تفسير كوثر - جلد چهارم

سوره اعراف - مشخصات و فضايل اين سوره

دورنمايى از اين سوره

تفسير سوره اعراف

بحثى درباره مشروعيت استفاده از لذايذ دنيا

بحثى درباره اعراف

بحثى درباره رسم الخط مصحف

آغاز جزء نهم قرآن (1)

بحثى درباره كلمات مترادف در قرآن

بحثى درباره رؤيت خدا

دلايل نفى رؤيت

دلايل معتقدان به امكان رؤيت

بحثى درباره عالم ذرّ

آيات و روايات در اين زمينه

سوره انفال - مشخصات و فضايل اين سوره

دورنمايى از اين سوره

تفسير سوره انفال

بحثى درباره انفال

بحثى درباره جنگ بدر

آغاز جزء دهم قرآن(1)

سوره توبـه - مشخصات و فضايل اين سوره

دورنمايى از اين سوره

تفسير سوره توبه

بحثى درباره جايگاه مسجد در اسلام

واژه مسجد

مسجد در قرآن

تشويق براى ساختن مسجد

استفاده چند منظوره از مسجد

احكام خاص مسجد

بحثى درباره جزيه در اسلام

احكام فقهى جزيه

1 ـ از چه كسانى جزيه گرفته مى شود؟

2 ـ مقدار جزيه:

3 - مدّت جزيه:

4 - سقوط جزيه:

چگونگى اخذ جزيه در زمان پيامبر و خلفا

بحثى درباره نسيئى

مفهوم نسيئى و تاريخچه آن:

نظر قرآن درباره نسيئى

هدف از نسيئى چه بود؟

آغاز جزء يازدهم قرآن(1)

 

 


 

تفسير كوثر - جلد چهارم

نوشته: يعقوب جعفرى

 

سوره اعراف - مشخصات و فضايل اين سوره

سوره مباركه اعراف هفتمين سوره از قرآن كريم است كه در مكه نازل شده، بجز آيات 163 تا 170 كه به عقيده بعضى ها در مدينه نازل شده است. اين سوره 206 آيه دارد و از نظر ترتيب نزول سوره ها، پس از سوره مباركه ص قرار دارد.
علت نامگذارى اين سوره به اعراف اشتمال آن به آيه اى است كه در آن راجع به اعراف صحبت شده و آن محلى است كه در قيامت گروهى از افراد كه نه شايسته بهشت و نه مستحقّ جهنم هستند در آن جاى داده مى شوند.
براى اين سوره نيز فضيلتهايى گفته شده; از جمله اينكه ابىّ بن كعب از پيامبر خدا(ص) نقل مى كند كه فرمود: هركس سوره اعراف را بخواند، خداوند ميان او و شيطان پرده اى قرار مى دهد و حضرت آدم در روز قيامت شفيع او مى شود.(1)
ابوبصير از امام صادق(ع) نقل مى كند كه فرمود: هركس سوره اعراف را در هر ماهى بخواند، از كسانى مى شود كه در روز قيامت ترس و اندوهى بر او نيست و اگر هر روز جمعه آن را بخواند در قيامت حساب نخواهد داشت. آنگاه امام صادق(ع) فرمود: در اين سوره آيات محكمى وجود دارد; قرائت آن و عمل به آن را ترك نكنيد كه در روز قيامت نزد پروردگارش به خواننده خود گواهى خواهد داد.(2)

دورنمايى از اين سوره

سوره با سخنى درباره قرآن آغاز مى شود و از هلاكت آباديهايى كه ستمگر بودند

ــــــــــــــــــــــــــــ
1. مجمع البيان، ج 4، ص 608.
2. تفسير عياشى، ج 2، ص 2.

 

 

خبر مى دهد. آنگاه از سنجش دقيق اعمال در روز قيامت سخن به ميان مى آورد. سپس داستان حضرت آدم را بيان مى كند و اينكه فرشتگان مأمور شدند كه به او سجده كنند و همگى سجده كردند جز ابليس كه تكبر نمود و ميان او و خدا سخنانى رد و بدل شد سپس از فريبى كه آدم و حوا از شيطان خوردند شايستگى خلود در بهشت را از دست دادند سخنى مى گويد. آنگاه خطاب به همه بنى آدم آنها را از پيروى شيطان برحذر مى دارد. سپس ياد كرد خدا را در هر مسجدى توصيه مى كند و مردم را به دو گروه راه يافته و راه نيافته تقسيم نموده، توصيه مى كند هنگام دخول به مسجد زينت خود را بردارند و در موقع خوردن اسراف نكنند. از مجاز و مباح بودن آرايش و استفاده از نعمتهاى خدا خبر مى دهد و خاطر نشان مى سازد كه فقط كارهاى زشت چه در پنهان و چه در آشكار حرام است.
خطاب ديگرى به بنى آدم صادر مى شود و در آن از آمدن پيامبران و افراد پرهيزگار و صالحى كه ايمان آوردند و افراد مستكبرى كه آيات خدا را تكذيب كردند مى گويد و سرنوشت شوم كافران را در قيامت بيان مى كند و اينكه آنها در ميان آتش جهنم از يكديگر بيزارى خواهند جست. و اظهار مى دارد كه اين گروه به هيچ وجه وارد بهشت نخواهند شد مگر اينكه شتر از سوراخ سوزن عبور كند آنگاه از مؤمنانى كه داراى عمل صالح هم هستند، تعريف مى كند و اينكه آنان وارد بهشت مى شوند ودلهايشان از هر كينه اى پاك مى شود و خدا را به خاطر اين نعمتها سپاسگزارى مى كنند. آنگاه به اهل جهنم مى گويند: ما آنچه را كه خداوند وعده داده بود يافتيم آيا شما نيز يافتيد؟ و پاسخ مى شنوند كه آرى! در اين ميان آهنگى به گوش مى رسد كه مى گويد: لعنت خدا بر ستمگران باد!
پس از اين بيان، از كسانى سخن مى گويد كه نه شايسته بهشت هستند و نه مستحقّ جهنم; و خدا آنها را در محلى به نام اعراف نگه مى دارد و سخنان آنها را براى اهل بهشت و جهنم نقل مى كند. سپس تقاضاى اهل جهنم از بهشت را ذكر مى كند كه از آنها آب و غذا مى خواهند ولى هر نعمتى بر آنها حرام است چون در دنيا دين خدا را به بازيچه گرفته بودند; پس در قيامت به دست فراموشى سپرده مى شوند.
آنگاه خداوند از قرآن و تاويل آن سخن مى گويد و در آيات بعدى اظهار مى دارد كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد و سپس به عرش پرداخت و از پديده هاى ديگرى چون آفتاب و ماه و ستارگان نام مى برد كه همگى در تسخير اويند.
آيات بعدى مردم را به سوى دعا مى خواند كه آشكارا و پنهانى خدا را ياد كنند و در زمين فساد نكنند و از رحمت خدا سخن مى گويد كه به نيكوكاران نزديك است. سپس از فرستادن بادهاى باران زا مى گويد كه باعث شكوفايى زمين مى شود و نتيجه مى گيرد كه به همين صورت مردگان را زنده مى كنيم.
داستان نوح و گفتگوى او با قوم خود مضمون چند آيه بعدى است. پس از آن از آمدن هود به سوى عاد خبر مى دهد و گفتگوى او با قوم خود را نقل مى كند. سپس از آمدن صالح به سوى قوم ثمود سخن مى گويد و گفتگوى او با قوم خود و داستان پى كردن ناقه صالح را ذكر مى كند. آنگاه داستان لوط و قوم او و انحراف جنسى آنها را مى آورد و نيز آمدن شعيب به مدين و گفتگوى او با قوم خود را نقل مى كند. پس از ذكرى كه از اين پيامبران به ميان مى آورد، اظهار مى دارد كه در هر آبادى كه پيامبرى فرستاديم اهل آن را دچار سختى نموديم تا به سوى خدا بازگردند، و از عاقبت بد كافران خبر مى دهد و در عين حال خاطر نشان مى سازد كه اگر مردم، ايمان و تقوا داشته باشند بركات آسمانها و زمين را به روى آنها مى گشاييم; ولى چنين نكردند و مؤاخذه شدند. آنگاه از عذاب خدا بيم مى دهد و بالاخره خطاب به پيامبر اسلام گوشزد مى كند كه اينها اخبار پيشينيان و پيامبران آنهاست كه براى تو بازگو مى كنيم; ولى بسيارى از آنها را بر سر پيمان خود نيافتيم و بسيارى از آنان فاسد بودند.
سپس آمدن موسى به سوى فرعون قوم و گفتگوى وى با فرعون را نقل مى كند و از عصا و يد بيضاى موسى كه دو معجزه او بودند سخن مى گويد و داستان مبارزه موسى با ساحران را نقل مى كند كه عصاى خود را انداخت و سحر آنها را باطل كرد و ساحران ايمان آوردند و فرعون آنها را تهديد به شكنجه كرد. سپس داستان موسى و قوم او را به تفصيل ذكر مى كند و جريانهايى از بنى اسرائيل را مى آورد; مانند: غرق شدن فرعون در دريا، نجات يافتن بنى اسرائيل و درخواستهاى جاهلانه آنها از موسى، رفتن موسى به طور و درخواست ديدار خداوند و دريافت الواحى از سوى خدا، گوساله پرستى بنى اسرائيل و انتخاب هفتادنفر از بين آنها توسط موسى و درخواست رحمت و لطف خدا و خير دنيا و آخرت به وسيله او و پاسخ خدا كه رحمت من همه چيز را فرا گرفته است.
پس از فراغت از داستان موسى و بنى اسرائيل، سخن را به سوى مسلمانان برمى گرداند و از آنها به عنوان كسانى ياد مى كند كه به پيامبر امّى ايمان آورده اند; همان پيامبرى كه در تورات و انجيل از او ياد شده است و وظيفه اش امر به معروف و نهى از منكر و حلال كردن طيبات و حرام كردن خبائث و برداشتن بارهاى سنگين از دوش مردم بود. آنگاه به پيامبر دستور مى دهد كه بگويد: مردم! من پيامبر خدا بر همه شمايم ... پس به او ايمان بياوريد.
بار ديگر داستان موسى و قوم او را مطرح مى كند و از اسباط دوازده گانه بنى اسرائيل و جارى شدن دوازده چشمه با اشاره موسى و نزول منّ و سلوى و از بهانه جوييهاى قوم لجوج بنى اسرائيل مى گويد و داستان اصحاب سبت و مسخ شدن آنها به صورت ميمون را مى آورد و عاقبت شوم بنى اسرائيل را در طول تاريخ يادآور مى شود.
مطلب بعدى درباره عالم ذرّ است و اخذ پيمان از فرزندان آدم كه همگى به ربوبيت خداوند شهادت دادند. سپس داستان بلعم باعور را مى آورد، كه دانشمندى كه سرانجام بدى پيدا كرد و او را به سگ تشبيه مى كند و از جهنّم ياد مى كند كه جايگاه بسيارى از جنّ و انس خواهد بود، آنها كه دل دارند ولى نمى فهمند و چشم دارند ولى نمى بينند و گوش دارند ولى نمى شنوند آنها از چارپايان گمراهترند.
پس از يادى از اسماء حسنى، خداوند از گروهى ياد مى كند كه هدايت يافته اند و به حق مايل شده اند و نيز از گروهى ياد مى كند كه آيات خدا را تكذيب كردند و خدا آنها را به صورت استدراج و پس از مهلتى كيفر داد.
سپس مردم را به تفكّر درباره پيامبر اسلام دعوت نموده، از اينكه او را ديوانه مى خواندند به شدّت انتقاد مى كند و از مردم مى خواهد كه در ملكوت آسمانها و زمين و پديده هاى عالم بينديشند، شايد كه مدت آنها سرآمده باشد و خاطر نشان مى كند كه هركس را خدا گمراه سازد او هدايت كننده اى نخواهد داشت و در طغيان خود باقى خواهد ماند (كه البته گمراه كردن خدا براساس گناهان خود آن شخص است).
مطلب بعدى درباره روز قيامت است كه وقت آن را به علم خدا موكول مى كند و متذكّر مى شود كه قيامت به طور ناگهانى خواهد آمد و علم آن را در انحصار خدا مى داند، به طورى كه پيامبر هم از آن خبر ندارد و مى گويد اگر غيب مى دانستم بدى به من نمى رسيد و من تنها بيم دهنده اى هستم. سپس از اينكه خداوند انسانها را از يك نفر و همسر او آفريد سخن مى گويد و مشركان را مورد حمله قرار مى دهد و معبودهاى آنها را موجوداتى ضعيف و بندگانى همانند خود آنها معرفى مى كند و از ناتوانى آنها خبر مى دهد و از زبان پيامبر نقل مى كند كه ولىّ و سرپرست من همان خدايى است كه كتاب نازل كرده و صالحان را دوست دارد; امّا معبودهاى شما توانايى كمك كردن به شما را ندارند و اگر آنها را بخوانيد نمى توانند به شما جواب بدهند.
پس از اين بيان، به پيامبر دستور مى دهد كه عفو پيشه كند و به كار نيك فرمان دهد و از جاهلان اعراض كند و اگر وسوسه اى از شيطان رسيد به خدا پناه برد و يادآور مى شود كه اگر وسوسه اى از شيطان به پرهيزگاران برسد خدا را ياد مى كنند و بصيرت و بينش خود را مى يابند ولى شياطين، كافران را به گمراهى مى كشند و هيچ كوتاهى نمى كنند. آنگاه خطاب به پيامبر اظهار مى دارد كه اگر براى آنان آيه اى نياورى اعتراض مى كنند; بگو من تابع وحى هستم و اين قرآن بينشهايى از سوى خدا و هدايت و رحمتى براى اهل ايمان است. سپس دستور مى دهد كه چون قرآن خوانده شود به آن گوش فرا دهيد تا مورد رحمت قرار بگيريد و خدا را شب و روز به زارى و بيم ياد كن و از غافلان مباش.
در پايان سوره از كسانى ياد مى كند كه نسبت به عبادت خدا تكبر نمىورزند و به تسبيح او مشغول هستند و او را سجده مى كنند.

 

تفسير سوره اعراف

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

المص (* ) كِتابٌ أُنْزِلَ اِلَيْكَ فَلا يَكُنْ فى صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ لِتُنْذِرَ بِه وَ ذِكْرى لِلْمُؤْمِنينَ (* ) اِتَّبِعُوا مآ أُنْزِلَ اِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِه أَوْلِيآءَ قَليلاً ما تَذَكَّرُونَ (* )
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. المص (1) كتابى است كه به سوى تو نازل شده است. پس سينه ات از آن تنگ نشود تا به وسيله آن بيم دهى و براى مؤمنان تذكر است(2) از آنچه از سوى پروردگارتان بر شما نازل شده پيروى كنيد و جز او از سرپرستانى پيروى نكنيد. شما اندك پند مى گيريد(3)
نكات ادبى
1 ـ المص از حروف مقطّعه است و ما راجع به آن در تفسير الم در آغاز سوره بقره مطالبى را بيان كرديم. اين تعبير، هر معنايى داشته باشد در حكم جمله است; بنابراين آن را يك آيه حساب كرده اند; ولى ص را در اول سوره ص آيه حساب نكرده اند چون فقط يك حرف است.
2 ـ كتاب خبر مبتداى محذوف است و تقدير آن هذا كتاب مى باشد. البته بعضى ها گفته اند كه آن، خبر براى المص است كه وجه بعيدى است. ضمناً تنكير كتاب براى بيان عظمت قرآن است.
3 ـ فاء در فلايكن براى عطف جمله به جمله است و معناى تفريع دارد; يعنى اكنون كه اين كتاب بر تو نازل شده پس سينه ات از آن تنگ نشود چون از جانب خدا نازل شده است.
4 ـ حرج تنگى شديد، زحمت و مشقت، شك و ترديد. در اينجا به قرينه آمدن آن با صدر به معناى همان تنگى شديد است كه در بعضى از آيات از اين حالت به ضيق صدر در مقابل شرح صدر، تعبير شده است.
5 ـ وذكرى عطف به لتنذر كه در حكم للانذار است. در واقع براى نزول قرآن دو علت ذكر مى كند: يكى انذار و ديگرى ذكرى.
6 ـ اولياء دوستان، سرپرستان.
7 ـ قليلا ماتذكرون نعت براى مصدر محذوف به تقدير تذكراً قليلا تذكّرون و ماى زايد، براى تاكيد است.
 

تفسير و توضيح
آيات (1-2) بسم الله الرحمن الرحيم. المص. كتاب انزل ... : شروع سوره مانند سوره هاى پيشين با نام خداوند رحمان رحيم است و هر چيزى بدون اين جمله مقدس شروع شود ابتر است. پس از اين جمله در آغاز سوره، چند حرف كه از حروف مقطعه است آمده: الف، لام، ميم، صاد. (راجع به حروف مقطّعه در آغاز سوره مباركه بقره مطالبى آورديم. رجوع شود). آنگاه درباره قرآن و هدفهاى آن سخن مى گويد و خطاب به پيامبر اسلام مى فرمايد: اين كتابى است كه بر تو نازل شده است. از آنجا كه نزول قرآن با احكام و معارفى كه دارد، وظيفه سنگينى را براى پيامبر اسلام قرار مى دهد و او را با دشمنان و مخالفان سرسختى روبرو مى كند، جهت دلدارى و تسلاّى خاطر پيامبر، از او مى خواهد كه سينه اش از آن تنگ نشود، هرچند كه مشكلات و ناراحتى هايى در پيش است ولى چون قرآن ازسوى خدا نازل شده و سخن حقّ است، پس بايد مشكلات را تحمل كرد; زيرا رنج و تعبى كه در راه دوست باشد، گوارا و نوشين است.
البته دلتنگى و ناراحتى پيامبر بيشتر از آن جهت بود كه مى ديد آن مردم هدايت نمى شوند و مصلحت خود را درك نمى كنند و از حقيقت دور افتاده اند. پيامبر كه دلسوز مردم بود از اينكه آنها به بيراهه مى روند اندوهگين مى شد، به طورى كه بارها درقرآن كريم خداوند او را دلدارى داده و خاطر نشان كرده است كه وظيفه او فقط تبليغ و انذار است و نبايد از ايمان نياوردن مردم اين چنين اندوهگين باشد.
ولعلك باخعٌ نفسك الايكونوا مؤمنين. (شعراء/3)
شايد تو جان خود را از اين جهت كه آنها ايمان نمى آورند تلف كنى.
بايد توجه داشت كه همه اين تعبيرات فقط براى تسلاّى پيامبر و دادن قوت قلب به اوست و گرنه غصه خوردن براى هدايت نشدن مردم، از رقّت قلب و مهربانى و دلسوزى پيامبر اسلام حكايت مى كند و كار زشتى نيست كه خدا از آن نهى كند.
پس از بيان اين مطلب، دو هدف براى نزول قرآن ذكر مى كند: يكى اينكه قرآن، نازل شده تا به وسيله آن مردم را بيم دهى و ديگر اينكه قرآن نازل شده تا پندى و تذكرى براى مؤمنان باشد.
هدف نخست عام است و شامل مؤمن و كافر مى شود و پيامبر با آيات قرآنى تمام مكلّفين را تبليغ مى كرد و روى سخن او با گروه خاصى نبود; ولى هدف دوم فقط شامل مؤمنان مى شود: اينان هستند كه به جهت ايمانى كه به قرآن دارند از آيات آن پند مى گيرند و تذكّرى براى آنها حاصل مى شود. تذكر يعنى يادآورىِ آنچه گذشته است و مؤمن به وسيله قرآن، ايمان خود را تجديد و تقويت مى كند و فيض پياپى به او مى رسد; گويا آيات قرآنى هرآن بر ايمان او مى افزايد و روح تازه اى در او مى دمد.
در قرآن كريم علاوه بر ذكرى دو صفت ذكر و تذكّر نيز كه از همين ريشه اند به قرآن اطلاق شده است و هر سه، جنبه يادآورى و تقويت ايمان مردم را دارند.

و انه لتذكرة للمتقين (مزمل/19)
و آن (قرآن) يادآورى براى پرهيزگاران است.
آيه (3) اتبعوا ما انزل اليكم من ربكم ... : پس از خطابى كه به پيامبر اسلام شد اينك سخن را متوجه مردم مى كند و ظاهر اين است كه مورد خطاب، مشركان و بت پرستان هستند. در اين آيه خطاب به آنان گفته مى شود: از آنچه بر شما نازل شده پيروى كنيد سپس اضافه مى كند كه جز خدا براى خود سرپرست و دوست نگيريد يعنى بتها و معبودهاى باطل را به خدايى نگيريد و آنها را پرستش نكنيد.
شرك و بت پرستى از هر نوع كه باشد آفت بزرگى است كه سعادت انسان را نابود مى كند و شخصيت او را مى ربايد و از او انسانى پست و حقير مى سازد و جلوى درك درست او را مى گيرد، به گونه اى كه او ديگر نمى تواند حق را از باطل تشخيص بدهد و راه را از چاه بشناسد.
اصرار و تاكيد قرآن در مبارزه با شرك از هر نوع آن، براى رها ساختن انسان از قيد و بندهايى است كه فهم و انديشه و بينش و بصيرت او را محدود مى كند و مانع رشد فكرى و بلوغ عقلانى او مى گردد و اين آيه درصدد بيان همين معناست; چون بلافاصله مى فرمايد: شما اندك پند مى گيريد يا شما چه اندك پند مى گيريد و بدينگونه روشن مى كند كه ميان پرستش غيرخدا و پند نگرفتن رابطه اى وجود دارد; يعنى اينكه شرك مانع پندگيرى و عبرت آموزى و يادآورى است.
وَ كَمْ مِنْ قَرْيَة أَهْلَكْناها فَجآءَها بَأْسُنا بَياتًا أَوْ هُمْ قآئِلُونَ (* ) فَما كانَ دَعْواهُمْ اِذْ جآءَهُمْ بَأْسُنآ اِلاّ أَنْ قالُوا اِنّا كُنّا ظالِمينَ (* ) فَلَنَسْأَلَنَّ الَّذينَ أُرْسِلَ اِلَيْهِمْ وَ لَنَسْأَلَنَّ الْمُرْسَلينَ (* ) فَلَنَقُصَّنَّ عَلَيْهِمْ بِعِلْم وَ ما كُنّا غائِبينَ (* ) وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (* ) وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ فَأُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِما كانُوا بِآياتِنا يَظْلِمُونَ (* )

 

و چه بسا آبادى كه آن را هلاك كرديم و عذاب ما شبانه يا هنگامى كه درخواب نيمروز بودند به آنها فرا رسيد(4) پس هنگامى كه عذاب ما به آنها رسيد سخنشان جز اين نبود كه ما ستمگران بوديم(5) پس، از كسانى كه پيامبران به سوى آنها فرستاده شدند و نيز از پيامبران البته پرسش خواهيم كرد(6) پس، از روى علم (حالات آنها را) برايشان تعريف خواهيم كرد و ما غايب و بى خبر نبوده ايم(7) و سنجيدن اعمال در آن روز (قيامت) حق است; پس كسانى كه خوبيهاى آنها سنگين باشد آنان رستگارانند (8) و كسانى كه خوبيهاى آنها سبك باشد آنان همانها هستند كه به خويشتن زيان رسانيده اند به جهت آنكه به آيات ما ستم كرده اند(9)
 

نكات ادبى
1 ـ كم براى تكثير است همانگونه كه ربّ براى تقليل است.
2 ـ قريه آبادى كه شامل شهر، روستا و هر نوع جامعه اى مى شود.
3 ـ بأس در اينجا عذاب و شدت.
4 ـ بياتا شبانه; مصدر براى حال است از ماده بيت به معناى زندگى در شب.
مبيت و بيت هم از اين واژه مشتق شده است.
5 ـ قائلون از قيلوله به معناى خواب نيمروز، راحتى روزانه. اين واژه مصدر از ماده قيل، اجوف يايى است. كلمه مقيل و اقاله هم از اين ماده است.
6 ـ أوهم قائلون گفته شده كه در اين جمله أوْ براى تنويع است و جمله حاليه است به تقدير واو حاليه: او و هم قائلون.
7 ـ دعوى سخن، ادّعا، اعتراف، دعا.
8 ـ فلنقصّنّ از قصه به معناى سخن گفتن پشت سر كسى.
9 ـ يومئذ مقطوع از اضافه است و تنوين دلالت بر آن دارد.
10 ـ موازين جمع وزن يا ميزان است و اگر هم جمع ميزان باشد در اينجا

مصدر ميمى است و منظور از آن كارهاى خوب است.
 

تفسير و توضيح


آيات (4-5) وكم من قرية اهلكناها فجاءها باسنا ... : جامعه ها هم مانند افراد، حالتهاى مختلفى دارند. گاهى يك جامعه از نظر مبانى دينى و ارزشهاى معنوى در چنان حالتى قرار دارد كه از انسجام و وحدت و توان بالايى برخوردار است و قابليت بقا و دوام دارد. خداوند چنين جامعه اى را مورد حمايت خود قرار مى دهد. در مقابل، جامعه هاى بى ايمان و تهى از معنويت و تقوا به سبب روى آوردن به فساد و گناه و فسق و فجور، قابليت بقا را از دست مى دهد و خداوند چنين جامعه اى را هلاك مى سازد. گاهى به صورت استدراج و به طور طبيعى هلاك مى شود و سقوط مى كند و گاهى هم با نزول بلاهاى آسمانى و عذاب الهى به يك مرتبه نابود مى شود.
در اين آيه از نزول عذاب ناگهانى خدا بر بعضى از جوامع بشرى خبر مى دهد و مى فرمايد: چه بسا آبادى كه آن را هلاك كرديم و عذاب ما شبانه يا به هنگام خواب نيمروز به آنها فرا رسيد. اين همان عذاب استيصال است كه ناگهان مردمى را به كام خود مى برد و اين در اثر گناه و نافرمانى و كارهاى ضدّ خدايى و عناد با حق و انكار پيامبران پديد مى آيد و خدا پس از مهلت هايى كه مى دهد، بالاخره عذاب خود را نازل مى كند. جالب اينكه اين عذاب، در حال استراحت مردم يا در شب و يا در خواب نيمروز نازل مى شود; يعنى هنگامى كه مردم به فراغت نياز دارند و مشغول استراحت هستند و گمان مى كنند كه هيچ خطرى آنها را تهديد نمى كند و به امنيت و آسايش ظاهرى كه دارند، مغرور هستند.
وقتى عذاب الهى آنها را فرا گرفت، ناگهان از خواب خوش بيدار مى شوند و خود را در كام عذابى سخت مى يابند. اينجاست كه به خود مى آيند و با ديدن عذاب، به گناه خود اعتراف مى كنند و مى گويند: ما ستمگران بوديم ولى اين اعتراف در اين زمان سودى براى آنها ندارد و توبه محسوب نمى شود.
روشن است كه نزول چنين بلاهايى كه باعث نابودى يك جامعه مى شود در اثر شيوع گناه و رواج فسق و فجور و ستمگرى است و گرنه هيچ جامعه اى بدون حساب و كتاب هلاك نمى شود. در آيات متعددى از قرآن علت نابودى چنين جوامعى شيوع ظلم و فساد و گناه معرفى شده است:
فكأين من قرية اهلكناها و هى ظالمة فهى خاوية على عروشها (حج/45)
چه بسا آبادى كه اهل آن ستمگر بودند هلاك كرديم، پس بر سقفهايش فرو افتاد.
فاهلكناهم بذنوبهم و انشاءنا من بعدهم قوما آخرين (انعام/6)
پس آنها را به سبب گناهانشان هلاك كرديم و پس از آنها گروه ديگرى را آورديم.
البته گاهى نابودى پس از مهلتى انجام مى گيرد:
وكأيّن من قرية امليت لها و هى ظالمة ثم اخذتها والىّ المصير(حج/48)
و چه بسا آبادى كه در حالى كه ظالم بود به آن مهلت دادم; سپس آن را برگرفتم و بازگشت به سوى من است.
آيات (6-7) فلنسئلنّ الذين ارسلنا اليهم ... : جامعه هاى ستمگر با عذابى كه در اين دنيا به آنها مى رسد، كارشان تمام نمى شود بلكه علاوه بر عذاب اين دنيا در آخرت نيز مؤاخذه خواهند شد و در برابر كارهايى كه كرده اند مورد پرسش قرار خواهند گرفت.
در اين آيه كه با فاء تفريع شروع مى شود و به آيه پيش ربط داده شده، اظهار مى دارد كه هم از مردمى كه پيامبران به سوى آنها آمدند و هم از پيامبران، سؤال خواهد شد. يعنى در روز قيامت هم از مردم و هم از پيامبران سؤال خواهد شد. البته سؤالها متفاوت است; سؤالى كه از مردم مى شود مربوط به كارهاى آنها در دنياست و سؤالهايى كه از پيامبران مى شود مربوط به عكس العمل مردم در برابر دعوت آنهاست; يعنى اينكه پيامبران شهادت خواهند داد كه مردم با دعوت آنها چگونه برخورد كردند. بنابراين، سؤال از مردم به عنوان سؤال از متهم و سؤال از پيامبران به عنوان سؤال از شاهد است.
توجه كنيم كه قيامت داراى موقفها و ايستگاههاى گوناگونى است. در بعضى از اين موقفها از همه سؤال مى شود و گنهكاران مورد پرسش قرار مى گيرند; ولى در بعضى ديگر از اين موقفها از كسى سؤال نخواهد شد و فقط مجازات در پى خواهد داشت. گروهى از آيات كه دلالت بر اين دارند كه در قيامت از مجرمان سؤال مى شود مربوط به موقف اول و آن گروه كه دلالت دارند سؤال نخواهد شد، مربوط به موقف دوم است.
از جمله آياتى كه مربوط به موقف اول است علاوه بر آيه مورد بحث، از آيات زير هم مى توان ياد كرد:
وقفوهم انهم مسؤولون (صافات/24)
آنها را نگه داريد كه از آنها سؤال خواهد شد.
فوربك لنسئلنهم اجمعين (حجر/92)
پس سوگند به پروردگار تو كه از همه آنها پرسيده خواهد شد.
وليسئلنّ يوم القيامة عما كانوا يفترون (عنكبوت/13)
و البته در روز قيامت از آنچه افترا مى زنند پرسيده خواهند شد.
و از جمله آياتى كه مربوط به موقف دوم است، اين آيات را مى آوريم:
ولايسئل عن ذنوبهم المجرمون (قصص/78)
گنهكاران از گناهان خود پرسيده نمى شوند.
فيومئذ لايسئل عن ذنبه انس و لاجانّ (رحمن/39)
پس در آن روز از گناه هيچ انس و جنّى پرسيده نمى شود.
ضمناً سؤالى كه در يك موقف قيامت از مجرمان خواهد شد براى كشف حقيقت نيست; چون خداوند، خود از حال آنها با خبر است، بلكه سؤال براى اعتراف گرفتن از آنهـاست و اين خود نوعى عذاب روحى است و براى همين است كه در آيه مورد بحث ما پس از بيان اينكه از مردم سؤال خواهد شد، اضافه مى كند كه كارهاى آنها را از روى علم و آگاهى براى آنها تعريف خواهيم كرد تا بدانند كه غايب و بى خبر نبوديم. يعنى آنها هر كارى در دنيا انجام داده اند در حضور ما بوده و ما به خوبى از آن آگاه بوديم و در قيامت از كارهايى كه كرده اند خبر خواهيم داد. بنابراين پرسش از آنها براى به دست آوردن اطلاع نيست بلكه براى اتمام حجت است كه براى آنان نوعى عذاب روحى هم هست.
آيات (8-9) والوزن يومئذ الحق فمن ثقلت موازينه ... : عدل الهى در روز قيامت حكومت خواهد كرد و هركسى عادلانه به سزاى اعمال خود خواهد رسيد و اعمال مردم با ترازوى الهى سنجيده خواهد شد; هر كس كه اعمال نيك او سنگينى كند رستگار خواهد شد و هركس كه كارهاى نيك او سبك باشد زيان خواهد ديد.
البته منظور اين نيست كه در قيامت ترازويى از نوع ترازوهاى دنيا برقرار خواهد بود بلكه ترازو به عنوان مظهر عدالت و سنجش بيان شده و منظور اين است كه كارهاى مردم در روز قيامت سنجيده خواهد شد و مطابق با اعمالشان با آنها رفتار خواهد شد. بعضى ها گمان كرده اند كه در قيامت كارهاى خوب انسان با كارهاى بد او مقايسه و سنجيده مى شود و اگر كارهاى خوب او از كارهاى بد او بيشتر بود نجات خواهد يافت و اگر برعكس آن بود هلاك خواهد شد. اين همان موازنه است كه بعضى ها به آن معتقدند ولى آيات مربوط به ترازوى قيامت به اين مطلب دلالت ندارد، بلكه طبق اين آيات، كارهاى خوب با كارهاى بد سنجيده نمى شود و اعمال خوب به تنهايى مورد ارزيابى قرار مى گيرد كه اگر سنگين شد اهل نجات است و اگر سبك شد مجازات مى شود.
به نظر مى رسد كه اعمال نيك انسان با آن عملى كه مورد پسند خداست و عمل كاملى است، سنجيده خواهد شد; يعنى مثلا نمازهاى انسان با يك نماز كاملى كه خدا مى پسندد مقايسه مى شود كه اگر سنگين تر از آن باشد، اهل نجات است و اگر سبك تر از آن باشد مورد قبول نيست. آيات از شق سوم كه برابرى دو كفه ترازواست ساكت است ولى معلوم است كه آن نيز مورد رضايت خداوند مى باشد و آيات، فرد شاخص و فرد نازل را بيان مى كند.
آيات مربوط به ميزان، به همان معنايى كه گفتيم دلالت مى كند; از جمله، آيه مورد بحث كه عينا در سوره مؤمنون آيه 23 نيز تكرار شده به خوبى به اين معنا دلالت دارد و همين طور آيه زير:
فاما من ثقلت موازيته فهو فى عيشة راضية و اما من خفت موازينه فامه هاويه(قارعه/6-9)
پس كسى كه كارهاى خوب او سنگين باشد، او در زندگىِ خوشايندى خواهد بود و هركس كه كارهاى خوب او سبك باشد جايگاه او دوزخ است.
البته اين بدان معنا نيست كه كارهاى بد انسان مورد غفلت قرار خواهد گرفت بلكه هر انسانى نتيجه كارهاى زشت خود را هم خواهد ديد:
فمن يعمل مثقال ذرّة خيراً يره و من يعمل مثقال ذرّة شرّا يره(زلزله/7-8)
پس هر كس به سنگينى ذره اى، كار خوب كند آن را مى بيند و هر كس به سنگينى ذره اى، كار بد كند آن را مى بيند.
در آيه مورد بحث در مورد كسانى كه كارهاى خوب آنها سبك باشد يعنى مورد قبول واقع نشود، اظهار مى دارد كه آنان به جهت آنكه به آيات ما ستم كردند، به خود ضرر زدند; يعنى آنها در دنيا براى آيات الهى ارزش قائل نشدند يا آن را انكار كردند و يا عمل نكردند و نتيجه آن ضرر و زيانى است كه در آخرت نصيب آنها خواهد شد و هر عمل خيرى هم كرده باشند سودى براى آنان نخواهد داشت.
وَ لَقَدْ مَكَّنّاكُمْ فِى الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَكُمْ فيها مَعايِشَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ(*)
همانا شما را در زمين توانايى داديم و براى شما در آن، زندگى ها قرار داديم; اندك سپاس مى كنيد(10)
 

نكات ادبى

1 ـ مكّنّا توانايى داديم، مكنت داديم، وسايل پيشرفت فراهم كرديم. از مكن مشتق شده كه به معناى فراهم كردن وسايل پيشرفت و قدرت و دادن امكانات است.
2 ـ معايش جمع معيشه، مصدر ميمى به معناى زندگى يا اسم آلت به معناى اسباب زندگى است. در جمعهاى هموزن اين كلمه، حرفِ پس از الف به صورت همزه آمده; مانند: صحائف، مدائن، قلائد; ولى در اين كلمه با ياء خوانده مى شود; علتش آن است كه در اين كلمه ياء، جوهر كلمه است و از ماده عيش مشتق شده; ولى در كلمات ديگر، ياء، جوهر كلمه نيست و از وزن جمع آمده است.
 

تفسير و توضيح
آيه (10) ولقد مكّنّاكم فى الارض وجعلنالكم فيها معايش ... : خداوند به انسان نعمتهاى بزرگى داده و همه گونه ابزار لازم براى پيشرفت را براى او فراهم كرده است. در اين آيه يادآورى مى شود كه براى شما در روى زمين امكانات لازم را آماده كرديم و شما را در آن جاى داديم و براى شما در آن زندگى ها قرار داديم.
طبيعت با تمام نيروها و استعدادهاى نهفته در آن همواره در خدمت بشر است و بشر مى تواند و بايد از امكانات آن بهره گيرد و مى گيرد. ضرورى ترين نيازهاى بشر مانند تنفس و تغذيه از همين منابع طبيعى تامين مى شود و جالب اينكه انسان به هر چيزى كه بيشتر نياز دارد در طبيعت به فراوانى يافت مى شود; مثلا نياز فورى وعمده انسان به هواست كه به فراوانى موجود است و در درجه پايين تر، انسان به آب احتياج دارد آب هم از چيزهاى ديگر فراوانتر است هر چند كه در مقايسه با هوا كمتر است. بعد از آن غذاست كه از آب كمتر ولى از چيزهاى ديگر زيادتر است و به همين ترتيب... .
در طبيعت گاهى نيازهاى انسان بدون زحمت و به آسانى و بى آنكه كارى انجام دهد فراهم مى شود و طبيعت به اذن خدا سخاوتمندانه آن را در اختيار انسان قرار مى دهد; مانند هوايى كه استنشاق مى كند. ولى گاهى بشر براى رفع نياز خود و استفاده از منابع طبيعى بايد كارى انجام دهد و فعاليتى بكند; مانند كارهاى كشاورزى و استخراج معادن و ساختن ابزار و وسايل زندگى كه همه پس از تغييراتى كه انسان در طبيعت انجام مى دهد، به دست مى آيد و گاهى احتياج به تغييرهاى زنجيره اى دارد.
به هر حال خداوند از يك سو امكانات لازم را در طبيعت قرار داده و از سوى ديگر به بشر فكر و انديشه عطاكرده كه به كمك آن از نيروهاى موجود در طبيعت بهره گيرى كند و طبيعت را به استخدام خود گيرد و همه چيز را به تسخير خود درآورد:
الم تروا انّ الله سخّر لكم ما فى السموات و ما فى الارض (لقمان/20)
آيا نمى بينيد كه خداوند آنچه را كه در آسمانها و زمين است براى شما مسخّر نموده است؟
در مقابل اين همه نعمت كه در اختيار بشر گذاشته چيزى از او نمى خواهد جز اينكه حق او را بشناسد و او را عبادت كند و سپاسگزار نعمتهاى او باشد اما به طورى كه در جمله پايانى آيه مورد بحث آمده، بشر، اندك سپاسگزار است و در مقابل نعمتهاى بى شمار خداوند ناسپاس است.
اگر انسان، سپاسگزار نعمتهاى خدا باشد اين نعمتها همواره در اختيار او خواهد بود و بر آن افزوده خواهد شد ولى اگر ناسپاسى كند و ناسپاسى او به مرحله خاصى برسد، خداوند نعمتها را تبديل به نقمتها مى كند و عذاب خود را فرو مى فرستد.
لأن شكرتم لأزيدنّكم و لئن كفرتم انّ عذابى لشديد (ابراهيم/7)
اگر سپاسگزارى كنيد بر شما مى افزاييم و اگر كفران نماييد همانا عذاب من شديد است.
وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْليسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السّاجِدينَ (* ) قالَ ما مَنَعَكَ أَلاّ تَسْجُدَ اِذْ أَمَرْتُكَ قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى مِنْ نار وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طين (* ) قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فيها فَاخْرُجْ اِنَّكَ مِنَ الصّاغِرينَ (* ) قالَ أَنْظِرْنى اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (* ) قالَ اِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ (* ) قالَ فَبِمآ أَغْوَيْتَنى لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيمَ (* ) ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أَيْديهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمآئِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرينَ (* ) قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْءُومًا مَدْحُورًا لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعينَ(* )
همانا شما را آفريديم آنگاه به شما شكل داديم آنگاه به فرشتگان گفتيم به آدم سجده كنيد پس سجده كردند جز ابليس كه از سجده كنندگان نبود(11) گفت: چه چيزى تو را بازداشت از اينكه سجده نكنى هنگامى كه تو را فرمان دادم؟ گفت: من از او بهترم; مرا از آتش آفريدى و او را از خاك آفريدى (12) گفت: پس، از آنجا فرود آى، تو را نرسد كه در آن تكبّر ورزى، پس بيرون آى كه تو از خواران هستى (13) گفت: مرا تا روزى كه مبعوث مى شوند مهلت بده(14) گفت: تو از مهلت داده شدگانى(15) گفت: پس به سبب آنكه مرا هلاك كردى، بر سر راه راست تو بر كمين آنها مى نشينم(16) سپس از پيش رو و پشت سر و راست و چپشان سراغشان مى روم و بسيارى از آنان را از سپاسگزاران نيابى(17) گفت: نكوهيده و خوار از آنجا بيرون شو، هركس از آنها از تو پيروى كند، البته جهنم را ازهمه شما پر خواهم كرد(18)
 

نكات ادبى
1 ـ صوّرناكم از تصوير به معناى قرار دادن چيزى به شكلى و صورتى است.
2 ـ ابليس نام خاص موجود پليدى است كه از سجده بر آدم سر باز زد و شيطان نام عام اوست.
3 ـ الاّ تسجد لا در اينجا زايد است و براى تاكيد مطلب آمده; مانند لااقسم و لئلايعلم همانگونه كه در آيه ديگر، همين تعبير بدون لا آمده: ما منعك ان تسجد

لما خلقت بيدىّ (ص/75) وجه ديگر اينكه منعك را به معناى وادار كرد، مجبور كرد بگيريم و بگوييم كه در منع، نوعى معناى الزام وجود دارد.
4 ـ فاهبط فرود آى. هبوط نوعى نزول از بالا به پايين است كه يا به صورت حقيقى (نزول از آسمان به زمين) و يا به صورت معنوى (نزول از مقام و مرتبه بالا به مقام و مرتبه پايين) است.
5 ـ ضمير منها و فيها يا به جنّت يا به سماء و يا به مرتبه بالا برمى گردد.
6 ـ صاغرين جمع صاغر، ذليل، خوار و بى مقدار.
7 ـ انظرنى از انظار به معناى مهلت دادن و به تأخير انداختن است.
8 ـ اغويتنى از اغوا كه در اينجا به معناى هلاك كردن و مطرود كردن است. اين واژه بيشتر به معناى گمراه كردن مى آيد.
9 ـ اَيمان جمع يمين، سمت راست.
10 ـ شمائل جمع شمال، سمت چپ.
11 ـ مذؤم نكوهيده، ايراد گرفته شده. از ذؤم به معناى عيب.
12 ـ لام در لمن تبعك براى ابتدا و در لأملانَّ براى قسم است.
 

تفسير و توضيح
آيات (11-12) ولقد خلقناكم ثم قلنا للملائكة ... : اين آيات مشتمل بر داستان خلقت آدم است و اين داستان در شش سوره از سوره هاى قرآنى تكرار شده و در هر كدام با عبارتهاى ويژه اى آمده است. آن شش سوره عبارتند از: بقره، اعراف، حجر، بنى اسرائيل، كهف، طه و ص . در اينجا داستان به اين صورت آغاز مى شود كه خطاب به مردم مى فرمايد: همانا شما را آفريديم و آنگاه به شما شكل و صورت داديم. هر چند كه خطاب به موجودين از فرزندان آدم است ولى منظور آغاز خلقت آدم است كه او را از خاك آفريد و به او شكل بشرى داد، و اينكه خطاب به موجودين مى كند از باب امتنان است; يعنى اينكه شما از نسل كسى هستيد كه به اين صورت آفريده شد و اين نوع خطابها در زبان عربى و در قرآن نظير دارد و در آنها حوادثى كه بر نسلهاى گذشته اتفاق افتاده به نسل موجود نسبت داده مى شود; چون نسل موجود هم ادامه همان نسلها است; مانند بعضى از خطابهاى قرآن به يهود عصر پيامبر و ذكر حوادثى كه براى نياكان آنها اتفاق افتاده است; مثل: واذ انجيناكم من آل فرعون...
به هرحال در اين آيات پس از اشاره به اينكه آدم آفريده شد و به شكل بشرى درآمد، مى فرمايد: آنگاه به فرشتگان دستور داديم كه به او سجده كنند پس آنها سجده كردند جز ابليس كه از سجده كنندگان نبود.
به طورى كه در تفسير آيات مربوطه به خلقت آدم در سوره بقره به تفصيل آورديم، منظور از سجده فرشتگان به آدم; تعظيم و تكريم و خضوع در برابر او بود و اين به مفهوم عبادت نبود چون عبادت مخصوص خداست ولى تعظيم و خضوع مخصوص خداوند نيست بلكه در برابر افراد شايسته مانند پدر و مادر و معلم و اولياى الهى، خضوع اشكالى ندارد و حتى مطلوب هم هست. سجده فرشتگان به آدم از نوع سجده حضرت يعقوب بر يوسف بود كه منظور تعظيم و تكريم اوست.
ورفع ابويه على العرش و خرّوا له سجّدا (يوسف/100)
و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و به او سجده كردند.
بنابراين لزومى ندارد كه سجده فرشتگان به آدم را چنين توجيه كنيم كه او را قبله خود قرار دادند و آيات مزبور اين توجيه را نمى پذيرد.
مى توان گفت علت اينكه آغاز اين آيات خطاب به موجودين از بنى آدم است، اين باشد كه سجده كردن فرشتگان به آدم، فقط به خاطر خود آدم نبود بلكه اين سجده براى نوع بشر بود كه شامل مخاطبان هم مى شود و آدم به عنوان مظهر نوع بشر مسجود فرشتگان قرار گرفت و اين به خاطر استعدادها وشايستگى هايى است كه در وجود بشر نهفته است و او مى تواند نامهاى اشيا را ياد بگيرد و به آن علم و آگاهى برسد كه فرشتگان به آن نمى رسند.

فرشتگان طبق دستور عمل كردند و به آدم سجده نمودند; ولى ابليس يا همان شيطان، از اجراى اين دستور سر بر تافت و به آدم سجده نكرد و اين در حالى بود كه او نيز مامور به سجده بود. هر چند ابليس از فرشتگان نبود و از جنّ بود ولى در اثر عبادت در صف فرشتگان قرار گرفته بود و خطاب الهى در مورد سجده به آدم شامل او هم مى شد (درباره ماهيت ابليس در جلد اول صفحه 137 از همين تفسير به تفصيل بحث كرده ايم. رجوع شود.)
وقتى ابليس از اجراى فرمان الهى سرپيچى كرد، خداوند به او فرمود: چه چيزى تو را از سجده كردن به آدم بازداشت؟ گفت: من از او برتر هستم; مرا از آتش و آدم را از خاك آفريده اى. ابليس خود را برتر از آدم مى دانست به اين دليل كه اصل او از آتش است و اصل آدم از خاك. ابليس از جنّ بود و خدا جنّ را از آتش آفريد:
و خلق الجانّ من مارج من نار (رحمن/15)
و جنّ را از زبانه اى از آتش آفريد.
اشتباه ابليس در اين بود كه خيال مى كرد برترى و فضيلت، مربوط به خميرمايه هستى شخص است، در حالى كه چنين نبود بلكه برترى در داشتن شايستگى هاست. از آن گذشته چه كسى گفته بود كه آتش از خاك برتر است؟ خاك به خاطر داشتن مواد زندگى زا از آتش برتر و با بركت تر است.
آيات (13-15) قال فاهبط منها فمايكون لك ... : پس از سرپيچى ابليس از فرمان خدا و آوردن بهانه واهى بر نافرمانى خود، از جانب خداوند خطاب رسيد كه از آنجا فرود آى و تو را نسزد كه در آنجا تكبّر كنى; پس بيرون آى كه تو از خوار شدگان هستى. ابليس در بهشت بود و با اين خطاب از بهشت رانده شد و البته منظور از اين بهشت، باغى بوده كه به آن بهشت عدن گفته مى شود و منظور از آن، بهشتى نيست كه خداوند، صالحان را به آنجا خواهد برد. اين هبوط از بهشت همراه با هبوط ابليس از مقام و مرتبه خاص او بود و لذا مى توانيم بگوييم كه مرجع ضمير منها و فيها وجه جامعى است كه شامل بهشت و مقام و مرتبه ابليس مى شود و ابليس از اين هر دو هبوط كرد.
ابليس كه خود را مطرود ورانده شده درگاه ديد، گويا در برابر عبادتهاى بسيارى كه كرده بود، از خداوند خواست كه تا روز قيامت به او مهلت بدهد و خدا درخواست او را اجابت نمودو به او مهلت داد. البته در اين آيه گفته نشده كه خدا تا به كى به ابليس مهلت داد ولى در آيات ديگر آمده كه در برابر درخواست ابليس كه از خدا تا روز قيامت مهلت خواسته بود، فرمود: تا روز معينى به تو مهلت داده مى شود; يعنى مهلت ابليس تا روز قيامت نيست بلكه تا روز خاصى است كه منظور از آن يا نفخ صور و يا زمان ظهور حضرت مهدى و يا زمان خاص ديگرى است.
قال فانك من المنظرين الى يوم الوقت المعلوم (حجر/38)
گفت: تو از مهلت داده شدگانى تا روز وقت معين.
(تفصيل مطلب به خواست خدا در تفسير همين آيه خواهد آمد.)
مهلتى كه خداوند به ابليس داده علاوه بر اينكه پاداش عبادتهاى او بود، براى امتحان بشر و ايجاد زمينه براى بروز و ظهور شايستگى هاى او نيز بود; چون وقتى انسان با دشمنى روبرو مى شود خود را آماده كرده، از امكانات خويش بهره بردارى مى كند. وجود شيطان به عنوان دشمن انسان كه همواره در كمين اوست و وسوسه هايى كه مى كند و انسان را به سوى گناه و معصيت مى كشاند، زمينه مناسبى است كه انسانهاى با ايمان و افراد صالح از طريق مبارزه با او، ايمان وتقواى خود را به مرحله ظهور برسانند. بنابراين وجود شيطان اغواگر نه تنها براى انسان بد نيست بلكه به نفع او هم هست.
آيات (16-18) قال فبما اغويتنى لاقعدن لهم ... : شيطان كه از سوى خدا رانده شد ولى تا روز معين مهلت يافت، خطاب به خداوند گفت: به سبب آنكه تو مرا هلاك كردى، من بر سر راه مستقيم تو بر كمين فرزندان آدم مى نشينم و از چهار طرف (جلو، پشت سر، راست و چپ) بر آنها مى تازم و بسيارى از آنان را از سپاسگزاران نخواهى يافت. يعنى با تمام وجود تلاش خواهم كرد كه فرزندان آدم را از راه راست منحرف كنم و آنها را گمراه سازم و از عبادت خدا منصرف نمايم و آنها را به نافرمانى خدا وادار سازم و چنان خواهم كرد كه خداوند، بسيارى از فرزندان آدم را كافر، گمراه و ناسپاس يابد.
دشمنى ابليس با فرزندان آدم به سبب آن بود كه وجود آدم باعث رانده شدن او شد و مى خواست انتقام بگيرد. ولى همانگونه كه گفتيم وجود شيطان و وسوسه ها و اغواگريهاى او به سود بندگان خالص و خوب خداست و آنها با مبارزه با شيطان به مرتبه هايى مى رسند كه بدون آن نمى رسيدند. وسوسه هاى شيطان هرگز الزام آور نيست و انسان مجبور به اطاعت از شيطان نمى باشد و اگر كسانى از او اطاعت كردند، اين ناشى از ضعف ايمان آنهاست و لذا كيفر خواهند ديد.
پس از تهديدى كه ابليس كرد، خطاب رسيد كه از بهشت و مقام و مرتبه خود بيرون آى در حالى كه نكوهيده و خوار هستى. هركس از فرزندان آدم از تو پيروى كند به جهنم خواهد رفت و جهنم را از تو و پيروان تو پر خواهم كرد.
در بعضى از آيات آمده است كه وقتى ابليس و پيروان او به جهنم رفتند، ميان آنها گفتگوهايى صورت خواهد گرفت و شيطان از آنها بيزارى خواهد جست و به آنها خواهد گفت كه من بر شما تسلطى نداشتم و شما فريب مرا خورديد:
و قال الشيطان لمّا قضى الأمر انّ الله وعدكم وعد الحق و وعدتكم فاخلفتكم و ما كان لى عليكم من سلطان الاّ ان دعوتكم فاستجبتم لى فلاتلومونى ولوموا انفسكم وما انا بمصرخكم و ما انتم بمصرخىّ (ابراهيم/22)
و هنگامى كه كارگزارده شد (قيامت به پا شد) شيطان گويد: همانا خداوند به شما وعده حق داد و من هم به شما وعده دادم و خلاف آن كردم و من بر شما تسلطى نداشتم جز اينكه شما را خواندم و شما مرا اجابت كرديد; پس مرا مذمّت نكنيد بلكه خود را مذمّت كنيد. من فريادرس شما نيستم و شما فريادرس من نيستيد.
بنابراين شيطان فقط وسوسه مى كند و انسان را به سوى خود مى خواند و خواندن او جبرآور نيست و انسان مى تواند و بايد او را اجابت نكند همانگونه كه افراد با ايمان و مخلصان از بندگان خدا او را اجابت نمى كنند و به همين سبب مقام و مرتبه آنها بالا مى رود.
وَ يآ آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمينَ (* ) فَوَسْوَسَ لَهُما الشَّيْطانُ لِيُبْدِىَ لَهُما ما وُرِىَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ اِلاّ أَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدينَ (* ) وَ قاسَمَهُمآ اِنّى لَكُما لَمِنَ النّاصِحينَ (* ) فَدَلاّهُما بِغُرُور فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ ناداهُما رَبُّهُمآ أَلَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَكُمآ اِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبينٌ (* ) قالا رَبَّنا ظَلَمْنآ أَنْفُسَنا وَ اِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ (* ) قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِى الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلى حين (*) قالَ فيها تَحْيَوْنَ وَ فيها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ (* )
و اى آدم تو و همسرت در بهشت ساكن شويد و از هر كجا كه خواستيد بخوريد وبه اين درخت نزديك نشويد كه از ستمگران خواهيد شد(19) پس شيطان آن دو را وسوسه كرد تا عورت آنها را كه پوشيده بود براى آنها آشكار كند و گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت نهى نكرده مگر براى اينكه دو فرشته شويد يا از جاويدانان باشيد(20) و به آنها سوگند خورد كه من براى شما از نصحيت كنندگان هستم(21) پس آنها را با فريبى سقوط داد پس چون از آن درخت چشيدند، عورتشان بر آنها آشكار شد و آنها از برگ بهشت برخود مى چسبانيدند و پروردگارشان آنها را ندا داد كه مگر شما دو نفر را از اين درخت نهى نكرده بودم و به شما نگفته بودم كه شيطان براى شما دشمنى آشكار است(22) گفتند: پروردگارا به خويشتن ستم كرديم و اگر ما را نيامرزى و رحم نكنى، البته از زيانكاران خواهيم بود(23) گفت: فرود آييد; برخى از شما دشمن برخى ديگر است و براى شما در زمين جايگاه و بهره اى تا وقت معين است(24) گفت: در آن زندگى مى كنيد و در آن مى ميريد واز آن بيرون مى آييد(25)
 

نكات ادبى
1 ـ زوجك همسر تو. زوج هم به مرد و هم به زن مى گويند ولى زوجه فقط به زن گفته مى شود.
2 ـ فوسوس وسوسه كرد. وسوسه به معناى خواندن مخفيانه است.
3 ـ ليبدى از ابداء به معناى آشكار كردن و پرده درى است.
4 ـ ورى پنهان شده بود. مواراة: پنهان ساختن.
5 ـ سوءاة جمع سوءة، عورت انسان، عضوهايى كه انسان آشكار شدن آنها را بد مى داند و از آن خجالت مى كشد.
6 ـ الاّ ان تكونا به تقدير مخافة ان تكونا يعنى مباد كه چنين باشيد.
7 ـ قاسمهما مبالغه در قسم خوردن، زياد قسم خوردن. اين صيغه با اينكه از باب مفاعله است، دلالت بر بين الاثنين ندارد و فقط كثرت و مبالغه را مى رساند; مانند: عاقبت اللص.
8 ـ دلّيهما از تدليه به معناى پايين انداختن دلو در چاه و منظور فرود آوردن و ساقط كردن آدم و حوا از مقام و مرتبه آنهاست.
9 ـ غرور فريب دادن، مغرور كردن.
10 ـ طفقا فعل معين است; يعنى شروع كردند به انجام كارى.
11 ـ يخصفان از خصف به معناى چسباندن و منظم كردن است و به پنبه دوزى كفش خصف النعل مى گويند چون قسمتهاى باز شده آن به هم چسبانده مى شود.
12 ـ مستقر قرارگاه، جايگاه، محل آسايش.
 

تفسير و توضيح

 

آيات (19-22) و يا آدم اسكن انت و زوجك الجنة ...: پس از رانده شدن شيطان از درگاه الهى به آدم و همسرش خطاب مى شود كه تو و همسرت در بهشت ساكن شويد و از هر كجا كه خواستيد بخوريد ولى به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمگران خواهيد شد. بدينگونه آدم و همسرش در بهشت جاى مى گيرند و اجازه بهره مندى از هر نعمتى را پيدا مى كنند ولى از خوردن ميوه يك درخت منع مى شوند. خوردن از آن درخت باعث مى شد كه اعضاى تناسلى آنان آشكار شود و شرمنده گردند و نيز باعث مى شد كه آنها از بهشت رانده شوند و در واقع با خوردن ميوه آن درخت به خود ظلم مى كردند.
ولى شيطان آن دو را وسوسه كرد و با اين هدف كه آنها را اذيت كند و از آنها انتقام بگيرد به سراغ آنها رفت و گفت: خداوند شما را از خوردن اين درخت نهى نكرد مگر براى اينكه شما دو فرشته شويد و يا در بهشت جاويدان باشيد; يعنى اگر از آن درخت بخوريد فرشته مى شويد و در بهشت جاويدان مى مانيد. شيطان بر اين گفته خود سوگند سختى خورد و به آنها گفت كه من شما را نصحيت مى كنم و خيرخواه شما هستم. آدم و حوا كه تا آن زمان از كسى دروغ نشنيده بودند سخن شيطان را باور كردند و فريب خوردند و از آن درخت خوردند و چون آن ميوه را چشيدند عورتهاى آنان آشكار شد. ظاهر اين است كه عورتهاى آنان آشكار بود و ساترى نداشت ولى آنها به اين موضوع بى توجه بودند ولى با خوردن از آن درخت به نوعى آگاهى رسيدند و به زشتى اين كار واقف شدند و با برگهاى بزرگ درختان بهشتى خود را پوشانيدند.
در اين هنگام از سوى خداوند خطاب رسيد كه مگر من شما را از خوردن آن درخت نهى نكرده بودم و به شما نگفته بودم كه شيطان، دشمن آشكار شماست؟ آنها كه به زشتى كار خود پى برده بودند گفتند: خدايا بر خود ستم كرديم اگر ما را نيامرزى و رحم نكنى از زيانكاران خواهيم بود.
در اين آيات از اينكه خدا توبه آدم را پذيرفت يا نه سخن به ميان نيامده ولى در آيات سوره بقره پس از ذكر توبه آدم، خدا را به عنوان توبه پذير مهربان معرفى مى كند كه نشان مى دهد كه خدا توبه آدم را پذيرفته است. البته پذيرش توبه آدم در مقابل ترك اولايى كه او كرده بود اين تأثير را داشت كه مقام او پايين نيامد; ولى اثر وضعى كارى را كه كرده بود از مبان نبرد و او به خاطر خوردن از آن درخت از بهشت رانده شد و خطاب رسيد كه همگى (آدم و حوا و شيطان) از بهشت فرود آييد كه برخى دشمن برخى ديگر هستيد و اين اشاره به دشمنى شيطان با آدم و فرزندان اوست و در ادامه فرمود: براى شما بر زمين، قرارگاهى و بهره اى تا وقت معين است. يعنى تا هنگام مرگ شما در روى زمين برقرار هستيد و از امكانات آن بهره بردارى مى كنيد. شما در زمين زندگى خواهيد كرد و در آن خواهيد مرد و از آن در روز قيامت بيرون خواهيد آمد.
چنين بود كه آدم و حوا از بهشت رانده شدند و به زمين هبوط كردند و زندگى جديدى را كه همراه با تكليف و رنج بود آغاز نمودند. بدينگونه انسان زندانى زمين شد.
درباره اينكه بهشتِ آدم كجا بود و آن درخت چه درختى بود و اينكه آيا اين كار آدم با مقام عصمت او چگونه سازگار است و مطالب ديگرى در اين زمينه، در جلد اول اين تفسير در تفسير آيه 34 به بعد از سوره بقره بحث مفصلى داشتيم. رجوع شود.
يا بَنى آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباسًا يُوارى سَوْآتِكُمْ وَ ريشًا وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ ذلِكَ مِنْ آياتِ اللّهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ (* ) يا بَنى آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَمآ أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِيُرِيَهُما سَوْآتِهِمآ اِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَ قَبيلُهُ مِنْ حَيْثُلا تَرَوْنَهُمْ اِنّا جَعَلْنَا الشَّياطينَ أَوْلِيآءَ لِلَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ (* )
اى فرزندان آدم! همانا بر شما لباسى فرستاديم كه هم عورت شما را مى پوشاند و هم زينت است; و لباس تقوا، اين بهتر است. اين آيات خداست شايد آنان يادآور شوند(26) اى فرزندان آدم شيطان، شما را فريب ندهد همانگونه كه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون كرد، لباس آنها را از آنها كند تا عورتشان را آشكار كند. همانا او و گروه او شما را مى بينند از جايى كه شما آنها را نمى بينيد. همانا ما شياطين را دوستان كسانى كه ايمان نياورده اند قرار داده ايم(27)
 

نكات ادبى
1 ـ بنى در اصل بنين بود كه جمع ابن است و در حالت اضافه نون جمع افتاده است.
2 ـ ريش اسم مصدر، به معناى زينت، اثاث خانه، لباس زينتى. از ريش طائر اخذ شده كه به معناى پرهاى پرنده است.
3 ـ لباس التقوى مبتداى اول، ذلك مبتداى دوم، و خير خبر آنهاست. يا بگوييم لباس التقوى مبتداست و ذلك خير به جملگى خبر آن است.
4 ـ يذّكّرون از باب تفعّل است كه طبق قاعده صرفى، تاء تفعّل در ذال، ادغام شده و همزه وصل به اول آن درآمده است به اين صورت: اذّكّر، يذّكّر.
5 ـ يفتننّكم مضارع از فتن كه با نون تاكيد ثقليه مؤكّد شده است. اصل فتنه به معناى محك زدن طلاست تا خوب و بد آن معلوم شود. بعدها معانى ديگرى پيدا كرد مانند: امتحان كردن، فريب دادن، فساد كردن و در اينجا به معناى فريب دادن است.
6 ـ قبيل گروه، جماعت. فرق ميان قبيل و قبيله در اين است كه معمولا قبيله را به گروهى اطلاق مى كنند كه همگى افراد از يك پدر و مادر باشند ولى قبيل اعم از آنهاست.
7 ـ حيث ظرف مكان است.
 

تفسير و توضيح

 

آيه (26) يا بنى آدم قد انزلنا عليكم لباسا ... : در آيات پيش در ضمن داستان خلقت آدم گفته شد كه آنها با خوردن از درخت نهى شده، حجاب و ساتر خود را از دست دادند و عورت خود را با برگ درختان پوشانيدند و از همانجا نياز انسان به لباس و ساتر معلوم شد و وقتى به زمين هبوط كردند اين نياز هم با آنها بود ولى خداوند براى رفع نياز آنها براى آنها پوشاك قرار داد و در اين آيه مى فرمايد: اى فرزندان آدم! همانا براى شما پوشاكى فرستاديم كه عورت شما را بپوشاند و نيز زينتى براى شما باشد.
ظاهر اين است كه منظور از فرستادن لباس اين نيست كه از آسمان لباسى فرستاده شده، بلكه منظور اين است كه امكانات لازم براى تهيه لباس را درزمين قرار داديم و اين نعمتى از جانب خدا بود. انزال در اينجا به معناى پديد آوردن و در دسترس بشر قرار دادن است همانگونه كه در آيات زير به همين معنا آمده است:
وانزلنا الحديد (حديد/25)
و آهن را فرستاديم (خلق كرديم).
و انزل لكم من الانعام ثمانية ازواج (زمر/6)
و براى شما از چهارپايان هشت جفت نازل كرد (خلق كرد).
در اين موارد منظور از انزال فرو فرستادن از آسمان نيست بلكه همان آفريدن و پديد آوردن است و چون بركتها از آسمان نازل مى شود، از هر نوع نعمت و بركتى به صورت انزال ياد مى شود.
به هر حال آنچه در اين آيه آمده اشاره به پديد آمدن نعمت لباس است كه خواص و آثارى دارد كه يكى از آنها پوشانيدن عورت و ديگرى تجمل و آرايش است و انسان به وسيله لباس به خود زينت مى دهد. اين دو خاصيت در اين آيه ذكر شده و در آيه ديگر از دو خاصيت ديگر لباس ياد شده و آن حفظ انسان از سرما و گرما و حفظ بدن در جنگها با زره است:
وجعل لكم سرابيل تقيكم الحر و سرابيل تقيكم بأسكم (نحل/81)

و براى شما جامه هايى قرار داد كه شما را از گرما نگه دارد و جامه هايى قرار داد كه از سختى و گزندتان در امان دارد.
از آيه مورد بحث چنين استفاده مى شود كه بشر از همان آغاز با امكانات اوليه اى كه داشته براى خود لباس تهيه كرده است و آدم و حوّا لباس داشته اند. اينكه در آيه ديگرى ساختن لباس را به حضرت داود نسبت مى دهد كه، منظور از آن زره است; چون در آن آيه آمده كه لباسى را كه او ساخت براى حفظ بدن در جنگ بوده است:
وعلّمناه صنعة لبوس لكم لتحصينكم من بأسكم (انبياء/80)
و براى شما ساختن زره را به او (داوود) آموختيم تا شما را از سختى وگزند حفظ كند.
آيه (27) يابنى آدم لايفتننّكم الشيطان ... : خطاب ديگرى از سوى خداوند به فرزندان آدم است كه آنها را از شرّ شيطان برحذر مى دارد و خاطر نشان مى سازد كه فرزندان آدم بايد از سرگذشت پدر خود، آدم، عبرت بگيرند و فريب شيطان را نخورند همانگونه كه آدم در بهشت فريب او را خورد. شيطان با فريب خود باعث شد كه آدم و حوا از بهشت رانده شدند و لباس بهشتى آنها از تنشان به در آمد و عورت آنها آشكار گرديد و بدينگونه انتقام خود را از آدم گرفت و باعث هبوط و نزول او گرديد.
پس از اين بيان مطلبى را عنوان مى كند كه موجب هوشيارى و احتياط بيشتر انسان گردد و آن اينكه شيطان و گروه او شما را مى بينند از جايى كه شما آنها را نمى بينيد. شيطان دشمنى خطرناكى است; انسان او را نمى بيند ولى او انسان را مى بيند و با تمام قدرت وسوسه مى كند و فريب مى دهد. معلوم است كه مقابله با چنين دشمنى دشوار است و مراقبت و هوشيارى بسيارى را طلب مى كند.
مى دانيم كه شيطان يك موجود مادى و جسمانى نيست كه ديده شود و نور را منعكس كند بلكه او موجودى مجرّد است و البته مى تواند به حالتى دربيايد كه تجّسم پيدا كند و ديده شود ولى در مواقع معمولى ديده نمى شود. البته از موجودات مادّى هم ما دشمنانى داريم كه با چشم معمولى ديده نمى شوند مانند ميكروبها كه خطر آنها به مراتب از ساير دشمنان بشر بيشتر است و انسان بى آنكه خبر داشته باشد گرفتار مى شود و براى مقابله با آن بايد احتياطهاى لازم بهداشتى را بنمايد. براى مقابله با شيطان نيز بايد كاملا آماده بود و هر وسوسه و خيالى را كه به ذهن انسان مى رسد نبايد ترتيب اثر داد و هر كششى را كه به سوى گناه در انسان به وجود مى آيد نبايد عملى كرد و سراغ آن رفت.
از اين آيه بر مى آيد كه شيطان تنها نيست بلكه يارانى دارد و آنها گروهى هستند كه با او كار مى كنند در آيه ديگرى از آنها به عنوان ذرّيّه و نسل او ياد شده است:
افتتخذونه و ذريته اولياء من دونى و هم لكم عدوّ(كهف/50)
آيا او (ابليس) و فرزندانش را به جاى من، دوستان خود قرار مى دهيد در حالى كه آنها دشمن شما هستند.
البته از چگونگى تكثير و توليد مثل ابليس اطلاعى در اختيار ما نيست ولى چون در اين آيات از اين امر خبر داده شده به آن ايمان داريم.
در پايان آيه از رابطه نزديك ميان شيطان و كافران خبر مى دهدو اينكه خداوند شياطين را دوستان كسانى قرار داده كه ايمان نياورده اند. كافران و مجرمان دوستان شياطين هستند چون از آنها پيروى مى كنند و به حرف آنها گوش مى دهند و از راه خدا باز ايستاده اند. انسان يا بايد دوست خدا باشد و يا دوست شيطان. وقتى دوست خدا نشد پس دوست شيطان خواهد بود.
وَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْهآ آبآءَنا وَ اللّهُ أَمَرَنا بِها قُلْ اِنَّ اللّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشآءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (* ) قُلْ أَمَرَ رَبّى بِالْقِسْطِ وَ أَقيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد وَ ادْعُوهُ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ (* ) فَريقًا هَدى وَ فَريقًا حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ اِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّياطينَ أَوْلِيآءَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ (* )

 

و چون كار بدى انجام مى دهند، مى گويند: پدران خود را بر آن يافته ايم و خدا ما را به آن فرمان داده است. بگو: هرگز خدا به كار زشت فرمان نمى دهد. آيا بر خدا چيزى را مى گوييد كه نمى دانيد؟(28) بگو پروردگار من مرا به عدالت فرمان داده است. و صورتهاى خود را نزد هر مسجدى (به سوى خدا) راست كنيد و او را در حالى كه دين خود را بر او خالص كرده ايد، بخوانيد. همانگونه كه شما را در آغاز آفريده باز مى گرديد(39) گروهى را هدايت كرده و گروهى هم گمراهى، شايسته آنان شده زيرا كه آنها جز خدا شياطين را دوستان خود قرار داده اند و گمان مى كنند كه از هدايت يافتگان هستند(30)
 

نكات ادبى
1 ـ فاحشة كار بسيار زشت و در اينجا منظور كار زشت عرب جاهلى است كه به صورت لخت و عريان، طواف كعبه مى كردند.
2 ـ قسط عدول و ميل كردن به سوى چيزى كه اگر به سوى حق باشد قسط به معناى عدالت و انصاف است و اگر به سوى باطل باشد قسط به معناى ستم است.
3 ـ اقيموا وجوهكم صورتهاى خود را راست كنيد، كنايه از توجه كردن به خدا است.
4 ـ مسجد محل سجده و عبادت. بعضى ها مسجد را در اينجا اسم زمان گرفته اند و منظور از آن را اوقات نماز دانسته اند.
5 ـ مخلصين اخلاص كنندگان. اخلاص عبارت است از خارج كردن هر چيزى كه به يك جنس مخلوط شده و بيرون ريختن ناخالصى ها است و خلوص در دين يعنى طرد و نفى هر چيزى كه از دين نيست.
6 ـ بدأكم نوآفريد، براى نخستين بار و در آغاز آفريد.
7 ـ فريقا گروه، جماعتى كه از ديگرى جدا شده باشد. از فرق به معناى جدا شدن است . ضمنا اين كلمه يا به سبب حال بودن از ضمير تعودون منصوب است و فريقاً دوم هم عطف به آن است و يا مفعول هوى است و در فريقادوم، فعلى مانند ضلّ مقدر است كه جمله بر آن دلالت دارد.
تفسير و توضيح
آيه (28) واذافعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليه آباءنا ... : در عصر جاهلى كه معاصر با ظهور اسلام بود، مشركان كارهاى زشت بسيار داشتند كه مخالف عقل و فطرت بود ولى آنان اين كارها را به عنوان سنتهاى قومى انجام مى دادند و زشتى آنها از بين رفته بود; مانند حرام دانستن گوشت بعضى از حيوانات يا زنده به گور كردن دختران يا طواف كردن دور كعبه به صورت لخت و عريان كه حتى عورت خود را هم نمى پوشانيد و زن و مرد با اين حال در كنار يكديگر طواف مى كردند.
اعراب جاهلى اين كارهاى زشت را انجام مى دادند و مى گفتند ما پدران خود را بر اين حالت يافته ايم. آنها دليلى جز تقليد از پدران خود نداشتند و كار پدران خود را هم چنين توجيه مى كردند كه خداوند به ما چنين دستور داده است; يعنى اين كارهاى ما كه به تقليد از پدران خود مى كنيم ريشه دينى دارد و خداوند به آنها فرمان داده است.
مى دانيم كه اعراب جاهلى از اديانى مانند يهوديت و مسيحيت پيروى نمى كردند و خود را پيروان ابراهيم و اسماعيل مى دانستند و اين از عجايب تاريخ است كه بت پرستان و مشركان، خود را پيرو ابراهيم بت شكن كه مبارزه اى طولانى با بت پرستى داشت مى دانستند! آنها براى خرافات و سنتهاى غلط خود، ريشه اى الهى و آسمانى مى تراشيدند و آنها را به خدا نسبت مى دادند.
قرآن كريم در آيات گوناگون خود با اين انديشه نادرست جاهلى مبارزه كرده و از يك سوى تقليد از پدران و نياكان را نوعى گمراهى دانسته و از سوى ديگر نسبت دادن بدعتها و سنتهاى غلط را به خدا و دين خدا محكوم كرده است. هرچند كه اين سنتها بد است ولى بدتر از آن اين است كه آنها را به خدا نسبت مى دادند; از اين رو در همين آيه در ردّ اعراب عصر جاهلى مى فرمايد: هرگز خداوند به كار زشت فرمان نمى دهد يعنى شما حق نداريد كارهاى زشت خود را به خدا نسبت بدهيد. آيا شما چيزى را كه به آن اطمينان نداريد به خدا نسبت مى دهيد؟ اين جمله اشاره به اين مطلب است كه آنها در نسبت دادن اين كارها به خدا علم ويقين نداشتند بلكه آنهم از روى تقليد بود و آنچه را از پدران خود شنيده بودند به خدا نسبت مى دادند.
قدخسر الذين قتلوا اولادهم سفها بغير علم و حرّموا مارزقهم الله افتراء على الله(انعام/140)
همانا كسانى كه فرزندان خود را از روى نادانى و بى دانشى كشتند و آنچه را كه خدا به آنها روزى داده بود با دروغ بستن به خدا حرام شمردند، زيان كردند.
در آيه مورد بحث با تاكيد مى فرمايد كه خداوند به كار زشت و فحشا فرمان نمى دهد و در آيه ديگرى آمده شيطان، مردم را به فحشا فرمان مى دهد:
الشيطان يعدكم الفقر و يأمركم بالفحشاء (بقره/268)
شيطان به شما وعده تنگدستى داده، شما را به فحشا فرمان مى دهد.
بدينگونه اعراب عصر جاهلى و مشركان، كارهاى زشتى را كه شيطان به آنها فرمان مى دهد، ناآگاهانه به خدا نسبت مى دادند.
آيه (29-30) قل امرنى ربى بالقسط ... : ديديم كه اعراب عصر جاهلى چيزهايى را به خدا نسبت مى دادند كه خدا آن را نگفته بود. اينك در اين آيه از چيزهايى خبر مى دهد كه واقعاً خدا به آنها فرمان داده است. هدف اين است كه به آنان گفته شود اگر شما براستى از فرمان خدا اطاعت مى كنيد، بياييد آنچه را كه خدا به آن فرمان داده براى شما برشمارم.
خداوند در اين آيه به سه چيز فرمان مى دهد:
نخست اينكه مردم قيام به قسط كنند; يعنى در همه چيز، عدل و انصاف را رعايت كرده، و از افراط و تفريط بپرهيزند. اين سخن جامعى است و خداوند خواهان يك جامعه عدالتمند و قانون مدار است كه همه افراد به خوبى به حق خود برسند و همه پيامبران نيز اين هدف مهم را دنبال مى كردند.
ولقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط(حديد/25)
همانا پيامبران خود را با معجزه ها فرستاديم و همراه آنها كتاب و ترازو نازل كرديم تا مردم به عدالت برخيزند.
دوم اينكه همواره بايد در هر مسجد و محل عبادتى رو به سوى خدا كنيد; يعنى در مساجد، خدا را عبادت كنيد و توجهتان به سوى او باشد و اگر مسجد را به معناى اوقات نماز بگيريم منظور اين خواهد بود كه در زمانهاى تعيين شده نماز بخوانيد. البته اين خطاب عام است و مسلمانان و مشركان، هر دو را شامل مى شود و مشركان نيز مكلف به نماز هستند; امّا نخست بايد مسلمان شوند آنگاه در مساجد يا در اوقات نماز خدا را عبادت كنند.
سوم اينكه خداوند را خالصانه و بدور از هر شائبه اى بخوانيد. مشركان نيز خدا را مى خواندند ولى بتها را شريك او و شفيعان نزد او مى دانستند و خواندن آنها آميخته با شرك بود. در اينجا گفته مى شود كه خدا را خالصانه بخوانيد و چيزى را براى او شريك و انباز قرار ندهيد. در اين خطاب نيز هم مشركان و هم مسلمانان مورد خطاب هستند. مشركان بتها را شريك قرار ندهند و مسلمانان در عبادت خود ريا نكنند و آن را فقط براى خدا انجام دهند.
كسى كه به چيزى معتقد است، بالاخره از دينى پيروى مى كند بنابراين مشركان و بت پرستان نيز براى خود دين و آيينى داشتند و در اين آيه خواسته شده كه دين را براى خدا خالص كنند و هيچ گونه شائبه اى در ميان نباشد. خالص كردن دين براى خدا اين است كه انسان در برابر او تسليم محض باشد و خود را سرسپرده خدا كند و هيچ موجودى را براى او شريك قرار ندهد و البته لازمه تسليم شدن در برابر خدا اعتقاد و پيروى از پيامبران اوست و اينكه در هر عصرى پيرو پيامبر آن عصر باشد.
در پايان آيه و پس از ذكر اين سه فرمان خدا، خاطر نشان مى سازد كه شما آنچنانكه در آغاز آفريده شده ايد، در قيامت نيز به همان صورت بازگردانده مى شويد. اين تعبير جالبى است كه استبعاد زنده شدن پس از مرگ را از ميان مى برد; زيرا خدايى كه توانايى دارد شما را بى هيچ سابقه اى بيافريند، همو مى تواند شما را پس از مرگ و پيدا كردن سابقه زنده كند و اين كار آسانتر از خلقت آغازين است. اين تقريب ذهن در چندين آيه ديگر هم آمده از جمله:
وهو الذى يبدء الخلق ثم يعيده و هو اهون عليه (روم/27)
و او خدايى است كه خلق را در آغاز مى آفريند سپس آن را برمى گرداند و اين براى او آسانتر است.
قل يحييها الذى انشأها اوّل مرّه (يس/79)
در آيه بعد مردم را به دو گروه تقسيم مى كند: گروهى كه هدايت يافته اند و گروهى كه سزاوار گمراهى هستند.
در آيات پيش ديديم كه پس از آغاز خلقت آدم، شيطان در كمين او و فرزندان او نشست و جبهه اى را براى گمراه ساختن انسان باز كرد و اين جبهه در مقابل جبهه حق است كه پيامبران مناديان آن هستند و انسان مجبور است يكى از اين دو را انتخاب كند. حال اگر كسى به راه خدا و پيامبران رفت، هدايت شده است و گزينش او براساس فطرت خود و آفرينش هستى بوده است و اگر كسى با وجود سابقه فطرت و دعوت پيامبران، راه شيطان را انتخاب نمود، چنين شخصى سزاوار گمراهى و بدبختى است و بايد هلاك شود; زيرا او برخلاف روح هستى و نظام آفرينش و برخلاف فطرت خود عمل كرده و باطل را برحق ترجيح داده است.
در دنباله آيه شريفه دليل اينكه اينها سزاوار گمراهى هستند ذكر شده و آن اينكه اينها نه خدا كه شياطين را دوستان خود قرار داده اند و معلوم است كه وجود آنهمه حجتهاى روشن، دوستى با شياطين و دورى از خدا، شايسته يك انسان عاقل نيست و اگر چنين كرد، هلاكت و گمراهى سزاوار اوست.
جالب اينكه اين افراد گمراه، خود را هدايت يافته مى شمارند و البته اين يك قاعده كلى است كه پيروان اديان باطل و گمراهان، آنچنان در باطل خود ذوب شده اند كه خود را هدايت شده و برحق مى دانند ولى مسلّم است كه داشتن چنين ذهنيتى گمراهى انسان را توجيه نمى كند و اين بدترين حالت براى يك انسان است كه گمراه باشد ولى خود را در راه بداند و دست به كار زشت بزند و گمان كند كه كار خوب انجام مى دهد:
قل هل ننبّئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضلّ سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انّهم يحسنون صنعا(كهف/104)
بگو آيا به شما از كسانى كه زيانكارترين مردم از نظر اعمال هستند خبر بدهم؟ كسانى هستند كه تلاش آنها در زندگى دنيا گم شده در حالى كه خيال مى كنند كار خوب انجام مى دهند.

در مقابل اكثريت كافران و گمراهان كه خود را توجيه مى كنند و هدايت يافته مى انگارند كسانى هم هستند كه حق را شناخته اند; ولى به خاطر جاه طلبى و رياست جويى و منافع مادى از آن پيروى نمى كنند; مانند بسيارى از دانشمندان يهود و نصارى كه در عصر پيامبر اسلام حقانيت اسلام را به خوبى مى دانستند ولى براى حفظ موقعيت و مقام خود، از آن روى برتافتند و كافر شدند. همانگونه قرآن خبر مى دهد كه آنان پيامبر اسلام را مانند فرزندان خود مى شناختند (بقره/146) و درباره فرعونيان اظهار مى دارد كه با وجود يقينى كه به حقانيت موسى داشتند، او را انكار نمودند (نمل/14)
يا بَنى آدَمَ خُذُوا زينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاتُسْرِفُوا اِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفينَ (* ) قُلْ مَنْ حَرَّمَ زينَةَ اللّهِ الَّتى أَخْرَجَ لِعِبادِه وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِىَ لِلَّذينَ آمَنُوا فِى الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْم يَعْلَمُونَ (* )
اى فرزندان آدم! زينت خود را نزد هر مسجدى داشته باشيد و بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد; همانا او اسراف كنندگان را دوست ندارد(31) بگو زينت خدا را كه براى بندگان خود قرار داده و نيز روزيهاى پاكيزه او را چه كسى حرام كرده است؟ بگو آن در زندگى دنيا براى مؤمنان هم هست در حالى كه در روز قيامت مخصوص آنهاست. اينچنين آيات خود را براى گروهى كه مى دانند تفصيل مى دهيم(32)
 

نكات ادبى
1 ـ زينة آرايش، لباسى كه براى تجمل و آرايش باشد. از زين مشتق شده و در آن انجام كارى است كه باعث جلب توجه مردم باشد; در مقابل شين كه انجام كارهاى نفرت آور است.
2 ـ مسجد محل سجده و عبادت، احتمال دارد كه مسجد در اينجا اسم زمان باشد يعنى وقت سجده و منظور از آن اوقات نماز باشد.
3 ـ اسراف تجاوز از حد، ميل به افراط، مصرف بيش از نياز.
4 ـ قل من حرّم استفهام انكارى است.
5 ـ خالصة منصوب است به جهت حال بودن و آن حال از طيبات است.
 

تفسير و توضيح
آيه (31) يا بنى آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد ... : در زمان جاهليت معاصر پيامبر اسلام، يكى از رسمهاى غلط اعراب جاهلى اين بودكه هنگام ورود مسجدالحرام يا مسجد منا لباسهاى خود را مى كندند و لخت و عريان وارد مسجد مى شدند و آن را نوعى تقرّب به خدا مى دانستند. خداوند در اين آيه كه خطاب به بنى آدم است و شامل مؤمن و كافر مى شود، دستور مى دهد كه موقع رفتن به مسجد، لباس خود را كه مايه زينت و آرايش است با خود داشته باشيد.
اين حكمى از احكام اسلام است كه انسان در حال نماز و رفتن به سوى مسجد كه از حالتهاى معنوى انسان است نيز لباس بپوشد و خود را بيارايد و با وقار و شخصيت وارد مسجد شود و نماز بخواند. اين نوعى جمع كردن ميان دين و دنيا و امور مادى و معنوى است و اسلام دين زندگى است و ترك دنيا و لذتها و تجملات دنيا را يك ارزش نمى داند بلكه دستور مى دهد كه حتى در حال نماز و ورود به مسجد هم انسان لباس زينتى خود را داشته باشد. در روايت آمده كه امام حسن (ع) در حال نماز زيباترين لباس خود را مى پوشيد.
اينكه بعضى با اين جمله از آيه، استدلال به وجوب ستر عورت در حال نماز مى كنند استدلال بى موردى است و آيه در مقام تشريع اين حكم نيست بلكه در مقام بيان اين مطلب است كه پوشيدن لباس زينتى حتى در حال نماز، كار بدى نيست آنگونه كه بعضى از اعراب جاهلى مى پنداشتند، و فرمان مى دهد كه شما لباس زينتى را در حال نماز بپوشيد و اضافه مى كند كه بخوريد و بياشاميد ولى اسراف نكنيد و بدينگونه اعلام مى دارد كه استفاده از نعمتهاى مادى و پوشيدن لباس و خوردن و آشاميدن، كار ناپسندى نيست.
بنابراين هر سه امرى كه در آيه آمده، براى بيان مباح بودن و مطلوب بودن اين كارهاست و چنين نيست كه امر اول براى تشريع يك حكم و دو امر ديگر براى اباحه باشد.
انسان طبيعتاً خود به پوشيدن لباس زينتى و خوردن و آشاميدن علاقه مند است و به آن روى مى آورد و اينكه در آيه به اينها دستور مى دهد براى بيان اين مطلب است كه اين كارها حرام نيست و در عين حال يك نوع راهنمايى است كه انسان لباس بپوشد و درست بخورد و بياشامد و در خوردن و آشاميدن زياده روى نكند. اينكه در ادامه آيه از اسراف و افراط در خوردن برحذر مى دارد براى آن است كه اين اجازه سبب نشود كه گروهى در مصرف خوراكيها اسراف كنند و از حالت اعتدال بيرون روند.
اسراف و زياده روى در مصرف از يك سو براى سلامتى انسان زيان آور است و پرخورى باعث پيدايش بيماريهاى مهلكى مى شود و از سوى ديگر اقتصاد جامعه را تباه مى كند و مهمتر اينكه جامعه را به سوى رفاه زدگى و تجمل پرستى سوق مى دهد و اين از عوامل حتمى سقوط يك جامعه است و سبب مى شود كه جامعه از ارزشهاى معنوى و اخلاقى نهى شود و از خدا و مكتب انبيا فاصله بگيرد.
براى بازدارى جامعه از اسراف و زياده روى در مصرف، ضمن اينكه مردم را از اين كار نهى مى كند، مى فرمايد: خداوند اسرافكاران را دوست ندارد و آنها را در رديف كافران و ستمگران و فاسقان قرار مى دهد. در آيات مختلف نيز چنين آمده كه خدا آنها را دوست ندارد.
آيه (32) قل من حرّم زينة الله التى اخرجت لعباده ... : مطلبى كه در آيه پيش آمد، در اين آيه پيگيرى مى شود و با يك حالت انكار مى پرسد: چه كسى زينت خدا را كه بر بندگان خود پديد آورده و نيز روزيهاى پاكيزه او را حرام كرده است؟ اين پرسش از كسانى است كه گمان مى كردند ترك دنيا و لذتهاى آن باعث تقرب به خدا مى شود و همچنين شامل مشركان مى شود كه بعضى از گوشتهاى حلال را بر خود حرام كرده بودند; مانند خوردن گوشت حيواناتى كه به آنها بحيره و سائبه و حام و وصيله مى گفتند (رجوع شود به تفسير آيه 103 از سوره مائده) و يا از پوشيدن لباس، در حال طواف و عبادت خوددارى مى كردند، و هم شامل نصارى مى شود كه ترك دنيا و رهبانيت را از مظاهر دين خود مى دانستند.
اسلام دين زندگى است و به تمام نيازهاى واقعى انسان توجه دارد و درعين حال كه انسان را به عبادت و رياضتهاى معنوى فرامى خواند تا روح او را پرورش دهد، او را در استفاده بهينه از لذايذ مادى و نعمتهاى دنيوى نيز راهنمايى مى كند و در اعمال غرايز بشرى او را كمك مى كند و دستور مى دهد كه انسان ازدواج كند خوب بخورد و خوب بياشامد و از امكانات موجود در طبيعت استفاده كند و در آبادى دنيا بكوشد و صد البته در كنار اين راهنمايى ها او را از دنياپرستى و بى بندوبارى و فحشا منع مى كند و نيز از مصرف چيزهايى كه پاكيزه نيستند و با طبع سالم بشر تناسب ندارند، مانند شراب و گوشت خوك و مال حرام، پرهيز مى دهد. اسلام همواره به سلامت جامعه مى انديشد و نيازهاى واقعى را در نظر مى گيرد و يك سونگرى نمى كند.
آيه شريفه پس از پرسش، تصريح مى كند كه اين زينتها و روزيهاى پاك در دنيا براى مؤمنان است يعنى خداوند در اصل، آنها را براى انسانهاى با ايمان آفريده، هرچند كه كافران نيز از آن استفاده مى كنند; ولى در آخرت استفاده از اين نعمتها ويژه مؤمنان است و تنها آنان از اين لذايذ بهره مند هستند و كافران از آن محروم خواهند شد.
فرق دنيا و آخرت در همين است; در دنيا اگرچه در اصل، همه چيز براى مؤمن است هم مؤمن و هم كافر از امكانات موجود استفاده مى كنند چون كافر نيز در حالت تكليف زندگى مى كند و همواره احتمال ايمان آوردن او وجود دارد. ولى در آخرت ديگر چنين وضعى نخواهد بود و ايمان كافران سودى نخواهد داد و تمام نعمتها به مؤمنان اختصاص خواهد يافت. كافر جز نوميدى و حرمان نصيبى نخواهد داشت.
در پايان آيه براى تاكيد بر اهميت مطلبى كه در آيه آمده، اظهار مى دارد كه ما اينگونه آيات خود را براى كسانى كه مى دانند، به تفصيل و روشنى بيان مى كنيم. اينكه مى فرمايد ما آيات خود را براى گروه عالمان بيان مى كنيم، اشاره به اين است كه فقط عالمان و كسانى كه به سخنان خدا گوش هوش مى سپارند، از اين آيات بهره مند مى شوند و جاهلان و مغرضان از فهم و درك درست آيات خدا بى بهره اند آنان كران و كوران و گنگانند و كفر و گناه پرده اى ضخيم در برابر بينش آنها كشيده است.
 

چند روايت

 

1 ـ كان الحسن بن على (ع) اذا قام الى الصلاة لبس اجود ثيابه فقيل له فى ذلك فقال: ان الله جميل يحبّ الجمال فاتجمّل لربى و قرء الايه.(1)
امام حسن مجتبى (ع) وقتى به نماز مى ايستاد بهترين لباس خود را مى پوشيد. در اين باره چيزى به او گفتند. پس فرمود: همانا خداوند زيباست و زيبايى را دوست دارد و اين آيه را خواند. (منظور، آيه يا بنى آدم خذوا زينتكم ... مى باشد)
2 ـ امام صادق (ع) به بعضى از اصحاب خود تكيه كرده بود كه عباد بن كثير او را ديد در حالى كه آن حضرت لباس زينتى زيبايى پوشيده بود. پس گفت: اى ابوعبدالله تو از خاندان نبوّتى و پدرت نيز چنين بود. اين لباس زينتى چيست كه پوشيده اى؟ خوب بود كه پايين تر از اين را مى پوشيدى. پس به او فرمود: ويلك يا عباد من حرّم زينة الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق ان الله عزوجل اذا انعم على عبد نعمة احبّ ان يراها عليه ليس بها بأس ...(2)
واى بر تو اى عباد! چه كسى زينت خدا و روزيهاى پاكيزه را كه بر بندگانش پديد آورده حرام كرده؟ همانا خداوند دوست دارد وقتى به بنده اى نعمت مى دهد، آن را بر او ببيند. باكى بر آن نيست...
3 ـ عن امير المؤمنين (ع) فى حديث قال: واعلموا يا عباد الله ان المتقين حازوا عاجل الخير و آجله شاركوا اهل الدنيا فى دنياهم و لم يشاركهم اهل الدنيا فى آخرتهم، اباحهم الله فى الدنيا ماكفا هم به واغناهم قال الله عزوجل: قل من حرّم زينة الله الى آخر الايه، سكنوا الدنيا بافضل ماسكنت واكلوها بافضل ما اكلت، شاركوا اهل الدنيا فى دنياهم فاكلوا معهم من طيبّات مايأكلون و شربوا من طيبات مايشربون ولبسوا من افضل مايلبسون، و سكنوا من افضل مايسكنون، و تزوّجوا من افضل مايتزوّجون، و ركبوا من افضل مايركبون واصابوا لذة الدنيا مع اهل الدنيا وهم غدا جيران الله يتمنون عليه فيعطهم مايتمنّون ...(3)

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - تفسير عياشى، ج 2، ص 14.
2 - كافى، ج 6، ص 443.
3 - كنز الدقائق، ج 3، ص 478.

 

 

اميرالمؤمنين (ع) در حديثى فرمود: بدانيد اى بندگان خدا كه پرهيزگاران حال و آينده خير را جمع كرده اند، با اهل دنيا در دنيايشان شريك شده اند ولى اهل دنيا در آخرت آنها شريك نشده اند. خداوند در دنيا آنچه را كه آنها را كفايت مى كند و بى نياز مى سازد بر آنها مباح كرده است. خداوند مى فرمايد: بگو چه كسى زينت خدا را حرام كرده است؟ آنان در دنيا به بهترين صورتى كه ممكن است ساكن شدند و بهترين چيزى را كه خورده مى شود خوردند. با اهل دنيا در دنيايشان شريك شدند و با آنها از چيزهاى پاكيزه اى كه مى خورند خوردند و از چيزهاى پاكيزه اى كه مى آشامند آشاميدند و بهترين چيزهايى كه مى پوشند پوشيدند و بهترين جاهايى كه ساكن مى شوند ساكن شدند و با بهترين افرادى كه ازدواج مى كنند ازدواج كردند و بر بهترين چيزى كه سوار مى شوند سوار شدند و با اهل دنيا به لذت دنيا رسيدند و آنان فرداى قيامت همسايگان خدايند; از او چيزى مى خواهند پس او آنچه را كه خواسته اند به آنان مى دهد... .

 

بحثى درباره مشروعيت استفاده از لذايذ دنيا

در ميان موجودات جهان، انسان موجود عجيبى است و ويژگيهايى دارد كه او را از موجودات ديگر متمايز مى سازد. يكى از اين ويژگيها كه در ساختار شخصيت خوب و بد انسان تأثير فراوانى دارد، اين است كه وجود او از دو بعد مادى و معنوى تشكيل شده و نيازهاى گوناگونى در جنبه هاى جسمى و روحى دارد.
انسان در بعد مادى و جسمانى خود نيازهايى از قبيل خوراك، پوشاك، مسكن و اعمال غريزه جنسى دارد و با تجمل گرايى و تنوع طلبى و تشخص جويى سعى در نشان دادن شخصيت و اظهار وجود خود دارد. همانگونه كه در بعد معنوى و روحى نيز او را نيازهاى بسيارى است كه با تأمين درست آن، شخصيت انسانى خود را مى سازد و عمده ترين آنها خداجويى و ميل به كمال حقيقى و رسيدن به نعمتهاى جاويدان بهشتى است كه در رفتار و كردار انسان و كنترل غرايز حيوانى او نقش تعيين كننده اى دارد.
اديان و مذاهب و مكتبهاى فكرى حاكم بر جامعه بشرى براى تامين نيازهاى انسان و تضمين سعادت او دستورالعمل هايى دارند و نسخه هايى تجويز مى كنند. مكتبهاى مادى به طور كلى نيازهاى معنوى را ناديده مى گيرند و يا اصلا اعتقادى به آن ندارند و سعادت بشر را در بهره جويى هر چه بيشتر از لذايذ مادى مى دانند. در مقابل آن بعضى از مكتبها و مذاهب ديگر. اساس كار را بر تقويت و پرورش روح و جان انسان قرار داده اند و نه تنها توجهى به تأمين نيازهاى مادى ندارند بلكه سعادت بشر را در پرهيز و دورى از لذايذ و مظاهر مادى مى دانند و انسان را همواره به ترك دنيا و رهايى از تعلق ها، تشخص ها و ماديات فرامى خوانند و البته چنين برداشتهايى از مفهوم سعادت بشرى بستگى به جهان بينى مكتب و تفسير او از جهان و انسان دارد.
مى توان گفت كه توجه بيش از حد به مظاهر مادى و استفاده بى قيد و شرط از لذايذ گوناگون و بى بندوبارى در اعمال غرايز و شهوتها كه در جهان مادى امروز بخصوص در جوامع غربى متداول شده، واكنش تندى در برابر محدوديت هايى است كه تاكنون به نام مذهب در استفاده از لذايذ مادى اعمال شده است.
سفارش به ترك دنيا و دورى جستن از لذايذ مادى، ريشه در مكتبهاى باستانى هند دارد كه افراطى ترين آن را در فلسفه يوگا مى بينيم. پيروان اين فلسفه يا همان جوكيان با رياضتهاى سخت و تعطيل بعضى از غرايز و سخت گيريهاى بسيار، رسيدن به فنا را هدف خود قرار داده اند و آن را سعادت مطلق مى دانند. بعدها در ميان پيروان بعضى از اديان آسمانى هم، چنين طرز تفكرى به وجود آمد و بعضى از نصوص و متون مذهبى را به آن تاويل كردند كه نمونه بارز آن رهبانيت در ميان مسيحيان است كه بعضى از آنها ترك دنيا و دورى از لذايذ مادى از جمله ازدواج را نهايت مطلوب خود مى دانستند و از مردم فاصله مى گرفتند و در ديرها و صومعه ها به عبادت و رياضت مى پرداختند.
اين طرز تفكر به صورت خاصى وارد حوزه اسلام هم شد و بعضى از مسلمانان با استناد به بعضى از آيات و روايات، سعادت بشرى را در ترك دنيا و تعطيل غرايز پنداشتند و حتى گروههايى از آنان بخصوص مدعيان عرفان و تصوف، كارهايى در حدّ راهبان و مرتاضان انجام دادند و آن را تهذيب نفس و تزكيه روح قلمداد كردند.
اين در حالى است كه اسلام همه نيازهاى مادى و معنوى بشر را مورد توجه قرار داده و برنامه هاى ويژه اى در جهت تأمين آنها دارد و به طورى كه خواهيم ديد، استفاده از لذايذ مادى را نه تنها بد نمى داند بلكه در حد معقول و منطقى به آن سفارش مى كند و صد البته توجه به ارزشهاى معنوى و تهذيب نفس جايگاه ويژه خود را دارد و هدف اساسى اسلام است.
اكنون ما در اين گفتار، نظر اسلام را درباره دنيا و لذايذ مادى، مورد بحث قرار مى دهيم و آيات و رواياتى را كه در اين زمينهوار شده از نظر مى گذرانيم.
قرآن كريم از رهبانيت يا همان ترك دنيا كه در ميان مسيحيان معمول بوده انتقاد مى كند و آن را يك بدعت مى داند كه مربوط به دين خدا نيست. بعضى از متدينان از مسيحيان گمان مى كردند كه با ترك دنيا و مظاهر آن و پرهيز از ازدواج و دورى از مردم و پناه بردن به ديرها و صومعه ها و اشتغال به عبادت، به خدا نزديكتر مى شوند و اين كار كه همان رهبانيت است، نزد خداوند مطلوب است و مقام دينى و معنوى و عرفانى آنها را بالا مى برد. قرآن كريم خاطر نشان مى سازد كه هر چند آنها رهبانيت را براى جلب خوشنودى خدا از خود ساختند ولى خدا آن را مقرر نكرده بوده و اين يك بدعت در دين بود. از آن گذشته آنها حتى آنچه را كه خود ساخته بودند نيز به خوبى رعايت نكردند.
و رهبانية ابتدعوها ماكتبناها عليهم الاّ ابتغاء رضوان الله فمارعوها حق رعايته(حديد/27)

 

و رهبانيتى را كه خود ساختند و ما بر آنها مقرّر نكرديم و جز براى خوشنودى خدا اين كار را نكردند، آن را آنچنانكه سزوار است رعايت نكردند.
منظور اين است كه راهبان مسيحى كه رهبانيت و ترك دنيا را از پيش خود ساختند در عمل، به دنيا پرستى و ثروت اندوزى روى آوردند. بنابراين در اين آيه از مسيحيان دو انتقاد مى شود; يكى اينكه رهبانيت را خدا مقرر نكرده بود و آنها از پيش خود ساختند و ديگر اينكه حتى به رهبانيتى كه خود ساختند عمل نكردند و به دنياپرستى مشغول شدند.
بدينگونه قرآن رهبانيت و ترك دنيا را نه به عنوان يك ارزش، كه به عنوان يك بدعت تلقى مى كند و آن را از دين خدا نمى داند.
همچنين در روايتهاى ما رهبانيت كه همان ترك دنياست و سياحت يعنى اينكه انسان زندگى و مسكن ثابتى نداشته باشد و هميشه در حال گردش باشد، نفى شده است:
عن ابى عبدالله (ع) قال: ان الله اعطى محمداً (ص) شرايع نوح و ابراهيم و موسى و عيسى التوحيد و الاخلاص و نفى الانداد و الفطرة و الحنيفية السمحة لارهبانية و لاسياحة احلّ فيها الطيبات و حرم فيها الخبائث.(1)
امام صادق (ع) فرمود: همانا خداوند به محمد (ص) شريعتهاى نوح و ابراهيم و موسى و عيسى را داد كه همان توحيد و اخلاص و نفى بتها و همان فطرت و حنيفيت آسان است. نه رهبانيتى قرار داد و نه اينكه انسان هميشه در حال سفر باشد. خدا در اين دين چيزهاى پاكيزه را حلال و چيزهاى ناپاك را حرام كرد.
در بعضى از روايات هم اشاره شد كه اگر رهبانيتى باشد جهاد، نماز، حج و ساير عبادات اسلامى است و نه ترك لذايذ دنيا:
قال رسول الله (ص): يابن امّ عبد اتدرى مارهبانية امتى؟ قلت: الله و رسوله اعلم.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - بحار الانوار، ج 68، ص 317.

 

 

قال: الهجرة و الجهاد و الصلاة و الصوم و الحج و العمرة.(1)
پيامبر خدا به ابن ام مكتوم فرمود: اى ابن عبد آيا مى دانى كه رهبانيت امت من چيست؟ مى گويد گفتم: خدا و پيامبرش آگاه ترند. فرمود: هجرت و جهاد و نماز و روزه و حج و عمره.
اساس جهان بينى اسلامى اين است كه عالم آفرينش، باطل و بيهوده آفريده نشده و هدفدار و براساس حق و عدالت است:
و ماخلقنا السموات و الارض و مابينهما الابالحق (حجر/85)
و ما آسمانها و زمين و آنچه را كه در ميان آنهاست نيافريديم مگر براساس حق.
از همين جاست كه به دنيا و مظاهر آن با خوشبينى مى نگرد و انسان را به استفاده از لذايذ دنيا مانند تجمل و زينت، حتى در مساجد و در حال نماز و نيز خوردن و آشاميدن فرمان مى دهد و از كسانى كه زينتها و روزيهايى را كه خدا براى بندگانش پديد آورده حرام كرده اند بازخواست مى كند:
يابنى آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد وكلوا و اشربوا ولاتسرفوا ان الله لايحب المسرفين. قل من حرّم زينة الله الّتى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق قل هى للذين آمنوا فى الحيوة الدنيا خالصة يوم القيامة (اعراف/31-32)
اى فرزندان آدم! نزد هر مسجدى زينت خود را حفظ كنيد و بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد كه خدا اسراف كنندگان را دوست ندارد. بگو چه كسى زينتى را كه خدا بربندگانش پديد آورده و نيز روزيهاى پاكيزه را حرام كرده است؟ بگو آن در اين دنيا براى مؤمنان هم هست ولى در آخرت مخصوص آنهاست.
در زمان پيامبر اسلام (ص) بعضى از اصحاب مانند عثمان بن مظعون و بلال از روى ايمان و تقوا و براى تهذيب نفس، خود را از بعضى از لذايذ دنيوى محروم كردند و تصميم گرفتند كه با زنان خود همبستر نشوند و خوردن و آشاميدن را به حداقل برسانند و شبها كم بخوابند. اين كار آنها خوشايند و مرضىّ خدا واقع نشد و فرشته وحى نازل شد و با اين آيه آنها را از اين كار منع كرد:
يا ايها الذين آمنوا لاتحرّموا طيبات ما احلّ الله لكم و لاتعتدوا انّ الله لايحبّ المعتدين. وكلوا ممّا رزقكم الله حلالاطيبا و اتقوا الله الذى انتم به مؤمنون(مائده/87-88)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! چيزهاى پاكيزه اى را كه خدا بر شما حلال كرده حرام نكنيد و از حد نگذريد كه خدا از حد گذرندگان را دوست ندارد و از آنچه خدا به شما روزى كرده حلال و پاكيزه بخوريد و از خدايى كه به او ايمان داريد پروا كنيد.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - برقى، المحاسن، ص 287 ـ بحار الانوار، ج 68، ص 317.

 

 


در تفسير اين آيه آمده كه پيامبر خدا اين گروه را مورد عتاب قرار داد و فرموده:
الا انى انام بالليل و انكح و افطر بالنهار فمن رغب عن سنّتى فليس منّى.(1)
آگاه باشيد كه من شب را مى خوابم و نكاح مى كنم و روز را افطار مى كنم پس هركس از سنّت من روى گرداند، از من نيست.
همچنين اين خوشبينى به دنيا و مظاهر آن را در آيات ديگر هم مى بينيم. قرآن از انسان مى خواهد كه بهره خود را از دنيا فراموش نكند و مال و فرزند را زينت اين دنيا مى داند و اينكه خدا براى كسانى كه كار خوب انجام دهند در همين دنيا پاداش مى دهد و در مقام تعريف از بعضى از پيامبران، آنها را آبرومندان و وجيهان اين جهان معرفى مى كند و به مؤمنان وعده بركتهايى از زمين و آسمان مى دهد و اظهار مى دارد كه انسانها مأمور آباد كردن زمين هستند. اين مضامين در آياتى است كه در پى مى آيد. جالب اينكه در اين آيات در عين حال كه به دنيا توجه شده است، آخرت بر آن ترجيح داده مى شود:
وابتغ فيما آتيك الدار الاخرة و لاتنس نصيبك من الدنيا (قصص/77)
و در آنچه خدا بر تو بخشيده، سراى آخرت را بجوى و در عين حال بهره ات را از دنيا فراموش مكن.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - تفسير قمى، ج 1، ص 179.

 


المال و البنون زينة الحيوة الدنيا و الباقيات الصالحات خير عند ربّك ثوابا و خيراملا (كهف/46)
مال و فرزندان، زينت زندگى دنياهستند و كارهاى ماندگار و شايسته نزد پروردگارت از نظر ثواب و آرزو كردن بهتر است.
للذين احسنوا فى هذه الدنيا حسنة و لدار الاخرة خير (نحل/30)
براى كسانى كه خوبى كرده اند در اين دنيا پاداش نيك است و سراى آخرت بهتر است.
يا مريم ان الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسى بن مريم وجيها فى الدنيا و الاخرة و من المقربين (آل عمران/45)
اى مريم همانا خداوند به تو با كلمه اى از نزد خود كه نام او مسيح عيسى بن مريم است مژده مى دهد. او در دنيا و آخرت آبرومند و از مقربان است.
ولو انّ اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض(اعراف/96)

و اگر اهل آباديها ايمان و تقوا داشته باشند، البته بركتهايى از آسمان و زمين به روى آنها مى گشاييم.
هو انشأكم من الارض و استعمركم فيها (هود/61)
اوست كه شما را از زمين پديد آورد و از شما آباد ساختن آن را طلب كرد.
البته در برخى ديگر از آيات قرآنى، دنيا پرستى مذمت شده است ولى بزودى توضيح خواهيم داد كه منظور از آن، بى توجهى به آخرت و ارزشهاى معنوى و اصالت دادن به دنياست كه بدون شك از ديدگاه اديان الهى ناپسند است.
علاوه بر آيات قرآنى، اين مسأله در روايات هم مورد توجه قرار گرفته و از مؤمن خواسته شده است كه از نعمتها و لذايذ دنيا استفاده كند و آثار نعمتى را كه به او داده شده آشكار كند:

 

قال رسول الله (ص): كلوا و اشربوا و البسوا و تصدقوا فى غير سرف و لابخل انّ الله يحب ان يرى اثر نعمته على عبده.(1)
پيامبر خدا فرمود: بخوريد و بياشاميد و بپوشيد و در غير اسراف و بخل خرج كنيد. همانا خداوند دوست دارد كه اثر نعمت خود را بر بنده خود ببيند.
قال على (ع): ولاتضيّعن نعمة من نعم الله عندك ولير عليك اثر ما انعم الله بك.(2)
امير المؤمنين (ع) فرمود: نعمتى از نعمتهاى خدا را كه نزد توست ضايع مكن و اثر نعمت خدا بر تو ديده شود.
در بعضى از روايات برخى از برخورداريها و لذايد دنيا از دلايل سعادت انسان شمرده شده است:
قال رسول الله (ص): من سعادة المرء المسلم الزوجة الصالحة و المسكن الواسع و المركب البهى و الولد الصالح.(3)
پيامبر خدا فرمود: از سعادت مرد مسلمان، داشتن همسر شايسته و مسكن وسيع و مركب زيبا و فرزند صالح است.
همچنين رواياتى در تأييد استفاده از لباسهاى زينتى وارد شده و در بعضى از آنها آمده كه امامان معصوم، لباس فاخر مى پوشيدند و گاهى هم مورد سؤال بعضى از كوته نظران وصوفيان قرار مى گرفتند و ائمه پاسخهاى لازم را مى دادند:
كان الحسن بن على (ع) اذا قام الى الصلوة لبس اجود ثيابه فقيل له فى ذلك. فقال: ان الله جميل يحب الجمال.(4)
امام حسن مجتبى (ع) وقتى به نماز مى ايستاد، بهترين لباس خود را مى پوشيد. دراين باره ازاوسؤال شد، فرمود: خداوند زيباست و زيبايى را دوست دارد.
امام صادق فرمود: امير المؤمنين (ع) عبدالله بن عباس را به سوى ابن كوا و ياران او (خوارج) فرستاد و او لباس قيمتى بر تن داشت. آنها گفتند: اى ابن عباس تو در نظر ما بهترين ما هستى در حالى كه اين لباس را پوشيده اى! گفت: اين اولين چيزى است كه درباره آن با شما بحث مى كنم; خدا فرمود: قل من حرّم زينة الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - بحار الانوار، ج 73، ص 207.
2 - نهج البلاغه، كلام 69.
3 - بحار الانوار، ج 76، ص 155.
4 - تفسير عياشى، ج 2، ص 14.

 


بگو چه كسى زينتى را كه خدا بر بندگانش پديد آورد و نيز روزيهاى پاكيزه را حرام كرده است؟(1)
در روايتى آمده كه امام صادق(ع) لباسى فاخر و زينتى پوشيده بود و سفيان ثورى (از سران صوفيه) او را ديد و اعتراض كرد. امام در پاسخ او همين آيه را تلاوت كرد و مشروعيت استفاده از نعمتها و لذايد را به او تذكر داد.(2) همچنين سفيان بن عيينه نيز پوشيدن لباس فاخر را به امام صادق ايراد گرفت و اظهار داشت كه جدّ تو على بن ابى طالب لباس خشن مى پوشيد. امام صادق ضمن تلاوت آيه بالا او را متوجه ساخت كه زمان حضرت على با زمان او فرق دارد. در زمان او فقر عمومى حاكم بود ولى اكنون اين طور نيست و در چنين شرايطى پوشيدن لباس خوب اشكالى ندارد.(3) و در روايتى ديگر از امام صادق (ع) آمده كه انسان مى تواند همزمان حتى تا بيست پيراهن داشته باشد.(4)
همچنين پيشوايان دين، ترك دنيا را مذموم و ناپسند دانسته اند و كسانى را كه دنيا و زندگى در ميان مردم را رها كرده اند، مورد سرزنش قرار داده و از آنها خواسته اند كه زندگى معمولى داشته باشند و در ميان مردم زندگى كنند.
روزى اميرالمؤمنين (ع) به عيادت يكى از يارانش به نام علاءبن زياد رفت و چون او را ديد كه بيش از حد به دنيا و زرق و برق آن پرداخته او را نصيحت كرد و از دنياپرستى منع نمود. در اين هنگام علاء بن زياد داستان برادرش عاصم را براى اميرالمؤمنين بازگو كرد و گفت كه او زندگى دنيا را ترك كرده و سر به بيابانها گذاشته و مشغول عبادت است. آن حضرت عاصم را خواست و به خاطر اين كار او را سرزنش كرد و فرمود:
يا عدىّ نفسه لقد استهام بك الخبيث اما رحمت اهلك و ولدك اترى الله احلّ لك الطيبات وهو يكره ان تأخذها انت اهون على الله من ذلك.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - كافى ج 6، ص 441.
2 - كافى ج 6، ص 442.
3 - بحار الانوار، ج 79، ص 315.
4 - همان ص 317.

 


اى دشمنك جان خود! شيطان در تو راه يافته. آيا به خانواده و فرزندانت رحم نمى كنى؟ آيا مى پندارى كه خدا چيزهاى پاكيزه را بر تو حلال كرده ولى دوست ندارد كه از آنها استفاه كنى؟ تو نزد خداوند بى ارزشتر از آن هستى كه با تو چنين كند.
عاصم گفت: يا اميرالمؤمنين! ولى تو با اين لباس خشن و غذاى ناگوار به سرمى برى. امام فرمود:
ويحك انى لست كانت انّ الله فرض على ائمة العدل ان يقدّروا انفسهم بضعفة الناس كيلا يتبيّغ بالفقير فقره.(1)
واى برتو! من همانند تو نيستم. همانا خداوند بر پيشوايان عدل واجب كرده كه همچون ضعيف ترين مردم بر خودشان سخت بگيرند تا تنگدستى فقير، آنها را ناراحت نكند.
بدينسان اميرالمؤمنين هر دو برادر را نصحيت كرد يكى را از دنياپرستى و ديگرى را از ترك دنيا برحذر داشت و اين همان منطق اسلام است كه انسان مؤمن بايد هم در فكر آبادى دنيا و هم در فكر صلاح آخرت باشد و يكى را فداى ديگرى نكند:
قال على بن الحسين (ع): ليس منا من ترك دنياه لاخرته و لآخرته لدنياه.(2)
امام سجاد فرمود: از ما نيست كسى كه دنياى خود را به خاطر آخرتش و يا آخرت خود را به خاطر دنيايش ترك نمايد.
آباد ساختن دنيا و كار كردن براى تأمين زندگى آنچنان ارزشى در اسلام دارد كه آن را در رديف عبادت قرار مى دهد.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - نهج البلاغه خطبه 209.
2 - وسائل الشيعه، ج 12، ص 49.

 

 

امام باقر (ع) در مزرعه خود مشغول كار كردن بود و عرق كرده بود. شخصى بر آن حضرت گذشت و از روى ناآگاهى از تعاليم دينى و به عنوان اعتراض گفت: اگر در اين حال مرگ تو فرا رسد جواب خدا را چه مى دهى؟ امام فرمود:
لوجائنى الموت و انا على هذه الحال جائنى و انا فى طاعة من طاعات الله.(1)
اگر مرگم در همين حال فرا رسد، در حالى فرا رسيده كه مشغول طاعتى از طاعتهاى خدا هستم.
درباره ازدواج و اعمال غريزه جنسى نيز سفارشهاى زيادى شده و پيامبر خدا امّت خود را به ازدواج، امر فرموده و آن را يكى از سنتهاى خود معرفى كرده است:
قال رسول الله (ص): النكاح سنتى فمن رغب عن سنتى فليس منى.(2)
پيامبر خدا فرمود: نكاح، سنت من است و هركس از سنت من روى گرداند از من نيست.
باقى مى ماند اينكه در بعضى از آيات و روايات، از دنيا مذمت شده و دنيا به خس و خاشاك روى آب يا مار خوش خط و خال تشبيه شده و ثروت اندوزى و دنيا طلبى كار ناپسندى قلمداد شده است و بسيارى از موعظه ها و پند و اندرزها مردم را از دنيا برحذر مى دارد. بايد دانست كه اين بدان معنا نيست كه دنيا و استفاده از لذايذ آن از نظر اسلام ناپسند است بلكه اين است كه انسان نبايد دنيا را هدف اصلى خود قرار دهد و آخرت و ارزشهاى معنوى را فراموش كند وگرنه مقام انسانى خود را در حدّ يك حيوان، پايين آورده و بالاترين ستم را بر خود روا داشته است.
اسلام با عياشى ها و خوشگذرانيها و رفاه زدگيهايى كه باعث فراموشى خدا و معنويت باشد مبارزه مى كند و با بى بندوبارى و اعمال بى رويه شهوات كه موجب سقوط و هلاك جامعه ها مى گردد، مخالف است و آن را دشمن سعادت انسان مى داند وگرنه با استفاده مشروع از لذتهاى دنيا موافق است و همانگونه كه ديديم مردم را به سوى آن مى خواند. اينكه در متون اسلامى، مطالب مربوط به مذمت دنيا زياد آمده براى آن است كه بشر طبعا به سوى دنياپرستى كشيده مى شود و شيطان نيز او را در اين جهت يارى مى دهد و براى اينكه انسان به ورطه دنيا پرستى مذموم نيفتد اين سفارشها شده است وگرنه دنيا به خودى خود ناپسند نيست و انسان مى تواند و بايد از دنيا پلى براى آخرت بسازد و دنيا مزرعه آخرت است. كوتاه سخن اينكه اسلام در زمينه اعمال غرايز و شهوتها به تعديل آن مى انديشد و نه تعطيل آن.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - همان ص 10.
2 - بحار الانوار، ج 103، ص 220.

 


قُلْ اِنَّما حَرَّمَ رَبِّىَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الاْثِْمَ وَالْبَغْىَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِكُوا بِاللّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِه سُلْطانًا وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (* ) وَ لِكُلِّ أُمَّة أَجَلٌ فَاِذا جآءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ (* )
بگو همانا پروردگارم زشتيهاى آشكار و پنهان و ستم به ناحق را حرام كرده است و هم اينكه براى خدا آنچه را كه دليلى بر آن نفرستاده شريك قرار بدهيد و اينكه چيزى را در مورد خدا بگوييد كه نمى دانيد(33) و براى هر امّتى سرآمدى است پس چون سرآمد آنها رسيد نه لحظه اى تأخير مى كنند و نه جلو مى افتند(34)
 

نكات ادبى
1 ـ الفواحش جمع فاحشه و آن كار بسيار زشتى است كه طبع بشرى از آن نفرت دارد; مانند زنا و ساير گناهان كبيره و البته فاحشه را بيشتر در زنا به كار مى برند.
2 ـ اثم آن كار زشتى است كه زيان آور است و شامل تمام گناهان اعم از صغيره و كبيره مى شود.
3 ـ بغى ستم، طلب برزگى كردن با تجاوز به حقوق ديگران. البته ابتغاء به معناى مطلق طلب كردن آمده است.
4 ـ بغير الحق براى تأكيد است از باب وصف شيئى به لازم آن. چون بغى و ظلم هميشه به ناحق است.
5 ـ سلطان دليل، حجت، برهان.
6 ـ ان تشركوا در حكم مصدر و عطف به فواحش است.
7 ـ اجل وقت معين، سرآمد.
8 ـ ساعة لحظه، كمترين وقت از اوقات. اين كلمه در اينجا به معناى ساعت متعارفيعنى يك بيست و چهارم شبانه روز نيست.
 

تفسير و توضيح
آيه (33) قل انّما حرّم ربى الفواحش ...: ديديم كه اعراب جاهلى چيزهايى را براى خود حرام كرده بودند و آن را به خدا نسبت مى دادند. قرآن با اين انحراف مبارزه كرد و خاطر نشان ساخت كه آن چيزهايى را شما حرام مى دانيد كه خدا حرام نكرده است. اكنون در اين آيه آن چيزهايى را كه خداوند واقعاً حرام كرده، برمى شمارد و پنج مورد را مى آورد كه شامل تمام محرّمات است:
1 ـ خداوند فواحش را حرام كرده; يعنى كارهاى بسيار زشتى كه نفرت آور است يا همان گناه كبيره و بخصوص زنا و انحرافات جنسى كه مصداق بارز فاحشه اند. فحشا حرام است چه به صورت آشكار انجام بگيرد يا به صورت پنهانى. اين قيد براى ردّ اين عقيده اعراب جاهلى است كه زنا را در صورتى كه به طور پنهان و با توافق طرفين باشد جرم و گناه نمى دانستند. اين همان است كه دنياى مادّى امروز آن را تجربه مى كند; ولى پر واضح است كه زنا چه به صورت پنهان و چه به صورت آشكار، كانون خانواده ها را ويران مى كند و آثار زيانبار فراوانى دارد.
2 ـ اثم و گناه به طور مطلق حرام است و از هرچيزى كه شرع، آن را قدغن كرده، چه گناهان كبيره و چه گناهان صغيره، بايد اجتناب كرد. البته كلمه اثم اعم است و شامل فواحشو موارد بعدى هم مى شود. اينكه چند مورد را جداگانه ذكر كرده براى بيان اهميت آنهاست.

3 ـ تجاوز به حق ديگران و ستمكارى نيز حرام است. منظور از بغى در اينجا گناهانى است كه باعث از بين رفتن حق الناس مى شود و فواحش و اثم بيشتر در مورد گناهانى است كه مربوط به حق الله است. اينكه براى ستم كردن به ديگران قيد بغير حق را مى آورد از باب تاكيد بر مطلب و توصيف چيزى به لازم آن است; چون ستم كردن هميشه ناحق است.
4 ـ شريك قرار دادن خدا نيز يكى ديگر از محرّمات است. شرك، آفت بزرگى است كه انسان را از خيرات و بركات ايمان و توحيد محروم مى كند و اسلام در آغاز با شرك و بت پرستى شديد اعراب جاهلى روبرو بود قرآن در آيات بسيارى مبارزه اى بى امان با شرك دارد.
اينكه در آيه مى فرمايد، براى خدا آنچه را كه دليلى بر آن نفرستاده شريك قرار ندهيد، اين نيز تأكيد بر اين مطلب است كه مشركان هيچ گونه دليل و برهانى برعقيده خود نداشتند و خدا هيچ حجتى را از آنها نمى پذيرد. اينكه در اين آيه و چند آيه ديگر مى فرمايد: خدا بر آنها سلطانى و دليلى نفرستاده، شايد اشاره به اين باشد كه مشركان نه تنها دليل عقلى ندارند، كه دليل سمعى هم ندارند.
5 ـ نسبت دادن بعضى از چيزها به خدا و دروغ بستن به او نيز از محرّمات است و شايد بدترين آن ها باشد. چه گناهى از اين بالاتر كه انسان بدعتى را بگذارد و بگويد كه خدا آن را قرار داده، در حالى كه خدا آن را نگفته است. اعراب جاهلى بسيارى از بدعتها و سنتهاى غلطى را كه داشتند به خدا نسبت مى دادند; گويا آنها را خدا به آنان تلقين كرده است و اين خود انحرافى بزرگ بود كه در قرآن بارها به اين مسأله اشاره شده و در بعضى از آيات، آن را ظلمى بزرگ بلكه بزرگترين ظلم معرفى كرده است:
ومن اظلم ممّن افترى على الله كذبا او قال اوحى الىّ ولم يوح اليه شىء(انعام/93)
و چه كسى ستمكارتر از كسى است كه برخدا دروغ بندد يا بگويد برمن وحى شده در حالى كه چيزى بر او وحى نشده است.

اين پنج موردى كه در آيه مورد بحث آمده تمام گناهان را شامل مى شود و روشن است كه حرام شدن اينها براى رعايت مصالح انسانها و در جهت تأمين يك زندگى خوب و شرافتمندانه است كه در آن هم حقوق همگان رعايت شود و هم روح انسان تعالى پيدا كند و زمينه براى شكوفايى همه استعدادها فراهم گردد. بنابراين، انسان با پرهيز از گناهان، منّتى برخدا ندارد; زيرا خدا از آن سودى نمى برد. او با اين كار به خود و جامعه اى كه در آن مى زيد، خدمت مى كند.
آيه (34) ولكل امة اجل فاذا جاء اجلهم ... : اين آيه بيانگر يكى از سنتهاى الهى در جامعه هاى بشرى است. طبق اين آيه و چند آيه ديگر، هر ملتى و هر جامعه اى مانند يك فرد انسانى اجل معينى دارد كه چون اجل به سر رسد، آن جامعه نابود خواهد شد. بسيارى از جامعه شناسان و دانشمندان فلسفه تاريخ نيز معتقدند كه هر جامعه اى و هر تمدنى عمرى دارد كه به سر خواهد آمد و بعضى از آنها مانند ابن خلدون هر جامعه اى را به يك فرد انسانى تشبيه مى كند كه دورانهاى كودكى، نوجوانى، جوانى، ميانسالى و پيرى را سپرى كرده بالاخره به مرحله مرگ خواهد رسيد و چون به آن مرحله گام نهاد هيچ چيزى آن را از سقوط نجات نخواهد داد.
از نظر قرآن براى هر امّتى دوران مشخصى وجود دارد كه چون آن دوران به سر رسيد، آن جامعه از بين مى رود و اين سرنوشت محتوم هر ملّتى است كه بالاخره پس از سپرى شدن مدت معيّنى كه طول آن بستگى به شرايط خاصّ آن جامعه دارد، به مرحله اى مى رسد كه ديگر قابليّت بقا و استمرار را از دست مى دهد و سرانجام مى ميرد. در اين زمينه علاوه بر آيه مورد بحث به اين آيه هم توجه فرماييد.
وما اهلكنا من قرية الاّ و لها كتاب معلوم ماتسبق من امة اجلها و مايستأخرون(حجر/5)
و هيچ آبادى را هلاك نكرديم مگر اينكه براى آن كتابى معلوم بود. وقت معيّن هيچ امّتى جلو نمى افتد و نمى توانند آن را به تأخير بيندازند.

يا بَنى آدَمَ اِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتى فَمَنِ اتَّقى وَ أَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (* ) وَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْهآ أُولئِكَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ (* ) فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآياِته أُولئِكَ يَنالُهُمْ نَصيبُهُمْ مِنَ الْكِتابِ حَتّى اِذا جآءَتْهُمْ رُسُلُنا يَتَوَفَّوْنَهُمْ قالُوا أَيْنَ ما كُنْتُمْ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ قالُوا ضَلُّوا عَنّا وَ شَهِدُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ كانُوا كافِرينَ (* )
اى فرزندان آدم! چون پيامبرانى از خودتان به سوى شما آمدند كه آيات مرا براى شما بازگو كنند، پس هركس پرهيزگارى كند و كار نيك انجام دهد، نه ترسى بر آنان است و نه آنان اندوهگين مى شوند(35) و كسانى كه آيات ما را تكذيب مى كنند و از پذيرش آن تكبر مى نمايند، آنان ياران آتشند و در آن جاويدان هستند(36) پس چه كسى ستمكارتر از كسى است كه بر خدا دروغ بندد يا آيات او را تكذيب كند؟ آنان را نصيبى كه از كتاب (سرنوشت) دارند مى رسد تا وقتى كه فرستادگان ما به سراغ آنها روند كه جانشان را بگيرند گويند: كجاست آنچه شما جز خدا آن را مى خوانديد؟ مى گويند: از ما گم شدند و خود گواهى مى دهند كه آنان كافر بوده اند(37)
 

نكات ادبى
1 ـ امّا در اينجا در اصل ان ما است كه مركب است از ان شرطيه و ماى زائده كه براى تأكيد مطلب آمده و در جمله شرط نون ثقيله مى آيد: يأتينّكم.
2 ـ يقصون از قصه به معناى پشت هم گفتن.
3 ـ خوف ترس از آينده و حزن: ناراحتى از گذشته.
4 ـ استكبروا عنها با تكبر از آن، روى برتافتند، با گردنكشى از قبول آن خوددارى كردند.
5 ـ ينالهم آنان را مى رسد. نيل به معناى رسيدن است و نوعاً در رسيدن چيزهاى خوب استعمال مى شود مگر اينكه قرينه اى باشد كه در رسيدن چيزهاى بد استعمال شود; مانند اين آيه.
6 ـ نصيب بهره، مقدار.
7 ـ كتاب در اينجا مقدرات، آنچه از سرنوشت انسان نوشته شده، لوح محفوظ.
8 ـ ما در ماكنتم موصوله است و ربطى به أَين ندارد.
 

تفسير و توضيح
آيات (35-36) يابنى آدم امّا يأتينّكم رسل منكم ... : پس از يك وقفه نسبتاً طولانى كه بعد از جريان خلقت آدم و هبوط او از بهشت به وجود آمد و مطالب گوناگونى گفته شد كه آنها هم مربوط به استنتاجاتى بود كه از داستان آدم به دست مى آمد، اينك در دنباله سخن، مطلبى را بيان مى كند كه به نظر ما مربوط به آغاز زندگى آدم و فرزندان او در زمين است و آن، هنگامى است كه هنوز پيامبرانى نيامده اند. بنابراين خطاب يابنى آدم در اينجا با دو خطاب ديگرى كه در آيات پيش آمده بوده فرق دارد; هرچند كه در رديف آنها قرار دارد. اين خطاب نظير همان خطابى است كه در سوره بقره بلافاصله پس از هبوط آدم به او گفته شد و مربوط به زمان پيش از پيامبران است (به زودى آن آيه را خواهيم آورد).
در اين خطاب به فرزندان آدم اظهار مى دارد كه: چون پيامبرانى از جنس خودتان آمدند آيات مرا بر شما خواندند، شما در برابر آنان دو گروه خواهيد بود; گروهى كه دعوت آنها را بپذيرد و تقوا و صلاح پيشه كند و گروهى كه آيات خدا را تكذيب كند و با گردنكشى از پذيرش آن سر باز زند. گروه اول رستگارند و براى آنان ترس و اندوهى وجود ندارد; ولى گروه دوم در آتش جهنم جاويدان خواهند بود.
اينكه ما اين آيه را مربوط به آغاز زندگى آدم در زمين، پس از هبوط از بهشت دانستيم براى آن است كه همين مطالب در آيه ديگرى آمده و در آن تصريح شده كه اين خطاب بلافاصله پس از هبوط آدم صادر شده است. به اين آيه توجه فرماييد:
قلنا اهبطوا منها جميعا فامّا يأتينّكم منّى هدى فمن تبع هداى فلا خوف عليهم و لاهم يحزنون. و الذين كفروا و كذّبوا باياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون(بقره/38-39)
گفتيم همگى از آن (بهشت) فرود آييد پس چون از سوى من هدايتى بر شما آمد، پس كسانى كه تابع هدايت من شوند، نه ترسى بر آنان وجود دارد و نه اندوهگين مى شوند و كسانى كه كافر شوند و آيات ما را تكذيب كنند، آنان ياران آتشند و در آن جاويدان هستند.
ملاحظه مى فرماييد كه اين مضمون همان مضمون، آيه مورد بحث است و حتى بعضى از عبارتها عيناً تكرار شده و چون بى ترديد اين آيه مربوط به زمان هبوط است آيه مورد بحث نيز همين حال را دارد. بخصوص اينكه در آيه از آمدن پيامبران در آينده خبر مى دهد و اين مطلب بروشنى دلالت دارد كه در زمان اين خطاب هنوز پيامبرى نيامده بود.
اين تقسيم بندى كه در آيه شده، حقيقتى است كه در طول تاريخ زندگى بشر واقعيت يافت و همواره مردم در برابر دعوت پيامبران دو گروه شدند; گروهى دعوت را پذيرفتند و گروهى در برابر آن ايستادند.
آيه (37) فمن اظلم ممن افترى على الله كذبا ... : عكس العمل مردم در برابر دعوت انبيا بدانسان كه در آيه پيش آمد، از دو حال خارج نيست; يا دعوت را مى پذيرند و يا آن را انكار مى كنند. انكاركنندگان نيز خود چند گونه اند; بدترين آنها كسانى هستند كه علاوه بر انكار پيامبران، به خدا دروغ مى بندند و چيزى را كه خدا نگفته به او نسبت مى دهند. نمونه روشن اين گروه همان مشركان عصر پيامبر اسلام بودند كه به اصل وجود خدا اعتقاد داشتند ولى گمان مى كردند كه براى تقرب به او بايد بتها را پرستش كنند و اين را يك امر الهى و دينى مى دانستند. در واقع آنها به خدا افترا مى زدند. آنها علاوه بر بت پرستى دچار انواع انحرافات بودند و بعضى از چيزهاى حلال را حرام مى دانستند و بدعتها گذاشته بودند و مى گفتند خدا به ما چنين دستور داده است. در آيات پيش ديديم كه قرآن با اين تفكر مبارزه كرد و از آنها مطالبه دليل نمود و اظهار داشتند كه شما هيچ گونه حجتى بر اين نسبتهايى كه به خدا مى دهيد نداريد.
اينك در اين آيه مى پرسد: چه كسى ستمكارتر از كسى است كه به خدا دروغ بندد و آيات او را تكذيب كند؟ ستمى بالاتر از اين نيست كه كسى بدعتى بگذارد و آن را به خدا نسبت بدهد و يا آيات خدا را دروغ انگارد.
درباره اين افراد و سرنوشتى كه در پيش دارند، اضافه مى كند كه آنان را بهره اى كه از كتاب دارند خواهد رسيد. منظور از كتاب در اينجا لوح محفوظ است و آن كتابى است كه مقدرات انسانها از خوب و بد در آن نوشته شده است. منظور اين است كه آنان طبق همان مقدرات، عمر خود را به سر خواهند برد و بالاخره فرشتگان مرگ كه از آنها به عنوان فرستادگان ما ياد شده به سراغ آنها خواهند رفت و روح آنها را قبض خواهند كرد و در اين هنگام كه لحظه آخر زندگى آنهاست و سكرات مرگ را مشاهده مى كنند، فرشتگان از آنها خواهند پرسيد: آن چيزهايى كه شما در برابر خدا پرستش مى كرديد، اينك كجا هستند؟ و آنها مأيوسانه پاسخ خواهند داد كه آنها گم شده اند و نمى دانيم كجا هستند و بدينگونه اعتراف خواهند كرد كه كافر بوده اند و جز خدا بتها را مى پرستيده اند.
اينكه آنها در پاسخ مى گويند آن معبودها و بتها از ما گم شده اند، به اين معناست كه به يارى ما نمى آيند و نمى توانند به ما كمك كنند و اين خود اعترافى است به اينكه زمانى آنها را پرستش كرده اند و به آنها ايمان داشته اند و بدينگونه به كافر بودن خود گواهى مى دهند. نظير اين تعبير را چند آيه بعد در همين سوره خواهيم خواند:

قدخسروا انفسهم وضلّ عنهم ماكانوا يفترون(اعراف/53)
همانا به خود ضرر زدند و آنچه به دروغ مى گفتند، از آنها گم شد.
قالَ ادْخُلُوا فى أُمَم قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاْنِْسِ فِى النّارِ كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها حَتّى اِذَا ادّارَكُوا فيها جَميعًا قالَتْ أُخْراهُمْ لِأُولاهُمْ رَبَّنا هؤُلاءِ أَضَلُّونا فَاتِهِمْ عَذابًا ضِعْفًا مِنَ النّارِ قالَ لِكُلّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ (* ) وَ قالَتْ أُوْلاهُمْ لِأُخْراهُمْ فَما كانَ لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْل فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ (* )
(خدا) گويد: در ميان گروههايى از جنّ و انس كه پيش از شما درگذشتند، داخل آتش شويد. هر وقت گروهى داخل شود همانند خود را لعنت مى كند تا هنگامى كه همه در آنجا جمع شوند، آخرينشان (پيروان) درباره اوّلينشان (رهبران) گويند: پروردگارا اينان ما را گمراه كردند پس آنان را عذابى دو چندان از آتش بده. (خدا) گويد: براى هر كدام دو چندان است ولى نمى دانيد(38) اوّلينشان به آخرينشان (رهبران به پيروان) گويند: شما را بر ما برترى نيست; پس به سبب آنچه انجام داده ايد عذاب را بچشيد(39)
 

نكات ادبى
1 ـ خلت گذشت، سپرى شد، جاخالى كرد.
2 ـ اختها همانندش را. اخت در اصل به معنى خواهر است و هرچيزى كه شبيه چيز ديگر باشد مجازاً به آن اخت گفته مى شود.
3 ـ ادّاركوا به همديگر رسيدند، جمع شدند; در اصل، تداركوا بود; تاء تفاعل در دال ادغام شد و همزه وصل به اوّل آن آمد.
4 ـ اخريهم پيروان آنها. چون پيروان نسبت به رهبران در مرتبه آخر قرار دارند همانطور كه منظور از اوليهم رهبران هستند كه در مرتبه نخست قرار دارند.
5 ـ ضعف دو برابر، دو چندان. ضعف يك، دو است و ضعف ده، بيست است و... توجه كنيم كه ضعفين هم به معناى دو برابر است و فرقى با ضعف ندارد چون هر دو طرف يك ضعف است. مانند زوج كه هم به دو فرد و هم به يك فرد از دو فرد گفته مى شود مثلا به زن و مرد زوج گفته مى شود و به هريك از شوهر و همسر به تنهايى هم زوج گفته مى شود.

 

تفسير و توضيح
آيات (38-39) قال ادخلوا فى امم قدخلت ... : به دنبال گفتگويى كه ميان فرشتگان و كافران در هنگام مرگ آنها اتفاق مى افتد و در آيه پيش نقل شد، اينك گفتگوى ديگرى را نقل مى كند كه ميان خدا وكافران از يك سو و ميان خود كافران از سوى ديگر در قيامت اتفاق خواهد افتاد.
در قيامت خداوند به اين كافران خواهد گفت: شما نيز در ميان گروههايى از جن و انس كه پيش از شما مرده اند وارد آتش شويد. به دنبال اين خطاب، كافران گروه گروه وارد آتش جهنم مى شوند و هر گروهى كه وارد مى شود گروه ديگر را كه همانند خود اوست لعنت مى كند، يعنى آنها همديگر را نفرين و لعن مى كنند و گناه خود را به گردن يكديگر مى اندازند و چون همگى به هم رسيدند و در آتش قرار گرفتند، آن گروه كه در اثر پيروى از پيشينيان و رهبران خود كافر شده بودند، شكايت آنها را مى كنند و مى گويند: پروردگارا اينها بودند كه ما را گمراه كردند; بنابراين عذاب آنها را دو چندان كن و آنها را بيشتر از ما عذاب بده. در پاسخ آنها خطاب مى رسد كه همه شما را، چه پيروان و چه رهبران، دو برابر عذاب مى دهيم ولى شما اين موضوع را نمى دانيد; يعنى شما از حال آنها خبر نداريد و آنها نيز از حال شما آگاه نيستند.
خداوند اين دو گروه را دو برابر عذاب خواهد كرد و اين در حالى است كه در آيات ديگر قرآنى آمده كه خدا حسنه را ده برابر پاداش مى دهد ولى بدى را مثل خودش كيفر مى دهد(انعام / 160) علت اينكه اين دو گروه، عذاب مضاعفى دارند اين است كه رهبران و گمراه كنندگان، يك عذاب براى كفر خود و يك عذاب براى گمراه كردن ديگران خواهند داشت و پيروان نيز كه در دنيا از آنها پيروى مى كردند يك عذاب براى كفر خود و يك عذاب براى تقليد از رهبران، خواهند داشت.
براى همين است كه در همان جهنم رهبران خطاب به پيروان خواهند گفت كه شما را بر ما برترى نيست كه خدا عذاب ما را بيشتر از شما كند. يعنى شما نيز مستحق عذاب مضاعف هستيد. پس به خاطر كارى كه كرده ايد عذاب را بچشيد.
بنابراين همانگونه كه گمراه كردن مردم، گناه بزرگى است، تقليد و پيروى از ائمه جور و رهبران فاسد نيز گناهى بزرگ است و اينان نمى توانند گناه خود را به گردن رهبران بيندازند هرچند كه خداوند به اندازه گناه اينها رهبران را كيفر خواهد داد و وزر و وبال گمراهى پيروان را بر آنها بار خواهد كرد ولى از گناه اينان كاسته نمى شود و علاوه بر كيفر خودگناه و كفر، كيفر ديگرى هم به خاطر پذيرش سخنان رهبران و پيروى از آنان خواهند داشت.
درباره گفتگوهاى پيروان و رهبران كافران و گنهكاران، آيات متعددى در قرآن كريم آمده و از همه آنها معلوم مى شود كه پيروان، تلاش مى كنند كه گناه خود را به گردن رهبران بيندازند، ولى خداوند عذر و بهانه آنها را نمى پذيرد. اينك به چند آيه در اين زمينه توجه فرماييد:
اذتبرّء الذين اتُّبعوا من الذين اتَّبعوا ورأوا العذاب و تقطّعت بهم الاسباب. وقال الذين اتّبعوا لو انّ لنا كرّة فنتبرّء منهم كما تبرّؤامنّا (بقره/166)
آنگاه كه پيشوايان از كسانى كه از آنان پيروى كرده اند بيزارى كنند و عذاب را ببينند و رشته هاى پيوند گسسته گردد و آنان كه پيروى كرده اند گويند: كاش
ما را بازگشتى بود تا از آنان بيزارى مى جستيم، همانگونه كه آنها از ما بيزارى
جستند.
وقالوا ربنا انّا اطعنا سادتنا و كبرائنا فاضلّونا السبيلا. ربنا آتهم ضعفين من العذاب و العنهم لعنا كبيرا (احزاب/67-68)
و گفتند: پروردگارا! ما از پيشوايان و بزرگان خود پيروى كرديم; پس آنها ما را از راه، گمراه كردند. پروردگارا! به آنها دو برابر عذاب بده و به آنها لعنتى بزرگ فرست.
واقبل بعضهم على بعض يتسائلون . قالوا انّكم كنتم تأتوننا عن اليمين. قالوا بل لم تكونوا مؤمنين. و ما كان لنا عليكم من سلطان بل كنتم قوما طاغين. فحق علينا قول ربنا انا لذائقون. فاغويناكم انا كنا غاوين. فانهم يومئذ فى العذاب مشتركون(صافات/27-32)
و بعضى از آنها با بعضى ديگر روبرو شدند در حالى كه از همديگر پرسش مى كردند. گفتند: شما بوديد كه از سمت راست سراغ ما مى آمديد. گفتند: بلكه شما خود مؤمن نبوديد و ما را بر شما تسلّطى نبود بلكه شما گروهى طغيانگر بوديد. پس سخن پروردگار ما بر همه ما فرا رسيد كه ما عذاب را خواهيم چشيد. پس شما را گمراه كرديم كه خود گمراه بوديم. آنان همگى در آن روز در عذاب با هم هستند.
توجه كنيم كه اين گفتگوها ميان پيروان و رهبران از مردم است. علاوه بر اينها گنهكاران گفتگوهايى هم با شيطان خواهند داشت و شيطان از آنها بيزارى خواهد كرد و به آنها خواهد گفت كه مرا مذمت نكنيد بلكه خود را مذمت كنيد كه فريب مرا خورديد و كافر شديد. (ابراهيم/22)
اين گفتگوها همه ناشى از شدت عذاب و پشيمانى سخت كافران و مجرمان در روز قيامت است ولى آنجا جايى است كه پشيمانى هيچ سودى نخواهد داد و انسان بايد از هم اكنون كه اختيار خود را دارد در فكر اصلاح باشد.
اِنَّ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّمآءِ وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّى يَلِجَ الْجَمَلُ فى سَمِّ الْخِياطِ وَ كَذلِكَ نَجْزِى الْمُجْرِمينَ (* ) لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَواش وَ كَذلِكَ نَجْزِى الظّالِمينَ (* )
همانا كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند و نسبت به آن گردنكشى نمودند، درهاى آسمان بر آنها گشوده نمى شود و وارد بهشت نخواهند شد مگر اينكه شتر در سوراخ سوزن رود! و بدينگونه گنهكاران را كيفر مى دهيم(40) براى آنها بسترهايى از جهنم و بر بالاى سرشان پوششهايى (از آتش) است و بدينگونه ستمگران را كيفر مى دهيم(41)
 

نكات ادبى

1 ـ يلج از ولوج به معناى داخل شدن.
2 ـ جمل شتر نر هفت تا نه ساله. شتر بزرگ. بعضى ها جمل را در اينجا به معناى طناب گرفته اند تا با رفتن در سوراخ سوزن تناسب داشته باشد ولى براى نشان دادن يك امر محال هرچه تشبيه غريبتر باشد مناسبتر است.
3 ـ سمّ سوراخ. جمع آن سموم. از آن جهت به آن سمّ گفته شده كه در تمام سوراخهاى گوشت و پوست انسان نفوذ مى كند.
4 ـ مجرم گنهكار. از جرم، مشتق شده كه در اصل به معناى چيدن ميوه نارس است. بعدها به هر كار فاسدى گفته شد.
5 ـ مهاد جمع مهد، بستر، گهواره.
6 ـ غواش جمع غاشيه، پوشش. اصل اين كلمه غواشى بود. ياء به جهت واقع شدن در طرف، حذف شد و تنوين به جاى آن آمد.
 

تفسير و توضيح
آيات (40-41) ان الذين كذبوا باياتنا و استكبروا عنها ... : آن گروه از كافران كه در برابر حق، عناد و لجاجت و گردنكشى مى كنند و آيات الهى را كه توسط پيامبران آمده دروغ مى انگارند، هم در دنيا و هم در آخرت كيفر سختى خواهند داشت. يكى از كيفرهاى آنها اين است كه خداوند درهاى آسمان را به روى آنها نمى گشايد.
اين تعبير يك تعبير جالب و جامعى است و اشاره به اين دارد كه آنها از خير و بركت آسمانى و الهى محروم مى شوند و اگر هم به ظاهر، ثروتمند و برخوردار باشند در واقع هيچ بركت و خيرى در زندگى آنها نيست و از آرامش روان و اطمينان قلبى كه زندگى را به كام انسان شيرين مى كند بى بهره اند و نعمتهايى كه دارند براى آنها لذتبخش نيست.
ديگر اينكه درهاى رحمت الهى به روى آنها بسته است و دعاى آنها به سوى بالا نمى رود و مقبول نمى شود. مى دانيم كه دعا آخرين پناهگاه انسان به هنگام بروز حوادث ناگوار و چاره بيچارگان است. اينان از دعا كردن محروم هستند و اگر هم به سابقه فطرت دعا كنند درهاى آسمان به رويشان بسته است و دعايشان مستجاب نمى شود.
ديگر اينكه اگر عمل صالحى از آنها سرزند مورد قبول نيست و به عالم بالا صعود نمى كند چون تنها سخنان پاكيزه و عمل صالح قبول مى شود و بالامى رود:
اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه (فاطر/10)
سخنان پاكيزه به سوى او بالا مى رود و عمل صالح آن را بالا مى برد.
در اين آيه راجع به كافرانى كه در برابر آيات خدا گردنكشى مى كنند دو مطلب گفته شده است:
نخست اينكه درهاى آسمان به روى آنها گشوده نمى شود كه شرح داديم.
دوم اينكه آنها هرگز وارد بهشت نخواهند شد و رفتن آنها به بهشت امر محالى است به طورى كه آنها به بهشت نمى روند مگر هنگامى كه شتر از سوراخ سوزن عبور كند! رفتن شتر با آن بزرگى جثه در سوراخ سوزن از بديهى ترين محالهاست و همه، حتى ساده لوحان هم مى دانند كه چنين كارى امكان ندارد. رفتن اين كافران به بهشت هم به همين اندازه محال است.
اينكه در اين تشبيه از شتر نام برده از آن جهت است كه شتر در ميان اعراب از لحاظ جثه، بزرگترين حيوان بود و سوراخ سوزن هم كوچكترين سوراخ است و اين مقابله براى نشان دادن ضرورت مطلب است.
بعضى ها كلمه جمل را در اين آيه نه به معناى شتر بلكه به معناى طناب گرفته اند; چون به طناب ضخيم كه كشتى ها را با آن مى بندند نيز جمل گفته مى شود. آنها از آن جهت چنين گفته اند تا مناسبتى ميان سوراخ سوزن و جمل باشد; چون طناب از جنس نخ است كه به سوزن مى كنند و در عين حال محال است كه طناب از سوراخ سوزن عبور كند.
اين يك استحسان بى دليلى است چون در اينگونه موارد هرچه مثل دورتر و غريب تر باشد، مطلوب تر است و هدف گوينده را بهتر و قوى تر مى رساند و استعمال جمل به معناى طناب كه معناى بعيدى است، قرينه مى خواهد كه در اينجا وجود ندارد.
در پايان آيه براى تاكيد بيشترمى فرمايد: براى آنها بسترهايى از جهنم وجود دارد; يعنى بستر و استراحتگاه آنها جهنم خواهد بود آنهم به اين صورت كه از بالاى سرشان پوششهايى از آتش قرار داده مى شود يعنى آتش جهنم آنها را احاطه كرده، بالا و پايين و آنها را خواهد گرفت به طورى كه در آيه ديگر هم مى فرمايد:
و انّ جهنم لمحيطة بالكافرين (توبه/49)
همانا جهنم بر كافران احاطه دارد.
پيش از اين، از آنها به عنوان مجرمان ياد كرد و در پايان اين آيه از آنها به عنوان ظالمان ياد مى كند و مى فرمايد: اينچنين به ظالمان كيفر مى دهيم. طبق اين آيات، كسانى كه آيات خدا را تكذيب كنند و نسبت به آن گردنكشى نمايند، علاوه بر كافر بودن، مجرم و ظالم نيز هستند و چه جرم و ستمى بالاتر از اينكه انسان در برابر خدا و پيامبران گردنكشى و تكبر كند.
وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لا نُكَلِّفُ نَفْسًا اِلاّ وُسْعَهآ أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فيها خالِدُونَ (* ) وَ نَزَعْنا ما فى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلّ تَجْرى مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلا أَنْ هَدانَا اللّهُ لَقَدْ جآءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ وَ نُودُوا أَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (* )
و كسانى كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته انجام داده اند ـ هيچ كس را جز به اندازه توانش تكليف نمى كنيم ـ آنان ياران بهشتند و در آن جاويدان هستند(42) و هر گونه كينه اى كه در سينه هايشان بود برمى كنيم، نهرها از زير آنها جارى مى شود و گويند: ستايش خداوندى را كه ما را به اين راهنمايى كرد; اگر خدا ما را راهنمايى نمى كرد ما هدايت نمى شديم و فرستادگان پروردگار ما به حق آمدند.

و به آنان ندا داده مى شود كه آن همان بهشت است كه شما به سبب كارهايى كه كرديد، وارثان آن شديد(43)
 

نكات ادبى
1 ـ لانكلف نفسا ... جمله معترضه است و محلى از اعراب ندارد. بعضى ها آن را خبر براى الذين آمنوا گرفته اند.
2 ـ وسع توان، گنجايش، نيرو و قدرت. اشاره به انجام عمل در وسعت و فراخى نه در شدّت و تنگى.
3 ـ نزعنا كنديم، زدوديم.
4 ـ غِلّ حقد و كينه. عداوتى كه در دل انسان نسبت به ديگرى باشد. دشمنى كه به دل چسبيده باشد. و به زنجير هم غُلّ گفته مى شود چون دست و پاى انسان را به بدن او مى چسباند.
5 ـ ان در ان تلكم براى تفسير ندايى است كه پيش از آن آمده است. گفته شده كه ممكن است ان مخفف از ثقيله و اسم آن ضمير شأن باشد.
6 ـ تلكم اشاره به دور دارد. و شايد اين اشاره به دليل بالا بودن شأن بهشت باشد و يا اشاره به اين باشد كه آن بهشتى كه در دنيا وعده داده شده ايد همين است.
 

تفسير و توضيح
آيات (42-43) والذين آمنوا و عملوا الصالحات لانكلف نفسا ... : در مقابل كافران مستكبر كه آتش جهنم آنها را احاطه خواهد كرد اكنون از مؤمنان ياد مى كند كه وارد بهشت خواهند شد. آنها كسانى هستند كه به خدا ايمان دارند و كارهاى شايسته انجام مى دهند. البته تصور نشود كه آنها بايد تمام اعمال صالح و كارهاى شايسته را انجام دهند تا وارد بهشت شوند بلكه آن مقدار كه در توان آنهاست و مى توانند با فراخى و آسانى آن را انجام بدهند، كافى است اين مطلب از جمله معترضه اى كه در آيه آمده استفاده مى شود (لانكلف نفسا الاّوسعها = هيچ كس را جز به اندازه توانش تكليف نمى كنيم) اين يك قاعده عمومى فقهى است و بر تمام احكام، حكومت دارد كه خداوند هيچ وقت بنده خود را به چيزى كه قدرت بر آن ندارد فرمان نمى دهد و به اصطلاح تكليف ما لايطاق نمى كند.
به هر حال خداوند در اين آيه سرانجام نيك مؤمنان را بيان مى كند و آنها را ياران بهشت مى خواند كه در آن جاودانه خواهند بود. تعبير (اصحاب الجنه = ياران بهشت) تعبير قابل دقتى است. يعنى اينكه آنها با ايمان و اعمال نيكى كه در دنيا انجام داده اند با بهشت نوعى سنخيّت و اتصال پيدا كرده اند و بهشت حق آنهاست، همانگونه كه كافران، ياران آتش هستند و با آن سنخيت دارند.
طبق اين آيه مؤمنان در بهشت حال خوشى دارند و به آرامش كامل رسيده اند;زيرا هر كينه و دغدغه و نگرانى كه ممكن است در دل انسان باشد از آنها گرفته شده و كينه هيچ كس را به دل ندارند; نه كينه مؤمنانى را كه در دنيا با آنها اختلافى داشتند و نه كينه مؤمنانى را كه در بهشت در درجه بالاترى از اينها قرار دارند و اين در حالى است كه از زير آنها نهرها جارى است. معلوم مى شود كه بهشتيان در كاخهايى خواهند بود كه از زير آن، نهرها روان است و بر لذت و عيش آنها مى افزايد.
بهشتيان وقتى اين آرامش و آسايش را مى بينند. زبان به حمد و ستايش خدا مى گشايند و مى گويند: سپاس و ستايش خداى را كه ما را به اين نعمت رهنمون شد و اگر او ما را هدايت نمى كرد، ما هدايت نمى شديم يعنى اين خداست كه با فرستادن پيامبران و كتابهاى آسمانى موجبات هدايت ما را فراهم كرد و گرنه ما از راه راست درمى مانديم.
در برابر اين حقشناسى و سپاس، از سوى خدا خطاب به بهشتيان ندا داده مى شود كه اين همان بهشت است كه اينك شما به سبب اعمالى كه در دنيا انجام داده ايد وارث آن شده ايد.

 

تعبير ارث در اينجا قابل توجه و تعمق است. اين تعبير در چندين آيه آمده و مؤمنان را وارثان بهشت معرفى كرده است از جمله:
الذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون (مؤمنون/11)
كسانى كه وارث بهشت مى شوند; آنها در آنجا جاويدان هستند.
تلك الجنة التى نورث من عبادنا من كان تقيا (مريم/63)
آن همان بهشت است كه به هركسى از بندگان ما كه پرهيزگار باشد به ارث مى دهيم.
واجعلنى من ورثة جنة النعيم (شعرا/85)
و مرا از وارثان بهشت پر نعمت قرار بده.
منظور از وارث بودن مؤمنان در اينجا اين است كه خداوند تمام افراد بشر را براى رفتن به بهشت آفريده و هر كسى در بهشت سهمى و جايى دارد; ولى كسانى در اثر كفر و گناه، خود را از رفتن به بهشت محروم مى كنند و جاى آنها در بهشت به مؤمنان داده مى شود و آنان وارث كافران مى شوند. در روايتى هم از رسول خدا آمده كه هركسى در بهشت جايى دارد وقتى كافر شد جاى او را به مؤمن مى دهند; يعنى مؤمن علاوه بر جاى خود جاى كافر را هم تملك مى كند.
توجه كنيم كه آيات مورد بحث كه درباره مؤمنان و بهشتيان است، درست در نقطه مقابل آيات پيش است كه درباره كافران و اهل جهنم است و مى توان اين آيات را با همديگر مقايسه كرد. در واقع در اين آيات، قرآن كريم دو صحنه را ترسيم مى كند و آنها را در كنار هم قرار مى دهد: در آيات مربوط به اهل جهنم گفته مى شود كه آنها كينه يكديگر را به دل دارند و از خدا براى يكديگر عذاب مضاعف طلب مى كنند ولى بهشتيان هيچ كينه اى به دل ندارند و با دوستى در بهشت زندگى مى كنند; ديگر اينكه بستر و پوشش اهل جهنم آتش است ولى از زير اينها نهرها جارى است; ديگراينكه اهل جهنم به خصومت و گفتگوى خصمانه با يكديگر مشغول هستند ولى اينها به حمد و ثناى خدا مى پردازند; ديگر اينكه به اهل جهنم خطاب خواركننده اى از سوى خدا مى شود كه وارد جهنم شويد; ولى به بهشتيان ندا داده مى شود كه اين همان بهشتى است كه شما آن را به ارث مى بريد.
وَ نادى أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابَ النّارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا قالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظّالِمينَ (* ) اَلَّذينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجًا وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ كافِرُونَ (* )
بهشتيان، دوزخيان را ندا دهند كه همانا ما آنچه را كه پروردگارمان به ما وعده داده بود به حق يافتيم; آيا شما نيز آنچه را كه پروردگارتان وعده داده بود به حق يافتيد؟ گويند: آرى. پس آواز دهنده اى ميانشان آواز دهد كه لعنت خدا بر ستمگران باد(44) همانا كه از راه خدا بازمى دارند و آن را كج مى خواهند و آنان به آخرت كافر هستند(45)
 

نكات ادبى
1 ـ أن در ان قدوجدنا و ان لعنة الله يا براى تفسير ندا و اذان و يا مخفف از مثقله است.
2 - نعم آرى. فرق آن با بلى در اين است كه نعم در تصديق نفى براى قبول نفى است ولى بلى براى اثبات منفى است همانگونه كه در قالوا بلى گفته اند.
3 ـ مؤذّن اعلام كننده، كسى كه چيزى را با آواز بلند اعلام كند. به اذان نماز هم از اين جهت اذان گفته مى شود كه براى اعلام نماز است.
4 ـ لعنت دورى از رحمت خدا.
5 ـ يصدّون از صدّ به معناى منع، بازداشتن.
6 ـ يبغون طلب مى كنند، مى خواهند.
7 ـ عِوج كج، منحرف. براى بيان كج بودن اشيا و اجسام، عَوج با فتحه حاء و براى بيان كج بودن امور معنوى مانند دين، عِوج با كسره عين گفته مى شود.
 

تفسير و توضيح
آيات (44-45) و نادى اصحاب الجنة اصحاب النار ... : صحنه جالبى از گفتگوهاى ميان بهشتيان و دوزخيان در روز قيامت را ترسيم مى كند. پس از آنكه در آياتِ پيش، از اهل بهشت و اهل جهنم مطالبى را بيان نمود و گفتگوى دوزخيان با يكديگر و سخن بهشتيان در ستايش از خدا را آورد، اكنون سخنانى را كه در قيامت ميان اين دو گروه رد و بدل مى شود بيان مى كند. البته هنوز قيامت نشده و اين دو گروه با هم گفتگو نكرده اند; ولى مطلب آنچنان يقينى و حتمى است كه گفتگوى آنها را كه در آينده به عمل مى آيد به صورت ماضى و يك جريان تاريخى آورده است.
به هر حال در قيامت وقتى اهل بهشت در بهشت و اهل جهنم در جهنم جا گرفتند، آنها همديگر را به خوبى خواهند ديد و با يكديگر گفتگو خواهند كرد اين بدان معنا نيست كه بهشت و جهنم در كنار يكديگرند و آنچنان نزديك هستند كه سخن همديگر را مى شنوند. بلكه در آن نشأه تمام موانع برداشته مى شود و دو گروه از فاصله هاى دور همديگر را مى بينند و صداى يكديگر را مى شنوند و اين بعيد نيست و مى بينيم كه اكنون حتى در اين جهان مادى و با وجود وسايل ارتباطى جديد، اين محدوديت برداشته شده و مردم صدا و سيماى همديگر را از فاصله هاى بسيار دور دريافت مى كنند; البته در قيامت چنين ابزارى نخواهد بود و ما از چگونگى آن آگاهى نداريم و همين قدر مى دانيم كه بهشتيان، صدا و سيماى جهنميان را دريافت خواهند كرد و اينها نيز با آنان سخن خواهند گفت.
بهشتيان كه وضع ذلت بار دوزخيان را ديدند، از روى مسخره و هم براى اقرار گرفتن از آنها خواهند گفت: ما آنچه را كه پروردگارمان به ما وعده داده بود، راست و درست يافتيم و آن را حق ديديم; آيا شما نيز آنچه را كه پروردگارتان وعده داده بود، راست و درست يافتيد؟ دوزخيان در پاسخ خواهند گفت: آرى! و به حقانيت وعده الهى اعتراف خواهند كرد.
اين گفتگو لذتى بر لذتهاى بهشتيان و عذابى بر عذاب دوزخيان خواهد افزود و اين نوعى شماتت و استهزا بر دوزخيان است و چون آنها بايد عذابهاى گوناگونى را بچشند، اين هم يك نوع عذاب است و بر بهشتيان هم ايرادى نيست چون آنها دشمنان خدا را عذاب مى دهند. كافران در دنيا مؤمنان را مسخره مى كردند; اينك در آخرت مؤمنان آنها را مسخره مى كنند:
ان الذين اجرموا كانوا من الذين آمنوا يضحكون ... فاليوم الذين آمنوا من الكفّار يضحكون (مطففين/32-34)
همانا كسانى كه گنهكارند بر مؤمنان مى خنديدند... امروز هم مؤمنان بر كفّار مى خندند.
مطلبى كه در اينجا قابل توجه است اين است كه در اين گفتگو، براى وعده به بهشتيان وعدنا (به ما وعده داده) و براى وعده به دوزخيان وعد (وعده داده) آمده و به دوزخيان گفته نشده كه به شما وعده داده است. شايد سرّ آن اين باشد كه خداوند يك وعده عام دارد و آن شامل مؤمن و كافر مى شود و يك وعده خاص دارد كه ويژه مؤمنان است; همانگونه كه هدايت الهى نيز چنين است; هدايت عامى دارد كه شامل همه مى شود و هدايت خاصى دارد كه به مؤمنان اختصاص دارد.
پس از اين گفتگو كه ميان بهشتيان و دوزخيان صورت مى گيرد ناگهان آوازدهنده اى با آواز بلند ميان آنها چنين شعار مى دهد: لعنت خدا بر ستمگران باد! اين نيز عذاب ديگرى است كه بر عذاب دوزخيان مى افزايد و آنها خود را از رحمت خدا دورتر مى يابند و به كلى مأيوس مى شوند.
چه كسى اين آواز را سر خواهد داد؟ احتمال دارد كه از فرشتگان باشد و احتمال دارد كه از بندگان صالح خدا، از انبياء و اوليا باشد. در روايتى آمده كه اين ندا دهنده، وجود مبارك حضرت على بن ابى طالب (ع) خواهد بود.
در آيه بعد ظالمان را كه در شعار آواز دهنده آمده تفسير مى كند. ظالمان كسانى هستند كه در دنيا سه صفت دارند:
نخست اينكه مردم را از راه خدا باز مى دارند و مانع هدايت آنها مى شوند.
دوم اينكه راه خدا را كج مى خواهند; يعنى اينكه با ايجاد شبهه در مردم مى خواهند آنها حق را باطل بدانند و گمان كنند كه اين راه، راه كجى است.
سوم اينكه آنها به آخرت ايمان ندارند و آن را انكار مى كنند.
البته اوصاف و ويژگيهاى ستمگران منحصر در اين سه صفت نيست بلكه آنها اوصاف گوناگونى دارند كه از جمله آنها اين سه صفت است و آيه در مقام حصر صفات آنها نيست و اين يكى از شيوه هاى بيانى قرآن است كه وقتى اوصاف گروهى را مى شمارد همه آنها را يكجا ذكر نمى كند كه شنونده خسته شود و از درك و دريافت صفات گوناگون و متعدد ناتوان گردد. بلكه قرآن در هرجا به مناسبتى فقط چند صفت را ذكر مى كند و مى بينيم كه در مقام توصيف متقين، مؤمنان، كافران و يا ظالمان، در هرجا تنها چند صفت را مى آورد و كسى كه مى خواهد همه آنها را بداند بايد آيات گوناگون را كنار هم بگذارد.
وَ بَيْنَهُما حِجابٌ وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ يَعْرِفُونَ كُلاًّ بِسيماهُمْ وَ نادَوْا أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوها وَ هُمْ يَطْمَعُونَ (* ) وَ اِذا صُرِفَتْ أَبْصارُهُمْ تِلْقآءَ أَصْحابِ النّارِ قالُوا رَبَّنا لا تَجْعَلْنا مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمينَ (* ) وَ نادى أَصْحابُ الْأَعْرافِ رِجالاً يَعْرِفُونَهُمْ بِسيماهُمْ قالُوا مآ أَغْنى عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ (*) أَهؤُلاءِ الَّذينَ أَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّهُ بِرَحْمَة اُدْخُلُوا الْجَنَّةِ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لا أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ (* )
و ميان آن دو گروه، حجابى است و بر اعراف مردانى هستند كه همه را (بهشتيان و دوزخيان) با سيمايشان مى شناسند و به بهشتيان ندا مى دهند كه سلام بر شما. آنان وارد بهشت نشده اند ولى اميد آن را دارند (46) و هنگامى كه ديدگان آنها به سوى دوزخيان برگردانيده مى شود، گويند: پروردگارا ما را همراه گروه ستمكاران قرار مده(47) و اهل اعراف مردانى را كه به سيمايشان مى شناسند ندا مى دهند، مى گويند: جمعيت شما و آن گردنكشى كه مى كرديد، شما را سودى نداشت (48) آيا اينان همان كسانى هستند كه سوگند مى خورديد كه خدا رحمت خود را به آنان نمى رساند؟ (و خطاب به بهشتيان گويند) وارد بهشت شويد; نه ترسى بر شماست و نه شما اندوهگين مى شويد(49)
 

نكات ادبى
1 ـ حجاب پرده، حايل.
2 ـ اعراف جمع عُرف كه به معناى جاى بلند است، بلنديها; و به يال اسب و پرهاى بلندى كه روى گردن خروس مى رويد عُرف گفته مى شود كه در قسمت بلند بدن آنهاست و منظور از اعراف در اينجا محل بلندى در قيامت است كه مشرف بر بهشت و جهنم است و افراد خاصى در آنجا قرار دارند.
3 ـ سيماء نشانه، علامت.
4 ـ صرفت برگردانيده شود، فعل مجهول از صَرَف يصرِف.
5 ـ تلقاء سمت و سو. گفته شده كه در زبان عربى مصدر به وزن تفعال فقط چند كلمه آمده: تبيان و تلقاء و تمثال.
6 ـ جمعكم جمعيت شما; ويا با بگوييم جمع كردن مال و ثروت از سوى شما.
7 ـ اقسمتم سوگند مى خورديد.
 

تفسير و توضيح
آيات (46-49) بينهما حجاب و على الاعراف رجال ... : صحنه ديگرى از صحنه هاى روز قيامت ترسيم مى شود و آن مربوط به اعراف است كه جايگاهى است ميان بهشت و جهنم و افراد خاصى در آن قرار دارند.
در اين آيه، نخست مى فرمايد ميان بهشتيان و دوزخيان پرده اى و حايلى قرار دارد; البته منظور اين نيست كه پرده اى از پارچه يا حايلى چون ديوار ميان آنهاست.

ما از حقيقت اين حجاب آگاهى نداريم و اساساً اطلاعات ما از مواقف و مشاهد روز قيامت بسيار محدود است و منحصر به ظواهر آيات و روايات است. در آيه ديگر، از اين حايل به عنوان سور يعنى حصار نام مى برد و براى آن اوصافى را ذكر مى كند. به اين آيه توجه فرماييد:
فضرب بينهم سور له باب باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب(حديد/13)
آنگاه ميان آنها (بهشتيان و دوزخيان) ديوارى زده مى شود كه درى دارد كه درون آن رحمت است و برون آن روى به عذاب دارد.
اين حايل و ديوار، هر كجا قرار دارد، اعراف نيز بالاى آن است و اعراف به محل مرتفع و بلند گفته مى شود. از مطالبى كه در آيه آمده فهميد مى شود كه اهل اعراف در جايى قرار دارند كه بر بهشت و جهنم اشراف دارد و مى توانند به راحتى با بهشتيان و دوزخيان صحبت كنند. (البته درباره اينكه اهل اعراف چه كسانى هستند به زودى سخن خواهيم گفت.)
بر اعراف، مردانى هستند كه بهشتيان و دوزخيان را از قيافه هايشان مى شناسند. شايد بهشتيان را صورتى سفيد و نورانى و دوزخيان را صورتى سياه و نفرت انگيز باشد و اهل اعراف آنها را از اين چهره ها بشناسند. البته نمى توانيم بگوييم كه اهل اعراف كسانى از آنها را كه در دنيا مى شناختند در اينجا مى شناسند; چون در آيه شريفه چنين آمده كه همه آنها را مى شناسند (يعرفون كلاّبسيماهم) و مسلم است كه اينان با همه اهل بهشت و جهنم سابقه آشنايى قبلى نداشته اند.
اهل اعراف كه بر هر دو گروه اشراف دارند گاهى با بهشتيان حرف مى زنند و گاهى با دوزخيان. آنها خطاب به اهل بهشت مى گويند: سلام بر شما! و اين در حالى است كه اگرچه خود وارد بهشت نشده اند ولى طمع و آرزو و اميد آن را دارند كه وارد بهشت شوند.
آنها سعى دارند كه همواره رو به بهشتيان باشند ولى گاهى صورتهايشان به سوى اهل جهنم برمى گردد و هرگاه كه چشمشان به دوزخيان افتاد به خدا پناه مى برند و مى گويند: پروردگارا ما را با گروه ستمگر همراه نكن. در عين حال خطابى هم به اهل جهنم دارند. آنها به اهل جهنم كه از قيافه هايشان شناخته مى شوند، از روى شماتت مى گويند: اينك ثروت و مال و يا جمعيت و گروه و گردنكشى هايى كه در دنيا داشتيد به كارتان نيامد و به شما سودى نداد. شما همانان بوديد كه درباره مؤمنان سوگند مى خورديد كه رحمت خدا به آنها نخواهد رسيد و بعضى از مؤمنان را گمراه مى دانستيد (ولى اكنون معلوم شد كه چه كسى در رحمت خدا و چه كسى در عذاب او قرار گرفته است.)
پس از اين گفتگوها، از جانب خداوند خطاب به اهل اعراف گفته مى شود كه وارد بهشت شويد; نه ترسى بر شماست و نه اندوهگين مى شويد.
اكنون بايد ديد كه اهل اعراف چه كسانى هستند كه بهشتيان و دوزخيان را مى شناسند و با آنها چنين سخن مى گويند؟ در اينجا ميان مفسران اقوال گوناگونى وجود دارد كه همه آنها به دو وجه برمى گردد:
نخست اينكه منظور از آنها انبيا و ائمه و صلحا و شهدايند و اينها كسانى هستند كه مقامشان برتر از اهل بهشت است و بر اوضاع قيامت اشراف دارند و در رواياتى آمده كه اهل اعراف على بن ابى طالب (ع) و ائمه معصومين(ع) هستند.
دوم اينكه منظور از آنها گروهى از مؤمنان هستند كه اعمال نيك آنها به حدّى نيست كه وارد بهشت شوند و در عين حال گناهشان هم در آن حدّ نيست كه وارد جهنم شوند و آنها تا مدتها در اين محل نگهدارى مى شوند و در آخر به بهشت مى روند. در اين باره نيز رواياتى از ائمه معصومين(ع) وارد شده است.
اين دو وجه به ظاهر متناقض است. آنچه به نظر مى رسد اين است كه اعراف جاى خاصى ميان بهشت و جهنم است و در آنجا هم انبيا و اوليا و ائمه ايستاده اند و هم افراد ضعيف الايمان كه نه لايق بهشتند و نه مستحق دوزخ; ولى ايمانشان بر فسقشان مى چربد و اين گفتگوها هم ميان اين دو گروه صورت مى گيرد و در نهايت آنها با شفاعت همان اوليا و ائمه وارد بهشت مى شوند و بدينگونه ميان دو دسته از روايات جمع مى شود و تناقض برداشته مى شود. توضيح اين مطلب را در بحث مفصلى كه در پى مى آيد ملاحظه فرماييد:

بحثى درباره اعراف

به طورى كه از آيات و روايات استفاده مى شود، روز قيامت داراى موقفها و مشاهد و ايستگاههاى گوناگونى است كه هر موقفى به كار خاصى اختصاص دارد به تفصيلى كه در قرآن و احاديت آمده است و شايد آخرين موقف، بهشت و جهنم باشد كه آدميان در آن مستقر خواهند شد.
در آياتى از قرآن كريم كه از بهشتيان و دوزخيان سخن مى گويد و صحنه هايى از حالات آنها را بيان مى كند، از جاى خاصى نام مى برد كه ميان بهشت و جهنم و مشرف بر آنهاست و آن اعراف است كه افراد خاصى در آن قرار دارند.(سوره اعراف آيات 46-49)
از اين آيات مطالب زير استفاده مى شود:
1 ـ اعراف محل بلندى در قيامت است كه اهل آن مى توانند بهشتيان و دوخيان را ببينند و با آنها سخن بگويند و همه آنها را از چهره هايشان مى شناسند.
2 ـ اهل اعراف بهشتيان را خطاب خواهند كرد و به آنها سلام خواهند داد.
3 ـ اهل اعراف هرچند وارد بهشت نشده اند ولى اميد آن را دارند كه وارد شوند.
4 ـ اهل اعراف سعى دارند كه همواره روى به سوى بهشتيان باشند ولى گاهى صورتهايشان به سوى اهل جهنم برمى گردد و در اين هنگام به خدا پناه مى برند و از او مى خواهند كه آنها را همراه ستمگران نكند.
5 ـ اهل اعراف به اهل جهنم كه از سيمايشان شناخته مى شوند، از روى طعنه و شماتت خواهند گفت كه اكنون مالى را كه جمع كرده بوديد و آن گردنكشى كه در دنيا مى كرديد شما را سودى نداد. شما بوديد كه درباره مؤمنان سوگند مى خورديد كه رحمت خدا شامل حال اينها نمى شود. (اكنون ببينيد كه چگونه رحمت خدا آنها را مى نوازد)
6 ـ به آنها گفته خواهد شد كه وارد بهشت شويد; نه ترسى بر شماست و نه اندوهگين خواهيد شد. گوينده اين سخن خدا يا فرشتگان هستند.
آنچه گفتيم استنتاجهايى است كه ما از آيات مربوط به اعراف كرديم و در بعضى از بندهاى آن بعضى از مفسران، طور ديگرى برداشت كرده اند; مثلا در بند سوم كه ما گفتيم اهل اعراف به بهشت نرفته اند ولى اميد آن را دارند (لم يدخلوها و هم يطمعون) گفته اند كه منظور، اهل اعراف نيست بلكه همان بهشتيان هستند. و در بند ششم كه ما گفتيم خداوند يا فرشتگان به اهل اعراف خطاب خواهند كرد كه به بهشت وارد شويد، بعضى ها گفته اند كه اهل اعراف اين خطاب را به بهشتيان خواهند كرد; ولى حقيقت اين است كه از ظاهر آيات همان چيزى فهميده مى شود كه ما گفتيم.
بحث مهمى كه در اينجا وجود دارد اين است كه منظور از اهل اعراف چه كسانى هستند؟ در اقوال علما و مفسران احتمالات گوناگونى داده شده و در روايات نيز تفسيرهاى متفاوتى در اين باره آمده است. قرطبى در اين باره ده قول(1)و آلوسى چهارده قول(2) نقل كرده اند و ما در اينجا بعضى از آنها را كه تا اندازه اى قوّت دارند به نقل از تفاسير مختلف در زير مى آوريم:
1 ـ منظور از اهل اعراف گروهى هستند كه گناهانشان آنها را از رفتن به بهشت و اعمال نيكشان آنها را از رفتن به جهنم باز داشته است و منتظرند كه خدا در حق آنها حكمى صادر كند. اين قول از بيشتر صحابه و تابعين نقل شده است.
2 ـ منظور از آنها پيامبران و اوليا و امامان هستند كه به خاطر برترى مقامشان در جاى بالايى نشسته اند و بر اوضاع قيامت اشراف دارند. اين مطلب مضمون چندين روايت است.

3 ـ آنها عباس، حمزه، على و جعفر طيار هستند. اين سخن در روايتى آمده است.
4 ـ آنها عدول مؤمنان هستند كه شاهد اعمال مردم خواهند بود.
5 ـ آنها كسانى هستند كه در راه خدا شهيد شده اند ولى به پدران خود نافرمانى كرده اند.
6 ـ آنها اولاد زنا هستند (كه ايمان و عمل صالح دارند).
7 ـ آنها فرشتگان هستند. اين احتمال از كسى به نام ابومجلز نقل شده است.
8 ـ منظور از آنها مؤمنينى از جنّ هستند.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج 7، ص 211.
2 - آلوسى، روح المعانى، ج 8، ص 124.

 



در ميان اين وجوه و اقوال، آنچه از همه مهمتر است و قايل بيشترى دارد و روايات هم آن را تاييد مى كند دو قول است:
نخست اينكه منظور از آنها انبيا و اوليا و معصومين(ع) هستند كه مشرف بر اهل بهشت و اهل جهنم و اوضاع قيامت هستند و اين سخنان را كه قرآن نقل مى كند آنها به بهشتيان و دوزخيان خواهند گفت.
دوم اينكه منظور از آنها آن گروه از مؤمنان هستند كه اعمال نيكشان با گناهانشان يكسان است و آنها نه لايق بهشت و نه مستحق جهنم هستند.
روايات از اهل سنت درباره تعيين اهل اعراف بسيار اندك است و در صحاح سته آنها حديثى در اين باره نيافتيم. طبرى در تفسير خود دو روايت از پيامبر نقل مى كند و سند هر دو روايت را ضعيف مى داند. در يكى از آنها گفته شده كه منظور، آن گروه از شهيدان راه خدا هستند كه از پدران خود اطاعت نكرده اند و در ديگرى آمده كه آنها كسانى هستند كه حسناتشان آنها را از آتش بيرون كرده ولى به بهشت وارد نساخته است. البته طبرى رواياتى هم از صحابه نقل مى كند كه سند آن به پيامبر نمى رسد.(1)
اين در حالى است كه روايات از طريق شيعه و ائمه معصومين(ع) فراوان رسيده و ما بعضى از آنها را نقل مى كنيم و در آخر به جمع بندى آنها و اظهار نظر نهايى خواهيم پرداخت.
رواياتى كه در اين باره نقل شده سه دسته اند:
دسته اول رواياتى كه اهل اعراف را به ائمه معصومين(ع) و صلحا تفسير كرده اند و ما چند نمونه از آنها را در زير مى آوريم:
ـ عن امير المؤمنين (ع) قال: نحن الاعراف نعرف انصارنا باسمائهم و نحن الاعراف الذين لايعرف الله الا عن سبيل معرفتنا و نحن الاعراف نوقف يوم القيامة بين الجنّة و النار فلايدخل الجنة الا من عرفنا و عرفناه و لايدخل النار الا من انكرنا و انكرناه(2)
اميرالمؤمنين(ع) فرمود: اعراف، ما هستيم كه ياران خود را مى شناسيم. اعراف ما هستيم كه خداوند جز از طريق شناخت ما شناخته نمى شود اعراف ما هستيم كه روز قيامت ميان بهشت وجهنم مى ايستيم; پس وارد بهشت نمى شود مگر كسى كه ما را بشناسد و ما او را بشناسيم و وارد آتش نمى شود مگر كسى كه ما را انكار كند و ما او را انكار كنيم.
ـ عن ابى جعفر(ع) فى قول الله، عزّوجل: وعلى الاعراف رجال يعرفون كلابسيماهم قال: الأئمة منا اهل البيت فى باب من ياقوت احمر على سورالجّنة يعرف كلّ امام منا مايليه.(3)
امام باقر (ع) درباره اين سخن خداوند: و بر اعراف، مردانى هستند كه همه را از قيافه شان مى شناسند فرمود: منظور از اعراف، امامان از ما خاندان است كه در دروازه اى از ياقوت سرخ بر حصار بهشت قرار مى گيرند و هر امامى امام بعدى را مى شناسد.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - طبرى، جامع البيان، ج 5، ص 194.
2 - تفسير فرات كوفى، ص 143.
3 - بحار الانوار، ج 8، ص 335.

 

 

ـ عن امير المؤمنين (ع) قال: ونحن اصحاب الاعراف انا و عمّى و اخى و ابن عمّى(1)...
اميرالمؤمنين (ع) فرمود: ما اصحاب اعراف هستيم، من و عمويم و برادرم و پسر عمويم.
دسته دوم از روايات دلالت دارند بر اين كه منظور از اهل اعراف كسانى هستند كه گناهانشان با ثوابشان مساوى است كه نه اهل بهشت و نه اهل جهنم هستند. در اين باره نيز چندين روايت نقل شده است كه نمونه هايى را مى آوريم:
ـ عن الصادق (ع) انه سئل عنهم فقال: قوم استوت حسناتهم و سيئاتهم فان ادخلهم النار فبذنوبهم و ان ادخله الجنة فبرحمته.(2)
از امام صادق(ع) درباره اهل اعراف پرسيدند، فرمود: قومى هستند كه حسنات آنها با سيئاتشان برابر است; پس اگر خدا آنها را به جهنم وارد كند به سبب گناهانشان است و اگر به بهشت ببرد با رحمت اوست.
ـ عن ابى عبدالله(ع) قال قلت له: اىّ شىء اصحاب الاعراف؟ قال استوت الحسنات و السيئات فان ادخلهم الله الجنة فبرحته و ان عذّبهم لم يظلمهم.(3)
از امام صادق (ع) پرسيدم: اصحاب اعراف چه كسانى هستند؟ فرمود: حسنات و سيّئات آنها برابر است; پس اگر خداوند آنها را به بهشت ببرد از رحمت اوست و اگر عذاب كند به آنها ستم نكرده است.
دسته سوم از روايات بر اين دلالت دارند كه در اعراف، هم اوليا و صلحا و ائمه خواهند بود و هم كسانى كه ايمان ضعيفى دارند و مرتكب گناهانى شده اند; ولى در آن حد نيستند كه به جهنم بروند و اوليا و ائمه شفاعت اين گروه را خواهند كرد و آنها نيز به بهشت خواهند رفت. نمونه هايى از اين احاديث را در زير ملاحظه فرماييد:

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - معانى الاخبار، ص 22.
2 - كافى، ج 2، ص 381.
3 - تفسير عياشى، ج 2، ص 18.

 

 

ـ عن ابى عبدالله(ع) قال: الاعراف كثبان بين الجنّة و النار و الرجال الأئمة يقفون على الاعراف مع شيعتهم و قد سبق المؤمنون الى الجنة بلاحساب فيقول الأئمة لشيعتهم من اصحاب الذنوب: انظروا الى اخوانكم فى الجنة قدسبقوا اليها بلاحساب و هو قول الله سلام عليكم لم يدخلوها و هم يطمعون ثم يقال لهم: انظروا الى اعدائكم فى النار و هو قوله واذا صرفت ابصارهم تلقاء اصحاب النار قالوا ربنا لاتجعلنا مع القوم الظالمين ... ثم يقول الائمة لشيعتهم: ادخلوا الجّنة لاخوف عليكم و لاانتم تحزنون(1)
امام صادق (ع) فرمود: اعراف، تپه اى است ميان بهشت و جهنم و منظور از مردان (كه در آيه شريفه آمده) امامان هستند كه با شيعيان خود بر اعراف مى ايستند در حالى كه مؤمنان بدون حساب به بهشت رفته اند. پس امامان به آن گروه از شيعيان خود كه گناه كرده اند مى گويند: به برادران خود در بهشت نگاه كنيد كه بدون حساب وارد بهشت شده اند و اين همان سخن خداست كه سلام بر شما; آنان هنوز به بهشت وارد نشده اند ولى اميد آن را دارند سپس به آنها گفته مى شود به دشمنان خود در جهنم نگاه كنيد و اين همان سخن خداست كه وقتى چشمانشان به سوى اهل آتش برمى گردد مى گويند: پروردگارا ما را با قوم ستمگر قرار مده... آنگاه امامان به شيعيان خود مى گويند: وارد بهشت شويد; نه ترسى بر شماست و نه اندوهگين مى شويد.
ـ عن بريد العجلى قال سئلت اباجعفر (ع) عن قول الله: وعلى الاعراف رجال يعرفون كلاّ بسيماهم قال: انزلت فى هذه الاّمة و الرجال هم الأئمّة من آل محمد قلت: فما الاعراف؟ قال: صراط بين الجنة و النار فمن شفع له الأئمّة منّا من المؤمنين المذنبين نجا و من لم يشفعوا له هوى.(2)
بريد عجلى مى گويد: از امام باقر (ع) درباره قول خداوند: و بر اعراف مردانى هستند كه همه (بهشتيان و دوزخيان) را از چهره هايشان مى شناسند پرسيدم. امام فرمود: اين آيه درباره اين امّت نازل شده و منظور از مردان، امامان از آل محمد(ص) هستند. گفتم: پس اعراف چيست؟ فرمود: راهى ميان بهشت و جهنم. پس هركس از مؤمنان گنهكار را كه امامان ما شفاعت كنند، نجات مى يابد و هركس را كه شفاعت نكنند هلاك مى شود.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - تفسير قمى، ج 1، ص 231.
2 - بحار الانوار، ج 8، ص 335.

 


اين بود مجموعه اى از رواياتى كه درباره معرفى اهل اعراف از طريق اهل بيت وارد شده است. بعضى ها با توجه به روايات دسته اول گفته اند كه اعراف جايگاه انبيا و اوليا و ائمه است كه مقامى بالاتر از اهل بهشت دارند. علامه طباطبائى ضمن تاييد اين سخن، از آيه هم آن را استظهار كرده است.(1) بعضى ها هم با توجه به دسته دوم از روايات گفته اند كه اهل اعراف همان افراد ضعيف الايمان هستند كه ثواب و گناه آنها مساوى است.
آنچه از بررسى آيات و مجموع روايات به نظر مى رسد اين است كه اعراف جايگاه ويژه اى ميان بهشت و جهنم است كه مؤمنين گنهكار كه نه لايق بهشت و نه مستحق جهنم هستند، در آنجا خواهند بود و در انتظار سرنوشت به سر خواهند برد و در عين حال انبيا و ائمّه هم كه در فكر نجات چنين افرادى هستند در همين موقف در كنار آنان خواهند بود تا نزد خدا شفاعت آنها را بكنند و آنها وارد بهشـت
شونـد.
اين مطلب علاوه بر اينكه در دسته سوم از روايات به روشنى بيان شده مى تواند وجه جمع خوبى ميان دسته اول و دوم از روايات باشد. در آيات مربوط به اعراف نيز شواهدى بر حضور اين دو گروه وجود دارد. آنجا كه مى فرمايد: بر اعراف رجالى هستند كه همه اهل بهشت و اهل جهنم را مى شناسند. اين جمله در خور انبياء و امامان است. علاوه بر اينكه كلمه رجال دلالت بر عظمت شأن آنها مى كند، شناختن همه بهشتيان و دوزخيان نيز معرفت بزرگى است كه تنها آنان مى توانند آن را داشته باشند. همچنين در پايان آيات مربوط به اعراف آمده كه گفته مى شود وارد بهشت شويد، ظاهر اين است كه اين سخن را همان رجال به مؤمنان گنهكار مى گويند اگرچه احتمال دارد اين سخن از سوى خداوند باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - طباطبائى، الميزان ، ج 8، ص 125.


از طرف ديگر در همين آيات اشاراتى وجود دارد كه درخور مؤمنان گنهكار است و نسبت دادن آنها به انبيا و اوليا بعيد مى نمايد، مانند جمله لم يدخلوها و هم يطمعون = وارد بهشت نشده اند ولى طمع آن را دارند. اين جمله با همان گنهكاران تناسب دارد و يا مطلبى كه در آيه بعد آمده كه چون چشم اهل اعراف به دوزخيان مى افتد مى گويند: پروردگارا ما را با ستمكاران همراه نكن. اين جمله نيز با حال آنان متناسب است و با حال انبيا و امامان مطابقت نمى كند.

از دانشمندان پيشين، شيخ صدوق و شيخ مفيد هم همين نظريه را دارند. شيخ صدوق مى گويد:
اعتقاد ما در اعراف اين است كه آن، حايلى ميان بهشت و جهنم است كه در آن مردانى قرار دارند كه بهشتيان و دوزخيان را مى شناسند و آنان پيامبران و اوصياى او هستند. داخل بهشت نمى شود مگر كسى كه آنها را بشناسد و آنها او را بشناسند، و داخل آتش نمى شود مگر كسى كه آنها را انكار كند و آنها او را انكار نمايند، و در اعراف كسانى هم هستند كه در انتظار امر خدا به سرمى برند كه يا آنها را عذاب كند و يا ببخشد.(1)
شيخ مفيد در شرح اين فقره از سخنان صدوق پس از آوردن مقدماتى چنين اظهار مى دارد:
آنچه اجمالا مى توان به آن يقين حاصل كرد اين است كه اعراف مكانى ميان بهشت و جهنم است و در آن حجتهاى خدا بر مردم، كه نام برديم، قرار دارند و نيز گروهى از كسانى قرار دارند كه در انتظار امر خدا هستند. بيشتر از اين را خدا مى داند.(2)
 

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - صدوق، الاعتقادات، ص 70.
2 - شيخ مفيد، تصحيح الاعتقاد، ص 107.

 

شيخ مفيد اين گروه را كه در انتظار امر خدا هستند چنين معرفى مى كند كه آنان طائفه اى از مردم هستند كه به خاطر اعمالشان مستحقّ بهشت نشده اند و مستحقّ خلود در جهنم هم نشده اند و آنها انتظار فرمان خدا را مى كشند و شفاعت براى آنهاست و آنان همچنان در اعراف خواهند بود تا وقتى كه با شفاعت پيامبر و اميرالمؤمنين و ائمه به آنها اجازه ورود در بهشت داده شود.(1)
به هر حال به نظر مى رسد كه مطلب واضح و روشن است و در اعراف، هم پيامبر و ائمه و هم گنهكاران از مؤمنان جاى دارند تا وقتى كه پيامبر و ائمه شفاعت آنها را بكنند و به آنها خطاب رسد كه: ادخلو الجنة لاخوف عليكم و لا انتم تحزنون وارد بهشت شويد كه نه ترسى بر شماست و نه اندوهگين خواهيد شد.
وَ نادى أَصْحابُ النّارِ أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ أَفيضُوا عَلَيْنا مِنَ الْمآءِ أَوْ مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ قالُوا اِنَّ اللّهَ حَرَّمَهُما عَلَى الْكافِرينَ (* ) الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَهْوًا وَ لَعِبًا وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقآءَ يَوْمِهِمْ هذا وَ ما كانُوا بِآياتِنا يَجْحَدُونَ (* )
دوزخيان، بهشتيان را ندا دادند كه از آب يا از آنچه خدا به شما روزى داده به ما هم بدهيد. گويند: همانا خداوند آن دو را بر كافران حرام كرده است (50) آنها كه دين خود را سرگرمى و بازيچه گرفتند و زندگانى دنيا آنها را مغرور كرد ، پس امروز آنها را از ياد مى بريم كه آنها ملاقات امروزشان را از ياد برده بودند و آيات ما را انكار مى كردند(51)
نكات ادبى
1 ـ نادى ندا مى دهد. معمولا ندا در خواندن از دور به كار مى رود و دوزخيان دور از بهشتيان خواهند بود هرچند كه صداى همديگر را خواهند شنيد.
2 ـ افيضوا از افاضه به معناى فرو ريختن آب يا فرود آمدن از جايى است و معمولا در دادن و بخشيدن استعمال مى شود و مى توان آن را در غير آب هم بكار برد.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - همان.

 


3 ـ ضمير حرمهما به ماء و ممارزقكم برمى گردد و اينكه ميان آنها او تخييرى واقع شده ضررى ندارد چون تقدير چنين است : حرم كلاّمنهما.
4 ـ لهو سرگرمى، مشغول شدن به كارى كه اهميت و سودى براى انسان ندارد.
5 ـ لعب بازيچه، انجام كارى كه يك هدف خيالى غير حقيقى دارد.
6 ـ الذين اتخذوا يا صفت براى كافرين است كه در اين صورت محلّ آن جر خواهدبود و يا جمله مستقلى است كه محل آن رفع خواهد بود. در صورت اول دنباله كلام بهشتيان و در صورت دوم كلام خدا مى شود .
7 ـ ما در ماكانوا مصدريه است و ما بعد آن در حكم مصدر مى باشد.
 

تفسير و توضيح
آيه (50) ونادى اصحاب النار اصحاب الجنه ... هنگامى كه در روز قيامت، بهشتيان و دوزخيان در جاهاى خود قرار گرفتند. همديگر را خواهند ديد و امكان گفتگو با يكديگر را خواهند داشت. يكى از موارد گفتگوى اهل جهنم با اهل بهشت همان است كه در اين آيات آمده است .
طبق اين آيات، دوزخيان وقتى برخوردارى و متنعّم بودن بهشتيان را ديدند ، آنها را از دور ندا مى دهند كه قدرى از آب و يا نعمتهايى كه خدا به شما داد به ما ببخشيد. آنها پيش از هر چيز از بهشتيان آب مى خواهند چون در آتش سوزان جهنم تشنگى شديدى دست مى دهد و آنها سخت به آب نياز دارند. غير از آب از نعمتهاى ديگر مانند غذاها و ميوه ها هم مى خواهند و اين نهايت ذلت و خوارى و درماندگى اهل عذاب است كه از يك سو در ميان عذاب جهنم قرار گرفته اند و از سوى ديگر برخوردارى اهل بهشت را مى بينند و اين حسرت، خود عذاب ديگرى است.

البته ميان اهل جهنم و اهل بهشت فاصله مكانى زياد است; بدين منظور سخن اهل جهنم را با لفظ ندا آورده كه دلالت بر دورى دارد. اينكه چگونه آنها از اين فاصله دور، سخنان همديگر را خواهند شنيد هيچ گونه استبعادى ندارد; چون خداوند به زبان و گوش آنها آن قدرت را مى دهد كه سخن يكديگر را بشنوند. ما در زمان خود نظير آن را مشاهده مى كنيم كه مردم از فاصله هاى بسيار دور به كمك وسايل ارتباطى تصوير يكديگر را مى بينند و با هم صحبت مى كنند.
بهشتيان درخواست اهل جهنم را مى شنوند و در پاسخ آنها مى گويند: همانا خداوند، آب و نعمتهاى بهشتى را بر كافران حرام كرده است; يعنى اينكه ما توانايى آن را نداريم كه از اين نعمتها در اختيار شما بگذاريد. گويا وضعيت جسمانى دوزخيان به گونه اى است كه امكان استفاده از نعمتهاى بهشتى را ندارند . آنها اين وضع ناگوار را خود براى خود ساخته اند و با كفر و معصيت ، شايستگى استفاده از نعمتهاى بهشتى را از كف داده اند.
آيه (51) الذين اتخذوا دينهم لهواً و لعباً...: در آيه پيش، از زبان بهشتيان گفته شد كه نعمتهاى بهشتى بر كافران حرام است . اينك به معرفى كافران مى پردازد و همانگونه كه پيش از اين هم گفته ايم در اين گونه موارد، همه اوصاف آنان ذكر نمى شود بلكه بعضى از آنها گفته مى شود و براى دستيابى به اوصاف جامع و كامل آنها بايد آيات گوناگونى را در كنار هم قرار داد و از آنها استنتاج كرد.
ظاهر اين است كه اين سخن دنباله سخن بهشتيان نيست بلكه سخن خداوند است كه در معرفى كافران كه در كلام بهشتيان آمده بود ذكر شده است و اين يكى از زيبايى هاى كلام است كه مطلبى از كسى نقل شود و پس از پايان آن، جمله اى از آن با همان سياق تفسير شود; ولى در جمله قرينه اى باشد براينكه اين سخن از آن شخص نيست و اتفاقاً در اين آيه چنين قرينه اى وجود دارد چون ميفرمايد: فاليوم ننساهم = امروز آنها را فراموش مى كنيم. بدون شك اين سخن از خدا و مربوط به فراموش شدن كافران از سوى خداست.

 

در اين آيه چهار صفت براى كافران گفته شده است:
1 ـ آنها دين خود را سرگرمى و بازيچه گرفته اند . منظور همان يهود و نصارى هستند كه دين خود را جدى نمى گرفتند و دين در دست آنها بازيچه اى براى رسيدن به هدفهاى دنيا بود و اين حالت مخصوص بزرگان دينى آنها از احبار و رهبان بود كه دين را در جهت رسيدن به مقاصد مادى دستاويز خود كرده بودند و گروهى از ساده لوحان هم بودند كه دين براى آنها فقط حالت سرگرمى داشت كه با خواندن اوراد و اذكارى وقت خود را پر مى كردند و مفهوم واقعى دين را درنيافته بودند و دين را در زندگى خود وارد نكرده بودند . اينها دين را به عنوان لهو و سرگرمى، احبار و رهبان، دين را به عنوان لعب و بازيچه قرار داده بودند.
2 ـ دنيا آنها را مغرور كرده وفريفته است. توجه بيش از حد به دنيا و لذايذ مادى و شهوتها و خودخواهيها، آنها را آنچنان به خود مشغول كرده كه از ارزشهاى معنوى و خدا و دين بريده اند و همه چيز آنها در دنيا و ماديات خلاصه شده است.
3 ـ آنها ملاقات پروردگار را در روز قيامت از ياد برده اند و فراموش كرده اند كه روز قيامتى هم وجود دارد و در آن روز انسانها با خداى خود ملاقات خواهند كرد و سزاى عمل خودرا خواهند ديد. به همين جهت در قيامت هم خدا آنها را از ياد خواهد برد; يعنى به آنها اعتنا نخواهد كرد. توجه كنيم كه فراموش كردن كه در اينجا به خدا نسبت داده شد به معناى آن نيست كه مثلا خدا از حال آنها غفلت مى كند بلكه منظور اين است كه خدا با آنها رفتارى چون رفتار فراموش شده گان خواهدكرد; همانگونه كه آنها روز قيامت را به دست فراموشى سپرده بودند . فراموش كردن آنها هم از روى غفلت حقيقى نيست بلكه آنها نيز به روز قيامت ايمان داشتند ولى با فنا شدن در دنيا و ماديات آن را از ياد بردند.
4 ـ آنها آيات خدا را انكار كردند. انكار آيات گاهى به اين صورت است كه به كلى آن را قبول نداشته باشند و گاهى هم به اين صورت است كه آيات را قبول دارند ولى در عمل به گونه اى رفتار مى كنند كه گويا مورد قبول آنها نيست.

 

وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِكِتاب فَصَّلْناهُ عَلى عِلْم هُدًى وَ رَحْمَةً لِقَوْم يُؤْمِنُونَ (*) هَلْ يَنْظُرُونَ اِلاّ تَأْويلَهُ يَوْمَ يَأْتى تَأْويلُهُ يَقُولُ الَّذينَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جآءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعآءَ فَيَشْفَعُوا لَنآ أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذى كُنّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ (* )
همانا كتابى براى آنان آورديم كه آن را از روى دانش به روشنى بيان كرديم كه هدايت و رحمتى براى گروهى است كه ايمان مى آورند.(52) آيا جز تاويل آن را انتظار دارند؟ روزى كه تاويل آن بيايد، كسانى كه از پيش آن را فراموش كرده بودند مى گويند: همانا فرستادگان پروردگار ما به حق آمدند. آيا شفيعانى وجود دارند كه ما را شفاعت كنند يا (به دنيا) بازگردانيده شويم تا كارى جز آنچه كرديم انجام دهيم؟ همانا آنها جانهاى خود را زيان كردند و آنچه به دروغ مى گفتند، از آنان گم شد(53)
 

نكات ادبى
1 ـ كتاب نوشته، مصدر به معناى مفعول. منظور از آن در اينجا قرآن است.
2 ـ فصلناه از تفصيل به معناى بيان روشن مطلب.
3 ـ هدى و رحمة هر دو حال از كتاب است.
4 ـ ينظرون به معناى ينتظرون يعنى انتظار مى كشند.
5 ـ تاويل از آل يؤل اولا به معناى رجوع كردن، آنچه مطلب به آن مى گردد و در اينجا به معناى واقعيت يافتن مطلب است.
6 ـ فيشفعوا جواب تمنى است كه از استفهام حاصل مى شود و از اين جهت با حذف نون منصوب است .
7 ـ اونردّ با رفع عطف است بر جمله قبلى و در حكم استفهام است. تقدير آن چنين است :هل لنا من شفعاء او هل نرد . مرفوع بودن آن به خاطر قرار گرفتن در محل ابتدا است.
آيه (52) و لقد جئناهم بكتاب فصلناه على علم ... : پس از ذكرى كه در آيات پيش، از بهشتيان و دوزخيان به ميان آمد. اكنون خاطر نشان مى سازد كه براى آنها در اين دنيا كتابى آورديم كه از روى علم و آگاهى، همه چيزهايى را كه مربوط به هدايت و تربيت آنان مى شد به روشنى در آن كتاب بيان گرديد . منظور از اين كتاب همان قرآن است كه در آن تفصيل همه چيزهايى كه در هدايت انسان مؤثر است آمده است و آن هدايت كننده عموم مردم و رحمتى براى خصوص مؤمنان است.
ملاحظه كرديد كه ما هدى را به عموم مردم مربوط كرديم; چون قرآن مايه هدايت براى همه اعمّ از مؤمن وكافر است و البته مى توانيم هدايت را هم مانند رحمت، مخصوص مؤمنان بگيريم; چون قرآن علاوه بر هدايت عمومى كه براى همه دارد يك هدايت خاص نيز براى مؤمنان و پرهيزگاران دارد و هر كس كه ايمان آورد و پرهيزگار شد قرآن دست او را مى گيرد و به مرتبه والاى هدايت مى رساند. چون هدايت مراتب گوناگون دارد، ما همواره در نماز از خدا براى خود هدايت مى طلبيم. اگر هدايت را در اين آيه شريفه مانند رحمت، مخصوص مؤمنان بگيريم آيه نظير آيه زير مى شود:
ذلك الكتاب لاريب فيه هدى للمتقين (بقره/1)
اين كتابى كه در آن شكى نيست ، هدايت كننده براى پرهيزگاران است.
نكته اى كه در آيه مورد بحث قابل توجه است اين است كه مى فرمايد : ما قرآن را از روى علم و دانش و آگاهى تفصيل داديم اشاره به اين نكته دارد كه قرآن كريم از گنجينه علم الهى صادر شده و مى تواند آيينه علم خدا و مظهر آن باشد.
آيه (53 ) هل ينظرون الا تأويله يوم يأتى تأويله ... : يكى از حقايق مهمى كه قرآن از آن خبر داده، زندگى پس از مرگ و برانگيخته شدن مردم در روز قيامت براى حساب و كتاب است. قرآن به طور مكرر از اين حقيقت خبرداده است. وقتى روز قيامت فرا رسيد اين حقيقت قرآنى تحقق مى يابد و به اصطلاح تاويل مى شود. عينيّت يافتن يك حقيقت در خارج ، همان تاويل آن است; همانگونه كه تحقق يك خواب و رؤيا در خارج، تاويل آن است (ذلك تأويل رؤياى); بنابراين با فرارسيدن روز قيامت اين حقيقت قرآنى كه بارها از آن خبر داده تاويل خواهد شد و عينيت خواهد يافت . در اين آيه اظهار مى دارد كه آيا كافران جز تاويل قرآن را انتظار دارند; يعنى آيا جز تحقق وعده قرآن را انتظار دارند؟ البته آنها به قرآن اعتقاد نداشتند تا انتظار تحقق وعده هاى آن را داشته باشند و اين مطلب به معناى اين است كه آنها بايد انتظار چنين روزى را داشته باشند; چون چه بخواهند و چه نخواهند و چه بدانند و چه ندانند، وعده قرآن تاويل خواهد شد و روز قيامت فرا خواهد رسيد.
همانگونه كه گفتيم، منظور از تاويل قرآن در اين آيه، آمدن روز قيامت و تحقق اين وعده قرآنى است; ولى در آيات ديگر، تاويل اعم از اين است و مثلا در آيه مربوط به محكم و متشابه كه فهم تاويل قرآن در انحصار خدا و راسخان در علم قرار داده شده، منظور از تاويل، تمام حقايق قرآنى است كه فهم همه آنها به خدا و راسخان در علم اختصاص دارد. به هر حال آيه مورد بحث، مطلب را چنين ادامه مى دهد كه وقتى تاويل قرآن فرا رسيد، يعنى قيامت بر پا شد، كافران كه حقايق قرآن را در دنيا به دست فراموشى سپرده بودند، اكنون به حقّانيت مكتب پيامبران اعتراف خواهند كرد و خواهند گفت: همانا، فرستادگان پروردگار ما به راستى و حق بر ما آمدند. آنها خود را مغبون و زيانكار خواهند ديد و با عذاب سخت خدا روبرو خواهند شد و براى مقابله باآن و رهايى از عذاب آخرت دو چيز را آرزو خواهند كرد: نخست اينكه آيا اكنون شفيعانى هستند كه ما را در پيشگاه خدا شفاعت كنند؟ بدون شك چنين شفيعانى براى آنها پيدا نخواهند شد; چون درست است كه كسانى از انبيا و اوليا در قيامت شفاعت خواهند كرد ولى شفاعت آنها شامل حال كافران نخواهدشد.
دوم اينكه آيا مى توانيم به دنيا برگرديم و اعمال خود را اصلاح كنيم و كارى جز آنچه كرده ايم انجام بدهيم؟
آروزى بازگشت به دنيا و اصلاح اعمال از سوى كافران و مجرمان، در چندين آيه از قرآن كريم ذكرشده است و چنين مى نمايد كه در روز قيامت اينان سخت پشيمان
خواهند شد و براى جبران خسارت عظيمى كه با آن روبرو شده اند آرزو خواهند كرد كه به دنيا برگردند و اين بار مطابق با دستور خدا و پيامبران زندگى كنند.
اين بدان جهت است كه در قيامت تمام پرده ها كنار خواهد رفت و حقايق به صورت عريان، خود را نشان خواهد داد و تمام انسانهابه مرحله كشف و شهود خواهند رسيد:
لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد (ق/22)
تو از اين در غفلت بودى پس پرده ات را برداشتيم و ديده ات امروز تيز است.
اما ديگر دير شده است واين حالت براى آنها سودى ندارد و آنها از دنياى تكليف بيرون شده اند و براى همين است كه آرزو بلكه در خواست خواهند كردبار ديگر به دنياى تكليف برگردند و زندگى ديگرى شروع كنند. قرآن كريم در آيات ديگر اظهار مى دارد كه اين آرزو هرگز برآورده نخواهد شد و اگر بر فرض هم برآورده شود و آنها به دنياى تكليف برگردند همان زندگى سابق خود را ادامه خواهند داد و آنها دروغ مى گويند (چون كفر و گناه در وجود آنها ريشه دوانيده است).
ولو ترى اذ وقفوا على النار فقالوا ياليتنا نرد و لانكذب بآيات ربّنا و نكون من المؤمنين. بل بدا لهم ماكانوا يخفون من قبل ولو ردوا لعادوا لما نهوا عنه و انهم لكاذبون (انعام/28ـ27)
كاش آنها را مى ديدى هنگامى كه بر آتش عرضه شده اند.گويند: اى كاش بازگردانيده مى شديم و آيات پروردگارمان را تكذيب نمى كرديم و از مؤمنان مى شديم. بلكه براى آنها آنچه از پيش پنهان مى كردند آشكار شده و اگر بازگردانيده شوند، به آنچه از آن نهى شده اند باز مى گردندو آنان كافرند.
در آيه مورد بحث، پس از ترسيم حالت ذلتّبار آنان در روز قيامت، حقيقت دردناكى را درباره آنان ياد آور مى شود و آن اينكه آنان به خويشتن زيان رسانده اند و آنچه به دروغ به آن پيوسته بودند از آنان گم شده است. گاهى انسان مالى را ضرر مى كند ولى اينها خود را ضرر كرده اند و نيز گاهى انسان مالى را گم مى كند ولى اينان ايمان و عقيده خود را گم كرده اند. اينها چيزهايى را مى پرستند كه اينك گم شده اند.
اِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذى خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فى سِتَّةِ أَيّام ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِى الْلَيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثيثًا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّرات بِأَمْرِه أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمينَ(* )
همانا پروردگار شما خداست; همان كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد كه به فرمان او رام هستند. آگاه باشيد كه آفرينش و فرمان از آن اوست. مبارك است خدا كه پروردگار جهانيان است (54)
 

نكات ادبى
1 ـ ايام روزها. منظور از يوم در اينجا دوره است، نه روز به معناى بيست و چهار ساعت. در زبان عربى به يك دوره و يك برهه خاص از زمان كه اتفاق خاصى در آن بيفتد يوم گفته مى شود و مثلا به حوادث تاريخى خودشان ايام العرب مى گويند. و در قرآن به حوادث تاريخ بنى اسرائيل ايام الله گفته شده و حضرت على(ع) در نهج البلاغه مى فرمايد: الدهر يومان يوم لك و يوم عليك = روزگار دو روز است; روزى به نفع تو و روزى به ضرر تو. و در قرآن كريم گاهى روز به هزار سال (سجده/5) و گاهى به پنجاه هزار سال معمولى (معارج/4) اطلاق شده است. به هر حال يوم به مقطع خاصى از زمان گفته مى شود كه به خاطر حادثه اى ممتاز شده است.
2 ـ استوى مسلط شد، برقرار شد، استيلا يافت.
3 ـ عرش تخت، تختى كه روى آن سقف مانندى وجود دارد، هودج. در اينجا معناى خاصى دارد و يكى از حقايق عالم هستى است كه حقيقت آن برما پوشيده است.
4 ـ يغشى مى پوشاند. اين فعل دو مفعول مى گيرد و در اينجا مفعول اول آن الليل و مفعول دوم آن النهار است.
5 ـ حثيث شتابان، باسرعت. حال از ضمير فاعلى يطلبه.
6 ـ الشمس عطف بر الارض، و همين طور است القمر و النجوم.
7 ـ مسخرات حال از شمس و قمر و نجوم.
8 ـ تبارك مبارك است. از بركت به معناى ثبات و دوام نعمت و قدرت.
 

تفسير و توضيح
آيه (54) ان ربكم اللّه الّذى خلق السّموات و الارض ...: براى تثبيت حاكميت مطلق خداوند در جهان و اينكه او يگانه پروردگار جهانيان است،از اين آيه به بعد تاچند آيه آثار قدرت خود را بيان مى كند و نشان مى دهد كه كسى كه آسمانها و زمين و موجودات ديگر را آفريد و تمام پديده هاى عالم به امر او ايجاد شده است، شايستگى آن را دارد كه رب و پروردگار شما باشد و بدينگونه سخن كسانى كه براى هر پديده اى رب خاصى تعيين كرده بودند و به ارباب انواع معتقد بودند، رد مى شود و در آغاز آيه رب بودن خدا بر مخاطبان و انسانها و در پايان آيه رب بودن خدا بر جهانيان را تذكر مى دهد.
اين خداست كه انسان و جهان را آفريد و فرمان در دست اوست; بنابراين تنها اوست كه رب و مربى و پرورش دهنده جهانيان است. در اين آيه از مراحل و دوره هاى متعدد آفرينش جهان سخن مى گويد و اينكه خداوند، آسمانها و زمين را در شش روز آفريد. منظور از شش روز، شش دوره است. همانگونه كه گفته شد يوم در زبان عربى به دوره و قطعه اى خاص از زمان گفته مى شود كه گاهى بيست و چهار ساعت و يك شب و روز است و گاهى كمتر و گاهى بيشتر است. در قرآن به پنجاه هزار سال ما يك روز گفته شده (معارج/4). اساس شبانه روز از گردش زمين به دور خود به وجود مى آيد و قبل از خلقت آسمانها و زمين، روز به اين معنا مفهومى ندارد.

بنابراين، منظور از شش روز، در اين آيه و آيات مشابه همان شش دوره است و هدف از ذكر آن، بيان تدريجى بودن آفرينش آسمانهاو زمين است و اينكه خداوند مرحله به مرحله و به تدريج جهان را آفريد. هر چند مى توانست آن رابه يكباره و در يك لحظه بيافريند; ولى اساس آفرينش بر تدريج و تكامل گذاشته شده و همه چيز در جهان حالت تدريجى دارد و از رشد جنين در رحم مادر و رشد درختان و گياهان گرفته تاتكامل معادن و پيدايش ابرها و بارانها و حركت اجرام، همگى پيرو قانون تدريج و تدرّج است. البته در بعضى از روايات، اين شش روز از شنبه تا پنجشنبه گرفته شده و از جمعه به عنوان روز پايانى خلقت و روز استراحت ياد شده است. صحّت اين گونه روايات از لحاظ سند جاى ترديد است و تازه مى توان آنها را به نحوى تأويل كرد به اينكه ذكر شنبه تا پنجشنبه براى فهم عموم بوده و هدف از آن بيان همان حالت تدريج و تكامل است. در آيه ديگرى اين شش روز را به سه تا دو روز تقسيم مى كند و كارى را كه در هر دو روز انجام گرفته مشخص مى سازد:
قل انّكم لتكفرون بالذى خلق الارض فى يومين و تجعلون له انداداً ذلك ربّ العالمين. و جعل فيها رواسى من فوقها و بارك فيها وقدّر فيها اقواتها فى اربعة ايّام سواء للسائلين. ثم استوى الى السماء و هى دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا اوكرها قالتا اتينا طائعين. فقضيهن سبع سموات فى يومين (فصلت/9ـ12)
بگو آيا شما به كسى كه زمين را در دو روز آفريد كافر مى شويد و براى او همتايان قرار مى دهيد; آن پروردگار جهانيان است. و در آن (زمين) كوههايى بر بالاى آن قرار داد و آنها را مبارك گردانيد و خوراكيهاى آن را در چهار روز به اندازه مقرر كردكه براى خواهندگان يكسان بود. آنگاه به آسمان پرداخت در حالى كه آن به صورت دود (يا گاز) بود پس به آسمان و زمين گفت: خواه ناخواه بياييد. گفتند از روى فرمانبردارى آمديم. پس آنها را در دو روز هفت آسمان آفريد.
ملاحظه مى كنيد كه طبق اين آيه، آفرينش و اندازه گيرى خوراكيها در آن نيز در دو مرحله بوده كه جمعاً چهار مرحله مى شود و آفرينش هفت آسمان نيز در دو مرحله انجام گرفته است و در كل، شش مرحله مى شود. (البته درباره چگونگى آفرينش آسمانها و زمين از ديدگاه قرآن در آينده به تناسب آيات بحثهايى خواهيم داشت.)
در آيه مورد بحث پس از ذكر خلقت آسمانها و زمين در شش دوره، مطلب را چنين ادامه مى دهد كه: سپس به عرش تسلط يافت يا به عرش پرداخت يادر عرش قرار گرفت. هر تعبيرى كه باشد، هدف از آن بيان تسلط و استيلاى خداوند بر عرش است كه مى توان آن را مركز فرماندهى جهان آفرينش دانست. البته عرش حقيقى وراى آسمانها و زمين است و ما از چگونگى آن آگاهى نداريم.

پس از بيان اين حقيقت به ذكر پديده اى مى پردازد كه همواره در زندگى خود، شاهد آن هستيم و اى بسا به آن توجه نداريم و خدا در اين آيه ما را به مطالعه و تفكر در اين پديده تكرارى وادار مى كند و آن اين است كه خداوند روز را بر شب مى پوشاند; يعنى شب را كه تاريكى است لباس روز مى پوشاند و همه جا روشن مى شود. از اين تعبير چنين استفاده مى شود كه اصل، تاريكى است و نور بر آن عارض مى شود و در آيه ديگرى نور و ظلمت، هر دو را يك امر وجودى و قابل جعل معرفى مى كند:
الحمد لله الّذى خلق السّموات و الارض و جعل الظلمات و النور(انعام/1)
سپاس خداوند را كه آسمانها و زمين را آفريد و نور و روشنايى را قرار داد.
خداوند به شب، لباس روز مى پوشاند و همه جا روشن مى شود و اين نعمت بزرگى براى انسانهاست. باز دوباره شب مى شود و تاريكى مى آيد و باز روز مى شود و همين طور ادامه مى يابد و در واقع شب و روز يكديگر را شتابان طلب مى كنند. در بعضى از آيات از اين حالت به عنوان اختلاف ليل و نهار، يعنى جانشينى شب و روز از يكديگر، ياد مى كند و مسلم است كه اين آمد و شد شب و روز، نقش تعيين كننده اى در آسايش و تامين نيازهاى بشرى دارد.
وقتى گفته مى شود آسمانها و زمين، اين تعبير شامل خورشيد و ماه و ستارگان هم مى شود; ولى براى بيان اهميت اين سه پديده در زندگى بشر آنها را مخصوص به ذكر مى كند و از آنها نام مى برد و به اين حالت آنها تاكيد دارد كه در تسخير خدايند و به امر او رام هستند و حركت آنها تابع قوانين محكمى است كه خدا قرار داده است.
خورشيد و ماه و ستارگان هم در تسخير خدا هستند و هم خدا آنها را در تسخير بشر قرار داده و در جهت منافع و بقاى بشر حركت مى كنند. اين مطلب كه آنهادر تسخير بشر هستند در آيات متعددى از قرآن كريم آمده است :
و سخّر لكم اللّيل و النّهار و الشّمس و القمر و النجوم مسخّرات بأمره (نحل/12)
و براى شما شب و روز و آفتاب و ماه و ستارگان را مسخر كرد كه همگى به امر خدا مسخّر هستند.
تسخير اين پديده ها براى بشر، رام شدن آنهاست و اينكه انسان از وجود آنهااستفاده مى كند و حركت آنها در راستاى منافع اوست و اين در واقع چراغ سبزى است كه خداوند به بشر نشان مى دهد كه بشر از نيروى اين پديده ها هر چه بيشتر استفاده كند و آنها را در خدمت خود قرار بدهد. همانگونه كه بشر به تدريج به آن دست يازيده، انتظار آن مى رود كه در آينده از نيروهاى نهفته در اين پديده ها، هر چه بيشتر بهره بردارى شود.
در اين آيه پس از ذكر مطالب بالا، اظهار مى دارد كه آگاه باشيد خلق و امر از آن خداست. خلق و امر كه در انحصار خداست به معناى آفرينش و اداره جهان خلقت است; يعنى خداوند هم جهان را آفريد و هم آن را اداره مى كند و فرمان او همه جا نافذ است و اين ردّ سخن كسانى مانند يهود است كه خلقت جهان را از خدا مى دانند ولى در بقاى جهان، نقشى براى او قائل نيستند. اين آيه روشن مى كند كه هم آفرينش و پديد آوردن جهان از خداست و هم امر او در جهان نافذ است و اداره و بقاى جهان نيز به امر اوست.
البته در بعضى از آيات، امر خدا به آفرينش او اطلاق شده است; مانند:
انما امره اذا اراد شيئاان يقول له كن فيكون(يس/82)

همانا امر او وقتى چيزى را اراده كند اين است كه بگويد باش پس مى شود.
ولى در آيه مورد بحث، امر را در كنار خلق ذكر كرده كه دليل بر مغايرت اين دو است و امر در اينجا غير از خلق است و آن همان فرمان او در اداره جهان است.
مى توانيم بگوييم كه خلق خدا پايان يافته ولى امر او كه تغيير و جابجايى عناصر و پديده هاست، همچنان ادامه دارد. ضمناً خلقت خدا تدريجى و طى چند دوره بوده، همانگونه كه در آيه آمده; ولى امر او دفعى و آنى است و بى درنگ انجام مى شود.
و ما امرنا الا واحدة كلمح البصر(قمر/50)
و نيست فرمان ما جز يكى همچون چشم بر هم زدن.
خلق و امر به مفهومى كه در اين آيه آمده و توضيح داديم در انحصار خداوند است; ولى خلق به معناى تركيب چيزى با چيزى و به وجود آوردن چيزهاى جديد، در انحصار خدا نيست و بشر نيز خالق و آفريننده مصنوعات خويشتن است و در عين حال خداوند بهترين آفرينندگان است:
فتبارك الله احسن الخالقين(مؤمنان/14)
مبارك است خداوند كه بهترين آفرينندگان است.
در پايان اين آيه نيز خداوند خود را مبارك مى داند; ولى نه به عنوان بهترين آفرينندگان، بلكه به عنوان پروردگار جهانيان. بدينگونه مطلبى كه در اول آيه آمده و خدا به عنوان ربّ معرفى شده در پايان آيه نيز آمده است. جالب اينكه در آغاز آيه به عنوان ربّ شما و در پايان آن به عنوان ربّ جهانيان ذكر شده است و اينكه در پايان آيه ربوبيت را تعميم داده پس از بيان خلقت جهان است كه دليل روشنى بر ربوبيت خداوند است.
اُدْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعًا وَ خُفْيَةً اِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ (* ) وَ لا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ بَعْدَ اِصْلاحِها وَ ادْعُوهُ خَوْفًا وَ طَمَعًا اِنَّ رَحْمَةَ اللّهِ قَريبٌ مِنَ الْمُحْسِنينَ (* )
پروردگار خود را از روى زارى و پنهانى بخوانيد. همانا او تجاوزگران را دوست ندارد (55) و در زمين پس از اصلاح آن فساد نكنيد و او را از روى ترس و اميد بخوانيد. همانا رحمت خداوند به نيكوكاران نزديك است(56)
 

نكات ادبى
1 ـ تضرع زارى، ذلت. از ضرع به معناى پستان آمده; چون موقع دوشيدن شير از پستان حيوان، آن حيوان رام و ذليل است.
2 ـ خفيه نهانى. اين دو كلمه (تضرع و خفيه) يا حال از ضمير ادعوه و يا مفعول مطلق هستند.
3 ـ خوفا و طمعا نيز يا حال از ضمير فاعلى ادعوه و يا مفعول لاجله هستند.
4 ـ رحمت در همه جا با تاء گرد نوشته مى شود جز چند جا كه يكى از آنها اين مورد است. همچنين واو آخر ادعوا براى جمع است و در رسم الخط مصحف بعد از آن، الف مى آيد.
5 ـ قريب خبر براى رحمت است. اينكه مذكر آمده و از نظر تذكير و تانيث با مبتدا مطابقت نكرده، وجوهى براى آن گفته شده است; يكى اينكه قريب، صفت براى مذكر محذوف است و تقدير آن شىء قريب يا مكان قريب مى باشد. ديگر اينكه طبق قاعده در فعيل به معناى مفعول، مذكر و مؤنث يكسان است; مانند اسير و قتيل و در اينجا نيز به آن تشبيه شده است. ديگر اينكه ذات مقدر است; مانند حائض كه به معناى ذات حيض است. به نظر مى رسد كه اين يك امر سماعى است و كلمه قريب از كلماتى است كه در آن مذكر و مؤنث يكسان است. از ابن سكيت نقل شده كه عربها كلمه قريب را در مفرد; تثنيه، جمع و مذكر و مؤنث يكسان استعمال مى كنند. در جاى ديگرى از قرآن نيز اين كلمه در خبر مؤنث به صورت مذكر آمده: و ان الساعة قريب(شورى/17)

 

تفسير و توضيح
آيات (55ـ56) ادعوا ربكم تضرعا و خفية ... : پس از تاكيدى كه در آيه پيش بر حاكميت و ربوبيت خداوند بر انسان و جهان شد اينك از مردم مى خواهد كه پروردگار خود را از روى تضرع و زارى و به صورت پنهانى بخوانند. خواندن خدا گاهى به صورت عبادت است و گاهى به صورت دعا و طلب حاجت. در هر دو حالت بايد انسان از روى تذلل و زارى و ابراز ذلت در پيشگاه خدا اقدام كند و نيز از روى خلوص و به صورت پنهانى باشد. دو چيز آفت عبادت است: يكى عجب و خودبينى و ديگرى ريا و شهرت طلبى. عجب با تضرع، و ريا با دعوت پنهانى از بين مى رود و انسان با داشتن اين دو حالت، عبادت مطلوبى راانجام مى دهد.
هر چيزى حدّى دارد و حدّ خواندن خدا و عبادت او همين است كه با زارى و پنهانى باشد و اگر كسى به هنگام عبادت، اين دو حالت را نداشته باشد از حدّ آن تجاوز كرده است و براى همين است كه مى فرمايد: خداوند تجاوزگران را دوست ندارد و البته تجاوزگرى در هر چيزى و به هر شكلى ناپسند است. شايد آوردن اين مطلب در اينجا علاوه بر نكته اى كه ذكر كرديم، جهت ايجاد زمينه براى مطلبى است كه در آيه بعدى مى آيد و آن نهى از فساد در زمين است كه تجاوز به حقوق ديگران محسوب مى شود. آنچه در آيه مورد بحث است، براى تحكيم رابطه انسان با خداست. در آيه بعدى مطلبى را در جهت سالم سازى روابط اجتماعى بيان مى كند و مى فرمايد: در زمين پس از اصلاح آن فساد نكنيد. اصلاح زمين به وسيله پيامبران صورت گرفته است; چون بشر در زندگى ابتدايى خود اختلافى با يكديگر نداشت; آنگاه در اثر افزون طلبى ها و برخورد منافع، اختلافها و درگيريها و فتنه و فسادها به وجود آمد و پيامبران با هدف رفع فتنه و فساد و اختلاف، مبعوث شدند و با آوردن قوانين و نظامها و احكام الهى، زمينه را براى از بين بردن فساد و تباهى در زمين فراهم آوردند.
مبانى اخلاقى و ارزشهايى كه در همه دنيا كم وبيش حاكميت دارد، همه دستاورد پيامبران است. هر چند كه عقل بشرى نيز در اين زمينه حرفى براى گفتن دارد ولى اساس كار و اينكه بشر ملزم به رعايت اين ارزشهاباشد از سوى پيامبران انشا شده است. بنابراين پايه گذارى قوانين و نظامهاى حاكم بر بشر، پيامبران هستند و آنها بودند كه زمين را اصلاح كردند. اكنون دستور مى دهد كه در زمين پس از اصلاح آن فساد نكنيد و مبانى و قوانين الهى را رعايت نماييد. پس از اين بيان، براى تثبيت ايمان مردم و سوق آنها به سوى خدا، يك بار ديگر از آنها مى خواهد كه خدا را بخوانند. اوّل بار گفته شد كه خدا را با زارى و به صورت پنهانى بخوانيد و اين بار گفته مى شود كه خدا را از روى بيم واميد بخوانيد. منظور از بيم واميد يا همان خوف و طمع اين نيست كه خدا را از ترس جهنم يا به طمع بهشت بخوانيد و عبادت كنيد; چون عبادت با اين هدفها ارزش چندانى ندارد و شايد اصلا ارزش نداشته باشد. همانگونه كه در سخن معروف اميرالمؤمنين (ع) عبادت از روى ترس از جهنم به كار بردگان و عبادت به منظور طمع در بهشت به كار بازرگانان تشبيه شده است. منظور آيه اين است كه به هنگام عبادت همواره از اينكه عبادت شما مورد قبول خدا واقع نشود بيم و هراس داشته باشيد و در عين حال از رحمت خدا نااميد نشويد و عبادت خود را با اميد به رحمت خدا انجام دهيد.
مؤمن همواره در ميان بيم و اميد زندگى مى كند. از يك سو عبادتهاى خود را آنچنان بى ارزش مى داند كه قابليت وصول به حق را ندارد، به طورى كه اگر عبادت انس و جن را آورده باشد بى ارزش است و از سوى ديگر، آنچنان به رحمت واسعه خدا اميدوار است كه كوچكترين عبادت را درخور قبول و عنايت او مى داند به طورى كه اگر هيچ كارى هم نكرده باشد رحمت خدا او را در بر خواهد گرفت. در پايان آيه خاطر نشان مى سازد كه رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است. يعنى اگر عبادت و كار نيكى از بنده اى سر بزند، مورد قبول خداوند واقع مى شود و او بر نيكوكاران رحمت دارد. در عين حال نبايد انسان، مغرور به رحمت خدا باشد، بلكه بايد از غضب او نيز كه در آيات ديگر آمده بر حذر باشد. با اين وجود، رحمت خدا بر غضب او پيشى گرفته و در همه جا گسترده است (و رحمتى وسعت كلّ شىء).
 

چند روايت
1 ـ قال امير المؤمنين(ع): يا بنىّ خف الله خوفا انك لو اتيته بحسنات اهل الارض لم يقبلها منك و ارج الله رجا، انك لو اتيته بسيّئات اهل الارض غفرها لك.(1)
اميرالمؤمنين (ع) فرمود: اى پسرك من! از خدا آنچنان بترس كه اگر خوبيهاى تمام اهل زمين را آورده باشى از تو قبول نمى كند و به خدا آنچنان اميدوار باش كه اگر تمام بديهاى اهل زمين را آورده باشى تو را مى بخشد.
2 ـ عن ابى عبد الله (ع) قال: كان ابى يقول: انه ليس من عبد مؤمن الاّ و فى قلبه نوران نور خيفة و نور رجاء لو وزن هذا لم يزد على هذا و لو وزن هذا لم يزد على هذا. امام صادق فرمود: پدرم مى گفت: هيچ بنده مؤمنى نيست مگر اينكه در دل او دو نور است نور ترس و نور اميد; اگر اين وزن شود بر آن افزون نمى شود و اگر آن وزن شود براين افزون نمى شود.
3 ـ قال الصادق(ع): خف الله كانك تراه فان كنت لاتراه فانه يراك.(2)
امام صادق(ع) فرمود: از خدا بترس، آنچنانكه گويا او را مى بينى و اگر تو او را نبينى او تو را مى بيند.
4 ـ عن الصادق(ع) قال: ارج الله رجاء لايجرنك على معاصيه و خف الله خوفا لا يؤيسك من رحمته.(3)
امام صادق (ع) فرمود: خدا را آنچنان اميدوار باش كه اين اميد تو را به گناه، جرأت ندهد و از خدا بترس آنچنان كه تو را از رحمت او نااميد نكند.
5 ـ عن ابى عبدالله(ع) قال: كان فى وصية لقمان لابنه: يا بنى خف الله خيفة لو جئته ببرّ الثقلين لعذبك و ارج الله رجاء لو جئته بذنوب الثقلين لرحمك.(4)

امام صادق (ع)فرمود: در وصيت لقمان به فرزندش آمده است: پسرك من!، از خدا آنچنان بترس كه اگر خوبى انس و جن را بياورى تو را عذاب خواهد كرد و به خدا آنچنان اميدوار باش كه اگر گناهان انس و جن را بياورى به تو رحم خواهد كرد.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بحار الانوار، ج 5، ص 323.
2 ـ همان، ج 70 ص، 394.
3 ـ همان، ج 70، ص 384.
4 - كافى، ج 2، ص 67.

 


وَ هُوَ الَّذى يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْرًا بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِه حَتّى اِذآ أَقَلَّتْ سَحابًا ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَد مَيِّت فَأَنْزَلْنا بِهِ الْمآءَ فَأَخْرَجْنا بِه مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (* ) وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِاِذْنِ رَبِّه وَ الَّذى خَبُثَ لا يَخْرُجُ اِلاّ نَكِدًا كَذلِكَ نُصَرِّفُ الْآياتِ لِقَوْم يَشْكُرُونَ (* )
و او كسى است كه بادها را پيشاپيش رحمت خود نويدى مى فرستد تا چون ابرهاى سنگينى بردارد، آن را به شهرى مرده سوق مى دهيم پس به وسيله آن آب مى فرستيم پس به وسيله آن از هر ميوه اى بيرون مى آوريم شايد پند گيريد(57) و زمينِ پاكيزه، گياه آن با امر پروردگارش بيرون مى آيد و آنچه پليد است جز اندكى نمى آورد. اين چنين آيات را براى گروهى كه سپاسگزارى مى كنند گوناگون بيان مى كنيم(58)
 

نكات ادبى
1 ـ بشرا جمع بشيرة، مژده، نويد. بعضى از قراء مانند نافع و ابوعمر و ابن كثير نشرا با نون خوانده اند كه جمع ناشر است; ولى قرائت بشرا به معناى مژده، مناسبتر به نظر مى رسد كه در آيه ديگر آمده: يرسل الرياح مبشرات.
2 ـ اقلّت حمل مى كند، برمى دارد. از اقلال به معناى حمل به آسانى.
3 ـ سحاب جمع سحابه، ابرها. در اين كلمه مذكر و مونث يكسان است.
4 ـ سقناه از سوق به معناى بردن، سوق دادن.
5 ـ بلد سرزمين، زمين. به شهر هم به جهت اينكه در زمين واقع شده بلد گفته مى شود.
6 ـ نكد صفت مشبهه از نكد ينكد، اندك، سخت. اصل نكد به معناى بخل در اعطاء و بخشش كم و از روى سختى و دشوارى است.
7 ـ نصرّف به صورت هاى گوناگون بيان مى كنيم.
 

تفسير وتوضيح
آيه (57) و هو الذى يرسل الرياح بشرا... : در ادامه مطالب آيات پيش كه مربوط به خلقت آسمانها و زمين بود، يكى از پديده هاى موجود در زمين را كه براى بشر اهميت ويژه اى دارد بيان مى كند و آن، چگونگى نزول باران در سرزمينهاى گوناگون است. خداوند پيشاپيشِ نزول بارانِ رحمت خود، بادهايى را مى فرستد. اين بادها كه در اثر اختلاف فشار و گرماى هوا و جابجايى طبقات هوا در جو زمين و به اصطلاح پديده همرفتى به وجود مى آيند، باعث حركت ابرها مى شوند و ابرها در اين جابجايى بارور مى شوند و زمينه براى نزول باران فراهم مى گردد:
وارسلنا الرياح لواقح فانزلنا من السماء ماء (حجر/22)
و بادها را بارور كننده فرستاديم پس، از آسمان آبى فرود آورديم.
بادها هم در بارور ساختن ابرها و هم در حركت دادن آنها از منطقه اى به منطقه اى ديگر نقش اساسى دارند; بنابراين مى فرمايد: پيشاپيشِ نزول باران، بادها را مژده دهنده مى فرستيم. بادها نويد بارندگى و آمدن نزولات آسمانى را مى دهند:
و من آياته ان يرسل الرياح مبشرات و ليذيقكم من رحمته (روم/46)
و از نشانه هاى او اين است كه بادها را مژده دهندگان مى فرستد و تا شما را از رحمت خود بچشاند.
اين بادها، ابرهاى سنگين و باران زا را حمل مى كنند و آنها را به زمينهاى مرده كه گياهان در اثر بى آبى پژمرده اند، مى برند. بانزول باران، در آن زمين مرده از انواع ميوه ها مى رويد و آن زمين، زندگى دوباره مى گيرد. البته منظور از مرده بودن آن زمين، مرگ مطلق نيست بلكه مخفى شدن آثار حيات است كه با نزول باران، آنچه استعداد رشد و نمو دارد زندگى جديد مى يابد. در اينجا پس از بيان اين پديده كه همواره در طبيعت تكرار مى شود، سخن را به زنده شدن مردگان در قيامت سوق مى دهد. زنده شدن دوباره طبيعت را مثالى بر رستاخيز عمومى و زنده شدن مردگان مى آورد و مى فرمايد كه اين چنين ما مرده ها را زنده مى كنيم تا مگر شما پند گيرد.
و بدينسان ما هر ساله در بهار، زنده شدن طبيعت و رستاخيز گياهان و درختان را مى بينيم و اين بهترين دليل برامكان معاد و زندگى پس از مرگ براى انسانهاست كه در وقت خود انجام خواهد شد.
آيه (58) و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه ... : با ذكرى كه از رويش ميوه ها در اثر نزول باران به ميان آمد، خاطر نشان مى سازد كه زمينها بر دو گونه اند: زمين پاك و آماده كه با نزول باران، به امر خداوند، گياهان گوناگون در آن مى رويند، و زمين پليد كه حتى اگر باران هم برآن ببارد، جز اندكى علف هرز چيزى در آن نمى رويد.
باران رحمت خدا بر همه جا مى بارد ولى زمينهاى آماده از آن بهره بردارى مى كنند و گلها و گياهان و درختان ميوه در آن مى رويند و زمينهاى بى استعداد از آن استفاده نمى كنند و رشد و نموى در آن صورت نمى گيرد.
مى توان گفت كه اين سخن، مثلى براى مؤمنان و كافران است. مؤمنان كه آمادگى دريافت پيام الهى را دارند به وسيله قرآن رشد مى كنند و شكوفا مى شوند، ولى كافران در اثر دورى از خدا و عناد با حق و گناه و معصيت، آن آمادگى را ندارند و نمى توانند از هدايتهاى قرآن بهره گيرند و آن را در خود جاى دهند و رشد كنند. البته بايد توجه كنيم كه زمين دل كافران در اثر اعمال خودشان تبديل به شوره زار بى خس و خاشاك شده است و آنها مى توانند با پرهيز از عناد و لجاجت، تغيير كلى در وجود خود به وجود آورند و دل خود را آماده دريافت هدايتهاى الهى كنند همانگونه كه زمين هاى بى استعداد را هم با تغيير اساسى و افزودن مواد لازم مى توان زير كشت برد. در پايان آيه تذكر مى دهد كه ما اين چنين آيات را براى گروهى كه سپاسگزار هستند گوناگون بيان مى كنيم. آنها كسانى هستند كه در مقابل نعمتهاى بى شمار خداوند از جمله نعمت قرآن خداى را سپاسگزارى مى كنند.

لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحًا اِلى قَوْمِه فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ اِله غَيْرُهُ اِنّى أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْم عَظيم (* ) قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِه اِنّا لَنَراكَ فى ضَلال مُبين (* ) قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بى ضَلالَةٌ وَ لكِنّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ (* ) أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبّى وَ أَنْصَحُ لَكُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (* ) أَوَعَجِبْتُمْ أَنْ جآءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى رَجُل مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (* ) فَكَذَّبُوهُ فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذينَ مَعَهُ فِى الْفُلْكِ وَ أَغْرَقْنَا الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنآ اِنَّهُمْ كانُوا قَوْمًا عَمينَ (* )
همانا نوح را به سوى قوم خودش فرستاديم. پس گفت: اى قوم من! خدا را پرستش كنيد كه جز او معبودى براى شما نيست. همانا من بر شما از عذاب روزى بزرگ مى ترسم (59) سران قوم او گفتند: ما تو را در گمراهى آشكار مى بينيم (60) گفت اى قوم من! مرا هيچ گونه گمراهى نيست. بلكه من فرستاده اى از سوى پروردگار جهانيان هستم (61) پيامهاى پروردگارم را به شما مى رسانم و شما را پند مى دهم و چيزى را از خدا مى دانم كه شما نمى دانيد (62) آيا تعجب مى كنيد از اينكه بر مردى از خود شما ذكرى از جانب پروردگارتان آمده تا شما را بيم دهد و تا شما پروا كنيد، شايد به شما رحم شود (63) پس او را تكذيب كردند، پس او و كسانى را كه با او در كشتى بودند،نجات داديم و آنها را كه آيات ما را تكذيب كردند غرق نموديم; چون آنها گروهى كوردل بودند (64)
 

نكات ادبى
1 ـ لام در لقد ارسلنا براى قسم است و دلالت بر تاكيد دارد.
2 ـ غيره صفت براى اله است كه محلاّ مرفوع است و خبر اين جمله محذوف مى باشد و آن موجود است; همانگونه كه در لااله الاالله گفته شده (لااله موجود يا كائن الاّ الله)

3 ـ ملاء سران، اشراف قوم. از ملؤ به معناى پر شدن، مشتق است; گويا هيبت و عظمت سران و اشراف، دلها را پر كرده است.
4 ـ اوعجبتم همزه براى استفهام انكارى و واو براى عطف به محذوف است و تقدير آن اكذبتم وعجبتم مى باشد.
5 ـ فلك كشتى. اين كلمه در مفرد و جمع و مونث و مذكر يكسان است.
6 ـ عمين جمع عمى بر وزن خشن، كوردل. عمى در كورى دل و اعمى در كورى چشم استعمال مى شود.
 

تفسير و توضيح
آيه (59) لقد ارسلنا نوحا الى قومه فقال يا قوم ...: از اين آيه به بعد قسمتهايى از داستانهاى بعضى از پيامبران مانند نوح، هود، صالح، شعيب، لوط و موسى را بيان مى كند و مشخص مى سازد كه پيامبران همواره مورد تكذيب قوم خود واقع شده اند و بدينگونه پيامبر اسلام را تسلا مى دهد كه از تكذيب قوم خود اندوهگين نباشد، چرا كه تمام پيامبران از سوى قوم خود با چنين عكس العملى روبرو بوده اند.
نخستين قصه اى كه در اين آيات آمده داستان حضرت نوح است و قصه او در شش سوره از قرآن از جمله سوره هاى اعراف، هود، مؤمنون، شعرا و قمر ونوح آمده نام حضرت نوح چهل و سه بار در قرآن ذكر شده است. نوح با نه واسطه به حضرت آدم مى رسد و او چهل يا پنجاه ساله بود كه به پيامبرى مبعوث شد و شغل نجّارى داشت. او نهصد و پنجاه سال در ميان قوم خود بود; ولى تنها هشتاد نفر به او ايمان آوردند و بقيه مردم از جمله زن و پسرش او را تكذيب كردند.
حضرت نوح در يك محيط شرك آلود زندگى مى كرد و مردم زمان او بت پرست بودند و شايد نخستين گروه از بت پرستان بودند. گفته شده كه آنها بالاى قبر بعضى از صالحان خود علامتهايى را از سنگ و چوب درست كردند و بعدها همانها را پرستيدند و به آنها نامهايى هم دادند; مانند ودّ، سواع، يغوث، يعوق ونسر و بدينگونه بت پرستى در ميان انسانها شايع شد.

قوم نوح او را تكذيب كردند و نوح به آنها نفرين كرد و آنها در يك طوفان سهمگين در آب غرق شدند و تنها مؤمنانى كه سوار كشتى نوح شده بودند نجات يافتند. از جمله كسانى كه غرق شدند پسر و همسر نوح بود كه به او ايمان نداشتند. آيا طوفان نوح جهانى بوده و يا اختصاص به خاورميانه داشته و اينكه اين طوفان چگونه شروع شد و چگونه فروكش كرد و كشتى نوح چگونه ساخته شد و مطالبى از اين قبيل، در تفسير آيات مربوط به نوح كه در سوره هود آمده به تفصيل بيان خواهد شد و به خواست خدا در اين زمينه بحث مفصلى خواهيم داشت. در اينجا فقط به آنچه در اين آيات به طور اجمال آمده مى پردازيم.
طبق اين آيات، خداوند نوح را در ميان قوم خود مبعوث كرد و نوح آنهارا به سوى سه چيز دعوت نمود: توحيد، معاد و نبوت خود. اين سه حقيقت، از مشتركات تمام اديان آسمانى است و همه پيامبران مردم را به سوى آنها خوانده اند.
درباره توحيد به قوم خود گفت: اى قوم من! خدا را پرستش كنيد كه شما را معبودى جز او نيست. اين سخن در واقع به دو بخش تحليل مى شود: يكى اينكه به وجود خدايى كه جز او معبودى نيست اعتقاد پيدا كنند و ديگر اينكه او را پرستش نمايند. لازمه اعتقاد به خداى يگانه پرستش اوست و اين عقيده، خود تكليف آور است.
درباره روز قيامت چنين اظهار داشت كه من بر شما از عذاب روزى بزرگ مى ترسم; منظور از آن روز بزرگ، همان قيامت است. بعضى ها گفته اند كه منظور از روز بزرگ در اينجا روز طوفان است; ولى بعيد است كه در همان آغاز دعوت خود كه هنوز عكس العمل تندى از سوى قوم خود نديده آنها را با طوفان تهديد كند و به نظر مى رسد كه اگر روز بزرگ را به روز قيامت معنا كنيم مناسب تر است و در قرآن در آيه اى، از روز قيامت با وصف عظيم ياد كرده (مطففين/5) و قابل تطبيق با لفظ عظيم كه در اينجا آمده مى باشد.

درباره رسالت و نبوت خود كه اصل سوم از آن اصول سه گانه است در آيات بعدى سخن گفت و آن هنگامى بود كه اشراف و سران قوم، او را تكذيب كردند و گفتند: ما تو را در گمراهى آشكار مى بينيم و او در پاسخ آنها گفت: من هيچ گونه گمراهى ندارم بلكه من پيامبرى از سوى پروردگار جهانيان هستم.
آيات (60ـ62) قال الملاء من قومه انا لنريك فى ضلال ...: اينكه اشراف قوم نوح او را تكذيب كردند و اظهار داشتند كه ما تو را در گمراهى آشكار مى بينيم، شيوه هميشگى سردمداران كفر و سران جامعه هاى شرك است و اين طبقه خاص همواره در طول تاريخ به غلط خود را نماينده و سخنگوى مردم قلمداد كرده اند و با پيامبران به ستيز برخاسته اند. قرآن كريم از اين طبقه با تعبيرهاى گوناگونى مانند: ملاء، مترفين، اكابر، كبراء، ساده، ائمه كفر و الذين اتبعوا، يعنى رهبران، ياد كرده است. اينها به خاطر حفظ منافع شخصى خود نخواسته اند وضع موجود به هم بخورد و با جبهه گيرى در برابر دعوت پيامبران، مانع پيشرفت كار آنان شده اند و از هدايت مردم جلوگيرى كرده اند.
اشراف قوم نوح او را به گمراهى آشكار متهم كردند و او را در نظر مردم يك فرد گمراه معرفى كردند. طبيعى است كه اين تهمت باعث دورى مردم از او مى شود. اينها نوح را به ضلالت متهم كردند. و چنانكه چند آيه بعد خواهيم ديد اشراف قوم هود به او نسبت سفاهت دادند. معلوم است كه اين تهمتها با هدف دور كردن مردم از پيامبران زده مى شود.
نوح در پاسخ اشراف گفت: مرا هيچ گونه گمراهى نيست بلكه من پيامبرى از جانب پروردگار جهانيان هستم. آنگاه سخن خود را با سه جمله ادامه داد; جمله اول اينكه من پيامهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى كنم. جمله دوم اينكه شما را نصيحت مى كنم و پند مى دهم وجمله سوم اينكه من از سوى خداوند چيزى را مى دانم كه شما نمى دانيد. اين سه جمله جنبه هاى مختلف وظايف پيامبران را بيان مى كند. پيامبران هم ابلاغ كننده پيامهاى خداوند و هم نصيحت گو و پند آموز مردم بودند و در موضوعاتى كه پيش مى آمد آنها را راهنمايى مى كردند و اين غير از پيام رسانى است. از اين دو وظيفه كه بگذريم آنها چيزهايى را از خدا ياد گرفته بودند كه ديگران آن را نمى دانستند و اين شايد مربوط به آينده آن امّت باشد و در جريان حضرت نوح همان موضوع طوفانى است كه در انتظار آنان بود.
آيه (63) او عجبتم ان جاءكم ذكر من ربكم ...: در ادامه سخنان نوح چنين آمده كه: آيا شما تعجب مى كنيد، به مردى از ميان خودتان از جانب پروردگار وحى نازل شود؟ از نظر روانشناسى، انسان همواره كسانى را كه مى شناسد و با آنها انس و الفت دارد به ديد معمولى مى نگرد و اگر يكى از آنها يك دفعه به مقام مهمى رسيد و برجستگى خاصى پيدا كرد، پذيرش آن براى او دشوار است، بخصوص اگر دوران كودكى و ناتوانى آن شخص را هم ديده باشد. اين همان است كه به آن حجاب معاصرت مى گوييم.
نوح در اينجا به همين نكته اشاره مى كند و شگفتى آنهارا از اينكه مردى از ميان خودشان به پيامبرى برسد بيان مى كند و به صورت پرسش به انكار آن مى پردازد و اينكه اين موضوع شگفتى ندارد و بالاخره يك فرد از اين جمع به پيامبرى رسيده است. حضرت نوح ضمن ردّ شگفتى آنها، سه هدف را براى رسالت خود برمى شمارد: نخست اينكه شما را بترسانم و اين هدف عام تمام پيامبران است كه مردم را از عواقب اعمال ناشايست خود بترسانند. ديگر اينكه شما تقوا پيشه كنيد و با پيروى از آيين من به پرهيزگارى برسيد و ديگر اينكه هدف از رسالت من اين است كه شايد شما مورد رحم خداوند قرار بگيريد.
آيه (64) فكذّبوه فانجيناه و الذين معه ...: وقتى قوم نوح او را تكذيب كردند و با او مجادله و ستيز نمودند، نوح كه از هدايت شدن آنها به كلى نااميد شده بود از خداوند براى آنها عذاب خواست و خدا نيز دعاى او را اجابت كرد و به آنها عذاب استيصال فرستاد. عذاب استيصال عذابى است كه فقط شامل كافران مى شود و مؤمنان از آن نجات مى يابند.

پيش از نزول عذاب به فرمان خداوند، نوح كشتى بزرگى ساخت. كافران هر وقت او را مى ديدند كه مشغول ساختن كشتى است او را مسخره مى كردند و بالاخره روز موعود فرا رسيد و آب، همه جا حتى بالاى كوهها را فرا گرفت و تمام كافران در آب غرق شدند و از جمله آنها پسر و همسر نوح بودند كه به پيامبرى او ايمان نداشتند. فقط كسانى كه مؤمن بودند و سوار كشتى شده بودند نجات يافتند و براى آنكه نسل حيوانات از زمين منقرض نشود، نوح از هر حيوانى يك جفت سوار كشتى كرده بود. بالاخره طوفان فروكش كرد و نوح و مؤمنان و حيوانات از كشتى پياده شدند و زندگى جديدى را آغاز كردند. جزئيات مطلب در تفسير آيات مربوط به نوح در سوره هود يبان خواهد شد. در اينجا مى فرمايد:ما نوح و همراهان او راكه در كشتى بودند نجات داديم و كسانى را كه آيات ما را تكذيب كرده بودند غرق نموديم; زيراكه آنها گروهى كور دل بودند يعنى آنها بينش درست نداشتند و قابل هدايت نبودند و اين در اثر عناد و لجاجت و اصرار آنها بر كفر و گناه بود.
وَ اِلى عاد أَخاهُمْ هُودًا قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ اِله غَيْرُهُ أَفَلا تَتَّقُونَ (*) قالَ الْمَلَأُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِه اِنّا لَنَراكَ فى سَفاهَة وِ اِنّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكاذِبينَ (* ) قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بى سَفاهَةٌ وَ لكِنّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ (* ) أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبّى وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمينٌ (* ) أَوَعَجِبْتُمْ أَنْ جآءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى رَجُل مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ اذْكُرُوا اِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفآءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوح وَ زادَكُمْ فِى الْخَلْقِ بَصْطَةً فَاذْكُرُوا آلاءَ اللّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (* )
و به سوى قوم عاد برادرشان هود را (فرستاديم) گفت: اى قوم من! خدا را پرستش كنيد كه شما را جز او معبودى نيست. آيا پروا نمى كنيد؟ (65) سران قوم او كه كافر شده بودندگفتند: ما تو را در سفاهت مى بينيم و ما تو را از دروغگويان مى دانيم (66) گفت: اى قوم من! مرا هيچ گونه سفاهتى نيست بلكه من فرستاده پروردگار جهانيان هستم (67) پيامهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى كنم و من بر شما پند گوى درستكار هستم (68) آياتعجب مى كنيد از اينكه برمردى از خودتان ذكرى از جانب پروردگارتان آمده تاشمارابيم دهد؟ و به ياد آوريد كه (خداوند) شما را جانشينان بعد از قوم نوح قرار داد و شما را از جهت خلقت گسترش بيشترى داد. پس نعمتهاى خدا را به ياد آوريد; شايد رستگار شويد(69)
 

نكات ادبى
1 ـ اخاهم منصوب است به جهت عطف به نوحا كه در آيات پيش بود و هوداً يا عطف بيان و يا بدل از آن است.
2 ـ هود نام پيامبر قوم عاد. اين واژه را بعضى ها عربى دانسته اند; ولى به نظر مى رسد كه هود هم مانند لوط و نوح غيرعربى است. اين كلمات، منصرف هستند به جهت قاعده اى كه مى گويد اگر كلمه اى سه حرفى و ساكن الوسط باشد منصرف، است اگرچه علل عدم صرف هم در آن باشد.
3 ـ سفاهة نابخردى، سبك مغزى.
4 ـ لنظنك از ظنّ، كه مى تواند به معناى گمان و يا يقين باشد. استعمال ظنّ در يقين و علم، در قرآن فراوان است.
5 ـ الخلق يا به معناى مصدرى است; يعنى خلقت و آفرينش و يا به معناى مفعولى است به معناى مخلوق; يعنى مردم.
6 ـ بصطة گسترش، وسعت. اين كلمه در اصل بسطة با سين بود ولى در رسم الخط مصحف، آن را با صاد و به صورت بصطة مى نويسند و اين هيچ قاعده اى جز پيروى از رسم الخط عثمانى ندارد. اين كلمه در سوره بقره با سين نوشته شده و به همين معناست.
7 ـ آلاء نعمتها. جمع اِلْى مانند حِمل و احمال يا اِلى مانند عنب و اعناب است.

 

تفسير و توضيح
آيات (65-68) و الى عاد اخاهم هودا قال يا قوم اعبدوا الله ... : پس از بيان داستان نوح، به داستان هود و قوم عاد مى پردازد. داستان قوم عاد و هود در چندين سوره از قرآن از جمله در سورهاى اعراف، هود، شعرا، ذاريات، قمر و فجر آمده است. همچنين نام هود پيامبر نيز هفت بار در قرآن آمده است. قوم عاد در يمن و در محلى به نام احقاف ميان عمان و حضرموت زندگى مى كردند.
اينكه از هود به عنوان برادر عاد ياد كرده، يا به جهت آن است كه هود نيز از لحاظ نسب از قبيله عاد بود و يا به دليل علاقه اى كه به سرنوشت قوم عاد داشت به او برادر گفته شد. عربها به كسى كه از جهتى به قبيله مربوط باشد به او برادر آن قبيله مى گويند و به هر حال منظور از برادر در اينجا برادر نسبى و يا برادر دينى نيست.
ميان داستان نوح و هود مشابهت هايى وجود دارد كه در آيات آمده است. هود نيز مانند نوح به قوم خود گفت: اى قوم من! خدا را عبادت كنيد كه شما را معبودى جز او نيست.
سپس اضافه كرد كه آيا پروا نمى كنيد و تقوا را پيشه خود نمى سازيد؟ سران و اشراف قوم هود كه كافر بودند مانند اشراف قوم نوح در برابر دعوت هود ايستادگى كردند. اشراف قوم نوح به او نسبت گمراهى داده بودند; ولى اشراف قوم هود علاوه بر اينكه به او نسبت سفاهت دادند او را دروغگو معرفى كردند. آنها گمان مى كردند كه هر كس مانند آنها فكر نكند و به آيين آنها نباشد سفيه و نادان است و اين بالاترين گمراهى و بدبختى است كه انسان خود، نادان وسفيه و گمراه باشد و عاقلى را كه مى خواهد او را راهنمايى كند نادان و گمراه بداند; ديوانه، خود را عاقل و ديگران را بى عقل مى داند!
هود در پاسخ آنها باادب خاصى گفت: اى قوم من! مرا سفاهتى نيست بلكه من پيامبرى از سوى پروردگار جهان هستم. آمده ام تا پيامهاى خدا را به شما برسانم و من براى شما خيرخواه و پندگويى امين هستم. ذكر امين پس از ناصح به اين جهت است كه ممكن است كسى در لباس اندرزگويى و نصيحت گويى سخنانى بگويد ولى هدفهاى خاصى را در نظر داشته باشد و خيانت كند. اين است كه هود مى گويد من اندرزگوى امين هستم و خيانت نمى كنم.
آيه (69) اوعجبتم ان جاءكم ذكر من ربكم على رجل منكم ...: دنباله سخنان هود است. او نيز مانند نوح با شگفتى مى پرسد: آيا شما تعجب مى كنيد كه بر مردى از شما ذكرى از جانب پروردگارتان بيايد و به او وحى شود تا شما را بترساند؟ اين تعجبى ندارد; بالاخره يك نفر از جمعيت به پيامبرى مى رسد و پيامهاى خدا را به مردم مى رساند (در اين باره پيش از اين در داستان نوح توضيحاتى داديم. رجوع شود).
پس از اين بيان كه مشابه سخن نوح به قوم خود بود، بعضى از نعمتهاى خدا را بر آنان برمى شمارد و مى گويد: به ياد آوريد كه شما جانشينان قوم نوح شديد و شما از نسل همان گروهى هستيد كه به نوح ايمان داشتند و از طوفان نوح نجات پيدا كردند. فاصله چندانى ميان شما و قوم نوح نيست. ديگر اينكه خداوند شما را از جهت خلقت، گسترش بيشترى داده است; يعنى شما از لحاظ جسمى از ديگران قوى تر هستيد. كلبى گفته است كه قوم عاد قد بلندى داشتند وقامت بلندترين آنها صد ذراع طول داشت. البته اين احتمال هم وجود دارد كه منظور از گستردگى در خلقت، ازدياد نسل و انبوهى جمعيت آنها باشد كه در آن زمان امتياز بزرگى بود.
حال كه خدا چنين نعمتهايى را به شما داده، نعمتهاى او را به ياد آوريد تا مگر رستگار شويد. يادآورى نعمتهاى خدا و سپاسگزارى در برابر آنها مايه فلاح و رستگارى است همانگونه كه كفران نعمتهاى خدا باعث بدبختى و سقوط است.

 

بحثى درباره رسم الخط مصحف

اشاره:
در آيه اى كه خوانديم كلمه بصطة بى هيچ قاعده اى و تنها به پيروى از رسم الخط عثمانى با صاد نوشته شده در حالى كه اصل آن از بسط با سين است و همين كلمه در سوره بقره آيه 247 با سين و به صورت بسطه نوشته شده است. اين وضع در بسيارى از كلمات قرآن وجود دارد و در مصاحفى كه به رسم عثمانى نوشته شده(مانند مصحف عثمان طه كه اكنون متداول است ) كلمات غير قياسى زياد است و حتى در بسيارى از كلمات، الف هاى بلند نوشته نشده كه اين امر باعث دشوارى قرائت قرآن براى مبتديان شده است. به همين مناسبت بحثى را درباره رسم الخط عثمانى مطرح مى كنيم و روشن مى سازيم كه پيروى از رسم الخط عثمانى تا چه حدى لازم است. توجه كنيد:
هنگامى كه خليفه سوم با اشاره بزرگان صحابه دستور كتابت چند مصحف را داد، كاتبان اين مصاحف، مطابق با رسم الخط زمان خود اقدام به كتابت كردند. در آن زمان خط عربى به تازگى از خط نبطى استقلال يافته بود; ولى بسيارى از ويژگى هاى خط نبطى ــ كه خود شاخه اى از خط سامى بود ــ به خط عربى منتقل شده بود. خط عربى آن روز ويژگى هاى خاص خود را داشت. ا