|
تفسیر سوره الفاتحه الکتاب |
فهرست
كتاب حاضر اثرى
نفيس و كم نظير در تفسير و در مواردى تاويل سوره مباركه فاتحه الكتاب است كـه
مـولـف آن شـنـاخـتـه نـشـد, بـودنـد بـزرگانى كه آثار نفيس از خود در معارف الهيه
به جا مى گذاشتند و از ذكر نام خوددارى مى نمودند ومى دانستند و ازصميم قلب معتقد
بودند كه كرام الكاتبين و علام الغيوب , جل شانه , ناظر به آثار يا اثر آنهاست كه
:لايشذ عن حيطه علمه شئ .
ايـن اثـر بـه انضمام دو رساله ديگر در تفسير فاتحه الكتاب , يكى بدون نام و ديگرى
با عنوان مرآه الـعـارفـيـن كـه مـولـف آنـهـارا نيز درست نشناختيم , به همت دوست
عزيز جناب حجه الاسلام آقـاى شمس در مركز انتشارات دفترتبليغات اسلامى به طبع مى
رسد, رساله اول در فاتحه الكتاب يـكـى از عـالى ترين آثار است و حاكى از آن است كه
مصنف باعباراتى رسا وكوتاه و با قلمى روان , مطالب كم نظيرى را از خود باقى گذاشته
است .
رساله دوم در تفسير تحقيقى فاتحه الكتاب , از آثار نفيس به شمار مى رود, ولى رساله
به ظاهر كم حجمى است كه به زبان تازى تاليف شده است و براى اولين بار منتشر مى شود.
اين رساله ازآثار عاليه به شمار مى رود كه محتاج به شرحى محققانه است .
مصنف عظيم الشان رساله مرآه العارفين از بزرگان و محققان به شمار مى رود.
مـولـف , اين اثر عالى و پرمعنا را براى فرزند خود و به درخواست اين فرزند كه نامش
زين العابدين است تاليف كرده و ازفرزند خود تعبير به ايها الولد الصالح وايها الولد
المويد نموده است .
اثـرشريف اين محقق مختصر است و مى توان به شرح مشكلات آن پرداخت واثرى در حدود
پانصد صفحه به وجودآورد.
مصنف محقق از اكابر سنت و جماعت است وخود هاشمى نسب .
لـذا بـعـد از بـيان اين معنا كه من عرف نفسه عرف جميع الاشيا مى گويد: ففكرك
ياولدى فيك يكفيك كما قال ابى اميرالمومنين عليبن ابى طالب كرم اللّه وجهه : داوك
فيك ب ودواوك منك .
اين بزرگان رفتند و به حق واصل گرديدند ولى جاى آنها خالى است .
اللهم اغفر لنا ولاتجعل فى قلوبنا غد لاخواننا الذين تركوا الدنيا.
سيد جلال الدين آشتيانى .
ارديبهشت 1375.
در كـتـابـخانه
دانشكده الهيات و معارف اسلامى دانشگاه فردوسى , چند اثر خطى نفيس موجود است كه
حقير اقدام به چاپ و انتشار بعضى از اين آثار نمود و چند اثرى نيز در دست تهيه و
انتشار دارد.
كـتـاب يا رساله در علم و مباحث متعلق به علم و ادراك به نام تحفه از آثار عارف و
حكيم فاضل , آخـونـد مـلانظر على گيلانى تلميذ حوزه پرفيض عالم متاله و عارف
نامدار, آقامحمد بيدآبادى گـيـلانـى اسـتـاد آخـونـدمـلاعلى نورى مازندرانى و شاگرد
ملااسماعيل خواجوئى مازندرانى فيروزكوهى رضى اللّه تعالى عنهم ـ.
از بـاب حـسـن تـصـادف تحفه به خط مولف بارع آن و نسخه اصل و مصحح است كه ما را از
نسخ متعدد بى نياز نموده است ((1)) .
ثـمـره الـفـواد فـى نـبـذ من مسائل المعاد اثر نفيس و عالى از تاليفات شيخ
المشايخ استادمحقق , مـلااسـمـاعيل خواجوئى به خط مبارك مولف يكى ديگر از كتب خطى
كتابخانه دانشكده الهيات است ((2)) .
رساله اى نفيس جز كتب اهدايى حاجى مولوى در اثبات حدوث دهرى از ملااسماعيل خواجوئى
در كتابخانه دانشكده موجود است كه نگارنده اين اثر عالى را كه مولف در مقام انتصار
از سيد داماد و رد بـرمناقشات آقا جمال الدين خوانسارى تاليف نموده , جز منتخبات
فلسفى , جلد چهارم چاپ و به زودى به اذن حق منتشر خواهدنمود.
در كـتابخانه دانشكده قسمت مخطوطات اثر بسيار نفيسى به زبان عربى در تفسير و تاويل
سوره فـاتـحـه الكتاب موجود است كه مولف آن ناشناخته است ((3)) و از اين اثر كم
نظير نسخه هايى در كتابخانه مجلس وكتابخانه مركزى وجوددارد.
ايـن تـفسير شبيه آثار عرفا و متصوفه قرن هفتم و هشتم هجرى قمرى و از جهاتى به آثار
عرفايى نظير ملاعبدالرزاق كاشى و عزالدين محمودكاشى و اتراب و اتباع آنان از محققان
عرفا مى ماند.
نـگـارنـده اين اثر را به انضمام همين اثرى كه در دست طبع و انتشار داريم در دسترس
مشتاقان قـرار مـى دهـد گـرچه طالب اين قبيل از آثار بسيار كم است و شايد درآينده
جمعى براى احياى معارف كشور پيداشوند و به جاى حرف و شعار, كمى هم به خود آيند و
وارد مرحله عمل شوند.
اثـرى كـه فعلا در دست انتشار داريم , تفسيرى است از سوره حمد و فاتحه الكتاب به
زبان روان و شيوا و جذاب , معرا ازتعقيد و خالى از ايجاز مخل و اطناب ممل .
مولف اين اثر را نشناختيم و درصدد شناسايى كامل او برآمده ايم و از قرار معلوم به
وجودآورنده اين اثـر كـه آن را تـرجـمه و در جايى تفسير سوره حمد ناميده , از
دانشمندان بعد از محقق فيض و از متاخران ازعلماى اماميه اثناعشريه است , چون در
اواخر رساله از ملا محسن كاشانى نقل نموده و از مـوارد مـتعدد مى توان فهميد كه به
مفاتيح الغيب و اسرارالايات و تفسير كبير ملاصدرا مراجعه نموده است .
نويسنده اين اثر به اقوال مفسران احاطه دارد و درعرفان و حكمت الهى وارد و مسلط و
در انتخاب مـطـالب نيز با سليقه و در فارسى نويسى نيز بسيار قوى است و مسلما به
زبان فارسى مطلب زياد نوشته است و از آنهايى نيست كه با تكلف به زبان مادرى خود
چيزى بنويسد.
مـولـف در مـقام تاليف اين اثر به كتب تفسير وتاويل مراجعه نموده و از مراجعه به
تفاسيرى كه به جنبه هاى ادبى قرآن نظر داشته اند, خوددارى نموده است .
حـقـيـر در مـقـدمه مفصل متعرض مطالب تحقيقى و دقيق اين اثر خواهدشد و درمقام توضيح
و تكميل برخى از مطالب و تقرير پاره اى از مسائل قابل توجه , فرصت را از دست نمى
دهم .
مـولـف در مـقـام تـحـريـر مطالب عالى , به افكار اهل تاويل از محققان علماى اسلام
توجه كامل داشـتـه است و مبانى اهل تاويل را زيبا به رشته تحرير آورده , به واسطه
پختگى و اعتدال فكرى از ذكر پاره اى مطالب سست و بى بنيان و تاويلات بارد و دور از
فكر مستقيم , خوددارى نموده است .
تـمنا آن كه اگر كسى مولف اين اثر را مى شناسد, اين حقير را مورد لطف خود قرار داده
و او را از اين مهم آگاه نمايد.
ايـن تفسير را دوست عزيز و دانشمند, جناب آقاى شانه چى به حقير معرفى نمودند و گويا
جناب ايشان آن را به دانشكده اهدا نموده اند.
همانطورى كه ذكر شد, مولف اين اثر مردد است بين چند نفر از افاضل متاخر كه اميدوارم
تا اتمام چاپ اين تاليف مولف آن به طور كامل شناخته شود.
صاحب اين تاليف منيف به فارسى نويسى تسلط دارد و داراى قدرتى قابل توجه در تحرير
مشكلات و بـيـان معضلات به زبانى ساده و تحريرى روان مى باشد و در علم تفسير و
تاويل متبحر و به كليه عـلـومـى كـه نـوشـتن تفسير و تحقيق در آيات قرآنيه به آنها
توقف دارد, محيط و از ذوق سرشار بهره منداست .
بـراى كـسـانى كه علاوه بر آشنايى كامل در علوم قرآن , در علم الهى به خصوص در علم
توحيد و عرفان وارد و داراى نصيب وافرند, هيچ اثرى جاى قرآن مجيد را نمى گيرد.
قـرآن كـلام الـهـى اسـت و متكلم به كلمات قرآنيه , حق اول است و هر كلامى از
روحيات متكلم حـكـايت مى نمايد و فهم مطالب آن توقف دارد بر آشنايى به روحيه متكلم
, لذا هركس كه به حق نزديكتر و قرب اوبه بارى تعالى بيشتر است , به كلام او آشناتر
و حظ او از درك حقايق قرآنيه بيشتر و به رموز و دقايق حروف الهيه عارفتر مى باشد.
قـرب حـق از راه اخـلاص و گذشتن از ماسوى اللّه و فناى از غير او و بقاى به او, به
نحوى كه اين شامل نفس فنا نيز شود,حاصل مى شود.
بـايد دانست كه قرآن از آن جا كه نازل ازغيب وجود است و اول ظهور آن در مقام تعين
حق به اسم المتكلم و مقام نازل آن , كلمات مابين دفتين است , حضرت ختمى مرتبت
فرمود: اان للقرآن ظهرا وبطنا وحدا ومطلعا وعنه (ع ) : انزل القرآن على سبعه احرف ,
لكل منها ظهر وبطن , لكل حرف حد, ولكل حد مطلع .
درك و عـرفـان بـطـون قرآنيه كه در برخى از روايات مسلمه عندالفريقين به هفت و
هفتاد بطن مشخص شده , خاص صاحبان ولايت كليه است كه در لسان نبوت به عترت و درقرآن
به اهل بيت و در اصطلاح تابعان آنان به اهل عصمت و طهارت تعبير شده است .
محدثان عامه , اهل سنت و جماعت از ابن عباس نقل كرده اند كه قال على : لوشئت ان
اوقر سبعين بعيرا من تفسيرام الكتاب لفعلت .
علماى امت مرحومه نقل كرده اند كه على (ع ) رائحه وحى را استشمام مى نمود, از باب
كثرت قرب او به مبدا وحى ,لذا ابن عربى شيخ اكبر از على مرتضى (ع ) به اقرب الناس
الى رسولاللّه وسر الانبيا تعبير نموده است .
احـاديـث عترت و ثقلين انى تارك فيكم الثقلين , كتاب اللّه وعترتى دلالت دارند
براختصاص اهل عصمت به عرفان مراتب و بطون كلام الهى .
سـر مـطـلـب در اين مهم است كه سور و آيات و كلمات و حروف كلام مجيد, مظاهر كلام
غيبى احـدى و مـنـازل ظـهور و جداول بحر بى پايان احديت و اشعه نورالانوار, بهر
نوره و فروع اصول و اركـان كـتـاب غيب وجود و مقام تعين حق به اسم المتكلم و مرتبه
حقيقت ام الكتاب مى باشند كه واقـف به سر حضرات خمس الهيه ومطلع از مقام مطلع كتاب
وجود, به حقيقت آن پى مى برده نه باحثان اطراف اعراب و بنا, و دانايان بر اقوال
عالمان قرا ومتكلمان اهالى وساوس و اوهام از مشبهه و مـجـسـمه و قائلان به تنزيه
صرف و يا معتقدان به تشبيه محض , به نام مفسران كه از آنان از آن جهت به مفسر به
راى تعبير شده است كه كلمات قرآنيه را با عقايد خود تطبيق مى نمايند.
لذا فهم حقايق قرآنى اختصاص دارد به صاحبان ولايت كليه و ارباب معرفت , از متابعان
آنان كه به مراتب و درجات كلام الهى از ظهر و بطن , بلكه بطون و حد و مطلع آن احاطه
دارند.
تـفـسـيـر سـوره حـمـد را از ايـن باب كه افتتاح كتاب تدوينى حق به آن شده است
فاتحه الكتاب نـامـيـده انـد و از حـيـث اشـتـمال بر جميع مطالب كتاب تدوينى و
فرقان الهى , به آن ام الكتاب گويند ((4)) , كما اين كه از جهتى افتتاح كتاب تكوين
نيز به اسم اعظم الهى كه از آن به ام الكتاب وحقيقت محمديه تعبير نموده اند, صورت
وقوع پيوسته است .
ايـن سـوره مـباركه , كه ظاهر آن الفاظ وكلمات داله بر حقايق غيبى است , به حسب
باطن داراى مـرتـبه و درجه اى است كه به آن كتاب تكوين افتتاح شود و مقام غيب آن
جهت اشتمال برجميع درجات و مراتب وجودى و امهات حقايق متعين از مفاتيح غيب , ام
الكتاب و مبدا جميع كتب الهيه است .
سـوره حمد از جهت اشتمال بر حقايق قرآن اختصاص به حضرت ختمى مرتبت دارد, از اين جهت
كـه حقيقت محمديه مشتمل است بر جميع درجات و مراتب وجودى و جامع است جميع حضرات
وجوديه را, و به لحاظ تعين احدى مقام باطن آن حضرت به حسب قوس نزول اول تعين عارض
بر حقيقت وجود است و به اعتبارى , اولين عين ثابتى كه به نور وجود متنور شد, مقام و
مرتبه حضرت ختمى است در مقام خلق و ايجاد,نه در مقام رجوع به حق و اندكاك درغيب
وجود و مقام احديت .
ايـن مـقـام بـالـوراثه جهت اوليا واوصيا خاص او كه در لسان اخبار منقول از عامه و
خاصه به آنان عـتـرت و اهـل بيت اطلاق شده است و در اصطلاح عرفان به هريك ازاعاظم
اهل بيت و خواص از عترت ,خاتم ولايت مطلقه به اعتبارى و خاتم ولايت خاصه و مقيده
محمديه اطلاق شده است .
و مما ذكرنا ظهر
سر ماورد عن الصادقين انما يعرف القرآن من خوطب به , چون عترت از باب اتحاد با مقام
غيب حضرت ختمى مرتبت بالوراثه به جميع مراتب و بطون و حدود و مطالع كتاب تكوين و
تـدويـن احـاطـه وجودى دارند,به كليه درجات كتاب از ظهر و بطن وحد و مطلع محيطند,
لذا عـلـى (ع ) بـه اصـحـاب گمراه خود كه تحت تلقينات اتباع بنى اميه ـخذلهم اللّه
ـ كه قرآن بر نيزه نمودند, فرمود: انا كلام اللّه الناطق .
عـلت آن كه فهم كلام الهى به حسب درجات و بطون اختصاص به اوليا و اقطاب محمديين
دارد, آن اسـت كـه درك هر حقيقت نازل از غيب وجود, توقف دارد بر اصل مهمى كه عدم
توجه به آن , مـنـشـا اختلاف اساسى در مساله تفسير و تاويل قرآن شده است و نيز سر
آن كه اهل عصمت و اهل بـيـت و اصـحـاب كسا ـمحمد وعلى و فاطمه و حسن و حسين ـ و
ائمه اهل بيت از اولادحسين [ اصـالـه حـضـرت خـتـمـى مـقام و وراثه اوصيا خاص
او,عالم به قرآن به حسب جميع درجات آن مى باشند, برهانى است كه ذكر مى شود, فاستمع
لمايتلى عليك من الكلام .
مـحـقـقان از متالهان فرموده اند: ذوات الاسباب لا باسبابها آنچه كه داراى مبادى و
اسباب و علل است , علم به آن فقط ازراه معرفت به اسباب و علل و مبادى حاصل مى شود,
لذا مفسران دايما در مـقام فهم ظواهر كتاب و سنت اختلاف دارند و مطالب آنان حول
تفسير آيات بينات مملو است از متناقضات , قال الشيخ البارع : القرآن العزيز من
كونه ينطق به ويكتب حروف تتركب من حرفين الى خـمـسـه احـرف مـتصله مفرده , فيظهر
بنظمها عين الكلمه , وبنظم الكلمات عين الايات , و بنظم الايات عين السور.
بـحـث در اين مهم كه اين الفاظ قرآنيه از چه مقامى صادر شده و چند درجه از درجات
بين حق و عـبـد را پـيـمـوده اسـت تا به صورت سور قرآنيه مشتمل بر آيات و كلمات و
الفاظ و حروف جلوه نـموده است و مقام تصور آن به صورت كلامى , در كدام مرتبه از
مراتب نفس كليه نبويه ر به صورت معنا جلوه نموده و درچه موطنى صورت حروفى به خود
گرفته است و نيز بحث در اين كه تعيين كلامى به طور مطلق به اعتبار آن كه متكلم از
اسماى ذاتيه حق است , درچه منزلى از منازل وجود عارض بر وجود مطلق شده است , آيا
حقيقت كليه نبويه در مقام واحديت نيز سور قرآنيه را از غيب وجود و بعد از عبور از
تعين اول واسطه است كه در اين صورت , اولين انبا از غيب وجود است و اين انـبا عبارت
است از اخبار از ذات و صفات و اسما و افعال حق و اين كلمات قرآنيه كه خبر از ذات و
صفات و اسما و افعال حق مى دهد, در آن عالم نيز با وصف مذكور موجود و متعين است .
و حـق آن اسـت كـه حقيقت كلى قرآن داراى ظهر و بطن , بلكه بطون وحد و مطلع است و
محل طـلـوع و ظهور آن در مقام تعين ثانى , قلب اعدل و روح صاحب استقامت حضرت ختمى
است , و چون نبوت حضرت ختمى مانند ولايت وصى و ولى مطلق او كلى و مطلق است , فرمود:
كنت نبيا و آدم بـين الما والطين ومقامات غيبى آن حضرت متحد است با درجات قرآن به
وجود جمعى قبل از ظهور به صورت مثال مطلق و به وجود تفصيلى در عالم مثال مطلق و
مقيد.
از آن جـا كـه صـعـود بـر طبق نزول است , انسان ناظر در كلمات و سور قرآنيه به حسب
تحصيل كـمـالات وجـوديه و عبور از منازل واقع در صراط تكامل , و به اندازه فعليت
وجودى خود از فهم قرآن نصيب و بهره دارد.
مـقـدمـه ديگر كه دراين بحث نافع است , آن است كه به حسب علم نظرى شخص متفكر در
آيات قرآنى , درمقام فهم كلمات الهيه از طريق درك ظواهر بدون احاطه به باطن كتاب ,
در مقام مفسر قـرار دارد, الـنـهايه حظ شخص كامل در برهانيات از مفسر واقف و متوطن
در عالم لفظ, بيشتر و خطاى وى بسيار كمتر و لغزش آن قليل است .
بـلـكـه مـى تـوان بـه ضرس قاطع گفت : بدون تحصيل كامل در الهيات و ربوبيات و علم
اخلاق ومـبـاحـث نفس و معاد, به صرف فراگرفتن علوم ادبى شخص اصلا حق ندارد در سلك
مفسران قرارگيرد.
يـجب علينا التنبيه على امور مهمه فى المقام , نذكرها على سبيل الاجمال ونفصلها فى
موضع آخر ان شااللّه تعالى .
فى سر الكلام
واحكامه ولواحقه وما يتعلق بذلك .
بـايد توجه داشت كه هر كلامى نازل و مرتبط به متكلم و قائل داراى مرتبه و صورتى
اصلى است و ظهورى خارجى و ظاهر كه مرتبه اول , مقام خفا كلام و مرتبه دوم مقام ظهور
آن مى باشد.
و ان شئت قلت : كلام داراى مقام جمعى و اطلاقى و مرتبه اى تفصيلى و ظهورى خارجى است
.
قال الشيخ البارع , المحقق الشيخ الكبير فى المفتاح : اعلم ان الكلام من حيث اطلاقه
واصالته صوره علم المتكلم بنفسه وغيره , او بغيره , والمعلومات حروفه وكلماته ,
ولكل منها مرتبه معنويه ب كلام به اعـتـبـارى از نسب موجوده بين ظاهرومظاهر است ,
از اين باب كه كلام از اجتماع حقايق بسيطه مـنـفـرد يـا به لحاظ تحقق آن با توابع و
لوازم آن در صورت تركيب حاصل مى شود ومفيد صورت جمعيه اى است كه از آن احكام , اين
حقايق بسيطه و مركبه فهميده مى شود.
چه آن كه كلام در هر مرتبه اى از مراتب و درجات داراى مدلول يا مفاهيم است .
اجـتـمـاع از حقايق بسيطه منشا توليد صورت و معنائى است كه از آن به نكاح به
اعتبارى ونتاج و تولد نشاتى از نشات وجوديه به لحاظى تعبير شده است .
چون جميع كلمات وجوديه وحروف و كلمات تدوينى از بسائط حاصل شده است و بسائط به لحاظ
تـركـيب و تاثير برخى از اجزا در بعض وانفعال برخى اجزا از بعض ديگر, منشا تولد
وظهور صورت وحقيقتى مى شوند كه قبل از اين تركيب حاصل نبود.
ولـى بـايد دانست كه تركيب و تاثير و تاثر حروف صور وجودى و كلامى مختلف است و فرق
است بين تاثير و تاثر خاص ماديات وتركيب و توقف وتاثير وتاثر در معنويات .
اجـتـمـاع از بـسائط به لحاظ تناكح و به اعتبارى انتاج و ايجاد و تحصيل وجود اضافى
و از جهتى كـتـابت و تحصيل نقوش و از جهت آن كه مفهم معانى و منشا افهام حقايق لائق
به هرمرتبه اى از مراتب تركيب است ,كلام است .
ولايـظـهـر شـئ من المعلومات مرتبه كان المعلوم اوذا م فى ماده حامله وصوره تتحقق
بهاالماده , واعـنـى بالماده ما به تظهرصوره الكلام فيتشخص فى الخارج , وسوا خرج
اعنى المظهر المشار اليه عـن دائره الـمواد الجسمانيه اولم يخرج ,واعنى بالصوره
مابه يتم ظهور الحقيقه المعلومه ـكانت ما كانت ـ بحيث ياتى لكل مدرك بجمعه واياها
موطن ماادركها.
مـعـلومات مذكور به اعتبار ارتسام در نفس عالم به اين معلومات , حروف باطن و به
لحاظ انضمام مـفـردات ايـن معلومات هريك به ديگرى با توابع آن ازصفات و لوازم اين
حقيقت معلوم و مشهود كـلمه باطنى است ,اگر اين حقيقت معلومه مجرد از حكم تركيب اجزا
نسبت به يكديگر ملاحظه شـود, بـه اعـتـبـار مجرد ظهور هر جز به نفس متكلم , در هر
مخرجى از مخارج وجوديه از مرتبه احدى و واحدى و مراتب عقول وبرازخ , آن را حروف
نامند, اعم از حروف عاليات ياسافلات .
لـذا كـلام داراى مـراتـب متعدد است از معنوى و روحانى و مثالى و حسى , لفظى ورقمى
خطى منقوش در لوح و كاغذ كه مجموع محصورند در الهى و كونى .
بـرخـى از مـظـاهـر كـلامـى از بـاب استعدادجهت قبول تجرد و تروحن به ملكوت وجود
رجوع مى نمايند, برخى نيز غير از عالم مواد و اجسام موطن و محلى ندارند.
اصـول كـلمات وجودى حروف و صور مفهم معانى تامه كلماتند كه از آنها به حقايق معلومه
تعبير مى نمايند.
واذا وقـع بـيـنها التركيب والتاليف الذى هو عباره عن ظهور اتصال اللوازم
بالملزومات , والصفات الـتـابـعـه لـلـحـقـائق الـمتبوعه لكمال الابانه والتفهيم ,
وايصال ما فى باطن المتكلم الى السامع الـمـخـاطـب , سـميت ـحينئذـ كلمه وكلمات
,كلام به اعتبار وجود اطلاقى , شامل جميع مراتب ومظاهر و مبدا كليه رقوم و نقوش
تكوينى و تدوينى در غيب اطلاقى ,شامل جميع مراتب ومظاهر و مـبدا كليه رقوم و نقوش
تكوينى و تدوينى در غيب وجود مستور و مستقر درعلم حق است ((5)) كـه از نـاحـيه تعين
وجود حق مطلق به اسم المتكلم ظاهر مى شود و حقيقت حق مالا در جميع مـظـاهـرغيبيه و
شهاديه متكلم است به كلمات وجوديه و به اين لحاظ كلام تدوينى نيز داخل در سعه كلام
ت باللّه و به اعتبارى جميع حروف و صور و كلمات وجوديه كلام و علم و قدرت حق اند به
مـعـناى متكلميت و عالميت و قادريت حق , فهوالمتكلم المريد العالم القادر فى صفحات
الوجود, فافهم ان كنت اهله .
بـنا بر آنچه كه ذكر شد, حقيقت كلام نيز مانند جميع حقايق از جهت اطلاق غيب و
مستوراست و يتعين من باطن المتكلم بالحروف المتعقله اولا, ثم المتخيله , ثمالحسيه
الظاهره فى شهاده .
اما تعين اصل حروف و ظهور آن , به مخارج حروف و غايات آن مى باشد.
مـاده حـروف در كـلام الـهـى از آن جـا كـه اسم قائل و متكلم از اسماى ذاتيه و عين
ذات است و مـثل علم و قدرت و اراده وسمع و بصر از اعراض قائم به حق نمى باشد, خلافا
للاشاعره كه كلام را قديم و زائد و به كلام نفسى قائل شده اند, نفس رحمانى است و
نفس رحمانى , اولين كلمه اى است كه قرع و شق اسماع الممكنات و از مرور آن به مخارج
حروف يعنى اعيان ثابته كلمات وجوديه اعم از تكوينى و تدوينى ظاهر شدند.
بنا على هذا مخارج حروف دركلام الهى مراتب معقوله است كه فيض نخست و نفس رحمانى به
آن قـبول تعيين مى نمايد وكلمات روحانيه و مثاليه وحسيه على حسب درجاتها, در لوح
وجود ظاهر مـى شود و در انسان قوه نطق ازناحيه اراده ومشيت منبعث از قلب به واسطه
دم و نفس و صوت و مـرور آن به مخارج حروف به مدد زبان , مبدا حروف معقوله و بعد از
مرور از خيال به تعيين لفظى متعين مى شود.
ان الكلام لفى الفواد وانما جعل اللسان على الفواد دليلا.
صـور مـوجـودات
ازعـقـل اول تـا حقايق متعينه , از تركيب مواد و استعداد و صور حسيه مراتب و
مـظـاهـر نـسب علم حقند كه از آنها به صور كيفيات علميه وحقايق تعبير نموده اند و
اين حقايق داخل در وجودنمى شوند, مگر بعد از تركيب و تاليف و امتزاج .
بـناا على هذا مراتب وجودى همانطورى كه مظاهر نسب علم حقند, صور كلمات نفس رحمانى
او نـيـز مـى باشند,يعنى از ناحيه وجود منبسط و دم رحمانى مرور آن به مخارج حروف و
قرع اعيان متحقق شده اند ((6)) .
چـون مـقـصـود از كلام و منظور از ايجاد كلمات تفهيم مخاطب است و اين معنى بايد در
جميع مـراتـب كـلام موجودباشد, شيخ كبير در مفتاح فرموده است : واعلم ان الكلام
المعنوى عباره عن مـلاقاه واجتماع واقع بين الاسما والحقائق ,بموجب احكام بعضها مع
بعض , و بين الاسما والحقائق الـكـونيه عند من يرى ان الحقائق ليست من الاسما,
وصوره هذاالنوع من الكلام و نتيجته تظهران , فـيضاف الكلام الى المرتبه ـناچار كلام
در رتبه اول معنوى است ـتتعينان حسب المرتبه , التى تقع فـيهاالاجتماع والتلاقى
والامد المقتضى لكلام ـ يعنى اراده خاص مقدم و قدرت لاحقه منشا توليد كلام ـفيضاف
الكلام الى المرتبه ـ ناچار كلام در رتبه اول معنوى است .
والكتاب المرتقم من هذاالكلام الاول الالى الغيبى عباره عن الارواح , و مفهومات
خطابات الحق لها حـاصـله على ما بينهامن التفاوت الذى اوجبته المراتب والوسائط,
وحكم حال الجمعى وغير ذلك مما مر.
لـذا پـاره اى از نـفوس در امتثال اوامر حق و احتراز از نواهى حق درنگ ننمايند
وتكاليف حق را به جـاآورند و هرگز عصيان از آنها سرنزند, و برخى منعمر در تمرد
وبعضى به معصيت رغبت بيشتر دارند و پاره اى به اطاعت متمايل ترند و بهرى حسنات و
سيات آنان مساوى است , جمعى منكر مبدا وجـود و جـمـعـى مقر به مبدا وجودند, قبول يا
رد, كفر و اطاعت تمرد و عصيان بالاخره ناشى از استعدادات نهفته در اعيان است كه
تجليات اسمايى منشا ظهور وبروز آن مى باشد كه خصلت هولا لـلـجـنـه وهـولا لـلنار
ولاابالى ويلى الكلام الروحانى وهو تصادم القوى الروحانيه من حيث قيامها بالارواح ,
لامن حيث هى قوه مجرده , فانها بذلك الاعتبار معان مجرده معقوله .
وهـذه المصادمه المشار اليها ملاقاه تتحصل بين الارواح فى مرتبه جزئيه من المراتب
المتفرعه عن حضره الجمع والوجود, بحسب مقام الروح المتكلم , وحسب الارواح التى تقع
بينها المخاطبه , ويفهم بـعضها من بعض بمعاينه كل منهابعض مافى نفس الاخر بموجب
مابينها من المناسبه الرافعه حكم الـتـعـدد الـمستلزم للستروالامتياز ـچه آن كه سبب
حاجت به مخاطبه غلبه حكم تباين است كه حاجت وستر است بين دو مخاطب , از مشاهده آنچه
كه در هريك موجوداست و مستور.
پس براى رفع تباين و شهود و اطلاع از آنچه كه مستور بين متخاطبين است , وسيله اى
لازم است كه به آن تفهيم و تفهم حاصل آيد تا حكم امتياز و جدائى از ميان برخيزد.
هـرچـه جـهـات تـباين بيشتر باشد, ادوات موجب تفهيم بيشتر و هرچه جهات اشتراك و
احكام ما به المناسبه كمتر, اسباب موجب تفهيم , جهت غلبه بر احكام غيريت , كمتر
خواهدبود.
لـذا كـلام بين حق و ملائكه و تكلم بين ملائكه و حق به وسيله آلات و حرف جدا از
وجود طرفين واقـع نـمى شود و هريك مرآت شهود ديگر است , ولى در عالم ماده كه جهت
تمايز بيشتر و كثرت غالب است ,تكلم با حروف و ادوات انجام گيرد.
مـسـالـه
تـخـاطـب حق با ملائكه و عقول وارواح مجرده , نظير قوله تعالى للملائكه : اذ قال
ربك للملائكه انى جاعل فى الارض خليفه مكالمه حق با انبيا مع الواسطه , توسط جبرئيل
و ديگر وسائط و تكلم بدون واسطه , در احاديث معراج ومكالمه با موسى و مساله تكلم با
الفاظ و صور جزئى نازل بر انبيا, كتب سماويه و احاديث قدسيه , از غوامض علم توحيد و
حكمت است .
و ايـن مـسـاله كه آيات تخاطب بين عالى و سافل و دانى و عالى برقرار است و يا آنكه
بين عقول و ارواح غـيـر طـوليه و نفوس منسلخه از ابدان و نفوس جزئيه واقع در عالم
برزخ نزولى و صعودى واقـع مـى شـود يـانـه ؟
و اگر چنانچه بين دو شئ حجاب نباشد و هر كدام ذات خود را در وجود ديـگـرى مشاهده
نمايد, مكالمه متصور است يا نه , از عويصات و محتاج به تحقيق است و نيز نحوه تخاطب
در هر موطنى به چه نحو و غرض از تخاطب در جميع مواطن چيست ؟
بايد در اين مسائل بـحـث مـفـصـل نـمـود, مـا درايـن مـوضع به اختصار سخن گفته و به
تفصيل در جاى مناسب خواهيم پرداخت .
نكته ها چون تيغ پولادست تيز گر ندارى تو سپر.
واپس گريز بدون شك و شبهه , تكلم از طريق الفاظ موضوعه و كلمات ملفوظه و تحرير
مقاصد و مطالب با اين الفاظ در الواح , اختصاص به عالم ماده دارد, كما اين كه شنيدن
و ديدن از راه سمع و بـصـر و ديگرادراكات به وسيله ادوات احساس , از طريق فعل
وانفعال مادى نيز از مختصات عالم ماده و نشات صور حاله در مواد و استعدادات است .
از آن جا كه موضوع له الفاظ معانى عامه است , اصل حقيقت تكلم و اداى مقصود و مافى
الضمير به ديگرى و نيز حقيقت سمع و بصر در كليه نشات وجودى تحقق دارد و القا معانى
و حقايق موجوده در غيب وجود, به وسيله تجلى الهى كلام و خطاب الهى محسوب مى شود.
كـتـاب در نـشات ماده الفاظ و عبارات و كلمات موجود بين الدفتين است كه واسطه
پيدايش آن نـگـارش مـافى الضمير است به وسيله قلم , اعم از نى و آهن و ديگر وسائل
نگارش و ترقيم و يا القا مـافـى الـضـمير به غير در مقام تخاطب , به وسيله ايجاد
الفاظموضوعه و اين القا مافى الضمير در حقايق ملكوتى نيز ثابت است .
تـازه ازناحيه القا معانى به وسيله موجودى ملكوتى به موجودى ديگر, از سنخ خود و
تازه از ناحيه نگارش حقايق بر صفحه وجود و لوحه ايجاد به وسيله كاتب ملكوتى وبه
وساطت قلم ملكوتى .
وان تـامـلـت فـيـما حررناه تعرف معنى الكتاب المسطور والرق المنشور والكتاب الحكيم
المبين وامالكتاب , وهوالنون الذى هوالدواه على مراتبها الخمسه .
ونيز معانى ديگر الفاظ وارده در كتاب و سنت مثل بكلمه منه اسمه المسيح و اول ماخلق
اللّه القلم و نـيـز وجـه تسميه عقل اول به قلم , و وجه تسميه حق نفس خود را به
كاتب كتب اللّه على نفسه الـرحـمـه و اكـتب مافى علمى الى يوم القيامه واضح و روشن
مى شود و فهم اين قبيل از مطالب , احتياج به بحث مفصل ندارد و با آشنايى به
اصطلاحات اهل عرفان و ذهن لطيف و فهم غير محوج و ممارست در كلمات قرآنيه و احاديث
ولويه مى توان به مقصود رسيد, نه با قيل و قال .
قـال الـشـيـخ الـكـبـيـر فى المفتاح : اعلم ان المخاطبات الربانيه والكتب الالهيه
هى السنه احوال الـمخاطبين عنده سبحانه من حيث كينونتهم معه , والسنه احواله عندهم
ومعهم , والسنه النسب والاضافات الناشئه من البين ب يعنى مخاطبان ربانيه وكتب الهيه
تراجم والسنه وعباراتى هستند كه از دو امـر خـبـر مـى دهـند: (1) يكى احوال عباد كه
به اعتبار كينونت آنها باحق و معيت و احاطه قـيـومـه حـق بـا عـبـاد و بـه لـحـاظ
تعين آنان در علم حق به اعتبار آن كه اعيان ثابته به لحاظ كـيـنونت علمى اشيا در
حضرت علم از مقتضيات اسما و لوازم صفات حق و استعدادات لازمه اين اعـيان , ناشى از
تجلى حق است در مرتبه واحديت آنچه از خواص و افعال و صفات مترتب بر ذوات اعـيـان
اسـت , از لـوازم و مقتضيات اعيان ثابته و كينونت علمى آنهاست در مرتبه و مقام مقدم
بر وجود اشيا.
از اين جهت خطابات الهيه عبارات و تراجم والسنه احوال عباد است عندالحق ولذا قيل :
انت مرآته وهو مرآه احوالك .
چون مخاطبات ربانيه و تنزلات الهيه , ترجمه و زبان احوال مخاطبان است نزد حق , از
باب آن كه مـخـاطـبـان بـا حق معيت دارند به اعتبار تحقق آنها به كينونت الهى در
مرتبه علم حق و معيت قـيوميه حق با حقايق ,در وجود علمى و خارجى كه ملازم است با
السنه نسب و اضافات متعينه از تـجـلـيـات حق در مظاهر خلقى , تعين بطون تنزلات
الهيه و تجليات ربانيه موازى است با بطون مـخاطبان , لذا احوال كليه سعدا واشقيا
ومتوسطان در سعادت و شقاوت , بلكه احوال كليه خلايق در خـطـابـات تـدوينى حق و كتب
نازله بر انبيا, به خصوص قرآن نازل بر قلب خواجه عالم امكان محمد مصطفى ر مذكور است
.
آياتى نظير وهو معكم اينما كنتم , ونحن اقرب اليه من حبلالوريد, و ما من نجوى ثلاثه
وهو رابعهم اشـارات اسـت به قوله : من حيث كينونتهم معه ب واما تعين عباد در حضرت
ارتسام و مثال مطلق , معلول تجليات حق است .
تـصـور اسـما و صفات به اين اعتبار, اعيان ثابته متعين اند در مقام و احديت به صورى
كه مقتضى استعدادات آنهاست .
فـيـض مـقدس هر عينى را به حسب استعدادات و لوازم غير مجعوله آن وجود خارجى مى دهد
و لـسـان ايـن حقيقت من جعله اللّه ((7)) سعيدا لايصير شقيا, ومن جعله شقيا لايصير
سعيدا وقوله : كـتب ربك على نفسه الرحمه , از اين باب كه هرعينى كه امكان تحقق
خارجى و تنور به نور وجود در ذات آن مستور است , از فيض وجود و تجلى حق به اسم
رحمان محروم نمى ماند.
كـلـيـات احـوال مـخـاطـبـان بـه لحاظ تعين در حضرت ارتسام , هى الاحوال والامور
المذكوره فـى الحديث الناطق بانه يجمع خلق احدكم فى بطن امه الخ وهى : العمر والرزق
والاجل والسعاده والـشقاوه بنا على ما حررناه واوضحنا كلام الشيخ الكبير, خطابات
الهيه به اعتبارى السنه وعبارات وبياناتى است كه خبر از احوال عباد مى دهد به لحاظ
كينونت عباد درعلم و معيت حق با عباد, بعد از قبول وجود.
(2) ديـگـر آن كـه ايـن خـطـابات حاكى از احوال حق است به اعتبار ظهور اسما و صفات
حق در مـجـالـى و اعـيـان عباد, لذا به اعتبارى عباد مرآت و نشان دهنده ذات و صفات
و اسما حقند وبه اعتبارى حق مرآت احوال عباد است .
مـظهر محل نمايش ذات و اسما و صفات ظاهر ومعلول به لسان حكمت حد ناقص علت است و از
آن جا كه علت منشا تحقق معلول است ومناسبت تامه شرط افاضت و استفاضت است و هر
معلولى بـه وجـودى مـناسب با علت متحقق در علت و علت حد تام معلول و از ناحيه تعين
آن در علت , از عـلـت خاص خود صادر مى شود, علت مشتمل است بر معلول با امرى زائد,
لذا علم به علت ملازم است با علم به معلول , والعلم بالمعلول يحكى عن وجود عله ما.
لـذا اهـل مـعـرفـت گويند: اعيان در مقام علم به لسان استعداد طلب وجود نمايند و
اسما الهيه طالب ظهورند به صورت اعيان , طلب در اعيان طلب قابلى و در اسما طلب
فاعلى و ايجابى است .
نـگـارنـده در مـقـدمه بر متشابهات القرآن ملاصدرا قسمتى از مباحث مناسب با اين
مقام را بيان نموده ام و به واسطه كسالت و ناخوشى از بسط كلام معذورم و از كسانى كه
در اين مباحث تسلط ندارند, تمنا دارم ازمناقشه و ايراد خوددارى نمايند كه نادان
محكوم به سكوت است .
فهم اين قبيل از مباحث در عصر ما اختصاص به افراد نادر دارد.
و هو, وصلى اللّه على خير خلقه محمد, والسلام على ذريته وآله واولاده الائمه
المعصومين ـعليهم افضل صلوات المصلين ـ واناالعبد جلال الدين الاشتيانى .
بيان معنى فاتحه
الكتاب .
فـاتـحـه الـكتاب , يعنى گشاينده كتاب ربانى , زيرا كه كتاب ربانى را, مبدا و مفتتح
و محل شروع جزوى نيست و افتتاح مصاحف بدوست , و آغاز تعليم نورسيدگان مكتب تعلم
ازو.
در نماز افتتاح قرائت ازو كنند و اول مكتوب در لوح محفوظ او بود.
و در اول وحى نازل شد.
و بـعـضـى فرموده اند كه چون بدين سوره باب فتوح مناجات آن بر حضرت سيد موجودات ـ
عليه وعلى آله افضل الصلوات واكمل التحيات ـ مفتوح شد, او را بدين جهت فاتحه
خوانند.
و به حقيقت اين سوره , گشاينده ابواب رحمت است بر وجوه احوال عباد, هم در تحصيل
معاش و هم در كسب معارف معاد.
و بعضى برآنند كه فتح به معنى نصرت است و استفتاح در لغت استنصار باشد, به دليل
قوله تعالى يـستفت حون على الذين كفروا ((8)) پس معنى فاتحه , نصرت دهنده باشد
مرقارى خود را و ظفر بخشنده بر اعادى صورى و معنوى و مر اورا سوره حمد و شكرخوانند,
و در اين تسميه نظر به لفظ و معنى كنند, چون كه مشتمل است به لفظ حمد و ثناى الهى و
تعبد در تصديق اوامر و نواهى .
و جمهور علما برآنند كه حمد از افراد شكر است .
و در اخبار مسطور است كه الحمد راس الشكر و بدين جهت فاتحه را سوره حمد و شكر گفته
اند.
و ام الـقـرآن و ام الـكـتـاب نيز گويند و ام در لغت به معنى اصل است , و تسميه
مادر به ام , جهت اصالت اوست در قبول نطفه كه ماده ولد است , و مكه را ام القرى از
اين جهت خوانند كه گستردن زمـيـن و بـسط بساط آن از وى شده , كما قال اللّه تعالى :
والارض بعد ذلك دحيها ((9)) پس اصل , زمين وى باشد.
در مفاتيح الغيب آورده كه خلاصه و مقصود از قرآن چهارچيز است :.
الـهيات و معاديات و نبوات و قدريات , و آيات فاتحه بر اين چهار ركن مشتمل است ,
آيه اول و ثانى دلالت بر الهيات دارد, و ثالث بر معاديات , و رابع بر قضا و قدر و
نفى جبرى و قدرى , و بواقى آيات بر اثبات نبوات , و چون مقصد اعظم از قرآن اين
مطالب اربعه است و فاتحه بر آن اشتمال دارد, او را امالقرآن گفتند.
و جـمـعـى برآنند كه مقصود از جميع علوم , شناختن عز ربوبيت و ذل عبوديت است , و
نصف اول سوره بيان اولى است و نصف ثانى نشان ثانى .
پس بدين جهت او را اصل گويند.
و در فـتـوحـات آورده كه فاتحه ام الكتاب است , يعنى جميع معانى مصحف و كتب را در
ضمن او نهاده اند و اورا هفت آيه مختصر به ما فرستاده اند, و اين هفت آيه , محتوى
است مرجميع آيات را و رجـوع هـمـه بـدوست , چون صفات ثبوتيه الهيه كه متضمن معانى
جميع صفتها و مرجع همه به اوست .
و گـفته اند هر نوع تعظيمى كه مر حضرت عزت را در قرآن و ساير كتب سماوى مذكور شده ,
در حـمـد مـندرج است , چه آنچه از وجوه الوهيت و ربوبيت تواند بود در اللّه و رب
مندرج است , تمام مخلوقات درعالمين داخل است وجميع انعامات و غفرات سيئات را رحمن و
رحيم شامل , سمات پـادشاهى وتصرف ملك وملكوت از مالك معلوم است , و صفات قيامت و
مواقف و حالات آن از يوم الدين مفهوم .
اياك نعبد جامع انواع طاعت و عبادت است
, اياك نستعين مستجمع اضافت توفيق و عصمت آنچه سـالـك را در طلب هدايت بايد و عارف
را در تعظيم شريعت به كارآيد, در اهدنا معين است و آنچه در روش ايمان و پرورش صفت
ايقان از دقايق كرامت و رقايق استقامت شايد در الصراط المستقيم موضح و مبين , تمامى
انبيا و اوليا و اخيار و ابرار از صراطالذين انعمت عليهم بر حيطه فهم درآيند و
هـمـگـى كفار و اشرار و اهل بدعت و ضلالت از غيرالمغضوب عليهم ولاالضالين روى نمايد
و به سبب اين جامعيت , فاتحه موسوم به ام الكتاب است .
ديگر از جمله اسامى او سبع المثانى است , يعنى هفت آيه است كه در نمازها به سوره اى
ديگر مثنى مى گردد, يا آن كه هفت آيه است كه در نمازهاى واجبى و سنتى و حضرى و سفرى
دوبار خوانده مى شود.
و بـعضى گفته اند كه : هفت آيه است به اتفاق صحابه , و دوبار نازل شده : دفعه اى به
مكه و مره اى به مدينه .
و نـزد بعضى اين توجيه ضعيف است , زيرا كه مثانى جمع مثنى باشد, و مثنى دوباره دو
است , پس بايد كه سه بار نازل شده باشد, مگر آن كه او را جمع منطقى گيرند و اقل او
را دو دانند.
و در غـرايب آورده كه درو هفت لفظ باشد كه هريك دوبار تكرار يافته : اللّه , الرحمن
الرحيم , اياك , صراط, عليهم , غير,لفظ لا را به جاى غير دانند.
و در تـفـسـيـر كـبير آورده كه : هفت آيه مثنى است بدان معنى كه نصفى ازو, ثناى
بنده است بر خداوند و نصفى ديگر عطاى خداوندست بر بنده .
و در تيسير آورده كه : تمامى معانى كلماتش به دو چيز بازمى گردد: الحمدللّه , حمد
دو است : يكى بر صفات الهى ويكى بر نعما و آلاى نامتناهى , يا يكى به واسطه و ديگرى
بدون واسطه .
رب العالمين عالم دو است : يكى عالم فنا و يكى عالم بقا, يا يكى عالم علوى و ديگرى
عالم سفلى .
الرحمنالرحيم رحمت دو است : يكى در دنيا و ديگرى در عقبى , يا يكى شامل همه خلقان و
ديگرى خاص به مومنان .
مـالـك يـوم الـديـن جزاست , و جزا دو است : يكى بر وفا و يكى به رجا, يا يكى در
رجعت صغرى و ديگرى در رجعت كبرى .
ايـاك نـعـبد عبادت دو است : يكى پوشيده و ديگرى پيدا, يا يكى عبادت اجرا و بندگان
و ديگرى عبادت احرار ومخلصان .
ايـاك نـستعين استعانت دو است : يكى بر آداب امر و ديگرى بر تحمل قضايا, يكى
استعانت در امور دنيا و ديگرى طلب اعانت در يوم نشور و جزا.
اهـدنـا هـدايـت دو است : يكى ابتداى آن و دوم ثبات بر آن , يا يكى هدايت صورى و
ديگرى هدايت معنوى .
الـصـراط راه دو است : يكى راه اهل سعادت و دوم طريق ارباب شقاوت , كه اول راه
منحنى و ثانى طريق مستوى است .
الـمـسـتـقيم مستقيم راه راست است و راه راست نيز دو است : يكى راه اصحاب شريعت و
ديگرى ارباب طريقت , يا يكى راه كوتاه و آبادان , و ديگرى راه دور و بيابان .
انـعـمـت عـليهم سعدااند و ايشان دو فرقه اند: يكى انبيا و ديگرى اوليا, يا يكى سيد
ابرار و ديگرى اهلبيت آن بزرگوار.
غير المغضوب عليهم ولاالضالين اشقيااند, و ايشان نيز دو گروهند: يكى يهود و ديگرى
نصارى , يا يكى علماى معاندان و ديگرى مقلدان آن بيدينان .
و چون هريك از اينها به دو قسم انقسام يافته , بدين سبب او را مثانى گويند.
بدان كه علماى اماميه , حصر عدد آيات فاتحه را در سبعه كامله دانند, و بسمله را
آيتى ازو شمرند و اكثر علماى عامه ,بسمله را آيتى از فاتحه ندانند و صراط الذين
انعمت عليهم را تا آخر آيتى دانند.
عـلـما گفته اند كه فاتحه هفت آيه است , جهت آن كه اصول اهل بدعت هفت فرقه اند:
كافران كه خـداى را نشناسند, خوارج كه بندگان را از رحمت حق نوميد گردانند, دهريه
كه حشر و نشر را مـنـكـر بـاشند, قدريه كه خود را در عمل شريك بارى دانند, و ملاحده
كه از راه راست كه ظواهر شريعت است منحرف كردند, فلاسفه كه ارسال رسل را مسلم
ندارند.
گمراهان كه از راه و روش محمدى ر بى بهره باشند, خداى تعالى بدين هفت آيه , رد اصول
سبعه مـى كند, كافران رادعوت مى كند كه مرا بشناسيد كه مستحق ثناى لايق و پرورنده
جميع خلايق منم كه : الحمدللّه رب العالمين .
خوارج را منع مى فرمايد كه بندگان مرا شربت نااميدى مچشانيد كه بخشنده و مهربان بر
صغاير و كباير منم كه : الرحمن الرحيم .
دهـريـان را مى گويد روز بعث و جزا را منكر مشويد و به قيام قيامت اقرار كنيد كه
پادشاه آن روز منم كه : مالك يوم الدين .
قدريان را سرزنش مى كند كه روى عبادت و سر تسليم بر زمين نهيد و استعانت از من
طلبيد كه قادر مختار منم : اياك نعب د واياك نستعين .
مـلاحـده را تـوبـيـخ مى كند كه روى از باطل گردانيد و منهج مستقيم شرع را لازم
گيريد كه نماينده اين راه منم : اهدناالصراط المستقيم .
فلاسفه را مى فرمايد كه فرستادن انبيا و بعثت اصفيا را منكر مشويد و دست ارادت در
دامن طاعت ايشان زنيد كه نعمت دهنده برايشان منم : صراط الذين انعمت عليهم .
گمراهان را پند مى دهد و تهديد مى نمايد كه از باديه خذلان و هاويه طغيان به ظلال
نوال عنايت و سايه اقبال حمايت انبياى برگزيده و اوصياى پسنديده من , استظلال كنيد
كه انتقام كشنده از بيراهان و غضب كننده برايشان منم : غيرالمغضوب عليهم ولاالضالين
.
و بدان كه عدد هفت كه آيات سوره موافق آن افتاده , عددى است كامل و اقسام اعداد را
شامل , چه عـدد در اصل يا زوج باشد يا فرد, و زوجش يا زوج الزوج بود كه تا مبدا
سلسله اعداد با زوج منقسم شود يازوج الفرد كه آخر انقسامش به افراد كند و مجموع اين
اقسام در تحت عدد هفت هست , سه و پـنـج فـردنـد و چـهار زوج الزوج , و شش زوج
الفرد, دليلى ديگر بر كمال هفت آن است كه اكثر مـعـظمات عالم علوى وسفلى و بعضى از
اوضاع شرعى و حكمى سباعى افتاده , اما از علويات اول اكـابـر ملائكه , هفت طايفه
اند: فرقه اول كه در شهود جمال حيرانند و از غايت اشتغال به مشاهده حق به خلق آدم
مطلع نشدند, و به سجده او مستحضر نگرديدند.
فرقه دوم حجاب بارگاه الوهيت و وسايط فيض ربوبيت كه در صف اول از ايشان روح اعظم
است و در صف آخرروح القدس كه جبرئيل (ع ) را گويند, و اين دو طايفه كروبيانند.
سوم حمله عرش .
چهارم اهل ملكوت اعلى .
پنجم اهل ملكوت سفلى , و اين دو گروه روحانيانند.
ششم سفره و برره كه نويسندگان صحف منزله اند.
هفتم كرام الكاتبين كه مباشر كتابت افعال واقوال آدميانند.
دوم , از علويات آسمانها كه صوامع مقربان بارگاه عصمت است , هفت است .
سوم , كواكب سياره كه اول ايشان زحل است كه پاسبانى منظر هفتم مفوض بدوست .
دوم مشترى كه منشور سرورى منظره ششم منوط به اوست .
سوم , بهرام خون آشام كه مبارز منظره پنجم است .
چهارم آفتاب عالم تاب كه سردار لشكر انجم است .
پنجم زهره شهره كه خاتون حجله عشرت است .
ششم دبير پير ـتيرـ كه مستوفى ديوانخانه حكمت است .
هـفـتـم مـاه با جاه كه دايم شاهراه فلك را به قدم سر مى برد و هر شب بر منزلى از
منازل والقمر قدرناه منازل ((10)) مى گذرد.
امـا از سـفـلـيات : اول زمينها كه بساط قدرت و مهاد مهد نفع و بركت است , به همين
عدد معدد است .
دوم , دركات دوزخ كه زير هفتم زمين است , عددش به نص كلام الهى همين است .
سوم , درياهاى مشهوره كه منبع عجايب و مجمع غرايب است , هفت است .
چهارم , اقاليم كه مساكن عالميان و مواطن آدميان افتاده , بدين عدد آمده .
و بدان كه اول سوره اى كه به تمامى شرف نزول ارزانى فرموده , اين سوره گرامى و
ديباچه سامى بـوده كـه دفـعه اى به مكه فرود آمد, در وقتى كه نماز فرض شد و به
مدينه نازل شد, هنگامى كه قبله ازبيت المقدس به جانب كعبه تحويل يافت .
و علماى اماميه ـرضوان اللّه عليهم ـ در كتب اخبار از ائمه اطهار ـعليهم صلوات
اللّه الملك الجبارـ خواص اين سوره مباركه را زياده از حصر و شمار بر ذمت قلم
فرخنده , رقم ثبت و ضبط نموده اند و ايـن جـا چند خاصيت از مجموع اين خواص كه به
تجربه پيوسته , ياد كرده مى آيد: اول شفاى همه دردهـا گـويند, شفاى هر مرض از امراض
نفسانى وروحانى و دواى هر دردى از دردهاى قلبى و قالبى ازو توان يافت .
و در تفاسير مذكور است كه اين سوره بزرگوار را بر سر هر بيمارى كه به اخلاص
بخوانند, اگر در اجلش تاخير بود, شفا يابد.
و امام به حق ناطق , جعفربن محمدالصادق (ع ) فرمايد كه : هركه فاتحه او را به
نسازد, هيچ دوايى و دارويى چاره درد او ننمايد.
و ايضا از آن حضرت روايت كنند كه : هرگاه اين سوره را چهل نوبت بر قدح آب خوانند و
قدرى از آن آب را بر روى صاحب حمى ريزند, از تب خلاص شود.
ابوسعيد خدرى روايت كند كه با جمعى از مسافران به قبيله اى عرب گذر كرديم , يكى از
ايشان را ديـديـم كـه مـارگزيده بود و به هيچ دوايى علاج او نمى شد, يكى از آنها از
ما طلب چاره نموده و گـلـه اى گوسفند قبول كرد كه به ما دهدتا چاره آن بيچاره
نماييم , يكى از ياران فاتحه را بر آن مارگزيده خواند و دست بر آن عضو نهاد, فى
الحال شفا يافت وگله گوسفند را به ما داد.
اى عـزيـز ايـن سـوره , چـنـانـچه دفع امراض و عللى كه ظاهر مزاج را واقع شود كند و
از امزجه , جـسمانى را از عوايق عروج به مراقى اعتدال انسانى حمايت كند, همچنين
قلوب و ارواح را نيز از مـوانـع تـرقـى بـرمـدارج رتبه , كه قبله توجه او بودى ,
محافظت مى نمايد و شفاى بيمارى ايمان مـى كـنـد و بـيمارى ايمان مرد, مردن نور اوست
به واسطه خواهش نفس تا وقتى كه او را ضعيف گرداند و ضعف ايمان بدترين بيماريهاست ,
پس علاج ضعف او به تفكر آيات اين سوره بايدنمود.
دوم , سـبـب حـفـظ و سـلامـتـى در سفر, چنانچه دررياض الجنان از اميرمومنان ـعليه
وعلى آله صلوات اللّه الملك المنان ـروايت مى كند كه چون سفرى خواهى كرد, سه نوبت
فاتحه الكتاب بخوان تا در آن سفر محفوظ باشى و به سلامت به مقصد برسى .
سوم , ازدياد قوت حافظه , در خواص تميمى آورده كه هر كه بنويسد اين سوره را به مشك
خالص بر جـام زجـاجـى و به گلاب بشويد و هر روز بامداد به ناشتا بياشامد, حافظه بر
وجهى قوت يابد كه هرچه شنود يادگيرد.
چـهارم , هركه در شبانروزى دويست و چهل و هشت نوبت , بر قرائت اين سوره مداومت كند,
دفع غل و حسد و كبر و جميع آفات نفس او نمايد.
پنجم , جهت درد گوش بنويسد و به روغن گل , نوشته را محو ساخته , قطره اى از آن , در
گوش چكاند, درد را ساكن گرداند.
ششم , جهت دفع نقرس و فالج و عرق النسا و لغوه و امثال آنها به ظرفى پاكى نويسد و
به روغن به لسان خالص شسته , هفتاد نوبت بر آن روغن خواند و به وقت حاجت در آن عضو
مالد, البته ان شااللّه تعالى و تقدس شفا يابد.
هفتم , بعد از هر فريضه جهت سعت روزى صد بار تلاوت نمايد, ابواب معيشت بر وى فراخ
گردد و از خلق مستغنى شود.
از جـنـاب امـيـرمومنين ـصلوات اللّه عليه ـ مروى است كه حق تعالى پيغمبر ما را از
همه بندگان برگزيد و او را به فاتحه الكتاب مكرم و بزرگوار ساخت , و هيچ پيغمبرى را
درين بزرگوارى به او شـريك نساخت , مگر سليمان بن داوودـعلى نبينا وآله
وعليهماالسلام ـ كه او را از جمله اين سوره بسمله عطا فرمود.
چـنـانكه به زبان بلقيس از آن خبر داد كه : انى القى الى كتاب كريم* انه من سليمان
وانه بسم اللّه الرحمن الرحيم ((11)) .
حسنه اى به او كرامت فرمايد كه بهتر ازجميع دنيا و مافيها باشد.
حذيفه يمانى روايت كرده كه قومى نزول عذاب برايشان واجب شده بود, طفلى از ايشان در
مكتب , الحمد قرات كرد, حق تعالى به بركت آن , عذاب را از ايشان مدت چهل سال به
تاخير انداخت .
اى عـزيـز هـرگاه طفلى بر سبيل تعلم و حفظ, قرات فاتحه كند و اين فايده بخشد كه
مستحقان عـذاب بـه بـركت وى ايمن مانند, پس مومن موفق كه اين سوره را از روى اخلاص
تلاوت فرمايد, اگر كرم الهى او رااز عذاب نجات دهد موجب استبعاد نخواهدبود و اين
سوره را با نماز نسبت تامه و خصوصيتى كامله است , زيرا كه قرات فاتحه در نماز, فرض
عين است و تركش بى عذرى , موجب فساد نماز است , چنانچه ازجناب مستطاب نبوى ر ر
بفاتحه الكتاب .
بـدان كه علماى
ربانى قبل از تفسير آيات قرآنى , ابتدا به تفسير استعاذه نموده اند, زيرا كه يكى از
حـقـوق فرقانى آن است كه چون قارى متوجه قرات قرآن شد, بايد ابتدا به استعاذه
نمايد, تا از شر وسـوسـه شـيـطـان ايـمن باشد, لهذا اولا مترجم , در اين ترجمه
شريفه اشاره به معنى استعاذه و اختلاف قرات آن مى نمايد.
نـافـع و ابـن عـامـر و كـسـائى گـفته اند كه : لفظ استعاذه , اعوذباللّه من
الشيطان الرجيم , ان اللّه هوالسميع العليم , وارد است .
وحمزه بر اين شده كه : نستعيذ باللّه من الشيطان الرجيم , است .
و ابـن كثير و عاصم و ابوعمرو, چنين دانسته اند كه : اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم
است , و ظاهرا كـه مـختار از همه قراآت اين است ,زيرا كه نظم اين كلمات با فحواى
آيه استعاذه فاذا قرات القرآن فـاسـتعذباللّه من الش يطان الرجيم ((12)) موافق
افتاده , و ارباب تفسير نيز متعرض تحقيق همين كـلمات شده اند و به روايات ديگر تعرض
ننموده اند و تفسير اين كلمات را چنين ادا فرموده اند كه اعـوذ باللّه من الشيطان
الرجيم يعنى پناه مى گيرم به معبود يكتا و خداوند بيهمتا, ومى گريزم و الـتجا مى
نمايم به او كه پناه دل نيازمندان و ملجا ضعيفان وبى كسان است , از شر وسوسه شيطان
گـمراه ازفرمان عزت , يا نااميد از رحمت كه رانده شده از روضه هاى جنت به تير لعنت
, يا رميده گشته از طبقات آسمان به واسطه شهاب درخشان دروقت استماع كلام فرشتگان .
اسـتـعـاذه در
لغت به معنى استجاره است , يعنى پناه گرفتن و شيطان عبارت از هر متمردى از انـس و
دواب و جـان , واشـتـقـاق او يا از شطون گرفته اند كه به معنى بعد است , چنان كه
عرب گويد: شطت الدار اى بعدت , و بعد از درگاه عزت ,مجمع همه مذلهاست , شعر:.
چه گفتم كه دورم زخاك درت ----- همه رنجهاى جهان گفته شد.
و يـا از شـيط دانسته اند كه عبارت از طغيان است , پس ترجمه شيطان ناپاك و بى باك
بود و عرب اسب سركش را شيطان گويد, و اين وزن مبالغه است در صفت شيطنت و اين بدترين
صفتهاست از اين جامعلوم مى شود كه حكمت در اختيار اين اسم در استعاذه با آن كه حق
تعالى ابليس خبيث را صريح در قرآن به هفتاد اسم و صفت قبيح ياد كرده , تنبيه بندگان
است كه از آنچه موجب بعد و حـرمـان بـاشـد, احـترازنمايند و تا آن كه از صفت شيطنت
پاك نشوند, ايشان را استحقاق قرب درگاه عزت روى ننمايد.
و رجيم فعيل به معنى مفعول است از رجم كه به معنى رمى است , در اين جا كنايه از لعن
است .
نـكـتـه در ايـن كه اختصار بر يك اسم ننموده و ذكر رجيم را رديف او ساخته , آن است
كه موجب تـنبيه عباد شود اى بنده , ابليس چندين هزار سال خدمت كرد, به يك نافرمانى
رانده درگاه شد, برحذر باش و به فرمان او كار مكن كه اگر لحظه اى به او درسازى ,
نيز مثل خود سازد, شعر:.
ازين دشمن مشو غافل كه ناگاه كمين ----- بگشوده آيد بر سر راه .
بدامش افتى و بدنام گردى ----- چه بدنامى كه دشمن كام گردى .
بدان ايدك اللّه تعالى كه هرگاه كسى سوال نمايد كه حق سبحانه , بنده را به استعاذه
امر فرموده , او چـرا بـه لـفظ اعوذ كه خبر است استعاذه مى نمايد و حال اين كه از
دايره امتثال امر خارج است , بايستى گفتى اعذنى تا به امر الهى كاركرده باشد.
جـواب گـويـيـم : اگرچه لفظ اين كلمه خبر است , اما معنى او دعا است , چنانچه
استغفراللّه , اى اغفرلى .
و دعـا بـه لفظ خبر واقع مى شود براى فايده چندى كه در علم معانى , بيان كرده اند و
يكى از آنها تفال به وقوع است ,مى شايد كه اين جا اين نكته را منظور گرفته باشد,
يعنى گوييا كه من استعاذه كـرده ام به حق تعالى و او اجابت فرموده ومرا در پناه خود
آورده و خبر مى دهد كه حال در پناه او مـى آيـم و بدو التجا مى نمايم , واين نيز مى
شايد كه امتثال رعايت ادب نموده باشد از صورت امر به خبر, چنانچه مملوك در وقت عرض
احوال با مالك مى گويد كه خواجه در من نگاه كند, اين جا نيز بـنـده بـه مـقـتـضـى
حرمت , خبر در موقع انشا ايراد مى كند و از روى ادب , كن مكن خود را در توقف مى
دارد, شعر:.
من كه بوم كز دل شوريده راى ----- كن مكن خويش برم بر خداى .
و اگـر كسى پرسد كه : حكمت در تخصيص استعاذه به اسم اللّه از جمله اسامى سامى
خداوند يكتا چـيـست ؟
گوييم : اين اسم ابلغ است در زجر شيطان از ساير اسما و صفات , جهت آن كه اللّه آن
را گـويـنـد كـه مستحق عبادت باشد و استحقاق عبادت ثابت نيست , الا كسى را كه قادر
و عليم و حكيم بود و اين سه صفت با هم جمع بايد, تا كمال زجر حاصل آيد.
و تـوضـيـح اين سخن آن است كه قدرت مجرد كافى نيست در زجر, براى آن كه مثلا شخصى به
دزدى قصد مال سلطان مى كند, با آن كه قدرت وى بر قتل و قطع يد مى داند, به جهت آن
كه آن قـدرت بـا عـلـم جـمـع نـيست , يعنى سلطان نمى داند كه آن سرقت از كه واقع
شده , اين جرات مـى نـمـايد و اگر دانستى كه مى داند و انتقام كشيدن مى تواند,
مباشراين عمل نشدى و با آن كه سـارق دانـد, تـعرض نرساند و نهى از منكر نكند, اما
حكمت كه مانع است از قبايح , چون به آن دو صفت ديگر انضمام يابد, زجرى كامل وجود
گيرد.
پس استعاذه باللّه كه متضمن معنى قدرت و علم و حكمت است , در زجر شيطان انسب باشد.
و هـرگاه احدى شبهه نمايد كه استعاذه از شيطان , اظهار خوف است از غير خداى و آن در
روش عبوديت خالى ازخللى نيست , چه بنده بايد كه جز از خداى نترسد.
مـحـققين دفع اين شبهه به اين طريق نموده اند كه از دشمن تبرا نمودن , نشانه فرار
است از غير دوسـت بـه دوسـت وپـناه بردن به حق از غير حق در طريق بندگى موجب كمال
است , نه سبب نقصان .
مخفى نماناد كه استعاذه سبب معرفت آفريدگار است , زيرا كه استعاذه اقرار است از
بنده به عجز نفس انسانى واعتراف به قدرت كامله ربانى و متيقن شدن كه به خود هيچ كار
نمى توان ساخت و از حق سبحانه در هيچ حال مستغنى نمى توان بود.
پـس نفس خود را به عجز و انكسار موسوم دانستن و پروردگار خود را به اقتدار و اختيار
موصوف شناختن , كمال معرفت است .
ايـن جـا بعضى از اسرار من عرف نفسه فقد عرف ربه ظهور يابد و جمال استغناى واجب و
احتياج ممكن از وراى نقاب واللّه الغنى وانتم الفقرا ((13)) جلوه نمايد, شعر:.
توراست ناز كه سلطان حسن و تمكينى ----- مرا هزار نياز و هزار مسكينى .
بدان كه استعاذه سبب رستگارى دنيوى و اخروى است و كمال مرتبه , نزدحضرت بارى و
انتساب بـه احـبـاب , جـهـت آن كه دوستان رب الارباب از اكابرانبيا و اوليا, چون
نوح و ابراهيم و يوسف و مـوسى و عيسى و حضرت خاتم الانبيار استعاذه فرموده اند و به
وسيله استعاذه , به مقام قرب الهى رسيده اند و بر همه كفار غالب گشته اند, چنانچه
كتاب كريم از آن خبر مى دهد.
نـوح وقـتى كه عرض كرد: رب انى اعوذ بك ان اسالك ماليس لى به علم ((14)) حق تعالى
خلعت سلامت و بركت دروپوشانيد و فرمود: يانوح اهبط بسلام منا وبركات عليك ((15)) و
ابراهيم خليل وقـتى كه نمرود ضليل او را به آتش انداخت گفت : اعوذ باللّه الذى
خلقنى فهدانى من شر ماعصاه فاذانى حق تعالى , به آتش امر كرد كه : يا نار كونى
برداوسلاما على ابراهيم ((16)) و او را خليل خود ساخت كه واتخذاللّه ابراهيم خليلا
((17)) .
يـوسـف صـديـق (ع ) بـا حـق تـعـالى مناجات كرد كه معاذ اللّه ((18)) , حق تعالى او
را از مكر زنان نگاهداشت , چنان كه فرمود:كذلك لنصرف عنه السؤ والفحشا ((19)) .
مـوسى (ع ) با حق تعالى مناجات كرد كه انى عذت بربى وربكم ان ترجمون ((20)) , حق
تعالى او را كليم نام نهاد كه وكلم اللّه موسى تكليما ((21)) .
و مريم در وقتى كه گفت : انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا ((21)) حق تعالى , عيسى
(ع ) را به او داد و بـه جـهـت رفـع تـهمت او به روح اللّه امر فرمود كه در وقت
تولد گفت : انى عبد اللّه آتانى الكتاب وجعلنى نبيا ((22)) .
وحـضـرت خـاتـم الانـبـيـار وقتى كه گفت : اعوذ بك من همزات الشياطين* واعوذ بك رب
ان يحضرون ((23)) , حق تعالى اورا به مقام قرب رسانيده , در حق او فرمود: ثم دنا
فتدلى* فكان قاب قوسين او ادنى ((24)) , و به جهت استعاذه او بود كه ذريه طاهره او
را از ائمه معصومين گردانيد و در حق ايشان فرستاد: انما يريد اللّه ليذهب عنكم
الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيرا ((25)) .
پـس بـنـده مومن بايد كه استعاذه نمايد تا به مقام ولايت ايشان رسيده , مقرب درگاه
الهى شود, شعر:.
هرچه با خود مى كشى آن جنس تست ----- وآن تو را هم مى كشد با خود درست .
جزوها را رويها سوى كلست ----- بلبلان را عشقبازى با گل است .
بدان كه حضرت خاتم انبيار در وقت تجلى انوارتوحيد افعال , بدين لفظ استعاذه نموده
اند كه اعوذ بـعـفوك من عقابك و در زمان طلوع اشعه توحيد صفات , چنين اشاره فرموده
اند كه اعوذ برضاك مـن سخطك و به هنگام ظهور عظمت ذات اين كلمات را افاده كرده اند
كه اعوذ بك منك ولمعه ايـن كـلـمه سوم جز در زمان وحدت نشان آن حضرت درخشان نشده ,
چه هر مستعيذى از اعاظم انـبيا[ استعاذه از آن جا كردند كه ايشان بودند و حضرت ختمى
منقبت ,اعوذ از آن جا گفت كه نه او بـود, هـمـه مـى گـفـتـنـد پـنـاه بـر تـو از
غـير تو و آن صاحب همت , ديده غيرت از غير فرو بسته مى گفت : پناه بتو از تو.
گفتم اعوذ هم به تو بردم زتو پناه عارف سالك داند كه استعاذه , پناه گرفتن و پناه
گرفتن عمل دل بـاشـد, و زبـان در اداى ايـن سـخن ترجمان دل باشد ((26)) , چه قول به
زبان بى حضور دل , صـدايـى بـاشـد و شـيطان به مجرد صدا دور نشود, بلكه از نور باطن
و صفاى دل و شعاع معرفت مـنـهـزم گـردد, پـس تـا استعاذه قولى با فعلى كه عبارت از
ترك شهوات و لذات و ارتكاب انواع مجاهدات است , جمع نگردد و دل با تمامى جوارح و
اركان بر وفق زبان استعاذه نكند, هيچ نتيجه بر آن متفرع نشود.
تا زهر بد عنانت كوته نيست يك اعوذت , اعوذ باللّه نيست .
بلكه آن پيش صاحب قرآن نيست الا اعوذ بالشيطان .
گاه گويى اعوذ و گه لاحول ليك فعلت بود مكذب قول .
سوى خويشت دو اسبه مى راند بر زبانت اعوذ مى خواند.
طرفه حالى كه دزد بيگانه گشته همراه صاحب خانه .
مى كند همچو او فغان و نفير در بدر كو بكو كه دزد بگير.
بـدان كـه تـا نقش وسوسه نفس كه نتيجه وسواس شيطان است , از لوح سينه به آب خشيت
محو نـگـردد, مـسـتـعـيذ را ازخطرات شيطانى , امان كامل حاصل نشود و اين مرتبه
نباشد الا از براى صاحبان رياضات و مجاهدات , زيرا كه شيطان ,هميشه از دل عارف و
پرتو عرفان , ترسان و گريزان اسـت , چون وقتى كه شهاب ثاقب معرفت , از آسمان دل
كامل درخشان گردد, با شعشعه آن , تاب نياورد ورعبى و هيبتى براو مستولى شود.
حضرت مولوى از اين معنى خبر مى دهد, شعر:.
شهر را بفريبد الا شاه را ----- ره نداند زد شه آگاه را.
چون به نزديك ولى اللّه شود ----- آن زبان صد گزش كوته شود.
اسـتـعـاذه عـوام آن است كه از وسوسه شيطان , پناه به حق جويند و استعاذه عرفا آن
كه از احوال شيطان پناه به حق برند,يعنى از صفت عجب كه موجب طعن ولعن ابليس شد و او
را از اوج قرب و عـزت بـه حـضـيـض بعد و مذلت افكند, تعوذوالتجا كنند به حضرت ذى
الجلال , از خيال پندار و كمال و تصور حسن و جمال كه نتيجه انانيت است , و انانيت
سبب اتصاف به صفات شيطنت , شعر:.
حق تعالى گفت با موسى به راز ----- كاخر از ابليس رمزى جوى باز.
چون بديد ابليس را موسى به راه ----- گشت از ابليس موسى رمز خواه .
گفت دايم ياد دار اين يك سخن ----- من مگو تا تو نگردى همچو من .
و از فحواى كلام بهترين انام در آن جا كه مى فرمايد:.
نعوذ باللّه من شرور انفسنا, چنان مفهوم مى شود كه نفس را با شيطان اتحادى است كامل
و به مدد هم , علم غوايت برافراخته و به معاونت يكديگر, فرزندان آدم را در باديه
جفا و هاويه هوا سرگردان سـاخـتـه , يـكـى فـرمـانفرمايى اقليم صورت را در ميان
بسته و ديگرى در مملكت درون بر سرير حكومت نشسته , شعر:.
نفس و شيطان هر دو يك تن بوده اند ----- در دو صورت خويش را بنموده اند.
بـيـچـاره فـرزند آدمى كه به دست مكروكيد اين دزد خانگى و اين طرار بازارى درمانده
نفس , از درون كارگر شيطان است و هوادار او و شيطان از بيرون كارفرمايى نفس است و
مددكارى او:.
نفس از درون و ديو زبيرون زند رهم از مكر اين دو رهزن پرحيله چون رهم ؟
.
پس آدمى را چاره احتراز ازين دو ديودنى به جز التجا و تعوذ به خداوند غنى
نخواهدبود, بايد ظاهر را بـه آداب شريعت آراسته گرداند و نهال باطن را از ثقه هاى
تعلقات پيراسته نمايد, تا از غايله اين دو ديو رهزن , فراغتى حاصل آيد, شعر:.
كان پرده صد هزار عابد بدريد ----- وين توبه صد هزار عابد بشكست .
در تفسير بصاير آورده كه ابتدا به استعاذه در وقت قرات به جهت آن است كه تابنده از
حول و قوه خود تبرا كند و به حق سبحانه التجا نموده , بداند كه در خواندن قرآن كه
عنوان نامه نيكوئيهاست , از ديـو وكـيـد او ايـمن نمى توان بود و جزبه فضل و رحمت
او آن را دفع نمى توان كرد, پس بدان اعتبار گرفته ديگر كارها را بدان قياس كند و به
هيچ وقت در هيچ كار برين دشمن نابكار اعتماد و استفاده ننمايد, او از خصم قديم ,
دوستى چشم ندارد, شعر:.
مجو محبت تازه زدشمنان كهن ----- كه شاخ بيدگلى ياسمين نيارد بار.
در جـواهـر الـتـفـسـيـر فرموده كه : استعاذه مصباح ظهور مرادت است و مفتاح حصول
بركات و سـعادات است , زاد روندگان راه است بدرقه قافله يقظه و انتباه است , تباشير
صبح هدايت از افق تلقين الهى ظاهرشده , تا ظلمت فريب نفس و هوا را كه كارگران
شيطانند منتفى گرداند, لمعه شـهـاب ثاقب محبت است از آسمان ايمان درخشان گشته تا
ديو دنى را به شعله افتراق در كوره احتراق بسوزاند, نقاب اسرار غيرت است تا جمال
حال قارى قرآن بدان محتجب شده , از چشم زخم وسـوسـه شـيـطان محفوظ ماند و صيقل
انوار مكاشفت است تا آينه سينه را از زنگ غفلت مصفى سـاخـتـه , قـابـل انـعـكـاس
انوار كلام گرداند, بدرقه راه سلامت است تا سالك منهاج قرات را از كـمـيـن گـاه
نـزعـات نفسانى و همزات شيطانى , به دارالامان فوز و فلاح رساند, صداى پاسبان
مـراقـبـت است تا دزد وساوس از حوالى خزانه جوهر معرفت كه عبارت از دل است به واسطه
آن , رميده شود و دورباش چاوشان ايوان عظمت است تا آن بيگانه ابى واستكبر ((27)) به
سبب صولت حـمـله ايشان , پيرامن حريم دل آشنايان طوف ننمايد, لشكر هوا و هوس كه حزب
شيطانند, جز به صدمت فارسان ميدان استعاذه منهزم نشوند, شعر:.
چون نور رحمان در رسد شيطان چسان تاب آورد ----- خورشيد چون گردد عيان شب را نهان
بايد شدن .
يحيى بن معاذ گفته : اى پسر آدم همواره شيطان به قصد تو مشغول است و تو از او فارغ
و دايم تو را يـاد مى كند و تو او را فراموش كرده اى , پس آدمى را چاره ايمنى از
مكر اين ديودنى لازم است , و اكابر دين به دو طريق در تدبير دفع او انديشيده اند:.
اول مـجـاهـده و هـمـواره به مخالفت و مدافعت او متوجه بودن , و اين راهى به غايت
دراز است و سلوك در آن بى صعوبتى ميسر نشود, چه اگر سالك يك چشم زدن غافل گردد,
شيطان مقصود خود از او حاصل تواند كرد.
طـريـق دوم كه اسهل است و خاطر به كلى از مكايد او ايمن مى شود, استعاذه است , چه
مجادله و محاربه با شيطان , مانع است از خدمت رحمان .
پـس چون بنده به استعاذه اشتغال نمايد و از شر شيطان پناه به حضرت سبحان برد, ايزد
تعالى به محض عنايت وصرف حمايت , شرور شيطان را از او دور سازد.
از ايـن جـا گـفـته اند كه : حقيقت استعاذه تسليم شدن است و كار خود را به حق
گذاشتن و به حـقـيـقـت شـيـطـان سـگـى است بر درگاه عزت بر كمين نشسته و هركه متوجه
آستانه كبريا مـى گـردد, به قصد او مشغول است , پس اگر كسى به محاربه يابه تدارك
مجادله اشتغال نمايد, باوجود رنج بسيار فرصت عمر, بدان وفا نمى كند و اغلب آن است
كه او ظفر يافته , به چنگال فريب و اضـلال و انـيـاب وسـوسـه و خـيـال , سالك را
مجروح و مغلوب مى سازد, درين حال , رجوع به خداوندسگ نمودن و از ضرر او به صاحبش كه
بر دفع او قادر است پناه بردن , مناسب مى نمايد.
پس طريق استعاذه و استغاثه به رحمان , از روش مجاهده و محاربه با شيطان انسب است و
نياز به درگاه خداوند بنده نواز, به ايمنى از ضرر آن فريبنده دغا اولى , شعر:.
خدايا دركف شيطان زبونم ----- زحيرانى نمى دانم كه چونم .
زچنگ اين سگم آزاد گردان ----- به آزادى دلم را شاد گردان .
از حضرت رسالت ر مروى است كه هركه در وقت صبح سه بار گويد: اعوذ باللّه من الشيطان
الرجيم و چهار آيه آخرسوره حشر را به آن ضم كند, حق تعالى هفتاد هزار فرشته را بر
او موكل گرداند كه بـر او صـلوات فرستند و مكايد شيطان را از او دور نمايند و اگر
در آن روز بميرد, اززمره شهيدان محسوب گردد و اگر در وقت شام به اين طريق استعاذه
كند,اين ثواب يابد.
اى عزيز چون قارى مرآت دل را از غبار فريب شيطان به مصقل استعاذه تجليه دهد, صورت
زيبايى بـسمله در او جلوه نمايد و حرم دل , چون از لوح وسوسه شيطان پاكيزه گردد,
مدد اعانت يزدان , قاذورات مكايد شيطان را از حاشيه بساط فواد كه محل مشاهده است ,
منتفى سازد, شعر:.
تا نشود پاك دل عيب ناك ----- بهره نيابد زسخنهاى پاك .
مـحـقـقـان گـفـته اند كه استعاذه احتراز است از ملاحظه نفس و مشاهده خلق كه محل
القاى شيطان , ايشانند و تسميه استعانت است به رحمت حق سبحانه و اسماى حسناى او, بر
حفظ معانى و فـهـم اسـرار قـرآنـى و رعـايت حقوق الهى ازاوامر و نواهى , پس استعانه
را تالى استعاذه داشتن مناسب مى افتد.
از ابن عباس مروى است كه حق تعالى و تقدس اول رسول ر را به استعاذه امر كرد, بعد از
آن فرمود كه افتتاح كلام به نام نامى و اسم سامى او به اين وجه كند كه بسم اللّه
الرحمن الرحيم .
يـعـنـى بـه نـام واجـب الـوجـود كه جامع جميع صفات كمالات ومستحق عبوديت است و
بسيار بخشاينده است بر خلقان در دنيا به دادن وجود و حيات و ارزاق و ساير نعمت , و
نيك بخشاينده بر بندگان در آخرت به مغفرت .
بـدان كه علماى
اماميه ـرضوان اللّه عليهم ـ اتفاق نموده اند بر اين كه بسمله آيتى است از فاتحه و
جميع سور قرآنى ,سواى سوره توبه و ترك او در نماز واجبى و سنتى موجب بطلان صلات است
, و در نمازهاى جهريه , جهر به بسمله واجب است و در اخفاتيه مستحب است .
و در تـفـسير امام حسن عسكرى (ع ) از حضرت امير مومنان (ع ) مروى است كه تسميه در
اول هر سـوره , آيـتـى اسـت از آن سـوره و اختتام هر سوره بر حضرت رسالت ر در نزد
نزول بسمله ظاهر مى شد و تابسمله فرود نمى آمد, فتح سوره لاحق و ختم سوره سابق
معلوم نمى گشت .
و از ابن عباس ـرضى اللّه عنه ـ منقول است كه هركه در وقت تلاوت فرقان بسمله را ترك
كند, صد و سيزده آيه از قرآن را ترك كرده باشد.
و جمعى برآنند كه بسمله آيتى است از فاتحه و بس , و در ساير سور براى فصل است .
بـا حرف جر است , و حروف جاره موضوعند براى معنى مفعوليت , به جهت آن كه مى كشانند
معانى افـعـال را به سوى اسما و متعلقش محذوف است و محلش نصب به مفعوليت است , و
قرينه حاليه دلالـت كـنـنده است بر ناصب وتقديرش ابدووا, بسم اللّه الرحمن الرحيم
او قولوا, بسم اللّه الرحمن الرحيم , است .
و بـرخـى چنين دانسته اند كه محل با رفع است بر تقدير مبتدا محذوف , و متعلقش خبر
محذوف است , و تقديرش چنين است كه ابتدايى ثابت او ثبت بسم اللّه , پس حذف شد خبر و
اقامه نمود با در مـقام او, پس بنابراين توجيه جايزنيست كه متعلقش ابتدايى محذوف
باشد, زيرا كه ابتدايى مصدر اسـت وهرگاه , با متعلق او باشد, مى گردد از صله او
وباقى مى ماند مبتدا بلاخبر, وظاهرا هرگاه نـاصـب مـحذوف را, اقر قصد نماييم و بعد
از بسمله چنين تقديركنيم كه ,بسم اللّه اقر, بهتر باشد, چون كه متلو بعد از بسمله
مقرؤ است , وتقديرناصبى كه تسميه مبدا آن است , اولى و انسب است و تـقـديـم
مـعـمـول در ايـن مقام اهم و ادل بر اختصاص و ادخل در تعظيم و اوفق در وجود است
وتـمـامـيـت فـعـل منوطاست بر تصدير اسم اللّه چنان كه منقول است : كل امرذى بال لم
يبد فيه بسم اللّه , فهو ابتر و حركت با, با آن كه اصل در حروف بنابرسكون است , از
جهت تعذر ابتدا به ساكن و امـتـناعش است و علت كسره با, با آن كه اصل در حروف مفرده
فتحه است , جنسيت عملش كه جر باشد و لزوم حرفيت است .
علماى ظاهر را در باب افتتاح اين كلام حقايق فرجام به حرف , سخنان بسياراست و از آن
جمله آن است كه با, ازحروف شفويه است و مخرج حروف شفويه در مبدا طور نزول , مبدا
مخارج واقع شده و ايـن حرف را براين مخرج اشتمالى زياده از شفوات ديگر هست , چنانچه
از التصاق شفتين مفهوم مى گردد, پس تقديم حرف مشتمل بر مخرج اول در آغاز قرات اولى
مى نمايد.
و ايـن نـيز گفته اند كه حروف سه قسمت است : شفوى كه اظهارش بر شفه متقوم باشد و
مخرج ايـن قـسم ظاهر است , وحلقى كه قيام او به حلق و حنجره متعلق بود, و مخرج اين
قسم مخفى و وسـطـانى كه زبان و دندان را در صدور آن ,مدخل باشد بى شفه و حلق , و
مخرج اين قسم متوسط است در ظهور و خفا, وچون قرات مضمار اظهار واقع شده هر آينه
افتتاح او به حرفى كه مصدرش مـخرج ظاهر است , اعنى شفويات لايق افتد و از مجموع آن
به حرف با, كه احاطه او به مخرج اتم و اكمل و اظهر است , مناسب باشد.
و بـعـضى گفته اند كه افتتاح كلام ربانى به با و اختتامش به حرف سين بود, و اين دو
حرف , بس باشد, عرب گويد:بسك , اى حسبك و از نوادر اتفاقات آن است كه اين دو حرف در
لغت پارسى به همان معنى حسب مى آيد و حكيم غزنوى اين معنى را باز نموده , شعر:.
اول و آخر قرآن زچه با آمد و سين يعنى اندر ره دين رهبر تو قرآن بس .
جمعى از محققان برآنند كه تقدم وى به واسطه علو همت است , چه از جميع نقاط كه بر او
عرض شـده , جـز يـكـى قبول نكرده و آن را نيز به تحت قدم همت درآورده , هركه دولت
سبقت جويد به حـكـم سبق المفردون , تا هرچه دارد در تحت قدم ننهد و بى خود روى به
خلوت خانه قدم نياورد, حصول مقصود و وصول مطلوب ميسر نخواهدشد.
صاحب بحرالحقايق گويد كه : اول لفظى كه ذرات موجودات بدان تلفظ نمودند, لفظ بلى بود
كه درجـواب الـست بربكم از ايشان صادر شد, و افتتاح آن به لفظ باست , اين جا نيز
ابتداى كلام به با, مصدر ساخت تابنده ياد از جواب الست كند و داند كه قرآن عهدنامه
روز ميثاق است , شعر:.
دست وفا در كمر عهد كن ----- تا نشوى عهد شكن جهد كن .
از ابـن عـبـاس مـروى اسـت كـه حـضـرت امـيـر(ع ) از اول شـب تا آخرشب , از براى من
تفسير فـاتـحه الكتاب مى گفت , هنوز ازتفسير با بسم اللّه نگذشته بود, بعد از آن
فرمود كه من آن نقطه ام كه در تحت با بسم اللّه است .
وايـضا از آن حضرت منقول است كه : آنچه در جميع كتب الهى است در قرآن است و آنچه در
همه سـور فـرقـانـى منطوى است , در بسمله محتوى است , و آنچه در بسم اللّه الرحمن
الرحيم مندرج اسـت , بـا بسم اللّه بر آن مشتمل است وآنچه كه در با بسم ثابت است ,
نقطه با برآن دال است و منم آن نقطه اى كه در تحت با بسم اللّه است .
امـا اسـم در نزد
بصريين مشتق از سمو است كه به معنى رفعت باشد و اصلش سمو است , زيرا كه جمعش اسما
است ,مثل قنو واقنا و مصغرش سمى , و از سما محذوفه الاعجاز است به جهت كثرت استعمال
, و مبنى بر سكون است وعلت وصل همزه , تعذر ابتدا به ساكن است .
و در نزد كوفيين اشتقاقش از وسمه است كه به معنى علامت باشد.
و قول اول اصح است , زيرا كلمه اى كه فاالفعل او محذوف باشد و همزه وصل متصل به او
شده , در كلام عرب مستعمل نشده , چون صله و وصل و عده و وعده .
و ديـگـر آن كـه هرگاه اشتقاق او از
وسم يا سمه حاصل مى شد, بايست كه در حين تصغير وسيم استعمال نمايند, و حال اين كه
از عرب در تصغير اسم وسيم مسموع نگرديده , چنان كه در تصغير عده و وعده وصله و وصل
, وعيده و وصيله شنيده شده .
بـعـضى از علما برآنند كه لفظ اسم در اين جا زايد است ومعنى او مطلقا ملحوظ و مقصود
نيست , بلكه اقحام او به جهت آن است كه ميان يمين و تيمن امتياز كرده شود.
و جـمعى گفته اند كه اجراى كلام است بر وفق عرف و عادت عرب , چه در آن زمان به اسم
اللات مى گفتند, اين نيز برهمان وتيره نازل شد.
و بـعـضـى فـرمـوده اند كه حضرت عزت لفظ اسم در اين جا ذكر فرمود, تا چون زبان بنده
جارى گـردد, داند كه نام دوست خواهد گفت , دل را مصفى وروح را منقى گرداند, تا به
باطن صافى ذكر ملك وافى تواندكرد و تا سينه را از لوث تعلق پاكيزه نسازد و زبان را
به آب استغفار از ياد كردن اغيار شست وشوى ندهد, نام حق بردن غايت گستاخى و ياد او
كردن ,نهايت جرات و بى ادبى است , شعر:.
هزار بار بشويم دهن به مشك و گلاب ----- هنوز نام تو بردن مرا نمى شايد.
و گـفـتـه اند حضرت حق سبحانه در اعلى مراتب تنزه و تقدس است , و بنده خاكى در ادنى
مقام تدنس و تعلق ,بى واسطه از حضيض رذالت به اوج عزت و جلالت ترقى نتواند نمود, پس
لفظ اسم را رابـطه ساخت تا در وقت تلفظبدين كلمه , قدم همت بر مصاعد رفعت نهاده ,
پرتو قابليت مشاهده انوار اسم بزرگوار از روزنه غيب بر او تابد.
در تـفـسـير خواجه آورده كه ذكر اسم از براى بقاى خلق است , و اگر حق سبحانه افتتاح
كلام به لفظ اللّه كردى , تمام خلايق ((28)) در تحت آن حقايق بگداختندى , شعر:.
گر روى تو گردد از پس پرده عيان ----- از پرتو نور تو بسوزد دو جهان .
اين پرده فروگذاشتن از پى چيست ----- تا خلق زسوختن بيابند امان .
بـدان كـه رسم كتابت مقتضى آن است كه همزه را از اسم بيفكنند, در اين جا جهت اسقاط
الف را كثرت استعمال دانسته اند و طول با را عوض آن شمرده اند, اما اين قول خالى از
وهنى نيست , زيرا كه خطمصحف توقيف است و تصرف در او مجال ندارد.
در لـطـايف آورده كه : اسقاط كرده اند الف را در كتابت بسم , و اسقاط آن را هيچ
علتى ظاهرنى , و زياده كرده اند سر با را, و آن زياده را سببى باهرنى , تا معلوم
شود كه اسقاط و اثبات الهى هر دو بى علت است ,يفعل اللّه مايشا ((29)) ويحكم مايريد
((30)) .
ونـزد جـمـعـى اشـاره به استار وحدت است در استار كثرت , چه الف را اشاره به ذات
مقدس بايد دانـسـت از حيثيت اولويت و تجرد از نقطه و حركت وبه واسطه قيام الف به
نفس خود و قيام باقى حروف بدو كه از او ناشى شده اند و بى او هيچ حرف تمام نيست يا
به واسطه يا بدون واسطه .
پـس مـادام كه حرف با به اسم ملحق نشده بود, جمال الف بى نقاب و حجاب , روشن و
هويدا بود و چون حرف بابدوپيوست , الف در خلوتخانه خفا نشست , يعنى پيش از وجود
موجودات سروحدت به غايت آشكارا بود و بعد ازظهور كثرت , مختفى و محتجب گشت , شعر:.
بود پيش از وجود خلق جهان ----- سر وحدت چنان كه بود عيان .
حكم كثرت چو يافت وصف ظهور ----- سر وحدت شد اندر آن مستور.
يـكـى از مـشـايخ آورده كه : اى سالك حرف با را اشارت به بدايت سلوك شناس , و از او
تا سين كه عبارت است از سرمعرفت بيابان بيكران و باديه بى پايان , تصور كن و محو
شدن الف را در آن بيابان ايـمـائى دان , بـدان كه تا مرد اين راه ازبدايت اين كار
الف انانيت محو نسازد, به سين سر شناخت نرسد, و تا به سين سعادت معرفت اين سر مستعد
نگردد,در دايره ميم مراد, راه نيابد.
جـمعى برآنند كه با, اشاره به بر اوست على العموم و آن تعلق به عوام دارد كه اهل
نفوسند, و سين عـبـارت اسـت ازسراو به خصوص , و آن حص ه خواص است كه ارباب قلوبند,
و ميم نشانه محبت اوست , در مرتبه خصوص الخصوص , و اين بهره اخصالخواص است كه اصحاب
اسرارند.
در كـشـف الاسـرار مى گويد كه : با, بر اوست با بندگان و سين سر اوست با دوستان , و
ميم منت اوست با مشتاقان , اى عزيز, ميم منبع مراد و سرچشمه اسرار مبدا و معاد است
و آفتاب را استمداد نورانيت از فلك خود از لمعات اوست ,شعر:.
چشمه ميمش ززلال حيات ----- مى كند احياى عظام رميم .
در كافى و توحيد و معانى و عياشى از جناب صادق (ع ) منقول است كه حرفى از اين حروف
ثلاثه , اشاره به اسمى ازاسماى حسنى است , با بهاى خداست و سين سناى اوست , و ميم
مجد اوست .
و در روايـتـى وارد است كه ميم ملك اوست و برخى چنين دانسته اند كه با, اشاره به
بصير است و سين سميع است , و ميم محصى , گوييا قارى را تنبيه مى كند كه بصيرم و مى
بينم كردار تو را, در قـرات اخلاص ورز تا جزاى بسزا دهم , سمعيم , مى شنوم گفتار تو
را, از غرض ريا دور شو تا خلعت فيض و صفا دهم , محصيم , مى شمارم انفاس روزگار تو,
يك لحظه غايب مشو, تا عوض آن حضور لقا دهم .
خـلاصـه در هـريـك از ايـن حـروف چندان معانى مندرج است كه عشر عشير آن به هزار قرن
در صـدهـزار دفـتر نگنجد, و ازآن معانى كسى بهره گيرد كه بر با بلاى دوست صبر كند,
وسين سر خود را به سلوك طريق فنا مشغول گرداند, تا وقتى كه به ميم مشاهده رسد و
جمال وجه باقى بر منظر نظرش جلوه گر آيد.
تا محو نگردى به خدا راه نيابى .
اللّه , سيبويه
اصل او را بر دو وجه گفته : وجه اول آن كه اصلش را اله دانسته بر وزن فعال كه همزه
را حرف نموده اند والف لام را عوض محذوف , آورده اند و لازم كلمه ساخته اند.
وجه ثانى اصلش را ازلاه گرفته بر وزن فعل كه داخل نموده اند در ابتداى او الف و لام
را از جهت تـفـخـيم و تعظيم , وگفته : هركه الف و لام تعريف دانسته خطا كرده , زيرا
كه اسمااللّه معارفند و احتياج به تعريف ندارند.
جـمعى از علما اين اسم را علم دانند از براى ذات واجب الوجود كه متسجمع صفات كمال
است , و گـويـنـد كه ناچار است به حسب لفظ از موصوفى كه اجراى صفات توان كرد و
هميشه اين اسم , مـوصـوف بـاشـدو صـفت واقع نشود, چنانچه هواللّه الاحد وهواللّه
الواحد و اين معنى دال است بر علميت , و نكته هل تعلم له سميا,مويد عدم اشتقاق است
و مقوى علميت .
صـاحـب كـشاف بر اين رفته است كه اله و تاله , به معنى عبد و تعبد را از اسم اللّه
اشتقاق كرده اند, پس او مشتق منه باشدنه مشتق .
و خـليل گفته است كه : اللّه , اسمى است موضوع غير مشتق و لازم نيست درجميع الفاظ,
اشتقاق كه هرگاه چنين باشد,تسلسل لازم آيد و بطلان تسلسل ظاهر است .
و بـرخـى اللّه را اسـم صفت مى دانند و مى گويند كه : نمى شايد كه حق تعالى شانه را
اسمى باشد عـلـم كه دلالت كند برذات او, به حيثيتى كه مفهوم نشود از او جز او, جهت
آن كه ذات واجب از حيثيت اطلاق و تجرد, محكوم عليه نمى شود به هيچ حكمى و شناخته
نمى گردد به هيچ وصفى و مـضـاف نـمـى شـود هـيـچ نسبتى , نه مقيد است به هيچ
اعتبارى و نه متعلق به هيچ معرفتى و پـنـدارى , چه هرچيز كه متعلق گردد به واسطه
نامى يا نسبتى يا اضافتى , هر آينه مقيد باشد و بر حـق تـعـالـى از حـيثيت غناى
ذاتى , اجزاى هيچ يك از اينها روا نيست و هرآينه براى چنين ذاتى مـتعذرباشد, وضع
اسمى نمودن كه دلالت بر حقيقت اين ذات كند به مثابه اى كه جز ذات محض از او فهم
نشود.
ديـگـر آن كـه مـراد از وضـع اسـم , تـعريف مسمى باشد از غير در حين ذكر آن اسم و
چون اتفاق مـحققان بر آن است كه حصول معرفت كنه ذات از قبيل محالات است , پس وضع در
اين جا فايده ندارد, پير رومى مى گويد, شعر:.
شرح و بيان چه گويى نام و نشان چه جويى ----- آن جا كه وحدت آمد بى نام و بى نشانست
.
شيخ فريدالدين عطار فرمايد, شعر:.
آن مريدى پيش شيخ نامدار ----- نام حق مى گفت بيرون از شمار.
شيخ گفت او را كه اى بس ناتمام ----- نيست حق را در حقيقت هيچ نام .
زان كه هرچش نام خوانى آن نه اوست ----- آن تويى و هرچه دانى آن نه اوست .
ايـن طـايـفـه بـا آن كـه در اشتقاق او متفقند, در ماخذ آن مختلفند, جمعى گويند كه
مشتق از الـوهـيت است كه به معنى عبادت است , چنانچه در قرات ابن عباس آمده كه
ويذرك والهتك , اى عبادتك و بعضى او را اشتقاق از وله دانند و اوبه سه معنى مستعمل
است : پناه بردن , و واله شدن , و مشتاق بودن .
پس معنى چنين باشد كه : اوست كارسازى كه مظلومان جگر سوخته پناه به حضرت او برند.
يااوست بى نيازى كه عارفان در اوصاف بى پايان او واله و حيران گردند.
يااوست بنده نوازى كه فراق زدگان باديه هجران , مشتاقان انوار لقاى او باشند.
و بـرخى او را از اله گرفته اند, و او يا مصدر اله به كسر لام باشد يا به فتح لام ,
اول به سه معنى آيد ثـابـت و دايم بودن , ودر شدت رجوع به يكى نمودن و متحيرشدن , و
هرسه معنى در اسم ملحوظ است : اولادايم ازلى و قائم ابدى وخداوندى سرمدى اوست .
ثانيا رجوع همه خلايق در وقت اضطراب و اضطرار بدوست .
ثـالـثـا عـقـول و اوهـام متحيرند در بيداى معرفت كبرياى او و ارواح و افهام سرگشته
در طلب شناخت صفات و اسماى او.
دوم كـه مـصـدر الـه بـه فتح لام باشد, به دو معنى مشهور است : ساكن شدن و بلند
برآمدن , و از مـضـمون اين كلمه , فهم توان كرد سكون دلها و سكينه سينه ها و آرام
جانها به نام اوست , و ذاتش برتر است ازمشابهت ممكنات و مماثلت محدثات و علو ذاتى ,
او راست .
و قـلـيـلى او را از لاه دانسته اند, اگر واوى دانند, ماخوذ از لوه به معنى ارتفاع
, و اگر يائى باشد, مشتق منه ازليه به معنى تستر و احتجاب .
بـر تـقـدير اول معنى چنين بود كه : عظمت و جلالش از آن ارفع است كه بريد وهم تيز
رو پيرامن ادنى پايه اى از درجات او, تواند گشت و عتبه عرفان ذات بى زوالش , از آن
اعلى تر كه سفير خورده بين در ارجا واطراف آن , خيال طواف تواند بست .
و بر تقدير ثانى توان گفت كه ذات اقدسش محتجب است به استار عزت و صفات مقدسش مستتر
بـه حجب كبريا و عظمت نه نظر وهم پرتوى از لمعات انوار ذات تواند ديد, و نه ديده
فهم بارقه اى از اشعه اسرار صفات مشاهده تواند نمود.
امـا محققين متاخرين اسم اللّه را جارى مجراى اعلام دارند و گويند: اين اسم در حق
بارى تعالى چـون اسـمـاى اعـلام اسـت در حق ما وفى الحقيقه نه علم اوست , چه علم
قائم مقام اشاره باشد, واشاره در حق بارى تعالى ممتنع است .
و اين نيز گفته اند كه : اسم علامت موضوع است از براى تميز مسمى از مشارك او در نوع
و جنس و مـشـابه در حقيقت وماهيت , و حق سبحانه منزه است از آن كه در تحت جنسى يا
نوعى باشد, يا احدى مشارك و مشابه او بود.
غـزالـى گـفـتـه كه : اين اسم دال است بر ذاتى كه جامع جميع صفات كمال باشد و دلالت
او به مـثـابـه اى است كه هيچ يك از صفات كماليه از دايره احاطه او خارج نيستند, و
ساير اسما دلالت ندارند الا بر بعضى ازآن , پس به جهت اين جامعيت او را اسم اعظم
گفتند.
و در كـتـاب الـهى از اسماى حسنى هيچ اسمى بدين عدد نيامده , چه در مجموع قرآن با
آنچه در بـسـمـله است , دو هزار و هشتصد و هفت جا, تكرار يافته و به همه زبانها
مذكور و در ميان جميع طـايـفـه ها مشهور,كافر و مومن , همه اين نام را دانند, ملحد
و موحد اين اسم را شناسند, موافق و مـنـافـق بـر زبـان رانـنـد, صالح و فاسق حق را
بدين نام خوانند ولئن سالتهم من خلقهم ليقولن اللّه ((31)) و به همان نوع كه مومنان
معتقدند كه ما را حصول كرامت ازاللّه است هولا شفعاونا عند اللّه ((32)) از رباعيات
مولوى معنوى است , شعر:.
رفتم به كليساى ترسا و يهود ----- ترسا و يهود را تو بودى مقصود.
در بتكده ها نيز تفحص كردم ----- تسبيح بتان , زمزمه نام تو بود.
ارباب لطايف گفته
اند: اللّه اسم اعظم است ((33)) , بدان دليل كه اساس توحيد بر اوست و كافر به سـبـب
گـفـتن اين كلمه ,از حضيض كفر به اوج ايمان انتقال يابد, هرگاه به جاى لااله ا
الرحمن گويد با آن كه از صفات خاصه است از كفر بيرون نيايد و داخل دايره اسلام
نشود.
فلاح بندگان متعلق به ذكر اين نام است واذكروا اللّه كثيرا لعلكم تفلحون ((34)) .
مـنـقـبـت كمال ذاكران به شرف اين اسم , تمام است , الذين يذكرون اللّه , ابتدا بدو
درست آيد كه بـسم اللّه و اختتام بدوانتظام يابد كه وآخر دعويهم ان الحمد للّه
((35)) تاكيد معاقد وحدت از ا اللّه تشييد قواعد رسالت بدوست كه محمدرسول اللّه ر
تاييد عوايد ولايت به اوست كه علي ولياللّه , شعر:.
نامت انيس خاطر و رد زبان ماست ----- نه گلشن سپهر پر از داستان ماست .
از سلطان العارفين پرسيدند ((36)) كه اسم اعظم كدام است ؟
گفت كه شما اصغر به من نمائيد تا مـن اعـظم به شما نمايم كدام نام است كه نه در
عظمت تمام است , چه قطره در نظر آيد كه نه از بحر محيط بزرگترآيد, از اين سخن معلوم
شد كه اسماى حق همه اعظمند, ليكن هركدام كه در تعريف اتم باشند, بالنسبه به ديگرى
اعظم باشند.
در جـواهـرالتفسير نقل نموده كه : اسم اللّه را شانزده خصيصه است كه از آن خصايص بر
اعظميت آن اسـتـدلال توان نمود, اول آن كه جميع اسما حق را بدو نسبت دهند, و او را
به هيچ يك از اسما منسوب نگردانند.
دوم آن كه در او الف لام عوض همزه محذوفه آورده اند به مذهب آنان كه گويند در اصل
اله بوده , و در هيچ اسم يافت نشود كه الف و لام تعريف عوض حرف محذوف آورده باشند.
سـوم آن كـه هـمـيـن الـف و لام را كـه نه از اصل كلمه است , حكم اصل داده اند
ولازم اين كلمه گـردانـيـده انـد, چنانچه از وى هرگز منفك نشود, به خلاف ساير اسماى
معرفه كه حذف ادات تعريف مى كنند.
چـهـارم آن كـه همزه اين كلمه را در ندا قطع نمى كنند, چون يا اللّه و در غير ندا
قطع مى نمايند, چون باللّه .
پس گاهى همزه او را همزه وصل مى دارند و گاهى همزه قطع , و در هيچ اسم ديگر اين را
تجويز نمى نمايند.
پـنـجـم اى و هـا تنبيه را كه با حرف ندا بر اسماى معرفه داخل مى كنند, هرگز به اين
اسم جمع نسازند.
شـشـم در ايـن كـلمه حرف ندا را با الف و لام جمع كرده اند, و در كلام عرب اين صورت
را تجويز ننموده اند, مگربر سبيل شذوذ استعمال نموده اند.
هـفـتـم حرف ندا را از وى مى افكنند و در آخرش ميم مشدد الحاق نموده , اللهم مى
گويند و در هيچ اسم ديگر مانند اين وقوع نيافته .
هشتم با وجود الحاق ميم مشدد, الف و لام را گاهى اسقاط مى كنند و لاهم مى گويند.
نهم اختصاص او به تا قسم , چون تاللّه و تا با غير اين اسم مستعمل نيست .
دهم خصوصيتش به لفظ ايم و ايمن كه موضوع از براى قسمند, چون ايم اللّه و ايمن اللّه
.
يازدهم آن كه بعد از حذف جار در قسم همچنان مجرور مى گذارند, چنانچه اللّه لافعلن
ذلك .
دوازدهـم ابـوحـاتـم در كتاب زينت آورده كه با وجود حذف حرف جار, الف و لام نيز مى
افكنند, چنانچه لاه لافعلن ذلك .
سيزدهم تغليظ لام و تفخيم آن وقتى كه ماقبل او مفتوح يا مضموم باشد, چون اللّه ان
اللّه , وعبداللّه .
چـهـاردهـم صـيانت و نگاهداشت حق تعالى اين اسم را از آن كه ديگرى به وى مسمى گردد,
از زمـان آدم تـا دور حضرت خاتم ر اين اسم را بر غير حق سبحانه , رقم اطلاق نيافته
و هيچكس را نه حقيقه و نه مجـازا بدين نام نخوانده اند.
پانزدهم آن كه اصلا تغيير و تبديل بدين اسم راه نيابد, نه تثنيه شود نه جمع و نه
تصغير آيد.
شـانزدهم در مفاتيح الغيب آورده كه از خواص اين اسم آن است كه چون الف از او حذف
كنند, للّه بـاقـى مـانـد و اين نيزمختص حق سبحانه است للّه الامر من قبل و من بعد
((37)) و اگر لام اول بـيـفـكـنـنـد له بماند, آن نيز خاصه اوست , چه مالكيت به
حقيقت غير او را ثابت نيست , له الملك وله الحمد ((38)) و اگر لام ثانى را نيز
بيندازند, هو بماند و آن نيزدلالت بر ذات او دارد, قل هواللّه احد ((39)) واوى كه
در هو مى آيد زايد است به دليل سقوط آن در تثنيه و جمع چون هما, و, هم .
پس اسمى كه او را اين همه خصايص باشد اعظم اسما خواهدبود ـع ـ:.
اين همه دبدبه وطنطنه بى چيزى نيست بدان كه عدد حروف اين كلمه طيبه به حسب تلفظ پنج
اسـت , و عـدد پـنـج راخـاصـيـتى هست كه دلالت بر نهايت و تمامى دارد و بدين جهت او
را داير گويند, و دوران اواشاره به آن است كه هر چند او را در نفس خود ضرب كنند و
حاصل را باز در او ضرب نمايند, همان پنج به صورت اصلى خود بازآيد.
مثلا پنج را در پنج ضرب كنند, حاصل بيست و پنج باشد, و باز در پنج زنند, صدوبيست و
پنج بود, و ديگر باره در اوضرب كنند, ششصدوبيست و پنج باشد وعلى هذاالقياس .
و بناى اصول دين بر پنج چيز قرار گرفته و اركان اسلام كه دين مرضى عبارت از اوست
برين عدد آمده .
و نماز كه يكى از اركان است واهتمام به شان او زياده از باقى اركان , پنج وقت معين
شده و تمامى اركان او نيز بر پنج چيز قرار يافته .
و در وضو كه مقدمه اوست , پنج عضو مقرر گرديده .
و در زكات نقدين , اول از دويست درهم , پنج درهم و از بيست دينار نيم دينار كه وزن
او همان پنج درهم است , تعيين يافته .
و احكام شرعى نيز پنج است : فرض و سنت و حرام و مكروه و مباح .
و روزه پنج روز نيز در سالى حرام است : عيدين و ايام تشريق .
و در كلام الهى سور مصدر به لفظ الحمدللّه كه خواتيم امور بدو منتهى گردد, به پنج
آمده .
جـمـعـى گـفته اند كه اگر كسى بديدى فكرت نگرد, هرآينه مشهود وى گردد كه بناى كليات
مـمـكـنات بر عدد پنج است :اولا جواهر ممكنه كه حكما آن را اصل موجودات داشته اند,
به همين عدد است : عقل و نفس و هيولى و صورت وجسم .
و امهات اجناس عاليه اعراض كه در اقصاى ظهورى افتاده اند, به نظر تحقيق هم پنج است
: كيف و كم و فعل و انفعال ونسبت .
چه اين و متى و اضافه و وضع و ملك از مقوله نسبتند.
انـسان كه پيكر بديع منظرش را خامه قدرت كامله بر لوح هو الذى يصوركم فى الارحام
((40)) به نيكوتر صورتى نگاشته ,حدود آن به پنج عضو منتهى مى شود: راس و يدين و
رجلين .
و اطـراف هـريـك از آنـهـا بـاز به پنج انتها يافته , در دست و پاى كه هريك به پنج
انگشت منتهى شده اند, ظاهر است .
اما سر كه به طرف علو علاقه بيشتر دارد و در ظاهر جاى پنج حس كه عبارت از سمع و بصر
و شم و ذوق و لمس است , مرتب و آماده گشته و در باطن او نيز مقر پنج حس كه حس مشترك
و خيال و متفكر و واهمه و حافظه است , مهياو مقرر شده .
و هم در ميان اين نوع اشراف رسل [ كه صاحبان شرايع بوده اند به همين عدد اختصار
دارند, چون : نوح و ابراهيم وموسى و عيسى و محمد مصطفى ـصلوات اللّه عليه وآله
وعليهم اجمعين ـ.
و در وقـتـى كه مخاصمه واقع شد ميان نصاراى نجران و حضرت ختمى منقبت در باب عيسى بن
مـريـم (ع ) و كار بر مباهله قرار يافت و مقرر شد كه خواص جانبين بدان مقام حاضر
آيند, از طرف حق پنج تن كه نبى و ولى و زهرا وسبطين كه آل عبا گويند, متوجه شدند.
و بـدان كه حروف پنجگانه اين اسم متضمن سر غريب و منطوى به رمز عجيب است , و از اين
پنج دو الـف است : يكى مكتوب و ظاهر و دوم ملفوظ و مخفى و دو لام , يكى ساكن و
ديگرى متحرك و يك ها.
امـا الف ظاهر, عبارت است از مرتبه واحديت كه اعتبار وحدت است بشرط شئ و ظهورش
ايمايى مى كند كه متعلق اين اعتبار, ظهور ذات است و ابديت و آخريت او و الف مخفى ,
اشاره است به رتبه احـديـت كـه اعـتبار وحدت باشد به شرط لاشئ , و خفاى او تنبيهى
مى نمايد برآن كه متعلق اين اعتبار بطون ذات است و ازليت و اولويت او, و حركت اولى
و سكون ثانى مويد اين معنى .
امـا لامين : لام ساكن اشارت به عالم ملك است , يعنى عالم شهادت و عالم اجسام و
عالم خلق كه مـحسوساتند, و سكون او دليل بر آن كه ملك را به خود هيچگونه تصرفى نيست
و تا فيض ملكوتى سلسله او راتحريك ندهد, اثر حركت بدو پديد نيايد.
و لام مـتحرك عبارت است از عالم ملكوت , يعنى عالم غيب و عالم ارواح وعالم امر كه
حس بدانها راه ندارد, و حركت دلالت برآن دارد كه ملك در قبضه تصرف اوست و جز به
تدبير ساكنان فضاى ملكوتى ازپاى بستگان مضايق ملكى هيچ كارنيايد.
اما حرف ها, بر هويت ذات دلالت كند و او را غيب هويت گويند كما اشيراليه , شعر:.
هاش كه با ها هويت يكيست ----- فهم ذوى النهيه فيها تهيم .
در شرح فصوص آورده كه : اصل در اسم اللّه حرف هاست كه كنايه از غيب ذات و هويت غير
متعين اوست , چه هاكنايت از غايب باشد, پس لام ملك با تخصص بر او زياد كردند, چه
همه ملك اوست و مخصوص بدو.
در كتاب البيان فى اعجازالقرآن آورده كه : اسم ذات حرف هاست , و انضمام او با واو
براى آن است كـه هـا از اقصى غايت مخارج آيد و واو از اول مخارج , پس باهم منضم
بايد كه تا دايره تمام گردد, شعر:.
پنج حرفست بس شگرف اين اسم ----- پيش گنج نهان و ذات طلسم .
دو الف زو براستى دوگواه ----- كرده روشن به سر وحدت راه .
از دو لامش گرفته قوت قوت ----- از يكى ملك وزان دگر ملكوت .
الرحمان : اسم
خاص اللفظ است و مد ميم او در كتاب شرط است , و مد ميم اشارت است به امتداد رحمت
وجودى به سوى بسيطى و مركبى .
از حـضرت رسالت ر سوال كردند كه الف رحمان كجا شد؟
در جواب فرمودند كه : سرقهاالشيطان يـعـنـى كـه شـيـطـان وهـم الف شهود وجود وحدت
را كه افاضه آن بر موجودات نتيجه رحمت رحمانيت است , دزديده و از اين است كه ديده
كوتاه نظران كثرت , بدان معنى بينا نيست .
اصح آن است كه اشتقاق رحمان از رحمت دارند, و از ابنيه مبالغه شناسند و رحمت در لغت
, رقت قـلـب اسـت وانـعـطاف , يعنى مهربانى كه مقتضى تفضل و احسان است , پس وصف
ايزد تعالى به صـفـت رحمت از قبيل اطلاق سبب باشد بر مسبب , يعنى سببى كه رحمت است
مجاز بود از انعام كه مسبب است , و از اين مجازات در قرآن بسيار است .
و گفته اند: صفت رحمت را مبدئى است و منتهائى , مبدا آن از قبيل انفعالات است و
منتهاى آن از قبيل فعل است , و چون انسان به صفت رحمت متصف شود, مراد يا مبدا است ,
يا منتها, ياهردو.
و چـون بـارى تـعـالـى را بدان وصف كنند البته منتهاست , زيرا كه واجب الوجود عز
شانه از تاثر و انفعال منزه است .
آن نـيـز گـفته اند كه : معنى رحمت , اراده حق است ايصال خير و دفع شر را و اگر
اراده نبودى , هـيـچ مـوجودى از پس پرده عدم روى ننمودى , چه الوجود خير كله , پس
رحمت از صفات ذاتيه باشد.
صـاحـب كـشـاف آورده كـه : رحـمان عبرانى است و رحيم عربى , و كفار قريش در جاهليت
اسم رحمان را نمى شناختند,چنانچه از فحواى وماالرحمن ((41)) و مضمون يكفرون
بالرحمهن ((42)) مفهوم مى شود.
وجـمـعـى برآنند كه لفظ رحمان عربى است , اما در تورات مذكور بوده و ميان اهل كتاب
مشهور, چنانچه در اخبار آمده كه عبداللّه بن سلام حضرت رسالت ر را گفت كه : يا رسول
اللّه , ما در تورات اسـم رحـمـن را بـسـيـار خوانده ايم ودر قرآن كمتر مى يابيم ,
اين آيه آمد كه قل ادعوا اللّه او ادعوا الرحمن ((43)) يعنى خواه او را به نام
اللّه خوانند و خواه به نام الرحمن كه اين دواسم خاصه اوست و او را اسماى حسنى و
صفات عليا بسيار است , هر گروهى به نامى خوانند و هرجماعتى به صفتى شناسند, شعر:.
هر طايفه اى زجستجويى ----- دانند تو را به گفتگويى .
مرغان چمن به هر صباحى ----- خوانند تو را به اصطلاحى .
بـدان كـه معنى رحمان در نزد علماى دين , بخشنده رحمت عام است بر همه موجودات و
خلايق بى سوابق خدمت و لواحق دعوت ((44)) و بخشايشى اصول نعم است از حيات و قدرت و
شهوت و نـصـرت , وبـه زبـان علماى كشف و يقين مفيض وجود و كمالات بر كل ذرات به حسب
مقتضاى حـكمت و احتمال قوابل بر وجه بدايت كه اگر اين افاضه نبودى , نه از وجود خبر
داشتندى ونه از كمال آگاه شدندى , شعر:.
اگر لطف نياوردى وجودم از عدم بيرون ----- ازين اقليم من ننهادمى هرگز قدم بيرون .
پس ماهيات و حقايق ممكنات كه صور معلومات حقند, از عدم به محض عالميت ظاهر شده
باشند و در وجود به فيض رحمانيت رحمن متجلى باشند.
رحـيـم اسـم عـام
الـلـفظ است و خاص المعنى , يعنى كه لفظ او را بر غير حق اطلاق توان كرد, اما رحمت
او خاص است به ارباب ايمان و ايقان كه ايشان به واسطه شكرگزارى نعمت رحمت سابقه ,
سـزاوار قـبـول ايـن رحـمـت گـشـته اند و به لسان ارباب حقيقت , رحيم مفيض كمالات
معنوى مخصوص به نوع انسانى به حسب نهايت .
و گـفـتـه اند كه رحمت رحمن , به معنى روزى دادن است كه عمومى دارد نسبت به نيك و
بد و مـومـن و كافر, رحمت ر حيم , به معنى آمرزش است كه اختصاص يافته به اهل ايمان
, و در هر دو رحـمـت مـعـنـى عـافـيت مندرج است , يكى عافيت دنيوى و ديگرى عافيت
اخروى , پس رحمت رحـيـمـيت را با وجود خصوصيت به مومنان عام بايد دانست بر مجموع
ايشان مطيعان را به قبول حـسـنـات و عـاصـيان را به محو سيئات , اگر محسنون به
وسيله عبادت مترصد نزول رحمتند, مجرمان و مفلسان نيز به ذريعه بيچارگى و نيازمندى ,
اميدوار اين موهبتند.
و جمعى بر اين شده اند كه : رحمن بسيار رحمت است و رحيم دايم رحمت , و از اين جهت
است كه رحمت رحيميت را به آخرت كه دار بقا و دوام است , مخصوص داشته اند.
ابـن مبارك گفته كه : رحمان آن است كه چون از آن درخواهى , دست گيرد و رحيم آن كه
اگر از او چيزى نطلبى , خشم گيرد.
يـكـى از عـرفـا آورده كـه : رحـمن است به روزى دادن جانوران , و رحيم است به آمرزش
سيئات مومنان , در روزى اعتمادبه رحمانى او كن نه بر كسب خود, اما كسب را مگذار تا
كاهل نشوى ,و در مغفرفت گناهان اعتماد بر رحيمى او كن نه برعمل خود, اما عمل را ترك
مكن تا غافل نشوى .
و ايـن نـيـز گـفته اند: رحمن است كه از گناهكار به رحمت خود در گذراند, رحيم است
كه به بركت شفاعت مصطفى ر او را به دولت آمرزش رساند ((45)) .
در كشف الاسرار مى فرمايد: رحمن است كه راه مزدورى آسان كند بر عابدان , رحيم است
كه شمع دوستى بر افروزد در دلهاى عارفان , پس نسبت فى مابين اين دو اسم عموم و خصوص
است , يعنى لـفـظرحمن خاص است كه بر غير حق اطلاق نكنند و معنى اوعام است , چه رحمت
رحمانيت به جـميع موجودات محيطاست ورحيم عكس او, عام اللفظ افتاده كه غير حق را
بدان توان خواند, و معنى او خاص است , چه رحمت رحيميت جز به مومنان نرسد.
اما جمعى از علما برآنند كه هر دو به يك معنى آمده اند, چون ندمان و نديم و جمع
درميان ايشان براى تاكيد است .
در كـشـاف آورده كـه : هر دو اسم را يك معنى است , اما در رحمن مبالغه رحمت زياده
است , چه زيادتى مبانى دلالت بر زيادتى معانى دارد.
بدان كه چون بنده خواهد كه كثرت رحمت بدو پيوسته باشد, بايد كه رحمت اولا به نفس او
رسد در امور روحانى وعملى و جسمانى , اما در روحانيات به آن كه نفس را پاك گرداند
از لوث جهل و به حليه معرفت اللّه بيارايد, تا وقتى كه او را كشفى عيانى حاصل
شود,نه بيانى .
امـا در عـمـلـيـات بـه آن كـه نفس را در اخلاق از طرفين افراط و تفريط صيانت كند و
وى را بر مواظبت اوامر و نواهى كه مركز اعتدال است , ثابت گرداند.
امـا در جـسمانيات به آن كه وى را برهمان وسط اعتدالى كه خيرالامور اوسطهاست التزام
((46)) كـنـد و مـعتاد گرداند, خواه در امور مطلوبه بالذات كه آن مطعوم و مشروب و
ملبوس و منكوح اسـت , و خـواه در امـور مـطلوبه باعرض كه آن فواضل مال و جهات دنيوى
است : در مقصد اقصى آورده كه : حظ بنده از اسم رحمن آن است كه بر غفلت زدگان به
وادى جرم و عصيان رحم كند و بـه طـريـق وعـظ و نـصـيـحـت از روى لـطف و ملايمت ,
ايشان را به راه راست خواند و از هركه مـعصيتى صادر گردد, چنان داند كه از او واقع
شده , مهما امكن در ازاله او بكوشد از روى شفقت كـه مبادا متعرض سخط الهى گردد و
برعاصيان و درماندگان به چشم رحمت نگرد, نه به ديده خوارى و ذلت .
در اخـبـار آمده كه روزى عيسى (ع ) با جمعى از حواريان به راهى مى گذشت , ناگاه
گناه كارى تـباه روزگارى كه در آن عصر به فسق و فجور معروف و مشهور بود, ايشان را
بديد, آتش حسرت در سـينه اش افروخته گشت , آب ندامت از ديده اش روان شد, از صفاى
وقت عيسى و مصاحبان او برانديشيد, تيرگى روزگار و تاريكى حال خود را معاينه ديد, آه
جگرسوز از دل پرخون بركشيد و گفت :.
يارب كه منم دست تهى چشم پر آب جان خسته و دل سوخته و سينه كباب .
نامه سيه و عمر تبه , كار خراب از روى كرم به فضل خويشم درياب .
پس با خود انديشه كرد كه هرچند در همه عمر قدمى به خير برنداشته ام و با اين آلودگى
قابليت هـمـراهى پاكان ندارم ,اما چون اين قوم , دوستان خدايند اگر به موافقت و
موافقت ايشان , دو سه گـامى بروم , ضايع نخواهدبود, پس خود راسگ اصحاب ساخت و بر پى
آن جوانمردان فرياد كنان مى رفت , يكى از اصحاب باز نگريست و آن شخص را كه به
نابكارى و بدكارى شهره شهر و دهر بود ديـد, كـه بـر عقب ايشان مى آيد, گفت : يا روح
اللّه , اى جان پاك , اين مرده دل بى باك را چه لايق هـمراهى ماست و بودن اين پليد
ناپاك در عقب ما, در كدام طريق رواست , اى عيسى , او را بران تا ازقفاى ما بازگردد
كه مبادا شومى گناهان او در ما رسد.
عـيـسى ـعلى نبينا وآله وعليه السلام ـ متامل شد تا به آن شخص چه گويد و به چه نوع
عذر او را خـواهـد كـه نـاگـاه وحـى الهى در رسيد كه يا روح اللّه , يار با عجب و
پندار خود را بگوى تا كار از سـرگـيـرد كه هر عمل خيرى كه تا امروز از او صادرشده
بود, به يك نظر حقارت كه بدان مفلس بدكار كرد, مجموع را از ديوان عمل او محو كرديم
, شعر:.
بر آستانه ميخانه گر سرى بينى ----- مزن به پاى كه معلوم نيست نيت او.
و آن فـاسـق گـناهكار را بشارت ده كه بدان حسرت و ندامت كه پيش آورد, در توفيق بر
روى او گشوديم و دليل عنايت را در راه هدايت به حمايت او فرستاديم , شعر:.
نوميد هم مباش كه رندان باده نوش ----- ناگه به يك خروش به منزل رسيده اند.
اما حظ عبد از اسم رحيم چنان است كه رخنه فاقه هر محتاج را به مقدار مقدور خود در
بندد و در تـدارك خـلـل و زلـل فـقـيران ومسكينان , به قدر طاقت وقوت سعى نمايد,
اگر به مال نتواند به مـردمـى و اگـر آن نيز از دست نيايد به دعاونياز وتسليت خاطر
ايشان واظهار كلالت و ملالت بر وجهى كه گوييا در آن فروماندگى و بى چارگى موافق و
مشارك ايشان است , و از بزرگان دين مثل اين شفقتها منقول است و مضمون ارحم ترحم
دليل است بر آن كه هركس تخم رحمت كارد, بر رحمت بردارد, شعر:.
اگر توقع بخشايش خدايت هست زروى ----- لطف و كرم بر شكستگان بخشاى .
بـعـضى از علماى بيان , ذكر رحيم را بعد از رحمان از قبيل تتميم و ارداف داشته اند
و برخى وجه تقديم را چنين دانسته اند كه رحمان است به اهل دنيا و رحيم به مومنان در
آخرت ورحمان است به اهل آسمانهاو رحيم است به اهل زمينها, و تقدم دنيا به آخرت موجب
تقديم است , يا نقطه واحده رحـمان اشارت است به وحدت و نقطتين رحيم علامت غوغاى
كثرت , و وحدت را بر كثرت درجه تقدم هست .
در مـقـصـد اقـصـى آورده كه : رحمان اخص است از رحيم به جهت آن كه غير حق را بدو
مسمى نگردانند, و رحيم را برغير او اطلاق نمايند, پس رحمان از اين حيثيت به اسم
اللّه كه جارى مجراى اعلام است , نزديك يابد.
و نـكـتـه اخصيت ايضا از آن جا مفهوم مى شود كه در قرآن سه موضع كه مذكور شده ,رديف
هيچ اسمى نيامده مگر هوواللّه , اما اسم رحيم , رديف چندين اسم ديگر واقع گرديده .
به اعتبارى و
تقسيم به ذاتيه و صفتيه و فعليه به تقسيم ديگر.
بدان كه اسماى الهى در تقسيم اولى به دو قسم منقسمند: ذاتيه و صفاتيه , و صفاتيه
ايضا به خاص و عام انقسام مى يابد.
پـس چـون اسـم اللّه كـه اسـم ذات است در تسميه مذكور شد, ردافت او به صفت خاص كه
لفظ رحـمـن اسـت مناسب گرديد, و بعد از او اسم رحيم كه از صفات عامه است و در
اشتقاق با صفت خاص مشابهت داشت , ايراد نمود تابسمله جامع انقسام ثلاثه باشد.
و هـم از سـخـنـان اربـاب دين است كه چون جناب رب العالمين , حضرت خاتم النبيين را
مبعوث گردانيد, در زمان عالى نشان او سه گروه بودند, بت پرستان و جهودان و ترسايان
, اما بت پرستان , از نـامـهاى خدا, اللّه را مى دانستند و بس و اين نام در ميان
ايشان شهرت داشت , چنانچه فرمودى ليقولن اللّه ((47)) , از آن خبر مى دهد و يهود
رحمن را مى شناختند, واين نام در تورات مذكور بود, و نـصـارى رحـيـم را بر زبان
جارى مى ساختند, و در انجيل معنى او مسطور بود و اين سه نام , در ميان ايشان معروف
بود, پس ايزد سبحانه , اين سه گروه را به صراط مستقيم بر وفق دانش و فهم آن طايفه
به همين سه نام , دعوت فرمود و در ابتداى كلام خود آورد تا هر قومى به حكم كل حزب
بما لديهم فرحون از استماع نامى كه مطلوب ايشان باشد, بهره مند شده , ميل استماع
قرآن نمايند, شايد كه ايشان را به جانب دين اسلام كشد.
و ايـن نـيـز گفته اند كه خداى را سه هزار نام است , هزار خاصه ملائكه مقربين , و
هزار مخصوص انـبيا و مرسلين , ونهصدو نود و نه نام از آن ساير امم , و يكى كه حق
تعالى از براى خود برگزيده و هيچ ملك مقرب و نبى مرسل را بر آن اطلاع نداده , و اين
را اسم مخزون و سر مكنون گويند, از آن جـمـلـه كـه حصه امتان افتاده , سيصد اسم در
تورات مذكوراست , و سيصد در زبور, و سيصد در انجيل , و نودونه در قرآن , و چون امت
حضرت رسالت ر بهترين اممند و عنايت الهى و حمايت نبوت پـنـاهـى , شـامـل حـال
ايـشـان , مـجموع معانى اين سه هزار اسم را در سه اسم كه بسمله بر آن مـشتمل است ,
وديعت نهاده و هريك را بر معنى هزار اسم اشتمال داده و بديشان ارزانى داشت , تا هر
بنده كه اين سه اسم رابخواند معانى آن را بداند, چنان باشد كه تمامى اسما را خوانده
و دانسته و آن نـودونه اسم كه مخصوص اين امت است , به سه قسم منقسم گشته , سى و سه
تعلق به معنى الوهيت دارد, و در اسم اللّه داخل است و سى و سه , دليل است به رحمت
ذاتيه و معنى رحمن همه را شـامل است و سى و سه ديگر, دلالت به رحمت وجوبيه مى كند,
و اسم رحيم جامع آن است , پس فـايده انضمام اين سه اسم آن است كه قارى از جميع اسما
و صفات حضرت بارى بهره مندگردد, شعر:.
دهندش زهرخرمنى خوشه اى ----- بيابد زهر گوشه اى توشه اى
وجمعى بر اين شده اند كه بنده را سه حالت است : اول آن كه معدوم بود, به هستى
احتياج داشت .
دوم آن كه هست شد, به اسباب بقا حاجت دارد.
سوم به عرصه گاه قيامت حاضر شود, به مغفرت محتاج خواهدبود.
و ذكـر ايـن سـه حال در اين سه اسم مندرج است , اى بنده , اللّه اوست , تفكر كن كه
تو را چگونه از كـتـم عـدم بـه حـيـزوجـود آورد, رحـمن اوست ,بنگر تا چگونه اسباب
زندگى مهيا كرد, رحيم اوست ,باش تا فردا ببينى كه تو را در پناه عنايت آرد و پرده
مغفرت به روى گناهان تو فروگذارد.
در كـشـف الاسـرار آورده كـه : نـامهاى الهى بسيار و صفتهاى ربانى بى شمار بود و
فيض آن همه بـنـدگـان را دو كـار بود, پس حق تعالى به كمال رحمت خواست كه كار
برايشان آسان گرداند, بـى آن كـه از ثواب ايشان چيزى بكاهد و به علم قديم دانسته
بود كه ايشان طاقت و قوت حفظ آن هـمـه نـدارنـد, و اگر بعضى بدانند كه در حسرت باقى
بمانند, پس معانى همه را در اين سه اسم تـعـبـيـه كـرد, چون كه معانى اسماى ربانى
بر سه قسم است , قسمى متناول و جلال و هيبت , و قسمى مشتمل بر نعمت و تربيت , و
قسمى جامع رحمت و مغفرت , هرچه تعلق به هيبت داشت , در اسـم اللّه درج فـرمـود,
وآنـچه متع