فهرست
جلد پنجم
نوشته: يعقوب جعفرى
خداوند منّان را سپاسگزاريم كه تا
كنون توفيق نوشتن پنج جلد از تفسير كوثر را به ما عنايت فرمود و عاجزانه از او
مى خواهيم كه ما را همچنان از لطف سرشار خود بهره مند سازد تا اين تفسير را به
پايان بريم.
پس از انتشار چهار جلد از تفسير كوثر، برخى از اساتيد و بزرگان و محققان و
قرآن پژوهان، طى تماسهايى نويسنده را مورد تشويق قراردادند و اظهار نظرهايى كردند و
پيشنهادهايى نمودند كه چراغ راهمان شد. ما در اينجا از لطف و مرحمت و حسن ظنّ آنان
تشكر مى كنيم و به عنوان نمونه، اظهار نظر مكتوب دو تن از آنان را مى آوريم تا
سپاسى باشد از نظر پاك و خطاپوششان كه مايه دلگرمى ما گرديد:
1 ـ نظر حضرت آية الله سبحانى درباره تفسير كوثر:
ايشان پس از ذكر مقدمه اى با عنوان «نهايت ناپذيرى بهره مندى از قرآن» و بيان
تاريخچه نهضت تفسيرنگارى، در مورد تفسير كوثر چنين مرقوم فرموده اند:
از دست آوردهاى اين نهضت قرآنى در دهه دوم قرن پانزدهم، تفسير گرانسنگ و ارزشمند
«كوثر» است كه با شيوه اى بس متناسب با نيازهاى
روز نگارش يافته و براى مخاطبان خاص
خود هديه گرانبهايى را تقديم داشته است. مؤلف محترم كه خود يكى از پيش كسوتان علوم
قرآنى در حوزه علميه قم مى باشد، به نگارش چنين تفسيرى دست زده كه از ويژگيهايى كه
هم اكنون يادآور مى شويم برخوردار است:
1 ـ پس از نقل آياتى چند كه با هم پيوند خاص دارند، همراه با ترجمه روان، به
نكات لغوى و ادبى آيات پرداخته، و اين بخش ادبى را از تفسير آيات جدا كرده است.
2 ـ از يادآورى احتمالات بى پايه كه تفاسير را پركرده خوددارى نموده و محكم ترين
و استوارترين احتمال در مفاد آيه را متذكر مى شود.
3 ـ از ذكر شأن نزولها جز در مواردى كه مى تواند ابهام آيه را برطرف كند، چشم
پوشيده و از روايات پيشوايان (ع) بهره كافى برده است.
4 ـ در اين تفسير علاوه بر اينكه از سخنان مفسران شيعه و سنى استفاده شده، مطالب
جديد و ابتكارى فراوانى وجود دارد.
5 ـ در برخى از آيات به يك رشته مسائل فقهى و علمى و فلسفى و تاريخى اشاره شده
كه براى خود بررسى گسترده مى طلبد، لكن براى پرهيز از تحميل آن بر آيات، اين مطالب
را پس از تفسير آيات طى بحثهاى مستقلى مطرح مى كند.
6 ـ ويژگى ششم آن كه در حقيقت ـ بيت القصيد ـ اين خصوصيات است اين است كه اين
تفسير براى خود مخاطبان خاصى دارد، و مخاطبان آن دانشجويان حوزه و دانشگاه و كسانى
كه معلوماتى در آن پايه دارند، مى باشد.
ما اين اثر مفيد و سودمند و افتخار آفرين را به جامعه قرآنى تبريك گفته، مطالعه
آن را به عموم دانشجويان وپژوهشگران قرآنى توصيه مى نماييم، و اين خدمت بزرگ و
جاويد را به مؤلف محترم، حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى يعقوب جعفرى كه خود يكى
از نويسندگان باسابقه حوزه علميه و صاحب آثار علمى ارزنده اى است، تبريك
وتهنيت مى گوييم وتوفيقات روزافزون معظم له را از خداوندبزرگ خواهانيم.
قم ـ مؤسسه امام صادق(ع)
جعفر سبحانى 22/4/78
2 ـ نظر قرآن پژوه محترم آقاى
بهاءالدين خرمشاهى درباره تفسير كوثر:
ايشان طى نامه اى خطاب به مؤلف، چنين مرقوم فرموده اند:
با عرض سلام و اهداء تحيات قلبى از دريافت نامه مهرآميز مورخ 28/1/78 حضرتعالى
همراه با چهار مجلد از تفسير گرانقدر كوثر فوق العاده شاد شدم و ساعتها به مطالعه
آن مشغول شدم. تفسيرى است بسيار متين و پرمغز و خوش تدوين و پراطلاع و سرشار از
نكات علمى كه با نثرى روشن و روان و خوشخوان نگاشته شده است نه ايجاز مخلّ دارد و
نه اطناب مملّ و احاطه علمى و قرآن شناسى شامخ مؤلف از سراپاى آن آشكار است و در
عين حرفه اى و تخصّصى بودن، براى غير متخصصان هم مفهوم است. از خداوند بزرگ خاشعانه
مسألت دارم كه توفيق اتمام اين تفسير عالى ارجمند را به آن جناب مرحمت فرمايد.
شرح حال كوتاهى درباره حضرتعالى در دانشنامه قرآن و قرآن پژوهى آمده است كه اگر
ملاحظه نفرموده ايد، ملاحظه فرماييد. به همين تفسير كوثر هم در آنجا اشاره شده است.
برايتان سعادت دو جهان و همچنان دوام عزت و عافيت و انس و حشر و نشر مادام العمر با
قرآن كريم و معارف قرآنى از درگاه حضرت حق خواستارم.
دوستدار و دعاگوى شما
بهاءالدين خرمشاهى 4/2/78
خواننده محترمى از تهران با امضاى
«كوثردوست» كه لابد امضاى مستعارى است ضمن تشويق مؤلف، دو بيت شعر فرستاده كه در
زير مى آوريم:
به درياى معانى جستجو كن درّ و گوهر را *** منوّر كن به نور
علم و دانش جان و پيكر را
حضورى گر همى خواهى تو در خلوتگه قرآن *** بيا همراه ما باش
و بخوان تفسير كوثر را
* * *
مشخصات و
فضايل اين سوره
سوره مباركه يونس دهمين سوره از سوره هاى قرآنى است كه
در مصحف شريف ثبت شده و از نظر ترتيب نزول، پس از سوره اسراء (بنى اسرائيل) و يا
هود قرار دارد. اين سوره از سوره هايى است كه در مكه نازل شده و محتواى آن گواه
روشنى بر مكّى بودن آن است; چون همان گونه كه خواهيم ديد، در اين سوره روى سخن با
مشركان است و درباره توحيد و معاد و مبارزه با شرك و بت پرستى صحبت مى كند و اين،
ويژگى عمومى سوره هاى مكّى است.
گفته شده كه سه آيه از اين سوره در مدينه نازل شده و آن،
آيات 94 تا 96 مى باشد كه چنين آغاز مى شود، فان كنت فى شك ممّا انزلنا اليك فاسئل
الذين يقرءون الكتاب من قبلك و از پيامبر خواسته مى شود كه از اهل كتاب پرسش كند.
اگر نقل درستى اين گفته را تأييد كند، مى توان پذيرفت ولى در ظاهر آيه چنين دلالتى
وجود ندارد چون درست است كه اهل كتاب در مدينه بودند ولى آنها گاهى به مكه مسافرت
مى كردند و پيامبر در مواردى با آنان روبرو مى شد.
اين سوره در تمام مصاحف 109 آيه دارد، جز در مصحف شامى كه
110 آيه دارد و در اين مصحف جمله «مخلصين له الدين» در آيه 22 از اين سوره در
ابتداى آيه قرار داده شده است.
براى قرائت اين سوره نيز فضيلتهايى نقل شده است، از جمله
اينكه ابىّ بن كعب از پيامبر خدا نقل كرده كه فرمود: هركس اين سوره را بخواند براى
او پاداشى ده برابر
تعداد كسانى كه به حضرت يونس ايمان
آوردند و يا او را تكذيب كردند و به تعداد كسانى كه با فرعون غرق شدند داده
مى شود.(1)
و نيز از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمود:
من قرء سورة يونس فى كل شهرين او ثلاثة لا يخاف عليه ان
يكون من الجاهلين و كان يوم القيامة من المقرّبين.(2)
هركس سوره يونس را در هر دو ماه يا سه ماه يك بار بخواند
بر او بيم نمى رود كه از جاهلان باشد و او در روز قيامت از مقرّبان خواهد بود.
مسلم است كه تلاوت سوره هاى قرآن اگر با تدبر و انديشه در
معارف و مفاهيم آن همراه باشد نقش تعيين كننده اى در تربيت روحى و زدودن جهل از
انسان خواهد داشت و قارى قرآن از آثار و بركات خاص قرآن برخوردار خواهند شد.
دورنمايى از اين سوره
اين سوره با ذكرى از آيات استوار قرآن كريم شروع مى شود و از
شگفت زده شدن مردم مكه از اينكه كتابى بر مردى از آنان نازل شود سخن مى گويد و
عكس العمل زشت كافران را كه پيامبر را يك جادوگر معرفى مى كردند، نقل مى كند، آنگاه
از آفرينش آسمانهاو زمين در شش روز يعنى شش دوره خبرمى دهد و از آغاز و انجام
آفرينش مى گويد و بعضى از پديده هاى جهان مانند آفتاب وماه و آمد و شد شب وروز را
مطرح مى كند، آنگاه از كافران كه از آيات خدا غافل هستند ياد مى كند و در مقابل
آنها از مؤمنان ياد مى كند كه هدايت شده اند و جايگاه آنها در قيامت بهشت است.
در ادامه سوره از اين حقيقت خبر مى دهد كه خداوند آنگونه كه
در دادن جزاى اعمال خوب شتاب مى كند، در دادن جزاى اعمال بد مردم شتاب نمى كند و
انسانها در مواقع رسيدن بلا همواره خدا را مى خوانند و چون آن بلا دفع شد، از خدا
رويگردان مى شوند. سپس از امّتهايى ياد مى كند كه در گذشته به سبب ستمگرى
1 - مجمع البيان، ج 5 ،ص 131
2 - همان.
(1 ) أَكانَ
لِلنّاسِ عَجَبًا أَنْ أَوْحَيْنآ اِلى رَجُل مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النّاسَ وَ
بَشِّرِالَّذينَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْق عِنْدَ رَبِّهِمْ قالَ
الْكافِرُونَ اِنَّ هذا لَساحِرٌ مُبينٌ (2 )
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. الف لام را. اين، آياتِ
كتاب استوار است(1) آيا براى مردم شگفت آور است كه به مردى از آنان وحى كرديم كه
مردم را بيم بده و كسانى را كه ايمان آورده اند مژده بده كه براى آنان نزد
پروردگارشان جايگاه راستينى وجود دارد. كافران گفتند: همانا اين جادوگرى آشكار
است(2)
نكات ادبى
1 ـ «الر» از حروف مقطعه است كه بحث آن در تفسير سوره
بقره گذشت. كسانى كه حروف مقطعه را رمزهايى براى اشاره به نامهاى خدا مى دانند در
اينجا مى گويند: الر اشاره به اين جمله است: انا الله ارى.
2 ـ «آيات» جمع آيه، نشانه، علامت و در اينجا مجموعه اى
از كلام الهى است كه تشكيل دهنده سوره هاى قرآنى است و نشانى از حقانيت پيامبر
اسلام است.
3 ـ «حكيم» استوار، فرزانه، محكم، متقن. صفت مشبهه از
حاكم و يا فعيل به معناى مفعول است.
4 ـ همزه در «اكان» براى انكار است.
5 ـ «عجبا» خبر براى كان و مصدر به معناى فاعل يا مفعول
است.
6 ـ «ان او
حينا» در حكم مصدر و اسم كان است و «للناس» متعلق به «عجبا» است كه مقدم بر آن شده
است.
7 ـ «ان» در «ان انذر» براى تفسير و يا مصدريه است و در
صورت دوم يا ان مخفف از ثقيله و يا اَن ناصبه است كه به مضارع نصب مى دهد.
8 ـ «قدم صدق» جايگاه راستين. قدم در اصل به معناى پاى
انسان است و چون انسان با رفتن به اينجا و آنجا تلاش مى كند، لذا به داشتن سابقه و
پايگاه و جايگاه و موقعيت ويژه اطلاق مى شود و چون به سوى «صدق» اضافه شده، دلالت
بر موقعيت ممتاز و راست و درست دارد. احتمال ديگر اينكه قدم به معناى تقدم و پيشى
گرفتن باشد كه در مفهوم كنايى آن فرقى نمى كند.
تفسير و توضيح
* آيه (1) الر تلك آيات الكتاب الحكيم... : آيات يا
نشانه هاى خدا براى راهيابى بشر به سوى حق و درستى بر دوگونه است يكى آيات تكوينى
اوست كه همان پديده هاى موجود در جهان هستى است و ديگرى آيات تشريعى اوست كه همان
جملات معجز نشان قرآن است. آيات تكوينى، انسان را به وجود خدا و يگانگى او و آيات
قرآنى به حقانيت و راستگويى پيامبر اسلام رهبرى مى كند و هر دو محكم و استوارند.
در اين آيه به آيات قرآنى اشاره مى كند و مردم را به سوى
آن مى خواند و از قرآن به عنوان كتاب حكيم و استوار ياد مى كند، همان گونه كه جهان
آفرينش چنين است. قرآن كريم بشر را به مطالعه و انديشيدن در هر دو نوع از اين آيات
الهى فرا مى خواند و از انسان مى خواهد كه با مطالعه در آيات تكوينى و تشريعى خدا،
بينش و بصيرت خود را بالا ببرد. درباره تفكر در آيات تكوينى خدا كه همان موجودات و
پديده هاى جهان هستى است، چنين مى خوانيم:
انّ فى خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار و
الفلك التى تجرى فى البحر بما ينفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحيا به
الارض بعد موتها و بثّ فيها من
كلّ دابّة و تصريف الرياح و السّحاب
المسخّر بين السّماء و الارض لايات لقوم يعقلون (بقره/164)
همانا در آفرينش آسمانها و زمين و آمد و شد شب و روز و
كشتيهايى كه در دريا به سود مردم روان است و آبى كه خدا از آسمان نازل كرد و زمين
را پس از مردنش با آن زنده كرد و در آن از هر جنبنده اى پراكنده ساخت و در گردانيدن
بادها و ابرى كه ميان آسمان و زمين مسخّر است، براى گروهى كه مى انديشند آيه هايى
وجود دارد.
در آيه ديگرى از كسانى كه از مقابل پديده هاى جهان هستى
بى توجه مى گذرند، انتقاد مى كند:
و كأيّن من آية فى السموات و الارض يمرّون عليها و هم
عنها معرضون (يوسف/105)
و چه بسا نشانه اى در آسمانها و زمين وجود دارد كه بر آن
مى گذرند در حالى كه از آن روى گردان هستند.
همچنين درباره تفكّر و تدبّر در آيات تشريعى خدا كه همان
آيات قرآن است چنين مى خوانيم:
كذلك يبيّن الله لكم الايات لعلكم تتفكّرون(بقره/219)
اين چنين خداوند آيات را براى شما بيان مى كند، باشد كه
شما بينديشيد.
و در آيه ديگرى از كسانى كه در آيات قرآنى تدبر نمى كنند،
اظهار ناخشنودى مى كند:
افلا يتدبّرون القرآن ام على قلوب اقفالها(محمد/24)
آيا در قرآن نمى انديشند يا بر دلها قفلهاست؟
* آيه (2) اكان للناس عجبا ان اوحينا الى رجل منهم ... :
مشركان مكه در مقام انكار نبوت پيامبر اسلام، اظهار شگفتى مى كردند كه چگونه به
مردى از ميان آنها كه همان محمد(ص) است و مانند يكى از آنها زندگى مى كند، وحى نازل
مى شود و او چگونه با عالم بالا ارتباط برقرار مى كند؟
شگفتى مشركان از نزول وحى بر حضرت محمد (ص) كه آنها را به
انكار وادار
مى كرد، دو مرحله داشت: نخست اينكه
اساساً بشر قابليّت آن را ندارد كه با عالم غيب تماس بگيرد و اگر بنا باشد كه خدا
پيامبرانى بفرستد، مناسب آن است كه اين پيامبران از جنس فرشتگان باشند و يا حداقل
فرشته اى از آسمان همراه با پيامبر باشد:
وقال الذين لايرجون لقاءنا لولا انزل علينا الملائكة
(فرقان/12)
آنها كه به ملاقات ما اميد نداشتند گفتند چرا بر ما
فرشتگان نازل نمى شوند؟
لولا انزل اليه ملك فيكون معه نذيرا (فرقان/7)
چرا بر او فرشته اى نازل نشده كه همراه با او بيم دهنده
باشد؟
مشركان از اينكه پيامبر از جنس بشر باشد و مانند آنها
بخورد و بخوابد و راه برود، تعجب مى كردند و پيامبرى را كه چنين باشد قبول نداشتند:
وقالوا مال هذا الرسول يأكل الطعام و يمشى فى
الاسواق(فرقان/7)
و گفتند چگونه است كه اين پيامبر غذا مى خورد و در
بازارها راه مى رود؟
در مرحله بعدى و پس از قبول اينكه بشر مى تواند پيامبر
باشد، شگفتى آنها از اين بود كه چگونه وحى بر محمد(ص) كه يتيمى بيش نيست و از نظر
مالى تنگدست است و همچون عامه مردم زندگى مى كند، نازل شده؟ مناسب بود كه وحى بر
كسى كه توانايى بسيارى دارد و در ميان مردم سرآمد است، نازل شود:
وقالوا لولا انزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم
(زخرف/31)
و گفتند: چرا اين قرآن بر مرد بزرگى از اين دو آبادى نازل
نشده است؟
وعجبوا ان جاءهم منذر منهم و قال الكافرون هذا ساحر
كذّاب(ص/4)
و تعجب كردند از اينكه براى آنها بيم دهنده اى از خودشان
آمد و كافران گفتند: اين جادوگرى دروغگوست.
آيه مورد بحث، تعجب بى جهت مشركان را مورد انكار قرار
مى دهد و مى پرسد آيا براى مردم مايه شگفتى است كه بر مردى از خودشان وحى نازل
كنيم؟ مفهوم آيه اين است كه اين مطلب هيچ گونه شگفتى ندارد و خدا هركس را كه بخواهد
به پيامبرى برمى گزيند. همان گونه كه نوع پيامبران از ميان توده هاى مردم بوده اند.
در ادامه
آيه شريفه محتواى وحى الهى را نيز بيان مى كند كه عبارت از انذار و تبشير يا بيم
دادن و مژده دادن است، پيامبران همگى اين دو وظيفه مهم را داشتند و مردم را از
عواقب شوم كفر و گناه مى ترسانيدند و به مؤمنان مژده نجات و بهشت مى دادند.
توجه كنيم كه در اين آيه، انذار مربوط به همه مردم و
تبشير مربوط به خصوص مؤمنان است چون ترس با مجرد احتمال هم حاصل مى شود و همه مردم
بايد احتمال درستى سخن پيامبر را بدهند و مى دهند، ولى مژده تنها براى كسانى كه
ايمان به حقانيت پيامبر دارند، قابل تصور است و كافران را نمى توان به بهشت و
نعمتهاى خدا وعده داد.
مطلب ديگر اينكه در اين آيه انذار به طور مطلق ذكر شده و
متعلق آن نيامده است ولى متعلق تبشير بيان شده و آن داشتن «قدم صدق» يا جايگاه
راستين نزد خداوند است. شايد علّت آن اين باشد كه انذار عام است و شامل كافران هم
مى شود و چون كافر سخنان پيامبر را باور ندارد، آوردن مورد خاص براى ترسيدن لزومى
ندارد و همان ترس مطلق كافى است، ولى تبشير مربوط به مؤمنان
استوآنهابه سبب ايمانى كه دارندسخنى راكه پيامبرمى گويد باور مى كنند ولذا در اينجا
متعلق تبشيرذكرشده است.
منظور از «قدم صدق» كه مؤمنان به آن مژده داده شده اند
همان موقعيت ممتاز و منزلت خاصى است كه هر مؤمنى نزد خداوند دارد و خدا براى مؤمن
ارزش ويژه اى قائل است و او را از خير دنيا و آخرت بهره مند مى كند و از نعمتهاى
بهشتى برخوردار مى سازد. همان گونه كه انسان اگر بخواهد در مكانى قرار گيرد بايد به
سوى آن مكان گام بردارد و قدم در آن مكان بگذارد، در امور معنوى نيز انسان به وسيله
ايمان به مرحله اى مى رسد كه نزد خدا عزيز مى شود و در اين آيه از اين مرحله به طور
كنايى به قدم تعبير آورده است و آن را با «صدق» متصف كرده و منظور از آن درستى و
راستى صاحب آن قدم است.
ديديم كه مشركان از اينكه بر انسانى مانند خودشان وحى
نازل شود اظهار
شگفتى مى كردند; در دنباله آيه داورى
آنها را درباره پيامبر كه ناشى از همان شگفتى بود، بيان مى كند و مى فرمايد: كافران
گفتند كه همانا او جادوگرى آشكار است. طبق اين آيه كافران پيامبر اسلام را
«ساحرمبين = جادوگر آشكار» و در آيه اى كه از سوره «ص» نقل كرديم، آن حضرت را «ساحر
كذّاب = جادوگر دروغگو» ناميدند. اين تهمتها نمونه هايى از تهمتهاى نارواى گوناگونى
است كه مشركان و كافران به پيامبر مى زدند و مى خواستند با اين لافزنيها از گسترش
دعوت او در ميان مردم جلوگيرى كنند.
اِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذى خَلَقَ السَّماواتِ وَ
الْأَرْضَ فى سِتَّةِ أَيّام ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ ما
مِنْ شَفيع اِلاّ مِنْ بَعْدِ اِذْنِه ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ
أَفَلا تَذَكَّرُونَ (3 )
همانا پروردگار شما خداست كه آسمانها و زمين را در شش روز
آفريد; سپس بر عرش مسلط شد; كار را سامان مى دهد; هيچ شفاعت كننده اى نيست مگر با
اذن او. اين همان خداوند، پروردگار شماست پس او را عبادت كنيد، آيا پند
نمى گيريد؟(3)
نكات ادبى
1 ـ «ايام» روزها و در اينجا منظور دوره ها و مرحله ها
مى باشد.
2 ـ «استوى» چيره شد، فراز آمد، استيلا يافت.
3 ـ «عرش» تخت، تخت پادشاهى. در اينجا منظور حقيقت والايى
است كه فراتر از آسمانها و زمين است كه توضيح آن خواهد آمد.
4 ـ «يدبّرالامر» يا جمله مستأنفه است و محلى از اعراب
ندارد و يا خبر دوم براى «ان ربكم» مى باشد.
5 ـ «ذلكم» اشاره به مفرد در حال خطاب به جمع.
6 ـ «الاتذكّرون» يادآور نمى شويد، پند نمى گيريد.
تفسير و توضيح
* آيه (3) انّ ربّكم الله الذى خلق السموات و الارض ... :
پايه تمام اديان آسمانى بر شناخت مبدأ و معاد است و اين آيه و آيه بعدى راجع به
همين دو موضوع اساسى است. در اين آيه كه مربوط به مبدأشناسى و توحيد است، اظهار
مى دارد كه پروردگار شما و آن كس كه تدبير امر شما مى كند، همان خدايى است كه
آسمانها و زمين را در شش روز پديد آورد.
اين يك استدلال از امور حسّى به امور غير حسّى است و
ربوبيّت همان پرورش موجودات و رساندن هر پديده اى به كمال لايق آن است و ما آن را
هر روز و همواره با چشم خود مى بينيم و سير تكاملى و رشد و نموّ انسان و حيوان و
گياه را به روشنى و به طور حسّى مشاهده مى كنيم اينك در اين آيه از همين موضوع
حسّى، ما را به يك موضوع غيرحسّى رهنمون مى شود و اظهار مى دارد كه همان نيرويى كه
عامل پرورش موجودات است، او خداوند است كه آسمانها و زمين را آفريده است. همچنين
اين آيه سخن كسانى را كه به ارباب انواع معتقد بودند و براى هر پديده اى يك «ربّ»
قايل بودند نفى مى كند.
در اين آيه از آفريدن آسمانها و زمين در شش روز يا شش
دوره و سپس تسلط بر عرش سخن مى گويد. درباره اينكه منظور از شش روز چيست، در تفسير
آيه 54 از سوره اعراف به تفصيل شرح داديم، رجوع شود.
در دنباله آيه از چيرگى و تسلط خداوند برعرش خبر مى دهد;
همان حقيقت والايى كه در عالم خارج وجود عينى دارد ولى ما از حقيقت آن آگاهى نداريم
و همين قدر مى دانيم كه مركز تدبير امور عالم است و رمزى از قدرت بى پايان خداوند
است و استيلاى خدا بر آن، كنايه از گستردگى قدرت خدا در جهان است.
پس از ذكرى كه از عرش به ميان مى آورد، بلافاصله از تدبير
امور توسط خداوند سخن مى گويد، آن هم به صورت فعل مضارع كه دلالت بر اين دارد كه
تدبير امور و سامان بخشى به كار جهان هستى، همواره جريان دارد و هر لحظه تجديد
مى شود و جهان در قوام و پايدارى خود نياز مداومى به تدبير الهى دارد. اضافه مى كند
كه
خداوند در تدبير امور عالم احتياجى
به يار و ياور و شفيع ندارد و اگر فرشتگانى در تدبير امور فعاليت دارند آن هم با
امر و اذن خداست و هيچ كس بدون اذن او كوچكترين دخالتى در جريان امور ندارد. البته
در آيه ديگرى از قرآن كريم، از فرشتگان هم به عنوان تدبير كنندگان امور (المدبّرات
امراً) ياد شده ولى اين تدبير در عرض تدبير خدا نيست بلكه در طول تدبير او و به امر
و اذن او صورت مى گيرد.
همان گونه كه ملاحظه فرموديد، ما در اينجا كلمه «شفيع» را
به معناى يار و ياور و دستيار در تدبير عالم گرفتيم; بعضى ها آن را به معناى شفاعت
كننده در روز قيامت گرفته اند كه با سياق آيه تناسب روشنى ندارد.
پس از ذكر ربوبيت و خالقيت و چيرگى بر عرش و مدبّريّت
براى خداوند، نتيجه گيرى مى كند كه اين همان خداوند است كه پروردگار شماست پس او را
عبادت كنيد، آيا يادآور نمى شويد؟ بدون شك موجودى كه داراى اين اوصاف باشد، شايسته
پرستش است و بشر با درك موقعيت خود در جهان هستى و شناخت اوصاف خدا، خود را موظف
مى داند كه خداوند را پرستش كند و او را تقديس و تنزيه نمايد.
بحثى درباره عرش
واژه «عرش» 22 بار در قرآن كريم تكرار شده و در بيشتر
موارد منظور از آن حقيقت والايى است كه بر فراز آسمانها وجود دارد و مركز تدبير
عالم است و خداوند بر آن تسلط دارد.
پيش از آنكه درباره حقيقت عرش سخن بگوييم اين واژه را از
ديدگاه اهل لغت مورد بررسى قرار مى دهيم:
خليل بن احمد مى گويد: عرش به معناى تخت پادشاه است
وهمچنين قوام وپايدارى امر كسى را عرش او مى خوانند وچون ثبات كار كسى از بين رفت
مى گويند: «زال عرشه» يعنى عرش او از بين رفت.(1)
1 ـ ترتيب العين، ص 529.
1 ـ ابن فارس، معجم مقاييس اللغة، ج
4، ص 264.
2 ـ زبيدى، تاج العروس، ج 4، ص 321.
3 ـ راغب اصفهانى، المفردات، ص 341.
1 ـ رجوع شود به: ابن خزيمه، التوحيد
واثبات صفـات الرب ، ص 56 به بعد و ابن حنبـل، السنه ص 19 به بعد.
2 ـ اشعرى، الابانه عن اصول الديانه، ص 85.
3 ـ فخر رازى، التفسير الكبير، ج 14، ص 116.
4 ـ طبرسى، مجمع البيان، ج 4، ص 659.
1 ـ الميزان، ج 8 ص 153.
2 ـ اللوامع الالهيه، ص 105.
1 - اصول كافى، ج 1، ص 175.
2 - همان كتاب، ص 177.
(4 ) هُوَ
الَّذى جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيآءًوَ الْقَمَرَ نُورًا وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ
لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنينَ وَ الْحِسابَ ما خَلَقَ اللّهُ ذلِكَ اِلاّ
بِالْحَقِّ يُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْم يَعْلَمُونَ (5 ) اِنَّ فِى اخْتِلافِ
الْلَيْلِ وَ النَّهارِ وَ ما خَلَقَ اللّهُ فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لاَيات
لِقَوْم يَتَّقُونَ (6 )
بازگشت همه شما به سوى اوست، وعده حقِ خداست، همانا او
آفرينش را آغاز مى كند، آنگاه آن را باز مى گرداند تا كسانى را كه ايمان آورده اند
و كارهاى شايسته كرده اند، به عدل پاداش دهد; و كسانى كه كافر شدند، به سبب كفرشان
براى آنها نوشابه اى از آب جوشان و عذابى دردناك است(4) او كسى است كه آفتاب را
درخشنده و ماه را روشن قرار داد و براى آن منزلهايى تعيين كرد تا شما شمارش سالها و
حساب را بدانيد، خداوند آن را جز به حق نيافريد. آيات را براى گروهى كه مى دانند به
تفصيل بيان مى كند(5) همانا در آمد و شد شب و روز و آنچه خدا در آسمانها و زمين
آفريده، نشانه هايى براى گروهى است كه پرهيزگارى مى كنند(6)
نكات ادبى
1 ـ «مرجعكم» بازگشت شما. مصدر ميمى است.
2 ـ
«وعدالله» به جهت مصدر و مفعول مطلق بودن منصوب است به فعلى از جنس خودش كه از جمله
قبلى استفاده مى شود. ضمناً اين تعبير از باب اضافه مصدر به سوى فاعل است.
3 ـ «حقا» نيز به خاطر مفعول مطلق بودن منصوب است و تقدير
آن چنين است: «احق حقا» .
4 ـ «ليجزى» متعلق به «يعيد» و «بالقسط» متعلق به «ليجزى»
است.
5 ـ «حميم» آب جوشان، حمّام نيز از اين واژه است.
6 ـ «ضياء» يا جمع ضوء است مانند سياط و سوط يا مصدر ضاء
يضوء است مانند قام يقوم قياما و در هر حال مضاف آن به جهت معلوم بودن حذف شده به
تقدير ذات ضياء. فرق ضياء با نور در اين است كه ضياء به هر نوع نورى چه ذاتى و چه
اكتسابى گفته مى شود ولى نور معمولا در مورد نور اكتسابى استعمال مى شود.
7 ـ ضمير «فقدّره» به «قمر» برمى گردد و گفته شده كه هم
به شمس و هم به قمر برمى گردد و از نظر ادبى اشكالى ندارد كه ضمير مفرد به دو مرجع
برگردد.
8 ـ «سنين» سالها، جمع سنة.
9 ـ «اختلاف» آمد و شد، جايگزينى دو چيز از يكديگر. از
«خلف» به معناى جانشين، در اينجا منظور جايگزينى شب و روز از يكديگر است و مى توان
آن را به معناى اختلاف و تفاوت گرفت و در اين صورت منظور از آن اختلاف مدت شب و روز
در مناطق گوناگون است.
تفسير و توضيح
* آيه (4) اليه مرجعكم وعدالله حقا ... : آيه پيش درباره
توحيد بود و اين آيه درباره معاد است و اين دو آيه تكميل كننده يكديگرند و بحث مبدأ
و معاد را در كنار هم مطرح مى كنند. مى فرمايد: بازگشت همه شما به سوى خداست، يعنى
وقتى از دنيا رفتيد بار ديگر در روز قيامت زنده مى شويد و به سوى خدا باز مى گرديد.
سپس اظهار مى دارد كه اين يك وعده حق از جانب خداوند است و مى دانيم كه وعده
الهى
تخلف ناپذير مى باشد.
در جمله بعدى توضيح مى دهد كه خداوند، آفرينش را آغاز
مى كند و سپس آن را باز مى گرداند. اشاره به اينكه همان قدرتى كه براى نخستين بار
شما را آفريد توانايى آن را دارد كه شما را پس از مردن دوباره زنده كند و شما را
بار ديگر به حالت سابق برگرداند.
اين يك استدلال قوى و روشن براى امكان معاد است و در
چندين آيه از آيات قرآنى به آن اشاره شده است از جمله:
قل يحييها الذى انشأها اول مرة و هو بكلّ خلق عليم
(يس/79)
بگو آن (استخوان پوسيده) را كسى زنده مى كند كه براى
اولين بار آن را به وجود آورد و او به هر آفرينشى داناست.
توجه كنيم كه در آيه مورد بحث صحبت از آغاز آفرينش و
اعاده آن است و آفرينش اعم از انسان مى باشد بنابراين، آيه دلالت مى كند كه همه
موجودات نوعى معاد دارند و البته ما از حقيقت آن خبر نداريم.
در جمله بعدى هدف از اين زندگى دوباره را بيان مى كند و
آن اينكه معاد براى آن است كه مؤمنان و كافران پاداش ايمان و كفر خود را ببينند.
چون در دنيا نه مؤمنانى كه تكاليف خود را انجام مى دهند پاداش مناسب مى بينند و نه
كافران و ستمگران به سزاى اعمال خود مى رسند; بنابراين بايد عالم ديگرى باشد كه در
آنجا هركس به نتيجه اعمال خود برسد و آن همان عالم آخرت است.
با توجه به مطالب بالا، مى توان گفت كه جمله قبلى براى
اثبات امكان معاد و جمله بعدى براى اثبات حتمى بودن وقوع معاد است.
در مورد پاداش مؤمنان و كافران در روز جزا اظهار مى دارد
كه خداوند براى كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند از روى عدل
پاداش خواهد داد و كارهاى نيك آنها ضايع و تباه نخواهد شد. اينكه اضافه مى كند
پاداش مؤمنان را از روى قسط و عدل خواهد داد ولى اين مطلب را در بيان پاداش كافران
نمى گويد، به سبب عنايت خاصى است كه بر مؤمنان دارد و مؤمنان بايد بدانند كه
كارهاى
نيكى كه انجام داده اند مورد توجه خداوند است و هرگز به آنها ستمى نخواهد شد و هيچ
عملى از آنها بدون پاداش نخواهد ماند.
در مورد كافران وعده عذاب مى دهد به اين صورت كه براى
كافران شرابى از آب جوشان و عذابى دردناك داده خواهد شد. درباره نوشيدنى اهل جهنم
در آيه ديگر توضيح بيشترى داده شده است:
وان يستغيثوا يغاثوا بماء كالمهل يشوى الوجوه بئس الشراب
و ساءت مرتفقا (كهف/29)
و اگر فرياد رسى بخواهند با آبى چون مس گداخته شده كه
صورتها را بريان مى كند، به فرياد آنها رسيده مى شود، بد آشاميدنى و بدجايگاهى است.
وسقوا ماء حميما فقطّع امعاءهم (محمد/15)
و با آبى جوشان آب داده مى شوند، پس امعاء آنها بريده
مى شود.
اين نوشيدنى دردناك براى اهل جهنم در برابر شراب طهورى
است كه خداوند به اهل بهشت خواهد داد:
و سقاهم ربّهم شرابا طهورا(انسان/21)
و پروردگارشان آنان را با نوشيدنى پاكى سيراب كرد.
* آيات (5-6) هو الذى جعل الشمس ضياء و القمر نورا ... :
بار ديگر آيات و نشانه هاى پروردگار را مى شمارد كه هريك از آنها به تنهايى دليل
روشنى بر وجود و يگانگى خداوند است. در اينجا از خورشيد و ماه سخن مى گويد و اينكه
خورشيد را درخشنده و ماه را صاحب نور قرار داده است.
البته مى دانيم كه درخشندگى خورشيد ذاتى است و در اثر
تشعشات خاصى است كه در اين كره فروزان توليد مى شود و اين تشعشات علاوه بر اينكه
روشنى بخش زندگى ماست، باعث پرورش گياهان و درختان و داراى فوايد بسيار ديگرى است و
ماه نيز نور خود را از خورشيد مى گيرد و در ظلمت شب راهنماى راهيان است و آن نيز
فوايد بسيارى دارد كه از جمله آن ايجاد جزر و مدّ است.
يك فايده مهم ديگر ماه كه در اين آيه به آن اشاره شده،
اين است كه خداوند
براى ماه منزلهايى تعيين كرده كه با
احتساب آن، بشر شمارش سالها و حساب را به دست مى آورد. ماه هرشب از يك منزل سير خود
را ادامه مى دهد و طلوع ماه هر شب از نقطه خاصى است و دائماً در حال تغيير است
منتها ما گاهى آن را در اثر وضعيت ويژه اى كه پيدا مى كند نمى بينيم. همين تغيير
باعث مى شود كه ماه را به شكلهاى گوناگون ببينيم و حساب روزهاى خود را نگهداريم و
حساب سال و ماه قمرى كه طبيعى ترين و آسانترين تقويم است به دست آيد، همان گونه كه
از سير خورشيد حساب سال شمسى و فصول چهارگانه به دست مى آيد.
در ادامه آيه خاطر نشان مى سازد كه خداوند اين وضعيت خاص
را براى خورشيد و ماه قرار نداده مگر بر اساس حق ودرستى و اين يك قانون طبيعى
استوار و محكمى است كه درمنظومه شمسى حاكم است و خدا بدين گونه آيات و نشانه هاى
خود را براى گروهى كه مى دانند تفصيل مى دهد.
در آيه بعدى از آمد و شد روز و شب كه در نتيجه طلوع و
غروب خورشيد حاصل مى شود سخن مى گويد. ما هر روز مى بينيم كه روز جاى خود را به شب
مى دهد و شب جاى خود را به روز مى سپارد و اين يك نظام برتر است كه در كره زمين
حاكم است اگر هميشه روز مى شد كره زمين از شدت گرما جاى مناسبى براى زندگى بشر نبود
و اگر هميشه شب مى شد از شدت سرما زندگى ممكن نبود و اين تعادل و هماهنگى و حتى
فاصله زمين از خورشيد، بهترين حالت ممكن براى ادامه زندگى است.
درباره آمد و شد شب و روز و سير خورشيد و ماه، در آيات
ياد شده در زير تفصيل بيشترى داده شده است:
و آية لهم الليل نسلخ منه النهار فاذا هم مظلمون و الشمس
تجرى لمستقر لها ذلك تقدير العزيز العليم و القمر قدرناه منازل حتّى عاد كالعرجون
القديم(يس/37-39)
و شب براى آنها نشانه اى است كه روز را از آن بيرون
مى آوريم پس آنگاه در تاريكى فرو مى روند و آفتاب به سوى قرارگاه خود جريان دارد.
اين، اندازه گيرى خداوند توانا و داناست. و ماه را منزلهايى معين كرديم تا مانند
شاخه خرماى
خشكيده (به شكل هلال) باز گردد.
البته اين آيات از سوره يس احتياج به توضيحاتى دارد كه در
تفسير آن خواهد آمد.
در آيه مورد بحث از آمد و شد شب و روز و نيز پديده هاى
ديگرى كه خداوند آفريده است، به عنوان آيات و نشانه هايى ياد مى كند كه مخصوص اهل
تقواست و پرهيزگاران از آنها درس توحيد ياد مى گيرند. البته پديده هاى عالم آفرينش
براى همه مردم چه مؤمن چه كافر، نشانه هاى قدرت پروردگار است ولى تنها مؤمنان از آن
استفاده مى كنند و كافران به سبب عنادى كه با حق دارند از آن بى بهره اند.
اِنَّ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقآءَنا وَ رَضُوا بِالْحَياةِ
الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذينَ هُمْ عَنْ آياتِنا غافِلُونَ
(7 ) أُولئِكَ مَأْواهُمُ النّارُ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ
(8 ) اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ يَهْديهِمْ رَبُّهُمْ
بِايمانِهِمْ تَجْرى مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ فى جَنّاتِ النَّعيمِ (9 )
دَعْواهُمْ فيها سُبْحانَكَ اللّهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فيها سَلامٌ وَ آخِرُ
دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ (10 )
كسانى كه ملاقات ما را اميد ندارند و به زندگى دنيا خوشنود
شده اند و به آن دل بسته اند; و كسانى كه از آيات ما غافل هستند، (7) جايگاه آنان
به سبب كارى كه كرده اند، آتش است (8) همانا كسانى كه ايمان آورده اند و عمل شايسته
انجام داده اند، پروردگارشان آنان را به سبب ايمانشان هدايت مى كند، در بهشتهاى
پرنعمت از زير آنان نهرها جارى مى شود(9) خواندن آنها در آنجا اين است كه خدايا تو
پاكى; و درود آنها در آنجا سلام است و پايان خواندنشان اين است كه ستايش خداوند را
كه پروردگار جهانيان است(10)
نكات ادبى
1 ـ «لايرجون» اميد ندارند، باور ندارند، انتظار ندارند.
2 ـ «اطمانّوا» دل بسته اند، آرامش يافته اند از فعل
رباعى «طمأن» به معناى
سكون يافت.
3 ـ «اولئك» مبتدا و «مأويهم» مبتداى دوم و «النار» خبر
آن و هر دو با هم خبر مبتداى اوّل.
4 ـ «مأويهم» جايگاهشان. از «اوى، يأوى، اويا» به معناى
جاى دادن.
5 ـ «النعيم» مبالغه در «نعمة» نعمتهاى بسيار.
6 ـ «دعويهم» خواندن آنها، گفتار آنها. از «دعاء» به
معناى خواندن مشتق شده است. ضمناً «دعويهم» مبتداست و خبر آن فعل محذوفى است كه به
سبحانك نصب مى دهد: «اسبّح سبحانك»
7 ـ «سبحانك» مصدر اضافه شده به سوى ضمير. كلمه سبحان
دائم الاضافه است. و منصوب بودن آن به جهت مفعول مطلق بودن آن است.
8 ـ «تحيّتهم» درود آنها. تحيّت كه مصدر باب تفعيل است از
حياة به معناى زندگى مشتق شده است گويا كسى كه به كسى درود مى فرستد خواهان زنده
بودن اوست و براى او آرزوى زندگى مى كند.
9 ـ «ان» در «ان الحمد» مخفف از مثقل است و مى دانيم آن
عمل نمى كند و لذا «الحمد» به جهت ابتدا مرفوع است.
تفسير و توضيح
* آيات (7-8) انّ الذين لايرجون لقاءنا و رضوا بالحيوة
الدنيا ... : در اين آيه دو گروه از مردم را وعده آتش جهنم مى دهد: اول كسانى كه
معاد را قبول ندارند، دوم كسانى كه از آيات خدا غافلند.
در مورد گروه اول مى فرمايد: كسانى كه ملاقات ما را اميد
ندارند، يعنى آن را باور ندارند و به زندگى اين دنيا خوشنود شده اند و به آن دل
بسته اند. اينها كسانى هستند كه زندگى دنيا را تنها هدف خود قرار داده اند و آن را
تنها زندگى مى دانند و زندگى پس از مرگ يا همان معاد را نمى پذيرند و تمام همتشان
جلب آسايش زندگى دنياست.
و در مورد
گروه دوم مى فرمايد: كسانى كه از آيات ما غافلند. اينها كسانى هستند كه نه
تنها معاد بلكه حتى خدا را قبول ندارند و به او كفر مىورزند. غفلت و بى اعتنايى به
آيات و نشانه هاى خدا، انسان را وادار به كفر و شرك مى كند. طبق اين آيه، اين هر دو
گروه جاى در آتش دارند و علت آن عملكرد خود آنهاست، يعنى خود آنها چنين سرنوشت شومى
را براى خويشتن رقم زده اند.
* آيات (9-10) ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات ... : در مقابل آن دو گروه كه در
آيه پيش ذكر شدند و جاى در آتش دارند، از گروه ديگرى ياد مى كند كه درست در نقطه
مقابل آنها هستند و آنان همان گروه مؤمنان هستند.
مؤمنان و دارندگان اعمال صالح، جاى در بهشت دارند و خداوند آنها را در قيامت به
سوى بهشت هدايت مى كند، آنان در بهشتهاى پرنعمت قرار مى گيرند و از زير آنها نهرها
جارى است. در اين آيه از جارى شدن نهرها از زير خود آنان سخن گفته شده (من تحتهم) و
در آيات ديگر جارى شدن نهرها از زير درختان آمده (من تحتها) و منظور از هر دو يكى
است و آن اينكه از زير درختان باغهاى بهشتى نهرها روان خواهد بود و بر طراوت بهشت
خواهد افزود.
در آيه بعدى سخنانى را كه اهل بهشت در آنجا به زبان مى آورند، نقل مى كند. آغاز
سخن آنها جمله: «سبحانك اللهم» است كه تسبيح و تقديس خداوند است. بدون شك تسبيح
خداوند در آنجا از لذت بخش ترين حالات آنان است. بنابراين، اين ذكر خود نعمتى و
لذتى براى بهشتيان است. همچنين خاطرنشان مى سازد كه درودهاى آنان نسبت به يكديگر
كلمه «سلام» است، يعنى آنها به همديگر سلام مى دهند كه نوعى تبريك گفتن به يكديگر
است و نيز فرشتگان به آنها سلام مى دهند. تبادل سلام ميان اهل بهشت و هم سلام دادن
فرشتگان به آنها در آيات ديگر هم آمده است:
لايسمعون فيها لغوا و لاتأثيما الاقيلا سلاما سلاما(واقعه/26)
در آنجا سخن بيهوده و گناه آميز نمى شنوند جز اين سخن كه سلام سلام.
والملائكة يدخلون عليهم من كلّ باب سلام عليكم بماصبرتم (رعد/24)
و فرشتگان بر آنان از هر درى وارد
مى شوند (و مى گويند) سلام بر شما به سبب آنچه صبر كرديد.
همان گونه كه سخن بهشتيان با نام خدا و تسبيح او آغاز مى شود، با نام خدا هم
پايان مى يابد و آنها در پايان سخن خود، خدا را ستايش مى كنند و مى گويند:
«الحمدلله رب العالمين» البته منظور از «آخر دعويهم= پايان سخن آنها» اين نيست كه
آنها پس از اين گفتار ديگر هيچ وقت سخن نمى گويند بلكه منظور اين است كه آنها هرگاه
كه سخن بگويند با تسبيح خدا شروع و با ستايش او ختم مى كنند.
چند روايت
1 ـ عن زيدالشحام عن ابى عبدالله (ع) قال: سألته عن التسبيح، فقال: هو اسم من
اسماء الله و دعوى اهل الجنّة.(1)
زيد شحام مى گويد: از امام صادق (ع) درباره تسبيح پرسيدم فرمود: آن نامى از
نامهاى خدا و خواندن اهل بهشت است.
2 ـ عن امير المؤمنين (ع) قال: انّ اطيب شىء فى الجنّة والذّه حب الله و الحبّ
فى الله و الحمدلله. قال الله تعالى: «و آخردعويهم ان الحمد لله ربّ العالمين» و
ذلك انّهم اذا عاينوا لما فى الجنة من النعيم هاجت المحبّة فى قلوبهم فينادون عند
ذلك «الحمدلله رب العالمين»(2)
امير المؤمنين (ع) فرمود: پاكترين و لذيذترين چيز در بهشت محبت خداوند و محبت
كردن در راه او و حمد خداست. خداوند مى فرمايد: «پايان سخن آنها اين است كه ستايش
بر خداوند كه پروردگار جهانيان است» و اين بدان جهت است كه آنان وقتى نعمتهاى بهشتى
را ديدند، محبت در دلهايشان به هيجان درمى آيد و در آن هنگام ندا سرمى دهند كه
«الحمدلله رب العالمين»
وَ لَوْ يُعَجِّلُ اللّهُ لِلنّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِىَ
اِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ فَنَذَرُ
(11 ) وَ اِذا
مَسَّ الاْنِْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِه أَوْ قاعِدًا أَوْ قآئِمًا فَلَمّا
كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنآ اِلى ضُرّ مَسَّهُ كَذلِكَ
زُيِّنَ لِلْمُسْرِفينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (12 ) وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا
الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَمّا ظَلَمُوا وَ جآءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ
بِالْبَيِّناتِ وَ ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا كَذلِكَ نَجْزِى الْقَوْمَ الْمُجْرِمينَ
(13 ) ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلآئِفَ فِى الْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ لِنَنْظُرَ
كَيْفَ تَعْمَلُونَ (14 )
اگر خداوند براى مردم در شرّ شتاب مى كرد همان گونه كه آنها
در طلب خير شتاب مى كنند، البته اجلشان فرا مى رسيد. پس ما كسانى را كه به ملاقات
ما اميد ندارند، در طغيانشان رها مى كنيم تا سرگشته باشند(11) و هرگاه به انسان
ضررى برسد، در حالى كه به پهلو خوابيده يا نشسته يا ايستاده ما را مى خواند. پس چون
آن ضرر را از او برطرف كرديم، مى رود كه گويا ما را درباره ضررى كه به او رسيده بود
نخوانده است. اين چنين براى اسرافكاران، آنچه انجام مى دهند زينت داده شده است(12)
همانا امتهاى پيش از شما را هنگامى كه ستم كردند، هلاك نموديم و پيامبرانشان با
نشانه هاى آشكار به سوى آنها آمدند و آنان بر آن نبودند كه ايمان بياورند. اين چنين
گروه ستمگر را جزا مى دهيم (13) آنگاه شما را در زمين جانشينان پس از آنها قرار
داديم تا بنگريم كه چگونه عمل مى كنيد(14)
1 - تفسير عياشى، ج 2، ص 120.
2 - كنزالدقائق، ج 4، ص 337.
نكات ادبى
1 ـ «يعجّل» از تعجيل به معناى انجام كارى با سرعت و
عجله. فرق ميان سرعت و عجله در اين است كه سرعت به معناى شتاب در كارهاى خير است
ولى عجله اعم از خير و شر مى باشد.
2 ـ «الشرّ» مفعول «يعجّل» و منظور از آن در اينجا نزول
بلاست.
3 ـ «استعجالهم» از باب اضافه مصدر به سوى فاعل است و
استعجال به معناى طلب عجله و درخواست شتاب است. منصوب بودن آن به جهت مصدر و مفعول
مطلق بودن است.
4 ـ «فنذر»
رها مى كنيم. از وذر، يذر. مثال واوى است ولى ماضى آن استعمال نشده است.
5 ـ «يعمهون» سرگشته باشند. از «عمه» به معناى شدت حيرت و
سرگشتگى.
6 ـ «الضرّ» آسيب، گزند، ضرر.
7 ـ «لجنبه» در حالى كه به پهلو خوابيده است. اين كلمه و
دو كلمه «قاعدا» و «قائما» يا حال از فاعل دعانا هستند يعنى آن شخص در اين سه حالت
دعا مى كند و يا حال از «مسّ الضرّ» هستند و در اين صورت به اين معنا خواهد بود كه
به آن شخص در اين سه حالت آسيب مى رسد. ولى احتمال اول ارجح است.
8 ـ «قرون» نسلها، امتها. جمع «قرن» به معناى گروهى كه در
زمان واحدى زندگى مى كنند و يا در مكان واحدى زندگى مى كنند و نزديك به هم هستند،
از «قرن يقرن قرنا» به معناى نزديكى.
9 ـ «خلائف» جانشينان، جمع خليفه.
تفسير و توضيح
* آيه (11) ولويعجّل الله للناس الشرّ ... : انسان به طور
طبيعى همواره خواهان خير و سود خويشتن است و در رسيدن خير شتاب دارد و با عجله آن
را مى خواهد. همچنين از شرّ و بلا گريزان است، ولى خداوند خير و شرّ را مطابق با
اسباب و عللى كه قرار داده به انسان مى رساند و هرگاه انسان كارى انجام بدهد كه
نتيجه آن خير يا شرّ است، به نتيجه كار خود خواهد رسيد و تعجيلى در كار خدا نيست.
گاهى انسان دست به كارى مى زند كه نتيجه آن شرّ و نزول
بلاست، ولى خداوند بنا به مصالحى آن را به تأخير مى اندازد و به آن شخص مهلت مى دهد
و البته اين مهلت دادن هم براى خود قوانين و سننى دارد. گاهى مهلت دادن براى آن است
كه شخص، فرصت توجه و بازگشت پيدا كند و گاهى براى آن است كه ممكن است در نسل او
فرزند شايسته و با ايمانى وجود داشته باشد و يا دلايل ديگرى در كار باشد. به هر حال
خداوند در نزول بلا و شر براى انسان عجله نمى كند و همواره به او
مهلت مى دهد.
اگر خداوند به كافران و ستمگران مهلت نمى داد و در نزول بلا عجله مى كرد، هر شخصى
به مجرد كفر و شرك و ستم نابود مى شد و نظم جامعه بشرى به هم مى خورد و فرصتى براى
توبه و بازگشت نبود.
در اين آيه همين حقيقت را به صورت جالبى بيان مى كند و
مى فرمايد اگر خداوند براى مردم در شرّ و نزول بلا شتاب مى كرد، همان گونه كه آنها
در طلب خير شتاب مى كنند، البته اجلشان فرا مى رسيد، يعنى همان گونه كه مردم در طلب
خير شتابان هستند و مى خواهند هرچه زودتر به خير و سعادت برسند، در طلب شرّ و بلا
هم چنان بودند و به مجرد انجام كار بد، نزول بلا را مى خواستند و خدا هم به خواسته
آنها عمل مى كرد و فوراً بلا مى فرستاد، آنها همگى مى مردند و ديگر فرصتى براى
زندگى و كسب خير و جلب منفعت باقى نمى ماند. ولى خدا چنين عمل نكرد و در كيفر دادن
به كارهاى بد آنها شتاب ننمود، همان گونه كه خود آنها نيز هرگز خواستار نزول بلا
نيستند.
البته در بعضى از آيات قرآنى آمده است كه برخى از كافران
خواستار نزول بلا و تعجيل در آن بودند و به پيامبران خود مى گفتند: پس نزول بلايى
كه وعده داده بودى چه شد؟ چنين افرادى از آن جهت در نزول بلا تعجيل مى كردند كه به
آن ايمان نداشتند و اين درخواست آنها از روى مسخره بود، يعنى باور نمى كردند كه
بلايى نازل خواهد شد و به عنوان كوبيدن پيامبر چنين درخواستى را مطرح مى كردند:
واذ قالوا اللّهمّ ان كان هذا هوالحقّ من عندك فامطر
علينا حجارة من السماء او أتنا بعذاب اليم(انفال/32)
و هنگامى كه گفتند: خدايا اگر اين حق است و از جانب توست،
پس بر ما سنگى از آسمان بباران يا بر ما عذابى دردناك بفرست.
ويستعجلونك بالعذاب ولولا اجل مسمّى لجاءهم
العذاب(عنكبوت/53)
و از تو طلب شتاب در نزول عذاب مى كنند و اگر مدت ناميده
شده اى نبود، البته عذاب به سوى آنها مى آمد.
اين عجله
كافران براى آن نبود كه آنها واقعاً خواستار عذاب و بلا بودند بلكه از آن جهت بود
كه به آن ايمان نداشتند و مى خواستند مردم را در حقانيت پيامبر به شك و ترديد
بيندازند. همان گونه كه منكران معاد نيز در آمدن معاد تعجيل مى كردند و مى گفتند
اگر معادى وجود دارد پس هرچه زودتر فرا رسد:
يستعجل بهاالذين لايؤمنون بها (شورى/18)
كسانى به آن (قيامت) عجله دارند كه به آن ايمان ندارند.
در آيه مورد بحث، پس از بيان اينكه خدا در فرستادن بلا
شتاب نمى كند، اظهار مى دارد كه ما كافران را كه اميدى بر ملاقات ما ندارند، يعنى
به قيامت عقيده ندارند، رها مى كنيم تا در طغيان خود سرگشته و حيران باشند.
همان گونه كه گفتيم گاهى مهلت دادن به كافران مهلتى براى
بازگشت آنهاست ولى گاهى براى افزايش طغيان و گناه است تا عذاب بيشترى داشته باشند
ولى بايد توجه كنيم كه هرگز جبرى در كار نيست و راه بازگشت همواره باز است.
* آيه (12) واذا مسّ الانسان الضّرّ دعانا... : يكى ديگر
از چيزهايى كه در سرشت انسان وجود دارد اين است كه هرگاه براى او گرفتارى پيش آيد و
گزندى به او برسد، همواره خدا را مى خواند تا او را از آن گرفتارى نجات بدهد ولى
هنگامى كه گرفتارى او برطرف شد، خدا را فراموش مى كند گويا كه او نبود كه به پيشگاه
خدا التماس مى كرد.
اين آيه بيانگر همين حقيقت است و مى فرمايد: وقتى براى
انسان ضررى برسد در هرحال چه در حالت خوابيده، چه در حالت نشسته و چه در حالت
ايستاده ما را مى خواند و دعا مى كند ولى چون آن ضرر را از او برطرف كرديم، به راه
خود مى رود گويا كه ما را براى دفع آن ضرر نخوانده است.
منظور از سه حالت خوابيده و نشسته و ايستاده آن است كه او
در همه احوال دست به دعا برمى دارد و خدا را مى خواند.
توجه كنيم كه خواندن خدا در هنگام گرفتارى كه در طبيعت
انسان قرار دارد، بسيار حالت نيكويى است و خدا بنده اى را كه در چنين حالتى او را
از روى زارى و
تضرع
مى خواند، دوست دارد و اساساً گاهى خداوند برخى از بندگان خود را دچار گرفتارى
مى كند تا او روى به سوى خدا آرد و تضرع كند:
فاخذناهم بالبأساء و الضرّاء لعلهم يتضرّعون (انعام/42)
پس آنان را به سختى و ضرر دچار كرديم تا مگر زارى كنند.
بنابراين، دعا و تضرّع به هنگام گرفتارى نه تنها عيبى
ندارد بلكه مطلوب خدا هم هست و در آيه مورد بحث، اين حالت مورد انتقاد قرار نگرفته
بلكه آنچه مورد انتقاد است و از آن نكوهش شده، حالت بعدى انسان است كه پس از رفع
گرفتارى و برطرف شدن خطر و ضرر، خدا را فراموش مى كند و ارتباط خود را با او
مى گسلد گويا كه او نبوده كه پيشِ خدا زارى مى كرد. اين حالت، حالت ناپسندى است و
انسان بايد در هر حال چه در هنگام گرفتارى و بلا و چه در حالت خوشى و برخوردارى به
ياد خدا باشد و از نعمتهاى او سپاسگزارى كند.
نكته مهمى كه در اينجا وجود دارد اين است كه خداخواهى و
خداجويى در فطرت انسان است ولى گاهى عواملى روى فطرت او پرده مى كشد و او را از خدا
بيگانه مى كند و در عين حال در مواردى فطرت او بيدار مى شود و از پشت پرده هاى
غفلت، خود را نشان مى دهد. يكى از آن موارد زمانى است كه انسان دچار مصيبت مى شود و
اميد او از هر طرف قطع مى گردد، در چنين حالتى است كه به فطرت خود برمى گردد و خدا
را مى خواند. در بعضى از روايات از ائمه معصومين (ع) با همين حالت براى اثبات فطرى
بودن خدا استدلال شده است.
در دنباله آيه مورد بحث، از چنين كسانى كه پس از رفع
گرفتارى، خدا را فراموش مى كنند، به عنوان اسرافكاران ياد شده است. اينها كسانى
هستند كه بر نفس خود اسراف كرده اند و از حدّ گذشته اند. بدبختى و شقاوت بزرگ آنان
اين است كه كارهاى زشت آنها در نظرشان زيبا جلوه داده شده و آنها
درعين گمراهى،خودرادرراه مى بينند.
در آيه شريفه مى فرمايد: كار آنان در نظرشان آراسته شده
است، بايد ديد كه چه كسى كارهاى زشت آنها را چنين آراسته و زينت داده است؟ در اينجا
زينت دهنده
مشخص نشده ولى
در آيات ديگر، گاهى خدا و گاهى شيطان را به عنوان زينت دهنده اعمال زشت آنها معرفى
كرده است:
انّ الذين لايؤمنون بالاخرة زيّنّا لهم اعمالهم (نمل/4)
همانا كسانى كه به آخرت ايمان ندارند اعمالشان را برايشان
زينت داديم.
و زينّ لهم الشيطان ماكانوا يعملون (انعام/43)
و شيطان براى آنها آنچه را كه انجام مى دهند زينت داده
است.
مى توان گفت آن كس كه كارهاى زشت آنان را در نظرشان خوب
جلوه مى دهد، همان شيطان است ولى چون خداوند شيطان را بر آنان مسلط كرده مى توان
اين كار را به صورت مجازى به خدا هم نسبت داد، درست مانند گمراه شدن يك شخص كه عامل
اصلى آن خود اوست ولى به سبب اينكه خداوند به او اين اختيار و آزادى را داده،
مى توان به صورت مجازى به خدا هم نسبت داد، همان گونه كه در بعضى از آيات آمده است.
* آيات (13-14) ولقد اهلكنا القرون من قبلكم ... : براى
عبرت گيرى و پندآموزى مسلمانان خاطر نشان مى سازد كه ما امتهايى را كه پيش از شما
بودند به سبب ستمى كه كردند هلاك ساختيم. آنها در حالى ستم مى كردند و به شرك و كفر
خود ادامه مى دادند كه پيامبرانشان با نشانه هاى روشن به سوى آنها آمدند ولى آنان
بر آن نشدند كه ايمان بياورند.
آمدن پيامبران از سوى خداوند با بيّنه ها و نشانه هاى
روشن، حجت را بر آنها تمام مى كرد و آنها بايد ايمان مى آوردند ولى آنان با عناد و
لجاجتى كه در برابر حق داشتند خود را در معرض هدايت الهى قرار ندادند و از اين رو
دچار عذاب الهى شدند و به هلاكت رسيدند و اين سزاى گنهكاران است.
در آيه بعد اظهار مى دارد كه پس از هلاك شدن نسلهاى
پيشين، اينك شما جانشينان آنان در روى زمين هستيد و ما شما را جايگزين آنها كرديم
تا بنگريم كه چگونه عمل مى كنيد.
واضح است كه منظور از اين تعبير، اين نيست كه خدا چيزى را
نمى دانست و
خواست پس از
خلقت آنها بداند، بلكه منظور اين است كه اعمال شما را مشاهده كنيم و مطابق با آن
پاداش بدهيم و يا مجازات كنيم. مى توان گفت كه منظور آيه طرح مسئله امتحان است يعنى
اينكه بندگان مورد امتحان قرار گيرند تا خوب و بد آنها نه براى خدا بلكه براى
خودشان مشخص گردد و اتمام حجت شود، نظير:
ليبلوكم ايّكم احسن عملا (ملك/2)
تا شما را بيازمايد كه كدام يك از شما از نظر عمل نيكوتر
است.
وَ اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّنات قالَ الَّذينَ
لا يَرْجُونَ لِقآءَنا ائْتِ بِقُرْآن غَيْرِ هذآ أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ
لى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقآءِ نَفْسى اِنْ أَتَّبِعُ اِلاّ ما يُوحى اِلَىَّ
اِنّى أَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْم عَظيم
(15 ) قُلْ لَوْ شآءَ اللّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا
أَدْراكُمْ بِه فَقَدْ لَبِثْتُ فيكُمْ عُمُرًا مِنْ قَبْلِه أَفَلا تَعْقِلُونَ
(16 ) فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآياتِه
اِنَّهُ لا يُفْلِحُ الْمُجْرِمُونَ(17 )
و چون آيات روشن ما بر آنان تلاوت شود، كسانى كه به ملاقات
ما اميد ندارند مى گويند: قرآنى جز اين بياور يا آن را تغيير بده. بگو مرا نرسد كه
آن را از جانب خودم تغيير بدهم; من جز آنچه را كه بر من وحى شده است، پيروى
نمى كنم، همانا اگر پروردگارم را نافرمانى كنم، از عذاب روزى بزرگ مى ترسم(15) بگو
اگر خدا مى خواست آن را بر شما تلاوت نمى كردم و شما را به آن آگاه نمى ساخت، پيش
از آن عمرى را در ميان شما به سر برده ام، چرا نمى انديشيد؟(16) پس چه كسى ستمكارتر
از كسى است كه بر خدا دروغى بندد يا آيات او را تكذيب كند، همانا گنهكاران رستگار
نمى شوند(17)
نكات ادبى
1 ـ «تتلى» تلاوت شود، خوانده شود. تلاوت به معناى خواندن
با تدبر است و معمولا در خواندن متون مقدس به كار مى رود.
2 ـ «بينّات» حال از «آياتنا».
3 ـ «أئت»
بياور، فعل امر از «اتى يأتى».
4 ـ «تلقاء» جهت، جانب، اين كلمه مصدر از لقى يلقى است
مانند تبيان و تمثال. آمدن مصدر بر وزن «تفعال» اندك است.
5 ـ «لاادريكم» شما را آگاه نمى كرد. از درايه به معناى
دانستن و احاطه پيداكردن به چيزى.
6 ـ «عُمُرا» به معناى بقا و ماندن است و به زندگى انسان
عمر او گفته مى شود چون بقاى او در اين جهان است. اين واژه به سه صورت عُمُر و
عُمْر و عَمْر استعمال مى شود و در مواقعى كه همراه با قسم باشد حتماً عَمْر خوانده
مى شود: لَعَمرى.
تفسير و توضيح
* آيه (15) واذاتتلى عليهم آياتنا بيّنات ... : مشركان
مكّه در برابر تلاوت آيات قرآنى توسط پيامبر، عكس العملهاى گوناگونى داشتند كه در
اين آيه يكى از آنها را بيان مى كند; به اين شرح كه وقتى آيات روشن ما بر كافران كه
اميد ملاقات ما را ندارند و منكر معاد هستند، خوانده مى شود، به پيامبر مى گويند:
قرآن ديگرى بياور يا اين قرآن را تغيير بده.
فرق ميان اين دو پيشنهاد اين است كه در اولى آنها خواستار
آن بودند كه پيامبر به طور كلى اين قرآن را كنار بگذارد و قرآن ديگرى بياورد و در
دومى مى خواستند كه پيامبر آياتى از اين قرآن را تغيير بدهد. هر دو پيشنهاد براى آن
بود كه در قرآن مطالبى مى ديدند كه بر خلاف ميل آنها بود. قرآن آنها را از شرك و
بت پرستى و نيز انجام بعضى از كارها مانند شراب و قمار و ربا منع مى كرد و اين
مطالب مورد پسند و باب طبع مشركان نبود و به همين جهت آنها مى خواستند يا اين قرآن
را كنار بگذارد و قرآن ديگرى بياورد و يا آيات آن را تغيير بدهد.
اين درخواستها به روشنى دلالت دارد كه مشركان در عين حال
كه به پيامبرى پيامبر اسلام عقيده نداشتند، در وجود او مايه هايى از نبوغ مى ديدند
كه ممكن بود او را در آينده به مقامى برساند و مى خواستند با او كنار بيايند مشروط
بر اينكه از
مطالبى كه
مورد پسند آنها نبود دست بردارد.
در اين آيه به پيامبر خود دستور مى دهد كه در پاسخ آنها
بگويد: من چنين حقى ندارم كه از پيش خود قرآن را تغيير بدهم، من تنها از وحى پيروى
مى كنم و من اگر خدا را نافرمانى كنم از عذاب روزى بزرگ كه همان روز قيامت است،
مى ترسم.
توجه كنيم كه در پاسخ مشركان فقط پيشنهاد دوم آنها كه
همان تغيير آيات قرآن است ردّ مى شود و با ردّ اين پيشنهاد در واقع پيشنهاد اوّل
آنها نيز به طريق اولى ردّ مى شود چون وقتى پيامبر نمى تواند آيات قرآن را تغيير
بدهد، او نخواهد توانست تمام قرآن را كنار بگذارد.
نكته ديگر اينكه در پايان سخنان پيامبر ذكرى از روز قيامت
به ميان آمده و اين درست نقطه مقابل عقيده مشركان است كه به ملاقات پروردگار اميد
نداشتند و معاد را نمى پذيرفتند همان گونه كه در آغاز آيه آمده بود.
* آيات (15-16) قل لوشاء الله ماتلوته عليكم ... : پس از
بيان اينكه پيامبر چنين حقّى را ندارد كه قرآن را از پيش خود تغيير بدهد، به پيامبر
دستور مى دهد كه به آنها بگويد: اگر خدا مى خواست من قرآن را بر شما تلاوت نمى كردم
و خدا شما را به قرآن آگاه نمى ساخت. اين سخن در واقع تكميل كننده مطلب آيه قبلى
است و روشن مى كند كه نزول قرآن و ابلاغ پيام خدا به طور كلى مربوط به خداست،اگر
مى خواست آن را نازل نمى كرد و اكنون كه نازل كرده است، پيامبر هيچ گونه اختيارى در
تغيير آن ندارد.
خواندن يا نخواندن قرآن توسط پيامبر يك امر الهى بود. پيش
از بعثت، خدا نمى خواست پيامبر قرآن را تلاوت كند و او تلاوت نمى كرد ولى پس از
بعثت، خدا مى خواست تلاوت كند واو چنين كرد. مى فرمايد: من پيش از نزول قرآن عمرى
را در ميان شما بودم، آيا نمى انديشيد؟ يعنى اگر بينديشند خواهند دانست كه پيامبر
اسلام تا چهل سالگى با آنها بود ولى هرگز از او چيزى را به عنوان قرآن نشنيدند.
بنابراين، نزول قرآن به دلخواه پيامبر نبود بلكه اين يك وظيفه خطيرى بود كه پس از
چهل سالگى برعهده او گذاشته شد.
در آيه
بعدى مى پرسد: چه كسى ستمكارتر از كسى است كه بر خدا دروغ بندد يا آيات او را تكذيب
كند؟
جمله اول مربوط به پيامبر است يعنى اگر او آيات خدا را
تغيير مى داد در واقع به خدا دروغ مى بست و ستمكارترين مردم مى شد و جمله دوم مربوط
به مشركان است كه آيات خدا را تكذيب مى كنند و بدين گونه ستمكارترين مردم هستند. در
پايان آيه خاطر نشان مى سازد كه مجرمان هرگز رستگار نمى شوند. منظور از اين مجرمان
همان مشركان هستند كه آيات خدا را تكذيب مى كردند.
وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا
يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعآؤُنا عِنْدَ اللّهِ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ
اللّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِى السَّماواتِ وَ لا فِى الْأَرْضِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى
عَنْ ما يُشْرِكُونَ (18 ) وَ ما كانَ النّاسُ اِلاّ
أُمَّةً واحِدةً فَاخْتَلَفُوا وَ لَوْلا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِىَ
بَيْنَهُمْ فى ما فيهِ يَخْتَلِفُونَ (19 ) وَ يَقُولُونَ لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْهِ
آيَةٌ مِنْ رَبِّه فَقُلْ اِنَّمَا الْغَيْبُ لِلّهِ فَانْتَظِرُوا اِنّى مَعَكُمْ
مِنَ الْمُنْتَظِرينَ (20 )
و جز خدا چيزى را پرستش مى كنند كه نه ضررى به آنها مى رساند
و نه سودى براى آنها دارد و مى گويند: اينها شفيعان ما نزد خدا هستند. بگو آيا خدا
را به چيزى خبر مى دهيد كه نه در آسمانها و نه در زمين آن را نمى شناسد. او منزه و
برتر است از آنچه شريك قرار مى دهند(18) و مردم جز امّتى يگانه نبودند، پس اختلاف
كردند و اگر سخنى از خداوند پيشى نگرفته بود، ميان آنها در آنچه اختلاف مى كردند،
داورى مى شد(19) و مى گويند: چرا بر او آيه اى از پروردگارش نازل نمى شود؟ پس بگو:
غيب مخصوص خداست، پس منتظر باشيد كه من نيز با شما از منتظرانم(20)
نكات ادبى
1 ـ «ما» در «مالايضرّهم» موصول است و مفرد و جمع آن يكى
است و لذا در اينجا براى آن ضمير مفرد (يضرّ و ينفع) و هم اسم اشاره جمع (هؤلاء)
آورده شده
است.
2 ـ «شفعائنا» جمع شفيع و منظور از آن در اينجا
واسطه بودن ميان مردم و خدا در خلقت و تدبير جهان است و ربطى به شفاعت در روز قيامت
ندارد چون آنها عقيده به قيامت نداشتند.
3 ـ «اتنبّئون» از «نبأ» به معناى خبر مهم.
4 ـ «لايعلم» نمى داند و منظور از آن نفى وجود است چون
اگر موجود بود خدا به آن علم داشت.
5 ـ «سبحانه» منزه است، پاك است. سبحان دائم الاضافه است
و منصوب بودن آن به جهت مصدريّت است: «اسبّح سبحانه».
6 ـ «ما» در «عمّا يشركون» يا موصول است به معناى «الذى
يشركون» و يا مصدريه است به تقدير: «عن شركهم».
تفسير و توضيح
* آيه (18) ويعبدون من دون الله مالايضرّهم ولاينفعهم ...
: مشركان كه از جاده توحيد منحرف شده بودند، دو انحراف بزرگ داشتند يكى اينكه آنان
بتها را عبادت مى كردند در حالى كه عبادت مخصوص خداست، دوم اينكه بتها را شفيعان
خود نزد خداوند مى دانستند و مى پنداشتند كه اين بتها واسطه ميان آنها و خداوند
هستند و خداوند تدبير جهان را به دست آنها سپرده است. آنها مى گفتند: خود شايستگى
آن را نداريم كه با خداوند رابطه برقرار كنيم پس بايد موجودى را به عنوان واسطه و
شفيع عبادت كنيم كه ما را به خدا پيوند دهد.
قرآن كريم در اين آيه به اين دو عقيده باطل پاسخ مى دهد.
درباره انحراف اول كه همان پرستش بتهاست مى فرمايد: آنها چيزهايى را پرستش مى كنند
كه نه به آنها ضررى مى رسانند و نه براى آنها سودى دارند. يعنى اين بتها در صورتى
كه مورد پرستش آنها واقع نشوند نمى توانند به آنان آسيبى برسانند و در صورتى كه
مورد پرستش واقع شوند، نمى توانند سودى برسانند. بنابراين پرستش بتها به خودى
خود كارى عبث
و بيهوده است و از آن جهت كه انحراف از حقيقت توحيد و شرك به خداست، گناهى بزرگ به
شمار مى آيد.
در مورد انحراف دوم كه همان واسطه دانستن بتها در تدبير
امور جهان است، مى فرمايد: آيا خدا را از چيزى خبر مى دهيد كه نه در آسمانها و نه
در زمين از آن آگاهى ندارد؟ يعنى اگر براى خداوند شريكى و يا واسطه اى در جهان خلقت
وجود داشت قطعاً خداوند از وجود او آگاهى پيدا مى كرد، چون هيچ چيزى در جهان وجود
ندارد مگر اينكه خدا به آن احاطه علمى دارد. اينكه خدا از وجود چنين موجودى آگاه
نيست، دليل قطعى بر نبودن آن است.
در پايان آيه اظهار مى دارد كه خداوند از آنچه اين مشركان
براى خدا شريك قرار مى دهند، پاك و برتر است.
* آيه (19) وماكان الناس الاّ امّة واحدة فاختلفوا... :
جوامع اوليّه بشرى براساس فطرت پاك خود، همه خداشناس و موحّد بودند و خبرى از
بت پرستى و شرك نبود; انحراف از توحيد و افتادن در مسير شرك بعدها پيدا شد و ميان
مردم دو دستگى و اختلاف به وجود آمد; گروهى از مسير توحيد منحرف شدند و گروهى در آن
باقى ماندند. ظاهر اين است كه اين انحراف اندكى پيش از زمان حضرت نوح پيدا شد و
نوح، نخستين پيامبرى بود كه با بت پرستى و شرك مبارزه كرد.
اين آيه در اشاره به همين حقيقت تاريخى مى فرمايد: مردم
جز يك امت يگانه نبودند سپس در ميان آنها اختلاف پيدا شد. البته در اين آيه با
صراحت گفته نشده كه انسانهاى اوليه همگى موحّد بودند بلكه تنها به اين مطلب اشاره
شده كه آنها بيش از يك گروه نبودند و اختلافى ميان آنها وجود نداشت، معلوم است كه
اين يكپارچگى براساس كفر و شرك نبوده چون حضرت آدم و فرزندان او حتى قابيل خداشناس
بودند و از اين گذشته فطرت انسان براساس توحيد آفريده شده و انسانهاى اوليه بر همين
اساس مى بايست موحد بوده باشند. بنابراين حالت اوليه انسانها توحيد و خداشناسى بود
و انحراف از توحيد بعدها پيدا شد و همين، باعث اختلاف ميان انسانها گرديد و بعثت
پيامبران ضرورت يافت:
كان الناس
امّة واحدة فبعث الله النبيين (بقره/213)
مردم يك امت بودند (پس اختلاف پيدا كردند) پس خداوند
پيامبران را فرستاد.
در ادامه آيه مورد بحث مى فرمايد: اگر سخنى از خداوند
پيشى نگرفته بود، ميان آنها در آنچه كه اختلاف مى كردند، داورى مى شد. يعنى اگر خدا
مى خواست از روى جبر، همه مردم را به راه راست هدايت مى كرد و اختلافى در ميان آنها
نبود ولى خداوند، جهان خلقت را بر اين اساس آفريده كه انسانها داراى اختيار باشند و
با آزادى و اراده، راه خود را انتخاب كنند، در غير اين صورت برترى پاكان و مؤمنان
بر ديگران مشخص نمى شد. بنابراين منظور از آن سخن خدا كه پيشى گرفته همين مطلب است
كه بنابر جبر نيست بلكه بنابر هدايت و فراهم كردن ابزار آن و امتحان بندگان است حال
هر كس ايمان مى آورد يا كافر مى شود بسته به انتخاب خويش است.
ولوشاء الله لجعلكم امة واحدة ولكن ليبلوكم فى ما اتيكم
(مائده/48)
و اگر خدا مى خواست شما را امت يگانه اى قرار مى داد ولى
خواست شما را در آنچه به شما داده آزمايش كند.
* آيه (20) ويقولون لولا انزل عليه آية من ربّه ... : با
وجود آنكه پيامبر اسلام نشانه هاى روشن و معجزات آشكارى بر نبوت خود داشت، باز
مشركان و كافران به او ايمان نمى آوردند. يكى از معجزات آن حضرت قرآن بود كه از نظر
فصاحت و بلاغت و اشتمال بر معارف بلند، معجزه بزرگى بود ولى كافران مى گفتند: چرا
او معجزاتى همانند معجزات موسى و عيسى و پيامبران يپشين مانند اژدها شدن عصا و يد
بيضا و زنده كردن مردگان ندارد؟
در اين آيه به پيامبر گفته مى شود كه در پاسخ آنها بگو:
غيب در دست خداست يعنى معجزه يك كار مربوط به عالم غيب است و غيب هم از آنِ خداوند
است و من نمى توانم از پيش خود و با اراده خود معجزه اى بياورم. پس منتظر باشيد كه
من نيز با شما از منتظران هستم. يعنى بزودى خداوند معجزه هايى را خواهد داد و
همان گونه كه مى دانيم خداوند به پيامبر اسلام علاوه بر قرآن، معجزاتى همانند
معجزات
پيامبران
پيشين هم داد، مثل شقّ القمر، معراج، سخن گفتن ريگ و ناليدن ستون حنانه و مانند
آنها. البته معجزه بزرگ او قرآن بود كه براى نسلهاى بعدى هم ماندگار شد.
از آيات ديگر قرآن معلوم مى شود كه مشركان عصر پيامبر از
او مى خواستند كه طبق خواسته هاى آنان معجزه هايى بياورد ولى اين كار به ضرر آنها
بود. چون اراده خداوند بر اين تعلق گرفته كه اگر پيامبرى معجزه اى را به درخواست
كسى آشكار كند و او به پيامبر ايمان نياورد، بلافاصله هلاك مى شود و لذا پيامبر
اسلام معجزه هاى درخواستى آنها را نمى آورد. چون ممكن بود پس از معجزه، آن را سحر و
جادو بدانند و ايمان نياورند و در اين صورت نابود شوند و پيامبر نمى خواست چنين
باشد:
و قالوا لولا انزل عليه ملك و لو انزلنا ملكا لقضى الامر
ثم لاينظرون(انعام/8)
و گفتند چرا بر او فرشته اى نازل نمى شود و اگر فرشته
نازل مى كرديم كار تمام مى شد، آنگاه به آنان مهلت داده نمى شد.
چند روايت
1 ـ عن محمد بن الفضيل قال سألت عن ابى الحسن الرضا (ع)
عن شىء من الفرج، قال: انّ الله قال: «فانتظروا انّى معكم من المنتظرين.»(1)
ابن فضيل مى گويد: از امام رضا (ع) درباره چيزى از فرج
پرسيدم، فرمود: خداوند مى فرمايد: «منتظر باشيد كه من نيز از منتظران هستم».
2 ـ قال الرضا (ع): ما احسن الصبر و انتظار الفرج. اما
سمعت قول الله: «وارتقبوا انى معكم رقيب» و قوله: «فانتظروا انى معكم من المنتظرين»
فعليكم بالصبر فانّه انما يجيئ الفرج بعد اليأس.(2)
امام رضا (ع) فرمود: چه نيكوست صبر و انتظار فرج. آيا سخن
خدا را نشنيده اى كه مى فرمايد: «مراقب باشيد من نيز با شما مراقب هستم» و
مى فرمايد: «منتظر
(21 ) هُوَ
الَّذى يُسَيِّرُكُمْ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتّى اِذا كُنْتُمْ فِى الْفُلْكِ
وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِريح طَيِّبَة وَ فَرِحُوا بِهآ جآءَتْها ريحٌ عاصِفٌ وَ
جآءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكان وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحيطَ بِهِمْ دَعَوُا
اللّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ لَئِنْ أَنْجَيْتَنا مِنْ هذِه لَنَكُونَنَّ مِنَ
الشّاكِرينَ (22 ) فَلَمّآ أَنْجاهُمْ اِذا هُمْ يَبْغُونَ فِى الْأَرْضِ بِغَيْرِ
الْحَقِّ يآ أَيُّهَا النّاسُ اِنَّما بَغْيُكُمْ عَلى أَنْفُسِكُمْ مَتاعَ
الْحَياةِ الدُّنْيا ثُمَّ اِلَيْنا مَرْجِعُكُمْ فَنُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ
تَعْمَلُونَ (23 )
و چون مردم را پس از آسيبى كه به آنها رسيده، رحمتى بچشانيم،
ناگهان آنان را نيرنگى در آيات ماست. بگو: خداوند از لحاظ نيرنگ سريع تر است، همانا
فرشتگان ما آنچه را كه نيرنگ مى زنيد، مى نويسند(21) او كسى است كه شما را در خشكى
و دريا سير مى دهد تا وقتى كه شما در كشتيها قرار گرفتيد و كشتيها با بادى خوش آنان
را حركت دهند و آنان به آن شادمان باشند، تند بادى بر آن بوزد و موج از هر سوى سراغ
آنان آيد و يقين كنند كه احاطه شده اند، (در اين حالت است كه) خدا را از روى اخلاص
در دين مى خوانند كه اگر ما را از اين نجات بدهى البته از سپاسگزاران خواهيم
بود(22) پس چون آنان را نجات بدهد، آنان در زمين بنا حق سركشى كنند. اى مردم سركشى
شما به زيان خودتان است، شما بهره زندگى دنيا را (مى جوييد) آنگاه بازگشت شما به
سوى ما خواهد بود پس ما شما را از آنچه مى كنيد آگاه مى سازيم(23)
1 - كمال الدين، ص 645.
2 - همان.
نكات ادبى
1 ـ «اذا اذقنا» جمله شرطيه است و جواب آن اذاى فجائيه در
«إذا لهم» مى باشد.
2 ـ «ضرّاء» بروزن فعلاء مصدر است. مانند سرّاء و نعماء و
به معناى آسيب
رساندن است.
3 ـ «مكر» حيله، نيرنگ، كار شيطنت آميزى كه مخفيانه انجام
گيرد و در نسبت به خدا به معناى چاره سازى و مقابله با نيرنگ مى آيد.
4 ـ «يسيّركم» شما را سير مى دهد، مى گرداند. از باب
تفعيل است و آن يا براى تعديه و يا براى كثرت و مبالغه است. بنابر اينكه «سار» به
صورت متعدى هم استعمال مى شود.
5 ـ «اذا كنتم» جمله شرطيه و جواب آن «جاءتها ريح»
مى باشد.
6 ـ «الفلك» كشتيها. اين لفظ گاهى به صوت مفرد استعمال
مى شود و هموزن «قُفل» است و گاهى به صورت جمع استعمال مى شود و هموزن «حُمُر» است
و در اينجا به صورت جمع استعمال شده است.
7 ـ «وجرين بهم» التفات از خطاب به غيبت است و علت آن
شايد اين باشد كه جمله قبلى به عنوان ذكر نعمت خداوند است و مناسب آن است كه به
صورت خطاب باشد زيرا حالت استثنايى دارد، ولى در جمله بعدى به ذكر بلا مى پردازد كه
مناسب با غيبت است.
8 ـ «ريح» باد. اين كلمه مؤنث است و لذا براى آن صفت مؤنث
«طيّبه» آورده شده و اينكه در جمله بعدى صفت «عاصف» مذكر آورده شده، به تقدير ذات
عصف مى باشد. چون «آصف» به معناى تند وزيدن است و آن مخصوص باد است و صفات اختصاصى
مؤنث را مى توان مذكر آورد مانند: حائض و حامل.
9 ـ «عاصف» تندباد، بادى كه به شدت مىوزد. البته ماده
«عصف» معناى ديگرى هم دارد و آن برگ دانه هاى گياهى است «ذوالعصف» ولى در اينجا به
معناى شدّت وزيدن مى باشد.
10 ـ «احيط بهم» محاصره شده اند، احاطه شده اند، گرفتار
شده اند.
11 ـ «دعواالله» جمله مستأنفه و پاسخ سؤال مقدر است. گويا
پرسيده مى شود: آنها در آن حال چه كردند؟ و پاسخ داده مى شود كه آنها خداراخواندند.
12 ـ «يبغون» سعى در فساد مى كنند، طلب فساد مى كنند. اصل
«بغى» به معناى
طلب است كه
بيشتر در فساد و ظلم استعمال مى شود و اين بغى به ناحق و نارواست و گاهى در كار خير
به كار مى رود كه خوب است. البته بغى هر چند در اصل به معناى طلب است ولى گاهى به
معناى ظلم و فساد استعمال مى شود كه از همان ريشه طلب است. منتها طلب ناحق و ناروا.
احتمال دارد كه اساساً يكى از معانى بغى همان ظلم و فساد باشد و لذا هنگامى كه زخمى
پيشروى كند گفته مى شود: «بغى الجرح».
13 ـ «متاع الحيوة» منصوب بودن آن يا بدان جهت است كه
مصدر به جاى حال است به تقدير «متمتعين متاع» و يا به جهت تقدير فعل مناسبى است:
«يبغون متاع» و يا به جهت مفعول له بودن است: «لاجل متاع الحيوة».
تفسير و توضيح
* آيه (21) واذا اذقنا النّاس رحمة من بعد ضرّاء ... :
روى سخن با مشركان مكه است كه با بهانه جوييها و سنگ اندازيهاى خود مانع نشر دعوت
پيامبر اسلام مى شدند و آيات خدا را تكذيب مى كردند و اين در حالى بود كه پس از
صدها سال تعطيلى وحى و محروم شدن آنها از بعثت پيامبران، خداوند رحمت خود را به
آنان نازل كرده بود و به وسيله پيامبر اسلام پيام خود را به آنان ابلاغ نموده بود و
آنان شيرينى كلام وحى را چشيده بودند ولى در عين حال در آيات خدا نيرنگ مى كردند و
به تكذيب آن مى پرداختند.
توجه كنيم كه آيه عموميت دارد و شامل هر نوع رحمتى مى شود
كه پس از رنج و گرفتارى نصيب انسان مى گردد. مانند صحت پس از بيمارى يا فراوانى پس
از خشكسالى يا برخوردارى پس از محروميت و مانند آنها و آنچه در بالا گفتيم يكى از
مصاديق آن است و بعثت پيامبر رحمتى پس از محروميت بود. اين مشركان و تمام كسانى كه
از خدا فاصله گرفته بودند در برابر رحمتى از خدا كه پس از رنجى به آنان مى رسيد،
ناسپاسى مى كردند و آن گشايش و فراخ را به زرنگيهاى خود و يا به عوامل موهومى چون
بتها نسبت مى دادند و بدين گونه در آيات خدا نيرنگ
مى كردند و در
مورد رحمت وجود پيامبر اسلام، ناسپاسى آنها بيشتر بود و آنان با تكذيب آيات قرآنى
مكر و نيرنگ خود را آشكار مى كردند.
خداوند به پيامبر خود دستور مى دهد كه به آنها بگويد:
خداوند از لحاظ مكر و نيرنگ، سريع تر از همه است. يعنى نيرنگى را كه شما به خدا
مى زنيد به خودتان برگردانيده مى شود و خودتان را گرفتار مى سازد; چون فرشتگان ما
آنچه را شما نيرنگ مى زنيد مى نويسند و بدين گونه پرونده گناه و ناسپاسى شما
سنگين تر مى شود.
در اين آيه نوشتن اعمال را به فرشتگان كه همان فرستادگان
خدا هستند نسبت مى دهد ولى در آيه ديگرى اين كار رابه خدا نسبت مى دهد:
انا كنا نستنسخ ماكنتم تعملون(جاثيه/29)
همانا ما آنچه را كه مى كرديد مى نوشتيم.
اين دو تعبير منافاتى با يكديگر ندارند چون نوشتن اعمال
هر چند كه توسط فرشتگان صورت مى گيرد ولى به دستور خداست و لذا مى توان گفت كه خدا
آنها را مى نويسد، مانند نوشتن يك حكم يا نامه از سوى بزرگان و حاكمان كه البته
توسط نويسندگان آنها صورت مى گيرد.
* آيات (22-23) هوالذى يسيّركم فى البحر و البّر ... :
حقيقتى كه در آيه پيش آمده بود، يعنى ناسپاسى انسان در برابر رحمت خدا، در اين آيه
در قالب يك مثال روشن بيان مى شود و پيش از آن، مقدمه اى را مى آورد و آن اينكه
خداوند است كه شما را در خشكى و دريا سير مى دهد. يعنى اين سير و سفرى كه شما
مى كنيد با استفاده از امكانات و ابزارى است كه خدا آنها را آفريده است. پس از اين
مقدمه، به صورت تمثيلى جريان كسانى را نقل مى كند كه سواركشتى شده اند و باد موافق
آنها را به سوى مقصدشان سير مى دهد و آنها از اينكه باد موافقى مىوزد شادمان هستند
ولى ناگهان تندبادى از راه مى رسد و تعادل كشتى را به هم مى زند و موجهاى بلندى از
هر طرف به آنان حمله مى كند تا جايى كه آنها از فرط وحشت گمان مى كنند كه به محاصره
افتاده اند و نابودى آنان نزديك است. در چنين حالت بحرانى آنها صميمانه
و از روى
اخلاص خدا را مى خوانند و مى گويند خدايا اگر ما را از اين وضع نجات بدهى از
سپاسگزاران خواهيم بود.
البته در چنين حالتهاى بحرانى كه اميد انسان از هر طرف
قطع مى شود، انسان از روى فطرت پاك خود به سوى پناهگاهى مطمئن روى مى آورد و به آن
اميدوار مى شود و آن همان خداوند است كه چاره بيچارگان است. در روايتى از امام
صادق(ع) آن حضرت در برابر يك نفر زنديق خدانشناس با همين حالت خاص، بر وجود خدا و
فطرى بودن توحيد استدلال نمود.
برمى گرديم به جريان آن كشتى نشينانى كه در گردابى هائل
گرفتار شده اند و خداى خود را مى خوانند. آيه ادامه مى دهد كه وقتى خداوند آنان را
از اين گرفتارى بزرگ نجات داد، آنها به ناحق در زمين سركشى و فساد مى كنند، يعنى
آنچه را كه وعده داده بودند، از ياد مى برند و خدا را ناسپاسى مى كنند.
در ادامه آيه با التفات از غيبت به خطاب و پس از ذكر اين
مثال، مردم را مخاطب قرار مى دهد و مى فرمايد: اى مردم سركشى و فساد شما به زيان
خودتان است شما لذت زندگى اين دنيا را طلب مى كنيد، آنگاه بازگشت شما به سوى ماست
پس خداوند شما را از آنچه انجام مى دهيد آگاه خواهد كرد.
آيه روشن مى سازد كه هركس كار بد مى كند و دست به ظلم و
ستم و فساد مى زند، در واقع به خويشتن ستم روا مى دارد و آثار ظلم دامنگير خود او
خواهد شد و ستمگر با دست خود گور خود را مى كند و اين علاوه بر مجازاتهاى سنگينى
است كه در آخرت به او خواهد رسيد.
مَثَل كشتى كه در اين آيات آمده، در چندين آيه ديگر نيز
با تعبيرهاى مختلف آمده است و در آنها نيز بر اين حقيقت تأكيد شده كه بشر همواره در
هنگام گرفتارى و بيچارگى روى به سوى خدا مى آورد ولى وقتى گرفتارى او برطرف شد
ناسپاس مى شود:
فاذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما
نجّيهم الى البرّ اذا هم يشركون(عنكبوت/65)
پس چون
سوار كشتى مى شوند خدا را خالصانه مى خوانند پس وقتى آنان را به سوى خشكى نجات داد،
آنان شرك مىورزند.
واذا مسّكم الضرّ فى البحر ضلّ من تدعون الاّ ايّاه فلمّا
نجّاكم الى البرّ أعرضتم و كان الانسان كفورا(اسراء/67)
و چون در دريا به شما ضررى روى آورد، جز او (خدا) هرچه را
كه مى خوانيد گم مى شود پس چون شما را به خشكى نجات مى دهد، رويگردان مى شويد; و
انسان همواره ناسپاس است.
اِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا كَمآء أَنْزَلْناهُ مِنَ
السَّمآءِ فَاخْتَلَطَ بِه نَباتُ الْأَرْضِ مِمّا يَأْكُلُ النّاسُ وَ الْأَنْعامُ
حَتّى اِذآ أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّيَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُهآ
أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَيْهآ أَتاهآ أَمْرُنا لَيْلاً أَوْ نَهارًا فَجَعَلْناها
حَصيدًا كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْم
يَتَفَكَّرُونَ (24 ) وَ اللّهُ يَدْعُوا اِلى دارِ
السَّلامِ وَ يَهْدى مَنْ يَشآءُ اِلى صِراط مُسْتَقيم (25 )
همانا مَثَل زندگى دنيا مانند آبى است كه آن را از آسمان
نازل كرديم پس گياه زمين از آنچه مردم و چارپايان مى خورند، به آن آميخته شد، تا
وقتى كه زمين زينت خود را فرا گرفت و آرايش يافت و اهل آن گمان كردند كه بر آن
توانايى دارند، فرمان ما شبى يا روزى بر آن آمد، پس آن را چنان درو شده كرديم كه
گويا ديروز چيزى وجود نداشت. اين چنين آيات را براى گروهى كه مى انديشند به تفصيل
بيان مى كنيم (24) و خداوند به سوى خانه آرامش مى خواند و هركس را كه بخواهد به سوى
راه راست هدايت مى كند(25)
نكات ادبى
1 ـ «كماء» خبر براى «مَثَل» و «انزلناه» صفت براى «ماء»
است.
2 ـ «فاختلط» آميخته شد، مخلوط گرديد.
3 ـ باء در «به» يا سببيّه است و يا براى مصاحبت است.
4 ـ «مما
يأكل» متعلق به افعال عموم و صفت براى «نبات» است.
5 ـ «زخرفها» زينت آن، آرايش آن. اصل آن به معناى طلاست
ولى در همه زينتها استعمال مى شود و به سخنانى كه ظاهر آراسته و فريبنده اى دارد
«زخرف» و «مزخرف» گفته مى شود.
6 ـ «ازّيّنت» آراسته شده. از باب تفعّل است و تاء آن به
زاء قلب و در آن ادغام شده و به جهت تعذر ابتدا به ساكن همزه وصلى به اول آن آمده
است نظير: ادّارأتم كه از باب تفاعل است.
7 ـ «قادرون عليها» يعنى توانايى برداشت آن را دارند.
8 ـ «حصيداً» درو شده، درويده. فعيل به معناى مفعول است و
به همان علت است كه به صورت مذكر آمده مانند «امراة جريح» كه به معناى مجروح است و
تاى تأنيث ندارد.
9 ـ «كأن لم تغن بالامس» گويا كه اصلا نبود، گويا كه در
گذشته وجود نداشت. يك تعبير كنايى است و «تغن» از غنى بالمكان است كه به آباد شدن
زمين گفته مى شود.
10 ـ «يدعوا» با اينكه مفرد است و واو آن جوهر كلمه است
باز در رسم الخط با الف نوشته شده در حالى كه از نظر ادبى فقط واو جمع با الف نوشته
مى شود. معلوم است كه قواعد ادبى قرنها پس از كتابت اوليه مصحف تدوين شده و انتظار
اينكه رسم مصحف تابع اين قواعد باشد بيجاست.
11 ـ «دارالسلام» خانه سلامت، سراى امن و منظور از آن
بهشت است. سلام به معناى سلامت و آسايش و هم يكى از نامهاى خداوند است.
تفسير و توضيح
* آيه (24) انّما مثل الحيوة الدنيا كماء انزلناه من
السماء ... : تشبيه جالبى درباره زندگانى دنيا و ناپايدارى آن است و اين يكى از
مَثَلهاى روشنگرانه قرآن است و قرآن در موارد متعددى براى حسّى كردن مطالب عقلى از
ذكر مَثَل استفاده مى كند.
در اينجا
زندگى دنيا را به آبى تشبيه مى كند كه از آسمان نازل شده و روييدنيها و نباتات زمين
با آن آميخته شده و رشد كرده است. بعضى از اين روييدنيها غذاى انسان و بعضى ديگر
غذاى حيوان مى شود. وقتى باران باريد و گياهان رشد كردند و زمين آراسته شد و طراوت
يافت و مردم يقين پيدا كردند كه از اين رستنيها براى غذاى خود و حيواناتشان استفاده
خواهند كرد ، در همين حال آن محصول را درهم مى كوبد و آن گياهان مانند گياهان درو
شده از بين مى روند به طورى كه گويا اصلا در آنجا چيزى و محصولى نبوده است!
بدين گونه گياهان پرطراوتى كه باعث آراستگى زمين شده بود ناگهان نابود مى شوند و
تبديل به خس و خاشاك مى گردند.
زندگى دنيا هم چنين است و با همه فريبندگيها و
جذّابيتهايى كه دارد، ناگهان از هم فرو مى ريزد و خبر مى رسد كه خواجه نماند! چه
قدر مردان و زنان بزرگ و با نفوذى در روى زمين زندگى مى كردند و همه چيز را در
انحصار خود مى دانستند كه نابود شدند و اكنون از آنها فقط نامى برجاى مانده و
بسيارى از آنها حتى نامى هم برجاى نگذاشته اند گويا كه چنين اشخاصى اصلا نبوده اند!
تشبيه زندگى دنيا به گياهانى كه زمانى طراوتى داشته اند
ولى نابود شدند و از بين رفتند، مكرر در قرآن آمده است نظير:
واضرب لهم مثل الحياة الدنيا كماء انزلناه من السماء
فاختلط به نبات الارض فاصبح هشيما تذروه الرياح و كان الله على كل شيئ
مقتدرا(كهف/45)
و براى آنان زندگى دنيا را مَثَل بزن كه مانند آبى است كه
آن را از آسمان نازل كرديم پس گياه زمين به آن آميخته شد، پس خشك گرديد كه بادها آن
را پراكنده مى كرد و خداوند بر هر چيزى تواناست.
توجه كنيم كه اين مَثَلها در اصطلاح، مَثَلهاى تركيبى
هستند يعنى زندگى دنيا فقط به آب تشبيه نشده بلكه به آبى تشبيه شده كه با گياه
مخلوط گرديده و طراوتى به عمل آمده و سپس آن گياهِ آميخته با آب نابود شده است.
خلاصه اينكه مجموع اينها مورد مثل قرار گرفته است.
در پايان آيه تذكر مى دهد كه ما اين آيات را براى گروهى
كه مى انديشند، به
تفصيل بيان
مى كنيم و بدين گونه مردم را به انديشيدن در مضمون اين مَثَل دعوت مى كند.
* آيه (25) و الله يدعوا الى دار السلام ... : پس از ذكر
مَثَلى براى ناپايدارى زندگى دنيا و اينكه دنيا جاى رنج و ناراحتى است، تذكر مى دهد
كه خداوند مردم را به سوى سراى امن و سلامت مى خواند كه منظور از آن بهشت است.
در اين دنيا انسان هر قدر هم از رفاه و آسايش برخوردار
باشد باز ناراحتى دارد. حداقل اينكه انديشه زوال نعمت او را آزار مى دهد ولى زندگى
در بهشت همراه با امنيت و سلامت و آسايش مطلق است و هيچ گونه ملالى در آنجا نيست و
نعمتهاى آنجا جاودانه است.
خداوند كه مردم را به سوى سراى سلامت مى خواند در عين حال
هر كس را كه بخواهد به سوى راه راست هدايت مى كند و به همان دارالسلام مى برد.
البته خواستن خدا براى خود ملاكها و معيارهايى دارد و كسانى از اين هدايت خاص خدا
برخوردار مى شوند كه ايمان و تقوا داشته باشند و در وجود خود زمينه را براى چنين
هدايتى فراهم كنند.
چند روايت
1 ـ عن على امير المؤمنين (ع) قال: فاجعلوا عبادالله
اجتهادكم فى هذه الدنيا التزوّد من يومها القصير ليوم الاخرة الطويل فانها دار عمل
و الاخرة دار القرار و الجزاء فتجافواعنها فان المغترّ من اغترّبها لن تعدو الدنيا
اذا تناهت اليه امنية اهل الرغبة فيها المحبين لها المطمئنين اليها المفتونين بها
ان تكون كما قال الله: «كماء انزلناه فاختلط به نبات الارض ...»(1)
اميرالمؤمنين فرمود: پس اى بندگان خدا كوشش خود را در اين
دنيا در طريق اخذ توشه از روز كوتاه آن به روز بلند آخرت قرار دهيد كه دنيا سراى
عمل و آخرت سراى پايدارى و پاداش است. پس، از آن دور شويد. همانا فريب خورده كسى
1 - نورالثقلين، ج 2، ص 298.
(26 ) وَ الَّذينَ كَسَبُوا السَّيِّئاتِ
جَزآءُ سَيِّئَة بِمِثْلِها وَ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ما لَهُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ
عاصِم كَأَنَّمآ أُغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعًا مِنَ اللََّيْلِ مُظْلِمًا
أُولئِكَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ (27)
براى كسانى كه نيكى كردند، نيكويى برتر و افزون (برآن) است و
صورتهايشان را غبارى و ذلّتى فرا نمى گيرد، آنان اهل بهشت هستند كه در آن
جاودانه اند(26) و كسانى كه بديها را كسب كرده اند، كيفر كار بد همانند آن است و
ذلّت، آنان را فرا مى گيرد، آنان را بازدارنده اى از خدا نيست، گويا كه صورتهاى
آنان با قطعه هايى از شب تاريك پوشيده شده است، آنان اهل جهنم هستند كه در آن
جاودانه اند(27)
نكات ادبى
1 ـ «الحسنى» مؤنث احسن و در آن نوعى تفضيل وجود دارد.
2 ـ «لايرهق» فرا نمى گيرد، نمى پوشاند. از «رهق» به
معناى فرا گرفتن سريع يك چيز و به معناى نزديك بودن هم آمده و به جوانى كه در
نزديكيهاى بلوغ است
1 - معانى الاخبار، ص 176.
5
ـ «عاصم» نگهدارنده، بازدارنده و منظور از آن، بازدارنده خدا از عذاب كردن است.
6 ـ «اُغشيت» پوشيده مى شود، فعل مجهول است و نايب فاعل آن «وجوههم» مى باشد.
7 ـ «قِطَعاً» جمع قطعه، تكه ها، قسمتها. قطع با سكون طاء به معناى ظلمت آخر شب
است.
8 ـ «مظلما» يا صفت براى «قطعا» و يا حال براى «الليل» است.
تفسير و توضيح
* آيه (26) للذين احسنوا الحسنى و زيادة ... : براى تشويق نيكوكاران و تهديد
بدكاران، مقايسه اى را ميان اين دو گروه به عمل مى آورد و سرانجام دو گروه را در
كنار هم ذكر مى كند: نيكوكاران و بدكاران.
گروه اول كسانى هستند كه نيكى كرده اند; اينها همان هدايت شدگان به راه راست
هستند كه در آيه پيش گفته شد. درباره اين گروه اظهار مى دارد كه براى كسانى كه نيكى
كنند خداوند پاداش نيكوترى خواهد داد و به آن هم قناعت نخواهد كرد، بلكه پاداشى
افزونتر از آن عمل هم به آنان خواهد داد. آنها علاوه بر اينكه پاداش عمل خود را
خواهند ديد، از فضل و عنايت ويژه خداوند هم برخوردار خواهند شد. اين افزونى از ده
برابر گرفته تا هفتصد برابر عمل خواهد بود و شايد از آن هم بيشتر باشد.
فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيوفّيهم اجورهم و يزيدهم من فضله(نساء/173)
پس كسانى كه ايمان آورده اند و عمل صالح كرده اند، پاداشهاى آنان به تمامى داده
مى شود و خدا از فضل خود بر آنان خواهد افزود.
نكته جالب توجه اين است كه كلمه «حسنى» به اصطلاح افعل التفضيل است و به معناى
نيكوتر مى باشد يعنى بالاترين نيكويى به آنان داده خواهد شد. حال اگر چنين باشد
معناى «زيادت» چيست؟ چون وقتى بالاترين پاداش داده شد ديگر چيزى به عنوان زيادتى
قابل تصور نيست زيرا كه هر زيادتى داده شود، جزو همان بالاترين پاداش است كه به ذهن
انسان خطور مى كند و منظور از «زيادت» چيزى است كه در ذهن نمى گنجد و بالاتر از
تصور انسان است و خدا آن را به بندگان نيكوكار خود خواهد داد:
فلاتعلم نفس ما اخفى لهم من قرّة اعين جزاء بما كانوا يعلمون(سجده/17)
پس هيچ كس نمى داند چه چيزى به عنوان روشنايى چشمها براى آنان نهفته شده است،
پاداشى در برابر آنچه انجام داده اند.
در ادامه آيه مورد بحث در بيان حال خوش نيكوكاران اضافه مى كند كه چهره هاى آنان
را غبار تيره و ذلت فرا نمى گيرد و نمى پوشاند، يعنى آنان در روز قيامت رو سفيد و
عزيز خواهند بود در مقابل كافران كه روسياه و ذليل و خوار خواهند بود.
اين نيكوكاران در بهشت جاى خواهند يافت و در آن جاودانه خواهند بود.
* آيه (27) والذين كسبوا السيئات جزاء سيّئة بمثلها... :