختن به اين امر و با استمداد از ساحت قدسى قرآنكريم و اميد به مدد و يارى اساتيد والامقام و همه خدمتگزاران به قرآن، در مجموعه حاضر، تلاش خويش را در راه تدوين متنى آموزشى در علوم قرآنى به كار گرفته است. دشوارى چنين كارى بر اساتيد گرامى پوشيده نيست و اكنون كه راهى آغاز گشته، انتقادها، يادآورىها و راهنمايىهاى شما بزرگواران، بىگمان اين مجموعه را گامبهگام به نقطه مطلوب خويش نزديكتر خواهد كرد.
1. تنظيم مطالب كتاب در ده بخش كلى صورت گرفته كه هر بخش حاوى چند فصل است.
2. بخشها عبارتند از: كليات، وحى، نزول قرآن، تدوين قرآن، قراءات قرآن، تحريفناپذيرى قرآن، اعجاز قرآن، ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه وهفتاد نكته قرآنى.
3. چينش منطقى موضوعات و ترتب هريك بر ديگرى با دقت زياد انجام گرفته است.
4. در ابتداى هر بخش، به اهداف مورد نظر اشاره شده است كه ضمن ايجاد انگيزه براى محصلان، نمايى از مباحث را به آنان ارائه مىدهد.
5. در آغاز هر بخش، بعضى از منابع مهم و سودمند به سه منظور كتابشناسى، مطالعه آزاد و پاسخيابى قسمت «پژوهش» معرفى شده است.
6. خلاصه و چكيده مطالب هر فصل، در پايان آن فصل، ذكر شده است.
7. در پايان هر بخش، پرسشهايى در دو قسمت، پرسش (مربوط به متن) و پژوهش (خارج از متن) طرح شده است. لازم است كه پرسشها به تدريج و هماهنگ با فصلهاى مربوط به آن در كلاس عنوان شود.
8. براى پرهيز از هرگونه اشتباه، در ترجمه آيات، از ترجمه ممتاز استاد محمد مهدى فولادوند استفاده شده است.
9. مطالب سودمندى كه فراگيرى آنها فراتر از مقدار معمول بوده است، تحت عنوان «مطالعه آزاد» مشخص شدهاند.
10. تدوين «درسنامه علوم قرآنى» براى مقطع كارشناسى (سطح حوزه) و در حد تدريس پنجاه ساعت، يعنى سه واحد درسى است.
و الحمد لله
حسين جوان آراسته
شهريور 1375
1- اسراء (17)آيه 9.
2-اقبال لاهورى .
3- نساء (4) آيه 174 .
4- ابراهيم (14) آيه 1.
5- اسراء (17) آيه 82.
6- اسراء (17) آيه 105.
7- حجر (15) آيه 9.
8- نحل (16) آيه 89.
9- حجر (15) آيه 87.
10- مزمل (73) آيه 5.
11- زمر (39) آيه 23.
12- اصول كافى كتاب فضل القرآن ج 2 ص 599 بحار الانوار ج 89 ص 17 ح 16.
13- اخيرا به همت دفتر فرهنگ و معارف قرآن مباحث علوم قرآن 55 كتاب تفسيرى شيعه و سنى كه در مقدمه آنها وجود داشته در مجموعهاى سه جلدى تحت عنوان علوم القرآن عند المفسرين چاپ شده است كه مرجع بسيار خوبى براى پژوهشگران علوم قرآنى است .
كليات:
علوم قرآنى و سير تاريخى نگارشها
عناوين قرآن
معانى قرآن
وجه تسميه
عربى بودن قرآن
1. آشنايى با اصطلاح علوم قرآنى و سير اجمالى نگارشهاى قرآنى.
2. نگرشى به عناوين قرآن در دو قسمت اسامى و اوصاف.
3. بررسى معانى «قرآن» در يك نگاه.
4. علت نامگذارى وحى آسمانى به «قرآن».
5. اهميت و جايگاه زبان عربى به عنوان زبان منتخب دين و قرآن.
قرآن كريم; فهرست ابن نديم; مقدمه البرهان فى علوم القرآن; مقدمه التمهيد فى علوم القرآن; موجز علوم القرآن; مناهل العرفان; علوم قرآن و فهرست منابع; القرآن الكريم و روايات المدرستين; مجله بينات، شمارههاى 3 - 8; مقاله «سير نگارشهاى علوم قرآن»; كيهان انديشه، شماره 28، مقاله «سير تاريخى تفسير و علوم قرآن».
علوم قرآنى، به مجموعهاى از علوم اطلاق مىگردد كه براى فهم و درك قرآن مجيد به عنوان مقدمه فراگرفته مىشوند. به بيان ديگر، مباحثى كه قبل از تفسير قرآن و فهم آيات الهى، آشنايى با آنها براى هر مفسر و محققى لازم است، مجموعه مباحث علوم قرآنى را تشكيل مىدهند. زرقانى در تعريف آن مىگويد:
مباحثى است متعلق به «قرآن» از جهت نزول قرآن، ترتيب، جمع، كتابت، قراءت، تفسير، ناسخ و منسوخ و نظاير اينها (1) .
روشن است كه چنين تعريفى از علوم قرآنى حد و مرز مشخصى را براى مسائل قابل طرح در اين علم بيان نمىكند و از اين روست كه بعضى، شمار انواع اين علوم را پنجاه، برخى هشتاد و عدهاى چهارصد و يا حتى بيشتر از آن ذكر نمودهاند (2) . در حقيقت، دليل عمده اين اختلاف، نحوه نگرش آنان به قرآن از جوانب مختلف و شيوه تقسيمبندى مباحث آن به صورتهاى متفاوت بوده است. به عنوان مثال، بدرالدين محمدبنعبدالله زركشى در البرهان فى علوم القرآن فهرست انواع علوم قرآنى را در 47 قسمت تنظيم نموده (3) ; در حالى كه جلال الدين سيوطى نيز، كه به پيروى از زركشى تقسيمات خود را به «نوع» تعبير نموده، رقم انواع را به هشتاد رسانيده است. (4)
اهتمام و عنايت مسلمانان از صدر اسلام و اشتياق شديد آنان به قرآن به عنوان وحى آسمانى و معجزه جاودانى باعثشد تا از همان قرن نخست بزرگانى از صحابه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و پس از آنان علما و دانشمندان اسلامى در زمينههاى مختلف تفسير و مسائل مربوط به قرآن توجه ويژهاى را نشان دهند.
به اعتقاد دانشمندان علوم قرآنى، در ميان صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله على بن ابىطالب عليهما السلام از پيشگامان و طلايهداران تفسير و علوم قرآنى بوده و حتى شخصيتى چون ابن عباس تفسير قرآن را از ايشان آموخته است. (5)
جلال الدين سيوطى مىگويد:
در ميان خلفا كسى كه بيشترين مطلب را در زمينه علوم قرآنى روايت كرده، على بن ابىطالب است. (6)
عبدالله بن عباس، عبدالله بن مسعود و ابى بن كعب بن قيس نيز از جمله كسانى هستند كه جايگاه رفيع در تفسير و قراءت قرآن داشتهاند و ديگران قرآن را از آنان فرامىگرفتند.
دوره تدوين تفسير و مباحث قرآنى از قرن دوم آغاز مىگردد و از اين زمان بهبعد دانشمندان فراوانى در خدمت تاليفات قرآنى قرار مىگيرند. ما در اين مختصر، ابتدا بهذكر نام برخى از نويسندگان علوم قرآنى كه هر يك در تدوينعلمى از علوم قرآنى پيشگام بودهاند، پرداخته آنگاه سيرى اجمالى در نگارشهاى علوم قرآنى خواهيمداشت.
يحيى بن يعمر (م89ق.) كتابى در قراءت نگاشته است. (7)
حسن بصرى (م110ق.) نويسنده نزول القرآن و عدد آى القرآن.
عبد الله بن عامر يحصبى (م118ق.) نويسنده كتب اختلاف مصاحف الشام و الحجاز و العراق و المقطوع و الموصول.
عطاء بن ابىمسلم ميسرة الخراسانى (م135ق.) اولين نويسنده در ناسخ و منسوخ.
محمد بن سائب كلبى (م146ق.) آغازگر تدوين احكام القرآن. (8)
ابان بن تغلب(م141ق.)نخستين مؤلف در علم قراءت، معانى قرآن و غريب القرآن.
خليل بن احمد فراهيدى (م170ق.) مبتكر و مؤلف در نقط و رسم. (9)
على بن عبدالله سعدى در تاليف اسباب النزول و محمد بن جنيد (م281ق.) در امثال القرآن گوى سبقت را از ديگران ربودهاند. (10)
محمد بن يزيد واسطى (م306 يا 309ق.) پيشقدم در تدوين كتابى با عنوان اعجاز قرآن بوده كه امروزه از ميان رفته است. (11)
برخى از قرآنشناسان، على بن مدينى و ابوعبيد قاسم بن سلام را، كه هر دو از دانشمندان قرن سومند، به ترتيب، پيشگام در تدوين اسباب النزول و ناسخ و منسوخ دانستهاند. (12)
قرن اول:
يحيى بن يعمر (م 89ق.) به او كتابى در قراءت را نسبت دادهاند.
قرن دوم:
حسن بصرى (م 110ق.)، عبدالله بن عامر يحصبى (م 118ق.)، عطاء بن ابىمسلم ميسرة الخراسانى (م 135ق.)، ابان بن تغلب (م 141ق.)، محمد بن سائب كلبى (م 146ق.)، حسين بن واقدى مروزى (م151ق.)، خليل بن احمد (م170ق.).
قرن سوم:
يحيى بن زياد، معروف به فراء (م 207ق.) مؤلف معانى القرآن و كتب ديگر، محمدبنجنيد (م 281ق.) صاحب امثال القرآن، محمد بن مسعود عياشى داراى تاليفات بسيار و از جمله، تفسيرى معروف به نام خودش، قاسم بن سلام (م 224ق.) مؤلف الناسخ و المنسوخ، القراءات و فضائل القرآن.
قرن چهارم:
محمدبن يزيد واسطى (م 306 يا 309ق.) مؤلف اعجاز قرآن، ابوعلى كوفى (م346ق.) صاحب فضائل القرآن، ابن جرير طبرى (م 310ق.) صاحب تفسير معروف، ابوبكر بن قاسم انبارى (م 328ق.) نويسنده عجائب علومالقرآن، سيد شريف رضى (م 406ق.) نويسنده تلخيص البيان فى مجازات القرآن.
ابننديم در كتاب الفهرستخويش نام بسيارى از دانشمندان و كتب آنان را كه تازمان او، يعنى قرنچهارم، در زمينههاى قرآنى وجود داشته است، ذكر نموده كه خود گوياى كثرت تاليفات در زمينههاى مختلف است و ما تنها بهذكر ارقام و اعداد آن اكتفا مىكنيم.
تفسير، حدود 45 كتاب .
معانى القرآن، بيش از 20 كتاب.
لغات القرآن، 6 كتاب.
قراءات، بيش از 20 كتاب.
النقط و الشكل للقرآن، 6 كتاب.
متشابه القرآن، 10 كتاب.
ناسخ القرآن و منسوخه، 18 كتاب. (13)
از قرن پنجم به بعد مباحث قرآنى به صورت گستردهتر مورد عنايت دانشمندان قرار گرفت و تاليفات قرآنى رو به افزايش نهاد.
گفتنى است كه اصطلاح علوم قرآنى، آن گونه كه فعلا رايج است، با آن چه در سدههاى نخستين مصطلح بود، متفاوتاست. علوم قرآنى، در گذشتهبر مباحث تفسيرى قرآن نيز اطلاق مىشد. در واقع، علم تفسير، علمى از علوم قرآنى بوده است، همانند علم اعجازقرآن، علم تاريخقرآن، علم ناسخ و منسوخ و... ، اما بهتدريج كثرت و تنوع مباحثسبب شد ميان مباحث علوم قرآنى و علم تفسير نوعى مرزبندى بهوجود آيد. (14)
زرقانى مىگويد:
معروف ميان نويسندگان فن علوم قرآنى اين است كه اولين زمان ظهور اين اصطلاح، قرن هفتم است; ولى در دارالكتب المصرية به كتابى از على بن ابراهيم بن سعيد، مشهور به حوفى (م430ق.) برخوردم به نام البرهان فى علوم القرآن در سى مجلد، كه پانزده مجلد آن فعلا موجود است. بنابراين، مامىتوانيم تاريخ اين فن را آغاز قرن پنجم بدانيم. (15)
وى پس از بحثى در تاريخچه علوم قرآنى چنين نتيجهگيرى مىكند:
علومقرآنى، بهصورت يك فن از اواخر قرن چهارم بهدست ابراهيمبنسعيد حوفى به وجود آمد و در قرن ششم و هفتم هجرى در دامان ابن جوزى (م597ق.) و سخاوى (م641ق.) و ابوشامه (م665ق.) پرورش يافت. در قرن هشتم به همت زركشى و در قرن نهم با تلاش كافيجى و جلال الدين بلقينى به كمال خويش رسيد. آنگاه در پايان قرننهم و آغاز قرن دهم، سيوطى تكسوار اين ميدان، آن را به جنبش و اهتزاز درآورد. (16)
تدوين جامع انواع علوم قرآنى، از قرن هشتم با تاليف كتاب البرهان فى علوم القرآن اثر زركشى آغاز مىگردد. جامعيت كتاب وى در زمينه انواع علوم قرآنى تا آن زمان بىسابقه بود، بهگونهاى كه سيوطى ضمن انتقاد از پيشينيان خود به جهت عدم تدوين كتابى جامع در زمينه انواع علوم قرآنى، پس از مطالعه البرهان اظهار سرور و شادمانى نموده خود نيز به تاليف كتابى مبسوط در همين زمينه مصمم مىگردد. (17)
كتاب الاتقان فى علوم القرآن، نوشته جلال الدين سيوطى (م911ق.)، از جمله مهمترين منابع علوم قرآنى است. يكى از منابع مهم سيوطى در اين اثر، خود كتاب البرهان بوده است.
پس از الاتقان رشد و بالندگى نگارش و تدوين علوم قرآنى تا مدتها متوقف گرديد، بيشتر نگارشهاى علوم قرآن، تنها در زمينههايى خاص صورت گرفته از شدت آهنگ گرايش به علوم قرآنى كاسته شد.
خوشبختانه در قرن اخير دانشمندان فراوانى در زمينههاى مختلف علوم قرآنى تاليفات گرانسنگى عرضه نمودهاند كه به بعضى از آنها اشاره مىشود:
علامه مجاهد محمد جواد بلاغى، در مقدمه تفسير خويش آلاء الرحمن.
محمد عبد العظيم زرقانى، مناهل العرفان فى علوم القرآن.
دكتر صبحى صالح، مباحث فى علوم القرآن.
ابو عبد الله زنجانى، تاريخ القرآن.
دكتر محمود راميار، تاريخ قرآن.
دكتر سيد محمد باقر حجتى، پژوهشى در تاريخ قرآن كريم.
آية الله العظمى خوئى، البيان فى تفسير القرآن.
علامه طباطبائى، قرآن در اسلام.
محمد هادى معرفت، التمهيد فى علوم القرآن.
دكتر داود العطار، موجز علوم القرآن.
سيد جعفر مرتضى عاملى، حقائق هامة حول القرآن الكريم.
1. علوم قرآنى، علومى مربوط به قرآنند كه مباحثى نظير نزول قرآن، جمع قرآن، قراءت قرآن، اعجاز قرآن (مانند ناپذيرى)، تحريفناپذيرى قرآن، محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ را شامل مىشوند.
2. نخستين نگارشها در زمينه قرآن، از اواخر قرن اول هجرى آغاز گشته است.
3. علوم قرآنى در آغاز، معنايى عام و فراگير داشته و شامل تفسير و تجويد نيز مىشده است.
4. شروع اصطلاح علوم قرآنى به معناى رايج كنونى و تدوين كتب آن، به قرن پنجم هجرى باز مىگردد.
5. اولين كتاب جامع در زمينه علوم قرآنى، البرهان فى علوم القرآن، اثر گرانسنگ زركشى در قرن هشتم است.
6. برخى از كتب مرجع و مهم علوم قرآنى عبارتند از: الاتقان فى علوم القرآن، مناهل العرفان، البيان فى تفسير القرآن، التمهيد فى علوم القرآن و تاريخ قرآن. (18)
1. مناهل العرفان، ج1، ص27.
2. ر.ك: موجز علوم القرآن، ص18.
3. البرهان فى علوم القرآن، ج1، ص102.
4. الاتقان فى علوم القرآن، ج1، ص20.
5. البرهان فى علوم القرآن، ج 2، ص 157.
6. الاتقان فى علوم القرآن، ج 2، ص 87.
7. التمهيد، ج 1، ص7; محمد على مهدوى راد، «سيرنگارشهاى علوم قرآن»، بينات، ش3 (پاييز 1373).
8. محمدعلى مهدوى راد، همان; مقدمه التمهيد فى علوم القرآن.
9. مقدمه البرهان، ج1، ص48.
10. محمد ابراهيم جناتى، «سيرتاريخى تفسير و علوم قرآن» كيهان انديشه، ش 28.
11. دكتر على اصغر حلبى، آشنائى با علوم قرآن، ص132.
12. مناهل العرفان، ج1، ص31.
13. ر.ك: الفهرست، ص52 - 59.
14. امروزه علم تجويد نيز، كه پيش از اين در شمار علوم قرآنى بود، به صورت علم مستقلى مطرح است.
15. مناهل العرفان، ج 1، ص 35.
16. همان، ص39.
17. الاتقان، ج1، ص 7 و 16.
18. تاريخ قرآن، عنوان و موضوع كتابهايى است كه برخى از نويسندگان آنها عبارتند از: ابوعبدالله زنجانى، دكتر محمود راميار و دكتر سيد محمدباقر حجتى.
مفسران و قرآنپژوهان در شماره و تعداد نامهاى قرآن اختلاف نظر فراوانى دارند. ابوالفتوح رازى در تفسيرش 43 نام براى قرآن ذكر نموده است (1) . زركشى به نقل از قاضى ابوالمعالى، معروف به شيذله، 55 اسم برشمرده (2) و بعضى ديگر، شمار اسامى قرآن را به هشتاد رسانيدهاند (3) .
بسيارى از عناوينى را كه اين بزرگان در شمار اسامى قرآن آوردهاند، در قرآن بهصورت وصف قرآن به كار رفتهاند و نه اسم. عدم تفكيك ميان اسامى و اوصاف قرآن كريم از يك سو، و تفاوت برداشتها و سليقهها در گزينش نامها از سوى ديگر مىتوانند دليلى بر اختلاف آرا در اين زمينه باشند. جالب است بدانيم كه بعضى عقيده دارند براى قرآن، نامى غير از قرآن وجود ندارد (4) .
مناسبتر آن است كه عناوين قرآن را در دو قسمت، اسامى و اوصاف بيان نماييم:
از ميان عناوين قرآن، به طور مسلم چهار عنوان به صورت اسم در قرآن به كار رفته است، كه به ترتيب اهميت و كثرت، عبارتند از:
1. قرآن: بل هو قرآن مجيد. (5)
(6)
(7)
(8)
(9)
و تنها عنوان قرآن، (10) به صورت اسم خاص براى اين كتاب آسمانى مطرح است.
گفتيم اختلاف سليقهها و برداشتها، موجب اختلاف در شماره عناوين و اوصاف قرآن گشتهاند. ما در اين قسمت، عناوينى را كه مستقيما به صورت وصف براى نامهاى «قرآن»، «كتاب» و «ذكر» به كار رفتهاند، يادآور مىشويم:
1. مجيد: ق والقرآن المجيد; (11) قاف، سوگند به قرآن باشكوه.
2. كريم: انه لقرآن كريم; (12) كه اين [پيام] قطعا قرآنى است ارجمند.
3. حكيم: يس × والقرآن الحكيم; (13) يس [ياسين] سوگند به قرآن حكمت آموز.
4. عظيم: ولقد آتيناك سبعا من المثانى والقرآن العظيم; (14) و به راستى، به تو سبعالمثانى [ سوره فاتحه] و قرآن بزرگ را عطا كرديم.
5. عزيز: وانه لكتاب عزيز لاياتيه الباطل...; (15) و به راستى كه آن كتابى ارجمند است. باطل به سويش نمىآيد.
6. مبارك: هذا ذكر مبارك; (16) اين [كتاب] پندى خجسته است.
7. مبين: تلك آيات الكتاب وقرآن مبين; (17) اين است آيات كتاب [آسمانى] و قرآن روشنگر.
8. متشابه: الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها; (18) خدا زيباترين سخن را [به صورت] كتابى متشابه نازل كرده است.
9. مثانى: الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى; (19) خدا زيباترين سخن را [به صورت] كتابى متشابه، متضمن وعده و وعيد نازل كرده است.
10. عربى: انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون; (20) ما آن را قرآن عربى نازل كرديم; باشد كه بينديشند.
11. غير ذى عوج: قرآنا عربيا غير ذى عوج لعلهم يتقون; (21) قرآنى عربى، بىهيچ كژى; باشد كه آنان راه تقوا پويند.
12. ذى الذكر: ص × والقرآن ذى الذكر (22) ; ص. سوگند به قرآن پراندرز.
13. بشير: كتاب فصلت آياته... × بشيرا...; (23) كتابى است كه آيات آن، به روشنى بيان شده.... بشارتگر است.
14. نذير: كتاب فصلت آياته... × بشيرا ونذيرا; (24) كتابى است كه آيات آن، به روشنى بيان شده.. .. بشارتگر و هشداردهنده است.
15. ق-يم: الحمدلله الذي انزل على عبده الكتاب... × قيما...; (25) ستايش خدايى را كه اين كتاب را بر بنده خود فرو فرستاد.... [كتابى] راست و درست.
در پايان به يكى ديگر از اسامى قرآن كريم اشاره مىكنيم. اين نام، گرچه در خود قرآن ذكر نگرديده اما برخى بر اين عقيدهاند كه مشهورترين و رايجترين نام در ميان مسلمانان پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) «مصحف» بوده است و در زمان حيات پيامبر(ص) نام رايج و مشخصى كه همه بر آن اتفاق نظر داشته باشند، وجود نداشته است. (26)
دكتر راميار در پاسخ به اين سؤال كه چگونه اين نام، با وجودى كه در خود قرآن نيامده، بر اين كتاب آسمانى نهاده شده، مىگويد:
وقتى ابوبكر قرآن را جمع كرد، به ياران پيامبر گفت كه نامى بر آن بگذارند. پارهاى خواستند كه آن را انجيل بخوانند; ولى ديگران را خوش نيامد. كسانى پيشنهاد كردند كه آن را «سفر» بنامند; مثل سفرهاى پنجگانه يهود; اين پيشنهاد هم رد شد. سرانجام، عبدالله بن مسعود، صحابى جليل القدر گفت: در مهاجرتى كه به حبشه كرديم كتابى ديدم كه آن را مصحف مىخواندند.... اين نام آن هنگام پذيرفته شد و بر قرآن كريم اطلاق گرديد.... نسخههاى قرآن را هم، كه عثمان به اطراف فرستاد، مصحف خواندهاند... كه بعدها همينها، «مصاحف عثمانى» نام گرفت. مجموعه خصوصى هريك از صحابه را هم مصحف مىگفتند; مثل مصحف ابى بن كعب يا مصحف معاذ. (27)
پس از رحلت پيامبر، در اين كه نام «مصحف» به سرعت از نامهاى رايج قرآن كريم گرديد، سخنى نيست; اما اين سخن كه هيچ نام مشخصى در زمان حيات پيامبر(ص) براى كتاب آسمانى وجود نداشته، پذيرفتنى نيست. «قرآن» و «كتاب»، نامهايى هستند كه بهصورت گسترده در روايات از زبان پيامبر اكرم(ص) و على بن ابىطالب(ع) و نيز صحابه آن حضرت به كار رفتهاند. حديث نبوى معروف كه فرمود: اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن (28) و يا فرمايش آن حضرت كه: فضل القرآن على سائر الكلام كفضل الله على خلقه (29) و يا وصيت آن حضرت كه فرمود: اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله وعترتي... (30) و دهها، بلكه صدها روايت ديگر عصر نزول، كه در آنها از كتاب آسمانى مسلمانان به «قرآن» و يا «كتاب» ياد گرديده است، به خوبى شهرت اين نام را در همان زمان اثبات مىنمايد. (31) در بسيارى از روايات جمعآورى «قرآن» و تدوين مصحف كسانى همچون زيدبن ثابت، نام قرآن را هنگام تدوين مصحف بهكار بردهاند.
چگونه ممكن است در طول 23 سال، مسلمانان هيچ نام مشخصى براى كتابشان نداشته باشند؟!
دليل ديگرى براى شهرت نام قرآن وجود دارد كه عبارت از استعمال اين عنوان در قرآن به صورت علم و اسم خاص است كه در فصل پنجم به تفصيل از آن سخن خواهيم گفت.
علتشيوع نام «مصحف» پس از رحلت پيامبر(ص)، مساله كتابت و تدوين قرآن بود. صحيفه به چيزى كه گسترده باشد اطلاق مىگردد و از اين رو، صفحهاى را هم كه بر آن مىنويسند، صحيفه گويند و مصحف مجموعهاى از صحيفههاى نوشته شده است كه بين دو جلد قرار گرفته باشد. بنابراين، چون پس از رحلت، يكى از مهمترين وظايف مسلمانان جمعآورى صحف نوشته شده قرآنى و يا كتابت قرآن بهدست بعضى از نويسندگان صحابه بود، اين نام در چنين زمانى و فضايى شايع گرديد.
در همان زمان نيز مصحف، اسم براى هر كتاب مجلد بوده است، خواه قرآن باشد يا غير آن. محمد بن سيرين مىگويد:
لماتوفي النبي(ص) اقسم علي ان لايرتدي برداء الا لجمعة حتى يجمع القرآن في مصحف.
ابوالعاليه مىگويد:
انهم جمعوا القرآن في مصحف في خلافة ابي بكر.
كلينى در كافى به نقل از امام صادق(ع) آورده است:
من قرا القرآن في المصحف متع ببصره....
در روايت معروف زيد بن ثابت آمده است:
فتتبعت القرآن اجمعه ... فكانت الصحف عند ابي بكر....
همين اوراق و صفحات، پس از مرگ عمر در دست دخترش، حفصه بود تا آن كه هنگام جمعآورى قرآن در زمان عثمان، وى طى پيامى به حفصه به او اطمينان داد كه: ان ارسلي الينا بالصحف ننسخها في المصاحف ثم نردها اليك.... در تمام روايات فوق و دهها روايت ديگر، آنچه مطرح است جمع قرآن در مصحف، يعنى يك كتاب مجلد است; يعنى مصحف در همان معناى لغوى خود به كار رفته است (32) .
1. اسامى «قرآن» عبارتند از: «قرآن»، «كتاب»، «ذكر» و «فرقان».
2. نام «مصحف» پس از رحلت پيامبر به جهت جمعآورى قرآن در يك مجلد رايج گشت.
3. براى قرآن برخى نزديك به هشتاد وصف ذكر نمودهاند. بعضى از مشهورترين اوصاف قرآن عبارتند از: مجيد، كريم، حكيم، عظيم، عزيز، مبارك، مبين، عربى، بشير و نذير.
1. روض الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن، ج 1، ص 8.
2. البرهان فى علوم القرآن، ج 1، ص371 - 373; و ر.ك: الاتقان، ج1، ص 159.
3. دكتر محمود راميار، تاريخ قرآن، ص31 و 32.
4. القرآن الكريم و روايات المدرستين، ج1، ص274.
5. بروج(85) آيه 21. اين عنوان 55 مورد به همين صورت و 9 مورد به صورت «قرآنا» به كار رفته است.
6. ص(38) آيه 29. اين عنوان نزديك به صد مورد براى قرآن به كار رفته است.
7. انبياء (21) آيه 50 و نيز حجر (15) آيه 9. اين واژه در بيست مورد براى قرآن به كار رفته است.
8. فرقان (25) آيه 1.
9. ر.ك: مناهل العرفان، ج1، ص15.
10. ر.ك: «علت علم بودن قرآن»، ص52.
11. ق (50) آيه 1 و نيز ر.ك: بروج (85) آيه 21.
12. واقعه (56) آيه 77.
13. يس (36) آيه 1 و2; و نيز ر.ك: يونس(10) آيه 1.
14. حجر (15) آيه 87.
15. فصلت (41) آيه 41 و42.
16. انبياء (21) آيه 50; ص (38) آيه 29.
17. حجر (15) آيه 1.
18 و 19. زمر (39) آيه 23.
20. يوسف (12) آيه 2.
21. زمر (39) آيه 28.
22. ص (38) آيه 1.
23 و 24. فصلت (41) آيه 2 و 3.
25. كهف (18) آيه 1 و 2.
26. دكتر محمود راميار، تاريخ قرآن، ص 9.
27. همان، ص 11 و 12.
28. اصول كافى، ج2، ص599; بحار الانوار، ج89، ص17، حديث 16.
29. علوم القرآن عند المفسرين، ج1، ص70.
30. ر.ك: البرهان في تفسير القرآن، ج1، ص9 - 14 با نقل سى حديث.
31. ر.ك: بحار الانوار، ج 89 و 90، كتاب القرآن.
32. براى توضيح بيشتر ر.ك: القرآن الكريم و روايات المدرستين، ج1، ص 264 - 277.
در معناى قرآن وجوه پنجگانهاى گفته شده است (1) كه مىتوان آنها را به سه دسته تقسيم نمود:
1. قرآن، اسمى جامد و غيرمشتق و علم ارتجالى است و بدون آن كه پيشينه استعمال در زبان عرب داشته باشد، خداوند به عنوان اسم خاص براى وحيى كه بر پيغمبرش نازل فرموده، قرار داده است; مثل تورات و انجيل كه اسم براى كتابهاى حضرت موسى(ع) و عيسى(ع) هستند (شافعى).
2. قرآن، اسمى است مشتق ولى غيرمهموز:
الف) مشتق از قرن الشيء بالشيء; يعنى چيزى را به چيزى ضميمه كردن. علت اين نامگذارى، مقرون بودن سورهها و آيات و حروف به يكديگر است (اشعرى و جمعى ديگر).
ب) قرآن، مشتق از قرائن، جمع قرينه است; زيرا آياتش همانند يكديگرند و بعضى بعض ديگر را تاييد مىكنند. هر آيه از قرآن، قرينه آيات ديگر است (فراء).
3. «قرآن» مشتق و مهموز است:
الف) از قرء به معناى جمع گرفته شدهاست. عرب وقتى بخواهد بگويد: آب را در حوض جمع كردم، مىگويد: قرات الماء في الحوض. علت اين نامگذارى، آن است كه اين كتاب همه ثمرات كتب آسمانى پيشين را در خود جمع نموده است (ابن اثير، زجاج و...).
ب) بر وزن رجحان و غفران، مشتق از ماده قرا به معناى تلاوت است. در اينجا از باب تسميه مفعول به مصدر، مقروء، يعنى خوانده شده و يا خواندنى، به نام قرآن، يعنى خواندن به كار رفته است; مثل آن كه كتاب، كه به معناى نوشتن است، به مكتوب (نوشته شده) اطلاق مىگردد (لحيانى و جمعى ديگر).
از ميان اقوال پنجگانه فوق، قول پنجم از همه قوىتر به نظر مىرسد. زرقانى پس از رد ساير اقوال، همين قول را اختيار نموده است (2) . راغب اصفهانى نيز مىگويد:
القراءة ضم الحروف و الكلمات بعضها الى بعض في الترتيل...; قراءت به معناى پيوند و ضميمه نمودن حروف و كلمات به يكديگر در هنگام ترتيل است (3) .
به سخن ديگر، قراءت همان تلاوت آيات الهى است.
علامه طباطبائى عقيده دارد:
و قوله: «ان علينا جمعه و قرآنه» ... القرآن هاهنا مصدر كالفرقان و الرجحان، و الضميران للوحي، و المعنى: لاتعجل به، اذ علينا ان نجمع ما نوحيه اليك بضم بعض اجزائه الى بعض و قراءته عليك (4) .
از آيه فوق به خوبى برمىآيد كه اگر حتى آن گونه كه ابن اثير گفته است، اصل در واژه قرآن معناى جمع باشد، به خاطر تقارن اين واژه با واژه جمع در آيه شريفه ناگزير قرآن به معناى قراءت و خواندن خواهد بود وگرنه تكرار آن امرى لغو و بيهوده بوده، با فصاحت قرآنى منافات دارد.
دليل ديگر كه نظريه پنجم را تقويت مىكند، امر «اقرا» در نخستين وحى بر پيامبر اكرم(ص) است كه بىترديد به معناى «بخوان» است. لفظ قرآن نيز نخستين بار در آيه چهارم از سوره مزمل نازل شده كه مطابق حديث معروف جابر بن زيد و ابن عباس، سومين سوره در ترتيب نزول سورههاست (5) . در اين آيه، دستور چنين است: و رتل القرآن ترتيلا; و «قرآن» را شمردهشمرده بخوان. در آخرين آيه از همين سوره نيز بار ديگر در يك فرمان همگانى اعلام مىشود: فاقرؤا ماتيسر من القرآن; هرچه از «قرآن» ميسر مىشود، بخوانيد. بديهى است كه منظور در هر دو آيه، قرآن خواندنى است.
نتيجه آن كه روشنترين و مناسبترين معنا براى قرآن، اشتقاق آن از ماده قرا بهمعناى تلاوت كردن است.
اقوال در معانى قرآن عبارتند از:
1. قرآن اسم خاص كتاب مسلمانان و لفظى جامد است (شافعى).
2. قرآن همريشه با قرينه و معناى آن، همانند بودن آياتش با يكديگر است (فراء).
3. قرآن مشتق از قرن است; زيرا آيات و سورههاى آن مقرون به يكديگرند(اشعرى و جمعى ديگر).
4. قرآن كلمهاى است مهموز و از قرء به معناى جمع، مشتق شده است; زيرا جامع ثمرات كتب آسمانى گذشته است (ابن اثير و زجاج).
5. قرآن كلمهاى است مهموز و از قرا به معناى تلاوت و قراءت گرفته شده است (كيانى و جمعى ديگر).
دلايلى وجود دارد كه قول پنجم را تاييد مىكند.
1. ر.ك: البرهان، ج1، ص 373 - 374; الاتقان، ج1، ص162 - 163.
2. مناهل العرفان، ج1، ص14.
3. راغب، مفردات.
4. الميزان، ج20، ص109.
5. الاتقان فى علوم القرآن، ج1، ص81.
هريك از اسماى كتاب خداوند، داراى وجه تسميه و علت و حكمتى است. در اين فصل تنها در خصوص نام قرآن به بحث مىپردازيم.
گذشت كه برخى قرآن را مشتق از «قرن» به معناى ضميمه كردن دانستهاند. آنان در توجيه نامگذارى چنين اسمى بر وحى آسمانى گفتهاند: چون حروف و آيات و سورهها، مقرون به يكديگرند، خداوند نام قرآن را بر اين مجموعه نهاده است.
عدهاى ديگر كه قرآن را همريشه با «قرائن» (قول سوم) دانستهاند، بر اين باورند كه چون در اين كتاب هماهنگى كامل ميان همه آيات وجود دارد و همه باهم قرينهاند و تشابه تام و تمامى با يكديگر دارند، خداوند چنين نامى براى كتاب خود برگزيده و در آيهاى نيز همين تشابه و هماهنگى را وصف كتاب خويش بيان كرده است: الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها، (1) كه مراد از كتاب متشابه، كتابى است كه هماهنگ و يكنواخت است.
در معناى چهارم براى «قرآن» نيز گفته شد كه چون اين كتاب، جامع علوم و ثمرات كتب آسمانى پيشين و يا جامع انواع علوم و يا دربرگيرنده امر و نهى و وعد و وعيد و... است، به آن «قرآن» گفته شده است.
با توجه به عدم پذيرش اين اقوال در فصل سابق، اينك ببينيم براساس نظريه پنجم چه توجيهى براى نامگذارى «قرآن» به اين نام وجود دارد؟
مىدانيم كه حقيقت قرآن فراتر از آن است كه در قالب الفاظ بگنجد. محتواى قرآن بسى عالىتر و والاتر از آن است كه واژهها و الفاظ را ياراى بيان آن باشد; چه آنكه كلمات و عبارات براى امور مادى وضع گرديدهاند و واقعيت قرآن در برگيرنده عميقترين معارف معنوى است. اين محتواى بلند براى اين كه در خور فهم بشر درآيد، از مقام برتر خود تنزل يافته و به مقام قراءت رسيده و خواندنى گشته است تا امكان تعقل آن براى بشر فراهمآيد.
معانى هرگز اندر حرف نايد كه بحر بيكران در ظرف نايد
مفسر و انديشمند بزرگ قرآنى، علامه طباطبائى به اين نكته بسيار لطيف اشارهكرده، در معناى آيه شريفه انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون وانه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم، (2) مىگويد:
مراد از «ام الكتاب» همان لوح محفوظ است،و نامگذارى لوح محفوظ به «ام الكتاب» بدين جهت است كه آن، سرمنشا همه كتب آسمانى است. و مقصود از «على» شرافت قدر و منزلت قرآن است كه عقول را توان رسيدن به آن نيست. و منظور از «حكيم» بودن قرآن، آن است كه قرآن در جايگاه اولى و اصلى خويش، تفصيلى و تقسيمى به سورهها و آيات و كلمات نداشته و اين تفصيل پس از آن صورت گرفته كه به صورت «قرآن عربى» درآمده است (3) .
بنابراين احتمال، علت نامگذارى معجزه جاودان پيامبر به «قرآن»، تبيين اين حقيقت بوده است كه آن چه اكنون به صورت الفاظ، پيش روى ماست و خواندنى است، در لوح محفوظ، بىهيچ تفصيل و تقسيمى شرافتى تام و منزلتى تمامدارد. «قرآن» براى آن كه بشر مادى را رهنمون گردد و از زلال معارفش سيراب گرداند، در قالب الفاظ و آيات درآمده و «قرآن»، يعنى خواندنى گشته است; اما در همين تنزل و عربى شدن داراى چنان اسلوب بديع و بىنظيرى است كه همانندناپذير است و معجزهاى است كه بشر از آوردن حتى آياتى چند نظير آن ناتوان است.
قرآن را قرآن، يعنى خواندنى نام نهادهاند تا اين نام، يادآور حقيقتى عالى باشد و جايگاه ديگر و مصدر اوليه آن را، كه لوح محفوظ است و در آن مقام، سخنى از الفاظ و واژهها نيست، به ما گوشزد كند تا هرگاه نام قرآن را شنيديم بدانيم كه اين همان حقيقتى است كه براى فهم بشر، پوششى از الفاظ به خود گرفته و خواندنى گشته است.
1. زمر (39) آيه 23.
2. زخرف (43) آيه 3 و 4.
3. الميزان، ج18، ص84.
زبان قرآن، زبان عربى است كه در قرآن، گاه به «قرآن عربى» (هفت مورد) و زمانى به «لسان عربى» (سه مورد) و يا «حكم عربى» (يك مورد) تعبير شده و در تمامى موارد استعمال، از آن با تجليل و عظمتياد شده است.
قبل از بررسى موضوع عربى بودن كلام الهى، لازم است به يك اصل اساسى، كه خود قرآن آن را مطرح نموده است، اشارهكنيم.
ارسال رسولان و پيامبران الهى به سوى اقوام و ملتهاى مختلف، جز به زبان آنها صورت نگرفته و اين هم زبانى هر پيامبر با قوم خويش يك اصل كلى و فراگير بوده است:
وما ارسلنا من رسول الابلسان قومه ليبين لهم; (1) و ما هيچ پيامبرى را جز بهزبان قومش نفرستاديم تا [ حقايق را] براى آنان بيان كند.
اين قاعده كلى در ارسال رسل الهى، در زمينه انزال كتب آسمانى نيز جارى گشته است:
وكذلك اوحينا اليك قرآنا عربيا لتنذر امالقرى ومن حولها; (2) و بدين گونه «قرآن عربى» به سوى تو وحى كرديم تا [مردم] مكه و كسانى را كه پيرامون آنند هشدار دهى.
بنابراين، عربى بودن قرآن امرى طبيعى بوده است; چرا كه پيامبر از ميان قومى مبعوث به رسالت گشت كه زبانشان عربى بود. اين امر منافاتى با رسالت جهانى و دعوت همگانى او، كه براى همه عصرها و نسلهاست و هدايتگرى كتابش كه «هدى للناس» است، ندارد. هشدار به مردم مكه، كه در سوره شورى آمده است، تنها از اين جهت است كه پيامبر در مراحل اوليه حركت جهانى خود مامور به هدايت بستگان، نزديكان و مردم منطقه خويش است. معقول نيست كه پيامبرى به هدايت و ارشاد مامور گردد، آن گاه كتابى را كه مردم با زبان آن بيگانهاند، به آنان عرضه نمايد.
در مورد عربى بودن قرآن به اين واقعيت نيز بايد توجه شود كه زبانشناسان عقيده دارند كه زبان عربى از دامنه و گسترهاى بسيار وسيع برخوردار است و از اين جهت بر ساير زبانها تفوق و برترى دارد. به عنوان مثال افعال در زبان عربى به جاى شش صيغه، چهارده صيغه دارند; تمام اسمها مؤنث و مذكر دارند و افعال و ضماير و صفتها هم مطابق آنها مىباشند. فراوانى مفردات و اشتقاق كلمات، دستور زبان و فصاحت و بلاغت آن نيز، اين زبان را از ديگر زبانها ممتاز مىسازد. به همين دليل است كه در مورد زبان عربى قرآن در روايتى آمدهاست: يبين الالسن ولاتبينه الالسن; (3) عربى فصيح، از واژهها و ساختارى برخوردار است كه گويايى ديگر زبانها را دارد در حالى كه زبانهاى ديگر گويايى زبان عربى را ندارند. براساس روايتى كه ابن عباس از پيامبر نقل كرده است، زبان عربى، زبان اهل بهشت است. (4)
بدون ترديد خداوند براى آخرين كتاب آسمانى خود، كه تا ابد زنده و پاينده خواهد بود، بهترين زبان را انتخاب مىكند و براى دفع هرگونه ابهامى، همهجا انتخاب آن را به خود نسبت داده و از آن به «عربى مبين» ياد مىكند. اينك نظرى كوتاه و گذرا به برخى از اين آيات:
انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون; (5) ماآنراقرآنعربىنازلكرديم،باشدكه بينديشيد.
انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون; (6) ماآن راقرآن عربى قرار داديم،باشد كه بينديشيد.
وكذلك انزلناه حكما عربيا; (7) و بدين سان آن [قرآن] را فرمانى روشن نازل كرديم.
وهذا لسان عربى مبين; (8) و اين [قرآن] به زبان عربى روشن است.
بلسان عربى مبين; (9) [قرآن] به زبان عربى روشن.
دو آيه سوره يوسف و زخرف گوياى اين حقيقتند كه كسوت عربيت، مستند به خداوند است و اوست كه معنا و محتواى قرآن را در پوشش لفظ عربى نازل فرموده است تا قابل تعقل و تامل باشد. در آيه سوره زخرف به دنبال ذكر اين مطلب مىفرمايد: وانه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم; و همانا آن در كتاب اصلى [لوح محفوظ] به نزد ما سخت والا و پر حكمت است».
علامه طباطبائى مىگويد:
دو جنبه عربيت الفاظ قرآن و استناد آن به وحى، در ضبط اسرار آيات و حقايق معارف دخيلند. اگر تنها معنا و مفهوم آيات به پيامبر القا شده و الفاظ از پيامبر بود، آن گونه كه در احاديث قدسى چنين است، و يا اگر به لغت ديگرى ترجمه گرديده بود، بخشى از اسرار آيات پوشيده مىماند و از دسترس عقول بشر خارج مىگشت. (10)
ظاهرا دليل عربى بودن را اولين بار خداوند در سوره مريم بيان فرموده است:
فانما يسرناه بلسانك لتبشر به المتقين وتنذر به قوما لدا; (11) در حقيقت ما اين [قرآن] را به زبان تو آسان ساختيم تا پرهيزگاران را بدان نويد، و مردم ستيزه جو را بدان بيم دهى.
تسهيل در آيه مذكور خبر از حالتسابقى از قرآن مىدهد كه در آن حالت، تلاوت و فهم آيات بشر ممكن نبوده است و خداوند از آن در سوره زخرف خبر داده است كه: وانه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم. (12)
در آيه سوره مباركه «نحل» در پاسخ به آنان كه تعليم قرآن به پيامبر را به شخصى نسبت داده بودند (13) ، مىفرمايد:
لسان الذى يلحدون اليه اعجمى وهذا لسان عربى مبين; زبان كسى كه اين نسبت را بهاو مىدهند غيرعربى است و اين قرآن بهزبان عربى روشن است.
به احتمال قوى مراد از «اعجمى» در آيه، «غيرفصيح» است. راغب اصفهانى مىگويد:
اعجام به معناى ابهام است. غيرعرب را «عجم» گويند و مراد از عجمى شخص منسوب به غيرعرب است; اما «اعجم» به كسى گفته مىشود كه ابهام و نارسايى در گفتار داشته باشد و فصيح نباشد; خواه عرب باشد يا غيرعرب (14) .
حال چگونه تصور مىشود مردى كه زبان فصيح ندارد، قرآن را كه عربى فصيح و مبين است به پيامبر تعليم دهد؟
احتمال ديگر در معناى آيه، آن است كه مراد از «اعجمى» غيرعرب باشد كه گفتهاند به پيامبر تعليم داده است. اين احتمال را بعضى در آيه 44 سوره فصلت نيز دادهاند:
ولو جعلناه قرآنا اعجميا لقالوا لولا فصلت آياته ءاعجمى وعربى;
اگر [اين كتاب را] قرآنى غيرعربى گردانيده بوديم قطعا مىگفتند: «چرا آيههاى آن روشن بيان نشده؟ كتابى غيرعربى [مخاطب آن] عرب زبان؟».
بنا به احتمال فوق، از آيه استفاده مىشود كه عصبيت و لجاجت عرب آن زمان - كه تسليمپذيرى آنان را در برابر حق دشوار مىنمود - به هيچ وجه در برابر كتابى غيرعربى تن در نمىداد.
از آن چه گفتيم معلوم شد كه با توجه به ويژگى زبان عربى، و بعثت پيامبر از ميان عرب فصيح، اگر قرآن غيرعربى بود، جاى سؤال و نكتهگيرى وجود داشت; چرا كه عربى بودن آن امرى طبيعى و عادى بوده است; اما اين مساله كه چرا پيامبر عربى بوده است، و يا اين كه چرا آخرين دين، خاستگاهش شبه جزيره عربستان بوده است، امرى خارج از بحثهاى علوم قرآنى است و پاسخ آن را بايد در مباحث كلامى مربوط به نبوت جستوجو نمود.
1. عربى بودن قرآن براساس اصل كلى وما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه، صورت گرفته است.
2. به عقيده زبانشناسان، زبان عربى نسبت به ساير زبانها بسيار گستردهتر و از قابليت بيشترى برخوردار است.
3. عربى بودن قرآن در انتقال بهتر اسرار حقايق و معارف قرآن مؤثر است.
4. نزول قرآن به «لسان عربى مبين» يعنى زبان روشن، گويا و فصيح، آن را از ساير لهجههاى عربى ممتاز ساخته است.
1. ابراهيم (14) آيه 4.
2. شورى(42) آيه 7.
3. اصول كافى، ج2، ص637، كتاب فضل القرآن، ح20.
4. احب العرب لثلاث: لاني عرب، و القرآن عربي و كلام اهل الجنة عربي.(مجمع البيان، ج5 - 6، ص316)
5. يوسف (12) آيه 2.
6. زخرف (43) آيه 3.
7. رعد (13) آيه 37.
8. نحل (16) آيه 103.
9. شعراء (26) آيه 195; و نيز احقاف (46) آيه 12; طه(20) آيه 113; زمر (39) آيه 28; فصلت (41) آيه3.
10. الميزان، ج11، ص75.
11. آيه 97.
12. ر.ك: الميزان، ج16، ص117.
13. و لقد نعلم انهم يقولون انما يعلمه بشر.
14. راغب اصفهانى، مفردات، واژه «عجم»; ر.ك: الميزان، ج12، ص348; مجمع البيان، ج5 و 6، ص595.
گفتيم كه از ميان اسامى كتاب نازل شده بر پيامبر اكرم(ص) قرآن مشهورترين و شايعترين نام در ميان مسلمانان است. بسيارى را عقيده بر اين است كه اين نام از ميان ساير نامها براى اين كتاب جنبه علميت پيدا كرده و به صورت اسم خاص درآمده است (1) .
اما آيا علم بودن قرآن، از همان ابتدا از متن آيات برخاسته است، يا اينكه اين نام بهتدريج و در طول زمان، در عرف مسلمانان، صورت علميت به خود گرفته است؟ دلايلى وجود دارد كه قرآن از همان آغاز «علم» استعمال گرديده است:
1. در چند مورد، وقتى سخن از ذكر كتب آسمانى به ميان آمده است، قرآن در رديف تورات و انجيل ذكر گرديده است: وعدا عليه حقا فى التوراة والانجيل والقرآن (2) .
2. خداوند در سورههاى «ق»، «يس» و «ص» به ترتيب، هنگام سوگند به كتاب مقدس خويش از ميان همه عناوين به «قرآن مجيد»، «قرآن حكيم» و «قرآن ذىالذكر» سوگند خورده است. البته در دو مورد ديگر، يعنى سورههاى زخرف و دخان، سوگند به «كتاب مبين» نيز آمده است.
3. از ميان اسامى چهار گانه - كه در فصل دوم گذشت - امتياز نام قرآن بر ساير نامها در اين است كه اسم خاص بوده، در حالى كه نامهاى ديگر در مورد كتب آسمانى ديگر نيز به كار رفتهاند.
واذ آتينا موسى الكتاب والفرقان لعلكم تهتدون (3) .
ولقد آتينا موسى وهارون الفرقان وضياء وذكرا للمتقين. (4)
4. نام قرآن در سوره مزمل، كه سومين سوره در ترتيب نزول سورههاست، براى نخستين بار، دو بار ذكر گرديده و در هر بار به تلاوت قرآن امر شده است. بنابراين، عنوان قرآن از همان آغاز نزول، به عنوان نام برتر و اسم خاص از سوى خدا انتخاب شده است.
5. گرچه نام كتاب، بيشتر از قرآن استعمال شده است، اما به لحاظ آن كه كتاب در معناى خود، مفهومى عام دارد و به همين جهت در مورد تورات و انجيل نيز به كار رفته است، نام قرآن در مقايسه با عناوين و اسامى ديگر، كاربرد بيشترى در قرآن دارد.
6. كاربرد اين عنوان در بيان پيامبر اسلام(ص) و اميرمؤمنان(ع) و ساير امامان، باتوجه به روايات فراوانى كه در اختيار ماست، مبين آن است كه «قرآن» عنوانى منتخب و برگرفته از متن آيات است.
از آن چه گفتيم، روشن شد قرآن به حسب استعمال خودش به صورت علم و اسم خاص آمده و از همين رو در عرف مسلمانان نيز بدين شكل درآمده است.
اگر فقط نام قرآن اسم خاص و علم است، دليل آن امتياز اين نام بر ساير نامها و عناوين و عنايتخاص خداوند به اين نام در قرآن كريم است.
1. پنج تن از پيشگامان تدوين مباحث قرآنى را در زمينههاى مختلف نام ببريد.
2. ده نمونه از اسامى و اوصاف قرآن را ذكر كنيد.
3. عنوان «مصحف» براى «قرآن» چگونه و در چه زمانى پديد آمد و چه جايگاهى پيدا كرد؟
4. معانى «قرآن» را به اختصار ذكر كرده بگوييد كدام يك مناسبتر است؟
5. در تبيين لفظ «اعجمى» در آيه 44 از سوره فصلت دو احتمال وجود دارد; آنها را به صورت كامل بيان كنيد.
1. با مراجعه به منابع، نقش شيعه در مراحل اوليه تدوين و نگارش تفسير و علوم قرآنى را بازگو نماييد.
2. وجه تسميه عناوينى چون «كتاب»، «فرقان» و «مثانى» را ذكر كنيد.
3. پنج روايت نبوى را كه در آنها نام «قرآن» ذكر گرديده بيان نماييد.
4. كتب آسمانى ديگر به چه زبانى نازل شدهاند؟
5. با توجه به اين كه زبان هر ملتى جزئى از فرهنگ آن ملت است كه آن را بر ساير زبانها ترجيح مىدهد، پذيرش و ترويج «زبان عربى» از سوى ديگر ملتهاى اسلامى چگونه توجيه مىپذيرد؟
1. ر.ك: راغب اصفهانى، مفردات;مناهلالعرفان، ج1، ص21; نفحات الرحمن، ج1، ص13 - 14; شهيدمصطفى خمينى، تفسير القرآن الكريم، ج 1، ص 13 و 14.
2. توبه (9) آيه 111.
3. بقره (2) آيه 52.
4. انبياء (21) آيه 48.
وحى در قرآن
وحى پيامبران و اقسام آن
چگونگى وحى مستقيم
چگونگى وحى غير مستقيم
1. آشنايى با يكى از پررمز و رازترين وقايع آفرينش كه به عنوان مدخلى بر مباحث تاريخ قرآن، مطرح است.
2. آشنايى با گستره كاربردى واژه «وحى» در قرآن و دامنه تفاوت آن.
3. پى بردن به نحوه ارتباط خدا با پيامبران.
4. نگاهى به حالات پيامبر اكرم، هنگام دريافت «وحى».
تفسير الميزان، ج12، ص292 و ج 18، ص72 به بعد و ج20، ص342; قرآن در اسلام; وحى يا شعور مرموز; مجموعه سخنرانيها و مقالات دومين كنفرانس تحقيقاتى علوم و مفاهيم قرآن كريم; بحارالانوار، ج18، بخش مربوط به كيفيت صدور وحى; الاتقان، ج1، نوع16; مناهل العرفان، ج1; التمهيد فى علوم القرآن، ج1; تاريخ قرآن، دكتر محمود راميار; پيرامون وحى و رهبرى، آية الله جوادى آملى، ص278 - 309.
و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى. (1)
تاريخ قرآن با پديده «وحى» ارتباطى تام دارد; چرا كه نزول آيات قرآن تنها از اين طريق صورت گرفته و دريافت پيام آسمانى، كه نوعى ارتباط ميان انسانى برگزيده و ممتاز با عالم غيب است، با «وحى» جامه عمل به خود پوشيده است. از اين رو كتاب آسمانى قرآن نتيجه و حاصل «وحى» است و از همين رو اكثر تاريخنويسان، بررسى «وحى» را نقطه آغازين بحثهاى تاريخ قرآن قرار دادهاند.
الف) معناى لغوى
ابن منظور در لسان العرب مىگويد:
الوحي الاشارة والكتابة والرسالة والالهام والكلام الخفي وكل ما القيته الى غيرك. ووحى اليه واوحى: كلمه بكلام يخفيه من غيره;
وحى به معناى اشاره كردن، نوشتن و رساله، الهام و كلام پنهانى و هر چيزى است كه به ديگرى القا شود. تعبير «وحى اليه واوحى» يعنى سخنش با او بهگونهاى بود كه از ديگران پنهان مىداشت.
راغب اصفهانى مىگويد:
ريشه وحى به معناى اشاره تند و سريع است و به همين خاطر هر كارى كه به سرعت انجام گيرد آن را وحى مىگويند. و اين ممكن است در كلامى رمزى و كنايهاى باشد و يا آوازى باشد مجرد از الفاظ و كلمات، و يا به صورت اشاره به بعضى از اعضا و يا به نوشتن. (2)
لغوى معروف قرن چهارم، ابن فارس گويد:
(واو و حاء و حرف عله ياء) ريشهاى است كه بر القاى علم و آگاهى بهصورت آشكار يا مخفيانه به ديگرى دلالت مىكند و هرچه به ديگرى القا شود تا بفهمد، هرگونه كه باشد، «وحى» است و همه استعمالات وحى به اين اصل و ريشه باز مىگردد.
ابن فارس به صراحت مىگويد:
كل ما القيته الى غيرك حتى علمه فهو وحي كيف كان; هر نوع القاى آگاهى، به هر كيفيتى كه باشد، «وحى» است.
همين معنا را نيز ابنمنظور ذكر كرده است. كليت اين بيان، انواع القائات نظير اشاره، آواز، رؤيا، الهام، وسوسه و القاى آگاهى توسط كتابت را شامل مىگردد. بعضى ويژگى مخفيانه بودن و سرعت را در معناى وحى ذكر نمودهاند. عرب به مرگ سريع مىگويد: «موت وحي». اين ويژگى كه در اصل وضع، وجود نداشته چه بسا در استعمال عرب رخ داده و با كاربرد قيد «سرعت» در بعضى از موارد، ويژگى ديگر، يعنى «مخفيانه بودن» نيز به آن اضافه گشته است; چرا كه معمولا، القا و اشاره سريع از غير مشار اليه مخفى مىماند (3) . در هر صورت با آن كه نمىتوان استعمال واژه وحى را در القائاتى كه همراه با سرعت و نوعى پوشيدگىاند، انكار نمود، در عين حال، لزوم پايبندى به اين ويژگى را در هر استعمالى نيز نمىتوان پذيرفت. در استعمالات قرآنى نيز مواردى وجود دارد كه هيچيك از اين دو ويژگى در آن وجود ندارد (4) .
ب) معناى اصطلاحى
وحى اصطلاحى، ارتباطى معنوى است كه براى پيامبران الهى، جهت دريافت پيام آسمانى از راه اتصال به غيب برقرار مىشود. پيامبر، گيرندهاى است كه پيام را بهواسطه همين ارتباط و اتصال (وحى) از مركز فرستنده آن دريافت مىكند و جز او هيچكس شايستگى و توان چنين دريافتى را ندارد. در اين زمينه در فصل سوم بهتفصيل سخن خواهيم گفت.
وحى در اصل وضع لغوى آن به هر نوع القاى آگاهى نظير اشاره، آواز، الهام، رؤيا، وسوسه، كتابت و... اطلاق مىگردد. مخفيانه بودن و سرعت نيز در بعضى از استعمالات وحى لحاظ گشته است.
1. نجم(53) آيه 3 و 4.
2. مفردات، ماده «وحى».
3. التمهيد، ج1، ص3.
4. براى نمونه ر.ك: سوره مريم(19) آيه11.
وحى در قرآن كريم در مورد فرشتگان، شياطين، انسان، حيوان و زمين به كار رفته است. بيشترين استعمال اين واژه و مشتقات آن در خصوص وحى مربوط به پيامبران است كه در فصل آينده مستقلا به آن خواهيم پرداخت. در موارد پنجگانه فوق، معانى مختلفى از وحى مورد نظر است كه البته با معناى لغوى هماهنگى دارند. نمونههايى از آن موارد، بدين قرار است:
الف) الهام روحانى به ملائكه: واذ يوحى ربك الى الملائكة انى معكم; (1) هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان وحى مىكرد كه من با شما هستم.
ب) الهام روحانى به انسان: واوحينا الى ام موسى ان ارضعيه; (2) و به مادر موسى وحى كرديم كه: «او را شير ده».
ج) الهام روحانى به جمادات: يومئذ تحدث اخبارها × بان ربك اوحى لها; (3) آنروز است كه [زمين] خبرهاى خود را بازگويد [همان گونه] كه پروردگارت بدان وحى كرده است.
د) وسوسه شيطانى: 1. وكذلك جعلنا لكل نبى عدوا شياطين الانس والجن يوحى بعضهم الى بعض; (4) و بدين گونه براى هر پيامبرى دشمنى از شيطانهاى انس و جن برگماشتيم. بعضى از آنها به بعضى، براى فريب، سخنان آراسته القا مىكنند. 2. و ان الشياطين ليوحون الى اوليائهم ليجادلوكم; (5) و در حقيقت، شيطانها به دوستان خود وسوسه مىكنند تا با شما ستيزه نمايند.
ه) اشاره: فخرج على قومه من المحراب فاوحى اليهم ان سبحوا بكرة وعشيا; (6) پس، از محراب بر قوم خويش درآمد و ايشان را آگاه گردانيد [اشاره كرد] كه روز و شب به نيايش بپردازند.
و) غريزه: و اوحى ربك الى النحل...; (7) و پروردگار تو به زنبور عسل، وحى [الهام غريزى] كرد.. . .
علامه طباطبائى مىگويد:
از موارد استعمال وحى چنين استنباط مىگردد كه القاى معنا به نحوى كه بر غير مقصودين، مخفى بماند، وحى است. بنابراين، الهام بهواسطه القاى معنا در فهم حيوان از طريق غريزه وحى است. همچنين ورود معنا در نفس ازطريق رؤيا (آيه 7 قصص) يا وسوسه، يا اشاره (آيه 11 مريم) همگى «وحى»اند. (8)
در روايت جالبى به نقل از على بن ابىطالب(ع) استعمالات وحى در قرآن به وحى نبوت، وحى الهام، وحى اشاره، وحى تقدير، وحى امر، وحى كذب (در مورد شياطين) و وحى خبر تقسيم گشته و در هر مورد آياتى مورد استفاده قرارگرفته است. (9)
1. وحى در قرآن در مورد فرشتگان، شياطين، انسان، حيوان، و زمين به كار رفته است.
2. مفاهيمى از قبيل الهامات روحانى، وساوس شيطانى، اشاره و غريزه را مىتوان در موارد فوق سراغ گرفت.
1. انفال (8) آيه 12.
2. قصص (28) آيه 7.
3. زلزله (99) آيه 4 و 5.
4. انعام (6) آيه 112.
5. همان، آيه 121.
6. مريم (19) آيه 11.
7. نحل (16) آيه 68.
8. الميزان، ج 12، ص292.
9. ر.ك: بحار الانوار، ج18، ص254 - 255.
سخن در اينجا درباره شايعترين كاربرد وحى، يعنى وحى پيامبران است. در قرآن كريم اين واژه و مشتقات آن، نزديك به هفتاد بار در خصوص پيامبران به كار رفته است; به گونهاى كه استعمال آن در موارد و معانى ديگر بسيار كم است. در حال حاضر اطلاق اين لفظ در خصوص انبيا تقريبا تعين يافته است. بر همين اساس علامه طباطبائى مىگويد: «ادب دينى در اسلام اقتضا مىكند كه ما اين تعبير را در غير انبيا بهكار نبريم.» (1)
اما وحى چيست؟ پديدهاى است كه در چهارچوب قالبهاى ذهنى و عقلى متداول بشر نمىگنجد; پديدهاى است مرموز و اسرارآميز. آنجا كه سخن از ارتباط با عالمى ديگر مطرح است، تا انسان برگزيده، عالىترين پيامهاى غيبى را با علمى حضورى و شهودى، تلقى نمايد تنها هموست كه از كنه و حقيقت وحى و واقعيت «وحىپذيرى» آگاه مىشود و آنچه براى ديگران مىماند، درك پرتوى از آن حقيقت است كه از طريق آثار و علايم آن بر وى كشف مىگردد.
به اين تعريف از «وحى» توجه كنيد:
وحى يك نوع تكليم آسمانى (غيرمادى) است كه از راه حس و تفكر عقلى درك نمىشود; بلكه درك و شعور ديگرى است كه گاهى در برخى از افراد به مشيت الهى پيدا مىشود و دستورات غيبى را - كه از حس و عقل پنهان است - از وحى و تعليم خدايى دريافت مىكند. (2)
اين پديده فراعقلى، يكى از بالاترين مقاماتى است كه صف پيامبران را از ديگران جدا مىسازد. قرآن، ضمن تاييد و تاكيد بر اين مطلب كه پيامبران نيز بشرند، استبعاد و استنكار كافران را از اين امر بيان نموده و آنگاه خصيصه «وحىپذيرى» رابراى رسولان خويش برشمرده است:
فقال الملا الذين كفروا من قومه ما هذا الا بشر مثلكم يريد ان يتفضل عليكم ولوشاء الله لانزل ملائكة...; (3)
پس، اشراف قومش كه كافر بودند گفتند: «اين مرد جز بشرى چون شما نيست. مىخواهد بر شما برترى جويد و اگر خدا مىخواست قطعا فرشتگانى مىفرستاد».
و از آن جا كه قبول اين امر فوق عقلانى بر آنان دشوار بود، ناگزير به پيامبر نسبت جنون دادند: ان هو الا رجل به جنة فتربصوا به حتى حين; (4) او نيست جز مردى كه در وى حال جنون است; پس تا چندى دربارهاش دست نگاه داريد.
گفتند: «آيا بشرى ما را هدايت مىكند؟» (5) پس كافر شدند و روى گردانيدند.
قرآن در جواب اينان، اعلام مىدارد كه پيامبران همگى بشرند و از اين جهت تفاوتى ميان آنان و ديگران وجود ندارد. تنها تفاوت در «وحىپذيرى» رسولان الهى است: قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى; (6) بگو: «من هم مثل شما بشرى هستم; جز اين كه به من وحى مىشود.»
در آيه چهارم و پنجم سوره نجم كه سرشار از اطميانبخشى است، در اوج قداست و عصمت، جايگاه وحى را چنان تبيين مىنمايد كه گرد هوا و خطا بر دامن آن ننشيند: وما ينطق عن الهوى × ان هو الا وحى يوحى; و از سر هوس، سخن نمىگويد; اين سخن به جز وحيى كه وحى مىشود نيست.
اتصال و ارتباط غيبى ميان پيامبران و خداوند كه ما آن را «وحى» مىناميم، به سهصورت امكانپذير است:
وما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب او يرسل رسولا...; (7) و هيچ بشرى را نرسد كه خدا با او سخن گويد، جز [از راه] وحى يا از فراسوى حجابى، يافرستادهاى بفرستد....
در آيه فوق اقسام تكليم الهى با بشر منحصرا در سه صورت بيان گرديده است: يك قسم وحى بىواسطه و مستقيم است و دو قسم ديگر كه در آنها تكليم، مقيد به قيد حجاب يا رسول گرديده، وحى باواسطه و غيرمستقيمند. فرق دو قسم اخير در اين است كه رسول (ملك)، خودش وحى را ابلاغ مىكند، ولى حجاب، واسطهاى است كه وحى از وراى آن تحقق مىيابد. (8)
به عبارت ديگر سه قسم وحى عبارتند از:
1. گفتار خدايى كه هيچ واسطهاى ميان خدا و خلق نباشد; 2. گفتار خدايى كه از پشتحجاب شنيده شود; مانند شجره طور كه موسى(ع) سخن خدا را مىشنيد، ولى از ناحيه آن; 3. گفتار خدايى كه ملكى آن را حمل نموده، بهبشر رساند. (9)
در سوره شورى، نحوه وحى بر پيامبر اكرم(ص) مشخص گرديده است: وكذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ماكنت تدرى ما الكتاب ولا الايمان...; (10) و همين گونه، روحى از امر خودمان به سوى تو وحى كرديم. تو نه مىدانستى كتاب چيست و نه ايمان كدام است....
از اين آيه بهخوبى روشن مىگردد كه «وحى قرآن» از طريق تكلم و گفتوگو بوده و «روح» در آيه همان روح الامين است كه در آيه 194 شعراء مىفرمايد: قرآن را روح امين بر قلب تو نازل كرده است. بنابراين قرآن يا بخشى از آن را فرشته وحى (جبرئيل و روح الامين) از طرف خدا آورده است (قسم سوم تكليم).
1. حقيقت و كنه وحى تنها بر پيامبران معلوم است; چون فقط آنان در مدار وحى قرار مىگيرند.
در مقام تعريف، با توجه به آثارى كه از آن مشهود است مىتوانيم بگوييم: وحى نوعى تكليم آسمانى است كه درك آن از طريق حس و عقل، امكانپذير نيست و شعورى خاص مىطلبد كه در اندكى از برگزيدگان، به اراده خداوند حاصل مىشود و در نتيجه، پيامهاى غيبى با علم حضورى دريافت مىگردند.
2. وحى در معناى فوق، شايعترين استعمال در قرآن مجيد را داراست.
3. مهمترين خصيصهاى كه پيامبران را از ساير انسانها جدا مىسازد، همين وحى است.
4. اقسام وحى پيامبران عبارتند از: الف) وحى مستقيم; ب) وحى از وراى حجاب; ج) وحى به واسطه ارسال ملك.
5. وحى قرآنى فقط از دو قسم الف و ج بوده است.
1. الميزان، ج12، ص292.
2. قرآن در اسلام، ص 125.
3. مؤمنون (23) آيه 24.
4. همان، آيه 25.
5. تغابن (64) آيه 6.
6. كهف (18) آيه 110; فصلت (41) آيه 6.
7. شورى (42) آيه 51.
8. ر.ك: الميزان، ج18، ص73.
9. قرآن در اسلام، ص150.
10. آيه 52.
انا سنلقى عليك قولا ثقيلا; (1) در حقيقت ما به زودى بر تو گفتارى گرانبار القا مىكنيم.
دشوارترين نوع وحى، وحى مستقيم بوده است; يعنى هنگامى كه پيامبر مىخواهد با همه وجود خويش بىهيچ واسطهاى با مبدا هستى ارتباط برقرار كند. اين امر گرچه واقعيتش در وهم ما نمىگنجد، اما تصور و تصديق گرانبار بودن آن بعد از بيان قرآن كريم و روايات فراوان از شيعه و سنى، نمىتواند مساله مشكلى باشد.
عظمت «وحى مستقيم» آنگاه معلوم مىگردد كه بدانيم، پيامبر اكرم داراى روحى نيرومند و فوقالعاده بوده است و اساسا چون عاشقى را قابليت لازم است، هركسى نمىتوانسته ستخود را در شعاع وحى قرار دهد و در حيطه اين امر عظيم واقع شود. اما سنگينى وحى چنان است كه پيامبر نيز به سختى آن را برمىتابد.
اينك نمونهاى از روايات:
1. امين الاسلام طبرسى در ذيل آيه پنجسوره مزمل، روايتى نقل مىكند كه حارثبن هشام از پيامبر پرسيد:
وحى چگونه بر شما نازل مىشود؟ فرمود: گاهى مانند صداى زنگ مىآيد و اين شديدترين حالت وحى بر من است كه مرا كوفته و خسته مىنمايد و در عين حال همه گفتهها را حفظ مىكنم. و گاه فرشتهاى به صورت مردى متمثل شده آنچه مىگويد حفظ مىشوم. (2)
2. عبدالله بن عمر مىگويد:
از پيامبر از چگونگى احساس وحى پرسيدم. فرمود:
صداى زنگهايى مىشنوم، در آن هنگام كاملا ساكت مىگردم. هيچ گاه به من وحى نمىشود، جز آن كه گمان مىكنم كه جانم را از كالبد خارج مىسازند. (3)
شيخ صدوق در كتاب توحيد خود از زراره روايت كرده كه به امام صادق(ع) عرض كردم:
جعلت فداك الغشية التي تصيب رسول الله(ص) اذا نزل عليه الوحي؟ فقال: ذلك اذا لم يكن بينه و بين الله احد. ذاك اذا تجلى الله له; (4) فدايتشوم، آيا غشى كه بر پيامبر عارض مىگشت، هنگام نزول وحى بود؟ فرمود: اين زمانى بود كه ميان او و خداوند احدى واسطه نبود. اين هنگامى بود كه خدا با عظمت و جلال خود را بر او تجلى مىفرمود.
3. از عايشه نقل شده است كه در يك روز بسيار سرد، بر آن حضرت وحى نازل شد; پس از قطع وحى، عرق از پيشانى حضرت جارى بود. (5)
از اين حالت وحى مستقيم كه بر آن حضرت بسيار سنگين بوده است، در برخى از روايات «برحاء وحى» يعنى شدت تب وحى، تعبير شده است.
در پايان اين فصل برخى از حالات وحى مستقيم براساس روايات را از كتاب تاريخ قرآن، نوشته آقاى دكتر محمود راميار نقل مىكنيم:
1. شنيدن بانگ جرس و يا آواى كوبيدن دو فلز به هم و يا صداى زنبور عسل.
2. التهاب و برافروختگى كه براى تسكين، آن حضرت را با آب سرد شستوشو مىدادند و او را مىپوشاندند.
3. چنان گرم مىشد كه در روز سرد، عرق از سر و رويش مىريخت.
4. گاه رنگ رخسارش به سرخى يا كبودى مىگراييد.
5. به اغما و غش دچار مىگشت.
6. گاه رنجشديدى تحمل مىكرد.
7. گاه چنان سنگين مىشد كه چارپايى كه سوار آن بود، از رفتن باز مىماند.
8. گاه دچار سردرد مىشد. (6)
1. وحى مستقيم، دشوارترين نوع وحى بود كه بر پيامبر نازل مىگشت.
2. احساس سنگينى، رنجشديد، سردرد، سرخ يا كبود شدن چهره، گرمى فوقالعاده، التهاب و برافروختگى، شنيدن صداهاى سهمگين و در نهايت دچار اغما گشتن، از حالات وحى مستقيم بر پيامبر بوده است.
1. مزمل (73) آيه 5.
2. مجمع البيان، ج1، ص570; بحارالانوار، ج18، ص260; صحيح بخارى، ج 1، ص58. متن روايت چنين است: فقال6: احيانا ياتيني مثل صلصلة الجرس و هو اشده علي فيفصم عني وقد وعيت ما قال واحيانا يتمثل لي الملك رجلا فيكلمني فاعي مايقول.
3. الاتقان، ج1، ص141.
4. بحار الانوار، ج18، ص256; الميزان، ج18، ص79.
5. بحار الانوار، ج18، ص261; الميزان، ج18، ص79.
6. تاريخ قرآن، ص108 و 109.
و انه لتنزيل رب العالمين × نزل به الروح الامين × على قلبك لتكون من المنذرين; (1) و راستى كه اين [قرآن] وحى پروردگار جهانيان است. روح الامين آن را بر دلت نازل كرد، تا از [جمله] هشداردهندگان باشى.
علامه طباطبائى گويد:
منظور از «قلب» در فرهنگ قرآن كريم، عضو صنوبرى شكلى كه سمت چپ بدن قرار دارد نيست; بلكه نفس انسانى است كه داراى ادراك است و همه احساسات و اراده انسان بدان وابسته است. بسا چنين تعبيرى (نزول بر قلب پيامبر) اشاره به اين باشد كه نفس شريف آن حضرت بدون مشاركتحواس ظاهرى وحى را تلقى مىنموده است. (2)
به سخن ديگر پيامبر با تمام روح و روان خويش وحى را دريافت مىنموده است و چشم و گوش ظاهرى در اين امر دخالتى نداشتهاند. اگر جز اين بود، مردم ديگر نيز مىتوانستند همه آنچه را پيامبر مىبيند و مىشنود، ببينند و بشنوند.
از روايات نزول غيرمستقيم وحى چنين برمىآيد كه در اين مرحله امر بر پيامبر دشوار نبوده است. گاه جبرئيل به صورت بشرى متمثل مىشد و به حضور پيامبر مىرسيد. در نقلى از امام صادق(ع) آمده است:
(3)
جبرائيل هنگامى كه به حضور پيامبر مىرسيد، مانند بندگان مىنشست و بدون اجازه وارد نمىشد.
اين روايت عظمت و جلالت پيامبر اكرم(ص) را در مقابل جبرئيل، كه قرآن از او به «شديد القوى» تعبير مىكند، نشان مىدهد. بنابراين دريافت وحى از طريق جبرئيل كار دشوارى نبوده است. گفتهاند كه جبرئيل به صورت دحية بن خليفه كلبى در برابر پيامبر ظاهر مىشدهاست; چرا كه دحيه، زيباترين انسان در مدينه بوده است. (4)
گرچه جبرئيل، امين و حامل وحى الهى بوده، اما آيات قرآن با تشريفاتى خاص و به صورت كاملا حفاظتشده توسط گروهى از فرشتگان الهى همراهى مىشده است:
كلا انها تذكرة × فمن شاء ذكره × فى صحف مكرمة × مرفوعة مطهرة × بايدى سفرة × كرام بررة; (5) زنهار، اين آيات پندى است. تا هر كه خواهد از آن پند گيرد. در صحيفههايى ارجمند، والا و پاك شده، به دست فرشت