فهرست

تفسير كوثر جلد سوم

آغاز جزء ششم قرآن(1)

سلامت زبان از گفتارهاى ناهنجار

خط فكرى پيامبران

انحرافات يهود عصر موسى

خشم خداوند بر يهود

بحثى درباره مصلوب نشدن مسيح

خيانت يهوداى اسخريوطى

حرام شدن بعضى غذاها بر يهود

بحثى درباره پيامبرانى كه نام آنها در قرآن آمده است

نامهاى پيامبران در قرآن

گواهى خداوند بر حقانيت محمد(ص)

تثليث عقيده انحرافى مسيحيان

نور بودن قرآن

چگونگى ارث برى كلاله

سوره مائده - مشخصات و فضايل اين سوره

دورنمايى از اين سوره

تفسير سوره مائده

احترام به شعائر الهى

حيواناتى كه خودرن گوشت آنهاحرام است

بحثى درباره اكمال دين و اتمام نعمت

روز نااميدى كافران از زوال اسلام

روايات مربوط به آيه اكمال

حلال بودن طيّبات

حلال بودن طعام اهل كتاب

تشريع غسل و وضو و تيمم

فلسفه طهارتهاى سه گانه

پيمانهايى كه انسان با خدا دارد

توطئه يهود عصر پيامبر

فرق ميان سبيل و صراط

فرمان ورود به بيت المقدس

نخستين خون ناحقى كه ريخته شد

بحثى درباره حدّ «محارب»

تعريف «محارب»

حد محارب

كيفيت اجراى حدّ براى محارب

بحثى درباره توسل به اولياى خدا

توسل در احاديث

توسل در سيره مسلمين

مجازات سرقت

هدايتگرى و روشنگرى تورات

برترى قرآن بر تورات و انجيل

بحثى درباره قضاوت

شش صفت براى جامعه آرمانى اسلام

وظيفه مهم دانايان جامعه

بحثى درباره آيه تبليغ

نزول آيه تبليغ

حديث غدير در كتب اهل سنت

اهتمام مسلمانان به حديث غدير

نگاهى به مضمون حديث

آغاز جزء هفتم قرآن(2)

بحثى درباره معجزات پيامبران

معجزه چيست؟

رابطه اعجاز با راستگويى پيامبران

تفاوت معجزه با سحر

معجزه و كرامت و ارهاص

آيا معجزه مخصوص پيامبران است؟

بعضى از معجزات پيامبران

سوره انعام - مشخصات اين سوره

دورنمايى از اين سوره

تفسير سوره انعام

بحثى درباره سقوط جامعه ها در اثر آلودگى به گناه

نقش ارتجاعى مترفين

احبار و رهبان در خدمت زورمندان

سقوط اخلاقيات و از بين رفتن ارزشهاى معنوى و انسانى

بحثى درباره جامعه هاى حيوانى

بحثى درباره علم خداوند

براهين علم خدا

علم خداوند بر ذات خود

علم خداوند به اشياء پيش از وجود آنها

تعلق علم خدا بر جزئيات

علم خدا عين ذات اوست

چگونگى علم خداوند

گستردگى علم خدا از ديد قرآن

بحثى درباره پيدايش اختلاف در امّت

بحثى درباره سيماى ابراهيم در قرآن

ابراهيم در ميان بت پرستان بابل

شرك ستيزى ابراهيم

مناظره ابراهيم با نمرود

مهاجرت به فلسطين

تولد اسماعيل و اسحاق

ابراهيم و تجديد بناى كعبه

ابراهيم و فرمان ذبح اسماعيل

درخواست ابراهيم از خدا درباره زنده شدن مردگان

رسيدن ابراهيم به مقام امامت

 


 

 

تفسير كوثر جلد سوم

 

 

نوشته: يعقوب جعفرى

آغاز جزء ششم قرآن(1)

لا يُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ اِلاّ مَنْ ظُلِمَ وَ كانَ اللّهُ سَميعًا عَليمًا (*)اِنْ تُبْدُوا خَيْرًا أَوْ تُخْفُوهُ أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوء فَاِنَّ اللّهَ كانَ عَفُوًّا قَديرًا (*)
خداوند آشكار كردن سخن بد را دوست ندارد مگر از كسى كه مورد ستم واقع شده است و خدا شنوا و داناست (148) اگر كار نيك را آشكار يا پنهان كنيد و يا از بدى درگذريد، همانا خداوند بخشنده تواناست (149)
نكات ادبى
1 ـ «الجهر» آشكار كردن، بلند كردن صدا، ظهور.
2 ـ «السوء من القول» سخنى كه بد باشد. سخنى كه طرف مقابل را ناراحت كند مانند دشنام و نفرين و غيبت.
3ـ «الاّ من ظلم» استثناى منقطع است يعنى لكن من ظلم.
4ـ «كان » در «كان الله» منسلخ از زمان و براى ثبوت است.
5ـ «سميع» درك كننده صدا با گوش يا غير آن.
6ـ «عليم» صفت مشبهه از «عالم» و براى تثبيت علم است مانند سميع كه صفت مشبهه از سامع و قدير كه صفت مشبهه از قادر و عفوّ كه صفت مشبهه از عافى است كه همگى براى تثبيت آن صفت است.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ شروع تفسير جزء ششم قرآن در تاريخ 29/4/1376 ـ قم

 

 

سلامت زبان از گفتارهاى ناهنجار

تفسير و توضيح


آيات (148-149) لايحب الله الجهر بالسوء من القول ... : سلامت زبان از گفتارهاى ناهنجار و بد يكى از ارزشهايى است كه اسلام همواره مردم را به آن خوانده است. در جامعه اسلامى زبان مردم مانند روح و فكرشان بايد پاك و پاكيزه باشد و آلوده به سخنان ناپسندى چون فحش و دروغ و تهمت زدن و غيبت نباشد. پاكى زبان نشانى از پاكى روح و صفاى نفس است.
در اين آيه اين اصل كلى را بيان مى كند كه خداوند، آشكار كردن سخن بد را دوست ندارد منظور از سخن بد در اينجا هر سخنى است كه موجب ناراحتى و آزار يك انسان باشد مانند دشنام دادن، نفرين كردن، تهمت زدن و غيبت نمودن كه هرگاه به گوش طرف مقابل برسد، آزرده مى شود; چنين كارى موجب خشم خداست و خدا همانگونه كه جان و مال مؤمن را در امان قرار داده، شخصيت او را نيز در امان قرار داده و اجازه نمى دهد كه كسى درباره مؤمن بدگويى كند و اساساً انسان در مقابل گفته هاى خود مسؤوليت دارد و گفته هاى او در دفترى ثبت مى شود:
مايلفظ من قول الالديه رقيب عتيد (ق/18)
هيچ سخنى را نمى گويد جز اينكه نزد او مراقبانى وجود دارند.
همچنين قرآن كريم از گروهى به خاطر بدزبانى آنها انتقاد مى كند:
وانهم يقولون منكرا من القول و زورا (مجادله/2)
و آنها سخنى ناپسند و زور مى گويند.
در مقابل، از سخنان زيبا تعريف مى كند و پيروى از سخن زيبا را توصيه مى نمايد:
وهدوا الى الطيب من القول و هدوا الى صراط الحميد (حج/24)
آنها به سوى سخنى پاك و راهى پسنديده هدايت شدند.

الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه (زمر/18)
آنها (بندگان من) كسانى هستند كه سخن را مى شنوند و از زيباترين آن پيروى مى كنند.
مطلب بسيار مهمى كه در اينجا وجود دارد و آيه مورد بحث در مقام بيان آن مى باشد، استثنايى است كه از اين اصل كلى شده است. هرچند كه بدگويى و بددهنى و گفتن سخنان بد و آزار دهنده ناپسند است و خدا آن رادوست ندارد ولى در يك مورد به انسان اجازه داده شده كه بدگويى كند و آن موردى است كه انسان مورد ظلم و ستم واقع شده باشد كه در اين صورت قرآن اجازه مى دهد كه مظلوم از ظالم بدگويى كند و اين بدان جهت است كه شخصيت ظالم احترام ندارد و خوب است كه ظالم در همه جا شناسانده شود و نقاب از چهره او برداشته شود تاهمگان او را بشناسند. طبق اين آيه مظلوم مى تواند آشكارا و پيش مردم از ظالم بدگويى كند و يا به او دشنام بدهد ويا نفرين كند و اين از مستثنيات غيبت است. اگر اين اصل مورد عمل قرار گيرد ظالم از ترس مردم دست از ظلم خود برمى دارد و جرئت ظلم و ستم را پيدانمى كند.
در عين حال كه خداوند چنين اجازه اى را به مظلوم مى دهد، به او خاطر نشان مى سازد كه مواظب حرف زدن خود باشد چون خدا سميع و عليم است يعنى هر حرفى را كه مى زند مى شنود و مى داند بنابراين مظلوم نمى تواند پا را از حق و عدل بيرون بگذارد و سخنان ناحقى درباره ظالم به زبان آورد و چيزى را به دروغ به او نسبت دهد.
در آيه بعدى مطلبى را عنوان مى كند كه بى ارتباط با مطلب قبلى نيست و آن اينكه شما هر كار خوبى را آشكارا يا پنهانى انجام بدهيد و يا از بديهاى ديگران درگذريد، بدانيد كه خداوند بخشنده و تواناست يعنى از نظر او دور نمى ماند و همانگونه كه شما از بديهاى ديگران مى گذريد خداوند نيز از گناهان شما مى گذرد و توانايى آن را دارد كه در مقابل كارهاى خوب شما به شما پاداش نيك بدهد.

آيا كار خوب را بايد آشكارا و در مقابل چشم ديگران انجام داد و يا بايد آن را پنهانى و به دور از نگاه مردم عملى كرد؟ پاسخ اين است كه اگر نيت خدا باشد هردو روش خوب است زيرا انجام كار خير در مقابل چشم ديگران باعث تشويق مردم به آن كار مى شود و انجام آن در پنهانى دور از ريا و سمعه است. پس هر دو صورت خوب است. اين آيه نظير آيه اى است كه درباره صدقه پنهان و آشكار آمده است:
ان تبدوا الصدقات فنعمّا هى و ان تخفوها و تؤتوها الفقراء فهو خيرلكم (بقره/271)
اگر صدقه ها را آشكار كنيد چه خوب است آن! و اگر آن را مخفى كنيد و به فقرا بدهيد پس آن براى شما بهتر است.
اين جمله از آيه كه مى فرمايد: «يا از بدى درگذريد» شايد اشاره به مطلب آيه قبلى باشد يعنى در عين حال كه شما اجازه داريد كه از ظالم بدگويى كنيد، اگر در هنگام قدرت او را عفو كنيد و از او درگذريد بهتر است و به هر حال عفو بهتر از انتقام است.
اِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَ رُسُلِه وَ يُريدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللّهِ وَ رُسُلِه وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْض وَ نَكْفُرُ بِبَعْض وَ يُريدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبيلاً (*)أُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرينَ عَذابًا مُهينًا (*)وَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِه وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَد مِنْهُمْ أُولئِكَ سَوْفَ يُؤْتيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ كانَ اللّهُ غَفُورًا رَحيمًا (*)
كسانى كه به خدا و پيامبران او كافر مى شوند و مى خواهند ميان خدا و پيامبرانش جدايى بيندازند و مى گويند به برخى ايمان مى آوريم و به برخى كافر مى شويم و مى خواهند در اين ميان راهى پيش گيرند، (150) آنان براستى كافرند و ما براى كافران عذابى خواركننده آماده كرده ايم (151) و كسانى كه به خدا و پيامبران او ايمان دارند و ميان هيچ يك از آنها جدايى نمى اندازند، بزودى پاداشهاى آنان را به آنان خواهد داد و خدا آمرزنده بخشايشگر است (152)
 

نكات ادبى


1 - خبر «ان الذين» در آيه بعدى آمده و عبارت است از «اولئك هم الكافرون حقا»
2 ـ «حقا» در اينجا به معناى به طور كامل و يقينى. ضمناً اين كلمه به خاطر مفعول مطلق بودن منصوب است و تقدير آن چنين است: كفرا حقا.
3 ـ «اعتدنا» و «اعددنا» به يك معناست. آماده كرده ايم.
4 ـ «احد» وقتى در سياق نكره واقع شد افاده عموم مى كند.
5 ـ «كان » در اينجا مانند موارد مشابه منسلخ از زمان است.

 

خط فكرى پيامبران

تفسير و توضيح


آيات (150-152) ان الذين يكفرون بالله ...: از اين جا به بعد تا چند آيه سخن از يهود و نصارى و بعضى از كارهاى زشت و ناپسند آنهاست و در اين آيات عقيده نادرست آنها درباره پيامبران الهى بيان شده است آنها هرچند كه به ظاهر اعتقاد به خدا و پيامبرش دارند ولى با نفى و انكار بعضى از پيامبران، در واقع به خدا و پيامبران كافر شده اند و خواسته اند ميان خدا و بعضى از پيامبرانش جدايى بيندازند. يهود هرچند كه به حضرت موسى عقيده دارند ولى حضرت عيسى و حضرت محمد(ص) را انكار مى كنند و نصارى هم حضرت محمد (ص) را انكار مى كنند. انكار يكى از پيامبران برحق به منزله انكار همه پيامبران است چون پيامبران پيشين از آمدن پيامبران بعدى خبر داده اند بنابراين انكار پيامبرى كه از حقانيت او خبر داده شده، به انكار پيامبر قبلى منجر مى شود.
اساساً تمام پيامبران آسمانى در يك خط فكرى قرار دارند و پيامبر قبلى زمينه ساز براى پيامبر بعدى و پيامبر بعدى مكمّل دين پيامبر قبلى است و همه پيامبران الهى هدف واحدى را دنبال كرده اند و تفاوتها فقط در شيوه بيان و تبليغ و همسويى با سطح فكر مردم زمانشان بوده است. بنابراين اگر كسى در اين پيام رسانىِ زنجيره اى، يكى از پيامبران را انكار نمايد، از خط فكرى انبيا دور افتاده است و مى توان گفت كه او منكر خدا و همه پيامبران است. چنين شخصى سعى كرده كه ميان خدا و پيامبرانش جدايى بيندازد و بگويد خدا را قبول دارم ولى فلان پيامبر او را قبول ندارم. همچنين او مى خواهد كه ميان ايمان كامل و كفر كامل راه وسطى را برگزيند و به دلخواه خود يكى را بپذيرد و يكى را نفى كند ولى او بايد بداند كه چنين كارى كفر كامل است يا ايمان به همه و يا كفر به همه، راه سومى وجود ندارد.
در اين آيات پس از بيان اينكه چنين افرادى براستى كافر هستند، عذاب خواركننده اى را به آنان وعده مى دهد. اين سخن، بيانگر سرنوشت شوم و دردناك يهود و نصارى است كه با انكار نبوت پيامبر اسلام، خود را مستحق چنين عذاب سختى مى كنند.
از لحن اين آيات به خوبى روشن مى شود كه از نظر قرآن تنها كسانى اهل نجات هستند كه از دين زمان خود پيروى كنند و اگر كسى دين برحق زمان خود را نپذيرد هر چند كه بر دين قبلى ايمان داشته باشد، از او پذيرفته نيست و اهل آتش است و اينكه قرآن در بعضى از آيات از يهود و نصارى و صابئين به عنوان اهل ايمان ياد كرده و به آنها وعده عاقبتى خوش داده است، منظور كسانى هستند كه در زمان حاكميت آن دينها معتقد به آنها باشند يعنى يهود در زمان حضرت موسى و نصارى در زمان حضرت عيسى و همچنين، و اين نويدها شامل كسانى نمى شود كه در زمان پيامبر اسلام زندگى كنند ولى به دين پيامبران قبلى باشند.
هر چند كه مطلب مورد نظر اين آيات، با بيان حال كسانى كه به بعضى از پيامبران ايمان ندارند روشن شد، ولى براى تاكيد بيشتر و دادن دلگرمى به مسلمانان، سرانجام نيكوى كسانى كه به همه پيامبران الهى و از جمله به پيامبر اسلام ايمان آورده اند، و ميان پيامبران خدا جدايى نينداخته اند، بيان مى شود به اين گونه كه خداوند بزودى به آنها پاداشهايشان را خواهد داد و خدا آمرزنده مهربان است.
يَسْأَلُكَ أَهْلُ الْكِتابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتابًا مِنَ السَّمآءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسى أَكْبَرَ مِنْ ذلِكَ فَقالُوا أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِ ما جآءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ فَعَفَوْنا عَنْ ذلِكَ وَ آتَيْنا مُوسى سُلْطانًا مُبينًا (*)وَ رَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِميثاقِهِمْ وَ قُلْنا لَهُمُ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّدًا وَ قُلْنا لَهُمْ لا تَعْدُوا فِى السَّبْتِ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ ميثاقًا غَليظًا (*)
اهل كتاب از تو مى خواهند كه براى آنها كتابى از آسمان نازل كنى، همانا آنها از موسى بزرگتر از آن را طلب كردند پس گفتند: خدا را آشكارا به ما نشان بده پس آنها را به سبب ظلمشان صاعقه درگرفت. آنگاه گوساله را بعد از نشانه هايى كه برايشان آمده بود به خدايى گرفتند پس ما از اين گناه درگذشتيم و به موسى حجتى آشكار داديم (153) و طور را به سبب پيمانشان بالاى آنها برافراشتيم و به آنها گفتيم: خاضعانه از دروازه وارد شويد و به آنها گفتيم در روز شنبه از حدّ نگذريد و از آنها پيمانى محكم گرفتيم. (154)
 

نكات ادبى


1 ـ «جهرة» آشكارا، معاينه. اين كلمه صفت براى رؤيت است كه از سياق آيه به دست مى آيد.
2 - «صاعقه» برقى كه از برخورد ابرها در آسمان به وجود مى آيد، بانگ و صداى هولناك و بيهوش كننده.
3 ـ «بظلمهم» متعلق به «اخذتهم» است و باء سببيه است.
4 ـ «عجل» گوساله، گوساله اى كه سامرى درست كرد.
5 ـ «سلطان» حجت، دليل، تسلط در استدلال.
6 ـ «الطور» نام كوهى در سيناست.

7 ـ «ميثاق» پيمان. مصدر ميمى است.
8 ـ «لاتعدوا»از عدو مشتق شده كه به معناى تجاوز از حد است.

 

انحرافات يهود عصر موسى

تفسير و توضيح


آيات (153-154) يسئلك اهل الكتاب ان تنزل ...: يكى از درخواستهاى غير منطقى و نامعقول يهود عصر پيامبر اسلام (ص) از آنحضرت اين بود كه پيامبر براى آنها كتاب مدوّن و نوشته شده اى از آسمان نازل كند تا آنها شخصاً آن كتاب را بخوانند همانگونه كه تورات به صورت مدوّن و نوشته شده در الواح نازل شده بود. مى توان گفت كه درخواست آنها آمدن نامه هايى از آسمان براى بزرگان و علماى آنها بود كه آنها آن نامه ها را بخوانند و به پيامبر اسلام ايمان بياورند. نظير اين درخواست را مشركان مكه نيز داشتند:
ولن نؤمن لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقرأه (اسراء/ 93)
و بالا رفتن تو را باور نداريم مگر اينكه برما نوشته اى فرود آرى كه آن را بخوانيم.
چنين درخواستهايى از آن جهت غيرمنطقى و نامعقول بود كه پيامبر نمى تواند تابع هوسها و درخواستهاى آنان باشد چون هرج و مرج لازم مى آيد و معجزه هاى پيامبر كه بايد محدود و معدود باشد، در ميان اين درخواستها گم مى شود بلكه پيامبر وظيفه دارد كه براى اثبات حقانيت خود چند معجزه محدود بياورد و كسانى كه عناد با حق نداشته باشند با ديدن آن معجزات ايمان مى آوردند و اگر كسى با وجود معجزاتِ روشن پيامبر، ايمان نياورد و تقاضاى معجزه اى ديگر كند، معلوم مى شود كه او در برابر حق تسليم نيست و عناد و لجاجت دارد و اگر معجزه درخواستى او هم آورده شود باز ايمان نخواهد آورد و بهانه اى ديگر خواهد جست.
در اين آيه خداوند با ردّ ضمنى پيشنهاد اهل كتاب به پيامبر اسلام خاطر نشان مى سازد كه اگر يهود عصر تو چنين درخواستى دارند، يهود عصر موسى درخواستى بزرگتر از اين داشتند آنها از موسى خواستند كه خدا را آشكارا به آنها نشان دهد! شايد اين ابلهانه ترين درخواستى است كه امتى از پيامبر خود كرده است. خداوند كه جسم نيست تا بتوان او را ديد. اين درخواست نشان مى دهد كه آنها خدا را نشناخته بودند و گرنه چنين جسارتى نمى كردند. آنها با اين درخواست در واقع به خود ظلم كردند و در پاسخ به اين گستاخى، خداوند صاعقه اى براى آنها نازل كرد و عذاب الهى آنها را فرا گرفت. گستاخى ديگر آنان اين بود كه با وسوسه هاى سامرى دست از خداى خود برداشتند و گوساله را پرستيدند! و اين بعد از آن بود كه موسى بيّنه ها و معجزه ها و نشانه هاى آشكارى براى اثبات حقانيت خود براى آنها آورده بود ولى اينهمه در آنان كارگر نشد و به گمراهى از پسِ گمراهى افتادند.
در ادامه آيه از بخشيده شدن آنها خبر مى دهد و اينكه خداوند از اين گناه آنها هرچند كه بزرگ بود، درگذشت ولى عفو الهى هنگامى به سراغ آنها آمد كه آنان با راهنمايى پيامبرشان دست به يك توبه عجيب زدند و آن كشتن خودشان بود كه چون شروع به اين كار كردند و نشان دادند كه به طور جدّى از كار زشت خود
پشيمان شده اند، خداوند توبه آنان را پذيرفت و موسى فرمان داد كه از ادامه آن كار منصرف شوند و بدينگونه موسى حجتى آشكار پيدا كرد و آنها با اين عمل پيمان
بستند كه تابع سخنان موسى باشند ولى باز هم پيمان خو را شكستند و از دستورات خدا سرپيچى نمودند و به خاطر همان پيمانى كه شكستند خداوند كوه طور را بالاى سر آنها قرار داد و گمان كردند كه كوه بر روى آنها ريزش خواهد كرد و اين، هم
عذاب ديگرى از جانب خداوند بود و هم معجزه اى براى بيدار كردن آنها بود. پس از آنكه كوه طور بالاى سر آنها قرار گرفت، بار ديگر دلهايشان نرم شد و آمادگى
پيداكردند كه خداوند فرمانهاى خود را به آنها صادر كند و از جمله آن فرمانها
اين بود كه آنان از دروازه بيت المقدس خاضعانه و فروتنانه وارد شوند و
در روزهاى شنبه صيد ماهى نكنند و بدينگونه خداوند از آنها پيمان محكم و استوارى گرفت.

تفصيل اين مطالب در تفسير آيات 50 تا 65 سوره بقره ذكر شد، خوانندگان محترم به آنجا رجوع كنند.
فَبِما نَقْضِهِمْ ميثاقَهُمْ وَ كُفْرِهِمْ بِآياتِ اللّهِ وَ قَتْلِهِمُ الْأَنْبِيآءَ بِغَيْرِ حَقّوَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ اِلاّ قَليلاً (*)وَ بِكُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلى مَرْيَمَ بُهْتانًا عَظيمًا (*)وَ قَوْلِهِمْ اِنّا قَتَلْنَا الْمَسيحَ عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ اِنَّ الَّذينَ اخْتَلَفُوا فيهِ لَفى شَكّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِه مِنْ عِلْم اِلاَّ اتِّباعَ الظَّنِّ وَ ما قَتَلُوهُ يَقينًا (*)بَلْ رَفَعَهُ اللّهُ اِلَيْهِ وَ كانَ اللّهُ عَزيزًا حَكيمًا (*)وَ اِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ اِلاّ لَيُؤْمِنَنَّ بِه قَبْلَ مَوْتِهوَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهيدًا (*)
پس (آنها را لعنت كرديم) به سبب پيمان شكنى آنان و كفرشان به آيات خدا و كشتن آنها پيامبران را به ناحق و سخن آنها كه دلهاى ما در پوشش است در حالى كه خداوند به سبب كفرشان بر دلهايشان مهر زده است; پس ايمان نمى آورند مگر اندكى (155) و نيز به سبب كفرشان و سخن آنها درباره مريم كه بهتانى بزرگ بود (156) و گفتارشان كه ما مسيح عيسى بن مريم فرستاده خدا را كشتيم در حالى كه نه او را كشتند و نه بردار زدند بلكه كار بر آنها مشتبه شد و كسانى كه درباره او اختلاف كردند، در ترديد هستند و به آن هيچ گونه يقينى ندارند جز پيروى از گمان و به يقين او را نكشته اند (157) بلكه خداوند او را به سوى خود بالا برده و خداوند تواناى فرزانه است (158) و هيچ كس از اهل كتاب نيست مگر اينكه پيش از مرگش به او ايمان مى آورد و روز قيامت او بر آنان گواه است. (159)
 

نكات ادبى


1 ـ «فبما نقضهم» ما زايده است و جار و مجرور يا متعلق به يك فعل محذوف است و تقدير چنان است: «فبنقضهم لعنّاهم» و يا متعلق به جمله «حرمنا عليهم» است كه پس از چند آيه مى آيد ولى وجه اول درست تر مى نمايد. چون تحريم بعضى از چيزهاى حلال در زمان موسى انجام گرفت و اين نمى تواند به سبب كارهايى مانند تهمت زدن به مريم و قصد كشتن عيسى باشد چون عيسى قرنها پس از موسى بوده. ديگر اينكه تحريم بعضى از چيزهاى حلال مجازات كوچكى است و با كفر و كشتن پيامبران كه در آيه آمده تناسب ندارد و اينكه متعلق جار و مجرور حذف شده، در قرآن نظير دارد و آن يكى از وجوه بلاغت است تا ذهن شنونده به تناسب موضوع به هر جايى برود.
2 ـ «غُلف» يا جمع غلاف است به معناى ظرف و منظور اين است كه مى گفتند دلهاى ما ظرف علم است و يا جمع اغلف است به معناى پرده و منظورشان اين بوده كه دلهاى ما در پرده قرار گرفته و سخنان تو را نمى فهميم.
3 ـ «طَبَعَ» مهر زد.
4 ـ «عيسى بن مريم» عطف بيان از «المسيح» است و با اينكه سه كلمه است در جاى يك كلمه نشسته.
5 ـ «ماصلبوه» او را بردار نزدند.
6 ـ شُبّه» امر بر آنها مشتبه شد.
7 ـ «علم» در اينجا به معناى يقين است.
8 ـ «اتباع الظن» استثناى منقطع مى باشد.
9 ـ «رفعه» او را بالا برد. بالا بردن گاهى ظاهرى است و گاهى معنوى و در اينجا منظور شق دوم است.
10ـ «بل رفعه» كسائى و ابوعمرو، لام را در راء به خاطر قرب مخرج ادغام كرده اند.

 

خشم خداوند بر يهود

تفسير و توضيح


آيات (155-158) فبما نقضهم ميثاقهم ...: بعضى از كارهاى خلاف و انديشه هاى ناصواب يهود، در آيات پيش گذشت و اينك در اين آيات گوشه هاى ديگرى از كارهاى نادرست آنها تذكر داده مى شود. كارهايى كه موجب خشم خدا بر آنها و دور شدنشان از رحمت خدا شده است به گونه اى كه خدا به سبب همين كارها بر دلهاى آنها مهر زده و قابليت هدايت را از آنها سلب كرده است.
در اين آيات، شش مورد ازگمراهيها و كارهاى خلاف آنها در طول تاريخ بيان شده و البته چند مورد هم در آيات بعدى آمده است. آن شش مورد كه آنها را مستحق لعنت خدا قرار داده، عبارتند از:
1 ـ پيمان شكنى آنها; آنها بارها با خدا پيمان بستند ولى آن را شكستند.
2 ـ كفر به آيات آلهى;
3 ـ كشتن آنان پيامبران خدا را كه كار ناحقى است. مانند كشتن زكريا و يحيى و نيز يهود قصد كشتن عيسى و محمد (ص) را هم داشتند.
4 ـ اين سخن آنها كه دلهاى ما در پرده قرار گرفته است. يعنى ما سخنان تو را نمى فهميم و اساساً به آن نياز نداريم چون خودمان داراى علم و آگاهى هستيم. آنها اين جملات را مى گفتند در حالى كه حقيقت امر اين بود كه خداوند به سبب كفر آنها و اصرارى كه در گمراهى داشتند بر دل آنها مهر زده بود و از آنها سلب توفيق كرده بود و لذا جز اندكى از آنها ايمان نياوردند. توجه كنيم كه اين سلب توفيق به سبب اعمال خود آنها بود و ديگر اينكه در حد الزام نبود و آنها اگر مى خواستند مى توانستند هدايت شوند ولى براى آنها مشكل بود لذا در آيه اعلام مى دارد كه اندكى از آنها موفق به ايمان مى شوند.
5 ـ انكار آنها قدرت خداوند را درباره تولد حضرت عيسى و بستن تهمتى بزرگ بر مريم و دادن نسبت زنا به آن بانوى پاك و معصوم.
6 ـ اين سخن آنها كه ما عيسى بن مريم «فرستاده خدا» را كشتيم در حالى كه نه او را كشته بودند و نه بردار زده بودند بلكه كار بر آنها مشبته شده بود. تعبير «فرستاده خدا» در اينجا از روى تمسخر است و آنها با اين عبارت عيسى را مسخره مى كردند.
اين جمله دلالت دارد كه تجرّى برگناه هم در حكم گناه است يعنى انسان هرگاه كارى را كه گناه مى داند انجام دهد اگر چه در واقع گناه نباشد، همان اثر گناه را دارد و يهود با گفتن اينكه ما مسيح را كشتيم هر چند او را نكشته بودند، مرتكب گناهى بس بزرگ شده اند چون رضايت و اقدام به كشتن پيامبر خدا هرچند كه به كشته شدن او منجر نشود، در حكم كشتن اوست.
هم يهوديان و هم مسيحيان معتقدند كه عيسى را بردار زدند و او بالاى دار كشته شد ولى قرآن كريم در اين آيه به روشنى و با قاطعيت تمام مصلوب بودن و كشته شدن عيسى را نفى مى كند و اظهار مى دارد كه آنها عيسى را بردار نزدند بلكه كار بر آنها مشتبه شد به اين صورت كه كس ديگرى را كه شبيه عيسى بود بردار زدند و گمان كردند كه عيسى را بردار زده اند و كسانى كه درباره عيسى اختلاف داشتند كه راجع به او چه اقدامى بكنند، خود در مورد كشته شدن عيسى شك و ترديد داشتند و براى آنها يقين حاصل نشده بود بلكه آنها از حدس و گمان پيروى مى كردند و نظر قرآن اين است كه يقيناً عيسى را نكشتند بلكه خداوند او را پيش خود برد و خدا قدرتمند و فرزانه است و اين كار از قدرت و علم او بدور نيست.

بالا رفتن عيسى به سوى خدا هم در اين آيه و هم در آيه 55 سوره آل عمران آمده و در احاديث هم جزئيات بيشترى بيان شده است. بزودى در اين باره و درباره اشتباهى كه در مصلوب شدن عيسى پيش آمد، بحث مفصلى خواهيم داشت.
آيه (159) و ان من اهل الكتاب الا ليؤمنن به ...: يهود و نصارى هر دو درباره عيسى عقيده نادرستى دارند يهود او را پيامبر خدا نمى دانند و نصارى درباره او غلوّ مى كنند و او را فرزند خدا مى دانند ولى طبق اين آيه تمام اهل كتاب از يهود و نصارى پيش از مرگشان به حقيقت پى خواهند برد و به او ايمان درست پيدا خواهند كرد و خواهند دانست كه او پيامبر خدا و بنده خداست و اين هنگامى است كه آنها در آستانه مرگ قرار مى گيرند چون انسان در آن مرحله به عالم شهود مى رسد و پرده ها از مقابل چشمان او برداشته مى شود و حقيقت آنچنان كه هست رخ مى نمايد ولى ديگر دير شده است و ايمان در اين مرحله فايده ندارد و از كسى پذيرفته نيست همانگونه كه فرعون در آن لحظه ايمان آورد ولى پذيرفته نشد (يونس/ 91) در روايات بسيارى آمده است كه انسان در لحظه هاى بازپسين زندگى،حقايق را لمس مى كند و بهشت و جهنم را مى بيند ولى آن لحظه ها بيرون از عالم تكليف است و ايمان آوردن در آن لحظه كارساز نيست.
فلم يك ينفعهم ايمانهم لمّا راوا باسنا (مؤمن/ 85)
پس ايمانشان آنگاه كه عذاب ما را ديدند سودى به آنان نخواهد داد.
آيه مورد بحث ناظر به همين مرحله است و هيچ يك از اهل كتاب از يهود و نصارى نيست مگراينكه هنگام مرگ كه به عالم شهود رسيد و حقايق را مشاهد كرد، مقام واقعى حضرت عيسى براى او كشف خواهد شد و ايمان درست پيدا خواهد كرد ولى همانگونه كه گفتيم ايمان در اين مرحله سودى ندارد.
آنچه گفتيم روى اين مبناست كه ضمير دوم در جمله «ليؤمنن به قبل موته» به اعتبار كلمه «احد»به اهل كتاب برگردد ولى بعضى ها احتمال داده اند كه ضمير «قبل موته» به عيسى برمى گردد. اگر چنين باشد، آيه اشاره به نزول عيسى در آخر الزمان و به هنگام ظهور حضرت مهدى (ع) دارد كه طبق رواياتى كه از طريق شيعه و سنّى نقل شده عيسى در آن زمان به زمين باز خواهد گشت و تمام مردم از جمله اهل كتاب به او ايمان خواهد آورد و پس از مدتى عيسى خواهد مرد. البته ايمان مردم به او به اين صورت نخواهد بود كه او در آن زمان پيامبر است چون پيامبرى بعد از پيامبر اسلام نخواهد آمد بلكه ايمان مردم به عيسى به اين شكل خواهد بود كه او در زمان خودش پيامبر و بنده خدا بوده است و اينكه در آيه آمده كه تمام اهل كتاب به او ايمان خواهند آورد منظور، اهل كتاب زمان رجعت عيسى است.
درباره هر دو تفسير و تأويلى كه از اين آيه شده است و بيان كرديم، رواياتى نقل شده كه آنها را تأييد مى كند (رجوع شود به كنز الدقائق ج 2 ص 679) و انتخاب يكى از اين دو تأويل مشكل مى نمايد ولى به نظر مى رسد كه تأويل اوّلى، انسب باشد چون در دنباله آيه دارد كه: «ويوم القيامة يكون عليهم شهيدا» و در روز قيامت بر آنان گواه خواهد بود. بدون شك ضمير «عليهم» به اهل كتاب كه در اول آيه آمده برمى گردد و عيسى در روز قيامت تنها گواه بر اهل كتاب زمان رجعت خود نيست بلكه بر تمام اهل كتاب از زمان نبوت خود تا آخر گواه خواهد بود و اساساً طبق بعضى از آيات قرآنى هر پيامبرى در آخرت براى امت خود شهيد و گواه است و پيامبر اسلام هم گواه همه پيامبران است و از اين گذشته شهيد و گواه بودن عيسى بر مردم زمان خودش در قرآن آمده است:
و كنت عليهم شهيدا مادمت فهيم (مائده/ 117)
و بر آنان گواه بودم تا وقتى كه در ميان آنها بودم.
البته اين نوع شهيد بودن كه مربوط به زمان حضور پيامبر در ميان امت خويش است با شهيد بودن پيامبر در روز قيامت فرق دارد و گواهى روز قيامت شامل تمام امت مى شود.

بحثى درباره مصلوب نشدن مسيح

يكى از حوادث تاريخى كه مربوط به زندگى حضرت مسيح مى شود و در بيان آن قرآن با اناجيل اختلاف روشنى دارد، عاقبت كار و پايان زندگى مسيح است. اناجيل موجود و به پيروى از آنها مسيحيان عقيده دارند كه يهوديان عيسى را بردار زدند و او را كشتند و او فداى گناهان مردم شد ولى قرآن آشكارا اعلام مى كند كه مسيح را نكشتند و او را بردار نزدند بلكه كار بر آنان مشتبه شد.
مسيحيان روى مصلوب بودن عيسى تأكيد بسيار دارند و صليب را كه نشانى از دارزدن عيسى است مقدس مى شمارند و شعار خود قرار داده اند تا همواره به ياد مصلوب بودن عيسى بيفتند. و در مجموعِ سخنان تبليغى و تبشيرى آنان كه ديگران را به سوى مسيحيت دعوت مى كنند، تنها حرفى كه براى گفتن دارند همان مسأله فدا قرار گرفتن عيسى از گناهان پيروان خويش است. آنها معتقدند كه همه انسانها گناهگار بالفطره هستند و چون حضرت آدم در آغاز خلقتِ انسان از آن درختِ نهى شده خورد و خدا را نافرمانى كرد و از بهشت رانده شد، اين گناه در نسل او باقى ماند و هر انسانى كه از مادر متولد مى شود او گناهكار است ولذا او را غسل تعميد مى دهند تا گناه او پاك شود. آنها معتقدند كه حضرت عيسى بردار زده شد و به قتل رسيد تا انسانها را تطهير كند و تاوان گناه مردم را بدهد و او فداى انسانها شد.
به عقيده مسيحيان، عيسى نه تنها گناه ذاتى انسانها را پاك مى كند بلكه گناهانى را كه بعداً مرتكب مى شوند نيز پاك مى كند و مصلوب شدن و كشته شدن عيسى كفاره گناهان پيروان اوست. اين مطلب، اساس و پايه تمام حرفهاى مبلغان مسيحى در تبليغات و دعوتهاى آنهاست و در كتابچه ها و نشريات و جزوه هايى كه به زبانهاى مختلف پخش مى كنند، بيشتر روى همين مطلب تأكيد دارند و به مردم وعده بخشش گناه مى دهند.
هرچند كه اين سخن در مذاق مردم ساده لوح به خصوص كسانى كه آلوده به گناه هستند خوش آيند مى باشد، ولى از لحاظ منطق و عقل سخنى نادرست و برخلاف عقل و مسلمات عقلى است و بدآموزيهاى زيادى دارد و باعث جرئت پيدا كردن در ارتكاب گناه مى شود و حتى اين سخن خود دعوت مردم به گناه است كه گناه كنند و بيمى نداشته باشند چون مسيح فداى آنها و باعث آمرزش گناهان آنها شده است!
چنين باورى سبب مى شود كه شرايع و تعليمات پيامبران پوچ و بيهوده باشد و مردم در ارتكاب هر گناهى آزاد باشند چون گناه آنها از پيش بخشيده شده است و به قول يكى از نويسندگان گذشته، لعنت كردن بر يهوديانى كه به عقيده اينها مسيح را كشتند روانيست!(1) چون گناهان آنها هم آمرزيده شده و آنها بودند كه چنين نعمتى را براى انسان ارزانى داشتند و با كشتن مسيح باعث آمرزش گناهان شدند!
در انجيلهاى موجود چنين آمده كه مسيح را يكى از شاگردان او در مقابل گرفتن پول به يهوديها تسليم كرد تا او را بكشند و آنها مسيح را گرفتند و بردار زدند و در كنار او دو نفر دزد را هم بردار زدند و مسيح بالاى دار جان سپرد.
در انجيل متّى در اين باره چنين آمده:
«... پس او را مصلوب نموده رخت او را تقسيم نمودند و بر آنها قرعه انداختند تا آنچه به زبان نبى گفته شده بود تمام شود كه رخت مرا در ميان خود تقسيم كردند و بر لباس من قرعه انداختند ـ و در آنجا به نگهبانى او نشستند ـ و تقصيرنامه او را نوشته بالاى سرش آويختند كه اينست عيسى پادشاه يهود آنگاه دو دزد يكى بر دست راست و ديگرى بر چپش باوى مصلوب شدند و راهگذران سرهاى خود را جنبانده كفر گويان مى گفتند اى كسى كه هيكل را خراب مى كنى و در سه روز آن را مى سازى خود را نجات بده اگر پسر خدا هستى از صليبت فرود بيا»(2)
در همين انجيل پس از بيان اينكه عيسى نه ساعت بالاى دار بود اضافه مى كند:
«...عيسى باز به آواز بلند صيحه زده روح را تسليم نمود ـ كه ناگاه پرده هيكل از سر تا پا دو پاره شد و زمين متزلزل و سنگها شكافته گرديد ـ و قبرها گشاده شد و بسيارى از بدنهاى مقدّسين كه آرميده بودند برخاستند»(3)
البته در پايان گزارش انجيل متّى آمده است كه جنازه عيسى را از دار پايين آوردند و دفن كردند ولى پس از سه روز عيسى دوباره زنده شد و بعضى از حواريون او را ديدند و او به حواريون گفت: اينك من هر روزه تا انقضاى عالم همراه شما مى باشم.(4)
 

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - علوى عاملى، مصقل صفا ص 46.
2 - انجيل متّى باب 27 جملات 35-41.
3 - همان، جملات 50-53.
4 - همان، باب 28 جملات 1-20.

 

 

در گزارش انجيلهاى ديگر هم مطالبى شبيه آنچه از انجيل متّى نقل كرديم با تفاوتهاى مختصرى آمده است.(1)
قرآن كريم عقيده مسيحيان و يهوديان و انجيلهاى موجود را درباره عاقبت كار مسيح نفى مى كند و چنين اظهار مى دارد كه مسيح كشته نشده و بر دار نرفته بلكه خدا او را نزد خود برده است و كار مسيح بر يهود و نصارى مشتبه شده است:
وقولهم انّا قتلنا المَسيح عيسى ابنَ مريم رسول اللّه و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبِّه لهم و انَّ الَّذين اختلفوا فيه لفى شكّ منه ما لهم به من علم الاَّ اتِّباع الظنِّ و ما قتلوه يقينا بل رفعه اللّه اليه و كان اللّه عزيزًا حكيمًا (نساء / 157-158)
و سخن آنها كه ما مسيح عيسى بن مريم رسول خدا را كشتيم در حالى كه نه او را كشتند و نه بردار زدند بلكه كار بر آنها مشتبه شده و كسانى كه درباره او اختلاف كردند، در ترديد هستند و هيچ گونه يقينى بر آن ندارند جز پيروى از گمان; و به يقين او را نكشتند. بلكه خداوند او را به سوى خود بالا برده و خدا تواناى فرزانه است.
به طورى كه ملاحظه مى كنيد در اين آيه چند مطلب آمده:
1 ـ يهود عقيده دارند كه مسيح را كشته اند (مسيحيان نيز همين عقيده را دارند)
2 ـ آنها مسيح را نكشته اند و بردار نزده اند بلكه كار بر آنها مشتبه شده است.
3 ـ كسانى درباره مسيح اختلاف كردند و راجع به او در شك و ترديد بودند و از روى ظن و گمان حرف مى زدند.
4 ـ خداوند مسيح را به سوى خود بالا برد.
مطلب اول بسيار روشن است و جاى بحث و گفتگو ندارد چون از مسلّمات عقايد يهود و نصارى اين است كه مسيح به وسيله حاكم زمان خود كه بر دين يهود بود بردار زده شد و به قتل رسيد. اناجيل موجود هم همين را مى گويند و پيش از اين نقل كرديم.
مطلب دوم بيانگر عقيده قرآن در اين مسأله است و آن اينكه آنها مسيح را نه بردار زدند و نه كشتند بلكه اشتباهى رخ داد كه باعث اين پندار نادرست گرديد.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - رجوع شود به انجيل يوحنا، باب 15 و انجيل لوقا، باب 23.

 

 

خيانت يهوداى اسخريوطى

از مجموع رواياتى كه درباره حمله سربازان براى دستگيرى مسيح و بردار زدن او در اناجيل موجود و منابع تاريخى و روايى اسلامى وارد شده است، به خوبى روشن مى شود كه زمينه براى اين اشتباه موجود بوده كه كس ديگرى را به جاى عيسى دستگير كنند چون اين حمله شبانه صورت گرفته و هجوم كنندگان قيافه عيسى را نمى شناختند. بنابر آنچه در انجيل متى آمده، دشمنان او را نمى شناختند و اين يهوداى اسخريوطى يكى از حواريون خود عيسى بود كه در مقابل گرفتن پول او را نشان داد. به اين عبارات انجيل توجه كنيد:
«آنگاه يكى از آن دوازده كه يهوداى اسخريوطى مسمّى بود، نزد رؤساى كَهَنه رفته، گفت مرا چند خواهيد داد تا او را به شما تسليم كنم ايشان سى پاره نقره باوى قرار دادند، و از آن وقت درصدد فرصت شد تا او را بديشان تسليم كند»(1)
انجيل متى پس از نقل بعضى از گفتگوهاى مسيح با حواريون چنين ادامه مى دهد:
«و هنوز سخن مى گفت كه ناگاه يهودا كه يكى از آن دوازده بود با جمعى كثير با شمشيرها و چوبها از جانب رؤساى كَهَنه و مشايخ قوم آمدند و تسليم كننده او بديشان نشانى داده گفته بود: هر كه را بوسه زنم همان است او را محكم بگيريد. در ساعت نزد عيسى آمده گفت: سلام يا سيدى و او را بوسيد»(2)
هرچند در ادامه روايت انجيل متى آمده كه دشمنانش او را گرفتند و يهودا هم از كرده خود پشيمان شد ولى در روايات ديگر از همان مسيحيان آمده كه يهوداى اسخريوطى از لحاظ قيافه شبيه عيسى بود. و بعد از اين جريان هم هرگز ديده
نشد.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - انجيل متى باب 26 جملات 14-17.
2 - همان، جملات 47-50.
3 - المنارج 6 ص 43.

 

 مى توانيم همين مطلب را قرينه اى بر بعضى از روايات اسلامى بگيريم كه در آنها آمده است كه چون يهودا جاى مسيح را به دشمنان نشان داد آنها آن محل را گشتند ولى به جاى مسيح خود يهودا را گرفتند و او هرچه فرياد زد كه من مسيح نيستم بلكه همان كسى هستم كه جاى او را به شما نشان دادم آنها نپذيرفتند و او را به عنوان مسيح كشتند.(1)
در يك روايت ديگر آمده كه دشمنان مسيح يك نفر از خودشان را به نام طيطانوس داخل خانه اى كه مسيح در آنجا بود فرستادند و او قدرى در آنجا درنگ كرد تا مسيح را پيدا كند ولى مسيح را خداوند بالا برده بود و در آن خانه نبود وقتى سپاهيان تأخير طيطانوس را ديدند به سوى خانه هجوم بردند و خداوند قيافه او را به شكل حضرت عيسى درآورده بود آن سپاهيان طيطانوس را به جاى مسيح دستگير كردند و بردار زدند.
در روايت ديگرى از وهب بن منبه مسيحى تازه مسلمان نقل شده كه عيسى و چندين نفر از حواريون او در خانه اى بودند كه آن خانه محاصره شد وقتى سپاه وارد خانه شد خداوند همه حواريون را به قيافه عيسى درآورد آنها گفتند: ما را سحر كرديد يا بايد مسيح خود را معرفى كند و يا همه تان را مى كشيم. عيسى به اصحاب خود گفت: كدام يك از شما جان خود را به بهاى بهشت مى فروشد؟ يكى از آنها كه سرجس نام داشت، گفت: من و او با آن سپاه رفت و به دار آويخته شد و خداوند عيسى را بالا برد.(2)
همانگونه كه گفتيم از خود مسيحيان نيز كسانى عقيده دارند كه عيسى بردار زده نشد بلكه به جاى او اشتباهاً يكى از حواريون را بردار زدند و انجيل برنابا كه پيشنيان از نصارى آن را قبول داشتند نيز بر اين معنا تصريح مى كند و تأكيد بر اين دارد كه يهوداى اسخريوطى شباهت عجيبى بر مسيح پيدا كرد و مأموران، او را به جاى مسيح دستگير كردند و بردار زدند.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - مجمع البيان ج 3 ص 209، البته در مجمع البيان نام اين حوارى «بورس زكريا بوطا» آمده است.
2 - تفسير طبرى (جامع البيان) ج 4 قسمت دوم ص 15.
3 - انجيل برنابا، ترجمه فارسى فصل هاى 214 تا 217 (صفحات 436 تا 443).

 

به هر حال با وجود تصريح قرآن به اينكه عيسى را نكشتند و بردار نزدند، جاى هيچ گونه شك و ترديدى باقى نمى ماند كه عيسى مصلوب نشده است. چون قرآن به اعتقاد ما مسلمانان وحى الهى است و جاى شك و ترديد ندارد ولى انجيلهاى موجود، تحريف شده است و انجيل واقعى كه بر عيسى نازل شده در دست نيست و يك دليل روشن بر تحريف شدن اناجيل وجود تناقض هاى آشكار در آن است كه در جاى خود ثابت شده است.
مطلب سومى كه در آيه مورد بحث آمده است اين است كه كسانى درباره مسيح اختلاف كردند و اين اختلاف آنها از روى علم و يقين نبود بلكه ناشى از حدس و گمان بود.
منظور از اين اختلاف اختلافى است كه ميان خود مسيحيان درباره ماهيت مسيح و چگونگى مصلوب شدن او وجود دارد. ملكانى ها كه يكى از فرقه هاى مسيحيت است، معتقدند كه وقتى مسيح بردار شد، هم جنبه ناسوتى او كه مربوط به انسان بودن اوست و هم جنبه لاهوتى او كه مربوط به الوهيت اوست، بردار شد و مقتول گرديد.(1) در مقابل اينها نسطوريان معتقدند كه تنها جنبه ناسوتى مسيح مصلوب و كشته شد.(2) ولى يعقوبيان كه فرقه ديگرى از مسيحيان هستند، عقيده
دارند كه قتل و صلب به جوهرى متشكل از دو جوهر (ناسوت و لاهوت)
واقع شد.(3)
ميان مسيحيان درباره همين مسأله و تعيين اينكه كدام جنبه مسيح بردار شده اختلافات بسيارى بوده كه منجر به تكفير و كشتار يكديگر شده است; تا اينكه در سال 451 ميلادى شورايى در شهر كالسدون در آسياى صغير تشكيل شد و پس از مباحثات بسيار، اصول و كلياتى درباره ماهيت مسيح وضع كردند كه همان قاعده كلامى كليساى كاتوليك قرار گرفت. 

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - شهرستانى، الملل و النحل ج 1 ص 222.
2 - همان ص 225.
3 - همان ص 227.

 

معتقدان به اين كليات به «منوفيزيت ها»معروف شدند و در شوراى كالسدون پيروان نسطوريوس يا همان نسطوريان را بر خطا و كافر اعلام كردند با اين وجود آنها به عنوان يك فرقه جداگانه در شام باقى ماندند و در سرزمين هاى ديگر نيز نفوذ كردند.(1)
مطلب چهارمى كه در آيه مزبور آمده اين است كه خداوند مسيح را به سوى خود بالا برد. بالا رفتن عيسى به سوى خدا در آيه ديگرى هم آمده:
اذقال الله يا عيسى انى متوفيك و رافعك الىّ (آل عمران/ 55)
هنگامى كه خداوند گفت: اى عيسى من برگيرنده تو و بالابرنده تو به سوى خود هستم.
منظور از بالا بردن در اين آيات، بالا بردن مقام و منزلت و درجه عيسى نيست همانگونه كه درباره بعضى از پيامبران آمده بلكه با توجه به سياق آيات و اينكه مى فرمايد او را نكشتند و بردار نزدند بلكه خدا او را به سوى خود بالا برد و با توجه به روايات بسيار ى كه در دست داريم، منظور اين است كه خداوند روح و جسم عيسى را بالا برده و او نمرده است بلكه همچنان در عالم بالا زنده است و در روايات آمده كه او در آخر الزمان در زمان حكومت مهدى(ع) بار ديگر به زمين فرود مى آيد و دجّال را مى كشد و پس از چندى مانند همه انسانها مى ميرد.(2)
البته اينكه فرموده به سوى خود بالا مى برم همانگونه كه در روايات آمده، منظور بالا بردن عيسى به آسمان چهارم است كه جاى آن بر ما روشن نيست، مسلم است كه خدا مكان ندارد و فقط در عالم بالا نيست پس بالا رفتن به سوى خدا يعنى وارد شدن در رحمت خاص او و پيدا كردن مقام و منزلتى نزد خداوند كه ديگران آن را ندارند و آن همان صعود به آسمان چهارم و زنده ماندن در آنجاست و البته ما از كيفيت آن آگاهى نداريم.
 

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - جان ناس، تاريح جامع اديان ص 426-427 (ترجمه على اصغر حكمت).
2 - روايات در اين مورد را در كنز الدقائق ج 2 ص 676 به بعد ملاحظه فرماييد.

 

ديديم كه هم مسيحيان و هم مسلمانان به پيروى از انجيل و قرآن معتقدند كه سرانجام، مسيح به عالم بالا رفت منتهى مسلمانان عقيده دارند كه او كشته نشد بلكه به طور زنده به آسمانها صعود كرد ولى مسيحيان معتقدند كه كشته شد و پس از سه روز زنده گشت و به بالا رفت. حال مى گوييم كه در شهر «سرى نكره» هندوستان قبرى وجود دارد كه منسوب به مسيح است و روى آن نوشته شده: «مقبره عيسى صاحب» قاديانى ها معتقدند كه اين قبر از آنِ عيسى بن مريم است و او هنگامى كه مى خواستند او را بردار زنند، از دست يهود فرار كرد و به كشمير هندوستان آمد و سپس در همين مكان از دنيا رفت و در اينجا مدفون شد.(1)
قاديانى ها معتقدند كه غلام احمد قاديانى همان مسيح است كه زنده شده و با تجديد نظر در احكام اسلامى ظاهر شده است و به نبوت محمد (ص) ايمان دارد.
همه مى دانيم كه غلام احمد قاديانى آلت دست استعمار انگليس بود و او و امثال او مانند سيد على محمد باب و مهدى سودانى در يك زمان براى ايجاد اختلاف ميان مسلمانان قد علم كردند و هر سه از يك آبشخور آب مى خوردند و آن استعمار پير بريتانيا بود. بنابراين، سخن عجيب قاديانى ها درباره قبر مسيح تنها مقدمه اى براى تصحيح ادعاى غلام احمد در تجسم يافتن مسيح در وجود اوست و ارزش بحث كردن را ندارد.
فَبِظُلْم مِنَ الَّذينَ هادُوا حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ طَيِّبات أُحِلَّتْ لَهُمْ وَ بِصَدِّهِمْ عَنْ سَبيلِ اللّهِ كَثيرًا (*)وَ أَخْذِهِمُ الرِّبا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ وَ أَكْلِهِمْ أَمْوالَ النّاسِ بِالْباطِلِ وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرينَ مِنْهُمْ عَذابًا أَليمًا (* )لكِنِ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمآ أُنْزِلَ اِلَيْكَ وَ مآ أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ الْمُقيمينَ الصَّلوةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ الْمُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ أُولئِكَ سَنُؤْتيهِمْ أَجْرًا عَظيمًا (* )
پس به سبب ستمى كه از يهوديان سر زد و نيز به سبب باز داشتن آنها بسيارى را از راه
خدا، چيزهاى پاكيزه اى را كه بر آنان حلال بود، بر آنان حرام كرديم (160) و به سبب ربا گرفتن آنها در حالى كه از آن نهى شده بودند و به سبب خوردن آنها مالهاى مردم را به باطل; و براى كافران از آنها عذابى دردناك آماده كرديم (161) ولى كسانى از آنها كه استواران در علم هستند و مؤمنان، به آنچه بر تو نازل شده و پيش از تو نازل شده ايمان مى آورند و به خصوص برپاكنندگان نماز و دهندگان زكات و كسانى كه به خداو و روز قيامت ايمان دارند، بزودى آنان را پاداشى بزرگ خواهيم داد (62)

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - المنارج 6 ص 42.

 

نكات ادبى


1 ـ «فبظلم» عطف بر «فبما نقضهم» و متعلق به «حرّمنا» است.
2 ـ «هادوا» فعل جعلى از يهود، يهودى شدند.
3 ـ «طيبات» چيزهاى پاكيزه، نكره بودن اين لفظ دلالت بر اين معنا دارد كه همه طيبات حرام نشده بود بلكه بعضى از آنها حرام شده بود.
4 ـ «صدّ» منع. صد از سبيل خدا، هم شامل خودشان مى شود يعنى خودشان را از راه خدا باز داشتند و هم شامل ديگران مى شود يعنى ديگران را بازداشتند.
5 ـ «كثيرا» يا مفعول به براى «صدّ» است يعنى بسيارى را از راه خدا منع كردند و يا مفعول مطلق است به تقدير صدّا كثيرا.
6 ـ «ربوا» مثل بسيارى از موارد با واو نوشته شده كه رسم الخط به جاى مانده از عصر اسلام است و به همين صورت از خط حيره به عربى منتقل شده است.
7 ـ «الراسخون» مبتدا است و «لكن» در آن عمل نكرده و «المؤمنون» عطف بر «الراسخون» است و خبر آن «يؤمنون» است و اينكه «اولئك ستؤتيهم» راخبر «الراسخون» قرار بدهيم بعيد به نظر مى رسد.
8 ـ «المقيمين» عطف بر «الراسخون» است و اينكه به حالت نصب آمده براى اختصاص و مدح است و اين خود بابى در ادب عربى است كه وقتى چند چيز را به يكديگر عطف كردند يكى از آنها را كه اهميت ويژه اى دارد با اعرابى جداگانه با تقدير فعل اعنى يا ضمير هم منصوب يا مرفوع مى خوانند كه با اعراب بقيه متفاوت باشد و در اينجا به تقدير اعنى منصوب خوانده شده است سيبويه براى اين مورد مثالهايى آورده است و نظير آن در شعر خرنق آمده (الدر المصون ص 29)
لايبعدنّ قومى الذين هم***سمّ العداة و آفة الجرز
النازلين بكل معترك***و الطيبون معاقد الارز
البته بعضى از مفسران كلمه (والمقيمين) را مجرور دانسته و آن را عطف بر ما انزل يا اليك گرفته اند كه وجه بعيدى است.
بنابراين، آنچه در بعضى از كتابها از عايشه نقل شده كه كلمه «والمقيمين» در اينجا يكى از كلماتى است كه كاتبان مصحف در آن اشتباه كرده اند و عربها خود آن را اصلاح خواهند كرد، قابل قبول نيست بلكه منصوب بودن اين كلمه خود يكى از وجوه بلاغت است. البته در بعضى از روايتها هم آمده كه در مصحف ابن مسعود «والمقيمون» با واو نوشته شده و از ميان قاريان، مالك بن دينار و جحدرى و عيسى ثقفى با واو خوانده اند كه آن هم درست است.

9 ـ «والمؤتون» عطف بر «الراسخون» و همين طور «المؤمنون» كه بعد از آن آمده است.

 

حرام شدن بعضى غذاها بر يهود

تفسير و توضيح


آيات (160-161) فبظلم من الذين هادوا...: ستمى كه يهود عصر حضرت موسى كردند و با ديدن آنهمه آيات و معجزات و نشانه هاى خدا باز از كژراهه رفتند و بهانه جويى كردند، مجازاتهاى گوناگونى را از سوى خداوند درپى داشت كه در اينجا به يكى از آنها اشاره مى شود. خداوند به سبب همان ستمگرى كه يهود داشتند چندين چيز حلال و پاكيزه را كه خوردن آنها بر همگان حلال بود بر آنها حرام كرد و اين يك مجازات دنيوى بود.
در برهه اى از زمان تمام غذاها براى بنى اسرائيل حلال بود فقط غذاهاى خاصى را حضرت يعقوب بر خود حرام كرده بود و از آنها نمى خورد (رجوع شود به تفسير آيه 93 از سوره آل عمران كه گذشت) ولى بعدها به سبب ستمگريها و نافرمانيهاى يهود بعضى از غذاهاى پاكيزه كه حكم اوّلى آنها جواز بود بر آنها حرام شد و اين نوعى مجازات بود. در آيه مورد بحث مطلب به صورت كلى آمده ولى در آيه زير به نوع غذاهايى كه بر بنى اسرائيل حرام شد تصريح شده است:
و على الذين هادوا حرّمنا كلى ذى ظفر و من البقر و الغنم حرّمنا عليهم شحومهما الا ماحملت ظهورهما او الحوايا او ما اختلط بعظم ذلك جزيناهم ببغيهم و انّا لصادقون (انعام/ 146)
و بركسانى كه يهودى شدند هر ناخندارى را حرام كرديم و از گاو و گوسفند پيه آنها رابر آنان حرام كرديم مگر آنچه بر پشت آن دو باشد يا چربى روده ها يا آنچه با استخوان مخلوط باشد اين را به سبب ستم آنها بر آنان كيفر قرار داديم و ما راستگويانيم.
در آيه ديگر باز به همين موارد اشاره مى كند و يادآور مى شود كه علت حرمت اين چيزها اعمال خود آنها بوده است:
و على الذين هادوا حرّمنا ما قصصنا عليك من قبل و ماظلمناهم ولكن كانوا انفسهم يظلمون (نحل/ 118)
و بركسانى كه يهودى شدند آنچه را پيش از اين بر تو تعريف كرديم حرام نموديم و ما بر آنان ستم نكرديم بلكه آنها خود برخويشتن ستم كردند.
در آيه مورد بحث پس از بيان اينكه عامل حرام شدن بعضى از چيزهاى پاكيزه بر يهود، ظلم و ستم آنها بوده، سه عامل ديگر را هم بر آن اضافه مى كند كه در واقع اين سه عامل، تفصيل همان ظلم و ستمى است كه يهود كردند; آن سه عامل عبارتند از:
1 ـ آنها بسيا رى را از راه خدا منع كردند و همديگر را در جهت نافرمانى از خدا و خروج از شريعت موسى يارى كردند و بدينگونه سدّ راه خدا شدند.
بعضى از مفسران اين جمله را وصف حال كسانى از دانشمندان يهود گرفته اند كه با كتمان اوصاف پيامبر اسلام كه در تورات آمده بود، مانع از هدايت مردم شدند. ولى اين احتمال بعيد مى نمايد زيرا در آيه شريفه سدّ راه خدا شدن، يكى از علتهاى تحريم چيزهاى حلال معرفى شده و مى دانيم كه اين تحريم مربوط به زمان حضرت موسى است. مگر اينكه جمله (وبصدهم عن سبيل الله) را عطف بر (فبظلم) نكنيم و آن را متعلق به محذوف بدانيم مانند: (لعنّا) كه در اين صورت اين جمله و دو جمله بعدى مستقل مى شوند.
2 ـ عامل ديگرِ تحريم چيزهاى حلال، رباخوارى يهود است در حالى كه از آن نهى شده بودند.
3 ـ عامل ديگر اين است كه آنها اموال مردم را به ناروا مى خوردند مانند رشوه خوارى و گرفتن پولهاى زور از مردم.
سمّاعون للكذب اكّالون للسّحت (مائده/42)
آنها (يهود) بسيار به دروغ گوش مى دادند و بسيار «سحت» مى خوردند (منظور رشوه است)
البته مى توان اين دو جمله را هم مانند جمله قبلى مربوط به يهود عصر پيامبر اسلام گرفت و همانگونه كه گفتيم اين سه جمله را مستقل از جمله «فبظلم من الذين» دانست و براى آن فعلى مقدر كرد به طورى كه در آيات پيش براى جمله «فبما نقضهم» مقدر كرديم. اگر چنين باشد معناى آيه شفاف تر خواهد بود و اين سه مطلب عامل تحريم چيزهاى حلال نخواهد بود. چون همانگونه كه بيان كرديم، اين تحريم در عصر حضرت موسى بوده است.
در جمله پايانى آيه خاطر نشان مى سازد كه براى آن گروه از يهود كه كافر شدند و به پيامبر اسلام ايمان نياوردند عذابى دردناك آماده كرده ايم و در آيه بعدى حساب گروه ديگرى از يهود را كه مسلمان شدند از ديگران جدا مى كند و مى فرمايد: آن كسانى از يهود كه راسخ در علم هستند و به راستى از تورات خبر دارند و نيز مؤمنان (از مهاجر و انصار) به تو اى پيامبر و به پيامبران پيش از تو ايمان مى آورند. گفته شده است كه منظور از راسخان در علم در اينجا آن دسته از دانشمندان يهود هستند كه مسلمان شدند مانند عبدالله بن سلام و اسيد بن سعيه و ثعلبه و ديگران.
در دنباله آيه براى مشخص تر شدن صف مؤمنان از يهوديهاى تازه مسلمان، صفاتى را به صورت عطف براى آنها ذكر مى كند به اين صورت كه آنان اقامه كنندگان نماز و دهندگان زكات هستند و به خدا و روز قيامت ايمان دارند. در پايان آيه اضافه مى كند كه بزودى به آنان پاداشى بزرگ خواهيم داد.
اينكه در اين آيه نماز و زكات را از ميان فروع دين، مخصوص به ذكر مى كند دليل بر اهميت اين دو فريضه الهى است كه يكى براى ارتباط ميان انسان با خدا و ديگرى براى ارتباط ميان انسان و جامعه است.
اِنّآ أَوْحَيْنآ اِلَيْكَ كَمآ أَوْحَيْنآ اِلى نُوح وَ النَّبِيّنَ مِنْ بَعْدِه وَ أَوْحَيْنآاِلى اِبْراهيمَوَاِسْماعيلَ وَ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ عيسى وَ أَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هارُونَ وَسُلَيْمانَ وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُورًا (*)وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَكْليمًا (* )
ما به تو وحى كرديم همانگونه كه به نوح و پيامبران پس از او وحى كرديم; و به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان وحى كرديم و به داود زبور داديم (163) و پيامبرانى كه از پيش، داستان آنها را بر تو گفته ايم و پيامبرانى كه داستان آنها را بر تو نگفته ايم و خدا با موسى سخن گفت، سخن گفتنى(164)
 

نكات ادبى


1 ـ «وحى» سخن آهسته، الهام الهى، پيامى كه خداوند مستقيماً يا به وسيله ملك به پيامبر خود القا مى كند.

2 ـ «اسباط» نوه ها و در اينجا منظور اولاد يعقوب است و اسباط موسى هم دوازده نفر بودند.
3 ـ «زبور» نوشته شده، فعول به معناى مفعول. در اصطلاح به كتاب آسمانى حضرت داود گفته مى شود. يهود و نصارى به آن مزامير داود مى گويند.
4 ـ «ورسلا» منصوب است به تقدير فعلى از جنس فعلى كه پس از آن آمده و تقدير چنين است و قصصنا رسلا قد قصصنا عليك...
 

تفسير و توضيح


آيات (163-164) انا اوحينا اليك كما اوحينا ...: به دنبال طرح پيشنهاد يهود كه از پيامبر اسلام خواستند كتابى از آسمان براى آنها نازل كند كه چند آيه پيش گذشت و خداوند پاسخ آنها را داد، اينك خاطر نشان مى سازد كه پيامبر اسلام هم مانند پيامبران ديگر است كه در تاريخ آمده اند و خطاب به پيامبر اسلام اظهار مى دارد كه ما بر تو همانند پيامبران ديگر از نوح و پيامبران پس از او وحى نازل كرديم و هيچ يك از آنها چنين كارى نكردند كه تمام پيشنهادهاى امت خود را كه از آنها معجزه مخصوصى مى خواستند عملى سازند بلكه هر كدام از آنها معجزه يا معجزه هايى داشتند كه اگر كسى با ديدن آنها ايمان نمى آورد و پيشنهاد معجزه ديگرى مى كرد، دليل بر عناد و لجاجت او بود و آن پيامبر به پيشنهاد او عمل نمى كرد.
بنابراين پيامبر اسلام هم مانند ساير پيامبران بود كه بر آنها وحى نازل شده بود و در رديف آنها قرار داشت و اظهار نبوت او چيز تازه و بى سابقه اى نبود كه از او درخواستهاى جوراجور بشود بلكه او ماننند ساير پيامبران معجزه هاى معينى داشت كه دليل بر صدق ادعاى او بود:
قل ما كنت بدعا من الرسل و ما ادرى مايفعل بى و لا بكم ان اتبع الاما يوحى الىّ و ما انا الا نذير مبين (احقاف/9)
بگو من پديده نوظهورى از پيامبران نيستم و نمى دانم كه با من يا با شما چه خواهد شد; من پيروى نمى كنم مگر از آنچه بر من وحى مى شود و من جز بيم دهنده اى آشكار نيستم.
در آيه مورد بحث پس از بيان اينكه پيامبر اسلام هم مانند پيامبران ديگر چون نوح و پيامبران پس از اوست، از بعضى از پيامبران نام مى برد و جمعاً در اين آيات از دوازده پيامبر نام برده شده به اضافه خود پيامبر اسلام و اسباط كه همان فرزندان و نوادگان يعقوب هستند و البته همه اسباط يعقوب پيامبر نبودند بلكه بعضى از آنها مانند يوسف و داود و سليمان و موسى و عيسى پيامبر بودند.
دوازده پيامبرى كه نام آنها در اين آيات آمده عبارتند از: نوح، ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب، عيسى، ايوب، يونس، هارون، سليمان، داود و موسى.
توجه كنيم كه در شمارش اين پيامبران نه ترتيب زمانى مورد نظر بوده و نه ترتيب از لحاظ مقام و مرتبه و اصولا واو براى ترتيب نيست. همچنين در بيان اين پيامبران راجع به دو نفر مطلبى گفته شده: يكى داود كه خداوند به از زبور داد، ديگر موسى كه خداوند با او سخن گفت. ضمناً در جمله اى اظهار مى دارد كه داستان بعضى از پيامبران را پيش از اين بر تو نقل كرديم و پيامبرانى هم هستند كه داستان آنها را بر تو نقل نكرده ايم. از آنجا كه اين سوره (سوره نساء) در مدينه نازل شده معلوم مى شود كه منظور از پيامبرانى كه داستان آنها پيشتر نقل شده، پيامبرانى هستند كه در سوره هاى مكّى و يا سوره هايى كه يپش از اين سوره نازل شده، از آنها ياد شده است.

 

بحثى درباره پيامبرانى كه نام آنها در قرآن آمده است

 

در قرآن كريم نامهاى مبارك بيست و پنج تن از پيامبران خدا آمده و بعضى از آنها بارها تكرار گرديده و داستان زندگى آنها گاهى با تفصيل و گاهى به طور خلاصه بيان شده است و اين در حالى است كه طبق بعضى از روايات، خداوند در طول تاريخ، براى هدايت بشر يكصدوبيست و چهار هزار پيامبر فرستاده است.
البته در خود قرآن تذكر داده شده كه پيامبران خدا منحصر در آنچه كه در قرآن آمده نيست بلكه پيامبرانى هم هستند كه داستان آنها در قرآن نيامده است:
ورسلا قد قصصنا عليك من قبل ورسلا لم نقصصهم عليك (نساء/164)
و پيامبرانى كه از پيش داستان آنها را بر تو گفته ايم و پيامبرانى كه داستان آنها را بر تو نگفته ايم.
ما وظيفه داريم كه به همه پيامبران احترام كنيم و به آنها ايمان بياوريم و در اصل نبوت ميان آنها فرقى نگذاريم و بدانيم كه همه آنها سفيران خدا در زمين و تبليغ كنندگان احكام دين بودند و خط فكرى واحدى داشتند:
قولوا آمنّا بالله و ما انزل الينا و ما انزل الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و ما اوتى موسى و عيسى و ما اوتى النبيّون من ربهم لانفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون (بقره/136)
بگو ايمان آورديم به خدا و به آنچه كه بر ما نازل شده و آنچه كه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط و موسى و عيسى و همه پيامبران از جانب پروردگارشان نازل شده است ميان هيچ يك از آنها جدايى نمى اندازيم و ما بر او تسليم هستيم.
باوجود اينكه ما بايد به همه پيامبران ايمان داشته باشيم بايد بدانيم كه همه آنها از لحاظ رتبه و مقام يكسان نيستند بلكه بعضى از آنها بر بعضى ديگر فضيلت و برترى دارند و پيامبر اسلام برتر از همه آنهاست:
تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض (بقره/253)
اين پيامبران بعضى شان را بر بعضى ديگر برترى داديم.

 

نامهاى پيامبران در قرآن

اكنون بر سر آنيم كه پيامبرانى را كه نامهاى آنها در قرآن كريم آمده است برشماريم. اين پيامبران بدون رعايت هيچ گونه ترتيبى عبارتند از:

* ـ آدم كه نام او بيست و پنچ بار در قرآن آمده;
* ـ ادريس كه نام او دوبار در قرآن آمده;
* ـ نوح كه نام او چهل و پنج بار در قرآن آمده;
* ـ هود كه نام او ده بار در قرآن آمده;
* ـ صالح كه نام او يازده بار در قرآن آمده;
* ـ ابراهيم كه نام او شصت و نه بار در قرآن آمده;
* ـ لوط كه نام او بيست و هفت بار در قرآن آمده;
* ـ اسماعيل كه نام او دوازده بار در قرآن آمده;
* ـ اسحاق كه نام او هفده بار در قرآن آمده;
* ـ يعقوب كه نام او شانزده بار در قرآن آمده;
* ـ يوسف كه نام او بيست و هفت بار در قرآن آمده;
* ـ شعيب كه نام او يازده بار در قرآن آمده;
* ـ ايوب كه نام او چهار بار در قرآن آمده;
* ـ ذوالكفل كه نام او دوبار در قرآن آمده;
* ـ موسى كه نام او صد وسى و شش بار در قرآن آمده;
* ـ هارون كه نام او بيست بار در قرآن آمده;
* ـ داود كه نام او شانزده بار در قرآن آمده;
* ـ سليمان كه نام او هفده بار در قرآن آمده;
* ـ الياس كه نام او سه بار در قرآن آمده;
* ـ اليسع كه نام او دوبار در قرآن آمده;
* ـ يونس كه نام او چهاربار در قرآن آمده;
* ـ زكريا كه نام او هفت بار در قرآن آمده;
* ـ يحيى كه نام او پنج بار در قرآن آمده;

* ـ عيسى كه نام او بيست و پنج بار در قرآن آمده;
* ـ محمد كه نام او چهار بار در قرآن آمده به اضافه اينكه يك بار هم به صورت «احمد» آمده است.
در ميان اين پيامبران پنج نفر اولوالعزم بودند و رسالت جهانى داشتند كه عبارت بودند از: نوح، ابراهيم، موسى، عيسى و محمد (ص)
رُسُلاً مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كانَ اللّهُ عَزيزًا حَكيمًا (*)لكِنِ اللّهُ يَشْهَدُ بِمآ أَنْزَلَ اِلَيْكَ أَنْزَلَهُ بِعِلْمِه وَ الْمَلائِكَةُ يَشْهَدُونَ وَ كَفى بِاللّهِ شَهيدًا (*)
پيامبرانى مژده دهنده و بيم رسان; تا مردم را پس از پيامبران حجتى برخدا نباشد و خدا تواناى فرزانه است (165) ولى خداوند به آنچه كه بر تو نازل كرده گواهى مى دهد; آن را با علم خود نازل كرده و فرشتگان نيز شهادت مى دهند و خداوند از جهت گواه بودن كافى است (166)
 

نكات ادبى


1 ـ «رسلا» منصوب است به جهت مدح و به تقدير اعنى يا بگوييم كه به جهت حال بودن منصوب شده و مبشرين و منذرين صفت براى آن است.
2 ـ «مبشر» از بشارت به معناى مژده است كه معمولا در دادن خبرهاى خوش استعمال مى شود ولى گاهى در خبرهاى ناراحت كننده هم به كار مى رود.
3 ـ «منذر» بيم دهنده، ترساننده.
4 ـ «حجّت» دليل، برهان، سخنى كه طرف مقابل را محكوم كند.
 

تفسير و توضيح


آيه (166) رسلا مبشّرين و منذرين...: پس از ذكرى كه از پيامبران به ميان آمد،

اينك دو مطلب مهم و اساسى در اين آيه بيان مى شود:
نخست، وظايف و مأموريتهاى پيامبران كه عبارت از مژده دادن و بيم دادن است. آنها از يك سو مردم را در صورت اطاعت از دستورهاى خداوند به بهشت مژده مى دادند و از سوى ديگر آنهارا در صورت نافرمانى، از جهنم و عذاب الهى مى ترسانيدند و اين دو وظيفه در كنار هم انجام مى گرفت تا هم از راه تشويق و هم از راه تنبيه، مردم هدايت شوند و تكاليف الهى را انجام دهند.
دوم، هدف از بعثت پيامبران. آيه روشن مى سازد كه خداوند پيامبران را از آن جهت فرستاد تا مردم حجتى بر خدا نداشته باشند و روز قيامت نگويند كه تكليف خود را نمى دانستيم. با آمدن پيامبران و تبليغ پيام الهى بر مردم حجت براى همه مردم تمام مى شود و جاى عذر و بهانه براى كسى باقى نمى ماند. نظير اين آيه:
ولو انّا اهلكنا هم بعذاب من قبله لقالوا ربّنا لولا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتك من قبل ان نذل و نخزى (طه / 134)
و اگر ما آنان را پيش از آن (فرستادن پيامبر) با عذابى هلاك مى كرديم، مى گفتند: پروردگارا چرا براى ما پيامبرى نفرستادى تا از آيات تو پيروى كنيم پيش از آنكه خوار و رسوا شويم؟
البته عقل و وجدان، بعضى از حقايق را براى بشر روشن مى سازد و به تعبير روايات، عقل يك پيامبر درونى است ولى با اين حال، حقايق ديگرى وجود دارند كه عقل از درك آنها ناتوان است و نياز به راهنمايى شرع و پيامبر دارد و خدا با فرستادن پيامبران نعمت را بر انسان تمام كرده و تكاليف او را روشن ساخته است و ديگر هيچ كس به بهانه جهل نمى تواند از تكليف خود سرباز زند مگر كسانى كه در جايى قرار گرفته اند كه پيام خدا به آنها نرسيده است. اين گونه افراد را جاهل قاصر مى گويند و خدا آنها را عذاب نخواهد كرد.
و ما كنّا معذبين حتى نبعث رسولا (اسراء / 15)
و ما عذاب كننده نيستيم مگر آنكه پيامبرى بفرستيم.

 

گواهى خداوند بر حقانيت محمد(ص)

 

آيه (166) لكن الله يشهد بما انزل ... : براى اينكه پيامبر اسلام از كفر كافران و انكار يهود ناراحت نشود و تسلاى خاطرى پيدا كند، در اين آيه اظهار مى دارد كه اگر يهود با خواستن معجزه هاى گوناگون و با بهانه هاى واهى نبوت تو را انكار مى كنند و به حقانيت تو گواهى نمى دهند، خداوند خود بر حقانيت تو گواهى مى دهد و او خود شاهد صدق گفته هاى توست و به آنچه بر تو نازل كرده گواه است و آنچه را كه بر تو نازل كرده از علم او سرچشمه مى گيرد و مى داند كه تو شايسته پيامبرى هستى. علاوه بر خداوند، فرشتگان نيز بر حقانيت تو گواهى مى دهند و اين در حالى است كه از نظر شاهد بودن، خداوند بسنده است و با وجود گواهى خدا نيازى به شاهد ديگر نيست.
شاهد بودن خدا بر صدق نبوت پيامبر، حقيقتى است كه مردم از روى معجزه اى كه پيامبر انجام مى دهد به آن پى مى برند. وقتى يك مدعى نبوت كار خارق العاده اى انجام داد كه مردم از انجام آن عاجزند، معلوم مى شود كه او با عالم غيب ارتباط دارد و خدا او را تأييد مى كند و گواه بر حقانيت اوست و همه مى دانيم كه پيامبر اسلام معجزاتى داشت كه از جمله آنها همين قرآن است و قرآن خود دليل روشنى بر صدق ادعاى اوست.
اِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللّهِ قَدْ ضَلُّوا ضَلالاً بَعيدًا (*)اِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا وَ ظَلَمُوا لَمْ يَكُنِ اللّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ طَريقًا (*)اِلاّ طَريقَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيهآ أَبَدًا وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسيرًا (*)يآ أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جآءَكُمُ الرَّسُولُ بِالْحَقِّ مِنْ رَبِّكُمْ فَامِنُوا خَيْرًا لَكُمْ وَ اِنْ تَكْفُرُوا فَاِنَّ لِلّهِ ما فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ كانَ اللّهُ عَليمًا حَكيمًا (*)
كسانى كه كافر شدند و از راه خدا منع كردند به راستى به گمراهىِ دورى افتادند (167) كسانى كه كافر شدند و ستم كردند، خداوند در صدد آن نيست كه آنها را ببخشد و نه آنكه آنها را به راهى هدايت كند (168) جز راه جهنم كه جاودانه در آن خواهند بود و اين بر خدا آسان است (169) اى مردم! پيامبر، از جانب پروردگارتان به سوى شما حقيقت را آورده است، پس ايمان بياوريد كه براى شما بهتر است و اگر كافر شويد، پس براى خداوند است آنچه در آسمانها و زمين است و خدا داناى فرزانه است (170)
 

نكات ادبى


1 ـ «ضلالا بعيدا» مفعول مطلق از ضلّوا است.
2 ـ «بالحق» متعلق به جائكم، كه با حرف با متعدى شده است.
3 ـ «خيرا» منصوب است به تقدير «يكن» البته وجوه ديگرى هم گفته شده كه خالى از اشكال نيست.
 

تفسير و توضيح


آيات (167-169) ان الذين كفروا و صدوا... : بيان حال كسانى است كه از ايمان به خدا سرپيچى كرده اند و خود را از مهمترين نعمتهاى موجود محروم ساخته اند. در آيه نخست از كسانى كه كافر شدند و علاوه بر آن، مردم را از راه خدا بازداشتند، ياد مى كند و از گمراهى بزرگ و دور و درازى كه دامنگير آنها شده سخن مى گويد. چنين افرادى سخت گمراه شده اند چون نه تنها خود كافرند، ديگران را هم دعوت به كفر مى كنند و اين يك گمراهى مضاعف است و چنين اشخاصى، هم مسؤول كفرخويش و هم مسؤول كفر كسانى هستند كه باعث كفر آنها شده اند و بايد پاسخگو باشند.
در آيه بعدى باز سخن از كافران است و اين بار از آنها به عنوان كسانى كه ستم كرده اند ياد مى كند اين ستمِ فراگير ستمى است كه بر خود يا بر ديگران كرده اند كافر در مرحله اول بر نفس خود ستم مى كند و خود را در معرض مجازاتهاى الهى قرار مى دهد و در مرحله بعدى بر جامعه ستم مى كند و مردم از ستمگريهاى او در امان نيستند چون ايمان به خدا و روز جزاست كه انسان را از تجاوز به حقوق ديگران بازمى دارد. اگر كسى ايمان به خدا و ارزشهاى معنوى نداشته باشد هيچ گونه تضمينى وجود ندارد كه در حق ديگران ستم نكند.
عاقبت كفر و ستم كافران، اين است كه خداوند در صدد آن نيست كه آنان را بيامرزد و آنان را به راهى جز راه جهنم هدايت كند. اين در حالى است كه خداوند بر بندگان خود مهربان است و همواره مى خواهد با بهانه هايى گنهكاران را ببخشد و تمام وسايل و ابزارهاى لازم را براى هدايت همه انسانها فراهم كرده او همواره خواهان هدايت بندگان است ولى گاهى انسان آنچنان در كفر و ظلم غوطهور مى شود كه شايستگى هدايت را از دست مى دهد تا جايى كه خداوند هم بر آن نيست كه او را هدايت كند.
وقتى انسان در اثر اصرار در كفر و گناه از مسير هدايت الهى دور شد، سرنوشتى جز افتادن به جهنم ندارد و خداوند او را با آتش جهنم مجازات مى كند و بدتر اينكه كافران براى هميشه و جاودانه در جهنم خواهند بود. در پايان اظهار مى دارد كه چنين كارى براى خدا آسان است.
آيه (170) يا ايها الناس قدجائكم الرسول...: خداوند آنچه را كه حق است به وسيله پيامبران خود براى بشر ارائه كرده است و در اين آيه خطاب به مردم مى فرمايد: اى مردم پيامبر اسلام حق را براى شما آورده است; منظور از حق در اينجا قرآن و شريعت و احكام است كه بر پيامبر اسلام نازل شده و او نيز به مردم ابلاغ نموده است.
سپس از سر خيرخواهى از مردم مى خواهد كه به اين پيامبر ايمان بياورند كه اگر چنين كنند به نفع آنهاست و براى آنها بهتر است. در عصر پيامبر اسلام كسانى در شك و ترديد بودند و نمى دانستند كه پذيرش اسلام به نفع آنهاست يا نه؟ در اينجا با لحن ملايمى به آنها گوشزد مى كند كه گرايش به اسلام براى آنها بهتر است و باعث آبادى دنيا و آخرت آنها مى شود. در ادامه آيه براى آنكه مردم خيال نكنند كه ايمان آوردن آنها سودى براى خدا دارد، اضافه مى كند كه اگر كافر شويد بدانيد كه تمام آنچه در آسمانها و زمين است، از آنِ خداست و خدا نيازى به ايمان شما ندارد و همو دانا و حكيم است و از باطن شما خبر دارد.
يآ أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فى دينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللّهِ اِلاَّ الْحَقَّ اِنَّمَا الْمَسيحُ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاهآ اِلى مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ فَامِنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِه وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَةُ اِنْتَهُوا خَيْرًا لَكُمْ اِنَّمَا اللّهُ اِلهٌ واحِدٌ سُبْحانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الْأَرْضِ وَ كَفى بِاللّهِ وَكيلاً (*)لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْدًا لِلّهِوَ لاَ الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبادَتِه وَ يَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ اِلَيْهِ جَميعًا (* )

اى اهل كتاب در دينتان از حدّ نگذريد و جز حق بر خدا نگوييد; همانا مسيح عيسى بن مريم پيامبر خدا و كلمه اوست كه به سوى مريم انداخت و روحى از او (خدا) است. پس به خدا و پيامبران او ايمان بياوريد و نگوييد (خدا) سه تاست. پرهيز كنيد كه براى شما بهتر است. همانا خدا همان خداى يگانه است كه منزّه است از اينكه فرزندى داشته باشد. براى اوست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است و خدا از جهت كارسازى كفايت مى كند (171) مسيح ابا ندارد از اينكه بنده خدا باشد و نه فرشتگان مقرّب; وهر كس ازعبادت او ابا داشته باشد و طلب بزرگى كند، پس همه آنها را به سوى خود گرد مى آورد (172)
 

نكات ادبى


1 ـ «لاتغلو» از غلوّ به معناى تجاوز از حدّ، افراط.
2 ـ «مسيح» عارى از گناه، مبارك. احتمال دارد كه از ماده مسح عربى باشد و احتمال دارد كه معرب مشيحا از لغت سريانى باشد.
3 ـ «عيسى ابن مريم» معمولا وقتى كلمه ابن ميان دو عَلَم قرار گيرد الف آن، هم در تلفظ و هم در كتابت حذف مى شود ولى در رسم الخط قرآن هميشه الف ابن نوشته شده است.
4 ـ «ثلثة» خبر مبتداى محذوف است و تقدير آن: هم ثلثة مى باشد اين قاعده در جاهايى كه اسم مرفوعى پس از ماده قول بيايد، جارى است.
5 ـ «خيراً لكم» يا به سبب حال بودن منصوب است و يا خبر «يكن» است كه در تقدير قرار دارد.
6 ـ «استنكاف» امتناع كردن، ابا كردن، ننگ داشتن.
7 ـ «استكبار» طلب بزرگى كردن، خود را بزرگ دانستن.
8 ـ براى «مِن» موصوله هم مى توان فعل و ضمير مفرد آورد و هم فعل و ضمير جمع و در اين آيه دو فعل «يستنكف» و «يستكبر» مفرد و ضمير «هم» جمع آمده است.

 

تثليث عقيده انحرافى مسيحيان

 

تفسير و توضيح:


آيه(171) يا اهل الكتاب لاتغلوا فى دينكم...: يكى از عقايد انحرافى مسيحيان، اعتقاد به تثليث يا اقانيم سه گانه (پدر، پسر و روح القدس يا مريم) است و قرآن اين عقيده انحرافى را به شدت نفى مى كند و آن را ناشى از غلوّ درباره حضرت عيسى مى داند. تولد خارق العاده عيسى كه بدون داشتن پدر متولد شد و قداست او سبب گرديد كه مسيحيان درباره او غلوّ كنند و او را تا سرحد خدايى يا يكى از خدايان سه گانه بالا برند. آنها همين عقيده نادرست را درباره مريم مادر عيسى نيز داشتند و عيسى و مادرش را خدايانى چون خداى واقعى مى پنداشتند:
واذقال الله يا عيسى ابن مريم ءانت قلت للناس اتخذونى و امّى الهين من دون الله قال سبحانك مايكون لى ان اقول ماليس لى بحق (مائده/116).
هنگامى كه خداوند گفت: اى عيسى بن مريم آيا تو به مردم گفته اى كه من و مادرم را دو خدا جز خداوند برگيريد؟ گفت: منزهى تو خدايا! مرا نرسد آن چه را كه شايسته من نيست بگويم.
از اين آيه و آيه مورد بحث فهميده مى شود كه مسيحيان حضرت عيسى و مادرش را به عنوان دو معبود كه شايسته پرستش هستند مى دانستند البته اين بدان معنا نيست كه آنها را خالق و رازق هم مى دانستند. اين همان تثليث يا اعتقاد به سه جوهر يا اقنوم است كه در عين وحدت، داراى كثرت هستند و اين غير از وحدت وجود است كه در عرفان و تصوف مطرح است چون در وحدت وجود همه موجودات مظهر الوهيت قرار مى گيرند ولى در تثليث فقط سه موجود اين مقام را مى يابند. اعتقاد به تثليث در عقايد هندوها و مصريان و ايرانيان قديم هم وجود داشته و به احتمال زياد مسيحيان اين عقيده را از آنها اقتباس كرده اند.
مسيحيان در تبيين معناى تثليث، آن را به يك مثلث تشبيه مى كنند كه در عين وحدت، داراى سه ضلع مى باشد كه تشبيه بى موردى است. ضمناً آنها در نامگذارى دو ضلع آن كه خداى پدر و خداى پسر باشد متفق القول هستند ولى ضلع سوم را گاهى مريم و گاهى روح القدس تعبير مى كنند وظاهراً منظورشان از روح القدس هم همان مريم يا جبرئيل است.
به هر حال در آيه مورد بحث، نخست مسيحيان را از غلوّ در دين كه آفت بزرگ دين داران است برحذر مى دارد و مى فرمايد: در دين خود غلوّ نكنيد و جز حق بر خدا نگوييد. سپس مقام واقعى مسيح را تذكر مى دهد و او را با سه صفت ياد مى كند:
1 ـ او رسول الله است كه از جانب خداوند براى مردم پيام آورده است.
2 ـ او كلمه خداست كه به سوى مريم افكند. منظور از كلمه خدا بودن در اينجا تولد او با امر تكوينى خداوند است كه فرمود «كن» يعنى باش و او بدون آنكه پدر داشته باشد و آميزش جنسى صورت گيرد به وجود آمد. اساساً تمام پديده هاى عالم هستى كلمات تكوينى خداوند هستند همانگونه كه قرآن كلمات تشريعى اوست. چون كلمه دلالت بر مقصود گوينده دارد و پديده هاى عالم هم دلالت بر وجود خداوند دارد.
3 ـ او روح خداست و منظور از روح در اينجا افاضه حيات به عيسى است كه بدون پدر انجام شد.
و مريم ابنة عمران التى احصنت فرجها فنفخنا فيها من روحنا(تحريم/12)
و مريم دختر عمران كه عفت خود را حفظ كرد پس ما از روح خود به او دميديم.
همانگونه كه دميدن روح خدا درباره تولد عيسى در قرآن آمده، درباره به وجود آمدن حضرت آدم هم آمده است:
فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين (حجر/29)
پس چون او را (آدم را) راست كردم و از روح خود بر او دميدم، پس در مقابل او سجده كنيد.
پس از ذكر سه صفت براى حضرت مسيح و بيان مقام واقعى او، به مسيحيان تذكر مى دهد كه به خدا و پيامبران او ايمان بياوريد و نگوييد: خدا سه تاست از اين سخن پرهيز نماييد كه اين براى شما بهتر است. همانا خداوند خداى يگانه اى است كه منزه از داشتن فرزند است.
بدينگونه هم معبود بودن مسيح و هم فرزند خدا بودن او را نفى مى كند و مسيحيان را به سوى خداى يگانه و توحيد ناب فرا مى خواند و دليل آن را ذكر مى كند و آن اينكه همه آنچه در آسمانها و زمين است از آن خداست و خداوند قدرت نامحدود و غير نامتناهى دارد و تعدد خدايان قدرت را محدود مى كند و هر دو يا هر سه محدود و محتاج مى شوند. پس از بيان اين مطلب مهم اعتقادى، به آنها تذكر مى دهد كه نگران سرنوشت خود نباشند كه خداوند از لحاظ كارسازى كفايت مى كند و نيازى به مسيح و روح القدس وجود ندارد.
آيه (172) لن يستنكف المسيح ان يكون عبد الله...: با توجه به مطالب والايى كه در آيه پيش آمد و مسيحيان از غلوّ درباره مسيح و اعتقاد به تثليث برحذر داشته شدند و مقام واقعى مسيح بيان گرديد، اينك اظهار مى دارد كه مسيح خود از اينكه بنده خدا باشد امتناع و ابا ندارد پس شما چگونه او را تا سرحدّ خدايى بالا مى بريد؟
نه تنها مسيح بلكه فرشتگان والامقام هم از عبادت خداوند امتناع ندارند و آن را براى خود ننگى نمى دانند بلكه بندگى خدا را براى خود افتخارى بزرگ مى شمارند. بندگى خداوند مقام بزرگى است كه اگر كسى به آن برسد و براستى بنده خدا باشد و او را عبادت كند، به سعادت عظيم و رستگارى و فوز و فلاح رسيده است. در اينجا به ياد اين سخن اميرالمؤمنين على عليه السلام مى افتيم كه در مقام مناجات با خداوند، گفت: الهى كفى بى فخراً ان اكون لك عبداً خدايا براى من اين افتخار بس كه بنده تو باشم.
در دنباله آيه سرنوشت شوم كسانى را كه از عبادت خداوند امتناع كنند بيان مى كند و مى فرمايد: هركس از عبادت او ابا داشته باشد و طلب بزرگى كند، پس خداوند همه آنها را به سوى خود گرد مى آورد. يعنى آنها كه در برابر خدا سرفرود نمى آورند و خود را بزرگ مى شمارند، در روز قيامت نزد خدا خواهند آمد و سرافكنده و پشيمان خواهند شد.
نكته اى را كه در اينجا تذكر مى دهيم اين است كه در اين قسمت از آيه شريفه پس از «استنكاف» از «استكبار» يعنى خود بزرگ بينى سخن به ميان آورده و اين مى رساند كه امتناع از عبادت خداوند اگر از روى عمد و عناد و خود بزرگ بينى باشد، عذاب دارد. بنابراين، افراد ناآگاه و نادان كه به خاطر جهالت و نه به خاطر عناد، خدا را عبادت نمى كنند، حساب ديگرى دارند. و اينكه در مقام بيان حال مسيح و فرشتگان استنكاف بدون استكبار ذكر شده چون مسلم است كه مسيح و فرشتگان اگر به فرض محال از عبادت خدا استنكاف مى كردند، حتماً از روى استكبار بود.
فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَيُوَفّيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزيدُهُمْ مِنْ فَضْلِه وَ أَمَّا الَّذينَ اسْتَنْكَفُوا وَ اسْتَكْبَرُوا فَيُعَذِّبُهُمْ عَذابًا أَليمًا وَ لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصيرًا (* )يآ أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جآءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنآ اِلَيْكُمْ نُورًا مُبينًا (*)فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ اعْتَصَمُوا بِه فَسَيُدْخِلُهُمْ فى رَحْمَة مِنْهُ وَ فَضْل وَ يَهْديهِمْ اِلَيْهِ صِراطًا مُسْتَقيمًا (*)
اما كسانى را كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته انجام داده اند، پس پاداش آنها را به تمامى خواهد داد و از فضل خويش بر آنان خواهد افزود; و اما كسانى كه ابا كرده اند و طلب بزرگى نموده اند، پس آنها را با عذابى دردناك عذاب خواهد كرد و آنان جز خدا دوست و ياورى نخواهند يافت (173) اى مردم همانا برهانى از جانب پروردگارتان بر شما آمده است و به سوى شما نورى آشكار فرو فرستاديم (174) پس آنها كه به خدا ايمان آورده اند و به او چنگ زده اند، پس بزودى آنان را در رحمتى از خود و فضلى، وارد خواهد كرد و آنان را به سوى خويش به راهى راست هدايت خواهد نمود (175).
 

نكات ادبى


1 ـ «توفّى» دادن به تمام و كمال.
2 ـ «فضل» لطف و رحمتى افزونتر از معمول.
3 ـ «ولى» در اينجا به معناى دوست آمده. البته ولى معانى ديگرى هم دارد كه در اينجا مورد نظر نيست.
4 ـ «برهان» بيان از روى دليل و حجت. اين كلمه مصدر رباعى است و نون آخر آن جوهر كلمه است و اينكه بعضى ها برهان را بروزن رجحان دانسته اند و آن را از بره مشتق كرده اند، درست نيست.
5 ـ «اعتصموا» چنگ زده اند، پناه برده اند. از عصمت به معناى حفظ و نگهدارى. اصل آن از عصام مشتق است كه به معناى ريسمانى است كه با آن دلو را به ته چاه مى برند.

6 ـ «صراطا» يا مفعول دوم «يهديهم» است و يا حال از ضمير اليه مى باشد.

 

تفسير و توضيح:


آيه (173) فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات ...: در جمله پايانى آيه پيش گفته شد كه خداوند كسانى را كه از عبادت او سرباز زنند به سوى خويش محشور خواهد كرد و چون واضح است كه در قيامت مؤمنان هم محشور خواهند شد، اينك در اين آيه سرانجام هر دو گروه را بيان مى كند و نخست از پاداشها و ثوابهايى كه بر مؤمنان داده خواهد شد سخن به ميان مى آورد و آنگاه عاقبت شوم و دردناك كافران را بيان مى كند.
درباره مؤمنان كه علاوه بر ايمان قلبى، اعمال شايسته و نيكو هم انجام داده اند و از احكام دين و دستو خداوند پيروى كرده اند، اظهار مى دارد كه خداوند پاداش ايمان و اعمال آنها را به تمامى و بدون كم و كاست خواهد داد و به آن بسنده نخواهد كرد بلكه از فضل و رحمت خود بر آن خواهد افزود.
گاهى اين سؤال مطرح مى شود كه آيا نعمتهايى كه خداوند در آخرت به بندگان خوب خود خواهد داد، پاداش اعمال آنهاست يا از روى تفضل و رحمت خداوند است و بندگان در مقابل كارهاى خوبى كه در دنيا كرده اند هيچگونه حقى و طلبى از خدا ندارند؟ با دقت در اين آيه پاسخ اين سؤال روشن مى شود. طبق اين آيه نعمتهايى كه خداوند به آنها مى دهد، در اصل پاداش كارهاى خودشان است و خدا خود، خويشتن را با وعده هايى كه توسط پيامبران داده بدهكار اين افراد كرده است ولى خداوند به اين پاداشها بسنده نخواهد كرد بلكه از فضل خود بر آن خواهد افزود و به طورى كه از آيات ديگر فهميده مى شود، پاداش آنها را گاهى ده برابر و گاهى هفتصد برابر خواهد داد و ممكن است پاداشى افزونتر از آن هم بدهد و خداوند اين اميد و انتظار را هميشه در بندگان ايجاد كرده كه نعمتهاى بى شمارى به آنان عطا فرمايد.
قسمت دوم آيه مربوط به كافران است آنها كهاز عبادت خداوند ابا و امتناع كرده اند و اين كار آنها از روى استكبار و خود بزرگ بينى بوده است. در مورد چنين افرادى كه نقطه مقابل گروه اول هستند، مى فرمايد: خداوند آنها را با عذابى دردناك عذاب خواهد كرد و آنان در روز قيامت جز خدا كسى را كه بتواند دوست و ياور آنها باشد و آنها را از عذاب دردناك رها كند، پيدا نخواهند كرد.
آيات (174-175) يا ايها الناس قدجائكم برهان... : اگر خطاب قبلى براى اهل كتاب و بخصوص نصارى بود، اينك همه مردم را مورد خطاب قرار مى دهد و ازدو نعمت بسيار بزرگى كه خداوند به همه بشر ارزانى داشته است، ياد مى كند. يكى از آن دو نعمت وجود مقدس پيامبر اسلام است كه به عنوان برهانى از جانب پروردگار از آن ياد مى كند و ديگرى قرآن است كه آن را نورى روشن فرا راه انسانها معرفى مى كند.
وجود پيامبر اسلام با آن ويژگيها كه داشته است خود برهان و حجت مهمى از خداوند براى بشر است. كسى كه درس نخوانده و معلم نديده و در يك محيط جاهلى زندگى مى كرده، عالى ترين مفاهيم انسانى و معارف عقلى را براى بشر ارمغان آورده است و اين نه تنها يك برهان بلكه يك معجزه است.

 

نور بودن قرآن

 

قرآن نيز نورى آشكار است كه روشنى مى بخشد. تشبيه قرآن به نور تشبيه بسيار معنادار و شايسته اى است. چون نقش تعيين كننده نور در پرورش و رشد گياهان و جانوران امرى واضح است همچنين نور سبب مى شود كه انسان اشياء را از يكديگر تشخيص بدهد و راه را از چاه بشناسد با توجه به همين خواص نور است كه قرآن خود را نور معرفى مى كند. علاوه بر آيه مورد بحث، اين تعبير را در آيات ديگر هم مى بينيم:
فآمنوا بالله و رسوله و النور الذى انزلناه (تغابن/8)
پس ايمان بياوريد به خداوند و پيامبر او و نورى كه نازل كرديم.
قرآن باعث رشد و پرورش سريع مؤمنان و هم سبب تشخيص حق از باطل است. كسانى كه به خدا ايمان بياورند و به قرآن چنگ بزنند، در آخرت وارد رحمت و فضل الهى خواهند شدو در دنيا راه راست را پيدا كرده اند و خداوند آنها را هدايت نموده است.

يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّهُ يُفْتيكُمْ فِى الْكَلالَةِ اِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَها نِصْفُ ما تَرَكَ وَ هُوَ يَرِثُهآ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَها وَلَدٌفَاِنْ كانَتا اثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثانِ مِمّا تَرَكَ وَ اِنْ كانُوا اِخْوَةً رِجالاً وَ نِسآءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا وَ اللّهُ بِكُلِّ شَىْء عَليمٌ(*)
از تو فتوا طلب مى كنند بگو: خداوند درباره «كلاله» فتوا مى دهد كه اگر مردى بميرد و فرزندى نداشته باشد و او را خواهرى باشد، پس نصف آنچه به جاى گذاشته براى اوست و اگر او (خواهر) فرزند نداشته باشد، آن برادر از او ارث مى برد. پس اگر دو خواهر باشند، پس دو سوم آنچه به جاى گذاشته براى آنهاست و اگر برادران و خواهران باشند، مردان و زنان، پس براى مرد، برابر بهره دو زن خواهد بود. خداوند براى شما به روشنى بيان مى كند كه مبادا گمراه شويد و خدا به همه چيز داناست (176)

 

نكات ادبى


1 ـ «استفتاء» نظرخواهى، طلب فتوا. واژه فتوا بيشتر در مسائل و احكام شرعى استعمال مى شود. به فتوا، فتيا هم گفته شده است.
2 ـ «كلاله» خويشاوندى كه ميان او و انسان تولدى واسطه نباشد يعنى نه از انسان زاده شده باشد و نه انسان زاييده او باشد مانند خواهر و برادر. اين كلمه از «كلل» مشتق شده كه به معناى احاطه كردن است. توضيح بيشتر را در اين زمينه در تفسير آيه 12 از سوره نساء داديم.
3 ـ «امرؤ» مرفوع است با فعل محذوفى كه فعل بعدى آن را تفسير مى كند و تقدير چنين است: ان هلك امرؤ هلك.
4 ـ «ان تضلوا» در تقدير مخافة ان تضلوا مى باشد.

 

چگونگى ارث برى كلاله

 

تفسير و توضيح


آيه (176) يستفتونك قل الله يفتيكم ... : ديديم كه در اوايل همين سوره احكام ارث به تفصيل مطرح شد و اينك در پايان اين سوره نيز بعضى از احكام ارث مطرح مى شود و آن ارث كلاله است.
درباره ارث كلاله دو آيه در قرآن نازل شده يكى آيه 12 از همين سوره (سوره نساء) و ديگرى آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره نساء و به گفته بعضى ها آخرين آيه اى است كه بر پيامبر نازل شده است و به اين آيه «آيه صيف» و به آيه 12 اين سوره كه درباره كلاله است «آيه شتاء»گفته مى شود چون اولى در زمستان و دومى در تابستان نازل شده است.
شروع آيه به اين صورت است كه خطاب به پيامبر(ص) مى فرمايد: از تو طلب فتوا مى كنند بگو خداوند درباره كلاله به شما فتوا مى دهد و آنگاه حكم ارث كلاله مطرح مى شود.
كلاله يعنى برادران و خواهران ميت و كسانى كه از همديگر زاده نشده اند و اين كلمه هم به ميت اطلاق مى شود و هم به خواهران وبرادران او كه وارثان او هستند.
نقل شده كه خليفه دوم معناى كلاله را نمى دانست.
نكته مهمى كه در تفسير اين آيه بايد به آن توجه كرد اين است كه آيه 12 اين سوره كه مربوط به ارث كلاله بود حكم برادران و خواهران مادرى را بيان مى كرد و اين آيه كه آخرين آيه سوره نساء است حكم برادران و خواهران پدرى و مادرى و يا فقط پدرى را بيان مى كند. هرچند در خود آيات قرينه اى براى اين قيدها وجود ندارد ولى از حكمى كه در آنها آمده اين قيدها فهميده مى شود. چون در آيه 12 اين سوره گفته شده كه اگر خواهران و برادران ميت بيش از يكى باشند همگى در يك سوم مال شريك هستند ولى در اين آيه آمده است كه اگر خواهران ميت دو نفر باشند دو سوم مال را مى برند و از آنجا كه تمام علماى اسلام اجماع دارند بر اينكه شركت در يك سوم مخصوص كلاله امّى يعنى خواهران و برادران مادرى است و بردن دو سوم مخصوص كلاله ابى يا ابى و امّى يعنى خواهران و برادران پدرى و مادرى و يا فقط پدرى است، از اينجا مى فهميم كه آيه اول مربوط به كلاله امّى و آيه دوم مربوط به كلاله ابى و امّى و يا ابى مى باشد.
به هرحال فتوايى كه در اين آيه راجع به كلاله داده مى شود اين است كه اگر كسى از دنيا برود و فرزندى نداشته باشد و فقط يك خواهر داشته باشد نصف مال او به خواهرش مى رسد و اگر بر عكس خواهر از دنيا برود و فرزندى نداشته باشد همه مال او به برادرش مى رسد و اگر دو خواهر باشند دو سوم مال را ارث مى برند و اگر بازماندگان خواهران و برادران ميت باشند، دو سوم مال را به صورت مرد دو برابر زن به ارث مى برند.
توجه كنيم كه در اول آيه اين احكام را مشروط به نداشتن فرزند كرد ولى از خارج مى دانيم كه علاوه بر آن، مشروط به نداشتن پدر و مادر هم هست و با وجود فرزند يا پدر و مادر نوبت به خواهر و برادر نمى رسد و آنان در طبقه دوم قرار دارند و اينكه بعضى از فقهاى اهل سنت گفته اند كه با وجود دختر ميّت، خواهران و برادران او نيز از باب تعصيب ارث مى برند، خلاف ظاهر بلكه خلاف نص آيه است چون كلمه ولد هم شامل پسر و هم شامل دختر مى شود.
در پايان آيه خاطر نشان مى سازد كه خداوند اين احكام را به روشنى بيان مى كند مبادا كه شما گمراه شويد و خداوند به هر چيزى داناست و مصالح و مفاسد را به خوبى مى داند و احكامى را كه بيان مى كند، همه از روى علم و حكمت است.
خداى را سپاسگزارم كه تفسير سوره نساء را در تاريخ 19/8/1376 در حوزه علميه قم به پايان بردم و اين در حالى بود كه حدود چهارماه نوشتن اين تفسير به تعويق افتاده بود و بعضى از ابتلائات مرا از ادامه كار باز داشته بود كه بحمدالله برطرف شد. از درگاه خداوند منان مسألت دارم كه توفيق خود را رفيق من سازد و مرا در ادامه اين كار يارى دهد. انشاء الله

 

سوره مائده - مشخصات و فضايل اين سوره

 

اين سوره مباركه پنجمين سوره از قرآن كريم و چهارمين سوره از سوره طوال است و همه آيات آن در مدينه نازل شد، بجز آيه اليوم اكملت لكم دينكم كه در حجة الوداع نازل گرديده و گفته مى شود كه اين سوره آخرين سوره اى است كه بر پيامبر نازل شده و نزول آن بعد از سوره فتح بوده است. ضمنااين سوره صد و بيست آيه دارد و علت نامگذارى اين سوره به «مائده» اشتمال آن بر داستان درخواست عيسى از خداوند است كه از او طلب كرد كه مائده اى از آسمان بفرستد و مائده به معناى سفره و خوان غذاست.
در فضيلـت خواندن اين سوره روايتهاى متعددى وارد شده و به طوريكه پيشتر نيز گفته ايم اين روايات جهت تشويق مردم به خواندن قرآن است و اگر كسى اين سوره ها را به قصد آن ثوابها بخواند، اميد است كه خداوند آن ثوابها را به او بدهد.
ابى بن كعب از پيامبر(ص) نقل كرده كه هركس سوره مائده را بخواند به تعداد يهود و نصارايى كه در روى زمين نفس مى كشند، خدا به او ده ثواب مى دهد و ده گناه مى بخشد و ده درجه بالا مى برد.
از امام باقر(ع) نقل شده كه فرمود: هركس سوره مائده را در هر روز پنجشنبه بخواند ايمان خود را به ظلم در نياميخته و به خدا شريك قرار نداده است.

 

دورنمايى از اين سوره

 

در اين سوره نخست مؤمنان را به سوى وفاى به عهد مى خواند سپس مطالبى را درباره خوردن گوشت حيوانات بيان مى كند و بعضى از احكام حج و قربانى كردن را مى آورد و مردم را از ظلم و تعدى به ديگران منع مى كند و به سوى همكارى و تعاون در كارهاى نيك مى خواند. سپس بعضى از حيواناتى را كه خوردن گوشت آنها حرام است برمى شمارد و در وسط آن از اكمال دين و اتمام نعمت و مأيوس شدن كافران از نابودى اسلام سخن به ميان مى آورد كه به گفته مفسران مربوط به نصب على بن ابى طالب (ع) به خلافت و وصايت است.
آنگاه از بعضى از خوردنيهاى حلال ازجمله طعام اهل كتاب و نيز درباره زنان سخن مى گويد و مطلب را به ذكر بعضى از احكام شرعى مانند وضو و غسل و تيمم مى كشاند سپس مردم را به سوى عدالت مى خواند تا اينكه سخن از بنى اسرائيل به ميان مى آورد و بعد از آن از نصارى سخن مى گويد و فخرفروشى يهود و نصارى را كه خود را دوستان و فرزندان خدا مى دانستند مى كوبد و بار ديگر حضرت موسى و قوم او را ياد مى كند.
در آيات بعدى داستان فرزندان آدم (هابيل و قابيل) راذكر مى كند و به دنبال آن اين حكم را صادر مى كند كه هركس كسى را بى جهت بكشد مثل اين است كه همه انسانها را كشته است و به مناسبتى كيفر محاربان با خدا و رسول را بيان مى كند و به دنبال آن كيفر دزدان را بيان مى كند كه بايد دست آنها قطع شود.
سپس از تحريف سخنان خدا توسط يهود و از خصومت آنها ياد مى كند و تورات را مى ستايد و احكام قصاص را بيان مى كند سپس بار ديگر سخن را به ذكر حضرت عيسى و انجيل سوق مى دهد و از پيامبر اسلام مى خواهد كه در ميان آنها مطابق با آنچه خدا نازل كرده حكم كند. سپس مؤمنان را از دوستى با يهود و نصارى بر حذر مى دارد و بعضى از حالات ناصواب آنها را ذكر مى كند و در آيه بعدى به مؤمنان هشدار مى دهد كه اگر بعضى از آنها مرتد شوند، خداوند كسان ديگرى را مى آورد كه به احكام قرآن عمل كنند سپس ولىّ مؤمنان را معرفى مى كند كه عبارتند از خدا و رسول و آنها كه در حال ركوع زكات مى دهند كه تفسير به وجود مقدس على بن ابى طالب(ع) شده است.
در ادامه سوره پس از توصيه هايى درباره دوستى با خدا و رسول، حزب الله را به عنوان حزب پيروز معرفى مى كند و مؤمنان را از دوستى با لاابالى ها و كفار برحذر مى دارد. آنگاه خطابى به اهل كتاب دارد و پس از ذكر نكاتى درباره اهل كتاب اين سخن يهود را نقل مى كند كه مى گفتند دستان خدا بسته است و آن را ردّ مى كند و جنگ افروزى و فتنه گرى يهود را گوشزد مى نمايد سپس درباره اهل كتاب از در مهر وارد مى شود و اظهار مى دارد كه اگر آنها براستى ايمان و تقوا داشته باشند گناهان آنها را مى بخشيم و اگر براستى تورات و انجيل را برپا دارند به نعمتهايى مى رسند و بعد، آنها را به دو دسته خوب و بد تقسيم مى كند.
در آيه بعدى پيامبر را مورد خطاب قرار مى دهد و به او فرمان مى دهد كه آنچه بر او نازل شده بر مردم ابلاغ نمايد كه اگر آن را ابلاغ نكند به رسالت خود عمل نكرده است و قول مى دهد كه او را از گزند دشمنان حفظ نمايد (اين همان آيه مربوط به داستان غديرخم و نصب اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (ع) بر وصايت و خلافت است)
بار ديگر روى سخن با اهل كتاب است و ضمن فراخوانى آنها به اقامه تورات و انجيل، از طغيانگرى و كفرورزى بسيارى از آنها انتقاد مى كند و درباره آن گروه از مؤمنان و يهود و نصارى و صابئين كه براستى ايمان به خدا و روز قيامت داشته باشند و عمل صالح كنند نويد مى دهد كه برآنان بيمى نيست و نه غمگين خواهند شد. سپس مطالبى درباره بنى اسرائيل و پيمان شكنى آنها و نيز نصارى و انحراف فكرى آنها بيان مى كند و آنها را از غلوّ در دين برحذر مى دارد و پس از ذكر مطالبى درباره بنى اسرائيل و يهود، مؤمنان را مورد خطاب قرار مى دهد و به آنها گوشزد مى كند كه آنچه را كه خدا حلال كرده، برخود حرام نكنند و در دين از حدّ نگذرند و بعد از آن درباره سوگند خودن سخن مى گويد و كفاره شكستن سوگند را ذكر مى كند. سپس شرابخوارى و قماربازى را تحريم مى كند و آنها را از جمله كارهاى شيطانى برمى شمارد و يادآور مى شود كه شيطان مى خواهد با شرابخوارى و قماربازى ميان شما ايجاد عداوت كند، آنگاه مؤمنان را به اطاعت از خدا و رسول مى خواند و درباره آن گروه كه پيش از تحريم شراب آن را مى خوردند، مى گويد كه بر آنها باكى نيست اگر ايمان و تقوا داشته باشند
در آيات بعدى راجع به صيد در حال احرام و بعضى از احكام آن و سپس راجع به عظمت كعبه سخن مى گويد و با اشاره به وظيفه پيامبر، اعلام مى دارد كه ناپاك و پاك يكسان نيستند اگرچه ناپاك بسيار باشد و از مؤمنان مى خواهد كه از چيزهايى نپرسند كه اگر بدانند باعث دردسر آنها خواهد شد و از گروهى كه برخدا افترا مى بندند و خود را پيرو پدران خود مى دانند ياد مى كند و به مؤمنان تذكر مى دهد كه مواظب خود باشند و گمراهى ديگران آنها را ضرر نمى رساند. پس از اين مطلب، درباره وصيت كردن و شاهد گرفتن بر آن و بعضى از احكام سخن مى گويد.
در آيات بعدى ضمن اظهار مطلبى درباره تمام پيامبران، از عيسى بن مريم ياد مى كند و نعمتهاى بسيارى را كه خداوند به او داده بود يادآور مى شود و داستان مائده را مطرح مى كند كه عيسى از خداوند درخواست كرد كه از آسمان سفره اى و غذايى براى او نازل كند و خدا وعده نزول آن را مى دهد. سپس به گفتگوى خداوند با عيسى در روز قيامت مى پردازد و به همين مناسبت سخنى درباره قيامت مطرح مى كند و اينكه آن روز روزى است كه راستگويان را راستگويى سود خواهد داد و بهشت جايگاه آنهاست و خدا از آنها راضى و آنها از خدا راضى هستند و اين رستگارى بزرگى است و بالاخره سوره را با يادآورى قدرت بى پايان الهى به پايان مى برد.

 

تفسير سوره مائده

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

يآ أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهيمَةُ الْأَنْعامِ اِلاّ ما يُتْلى عَلَيْكُمْ غَيْرَ مُحِلِّى الصَّيْدِ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ اِنَّ اللّهَ يَحْكُمُ ما يُريدُ (*)يآ أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعآئِرَ اللّهِ وَ لاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لاَ الْهَدْىَ وَ لاالْقَلائِدَ وَ لا آمّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْوانًا وَ اِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا وَ لايَجْرِمَنَّكُمْ شَنَانُ قَوْم أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الاْثِْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ شَديدُ الْعِقابِ(*)
بنام خداوند بخشنده بخشايشگر ، اى كسانى كه ايمان آورده ايد به پيمانها وفا كنيد. براى شما خوردن گوشت چهارپايان حلال شده است مگر آنچه بر شما خوانده مى شود. شما صيد كردن را حلال نشماريد در حالى كه در احرام هستيد. همانا خداوند به آنچه اراده مى كند حكم مى دهد(1) اى كسانى كه ايمان آورده ايد حرمت نشانه هاى خدا را نشكنيد و نه حرمت ماه حرام، و نه حرمت قربانى بدون نشان و نه حرمت قربانى نشان دار، و نه حرمت كسانى كه آهنگ بيت الحرام كرده اند و از پروردگارشان فضل و نيكويى و هم خشنودى طلب مى كنند; و چون از احرام بيرون آمديد مى توانيد شكار كنيد. و دشمنى با قومى كه شما را از مسجدالحرام باز داشتند، شما را وادار نكند براينكه از حد بگذريد. و شما همديگر را بر نيكويى و تقوا يارى دهيد و بر گناه و دشمنى يارى ندهيد و از خدا پروا كنيد كه همانا خداوند سخت كيفر است(2)

 

نكات ادبى


1 ـ «اوفوا» وفا كنيد، به طور كامل انجام دهيد. وفا و ايفاء، هر دو به يك معناست.
2 ـ «العقود» جمع عقد، ربط دادن و محكم كردن ميان دو چيز، گره زدن. و در اينجا منظور از آن، عهد و پيمانها و قراردادهاست. عقد ميان دو طرف است ولى عهد گاهى يك نفرى است و انسان با خود عهد مى بندد.
3 ـ «بهيمة» حيوان زبان بسته و نفهم. از ابهام مشتق شده است و هرچند همه حيوانات اين حالت را دارند ولى نوعاً به درندگان و طيور، بهائم يا بهيمه گفته نمى شود.
4 ـ «انعام» حيوانات اهلى حلال گوشت به جز اسب و قاطر و الاغ و معمولا به شتر و گاو و گوسفند و بز گفته مى شود. ضمناً «بهيمة الانعام» اضافه بيانيه است و تقدير آن چنين است: البهيمة من الانعام.
5 ـ «غير محلّى» حال از «لكم» در «احلّت لكم»
6 ـ «محلّى» جمع محلّ به معناى كسى كه چيزى را حلال و جايز مى داند.
7 ـ «حُرُم» يعنى محرم، كسى كه در حال احرام حج يا عمره باشد. اين كلمه صفت مشبهه است مانند جُنُب.
8 ـ «شعائر» جمع شعيره، علامتها و نشانه ها. شعائر خدا همان احكام و مناسك و مراسم الهى است و بيشتر در مناسك حج استعمال مى شود. اين واژه از شعور به معناى فهم مشتق شده چون مراسم و احكام الهى بايد از روى شعور و درك و فهم انجام مى گيرد.
9 ـ «هدى» قربانى كه در مراسم حج به خداوند هديه مى شود.
10ـ «قلائد» جمع قلاده و آن چيزى است كه به گردن حيوان يا انسان مى آويزند و در اينجا منظور از آن، حيوان قربانى در حج است كه گاهى به گردن او چيزى را به عنوان علامت مى آويختند

11 ـ «آمّين» آهنگ كنندگان، از «امّ» به معناى قصد كردن مشتق شده است.
12 ـ «يجرمنّكم» شما را وادار نسازد. از «جرم» مشتق شده و دو مفعولى است.
13 ـ «شنئان» عداوت و كينه. مصدر بر وزن فَعَلان است.
14 ـ «برّ» كارهاى نيك، توسع در خير.
 

تفسير و توضيح


آيه (1) بسم الله الرحمن الرحيم. يا ايها الذين آمنو اوفوا بالعقود... : اين سوره پس از ذكر نام خداوند رحمان و رحيم، با بيان يك اصل كلى در احكام اسلامى آغاز مى شود و آن لزوم و وجوب وفادارى به تعهدات و پيمانها و قرارداهاست و آن شامل انواع تعهدها مى شود كه