تفسير كوثر - جلد چهارم

سوره اعراف - مشخصات و فضايل اين سوره

دورنمايى از اين سوره

تفسير سوره اعراف

بحثى درباره مشروعيت استفاده از لذايذ دنيا

بحثى درباره اعراف

بحثى درباره رسم الخط مصحف

آغاز جزء نهم قرآن (1)

بحثى درباره كلمات مترادف در قرآن

بحثى درباره رؤيت خدا

دلايل نفى رؤيت

دلايل معتقدان به امكان رؤيت

بحثى درباره عالم ذرّ

آيات و روايات در اين زمينه

سوره انفال - مشخصات و فضايل اين سوره

دورنمايى از اين سوره

تفسير سوره انفال

بحثى درباره انفال

بحثى درباره جنگ بدر

آغاز جزء دهم قرآن(1)

سوره توبـه - مشخصات و فضايل اين سوره

دورنمايى از اين سوره

تفسير سوره توبه

بحثى درباره جايگاه مسجد در اسلام

واژه «مسجد»

مسجد در قرآن

تشويق براى ساختن مسجد

استفاده چند منظوره از مسجد

احكام خاص مسجد

بحثى درباره جزيه در اسلام

احكام فقهى جزيه

1 ـ از چه كسانى جزيه گرفته مى شود؟

2 ـ مقدار جزيه:

3 - مدّت جزيه:

4 - سقوط جزيه:

چگونگى اخذ جزيه در زمان پيامبر و خلفا

بحثى درباره نسيئى

مفهوم «نسيئى» و تاريخچه آن:

نظر قرآن درباره نسيئى

هدف از «نسيئى» چه بود؟

آغاز جزء يازدهم قرآن(1)

 

 


 

تفسير كوثر - جلد چهارم

نوشته: يعقوب جعفرى

 

سوره اعراف - مشخصات و فضايل اين سوره

سوره مباركه اعراف هفتمين سوره از قرآن كريم است كه در مكه نازل شده، بجز آيات 163 تا 170 كه به عقيده بعضى ها در مدينه نازل شده است. اين سوره 206 آيه دارد و از نظر ترتيب نزول سوره ها، پس از سوره مباركه «ص» قرار دارد.
علت نامگذارى اين سوره به «اعراف» اشتمال آن به آيه اى است كه در آن راجع به اعراف صحبت شده و آن محلى است كه در قيامت گروهى از افراد كه نه شايسته بهشت و نه مستحقّ جهنم هستند در آن جاى داده مى شوند.
براى اين سوره نيز فضيلتهايى گفته شده; از جمله اينكه ابىّ بن كعب از پيامبر خدا(ص) نقل مى كند كه فرمود: هركس سوره اعراف را بخواند، خداوند ميان او و شيطان پرده اى قرار مى دهد و حضرت آدم در روز قيامت شفيع او مى شود.(1)
ابوبصير از امام صادق(ع) نقل مى كند كه فرمود: هركس سوره اعراف را در هر ماهى بخواند، از كسانى مى شود كه در روز قيامت ترس و اندوهى بر او نيست و اگر هر روز جمعه آن را بخواند در قيامت حساب نخواهد داشت. آنگاه امام صادق(ع) فرمود: در اين سوره آيات محكمى وجود دارد; قرائت آن و عمل به آن را ترك نكنيد كه در روز قيامت نزد پروردگارش به خواننده خود گواهى خواهد داد.(2)

دورنمايى از اين سوره

سوره با سخنى درباره قرآن آغاز مى شود و از هلاكت آباديهايى كه ستمگر بودند

ــــــــــــــــــــــــــــ
1. مجمع البيان، ج 4، ص 608.
2. تفسير عياشى، ج 2، ص 2.

 

 

خبر مى دهد. آنگاه از سنجش دقيق اعمال در روز قيامت سخن به ميان مى آورد. سپس داستان حضرت آدم را بيان مى كند و اينكه فرشتگان مأمور شدند كه به او سجده كنند و همگى سجده كردند جز ابليس كه تكبر نمود و ميان او و خدا سخنانى رد و بدل شد سپس از فريبى كه آدم و حوا از شيطان خوردند شايستگى خلود در بهشت را از دست دادند سخنى مى گويد. آنگاه خطاب به همه بنى آدم آنها را از پيروى شيطان برحذر مى دارد. سپس ياد كرد خدا را در هر مسجدى توصيه مى كند و مردم را به دو گروه راه يافته و راه نيافته تقسيم نموده، توصيه مى كند هنگام دخول به مسجد زينت خود را بردارند و در موقع خوردن اسراف نكنند. از مجاز و مباح بودن آرايش و استفاده از نعمتهاى خدا خبر مى دهد و خاطر نشان مى سازد كه فقط كارهاى زشت چه در پنهان و چه در آشكار حرام است.
خطاب ديگرى به بنى آدم صادر مى شود و در آن از آمدن پيامبران و افراد پرهيزگار و صالحى كه ايمان آوردند و افراد مستكبرى كه آيات خدا را تكذيب كردند مى گويد و سرنوشت شوم كافران را در قيامت بيان مى كند و اينكه آنها در ميان آتش جهنم از يكديگر بيزارى خواهند جست. و اظهار مى دارد كه اين گروه به هيچ وجه وارد بهشت نخواهند شد مگر اينكه شتر از سوراخ سوزن عبور كند آنگاه از مؤمنانى كه داراى عمل صالح هم هستند، تعريف مى كند و اينكه آنان وارد بهشت مى شوند ودلهايشان از هر كينه اى پاك مى شود و خدا را به خاطر اين نعمتها سپاسگزارى مى كنند. آنگاه به اهل جهنم مى گويند: ما آنچه را كه خداوند وعده داده بود يافتيم آيا شما نيز يافتيد؟ و پاسخ مى شنوند كه آرى! در اين ميان آهنگى به گوش مى رسد كه مى گويد: لعنت خدا بر ستمگران باد!
پس از اين بيان، از كسانى سخن مى گويد كه نه شايسته بهشت هستند و نه مستحقّ جهنم; و خدا آنها را در محلى به نام «اعراف» نگه مى دارد و سخنان آنها را براى اهل بهشت و جهنم نقل مى كند. سپس تقاضاى اهل جهنم از بهشت را ذكر مى كند كه از آنها آب و غذا مى خواهند ولى هر نعمتى بر آنها حرام است چون در دنيا دين خدا را به بازيچه گرفته بودند; پس در قيامت به دست فراموشى سپرده مى شوند.
آنگاه خداوند از قرآن و تاويل آن سخن مى گويد و در آيات بعدى اظهار مى دارد كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد و سپس به عرش پرداخت و از پديده هاى ديگرى چون آفتاب و ماه و ستارگان نام مى برد كه همگى در تسخير اويند.
آيات بعدى مردم را به سوى دعا مى خواند كه آشكارا و پنهانى خدا را ياد كنند و در زمين فساد نكنند و از رحمت خدا سخن مى گويد كه به نيكوكاران نزديك است. سپس از فرستادن بادهاى باران زا مى گويد كه باعث شكوفايى زمين مى شود و نتيجه مى گيرد كه به همين صورت مردگان را زنده مى كنيم.
داستان نوح و گفتگوى او با قوم خود مضمون چند آيه بعدى است. پس از آن از آمدن هود به سوى عاد خبر مى دهد و گفتگوى او با قوم خود را نقل مى كند. سپس از آمدن صالح به سوى قوم ثمود سخن مى گويد و گفتگوى او با قوم خود و داستان پى كردن ناقه صالح را ذكر مى كند. آنگاه داستان لوط و قوم او و انحراف جنسى آنها را مى آورد و نيز آمدن شعيب به مدين و گفتگوى او با قوم خود را نقل مى كند. پس از ذكرى كه از اين پيامبران به ميان مى آورد، اظهار مى دارد كه در هر آبادى كه پيامبرى فرستاديم اهل آن را دچار سختى نموديم تا به سوى خدا بازگردند، و از عاقبت بد كافران خبر مى دهد و در عين حال خاطر نشان مى سازد كه اگر مردم، ايمان و تقوا داشته باشند بركات آسمانها و زمين را به روى آنها مى گشاييم; ولى چنين نكردند و مؤاخذه شدند. آنگاه از عذاب خدا بيم مى دهد و بالاخره خطاب به پيامبر اسلام گوشزد مى كند كه اينها اخبار پيشينيان و پيامبران آنهاست كه براى تو بازگو مى كنيم; ولى بسيارى از آنها را بر سر پيمان خود نيافتيم و بسيارى از آنان فاسد بودند.
سپس آمدن موسى به سوى فرعون قوم و گفتگوى وى با فرعون را نقل مى كند و از عصا و يد بيضاى موسى كه دو معجزه او بودند سخن مى گويد و داستان مبارزه موسى با ساحران را نقل مى كند كه عصاى خود را انداخت و سحر آنها را باطل كرد و ساحران ايمان آوردند و فرعون آنها را تهديد به شكنجه كرد. سپس داستان موسى و قوم او را به تفصيل ذكر مى كند و جريانهايى از بنى اسرائيل را مى آورد; مانند: غرق شدن فرعون در دريا، نجات يافتن بنى اسرائيل و درخواستهاى جاهلانه آنها از موسى، رفتن موسى به طور و درخواست ديدار خداوند و دريافت الواحى از سوى خدا، گوساله پرستى بنى اسرائيل و انتخاب هفتادنفر از بين آنها توسط موسى و درخواست رحمت و لطف خدا و خير دنيا و آخرت به وسيله او و پاسخ خدا كه رحمت من همه چيز را فرا گرفته است.
پس از فراغت از داستان موسى و بنى اسرائيل، سخن را به سوى مسلمانان برمى گرداند و از آنها به عنوان كسانى ياد مى كند كه به پيامبر امّى ايمان آورده اند; همان پيامبرى كه در تورات و انجيل از او ياد شده است و وظيفه اش امر به معروف و نهى از منكر و حلال كردن طيبات و حرام كردن خبائث و برداشتن بارهاى سنگين از دوش مردم بود. آنگاه به پيامبر دستور مى دهد كه بگويد: مردم! من پيامبر خدا بر همه شمايم ... پس به او ايمان بياوريد.
بار ديگر داستان موسى و قوم او را مطرح مى كند و از اسباط دوازده گانه بنى اسرائيل و جارى شدن دوازده چشمه با اشاره موسى و نزول منّ و سلوى و از بهانه جوييهاى قوم لجوج بنى اسرائيل مى گويد و داستان اصحاب سبت و مسخ شدن آنها به صورت ميمون را مى آورد و عاقبت شوم بنى اسرائيل را در طول تاريخ يادآور مى شود.
مطلب بعدى درباره عالم ذرّ است و اخذ پيمان از فرزندان آدم كه همگى به ربوبيت خداوند شهادت دادند. سپس داستان بلعم باعور را مى آورد، كه دانشمندى كه سرانجام بدى پيدا كرد و او را به سگ تشبيه مى كند و از جهنّم ياد مى كند كه جايگاه بسيارى از جنّ و انس خواهد بود، آنها كه دل دارند ولى نمى فهمند و چشم دارند ولى نمى بينند و گوش دارند ولى نمى شنوند آنها از چارپايان گمراهترند.
پس از يادى از اسماء حسنى، خداوند از گروهى ياد مى كند كه هدايت يافته اند و به حق مايل شده اند و نيز از گروهى ياد مى كند كه آيات خدا را تكذيب كردند و خدا آنها را به صورت استدراج و پس از مهلتى كيفر داد.
سپس مردم را به تفكّر درباره پيامبر اسلام دعوت نموده، از اينكه او را ديوانه مى خواندند به شدّت انتقاد مى كند و از مردم مى خواهد كه در ملكوت آسمانها و زمين و پديده هاى عالم بينديشند، شايد كه مدت آنها سرآمده باشد و خاطر نشان مى كند كه هركس را خدا گمراه سازد او هدايت كننده اى نخواهد داشت و در طغيان خود باقى خواهد ماند (كه البته گمراه كردن خدا براساس گناهان خود آن شخص است).
مطلب بعدى درباره روز قيامت است كه وقت آن را به علم خدا موكول مى كند و متذكّر مى شود كه قيامت به طور ناگهانى خواهد آمد و علم آن را در انحصار خدا مى داند، به طورى كه پيامبر هم از آن خبر ندارد و مى گويد اگر غيب مى دانستم بدى به من نمى رسيد و من تنها بيم دهنده اى هستم. سپس از اينكه خداوند انسانها را از يك نفر و همسر او آفريد سخن مى گويد و مشركان را مورد حمله قرار مى دهد و معبودهاى آنها را موجوداتى ضعيف و بندگانى همانند خود آنها معرفى مى كند و از ناتوانى آنها خبر مى دهد و از زبان پيامبر نقل مى كند كه ولىّ و سرپرست من همان خدايى است كه كتاب نازل كرده و صالحان را دوست دارد; امّا معبودهاى شما توانايى كمك كردن به شما را ندارند و اگر آنها را بخوانيد نمى توانند به شما جواب بدهند.
پس از اين بيان، به پيامبر دستور مى دهد كه عفو پيشه كند و به كار نيك فرمان دهد و از جاهلان اعراض كند و اگر وسوسه اى از شيطان رسيد به خدا پناه برد و يادآور مى شود كه اگر وسوسه اى از شيطان به پرهيزگاران برسد خدا را ياد مى كنند و بصيرت و بينش خود را مى يابند ولى شياطين، كافران را به گمراهى مى كشند و هيچ كوتاهى نمى كنند. آنگاه خطاب به پيامبر اظهار مى دارد كه اگر براى آنان آيه اى نياورى اعتراض مى كنند; بگو من تابع وحى هستم و اين قرآن بينشهايى از سوى خدا و هدايت و رحمتى براى اهل ايمان است. سپس دستور مى دهد كه چون قرآن خوانده شود به آن گوش فرا دهيد تا مورد رحمت قرار بگيريد و خدا را شب و روز به زارى و بيم ياد كن و از غافلان مباش.
در پايان سوره از كسانى ياد مى كند كه نسبت به عبادت خدا تكبر نمىورزند و به تسبيح او مشغول هستند و او را سجده مى كنند.

 

تفسير سوره اعراف

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

المص (* ) كِتابٌ أُنْزِلَ اِلَيْكَ فَلا يَكُنْ فى صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ لِتُنْذِرَ بِه وَ ذِكْرى لِلْمُؤْمِنينَ (* ) اِتَّبِعُوا مآ أُنْزِلَ اِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِه أَوْلِيآءَ قَليلاً ما تَذَكَّرُونَ (* )
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. المص (1) كتابى است كه به سوى تو نازل شده است. پس سينه ات از آن تنگ نشود تا به وسيله آن بيم دهى و براى مؤمنان تذكر است(2) از آنچه از سوى پروردگارتان بر شما نازل شده پيروى كنيد و جز او از سرپرستانى پيروى نكنيد. شما اندك پند مى گيريد(3)
نكات ادبى
1 ـ «المص» از حروف مقطّعه است و ما راجع به آن در تفسير «الم» در آغاز سوره بقره مطالبى را بيان كرديم. اين تعبير، هر معنايى داشته باشد در حكم جمله است; بنابراين آن را يك آيه حساب كرده اند; ولى «ص» را در اول سوره «ص» آيه حساب نكرده اند چون فقط يك حرف است.
2 ـ «كتاب» خبر مبتداى محذوف است و تقدير آن «هذا كتاب» مى باشد. البته بعضى ها گفته اند كه آن، خبر براى «المص» است كه وجه بعيدى است. ضمناً تنكير «كتاب» براى بيان عظمت قرآن است.
3 ـ «فاء» در «فلايكن» براى عطف جمله به جمله است و معناى تفريع دارد; يعنى اكنون كه اين كتاب بر تو نازل شده پس سينه ات از آن تنگ نشود چون از جانب خدا نازل شده است.
4 ـ «حرج» تنگى شديد، زحمت و مشقت، شك و ترديد. در اينجا به قرينه آمدن آن با «صدر» به معناى همان تنگى شديد است كه در بعضى از آيات از اين حالت به ضيق صدر در مقابل شرح صدر، تعبير شده است.
5 ـ «وذكرى» عطف به «لتنذر» كه در حكم للانذار است. در واقع براى نزول قرآن دو علت ذكر مى كند: يكى انذار و ديگرى ذكرى.
6 ـ «اولياء» دوستان، سرپرستان.
7 ـ «قليلا ماتذكرون» نعت براى مصدر محذوف به تقدير تذكراً قليلا تذكّرون و «ما»ى زايد، براى تاكيد است.
 

تفسير و توضيح
آيات (1-2) بسم الله الرحمن الرحيم. المص. كتاب انزل ... : شروع سوره مانند سوره هاى پيشين با نام خداوند رحمان رحيم است و هر چيزى بدون اين جمله مقدس شروع شود ابتر است. پس از اين جمله در آغاز سوره، چند حرف كه از حروف مقطعه است آمده: الف، لام، ميم، صاد. (راجع به حروف مقطّعه در آغاز سوره مباركه بقره مطالبى آورديم. رجوع شود). آنگاه درباره قرآن و هدفهاى آن سخن مى گويد و خطاب به پيامبر اسلام مى فرمايد: «اين كتابى است كه بر تو نازل شده است». از آنجا كه نزول قرآن با احكام و معارفى كه دارد، وظيفه سنگينى را براى پيامبر اسلام قرار مى دهد و او را با دشمنان و مخالفان سرسختى روبرو مى كند، جهت دلدارى و تسلاّى خاطر پيامبر، از او مى خواهد كه سينه اش از آن تنگ نشود، هرچند كه مشكلات و ناراحتى هايى در پيش است ولى چون قرآن ازسوى خدا نازل شده و سخن حقّ است، پس بايد مشكلات را تحمل كرد; زيرا رنج و تعبى كه در راه دوست باشد، گوارا و نوشين است.
البته دلتنگى و ناراحتى پيامبر بيشتر از آن جهت بود كه مى ديد آن مردم هدايت نمى شوند و مصلحت خود را درك نمى كنند و از حقيقت دور افتاده اند. پيامبر كه دلسوز مردم بود از اينكه آنها به بيراهه مى روند اندوهگين مى شد، به طورى كه بارها درقرآن كريم خداوند او را دلدارى داده و خاطر نشان كرده است كه وظيفه او فقط تبليغ و انذار است و نبايد از ايمان نياوردن مردم اين چنين اندوهگين باشد.
ولعلك باخعٌ نفسك الايكونوا مؤمنين. (شعراء/3)
شايد تو جان خود را از اين جهت كه آنها ايمان نمى آورند تلف كنى.
بايد توجه داشت كه همه اين تعبيرات فقط براى تسلاّى پيامبر و دادن قوت قلب به اوست و گرنه غصه خوردن براى هدايت نشدن مردم، از رقّت قلب و مهربانى و دلسوزى پيامبر اسلام حكايت مى كند و كار زشتى نيست كه خدا از آن نهى كند.
پس از بيان اين مطلب، دو هدف براى نزول قرآن ذكر مى كند: يكى اينكه قرآن، نازل شده تا به وسيله آن مردم را بيم دهى و ديگر اينكه قرآن نازل شده تا پندى و تذكرى براى مؤمنان باشد.
هدف نخست عام است و شامل مؤمن و كافر مى شود و پيامبر با آيات قرآنى تمام مكلّفين را تبليغ مى كرد و روى سخن او با گروه خاصى نبود; ولى هدف دوم فقط شامل مؤمنان مى شود: اينان هستند كه به جهت ايمانى كه به قرآن دارند از آيات آن پند مى گيرند و تذكّرى براى آنها حاصل مى شود. تذكر يعنى يادآورىِ آنچه گذشته است و مؤمن به وسيله قرآن، ايمان خود را تجديد و تقويت مى كند و فيض پياپى به او مى رسد; گويا آيات قرآنى هرآن بر ايمان او مى افزايد و روح تازه اى در او مى دمد.
در قرآن كريم علاوه بر «ذكرى» دو صفت «ذكر» و «تذكّر» نيز كه از همين ريشه اند به قرآن اطلاق شده است و هر سه، جنبه يادآورى و تقويت ايمان مردم را دارند.

و انه لتذكرة للمتقين (مزمل/19)
و آن (قرآن) يادآورى براى پرهيزگاران است.
آيه (3) اتبعوا ما انزل اليكم من ربكم ... : پس از خطابى كه به پيامبر اسلام شد اينك سخن را متوجه مردم مى كند و ظاهر اين است كه مورد خطاب، مشركان و بت پرستان هستند. در اين آيه خطاب به آنان گفته مى شود: از آنچه بر شما نازل شده پيروى كنيد سپس اضافه مى كند كه جز خدا براى خود سرپرست و دوست نگيريد يعنى بتها و معبودهاى باطل را به خدايى نگيريد و آنها را پرستش نكنيد.
شرك و بت پرستى از هر نوع كه باشد آفت بزرگى است كه سعادت انسان را نابود مى كند و شخصيت او را مى ربايد و از او انسانى پست و حقير مى سازد و جلوى درك درست او را مى گيرد، به گونه اى كه او ديگر نمى تواند حق را از باطل تشخيص بدهد و راه را از چاه بشناسد.
اصرار و تاكيد قرآن در مبارزه با شرك از هر نوع آن، براى رها ساختن انسان از قيد و بندهايى است كه فهم و انديشه و بينش و بصيرت او را محدود مى كند و مانع رشد فكرى و بلوغ عقلانى او مى گردد و اين آيه درصدد بيان همين معناست; چون بلافاصله مى فرمايد: شما اندك پند مى گيريد يا شما چه اندك پند مى گيريد و بدينگونه روشن مى كند كه ميان پرستش غيرخدا و پند نگرفتن رابطه اى وجود دارد; يعنى اينكه شرك مانع پندگيرى و عبرت آموزى و يادآورى است.
وَ كَمْ مِنْ قَرْيَة أَهْلَكْناها فَجآءَها بَأْسُنا بَياتًا أَوْ هُمْ قآئِلُونَ (* ) فَما كانَ دَعْواهُمْ اِذْ جآءَهُمْ بَأْسُنآ اِلاّ أَنْ قالُوا اِنّا كُنّا ظالِمينَ (* ) فَلَنَسْأَلَنَّ الَّذينَ أُرْسِلَ اِلَيْهِمْ وَ لَنَسْأَلَنَّ الْمُرْسَلينَ (* ) فَلَنَقُصَّنَّ عَلَيْهِمْ بِعِلْم وَ ما كُنّا غائِبينَ (* ) وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (* ) وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ فَأُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِما كانُوا بِآياتِنا يَظْلِمُونَ (* )

 

و چه بسا آبادى كه آن را هلاك كرديم و عذاب ما شبانه يا هنگامى كه درخواب نيمروز بودند به آنها فرا رسيد(4) پس هنگامى كه عذاب ما به آنها رسيد سخنشان جز اين نبود كه ما ستمگران بوديم(5) پس، از كسانى كه پيامبران به سوى آنها فرستاده شدند و نيز از پيامبران البته پرسش خواهيم كرد(6) پس، از روى علم (حالات آنها را) برايشان تعريف خواهيم كرد و ما غايب و بى خبر نبوده ايم(7) و سنجيدن اعمال در آن روز (قيامت) حق است; پس كسانى كه خوبيهاى آنها سنگين باشد آنان رستگارانند (8) و كسانى كه خوبيهاى آنها سبك باشد آنان همانها هستند كه به خويشتن زيان رسانيده اند به جهت آنكه به آيات ما ستم كرده اند(9)
 

نكات ادبى
1 ـ «كم» براى تكثير است همانگونه كه «ربّ» براى تقليل است.
2 ـ «قريه» آبادى كه شامل شهر، روستا و هر نوع جامعه اى مى شود.
3 ـ «بأس» در اينجا عذاب و شدت.
4 ـ «بياتا» شبانه; مصدر براى حال است از ماده «بيت» به معناى زندگى در شب.
مبيت و بيت هم از اين واژه مشتق شده است.
5 ـ «قائلون» از قيلوله به معناى خواب نيمروز، راحتى روزانه. اين واژه مصدر از ماده قيل، اجوف يايى است. كلمه مقيل و اقاله هم از اين ماده است.
6 ـ «أوهم قائلون» گفته شده كه در اين جمله «أوْ» براى تنويع است و جمله حاليه است به تقدير واو حاليه: او و هم قائلون.
7 ـ «دعوى» سخن، ادّعا، اعتراف، دعا.
8 ـ «فلنقصّنّ» از قصه به معناى سخن گفتن پشت سر كسى.
9 ـ «يومئذ» مقطوع از اضافه است و تنوين دلالت بر آن دارد.
10 ـ «موازين» جمع وزن يا ميزان است و اگر هم جمع ميزان باشد در اينجا

مصدر ميمى است و منظور از آن كارهاى خوب است.
 

تفسير و توضيح


آيات (4-5) وكم من قرية اهلكناها فجاءها باسنا ... : جامعه ها هم مانند افراد، حالتهاى مختلفى دارند. گاهى يك جامعه از نظر مبانى دينى و ارزشهاى معنوى در چنان حالتى قرار دارد كه از انسجام و وحدت و توان بالايى برخوردار است و قابليت بقا و دوام دارد. خداوند چنين جامعه اى را مورد حمايت خود قرار مى دهد. در مقابل، جامعه هاى بى ايمان و تهى از معنويت و تقوا به سبب روى آوردن به فساد و گناه و فسق و فجور، قابليت بقا را از دست مى دهد و خداوند چنين جامعه اى را هلاك مى سازد. گاهى به صورت استدراج و به طور طبيعى هلاك مى شود و سقوط مى كند و گاهى هم با نزول بلاهاى آسمانى و عذاب الهى به يك مرتبه نابود مى شود.
در اين آيه از نزول عذاب ناگهانى خدا بر بعضى از جوامع بشرى خبر مى دهد و مى فرمايد: چه بسا آبادى كه آن را هلاك كرديم و عذاب ما شبانه يا به هنگام خواب نيمروز به آنها فرا رسيد. اين همان عذاب «استيصال» است كه ناگهان مردمى را به كام خود مى برد و اين در اثر گناه و نافرمانى و كارهاى ضدّ خدايى و عناد با حق و انكار پيامبران پديد مى آيد و خدا پس از مهلت هايى كه مى دهد، بالاخره عذاب خود را نازل مى كند. جالب اينكه اين عذاب، در حال استراحت مردم يا در شب و يا در خواب نيمروز نازل مى شود; يعنى هنگامى كه مردم به فراغت نياز دارند و مشغول استراحت هستند و گمان مى كنند كه هيچ خطرى آنها را تهديد نمى كند و به امنيت و آسايش ظاهرى كه دارند، مغرور هستند.
وقتى عذاب الهى آنها را فرا گرفت، ناگهان از خواب خوش بيدار مى شوند و خود را در كام عذابى سخت مى يابند. اينجاست كه به خود مى آيند و با ديدن عذاب، به گناه خود اعتراف مى كنند و مى گويند: ما ستمگران بوديم ولى اين اعتراف در اين زمان سودى براى آنها ندارد و توبه محسوب نمى شود.
روشن است كه نزول چنين بلاهايى كه باعث نابودى يك جامعه مى شود در اثر شيوع گناه و رواج فسق و فجور و ستمگرى است و گرنه هيچ جامعه اى بدون حساب و كتاب هلاك نمى شود. در آيات متعددى از قرآن علت نابودى چنين جوامعى شيوع ظلم و فساد و گناه معرفى شده است:
فكأين من قرية اهلكناها و هى ظالمة فهى خاوية على عروشها (حج/45)
چه بسا آبادى كه اهل آن ستمگر بودند هلاك كرديم، پس بر سقفهايش فرو افتاد.
فاهلكناهم بذنوبهم و انشاءنا من بعدهم قوما آخرين (انعام/6)
پس آنها را به سبب گناهانشان هلاك كرديم و پس از آنها گروه ديگرى را آورديم.
البته گاهى نابودى پس از مهلتى انجام مى گيرد:
وكأيّن من قرية امليت لها و هى ظالمة ثم اخذتها والىّ المصير(حج/48)
و چه بسا آبادى كه در حالى كه ظالم بود به آن مهلت دادم; سپس آن را برگرفتم و بازگشت به سوى من است.
آيات (6-7) فلنسئلنّ الذين ارسلنا اليهم ... : جامعه هاى ستمگر با عذابى كه در اين دنيا به آنها مى رسد، كارشان تمام نمى شود بلكه علاوه بر عذاب اين دنيا در آخرت نيز مؤاخذه خواهند شد و در برابر كارهايى كه كرده اند مورد پرسش قرار خواهند گرفت.
در اين آيه كه با «فاء تفريع» شروع مى شود و به آيه پيش ربط داده شده، اظهار مى دارد كه هم از مردمى كه پيامبران به سوى آنها آمدند و هم از پيامبران، سؤال خواهد شد. يعنى در روز قيامت هم از مردم و هم از پيامبران سؤال خواهد شد. البته سؤالها متفاوت است; سؤالى كه از مردم مى شود مربوط به كارهاى آنها در دنياست و سؤالهايى كه از پيامبران مى شود مربوط به عكس العمل مردم در برابر دعوت آنهاست; يعنى اينكه پيامبران شهادت خواهند داد كه مردم با دعوت آنها چگونه برخورد كردند. بنابراين، سؤال از مردم به عنوان سؤال از متهم و سؤال از پيامبران به عنوان سؤال از شاهد است.
توجه كنيم كه قيامت داراى موقفها و ايستگاههاى گوناگونى است. در بعضى از اين موقفها از همه سؤال مى شود و گنهكاران مورد پرسش قرار مى گيرند; ولى در بعضى ديگر از اين موقفها از كسى سؤال نخواهد شد و فقط مجازات در پى خواهد داشت. گروهى از آيات كه دلالت بر اين دارند كه در قيامت از مجرمان سؤال مى شود مربوط به موقف اول و آن گروه كه دلالت دارند سؤال نخواهد شد، مربوط به موقف دوم است.
از جمله آياتى كه مربوط به موقف اول است علاوه بر آيه مورد بحث، از آيات زير هم مى توان ياد كرد:
وقفوهم انهم مسؤولون (صافات/24)
آنها را نگه داريد كه از آنها سؤال خواهد شد.
فوربك لنسئلنهم اجمعين (حجر/92)
پس سوگند به پروردگار تو كه از همه آنها پرسيده خواهد شد.
وليسئلنّ يوم القيامة عما كانوا يفترون (عنكبوت/13)
و البته در روز قيامت از آنچه افترا مى زنند پرسيده خواهند شد.
و از جمله آياتى كه مربوط به موقف دوم است، اين آيات را مى آوريم:
ولايسئل عن ذنوبهم المجرمون (قصص/78)
گنهكاران از گناهان خود پرسيده نمى شوند.
فيومئذ لايسئل عن ذنبه انس و لاجانّ (رحمن/39)
پس در آن روز از گناه هيچ انس و جنّى پرسيده نمى شود.
ضمناً سؤالى كه در يك موقف قيامت از مجرمان خواهد شد براى كشف حقيقت نيست; چون خداوند، خود از حال آنها با خبر است، بلكه سؤال براى اعتراف گرفتن از آنهـاست و اين خود نوعى عذاب روحى است و براى همين است كه در آيه مورد بحث ما پس از بيان اينكه از مردم سؤال خواهد شد، اضافه مى كند كه كارهاى آنها را از روى علم و آگاهى براى آنها تعريف خواهيم كرد تا بدانند كه غايب و بى خبر نبوديم. يعنى آنها هر كارى در دنيا انجام داده اند در حضور ما بوده و ما به خوبى از آن آگاه بوديم و در قيامت از كارهايى كه كرده اند خبر خواهيم داد. بنابراين پرسش از آنها براى به دست آوردن اطلاع نيست بلكه براى اتمام حجت است كه براى آنان نوعى عذاب روحى هم هست.
آيات (8-9) والوزن يومئذ الحق فمن ثقلت موازينه ... : عدل الهى در روز قيامت حكومت خواهد كرد و هركسى عادلانه به سزاى اعمال خود خواهد رسيد و اعمال مردم با ترازوى الهى سنجيده خواهد شد; هر كس كه اعمال نيك او سنگينى كند رستگار خواهد شد و هركس كه كارهاى نيك او سبك باشد زيان خواهد ديد.
البته منظور اين نيست كه در قيامت ترازويى از نوع ترازوهاى دنيا برقرار خواهد بود بلكه ترازو به عنوان مظهر عدالت و سنجش بيان شده و منظور اين است كه كارهاى مردم در روز قيامت سنجيده خواهد شد و مطابق با اعمالشان با آنها رفتار خواهد شد. بعضى ها گمان كرده اند كه در قيامت كارهاى خوب انسان با كارهاى بد او مقايسه و سنجيده مى شود و اگر كارهاى خوب او از كارهاى بد او بيشتر بود نجات خواهد يافت و اگر برعكس آن بود هلاك خواهد شد. اين همان «موازنه» است كه بعضى ها به آن معتقدند ولى آيات مربوط به ترازوى قيامت به اين مطلب دلالت ندارد، بلكه طبق اين آيات، كارهاى خوب با كارهاى بد سنجيده نمى شود و اعمال خوب به تنهايى مورد ارزيابى قرار مى گيرد كه اگر سنگين شد اهل نجات است و اگر سبك شد مجازات مى شود.
به نظر مى رسد كه اعمال نيك انسان با آن عملى كه مورد پسند خداست و عمل كاملى است، سنجيده خواهد شد; يعنى مثلا نمازهاى انسان با يك نماز كاملى كه خدا مى پسندد مقايسه مى شود كه اگر سنگين تر از آن باشد، اهل نجات است و اگر سبك تر از آن باشد مورد قبول نيست. آيات از شق سوم كه برابرى دو كفه ترازواست ساكت است ولى معلوم است كه آن نيز مورد رضايت خداوند مى باشد و آيات، فرد شاخص و فرد نازل را بيان مى كند.
آيات مربوط به ميزان، به همان معنايى كه گفتيم دلالت مى كند; از جمله، آيه مورد بحث كه عينا در سوره مؤمنون آيه 23 نيز تكرار شده به خوبى به اين معنا دلالت دارد و همين طور آيه زير:
فاما من ثقلت موازيته فهو فى عيشة راضية و اما من خفت موازينه فامه هاويه(قارعه/6-9)
پس كسى كه كارهاى خوب او سنگين باشد، او در زندگىِ خوشايندى خواهد بود و هركس كه كارهاى خوب او سبك باشد جايگاه او دوزخ است.
البته اين بدان معنا نيست كه كارهاى بد انسان مورد غفلت قرار خواهد گرفت بلكه هر انسانى نتيجه كارهاى زشت خود را هم خواهد ديد:
فمن يعمل مثقال ذرّة خيراً يره و من يعمل مثقال ذرّة شرّا يره(زلزله/7-8)
پس هر كس به سنگينى ذره اى، كار خوب كند آن را مى بيند و هر كس به سنگينى ذره اى، كار بد كند آن را مى بيند.
در آيه مورد بحث در مورد كسانى كه كارهاى خوب آنها سبك باشد يعنى مورد قبول واقع نشود، اظهار مى دارد كه آنان به جهت آنكه به آيات ما ستم كردند، به خود ضرر زدند; يعنى آنها در دنيا براى آيات الهى ارزش قائل نشدند يا آن را انكار كردند و يا عمل نكردند و نتيجه آن ضرر و زيانى است كه در آخرت نصيب آنها خواهد شد و هر عمل خيرى هم كرده باشند سودى براى آنان نخواهد داشت.
وَ لَقَدْ مَكَّنّاكُمْ فِى الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَكُمْ فيها مَعايِشَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ(*)
همانا شما را در زمين توانايى داديم و براى شما در آن، زندگى ها قرار داديم; اندك سپاس مى كنيد(10)
 

نكات ادبى

1 ـ «مكّنّا» توانايى داديم، مكنت داديم، وسايل پيشرفت فراهم كرديم. از مكن مشتق شده كه به معناى فراهم كردن وسايل پيشرفت و قدرت و دادن امكانات است.
2 ـ «معايش» جمع معيشه، مصدر ميمى به معناى زندگى يا اسم آلت به معناى اسباب زندگى است. در جمعهاى هموزن اين كلمه، حرفِ پس از الف به صورت همزه آمده; مانند: صحائف، مدائن، قلائد; ولى در اين كلمه با ياء خوانده مى شود; علتش آن است كه در اين كلمه ياء، جوهر كلمه است و از ماده عيش مشتق شده; ولى در كلمات ديگر، ياء، جوهر كلمه نيست و از وزن جمع آمده است.
 

تفسير و توضيح
آيه (10) ولقد مكّنّاكم فى الارض وجعلنالكم فيها معايش ... : خداوند به انسان نعمتهاى بزرگى داده و همه گونه ابزار لازم براى پيشرفت را براى او فراهم كرده است. در اين آيه يادآورى مى شود كه براى شما در روى زمين امكانات لازم را آماده كرديم و شما را در آن جاى داديم و براى شما در آن زندگى ها قرار داديم.
طبيعت با تمام نيروها و استعدادهاى نهفته در آن همواره در خدمت بشر است و بشر مى تواند و بايد از امكانات آن بهره گيرد و مى گيرد. ضرورى ترين نيازهاى بشر مانند تنفس و تغذيه از همين منابع طبيعى تامين مى شود و جالب اينكه انسان به هر چيزى كه بيشتر نياز دارد در طبيعت به فراوانى يافت مى شود; مثلا نياز فورى وعمده انسان به هواست كه به فراوانى موجود است و در درجه پايين تر، انسان به آب احتياج دارد آب هم از چيزهاى ديگر فراوانتر است هر چند كه در مقايسه با هوا كمتر است. بعد از آن غذاست كه از آب كمتر ولى از چيزهاى ديگر زيادتر است و به همين ترتيب... .
در طبيعت گاهى نيازهاى انسان بدون زحمت و به آسانى و بى آنكه كارى انجام دهد فراهم مى شود و طبيعت به اذن خدا سخاوتمندانه آن را در اختيار انسان قرار مى دهد; مانند هوايى كه استنشاق مى كند. ولى گاهى بشر براى رفع نياز خود و استفاده از منابع طبيعى بايد كارى انجام دهد و فعاليتى بكند; مانند كارهاى كشاورزى و استخراج معادن و ساختن ابزار و وسايل زندگى كه همه پس از تغييراتى كه انسان در طبيعت انجام مى دهد، به دست مى آيد و گاهى احتياج به تغييرهاى زنجيره اى دارد.
به هر حال خداوند از يك سو امكانات لازم را در طبيعت قرار داده و از سوى ديگر به بشر فكر و انديشه عطاكرده كه به كمك آن از نيروهاى موجود در طبيعت بهره گيرى كند و طبيعت را به استخدام خود گيرد و همه چيز را به تسخير خود درآورد:
الم تروا انّ الله سخّر لكم ما فى السموات و ما فى الارض (لقمان/20)
آيا نمى بينيد كه خداوند آنچه را كه در آسمانها و زمين است براى شما مسخّر نموده است؟
در مقابل اين همه نعمت كه در اختيار بشر گذاشته چيزى از او نمى خواهد جز اينكه حق او را بشناسد و او را عبادت كند و سپاسگزار نعمتهاى او باشد اما به طورى كه در جمله پايانى آيه مورد بحث آمده، بشر، اندك سپاسگزار است و در مقابل نعمتهاى بى شمار خداوند ناسپاس است.
اگر انسان، سپاسگزار نعمتهاى خدا باشد اين نعمتها همواره در اختيار او خواهد بود و بر آن افزوده خواهد شد ولى اگر ناسپاسى كند و ناسپاسى او به مرحله خاصى برسد، خداوند نعمتها را تبديل به نقمتها مى كند و عذاب خود را فرو مى فرستد.
لأن شكرتم لأزيدنّكم و لئن كفرتم انّ عذابى لشديد (ابراهيم/7)
اگر سپاسگزارى كنيد بر شما مى افزاييم و اگر كفران نماييد همانا عذاب من شديد است.
وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْليسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السّاجِدينَ (* ) قالَ ما مَنَعَكَ أَلاّ تَسْجُدَ اِذْ أَمَرْتُكَ قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى مِنْ نار وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طين (* ) قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فيها فَاخْرُجْ اِنَّكَ مِنَ الصّاغِرينَ (* ) قالَ أَنْظِرْنى اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (* ) قالَ اِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ (* ) قالَ فَبِمآ أَغْوَيْتَنى لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيمَ (* ) ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْديهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمآئِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرينَ (* ) قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْءُومًا مَدْحُورًا لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعينَ(* )
همانا شما را آفريديم آنگاه به شما شكل داديم آنگاه به فرشتگان گفتيم به آدم سجده كنيد پس سجده كردند جز ابليس كه از سجده كنندگان نبود(11) گفت: چه چيزى تو را بازداشت از اينكه سجده نكنى هنگامى كه تو را فرمان دادم؟ گفت: من از او بهترم; مرا از آتش آفريدى و او را از خاك آفريدى (12) گفت: پس، از آنجا فرود آى، تو را نرسد كه در آن تكبّر ورزى، پس بيرون آى كه تو از خواران هستى (13) گفت: مرا تا روزى كه مبعوث مى شوند مهلت بده(14) گفت: تو از مهلت داده شدگانى(15) گفت: پس به سبب آنكه مرا هلاك كردى، بر سر راه راست تو بر كمين آنها مى نشينم(16) سپس از پيش رو و پشت سر و راست و چپشان سراغشان مى روم و بسيارى از آنان را از سپاسگزاران نيابى(17) گفت: نكوهيده و خوار از آنجا بيرون شو، هركس از آنها از تو پيروى كند، البته جهنم را ازهمه شما پر خواهم كرد(18)
 

نكات ادبى
1 ـ «صوّرناكم» از تصوير به معناى قرار دادن چيزى به شكلى و صورتى است.
2 ـ «ابليس» نام خاص موجود پليدى است كه از سجده بر آدم سر باز زد و شيطان نام عام اوست.
3 ـ «الاّ تسجد» لا در اينجا زايد است و براى تاكيد مطلب آمده; مانند «لااقسم» و «لئلايعلم» همانگونه كه در آيه ديگر، همين تعبير بدون لا آمده: ما منعك ان تسجد

لما خلقت بيدىّ (ص/75) وجه ديگر اينكه «منعك» را به معناى وادار كرد، مجبور كرد بگيريم و بگوييم كه در منع، نوعى معناى الزام وجود دارد.
4 ـ «فاهبط» فرود آى. هبوط نوعى نزول از بالا به پايين است كه يا به صورت حقيقى (نزول از آسمان به زمين) و يا به صورت معنوى (نزول از مقام و مرتبه بالا به مقام و مرتبه پايين) است.
5 ـ ضمير «منها» و «فيها» يا به جنّت يا به سماء و يا به مرتبه بالا برمى گردد.
6 ـ «صاغرين» جمع صاغر، ذليل، خوار و بى مقدار.
7 ـ «انظرنى» از انظار به معناى مهلت دادن و به تأخير انداختن است.
8 ـ «اغويتنى» از اغوا كه در اينجا به معناى هلاك كردن و مطرود كردن است. اين واژه بيشتر به معناى گمراه كردن مى آيد.
9 ـ «اَيمان» جمع يمين، سمت راست.
10 ـ «شمائل» جمع شمال، سمت چپ.
11 ـ «مذؤم» نكوهيده، ايراد گرفته شده. از ذؤم به معناى عيب.
12 ـ لام در «لمن تبعك» براى ابتدا و در «لأملانَّ» براى قسم است.
 

تفسير و توضيح
آيات (11-12) ولقد خلقناكم ثم قلنا للملائكة ... : اين آيات مشتمل بر داستان خلقت آدم است و اين داستان در شش سوره از سوره هاى قرآنى تكرار شده و در هر كدام با عبارتهاى ويژه اى آمده است. آن شش سوره عبارتند از: بقره، اعراف، حجر، بنى اسرائيل، كهف، طه و ص . در اينجا داستان به اين صورت آغاز مى شود كه خطاب به مردم مى فرمايد: «همانا شما را آفريديم و آنگاه به شما شكل و صورت داديم.» هر چند كه خطاب به موجودين از فرزندان آدم است ولى منظور آغاز خلقت آدم است كه او را از خاك آفريد و به او شكل بشرى داد، و اينكه خطاب به موجودين مى كند از باب امتنان است; يعنى اينكه شما از نسل كسى هستيد كه به اين صورت آفريده شد و اين نوع خطابها در زبان عربى و در قرآن نظير دارد و در آنها حوادثى كه بر نسلهاى گذشته اتفاق افتاده به نسل موجود نسبت داده مى شود; چون نسل موجود هم ادامه همان نسلها است; مانند بعضى از خطابهاى قرآن به يهود عصر پيامبر و ذكر حوادثى كه براى نياكان آنها اتفاق افتاده است; مثل: واذ انجيناكم من آل فرعون...
به هرحال در اين آيات پس از اشاره به اينكه آدم آفريده شد و به شكل بشرى درآمد، مى فرمايد: آنگاه به فرشتگان دستور داديم كه به او سجده كنند پس آنها سجده كردند جز ابليس كه از سجده كنندگان نبود.
به طورى كه در تفسير آيات مربوطه به خلقت آدم در سوره بقره به تفصيل آورديم، منظور از سجده فرشتگان به آدم; تعظيم و تكريم و خضوع در برابر او بود و اين به مفهوم عبادت نبود چون عبادت مخصوص خداست ولى تعظيم و خضوع مخصوص خداوند نيست بلكه در برابر افراد شايسته مانند پدر و مادر و معلم و اولياى الهى، خضوع اشكالى ندارد و حتى مطلوب هم هست. سجده فرشتگان به آدم از نوع سجده حضرت يعقوب بر يوسف بود كه منظور تعظيم و تكريم اوست.
ورفع ابويه على العرش و خرّوا له سجّدا (يوسف/100)
و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و به او سجده كردند.
بنابراين لزومى ندارد كه سجده فرشتگان به آدم را چنين توجيه كنيم كه او را قبله خود قرار دادند و آيات مزبور اين توجيه را نمى پذيرد.
مى توان گفت علت اينكه آغاز اين آيات خطاب به موجودين از بنى آدم است، اين باشد كه سجده كردن فرشتگان به آدم، فقط به خاطر خود آدم نبود بلكه اين سجده براى نوع بشر بود كه شامل مخاطبان هم مى شود و آدم به عنوان مظهر نوع بشر مسجود فرشتگان قرار گرفت و اين به خاطر استعدادها وشايستگى هايى است كه در وجود بشر نهفته است و او مى تواند نامهاى اشيا را ياد بگيرد و به آن علم و آگاهى برسد كه فرشتگان به آن نمى رسند.

فرشتگان طبق دستور عمل كردند و به آدم سجده نمودند; ولى ابليس يا همان شيطان، از اجراى اين دستور سر بر تافت و به آدم سجده نكرد و اين در حالى بود كه او نيز مامور به سجده بود. هر چند ابليس از فرشتگان نبود و از جنّ بود ولى در اثر عبادت در صف فرشتگان قرار گرفته بود و خطاب الهى در مورد سجده به آدم شامل او هم مى شد (درباره ماهيت ابليس در جلد اول صفحه 137 از همين تفسير به تفصيل بحث كرده ايم. رجوع شود.)
وقتى ابليس از اجراى فرمان الهى سرپيچى كرد، خداوند به او فرمود: چه چيزى تو را از سجده كردن به آدم بازداشت؟ گفت: من از او برتر هستم; مرا از آتش و آدم را از خاك آفريده اى. ابليس خود را برتر از آدم مى دانست به اين دليل كه اصل او از آتش است و اصل آدم از خاك. ابليس از جنّ بود و خدا جنّ را از آتش آفريد:
و خلق الجانّ من مارج من نار (رحمن/15)
و جنّ را از زبانه اى از آتش آفريد.
اشتباه ابليس در اين بود كه خيال مى كرد برترى و فضيلت، مربوط به خميرمايه هستى شخص است، در حالى كه چنين نبود بلكه برترى در داشتن شايستگى هاست. از آن گذشته چه كسى گفته بود كه آتش از خاك برتر است؟ خاك به خاطر داشتن مواد زندگى زا از آتش برتر و با بركت تر است.
آيات (13-15) قال فاهبط منها فمايكون لك ... : پس از سرپيچى ابليس از فرمان خدا و آوردن بهانه واهى بر نافرمانى خود، از جانب خداوند خطاب رسيد كه از آنجا فرود آى و تو را نسزد كه در آنجا تكبّر كنى; پس بيرون آى كه تو از خوار شدگان هستى. ابليس در بهشت بود و با اين خطاب از بهشت رانده شد و البته منظور از اين بهشت، باغى بوده كه به آن بهشت عدن گفته مى شود و منظور از آن، بهشتى نيست كه خداوند، صالحان را به آنجا خواهد برد. اين هبوط از بهشت همراه با هبوط ابليس از مقام و مرتبه خاص او بود و لذا مى توانيم بگوييم كه مرجع ضمير «منها» و «فيها» وجه جامعى است كه شامل بهشت و مقام و مرتبه ابليس مى شود و ابليس از اين هر دو هبوط كرد.
ابليس كه خود را مطرود ورانده شده درگاه ديد، گويا در برابر عبادتهاى بسيارى كه كرده بود، از خداوند خواست كه تا روز قيامت به او مهلت بدهد و خدا درخواست او را اجابت نمودو به او مهلت داد. البته در اين آيه گفته نشده كه خدا تا به كى به ابليس مهلت داد ولى در آيات ديگر آمده كه در برابر درخواست ابليس كه از خدا تا روز قيامت مهلت خواسته بود، فرمود: تا روز معينى به تو مهلت داده مى شود; يعنى مهلت ابليس تا روز قيامت نيست بلكه تا روز خاصى است كه منظور از آن يا نفخ صور و يا زمان ظهور حضرت مهدى و يا زمان خاص ديگرى است.
قال فانك من المنظرين الى يوم الوقت المعلوم (حجر/38)
گفت: تو از مهلت داده شدگانى تا روز وقت معين.
(تفصيل مطلب به خواست خدا در تفسير همين آيه خواهد آمد.)
مهلتى كه خداوند به ابليس داده علاوه بر اينكه پاداش عبادتهاى او بود، براى امتحان بشر و ايجاد زمينه براى بروز و ظهور شايستگى هاى او نيز بود; چون وقتى انسان با دشمنى روبرو مى شود خود را آماده كرده، از امكانات خويش بهره بردارى مى كند. وجود شيطان به عنوان دشمن انسان كه همواره در كمين اوست و وسوسه هايى كه مى كند و انسان را به سوى گناه و معصيت مى كشاند، زمينه مناسبى است كه انسانهاى با ايمان و افراد صالح از طريق مبارزه با او، ايمان وتقواى خود را به مرحله ظهور برسانند. بنابراين وجود شيطان اغواگر نه تنها براى انسان بد نيست بلكه به نفع او هم هست.
آيات (16-18) قال فبما اغويتنى لاقعدن لهم ... : شيطان كه از سوى خدا رانده شد ولى تا روز معين مهلت يافت، خطاب به خداوند گفت: «به سبب آنكه تو مرا هلاك كردى، من بر سر راه مستقيم تو بر كمين فرزندان آدم مى نشينم و از چهار طرف (جلو، پشت سر، راست و چپ) بر آنها مى تازم و بسيارى از آنان را از سپاسگزاران نخواهى يافت.» يعنى با تمام وجود تلاش خواهم كرد كه فرزندان آدم را از راه راست منحرف كنم و آنها را گمراه سازم و از عبادت خدا منصرف نمايم و آنها را به نافرمانى خدا وادار سازم و چنان خواهم كرد كه خداوند، بسيارى از فرزندان آدم را كافر، گمراه و ناسپاس يابد.
دشمنى ابليس با فرزندان آدم به سبب آن بود كه وجود آدم باعث رانده شدن او شد و مى خواست انتقام بگيرد. ولى همانگونه كه گفتيم وجود شيطان و وسوسه ها و اغواگريهاى او به سود بندگان خالص و خوب خداست و آنها با مبارزه با شيطان به مرتبه هايى مى رسند كه بدون آن نمى رسيدند. وسوسه هاى شيطان هرگز الزام آور نيست و انسان مجبور به اطاعت از شيطان نمى باشد و اگر كسانى از او اطاعت كردند، اين ناشى از ضعف ايمان آنهاست و لذا كيفر خواهند ديد.
پس از تهديدى كه ابليس كرد، خطاب رسيد كه از بهشت و مقام و مرتبه خود بيرون آى در حالى كه نكوهيده و خوار هستى. هركس از فرزندان آدم از تو پيروى كند به جهنم خواهد رفت و جهنم را از تو و پيروان تو پر خواهم كرد.
در بعضى از آيات آمده است كه وقتى ابليس و پيروان او به جهنم رفتند، ميان آنها گفتگوهايى صورت خواهد گرفت و شيطان از آنها بيزارى خواهد جست و به آنها خواهد گفت كه من بر شما تسلطى نداشتم و شما فريب مرا خورديد:
و قال الشيطان لمّا قضى الأمر انّ الله وعدكم وعد الحق و وعدتكم فاخلفتكم و ما كان لى عليكم من سلطان الاّ ان دعوتكم فاستجبتم لى فلاتلومونى ولوموا انفسكم وما انا بمصرخكم و ما انتم بمصرخىّ (ابراهيم/22)
و هنگامى كه كارگزارده شد (قيامت به پا شد) شيطان گويد: همانا خداوند به شما وعده حق داد و من هم به شما وعده دادم و خلاف آن كردم و من بر شما تسلطى نداشتم جز اينكه شما را خواندم و شما مرا اجابت كرديد; پس مرا مذمّت نكنيد بلكه خود را مذمّت كنيد. من فريادرس شما نيستم و شما فريادرس من نيستيد.
بنابراين شيطان فقط وسوسه مى كند و انسان را به سوى خود مى خواند و خواندن او جبرآور نيست و انسان مى تواند و بايد او را اجابت نكند همانگونه كه افراد با ايمان و مخلصان از بندگان خدا او را اجابت نمى كنند و به همين سبب مقام و مرتبه آنها بالا مى رود.
وَ يآ آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمينَ (* ) فَوَسْوَسَ لَهُما الشَّيْطانُ لِيُبْدِىَ لَهُما ما وُرِىَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ اِلاّ أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدينَ (* ) وَ قاسَمَهُمآ اِنّى لَكُما لَمِنَ النّاصِحينَ (* ) فَدَلاّهُما بِغُرُور فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ ناداهُما رَبُّهُمآ أَلَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَكُمآ اِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبينٌ (* ) قالا رَبَّنا ظَلَمْنآ أَنْفُسَنا وَ اِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ (* ) قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِى الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلى حين (*) قالَ فيها تَحْيَوْنَ وَ فيها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ (* )
و اى آدم تو و همسرت در بهشت ساكن شويد و از هر كجا كه خواستيد بخوريد وبه اين درخت نزديك نشويد كه از ستمگران خواهيد شد(19) پس شيطان آن دو را وسوسه كرد تا عورت آنها را كه پوشيده بود براى آنها آشكار كند و گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت نهى نكرده مگر براى اينكه دو فرشته شويد يا از جاويدانان باشيد(20) و به آنها سوگند خورد كه من براى شما از نصحيت كنندگان هستم(21) پس آنها را با فريبى سقوط داد پس چون از آن درخت چشيدند، عورتشان بر آنها آشكار شد و آنها از برگ بهشت برخود مى چسبانيدند و پروردگارشان آنها را ندا داد كه مگر شما دو نفر را از اين درخت نهى نكرده بودم و به شما نگفته بودم كه شيطان براى شما دشمنى آشكار است(22) گفتند: پروردگارا به خويشتن ستم كرديم و اگر ما را نيامرزى و رحم نكنى، البته از زيانكاران خواهيم بود(23) گفت: فرود آييد; برخى از شما دشمن برخى ديگر است و براى شما در زمين جايگاه و بهره اى تا وقت معين است(24) گفت: در آن زندگى مى كنيد و در آن مى ميريد واز آن بيرون مى آييد(25)
 

نكات ادبى
1 ـ «زوجك» همسر تو. زوج هم به مرد و هم به زن مى گويند ولى زوجه فقط به زن گفته مى شود.
2 ـ «فوسوس» وسوسه كرد. وسوسه به معناى خواندن مخفيانه است.
3 ـ «ليبدى» از ابداء به معناى آشكار كردن و پرده درى است.
4 ـ «ورى» پنهان شده بود. مواراة: پنهان ساختن.
5 ـ «سوءاة» جمع سوءة، عورت انسان، عضوهايى كه انسان آشكار شدن آنها را بد مى داند و از آن خجالت مى كشد.
6 ـ «الاّ ان تكونا» به تقدير «مخافة ان تكونا» يعنى مباد كه چنين باشيد.
7 ـ «قاسمهما» مبالغه در قسم خوردن، زياد قسم خوردن. اين صيغه با اينكه از باب مفاعله است، دلالت بر بين الاثنين ندارد و فقط كثرت و مبالغه را مى رساند; مانند: عاقبت اللص.
8 ـ «دلّيهما» از تدليه به معناى پايين انداختن دلو در چاه و منظور فرود آوردن و ساقط كردن آدم و حوا از مقام و مرتبه آنهاست.
9 ـ «غرور» فريب دادن، مغرور كردن.
10 ـ «طفقا» فعل معين است; يعنى شروع كردند به انجام كارى.
11 ـ «يخصفان» از خصف به معناى چسباندن و منظم كردن است و به پنبه دوزى كفش خصف النعل مى گويند چون قسمتهاى باز شده آن به هم چسبانده مى شود.
12 ـ «مستقر» قرارگاه، جايگاه، محل آسايش.
 

تفسير و توضيح

 

آيات (19-22) و يا آدم اسكن انت و زوجك الجنة ...: پس از رانده شدن شيطان از درگاه الهى به آدم و همسرش خطاب مى شود كه تو و همسرت در بهشت ساكن شويد و از هر كجا كه خواستيد بخوريد ولى به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمگران خواهيد شد. بدينگونه آدم و همسرش در بهشت جاى مى گيرند و اجازه بهره مندى از هر نعمتى را پيدا مى كنند ولى از خوردن ميوه يك درخت منع مى شوند. خوردن از آن درخت باعث مى شد كه اعضاى تناسلى آنان آشكار شود و شرمنده گردند و نيز باعث مى شد كه آنها از بهشت رانده شوند و در واقع با خوردن ميوه آن درخت به خود ظلم مى كردند.
ولى شيطان آن دو را وسوسه كرد و با اين هدف كه آنها را اذيت كند و از آنها انتقام بگيرد به سراغ آنها رفت و گفت: خداوند شما را از خوردن اين درخت نهى نكرد مگر براى اينكه شما دو فرشته شويد و يا در بهشت جاويدان باشيد; يعنى اگر از آن درخت بخوريد فرشته مى شويد و در بهشت جاويدان مى مانيد. شيطان بر اين گفته خود سوگند سختى خورد و به آنها گفت كه من شما را نصحيت مى كنم و خيرخواه شما هستم. آدم و حوا كه تا آن زمان از كسى دروغ نشنيده بودند سخن شيطان را باور كردند و فريب خوردند و از آن درخت خوردند و چون آن ميوه را چشيدند عورتهاى آنان آشكار شد. ظاهر اين است كه عورتهاى آنان آشكار بود و ساترى نداشت ولى آنها به اين موضوع بى توجه بودند ولى با خوردن از آن درخت به نوعى آگاهى رسيدند و به زشتى اين كار واقف شدند و با برگهاى بزرگ درختان بهشتى خود را پوشانيدند.
در اين هنگام از سوى خداوند خطاب رسيد كه مگر من شما را از خوردن آن درخت نهى نكرده بودم و به شما نگفته بودم كه شيطان، دشمن آشكار شماست؟ آنها كه به زشتى كار خود پى برده بودند گفتند: خدايا بر خود ستم كرديم اگر ما را نيامرزى و رحم نكنى از زيانكاران خواهيم بود.
در اين آيات از اينكه خدا توبه آدم را پذيرفت يا نه سخن به ميان نيامده ولى در آيات سوره بقره پس از ذكر توبه آدم، خدا را به عنوان توبه پذير مهربان معرفى مى كند كه نشان مى دهد كه خدا توبه آدم را پذيرفته است. البته پذيرش توبه آدم در مقابل ترك اولايى كه او كرده بود اين تأثير را داشت كه مقام او پايين نيامد; ولى اثر وضعى كارى را كه كرده بود از مبان نبرد و او به خاطر خوردن از آن درخت از بهشت رانده شد و خطاب رسيد كه همگى (آدم و حوا و شيطان) از بهشت فرود آييد كه برخى دشمن برخى ديگر هستيد و اين اشاره به دشمنى شيطان با آدم و فرزندان اوست و در ادامه فرمود: براى شما بر زمين، قرارگاهى و بهره اى تا وقت معين است. يعنى تا هنگام مرگ شما در روى زمين برقرار هستيد و از امكانات آن بهره بردارى مى كنيد. شما در زمين زندگى خواهيد كرد و در آن خواهيد مرد و از آن در روز قيامت بيرون خواهيد آمد.
چنين بود كه آدم و حوا از بهشت رانده شدند و به زمين هبوط كردند و زندگى جديدى را كه همراه با تكليف و رنج بود آغاز نمودند. بدينگونه انسان زندانى زمين شد.
درباره اينكه بهشتِ آدم كجا بود و آن درخت چه درختى بود و اينكه آيا اين كار آدم با مقام عصمت او چگونه سازگار است و مطالب ديگرى در اين زمينه، در جلد اول اين تفسير در تفسير آيه 34 به بعد از سوره بقره بحث مفصلى داشتيم. رجوع شود.
يا بَنى آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباسًا يُوارى سَوْآتِكُمْ وَ ريشًا وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ ذلِكَ مِنْ آياتِ اللّهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ (* ) يا بَنى آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَمآ أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِيُرِيَهُما سَوْآتِهِمآ اِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبيلُهُ مِنْ حَيْثُلا تَرَوْنَهُمْ اِنّا جَعَلْنَا الشَّياطينَ أَوْلِيآءَ لِلَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ (* )
اى فرزندان آدم! همانا بر شما لباسى فرستاديم كه هم عورت شما را مى پوشاند و هم زينت است; و لباس تقوا، اين بهتر است. اين آيات خداست شايد آنان يادآور شوند(26) اى فرزندان آدم شيطان، شما را فريب ندهد همانگونه كه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون كرد، لباس آنها را از آنها كند تا عورتشان را آشكار كند. همانا او و گروه او شما را مى بينند از جايى كه شما آنها را نمى بينيد. همانا ما شياطين را دوستان كسانى كه ايمان نياورده اند قرار داده ايم(27)
 

نكات ادبى
1 ـ «بنى» در اصل «بنين» بود كه جمع «ابن» است و در حالت اضافه نون جمع افتاده است.
2 ـ «ريش» اسم مصدر، به معناى زينت، اثاث خانه، لباس زينتى. از «ريش طائر» اخذ شده كه به معناى پرهاى پرنده است.
3 ـ «لباس التقوى» مبتداى اول، «ذلك» مبتداى دوم، و «خير» خبر آنهاست. يا بگوييم «لباس التقوى» مبتداست و «ذلك خير» به جملگى خبر آن است.
4 ـ «يذّكّرون» از باب تفعّل است كه طبق قاعده صرفى، تاء تفعّل در ذال، ادغام شده و همزه وصل به اول آن درآمده است به اين صورت: اذّكّر، يذّكّر.
5 ـ «يفتننّكم» مضارع از «فتن» كه با نون تاكيد ثقليه مؤكّد شده است. اصل فتنه به معناى محك زدن طلاست تا خوب و بد آن معلوم شود. بعدها معانى ديگرى پيدا كرد مانند: امتحان كردن، فريب دادن، فساد كردن و در اينجا به معناى فريب دادن است.
6 ـ «قبيل» گروه، جماعت. فرق ميان قبيل و قبيله در اين است كه معمولا قبيله را به گروهى اطلاق مى كنند كه همگى افراد از يك پدر و مادر باشند ولى قبيل اعم از آنهاست.
7 ـ «حيث» ظرف مكان است.
 

تفسير و توضيح

 

آيه (26) يا بنى آدم قد انزلنا عليكم لباسا ... : در آيات پيش در ضمن داستان خلقت آدم گفته شد كه آنها با خوردن از درخت نهى شده، حجاب و ساتر خود را از دست دادند و عورت خود را با برگ درختان پوشانيدند و از همانجا نياز انسان به لباس و ساتر معلوم شد و وقتى به زمين هبوط كردند اين نياز هم با آنها بود ولى خداوند براى رفع نياز آنها براى آنها پوشاك قرار داد و در اين آيه مى فرمايد: اى فرزندان آدم! همانا براى شما پوشاكى فرستاديم كه عورت شما را بپوشاند و نيز زينتى براى شما باشد.
ظاهر اين است كه منظور از فرستادن لباس اين نيست كه از آسمان لباسى فرستاده شده، بلكه منظور اين است كه امكانات لازم براى تهيه لباس را درزمين قرار داديم و اين نعمتى از جانب خدا بود. انزال در اينجا به معناى پديد آوردن و در دسترس بشر قرار دادن است همانگونه كه در آيات زير به همين معنا آمده است:
وانزلنا الحديد (حديد/25)
و آهن را فرستاديم (خلق كرديم).
و انزل لكم من الانعام ثمانية ازواج (زمر/6)
و براى شما از چهارپايان هشت جفت نازل كرد (خلق كرد).
در اين موارد منظور از «انزال» فرو فرستادن از آسمان نيست بلكه همان آفريدن و پديد آوردن است و چون بركتها از آسمان نازل مى شود، از هر نوع نعمت و بركتى به صورت «انزال» ياد مى شود.
به هر حال آنچه در اين آيه آمده اشاره به پديد آمدن نعمت لباس است كه خواص و آثارى دارد كه يكى از آنها پوشانيدن عورت و ديگرى تجمل و آرايش است و انسان به وسيله لباس به خود زينت مى دهد. اين دو خاصيت در اين آيه ذكر شده و در آيه ديگر از دو خاصيت ديگر لباس ياد شده و آن حفظ انسان از سرما و گرما و حفظ بدن در جنگها با زره است:
وجعل لكم سرابيل تقيكم الحر و سرابيل تقيكم بأسكم (نحل/81)

و براى شما جامه هايى قرار داد كه شما را از گرما نگه دارد و جامه هايى قرار داد كه از سختى و گزندتان در امان دارد.
از آيه مورد بحث چنين استفاده مى شود كه بشر از همان آغاز با امكانات اوليه اى كه داشته براى خود لباس تهيه كرده است و آدم و حوّا لباس داشته اند. اينكه در آيه ديگرى ساختن لباس را به حضرت داود نسبت مى دهد كه، منظور از آن زره است; چون در آن آيه آمده كه لباسى را كه او ساخت براى حفظ بدن در جنگ بوده است:
وعلّمناه صنعة لبوس لكم لتحصينكم من بأسكم (انبياء/80)
و براى شما ساختن زره را به او (داوود) آموختيم تا شما را از سختى وگزند حفظ كند.
آيه (27) يابنى آدم لايفتننّكم الشيطان ... : خطاب ديگرى از سوى خداوند به فرزندان آدم است كه آنها را از شرّ شيطان برحذر مى دارد و خاطر نشان مى سازد كه فرزندان آدم بايد از سرگذشت پدر خود، آدم، عبرت بگيرند و فريب شيطان را نخورند همانگونه كه آدم در بهشت فريب او را خورد. شيطان با فريب خود باعث شد كه آدم و حوا از بهشت رانده شدند و لباس بهشتى آنها از تنشان به در آمد و عورت آنها آشكار گرديد و بدينگونه انتقام خود را از آدم گرفت و باعث هبوط و نزول او گرديد.
پس از اين بيان مطلبى را عنوان مى كند كه موجب هوشيارى و احتياط بيشتر انسان گردد و آن اينكه شيطان و گروه او شما را مى بينند از جايى كه شما آنها را نمى بينيد. شيطان دشمنى خطرناكى است; انسان او را نمى بيند ولى او انسان را مى بيند و با تمام قدرت وسوسه مى كند و فريب مى دهد. معلوم است كه مقابله با چنين دشمنى دشوار است و مراقبت و هوشيارى بسيارى را طلب مى كند.
مى دانيم كه شيطان يك موجود مادى و جسمانى نيست كه ديده شود و نور را منعكس كند بلكه او موجودى مجرّد است و البته مى تواند به حالتى دربيايد كه تجّسم پيدا كند و ديده شود ولى در مواقع معمولى ديده نمى شود. البته از موجودات مادّى هم ما دشمنانى داريم كه با چشم معمولى ديده نمى شوند مانند ميكروبها كه خطر آنها به مراتب از ساير دشمنان بشر بيشتر است و انسان بى آنكه خبر داشته باشد گرفتار مى شود و براى مقابله با آن بايد احتياطهاى لازم بهداشتى را بنمايد. براى مقابله با شيطان نيز بايد كاملا آماده بود و هر وسوسه و خيالى را كه به ذهن انسان مى رسد نبايد ترتيب اثر داد و هر كششى را كه به سوى گناه در انسان به وجود مى آيد نبايد عملى كرد و سراغ آن رفت.
از اين آيه بر مى آيد كه شيطان تنها نيست بلكه يارانى دارد و آنها گروهى هستند كه با او كار مى كنند در آيه ديگرى از آنها به عنوان ذرّيّه و نسل او ياد شده است:
افتتخذونه و ذريته اولياء من دونى و هم لكم عدوّ(كهف/50)
آيا او (ابليس) و فرزندانش را به جاى من، دوستان خود قرار مى دهيد در حالى كه آنها دشمن شما هستند.
البته از چگونگى تكثير و توليد مثل ابليس اطلاعى در اختيار ما نيست ولى چون در اين آيات از اين امر خبر داده شده به آن ايمان داريم.
در پايان آيه از رابطه نزديك ميان شيطان و كافران خبر مى دهدو اينكه خداوند شياطين را دوستان كسانى قرار داده كه ايمان نياورده اند. كافران و مجرمان دوستان شياطين هستند چون از آنها پيروى مى كنند و به حرف آنها گوش مى دهند و از راه خدا باز ايستاده اند. انسان يا بايد دوست خدا باشد و يا دوست شيطان. وقتى دوست خدا نشد پس دوست شيطان خواهد بود.
وَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْهآ آبآءَنا وَ اللّهُ أَمَرَنا بِها قُلْ اِنَّ اللّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشآءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (* ) قُلْ أَمَرَ رَبّى بِالْقِسْطِ وَ أَقيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد وَ ادْعُوهُ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ (* ) فَريقًا هَدى وَ فَريقًا حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ اِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّياطينَ أَوْلِيآءَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ (* )

 

و چون كار بدى انجام مى دهند، مى گويند: پدران خود را بر آن يافته ايم و خدا ما را به آن فرمان داده است. بگو: هرگز خدا به كار زشت فرمان نمى دهد. آيا بر خدا چيزى را مى گوييد كه نمى دانيد؟(28) بگو پروردگار من مرا به عدالت فرمان داده است. و صورتهاى خود را نزد هر مسجدى (به سوى خدا) راست كنيد و او را در حالى كه دين خود را بر او خالص كرده ايد، بخوانيد. همانگونه كه شما را در آغاز آفريده باز مى گرديد(39) گروهى را هدايت كرده و گروهى هم گمراهى، شايسته آنان شده زيرا كه آنها جز خدا شياطين را دوستان خود قرار داده اند و گمان مى كنند كه از هدايت يافتگان هستند(30)
 

نكات ادبى
1 ـ «فاحشة» كار بسيار زشت و در اينجا منظور كار زشت عرب جاهلى است كه به صورت لخت و عريان، طواف كعبه مى كردند.
2 ـ «قسط» عدول و ميل كردن به سوى چيزى كه اگر به سوى حق باشد قسط به معناى عدالت و انصاف است و اگر به سوى باطل باشد قسط به معناى ستم است.
3 ـ «اقيموا وجوهكم» صورتهاى خود را راست كنيد، كنايه از توجه كردن به خدا است.
4 ـ «مسجد» محل سجده و عبادت. بعضى ها مسجد را در اينجا اسم زمان گرفته اند و منظور از آن را اوقات نماز دانسته اند.
5 ـ «مخلصين» اخلاص كنندگان. اخلاص عبارت است از خارج كردن هر چيزى كه به يك جنس مخلوط شده و بيرون ريختن ناخالصى ها است و خلوص در دين يعنى طرد و نفى هر چيزى كه از دين نيست.
6 ـ «بدأكم» نوآفريد، براى نخستين بار و در آغاز آفريد.
7 ـ «فريقا» گروه، جماعتى كه از ديگرى جدا شده باشد. از فرق به معناى جدا شدن است . ضمنا اين كلمه يا به سبب حال بودن از ضمير «تعودون» منصوب است و «فريقاً» دوم هم عطف به آن است و يا مفعول «هوى» است و در «فريقا»دوم، فعلى مانند ضلّ مقدر است كه جمله بر آن دلالت دارد.
تفسير و توضيح
آيه (28) واذافعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليه آباءنا ... : در عصر جاهلى كه معاصر با ظهور اسلام بود، مشركان كارهاى زشت بسيار داشتند كه مخالف عقل و فطرت بود ولى آنان اين كارها را به عنوان سنتهاى قومى انجام مى دادند و زشتى آنها از بين رفته بود; مانند حرام دانستن گوشت بعضى از حيوانات يا زنده به گور كردن دختران يا طواف كردن دور كعبه به صورت لخت و عريان كه حتى عورت خود را هم نمى پوشانيد و زن و مرد با اين حال در كنار يكديگر طواف مى كردند.
اعراب جاهلى اين كارهاى زشت را انجام مى دادند و مى گفتند ما پدران خود را بر اين حالت يافته ايم. آنها دليلى جز تقليد از پدران خود نداشتند و كار پدران خود را هم چنين توجيه مى كردند كه خداوند به ما چنين دستور داده است; يعنى اين كارهاى ما كه به تقليد از پدران خود مى كنيم ريشه دينى دارد و خداوند به آنها فرمان داده است.
مى دانيم كه اعراب جاهلى از اديانى مانند يهوديت و مسيحيت پيروى نمى كردند و خود را پيروان ابراهيم و اسماعيل مى دانستند و اين از عجايب تاريخ است كه بت پرستان و مشركان، خود را پيرو ابراهيم بت شكن كه مبارزه اى طولانى با بت پرستى داشت مى دانستند! آنها براى خرافات و سنتهاى غلط خود، ريشه اى الهى و آسمانى مى تراشيدند و آنها را به خدا نسبت مى دادند.
قرآن كريم در آيات گوناگون خود با اين انديشه نادرست جاهلى مبارزه كرده و از يك سوى تقليد از پدران و نياكان را نوعى گمراهى دانسته و از سوى ديگر نسبت دادن بدعتها و سنتهاى غلط را به خدا و دين خدا محكوم كرده است. هرچند كه اين سنتها بد است ولى بدتر از آن اين است كه آنها را به خدا نسبت مى دادند; از اين رو در همين آيه در ردّ اعراب عصر جاهلى مى فرمايد: «هرگز خداوند به كار زشت فرمان نمى دهد يعنى شما حق نداريد كارهاى زشت خود را به خدا نسبت بدهيد. آيا شما چيزى را كه به آن اطمينان نداريد به خدا نسبت مى دهيد؟» اين جمله اشاره به اين مطلب است كه آنها در نسبت دادن اين كارها به خدا علم ويقين نداشتند بلكه آنهم از روى تقليد بود و آنچه را از پدران خود شنيده بودند به خدا نسبت مى دادند.
قدخسر الذين قتلوا اولادهم سفها بغير علم و حرّموا مارزقهم الله افتراء على الله(انعام/140)
همانا كسانى كه فرزندان خود را از روى نادانى و بى دانشى كشتند و آنچه را كه خدا به آنها روزى داده بود با دروغ بستن به خدا حرام شمردند، زيان كردند.
در آيه مورد بحث با تاكيد مى فرمايد كه خداوند به كار زشت و فحشا فرمان نمى دهد و در آيه ديگرى آمده شيطان، مردم را به فحشا فرمان مى دهد:
الشيطان يعدكم الفقر و يأمركم بالفحشاء (بقره/268)
شيطان به شما وعده تنگدستى داده، شما را به فحشا فرمان مى دهد.
بدينگونه اعراب عصر جاهلى و مشركان، كارهاى زشتى را كه شيطان به آنها فرمان مى دهد، ناآگاهانه به خدا نسبت مى دادند.
آيه (29-30) قل امرنى ربى بالقسط ... : ديديم كه اعراب عصر جاهلى چيزهايى را به خدا نسبت مى دادند كه خدا آن را نگفته بود. اينك در اين آيه از چيزهايى خبر مى دهد كه واقعاً خدا به آنها فرمان داده است. هدف اين است كه به آنان گفته شود اگر شما براستى از فرمان خدا اطاعت مى كنيد، بياييد آنچه را كه خدا به آن فرمان داده براى شما برشمارم.
خداوند در اين آيه به سه چيز فرمان مى دهد:
نخست اينكه مردم قيام به قسط كنند; يعنى در همه چيز، عدل و انصاف را رعايت كرده، و از افراط و تفريط بپرهيزند. اين سخن جامعى است و خداوند خواهان يك جامعه عدالتمند و قانون مدار است كه همه افراد به خوبى به حق خود برسند و همه پيامبران نيز اين هدف مهم را دنبال مى كردند.
ولقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط(حديد/25)
همانا پيامبران خود را با معجزه ها فرستاديم و همراه آنها كتاب و ترازو نازل كرديم تا مردم به عدالت برخيزند.
دوم اينكه همواره بايد در هر مسجد و محل عبادتى رو به سوى خدا كنيد; يعنى در مساجد، خدا را عبادت كنيد و توجهتان به سوى او باشد و اگر مسجد را به معناى اوقات نماز بگيريم منظور اين خواهد بود كه در زمانهاى تعيين شده نماز بخوانيد. البته اين خطاب عام است و مسلمانان و مشركان، هر دو را شامل مى شود و مشركان نيز مكلف به نماز هستند; امّا نخست بايد مسلمان شوند آنگاه در مساجد يا در اوقات نماز خدا را عبادت كنند.
سوم اينكه خداوند را خالصانه و بدور از هر شائبه اى بخوانيد. مشركان نيز خدا را مى خواندند ولى بتها را شريك او و شفيعان نزد او مى دانستند و خواندن آنها آميخته با شرك بود. در اينجا گفته مى شود كه خدا را خالصانه بخوانيد و چيزى را براى او شريك و انباز قرار ندهيد. در اين خطاب نيز هم مشركان و هم مسلمانان مورد خطاب هستند. مشركان بتها را شريك قرار ندهند و مسلمانان در عبادت خود ريا نكنند و آن را فقط براى خدا انجام دهند.
كسى كه به چيزى معتقد است، بالاخره از دينى پيروى مى كند بنابراين مشركان و بت پرستان نيز براى خود دين و آيينى داشتند و در اين آيه خواسته شده كه دين را براى خدا خالص كنند و هيچ گونه شائبه اى در ميان نباشد. خالص كردن دين براى خدا اين است كه انسان در برابر او تسليم محض باشد و خود را سرسپرده خدا كند و هيچ موجودى را براى او شريك قرار ندهد و البته لازمه تسليم شدن در برابر خدا اعتقاد و پيروى از پيامبران اوست و اينكه در هر عصرى پيرو پيامبر آن عصر باشد.
در پايان آيه و پس از ذكر اين سه فرمان خدا، خاطر نشان مى سازد كه شما آنچنانكه در آغاز آفريده شده ايد، در قيامت نيز به همان صورت بازگردانده مى شويد. اين تعبير جالبى است كه استبعاد زنده شدن پس از مرگ را از ميان مى برد; زيرا خدايى كه توانايى دارد شما را بى هيچ سابقه اى بيافريند، همو مى تواند شما را پس از مرگ و پيدا كردن سابقه زنده كند و اين كار آسانتر از خلقت آغازين است. اين تقريب ذهن در چندين آيه ديگر هم آمده از جمله:
وهو الذى يبدء الخلق ثم يعيده و هو اهون عليه (روم/27)
و او خدايى است كه خلق را در آغاز مى آفريند سپس آن را برمى گرداند و اين براى او آسانتر است.
قل يحييها الذى انشأها اوّل مرّه (يس/79)
در آيه بعد مردم را به دو گروه تقسيم مى كند: گروهى كه هدايت يافته اند و گروهى كه سزاوار گمراهى هستند.
در آيات پيش ديديم كه پس از آغاز خلقت آدم، شيطان در كمين او و فرزندان او نشست و جبهه اى را براى گمراه ساختن انسان باز كرد و اين جبهه در مقابل جبهه حق است كه پيامبران مناديان آن هستند و انسان مجبور است يكى از اين دو را انتخاب كند. حال اگر كسى به راه خدا و پيامبران رفت، هدايت شده است و گزينش او براساس فطرت خود و آفرينش هستى بوده است و اگر كسى با وجود سابقه فطرت و دعوت پيامبران، راه شيطان را انتخاب نمود، چنين شخصى سزاوار گمراهى و بدبختى است و بايد هلاك شود; زيرا او برخلاف روح هستى و نظام آفرينش و برخلاف فطرت خود عمل كرده و باطل را برحق ترجيح داده است.
در دنباله آيه شريفه دليل اينكه اينها سزاوار گمراهى هستند ذكر شده و آن اينكه اينها نه خدا كه شياطين را دوستان خود قرار داده اند و معلوم است كه وجود آنهمه حجتهاى روشن، دوستى با شياطين و دورى از خدا، شايسته يك انسان عاقل نيست و اگر چنين كرد، هلاكت و گمراهى سزاوار اوست.
جالب اينكه اين افراد گمراه، خود را هدايت يافته مى شمارند و البته اين يك قاعده كلى است كه پيروان اديان باطل و گمراهان، آنچنان در باطل خود ذوب شده اند كه خود را هدايت شده و برحق مى دانند ولى مسلّم است كه داشتن چنين ذهنيتى گمراهى انسان را توجيه نمى كند و اين بدترين حالت براى يك انسان است كه گمراه باشد ولى خود را در راه بداند و دست به كار زشت بزند و گمان كند كه كار خوب انجام مى دهد:
قل هل ننبّئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضلّ سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انّهم يحسنون صنعا(كهف/104)
بگو آيا به شما از كسانى كه زيانكارترين مردم از نظر اعمال هستند خبر بدهم؟ كسانى هستند كه تلاش آنها در زندگى دنيا گم شده در حالى كه خيال مى كنند كار خوب انجام مى دهند.

در مقابل اكثريت كافران و گمراهان كه خود را توجيه مى كنند و هدايت يافته مى انگارند كسانى هم هستند كه حق را شناخته اند; ولى به خاطر جاه طلبى و رياست جويى و منافع مادى از آن پيروى نمى كنند; مانند بسيارى از دانشمندان يهود و نصارى كه در عصر پيامبر اسلام حقانيت اسلام را به خوبى مى دانستند ولى براى حفظ موقعيت و مقام خود، از آن روى برتافتند و كافر شدند. همانگونه قرآن خبر مى دهد كه آنان پيامبر اسلام را مانند فرزندان خود مى شناختند (بقره/146) و درباره فرعونيان اظهار مى دارد كه با وجود يقينى كه به حقانيت موسى داشتند، او را انكار نمودند (نمل/14)
يا بَنى آدَمَ خُذُوا زينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاتُسْرِفُوا اِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفينَ (* ) قُلْ مَنْ حَرَّمَ زينَةَ اللّهِ الَّتى أَخْرَجَ لِعِبادِه وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِىَ لِلَّذينَ آمَنُوا فِى الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْم يَعْلَمُونَ (* )
اى فرزندان آدم! زينت خود را نزد هر مسجدى داشته باشيد و بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد; همانا او اسراف كنندگان را دوست ندارد(31) بگو زينت خدا را كه براى بندگان خود قرار داده و نيز روزيهاى پاكيزه او را چه كسى حرام كرده است؟ بگو آن در زندگى دنيا براى مؤمنان هم هست در حالى كه در روز قيامت مخصوص آنهاست. اينچنين آيات خود را براى گروهى كه مى دانند تفصيل مى دهيم(32)
 

نكات ادبى
1 ـ «زينة» آرايش، لباسى كه براى تجمل و آرايش باشد. از «زين» مشتق شده و در آن انجام كارى است كه باعث جلب توجه مردم باشد; در مقابل «شين» كه انجام كارهاى نفرت آور است.
2 ـ «مسجد» محل سجده و عبادت، احتمال دارد كه مسجد در اينجا اسم زمان باشد يعنى وقت سجده و منظور از آن اوقات نماز باشد.
3 ـ «اسراف» تجاوز از حد، ميل به افراط، مصرف بيش از نياز.
4 ـ «قل من حرّم» استفهام انكارى است.
5 ـ «خالصة» منصوب است به جهت حال بودن و آن حال از طيبات است.
 

تفسير و توضيح
آيه (31) يا بنى آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد ... : در زمان جاهليت معاصر پيامبر اسلام، يكى از رسمهاى غلط اعراب جاهلى اين بودكه هنگام ورود مسجدالحرام يا مسجد منا لباسهاى خود را مى كندند و لخت و عريان وارد مسجد مى شدند و آن را نوعى تقرّب به خدا مى دانستند. خداوند در اين آيه كه خطاب به بنى آدم است و شامل مؤمن و كافر مى شود، دستور مى دهد كه موقع رفتن به مسجد، لباس خود را كه مايه زينت و آرايش است با خود داشته باشيد.
اين حكمى از احكام اسلام است كه انسان در حال نماز و رفتن به سوى مسجد كه از حالتهاى معنوى انسان است نيز لباس بپوشد و خود را بيارايد و با وقار و شخصيت وارد مسجد شود و نماز بخواند. اين نوعى جمع كردن ميان دين و دنيا و امور مادى و معنوى است و اسلام دين زندگى است و ترك دنيا و لذتها و تجملات دنيا را يك ارزش نمى داند بلكه دستور مى دهد كه حتى در حال نماز و ورود به مسجد هم انسان لباس زينتى خود را داشته باشد. در روايت آمده كه امام حسن (ع) در حال نماز زيباترين لباس خود را مى پوشيد.
اينكه بعضى با اين جمله از آيه، استدلال به وجوب ستر عورت در حال نماز مى كنند استدلال بى موردى است و آيه در مقام تشريع اين حكم نيست بلكه در مقام بيان اين مطلب است كه پوشيدن لباس زينتى حتى در حال نماز، كار بدى نيست آنگونه كه بعضى از اعراب جاهلى مى پنداشتند، و فرمان مى دهد كه شما لباس زينتى را در حال نماز بپوشيد و اضافه مى كند كه بخوريد و بياشاميد ولى اسراف نكنيد و بدينگونه اعلام مى دارد كه استفاده از نعمتهاى مادى و پوشيدن لباس و خوردن و آشاميدن، كار ناپسندى نيست.
بنابراين هر سه امرى كه در آيه آمده، براى بيان مباح بودن و مطلوب بودن اين كارهاست و چنين نيست كه امر اول براى تشريع يك حكم و دو امر ديگر براى اباحه باشد.
انسان طبيعتاً خود به پوشيدن لباس زينتى و خوردن و آشاميدن علاقه مند است و به آن روى مى آورد و اينكه در آيه به اينها دستور مى دهد براى بيان اين مطلب است كه اين كارها حرام نيست و در عين حال يك نوع راهنمايى است كه انسان لباس بپوشد و درست بخورد و بياشامد و در خوردن و آشاميدن زياده روى نكند. اينكه در ادامه آيه از اسراف و افراط در خوردن برحذر مى دارد براى آن است كه اين اجازه سبب نشود كه گروهى در مصرف خوراكيها اسراف كنند و از حالت اعتدال بيرون روند.
اسراف و زياده روى در مصرف از يك سو براى سلامتى انسان زيان آور است و پرخورى باعث پيدايش بيماريهاى مهلكى مى شود و از سوى ديگر اقتصاد جامعه را تباه مى كند و مهمتر اينكه جامعه را به سوى رفاه زدگى و تجمل پرستى سوق مى دهد و اين از عوامل حتمى سقوط يك جامعه است و سبب مى شود كه جامعه از ارزشهاى معنوى و اخلاقى نهى شود و از خدا و مكتب انبيا فاصله بگيرد.
براى بازدارى جامعه از اسراف و زياده روى در مصرف، ضمن اينكه مردم را از اين كار نهى مى كند، مى فرمايد: «خداوند اسرافكاران را دوست ندارد و آنها را در رديف كافران و ستمگران و فاسقان قرار مى دهد». در آيات مختلف نيز چنين آمده كه خدا آنها را دوست ندارد.
آيه (32) قل من حرّم زينة الله التى اخرجت لعباده ... : مطلبى كه در آيه پيش آمد، در اين آيه پيگيرى مى شود و با يك حالت انكار مى پرسد: «چه كسى زينت خدا را كه بر بندگان خود پديد آورده و نيز روزيهاى پاكيزه او را حرام كرده است؟» اين پرسش از كسانى است كه گمان مى كردند ترك دنيا و لذتهاى آن باعث تقرب به خدا مى شود و همچنين شامل مشركان مى شود كه بعضى از گوشتهاى حلال را بر خود حرام كرده بودند; مانند خوردن گوشت حيواناتى كه به آنها «بحيره» و «سائبه» و «حام» و «وصيله» مى گفتند (رجوع شود به تفسير آيه 103 از سوره مائده) و يا از پوشيدن لباس، در حال طواف و عبادت خوددارى مى كردند، و هم شامل نصارى مى شود كه ترك دنيا و رهبانيت را از مظاهر دين خود مى دانستند.
اسلام دين زندگى است و به تمام نيازهاى واقعى انسان توجه دارد و درعين حال كه انسان را به عبادت و رياضتهاى معنوى فرامى خواند تا روح او را پرورش دهد، او را در استفاده بهينه از لذايذ مادى و نعمتهاى دنيوى نيز راهنمايى مى كند و در اعمال غرايز بشرى او را كمك مى كند و دستور مى دهد كه انسان ازدواج كند خوب بخورد و خوب بياشامد و از امكانات موجود در طبيعت استفاده كند و در آبادى دنيا بكوشد و صد البته در كنار اين راهنمايى ها او را از دنياپرستى و بى بندوبارى و فحشا منع مى كند و نيز از مصرف چيزهايى كه پاكيزه نيستند و با طبع سالم بشر تناسب ندارند، مانند شراب و گوشت خوك و مال حرام، پرهيز مى دهد. اسلام همواره به سلامت جامعه مى انديشد و نيازهاى واقعى را در نظر مى گيرد و يك سونگرى نمى كند.
آيه شريفه پس از پرسش، تصريح مى كند كه اين زينتها و روزيهاى پاك در دنيا براى مؤمنان است يعنى خداوند در اصل، آنها را براى انسانهاى با ايمان آفريده، هرچند كه كافران نيز از آن استفاده مى كنند; ولى در آخرت استفاده از اين نعمتها ويژه مؤمنان است و تنها آنان از اين لذايذ بهره مند هستند و كافران از آن محروم خواهند شد.
فرق دنيا و آخرت در همين است; در دنيا اگرچه در اصل، همه چيز براى مؤمن است هم مؤمن و هم كافر از امكانات موجود استفاده مى كنند چون كافر نيز در حالت تكليف زندگى مى كند و همواره احتمال ايمان آوردن او وجود دارد. ولى در آخرت ديگر چنين وضعى نخواهد بود و ايمان كافران سودى نخواهد داد و تمام نعمتها به مؤمنان اختصاص خواهد يافت. كافر جز نوميدى و حرمان نصيبى نخواهد داشت.
در پايان آيه براى تاكيد بر اهميت مطلبى كه در آيه آمده، اظهار مى دارد كه ما اينگونه آيات خود را براى كسانى كه مى دانند، به تفصيل و روشنى بيان مى كنيم. اينكه مى فرمايد ما آيات خود را براى گروه عالمان بيان مى كنيم، اشاره به اين است كه فقط عالمان و كسانى كه به سخنان خدا گوش هوش مى سپارند، از اين آيات بهره مند مى شوند و جاهلان و مغرضان از فهم و درك درست آيات خدا بى بهره اند آنان كران و كوران و گنگانند و كفر و گناه پرده اى ضخيم در برابر بينش آنها كشيده است.
 

چند روايت

 

1 ـ كان الحسن بن على (ع) اذا قام الى الصلاة لبس اجود ثيابه فقيل له فى ذلك فقال: ان الله جميل يحبّ الجمال فاتجمّل لربى و قرء الايه.(1)
امام حسن مجتبى (ع) وقتى به نماز مى ايستاد بهترين لباس خود را مى پوشيد. در اين باره چيزى به او گفتند. پس فرمود: همانا خداوند زيباست و زيبايى را دوست دارد و اين آيه را خواند. (منظور، آيه يا بنى آدم خذوا زينتكم ... مى باشد)
2 ـ امام صادق (ع) به بعضى از اصحاب خود تكيه كرده بود كه عباد بن كثير او را ديد در حالى كه آن حضرت لباس زينتى زيبايى پوشيده بود. پس گفت: اى ابوعبدالله تو از خاندان نبوّتى و پدرت نيز چنين بود. اين لباس زينتى چيست كه پوشيده اى؟ خوب بود كه پايين تر از اين را مى پوشيدى. پس به او فرمود: ويلك يا عباد «من حرّم زينة الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق» ان الله عزوجل اذا انعم على عبد نعمة احبّ ان يراها عليه ليس بها بأس ...(2)
واى بر تو اى عباد! چه كسى زينت خدا و روزيهاى پاكيزه را كه بر بندگانش پديد آورده حرام كرده؟ همانا خداوند دوست دارد وقتى به بنده اى نعمت مى دهد، آن را بر او ببيند. باكى بر آن نيست...
3 ـ عن امير المؤمنين (ع) فى حديث قال: واعلموا يا عباد الله ان المتقين حازوا عاجل الخير و آجله شاركوا اهل الدنيا فى دنياهم و لم يشاركهم اهل الدنيا فى آخرتهم، اباحهم الله فى الدنيا ماكفا هم به واغناهم قال الله عزوجل: «قل من حرّم زينة الله» الى آخر الايه، سكنوا الدنيا بافضل ماسكنت واكلوها بافضل ما اكلت، شاركوا اهل الدنيا فى دنياهم فاكلوا معهم من طيبّات مايأكلون و شربوا من طيبات مايشربون ولبسوا من افضل مايلبسون، و سكنوا من افضل مايسكنون، و تزوّجوا من افضل مايتزوّجون، و ركبوا من افضل مايركبون واصابوا لذة الدنيا مع اهل الدنيا وهم غدا جيران الله يتمنون عليه فيعطهم مايتمنّون ...(3)

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - تفسير عياشى، ج 2، ص 14.
2 - كافى، ج 6، ص 443.
3 - كنز الدقائق، ج 3، ص 478.

 

 

اميرالمؤمنين (ع) در حديثى فرمود: بدانيد اى بندگان خدا كه پرهيزگاران حال و آينده خير را جمع كرده اند، با اهل دنيا در دنيايشان شريك شده اند ولى اهل دنيا در آخرت آنها شريك نشده اند. خداوند در دنيا آنچه را كه آنها را كفايت مى كند و بى نياز مى سازد بر آنها مباح كرده است. خداوند مى فرمايد: بگو چه كسى زينت خدا را حرام كرده است؟ آنان در دنيا به بهترين صورتى كه ممكن است ساكن شدند و بهترين چيزى را كه خورده مى شود خوردند. با اهل دنيا در دنيايشان شريك شدند و با آنها از چيزهاى پاكيزه اى كه مى خورند خوردند و از چيزهاى پاكيزه اى كه مى آشامند آشاميدند و بهترين چيزهايى كه مى پوشند پوشيدند و بهترين جاهايى كه ساكن مى شوند ساكن شدند و با بهترين افرادى كه ازدواج مى كنند ازدواج كردند و بر بهترين چيزى كه سوار مى شوند سوار شدند و با اهل دنيا به لذت دنيا رسيدند و آنان فرداى قيامت همسايگان خدايند; از او چيزى مى خواهند پس او آنچه را كه خواسته اند به آنان مى دهد... .

 

بحثى درباره مشروعيت استفاده از لذايذ دنيا

در ميان موجودات جهان، انسان موجود عجيبى است و ويژگيهايى دارد كه او را از موجودات ديگر متمايز مى سازد. يكى از اين ويژگيها كه در ساختار شخصيت خوب و بد انسان تأثير فراوانى دارد، اين است كه وجود او از دو بعد مادى و معنوى تشكيل شده و نيازهاى گوناگونى در جنبه هاى جسمى و روحى دارد.
انسان در بعد مادى و جسمانى خود نيازهايى از قبيل خوراك، پوشاك، مسكن و اعمال غريزه جنسى دارد و با تجمل گرايى و تنوع طلبى و تشخص جويى سعى در نشان دادن شخصيت و اظهار وجود خود دارد. همانگونه كه در بعد معنوى و روحى نيز او را نيازهاى بسيارى است كه با تأمين درست آن، شخصيت انسانى خود را مى سازد و عمده ترين آنها خداجويى و ميل به كمال حقيقى و رسيدن به نعمتهاى جاويدان بهشتى است كه در رفتار و كردار انسان و كنترل غرايز حيوانى او نقش تعيين كننده اى دارد.
اديان و مذاهب و مكتبهاى فكرى حاكم بر جامعه بشرى براى تامين نيازهاى انسان و تضمين سعادت او دستورالعمل هايى دارند و نسخه هايى تجويز مى كنند. مكتبهاى مادى به طور كلى نيازهاى معنوى را ناديده مى گيرند و يا اصلا اعتقادى به آن ندارند و سعادت بشر را در بهره جويى هر چه بيشتر از لذايذ مادى مى دانند. در مقابل آن بعضى از مكتبها و مذاهب ديگر. اساس كار را بر تقويت و پرورش روح و جان انسان قرار داده اند و نه تنها توجهى به تأمين نيازهاى مادى ندارند بلكه سعادت بشر را در پرهيز و دورى از لذايذ و مظاهر مادى مى دانند و انسان را همواره به ترك دنيا و رهايى از تعلق ها، تشخص ها و ماديات فرامى خوانند و البته چنين برداشتهايى از مفهوم سعادت بشرى بستگى به جهان بينى مكتب و تفسير او از جهان و انسان دارد.
مى توان گفت كه توجه بيش از حد به مظاهر مادى و استفاده بى قيد و شرط از لذايذ گوناگون و بى بندوبارى در اعمال غرايز و شهوتها كه در جهان مادى امروز بخصوص در جوامع غربى متداول شده، واكنش تندى در برابر محدوديت هايى است كه تاكنون به نام مذهب در استفاده از لذايذ مادى اعمال شده است.
سفارش به ترك دنيا و دورى جستن از لذايذ مادى، ريشه در مكتبهاى باستانى هند دارد كه افراطى ترين آن را در فلسفه يوگا مى بينيم. پيروان اين فلسفه يا همان جوكيان با رياضتهاى سخت و تعطيل بعضى از غرايز و سخت گيريهاى بسيار، رسيدن به فنا را هدف خود قرار داده اند و آن را سعادت مطلق مى دانند. بعدها در ميان پيروان بعضى از اديان آسمانى هم، چنين طرز تفكرى به وجود آمد و بعضى از نصوص و متون مذهبى را به آن تاويل كردند كه نمونه بارز آن رهبانيت در ميان مسيحيان است كه بعضى از آنها ترك دنيا و دورى از لذايذ مادى از جمله ازدواج را نهايت مطلوب خود مى دانستند و از مردم فاصله مى گرفتند و در ديرها و صومعه ها به عبادت و رياضت مى پرداختند.
اين طرز تفكر به صورت خاصى وارد حوزه اسلام هم شد و بعضى از مسلمانان با استناد به بعضى از آيات و روايات، سعادت بشرى را در ترك دنيا و تعطيل غرايز پنداشتند و حتى گروههايى از آنان بخصوص مدعيان عرفان و تصوف، كارهايى در حدّ راهبان و مرتاضان انجام دادند و آن را تهذيب نفس و تزكيه روح قلمداد كردند.
اين در حالى است كه اسلام همه نيازهاى مادى و معنوى بشر را مورد توجه قرار داده و برنامه هاى ويژه اى در جهت تأمين آنها دارد و به طورى كه خواهيم ديد، استفاده از لذايذ مادى را نه تنها بد نمى داند بلكه در حد معقول و منطقى به آن سفارش مى كند و صد البته توجه به ارزشهاى معنوى و تهذيب نفس جايگاه ويژه خود را دارد و هدف اساسى اسلام است.
اكنون ما در اين گفتار، نظر اسلام را درباره دنيا و لذايذ مادى، مورد بحث قرار مى دهيم و آيات و رواياتى را كه در اين زمينهوار شده از نظر مى گذرانيم.
قرآن كريم از رهبانيت يا همان ترك دنيا كه در ميان مسيحيان معمول بوده انتقاد مى كند و آن را يك بدعت مى داند كه مربوط به دين خدا نيست. بعضى از متدينان از مسيحيان گمان مى كردند كه با ترك دنيا و مظاهر آن و پرهيز از ازدواج و دورى از مردم و پناه بردن به ديرها و صومعه ها و اشتغال به عبادت، به خدا نزديكتر مى شوند و اين كار كه همان رهبانيت است، نزد خداوند مطلوب است و مقام دينى و معنوى و عرفانى آنها را بالا مى برد. قرآن كريم خاطر نشان مى سازد كه هر چند آنها رهبانيت را براى جلب خوشنودى خدا از خود ساختند ولى خدا آن را مقرر نكرده بوده و اين يك بدعت در دين بود. از آن گذشته آنها حتى آنچه را كه خود ساخته بودند نيز به خوبى رعايت نكردند.
و رهبانية ابتدعوها ماكتبناها عليهم الاّ ابتغاء رضوان الله فمارعوها حق رعايته(حديد/27)

 

و رهبانيتى را كه خود ساختند و ما بر آنها مقرّر نكرديم و جز براى خوشنودى خدا اين كار را نكردند، آن را آنچنانكه سزوار است رعايت نكردند.
منظور اين است كه راهبان مسيحى كه رهبانيت و ترك دنيا را از پيش خود ساختند در عمل، به دنيا پرستى و ثروت اندوزى روى آوردند. بنابراين در اين آيه از مسيحيان دو انتقاد مى شود; يكى اينكه رهبانيت را خدا مقرر نكرده بود و آنها از پيش خود ساختند و ديگر اينكه حتى به رهبانيتى كه خود ساختند عمل نكردند و به دنياپرستى مشغول شدند.
بدينگونه قرآن رهبانيت و ترك دنيا را نه به عنوان يك ارزش، كه به عنوان يك بدعت تلقى مى كند و آن را از دين خدا نمى داند.
همچنين در روايتهاى ما «رهبانيت» كه همان ترك دنياست و «سياحت» يعنى اينكه انسان زندگى و مسكن ثابتى نداشته باشد و هميشه در حال گردش باشد، نفى شده است:
عن ابى عبدالله (ع) قال: ان الله اعطى محمداً (ص) شرايع نوح و ابراهيم و موسى و عيسى التوحيد و الاخلاص و نفى الانداد و الفطرة و الحنيفية السمحة لارهبانية و لاسياحة احلّ فيها الطيبات و حرم فيها الخبائث.(1)
امام صادق (ع) فرمود: همانا خداوند به محمد (ص) شريعتهاى نوح و ابراهيم و موسى و عيسى را داد كه همان توحيد و اخلاص و نفى بتها و همان فطرت و حنيفيت آسان است. نه رهبانيتى قرار داد و نه اينكه انسان هميشه در حال سفر باشد. خدا در اين دين چيزهاى پاكيزه را حلال و چيزهاى ناپاك را حرام كرد.
در بعضى از روايات هم اشاره شد كه اگر رهبانيتى باشد جهاد، نماز، حج و ساير عبادات اسلامى است و نه ترك لذايذ دنيا:
قال رسول الله (ص): يابن امّ عبد اتدرى مارهبانية امتى؟ قلت: الله و رسوله اعلم.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - بحار الانوار، ج 68، ص 317.

 

 

قال: الهجرة و الجهاد و الصلاة و الصوم و الحج و العمرة.(1)
پيامبر خدا به ابن ام مكتوم فرمود: اى ابن عبد آيا مى دانى كه رهبانيت امت من چيست؟ مى گويد گفتم: خدا و پيامبرش آگاه ترند. فرمود: هجرت و جهاد و نماز و روزه و حج و عمره.
اساس جهان بينى اسلامى اين است كه عالم آفرينش، باطل و بيهوده آفريده نشده و هدفدار و براساس حق و عدالت است:
و ماخلقنا السموات و الارض و مابينهما الابالحق (حجر/85)
و ما آسمانها و زمين و آنچه را كه در ميان آنهاست نيافريديم مگر براساس حق.
از همين جاست كه به دنيا و مظاهر آن با خوشبينى مى نگرد و انسان را به استفاده از لذايذ دنيا مانند تجمل و زينت، حتى در مساجد و در حال نماز و نيز خوردن و آشاميدن فرمان مى دهد و از كسانى كه زينتها و روزيهايى را كه خدا براى بندگانش پديد آورده حرام كرده اند بازخواست مى كند:
يابنى آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد وكلوا و اشربوا ولاتسرفوا ان الله لايحب المسرفين. قل من حرّم زينة الله الّتى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق قل هى للذين آمنوا فى الحيوة الدنيا خالصة يوم القيامة (اعراف/31-32)
اى فرزندان آدم! نزد هر مسجدى زينت خود را حفظ كنيد و بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد كه خدا اسراف كنندگان را دوست ندارد. بگو چه كسى زينتى را كه خدا بربندگانش پديد آورده و نيز روزيهاى پاكيزه را حرام كرده است؟ بگو آن در اين دنيا براى مؤمنان هم هست ولى در آخرت مخصوص آنهاست.
در زمان پيامبر اسلام (ص) بعضى از اصحاب مانند عثمان بن مظعون و بلال از روى ايمان و تقوا و براى تهذيب نفس، خود را از بعضى از لذايذ دنيوى محروم كردند و تصميم گرفتند كه با زنان خود همبستر نشوند و خوردن و آشاميدن را به حداقل برسانند و شبها كم بخوابند. اين كار آنها خوشايند و مرضىّ خدا واقع نشد و فرشته وحى نازل شد و با اين آيه آنها را از اين كار منع كرد:
يا ايها الذين آمنوا لاتحرّموا طيبات ما احلّ الله لكم و لاتعتدوا انّ الله لايحبّ المعتدين. وكلوا ممّا رزقكم الله حلالاطيبا و اتقوا الله الذى انتم به مؤمنون(مائده/87-88)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! چيزهاى پاكيزه اى را كه خدا بر شما حلال كرده حرام نكنيد و از حد نگذريد كه خدا از حد گذرندگان را دوست ندارد و از آنچه خدا به شما روزى كرده حلال و پاكيزه بخوريد و از خدايى كه به او ايمان داريد پروا كنيد.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - برقى، المحاسن، ص 287 ـ بحار الانوار، ج 68، ص 317.

 

 


در تفسير اين آيه آمده كه پيامبر خدا اين گروه را مورد عتاب قرار داد و فرموده:
الا انى انام بالليل و انكح و افطر بالنهار فمن رغب عن سنّتى فليس منّى.(1)
آگاه باشيد كه من شب را مى خوابم و نكاح مى كنم و روز را افطار مى كنم پس هركس از سنّت من روى گرداند، از من نيست.
همچنين اين خوشبينى به دنيا و مظاهر آن را در آيات ديگر هم مى بينيم. قرآن از انسان مى خواهد كه بهره خود را از دنيا فراموش نكند و مال و فرزند را زينت اين دنيا مى داند و اينكه خدا براى كسانى كه كار خوب انجام دهند در همين دنيا پاداش مى دهد و در مقام تعريف از بعضى از پيامبران، آنها را آبرومندان و وجيهان اين جهان معرفى مى كند و به مؤمنان وعده بركتهايى از زمين و آسمان مى دهد و اظهار مى دارد كه انسانها مأمور آباد كردن زمين هستند. اين مضامين در آياتى است كه در پى مى آيد. جالب اينكه در اين آيات در عين حال كه به دنيا توجه شده است، آخرت بر آن ترجيح داده مى شود:
وابتغ فيما آتيك الدار الاخرة و لاتنس نصيبك من الدنيا (قصص/77)
و در آنچه خدا بر تو بخشيده، سراى آخرت را بجوى و در عين حال بهره ات را از دنيا فراموش مكن.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - تفسير قمى، ج 1، ص 179.

 


المال و البنون زينة الحيوة الدنيا و الباقيات الصالحات خير عند ربّك ثوابا و خيراملا (كهف/46)
مال و فرزندان، زينت زندگى دنياهستند و كارهاى ماندگار و شايسته نزد پروردگارت از نظر ثواب و آرزو كردن بهتر است.
للذين احسنوا فى هذه الدنيا حسنة و لدار الاخرة خير (نحل/30)
براى كسانى كه خوبى كرده اند در اين دنيا پاداش نيك است و سراى آخرت بهتر است.
يا مريم ان الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسى بن مريم وجيها فى الدنيا و الاخرة و من المقربين (آل عمران/45)
اى مريم همانا خداوند به تو با كلمه اى از نزد خود كه نام او مسيح عيسى بن مريم است مژده مى دهد. او در دنيا و آخرت آبرومند و از مقربان است.
ولو انّ اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض(اعراف/96)

و اگر اهل آباديها ايمان و تقوا داشته باشند، البته بركتهايى از آسمان و زمين به روى آنها مى گشاييم.
هو انشأكم من الارض و استعمركم فيها (هود/61)
اوست كه شما را از زمين پديد آورد و از شما آباد ساختن آن را طلب كرد.
البته در برخى ديگر از آيات قرآنى، دنيا پرستى مذمت شده است ولى بزودى توضيح خواهيم داد كه منظور از آن، بى توجهى به آخرت و ارزشهاى معنوى و اصالت دادن به دنياست كه بدون شك از ديدگاه اديان الهى ناپسند است.
علاوه بر آيات قرآنى، اين مسأله در روايات هم مورد توجه قرار گرفته و از مؤمن خواسته شده است كه از نعمتها و لذايذ دنيا استفاده كند و آثار نعمتى را كه به او داده شده آشكار كند:

 

قال رسول الله (ص): كلوا و اشربوا و البسوا و تصدقوا فى غير سرف و لابخل انّ الله يحب ان يرى اثر نعمته على عبده.(1)
پيامبر خدا فرمود: بخوريد و بياشاميد و بپوشيد و در غير اسراف و بخل خرج كنيد. همانا خداوند دوست دارد كه اثر نعمت خود را بر بنده خود ببيند.
قال على (ع): ولاتضيّعن نعمة من نعم الله عندك ولير عليك اثر ما انعم الله بك.(2)
امير المؤمنين (ع) فرمود: نعمتى از نعمتهاى خدا را كه نزد توست ضايع مكن و اثر نعمت خدا بر تو ديده شود.
در بعضى از روايات برخى از برخورداريها و لذايد دنيا از دلايل سعادت انسان شمرده شده است:
قال رسول الله (ص): من سعادة المرء المسلم الزوجة الصالحة و المسكن الواسع و المركب البهى و الولد الصالح.(3)
پيامبر خدا فرمود: از سعادت مرد مسلمان، داشتن همسر شايسته و مسكن وسيع و مركب زيبا و فرزند صالح است.
همچنين رواياتى در تأييد استفاده از لباسهاى زينتى وارد شده و در بعضى از آنها آمده كه امامان معصوم، لباس فاخر مى پوشيدند و گاهى هم مورد سؤال بعضى از كوته نظران وصوفيان قرار مى گرفتند و ائمه پاسخهاى لازم را مى دادند:
كان الحسن بن على (ع) اذا قام الى الصلوة لبس اجود ثيابه فقيل له فى ذلك. فقال: ان الله جميل يحب الجمال.(4)
امام حسن مجتبى (ع) وقتى به نماز مى ايستاد، بهترين لباس خود را مى پوشيد. دراين باره ازاوسؤال شد، فرمود: خداوند زيباست و زيبايى را دوست دارد.
امام صادق فرمود: امير المؤمنين (ع) عبدالله بن عباس را به سوى ابن كوا و ياران او (خوارج) فرستاد و او لباس قيمتى بر تن داشت. آنها گفتند: اى ابن عباس تو در نظر ما بهترين ما هستى در حالى كه اين لباس را پوشيده اى! گفت: اين اولين چيزى است كه درباره آن با شما بحث مى كنم; خدا فرمود: قل من حرّم زينة الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - بحار الانوار، ج 73، ص 207.
2 - نهج البلاغه، كلام 69.
3 - بحار الانوار، ج 76، ص 155.
4 - تفسير عياشى، ج 2، ص 14.

 


بگو چه كسى زينتى را كه خدا بر بندگانش پديد آورد و نيز روزيهاى پاكيزه را حرام كرده است؟(1)
در روايتى آمده كه امام صادق(ع) لباسى فاخر و زينتى پوشيده بود و سفيان ثورى (از سران صوفيه) او را ديد و اعتراض كرد. امام در پاسخ او همين آيه را تلاوت كرد و مشروعيت استفاده از نعمتها و لذايد را به او تذكر داد.(2) همچنين سفيان بن عيينه نيز پوشيدن لباس فاخر را به امام صادق ايراد گرفت و اظهار داشت كه جدّ تو على بن ابى طالب لباس خشن مى پوشيد. امام صادق ضمن تلاوت آيه بالا او را متوجه ساخت كه زمان حضرت على با زمان او فرق دارد. در زمان او فقر عمومى حاكم بود ولى اكنون اين طور نيست و در چنين شرايطى پوشيدن لباس خوب اشكالى ندارد.(3) و در روايتى ديگر از امام صادق (ع) آمده كه انسان مى تواند همزمان حتى تا بيست پيراهن داشته باشد.(4)
همچنين پيشوايان دين، ترك دنيا را مذموم و ناپسند دانسته اند و كسانى را كه دنيا و زندگى در ميان مردم را رها كرده اند، مورد سرزنش قرار داده و از آنها خواسته اند كه زندگى معمولى داشته باشند و در ميان مردم زندگى كنند.
روزى اميرالمؤمنين (ع) به عيادت يكى از يارانش به نام علاءبن زياد رفت و چون او را ديد كه بيش از حد به دنيا و زرق و برق آن پرداخته او را نصيحت كرد و از دنياپرستى منع نمود. در اين هنگام علاء بن زياد داستان برادرش عاصم را براى اميرالمؤمنين بازگو كرد و گفت كه او زندگى دنيا را ترك كرده و سر به بيابانها گذاشته و مشغول عبادت است. آن حضرت عاصم را خواست و به خاطر اين كار او را سرزنش كرد و فرمود:
يا عدىّ نفسه لقد استهام بك الخبيث اما رحمت اهلك و ولدك اترى الله احلّ لك الطيبات وهو يكره ان تأخذها انت اهون على الله من ذلك.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - كافى ج 6، ص 441.
2 - كافى ج 6، ص 442.
3 - بحار الانوار، ج 79، ص 315.
4 - همان ص 317.

 


اى دشمنك جان خود! شيطان در تو راه يافته. آيا به خانواده و فرزندانت رحم نمى كنى؟ آيا مى پندارى كه خدا چيزهاى پاكيزه را بر تو حلال كرده ولى دوست ندارد كه از آنها استفاه كنى؟ تو نزد خداوند بى ارزشتر از آن هستى كه با تو چنين كند.
عاصم گفت: يا اميرالمؤمنين! ولى تو با اين لباس خشن و غذاى ناگوار به سرمى برى. امام فرمود:
ويحك انى لست كانت انّ الله فرض على ائمة العدل ان يقدّروا انفسهم بضعفة الناس كيلا يتبيّغ بالفقير فقره.(1)
واى برتو! من همانند تو نيستم. همانا خداوند بر پيشوايان عدل واجب كرده كه همچون ضعيف ترين مردم بر خودشان سخت بگيرند تا تنگدستى فقير، آنها را ناراحت نكند.
بدينسان اميرالمؤمنين هر دو برادر را نصحيت كرد يكى را از دنياپرستى و ديگرى را از ترك دنيا برحذر داشت و اين همان منطق اسلام است كه انسان مؤمن بايد هم در فكر آبادى دنيا و هم در فكر صلاح آخرت باشد و يكى را فداى ديگرى نكند:
قال على بن الحسين (ع): ليس منا من ترك دنياه لاخرته و لآخرته لدنياه.(2)
امام سجاد فرمود: از ما نيست كسى كه دنياى خود را به خاطر آخرتش و يا آخرت خود را به خاطر دنيايش ترك نمايد.
آباد ساختن دنيا و كار كردن براى تأمين زندگى آنچنان ارزشى در اسلام دارد كه آن را در رديف عبادت قرار مى دهد.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - نهج البلاغه خطبه 209.
2 - وسائل الشيعه، ج 12، ص 49.

 

 

امام باقر (ع) در مزرعه خود مشغول كار كردن بود و عرق كرده بود. شخصى بر آن حضرت گذشت و از روى ناآگاهى از تعاليم دينى و به عنوان اعتراض گفت: اگر در اين حال مرگ تو فرا رسد جواب خدا را چه مى دهى؟ امام فرمود:
لوجائنى الموت و انا على هذه الحال جائنى و انا فى طاعة من طاعات الله.(1)
اگر مرگم در همين حال فرا رسد، در حالى فرا رسيده كه مشغول طاعتى از طاعتهاى خدا هستم.
درباره ازدواج و اعمال غريزه جنسى نيز سفارشهاى زيادى شده و پيامبر خدا امّت خود را به ازدواج، امر فرموده و آن را يكى از سنتهاى خود معرفى كرده است:
قال رسول الله (ص): النكاح سنتى فمن رغب عن سنتى فليس منى.(2)
پيامبر خدا فرمود: نكاح، سنت من است و هركس از سنت من روى گرداند از من نيست.
باقى مى ماند اينكه در بعضى از آيات و روايات، از دنيا مذمت شده و دنيا به خس و خاشاك روى آب يا مار خوش خط و خال تشبيه شده و ثروت اندوزى و دنيا طلبى كار ناپسندى قلمداد شده است و بسيارى از موعظه ها و پند و اندرزها مردم را از دنيا برحذر مى دارد. بايد دانست كه اين بدان معنا نيست كه دنيا و استفاده از لذايذ آن از نظر اسلام ناپسند است بلكه اين است كه انسان نبايد دنيا را هدف اصلى خود قرار دهد و آخرت و ارزشهاى معنوى را فراموش كند وگرنه مقام انسانى خود را در حدّ يك حيوان، پايين آورده و بالاترين ستم را بر خود روا داشته است.
اسلام با عياشى ها و خوشگذرانيها و رفاه زدگيهايى كه باعث فراموشى خدا و معنويت باشد مبارزه مى كند و با بى بندوبارى و اعمال بى رويه شهوات كه موجب سقوط و هلاك جامعه ها مى گردد، مخالف است و آن را دشمن سعادت انسان مى داند وگرنه با استفاده مشروع از لذتهاى دنيا موافق است و همانگونه كه ديديم مردم را به سوى آن مى خواند. اينكه در متون اسلامى، مطالب مربوط به مذمت دنيا زياد آمده براى آن است كه بشر طبعا به سوى دنياپرستى كشيده مى شود و شيطان نيز او را در اين جهت يارى مى دهد و براى اينكه انسان به ورطه دنيا پرستى مذموم نيفتد اين سفارشها شده است وگرنه دنيا به خودى خود ناپسند نيست و انسان مى تواند و بايد از دنيا پلى براى آخرت بسازد و دنيا مزرعه آخرت است. كوتاه سخن اينكه اسلام در زمينه اعمال غرايز و شهوتها به «تعديل» آن مى انديشد و نه «تعطيل» آن.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - همان ص 10.
2 - بحار الانوار، ج 103، ص 220.

 


قُلْ اِنَّما حَرَّمَ رَبِّىَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الاْثِْمَ وَالْبَغْىَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِكُوا بِاللّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِه سُلْطانًا وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (* ) وَ لِكُلِّ أُمَّة أَجَلٌ فَاِذا جآءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ (* )
بگو همانا پروردگارم زشتيهاى آشكار و پنهان و ستم به ناحق را حرام كرده است و هم اينكه براى خدا آنچه را كه دليلى بر آن نفرستاده شريك قرار بدهيد و اينكه چيزى را در مورد خدا بگوييد كه نمى دانيد(33) و براى هر امّتى سرآمدى است پس چون سرآمد آنها رسيد نه لحظه اى تأخير مى كنند و نه جلو مى افتند(34)
 

نكات ادبى
1 ـ «الفواحش» جمع فاحشه و آن كار بسيار زشتى است كه طبع بشرى از آن نفرت دارد; مانند زنا و ساير گناهان كبيره و البته فاحشه را بيشتر در زنا به كار مى برند.
2 ـ «اثم» آن كار زشتى است كه زيان آور است و شامل تمام گناهان اعم از صغيره و كبيره مى شود.
3 ـ «بغى» ستم، طلب برزگى كردن با تجاوز به حقوق ديگران. البته «ابتغاء» به معناى مطلق طلب كردن آمده است.
4 ـ «بغير الحق» براى تأكيد است از باب وصف شيئى به لازم آن. چون بغى و ظلم هميشه به ناحق است.
5 ـ «سلطان» دليل، حجت، برهان.
6 ـ «ان تشركوا» در حكم مصدر و عطف به «فواحش» است.
7 ـ «اجل» وقت معين، سرآمد.
8 ـ «ساعة» لحظه، كمترين وقت از اوقات. اين كلمه در اينجا به معناى ساعت متعارفيعنى يك بيست و چهارم شبانه روز نيست.
 

تفسير و توضيح
آيه (33) قل انّما حرّم ربى الفواحش ...: ديديم كه اعراب جاهلى چيزهايى را براى خود حرام كرده بودند و آن را به خدا نسبت مى دادند. قرآن با اين انحراف مبارزه كرد و خاطر نشان ساخت كه آن چيزهايى را شما حرام مى دانيد كه خدا حرام نكرده است. اكنون در اين آيه آن چيزهايى را كه خداوند واقعاً حرام كرده، برمى شمارد و پنج مورد را مى آورد كه شامل تمام محرّمات است:
1 ـ خداوند «فواحش» را حرام كرده; يعنى كارهاى بسيار زشتى كه نفرت آور است يا همان گناه كبيره و بخصوص زنا و انحرافات جنسى كه مصداق بارز فاحشه اند. فحشا حرام است چه به صورت آشكار انجام بگيرد يا به صورت پنهانى. اين قيد براى ردّ اين عقيده اعراب جاهلى است كه زنا را در صورتى كه به طور پنهان و با توافق طرفين باشد جرم و گناه نمى دانستند. اين همان است كه دنياى مادّى امروز آن را تجربه مى كند; ولى پر واضح است كه زنا چه به صورت پنهان و چه به صورت آشكار، كانون خانواده ها را ويران مى كند و آثار زيانبار فراوانى دارد.
2 ـ اثم و گناه به طور مطلق حرام است و از هرچيزى كه شرع، آن را قدغن كرده، چه گناهان كبيره و چه گناهان صغيره، بايد اجتناب كرد. البته كلمه «اثم» اعم است و شامل «فواحش»و موارد بعدى هم مى شود. اينكه چند مورد را جداگانه ذكر كرده براى بيان اهميت آنهاست.

3 ـ تجاوز به حق ديگران و ستمكارى نيز حرام است. منظور از بغى در اينجا گناهانى است كه باعث از بين رفتن حق الناس مى شود و «فواحش و اثم» بيشتر در مورد گناهانى است كه مربوط به حق الله است. اينكه براى ستم كردن به ديگران قيد «بغير حق» را مى آورد از باب تاكيد بر مطلب و توصيف چيزى به لازم آن است; چون ستم كردن هميشه ناحق است.
4 ـ شريك قرار دادن خدا نيز يكى ديگر از محرّمات است. شرك، آفت بزرگى است كه انسان را از خيرات و بركات ايمان و توحيد محروم مى كند و اسلام در آغاز با شرك و بت پرستى شديد اعراب جاهلى روبرو بود قرآن در آيات بسيارى مبارزه اى بى امان با شرك دارد.
اينكه در آيه مى فرمايد، براى خدا آنچه را كه دليلى بر آن نفرستاده شريك قرار ندهيد، اين نيز تأكيد بر اين مطلب است كه مشركان هيچ گونه دليل و برهانى برعقيده خود نداشتند و خدا هيچ حجتى را از آنها نمى پذيرد. اينكه در اين آيه و چند آيه ديگر مى فرمايد: خدا بر آنها سلطانى و دليلى نفرستاده، شايد اشاره به اين باشد كه مشركان نه تنها دليل عقلى ندارند، كه دليل سمعى هم ندارند.
5 ـ نسبت دادن بعضى از چيزها به خدا و دروغ بستن به او نيز از محرّمات است و شايد بدترين آن ها باشد. چه گناهى از اين بالاتر كه انسان بدعتى را بگذارد و بگويد كه خدا آن را قرار داده، در حالى كه خدا آن را نگفته است. اعراب جاهلى بسيارى از بدعتها و سنتهاى غلطى را كه داشتند به خدا نسبت مى دادند; گويا آنها را خدا به آنان تلقين كرده است و اين خود انحرافى بزرگ بود كه در قرآن بارها به اين مسأله اشاره شده و در بعضى از آيات، آن را ظلمى بزرگ بلكه بزرگترين ظلم معرفى كرده است:
ومن اظلم ممّن افترى على الله كذبا او قال اوحى الىّ ولم يوح اليه شىء(انعام/93)
و چه كسى ستمكارتر از كسى است كه برخدا دروغ بندد يا بگويد برمن وحى شده در حالى كه چيزى بر او وحى نشده است.

اين پنج موردى كه در آيه مورد بحث آمده تمام گناهان را شامل مى شود و روشن است كه حرام شدن اينها براى رعايت مصالح انسانها و در جهت تأمين يك زندگى خوب و شرافتمندانه است كه در آن هم حقوق همگان رعايت شود و هم روح انسان تعالى پيدا كند و زمينه براى شكوفايى همه استعدادها فراهم گردد. بنابراين، انسان با پرهيز از گناهان، منّتى برخدا ندارد; زيرا خدا از آن سودى نمى برد. او با اين كار به خود و جامعه اى كه در آن مى زيد، خدمت مى كند.
آيه (34) ولكل امة اجل فاذا جاء اجلهم ... : اين آيه بيانگر يكى از سنتهاى الهى در جامعه هاى بشرى است. طبق اين آيه و چند آيه ديگر، هر ملتى و هر جامعه اى مانند يك فرد انسانى اجل معينى دارد كه چون اجل به سر رسد، آن جامعه نابود خواهد شد. بسيارى از جامعه شناسان و دانشمندان فلسفه تاريخ نيز معتقدند كه هر جامعه اى و هر تمدنى عمرى دارد كه به سر خواهد آمد و بعضى از آنها مانند ابن خلدون هر جامعه اى را به يك فرد انسانى تشبيه مى كند كه دورانهاى كودكى، نوجوانى، جوانى، ميانسالى و پيرى را سپرى كرده بالاخره به مرحله مرگ خواهد رسيد و چون به آن مرحله گام نهاد هيچ چيزى آن را از سقوط نجات نخواهد داد.
از نظر قرآن براى هر امّتى دوران مشخصى وجود دارد كه چون آن دوران به سر رسيد، آن جامعه از بين مى رود و اين سرنوشت محتوم هر ملّتى است كه بالاخره پس از سپرى شدن مدت معيّنى كه طول آن بستگى به شرايط خاصّ آن جامعه دارد، به مرحله اى مى رسد كه ديگر قابليّت بقا و استمرار را از دست مى دهد و سرانجام مى ميرد. در اين زمينه علاوه بر آيه مورد بحث به اين آيه هم توجه فرماييد.
وما اهلكنا من قرية الاّ و لها كتاب معلوم ماتسبق من امة اجلها و مايستأخرون(حجر/5)
و هيچ آبادى را هلاك نكرديم مگر اينكه براى آن كتابى معلوم بود. وقت معيّن هيچ امّتى جلو نمى افتد و نمى توانند آن را به تأخير بيندازند.

يا بَنى آدَمَ اِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتى فَمَنِ اتَّقى وَ أَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (* ) وَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْهآ أُولئِكَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ (* ) فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآياِته أُولئِكَ يَنالُهُمْ نَصيبُهُمْ مِنَ الْكِتابِ حَتّى اِذا جآءَتْهُمْ رُسُلُنا يَتَوَفَّوْنَهُمْ قالُوا أَيْنَ ما كُنْتُمْ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ قالُوا ضَلُّوا عَنّا وَ شَهِدُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ كانُوا كافِرينَ (* )
اى فرزندان آدم! چون پيامبرانى از خودتان به سوى شما آمدند كه آيات مرا براى شما بازگو كنند، پس هركس پرهيزگارى كند و كار نيك انجام دهد، نه ترسى بر آنان است و نه آنان اندوهگين مى شوند(35) و كسانى كه آيات ما را تكذيب مى كنند و از پذيرش آن تكبر مى نمايند، آنان ياران آتشند و در آن جاويدان هستند(36) پس چه كسى ستمكارتر از كسى است كه بر خدا دروغ بندد يا آيات او را تكذيب كند؟ آنان را نصيبى كه از كتاب (سرنوشت) دارند مى رسد تا وقتى كه فرستادگان ما به سراغ آنها روند كه جانشان را بگيرند گويند: كجاست آنچه شما جز خدا آن را مى خوانديد؟ مى گويند: از ما گم شدند و خود گواهى مى دهند كه آنان كافر بوده اند(37)
 

نكات ادبى
1 ـ «امّا» در اينجا در اصل «ان ما» است كه مرك