فهرست

تفسير كوثر جلد دوم

سوره آل عمران - مشخصات و فضيلت اين سوره

دورنماى اين سوره

تفسير سوره آل عمران

بحثى درباره محكم و متشابه و تأويل

بحثى درباره تجسم عمل

بحثى درباره بكرزايى مريم

نظر اناجيل درباره تولد عيسى

بكرزايى مريم از نظر علوم

آغاز جزء چهارم قرآن(3)

بحثى درباره نامهاى مكه

بحثى درباره مخلوق بودن بهشت و جهنم

دلايل نافين

دلايل مثبتين

بحثى درباره جنگ احد

بحثى درباره مشورت كردن

بحثى درباره «املاء» و «استدراج»

بحثى درباره هدفدارى جهان آفرينش

سوره نساء - مشخصات و فضايل اين سوره

تفسير سوره نساء

بحثى درباره تعدد زوجات

بحثى درباره توبه

آغاز جزء پنجم قرآن(1)

بحثى درباره ازدواج موقت

بحثى درباره گناهان كبيره و صغيره

بحثى درباره نبودن اختلاف در مطالب قرآن

بحثى درباره هجرت و مهاجران

3 ـ اهميت هجرت در تاريخ اسلام

بحثى درباره قاعده فقهى «نفى سبيل»

 

 

 

 

تفسير كوثر جلد دوم

نوشته: يعقوب جعفرى

أَلَمْ تَرَ اِلَى الَّذى حآجَّ اِبْراهيمَ فى رَبِّه أَنْ آتاهُ اللّهُ الْمُلْكَ اِذْ قالَ اِبْراهيمُ رَبِّىَ الَّذى يُحْيى وَ يُميتُ قالَ أَنَا أُحْيى وَ أُميتُ قالَ اِبْراهيمُ فَاِنَّ اللّهَ يَأْتى بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذى كَفَرَ وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمينَ (* )أَوْ كَالَّذى مَرَّ عَلى قَرْيَة وَ هِىَ خاوِيَةٌ على عُرُوشِها قالَ أَنّى يُحْيى هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عام ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْم قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عام فَانْظُرْ اِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْاِلى حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنّاسِ وَ انْظُرْ اِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْمًا فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ (*)
آيا نديدى كسى را كه با ابراهيم درباره پروردگارش ستيز كرد به جهت آنكه خدا به او پادشاهى داده بود. هنگامى كه ابراهيم گفت: پرودگار من كسى است كه زنده مى كند و مى ميراند. او گفت: من نيز زنده مى كنم و مى ميرانم! ابراهيم گفت: همانا خدا آفتاب را از مشرق مى آورد پس تو آن را از مغرب بياور! پس او كه كافر بود مبهوت شد و خدا گروه ظالمان را هدايت نمى كند (258) يا مانند كسى كه بر يك آبادى گذشت در حالى كه آن بر سقفهاى خود ويران شده بود. گفت: خدا چگونه اينها را پس از مردنشان زنده مى كند؟ پس خدا او را يكصد سال ميراند سپس او را برانگيخت. گفت: چقدر درنگ كردى؟ گفت: يك روز يا برخى از آن. گفت: بلكه صد سال درنگ كردى. پس به غذا و نوشيدنى خود بنگر كه تغيير نيافته است و به الاغ خود بنگر و تا تو را براى مردم نشانه اى
قرار بدهيم و به استخوانها بنگر كه چگونه آنها را به هم مى آوريم و به آنها گوشت مى پوشانيم. پس چون امر بر او روشن شد، گفت: مى دانم كه خدا بر همه چيز تواناست (259)
 

نكات ادبى
1 ـ «الم تر» آيا نديدى، كنايه از تعجب است يعنى يك موضوع جالب توجه و تعجب برانگيزى گفته خواهد شد.
2 ـ «حاجّ» از محاجّه است به معناى آوردن دليل و حجت براى اثبات مطلبى و «حاجّ» از باب مفاعله است كه نشان مى دهد دو طرف با يكديگر محاجه و مناظره مى كردند.
3 ـ «ان اتيه الله» در اينجا لام تعليلى در تقدير است: لأن اتيه الله.
4 ـ «بهت» صيغه مجهول از بهت به معناى حيرت و درماندگى. كلمه بهتان هم از اين ماده است چون كسى كه به او دروغى بسته مى شود دچار حيرت مى گردد.
5 ـ «اوكالذى» عطف به «الذى حاج» در آيه قبلى است و كاف به معناى مثل است يعنى آيا نديدى مانند كسى را كه ...
6 ـ «قريه» آبادى، شامل روستا و شهر مى شود.
7 ـ «خاوية» ويران، متروك، جايى كه اهالى آن آنجا را ترك كنند.
8 ـ «عروش» جمع عرش به معناى سقف و اينكه به تخت عرش گفته مى شود چون از زمين بلند است و به قيّمهاى درختان انگور هم عرش گفته مى شود چون مانند سقف است.
9 ـ «لم يتسنه» فعلى جعلى از «سنة» به معناى سال و منظور از آن تغيير يافتن در اثر گذشت سالهاست ضمناً هاء آخر كلمه براى وقف است مانند: اقتده، ماليه، سلطانيه، ماهيه.
10 ـ «ننشز» از نشوز به معناى بلند شدن و به هم پيوستن. معناى ديگر اين واژه ناسازگارى است.
 

 

تفسير و توضيح


آيه (258) الم تر الى الذى حاجّ ابراهيم... : داستان جالبى از جريان مناظره حضرت ابراهيم با نمرود بن كنعان را بيان مى كند. وقتى نمروديان حضرت ابراهيم را به جرم شكستن بتهايشان در آتش انداختند و آتش بر او گلستان شد، نمرود پادشاه بابل حضرت ابراهيم را به حضور طلبيد و خواست با او مناظره و محاجه كند چون او سلطنت داشت و خود را پروردگار مردم معرفى كرده بود و او نخستين كسى بود كه ادعاى خدايى مى كرد. او از ابراهيم پرسيد كه پروردگار تو كيست؟ ابراهيم گفت: پرودگار من كسى است كه زنده مى كند و مى ميراند. نمرود گفت: اين منم كه مى ميرانم و زنده مى كنم. در روايتها آمده كه در اين هنگام نمرود دستور داد دو نفر زندانى را كه محكوم به اعدام شده بودند آوردند و يكى از آنها را كشت و ديگرى را زنده گذاشت و گفت: ديدى كه يكى را كشتم و ديگرى را كه محكوم به مرگ بود زنده گذاشتم بنابراين مرگ و زندگى در دست من است و بدينگونه نمرود در مقابل حجت آشكار ابراهيم مغالطه كرد و حاضران كه همه از درباريان بودند سخن نمرود را تأييد كردند. منظور ابراهيم مرگ و زندگى واقعى بود كه منحصراً در دست خداست ولى نمرود با سفسطه و ومغالطه جور ديگرى قلمداد كرد و آن عمل احمقانه را انجام داد كه مورد پذيرش و تحسين درباريان قرار گرفت و در نظر آنها حجت ابراهيم باطل شد.
البته دليلى كه ابراهيم براى اثبات ربوبيت خدا آورد دليل محكمى بود ولى چون نمرود مغالطه كرد و ابراهيم ديد كه نمى تواند با اين دليل نمروديان را قانع كند، لذا دليل ديگرى را عنوان كرد كه نمرود نتواند مغالطه كند و آن اين بود كه گفت: پروردگار من آفتاب را از مشرق بيرون مى آورد و اگر تو هم پروردگار هستى، آفتاب را از سمت مغرب بيرون آور! نمرود كه از انجام چنين كارى عاجز بود در پاسخ ابراهيم ساكت و مبهوت شد و درماند.

در پايان آيه خاطر نشان مى سازد كه خدا ستمگران را هدايت نمى كند. لذا با اينكه نمرود در اين مناظره مغلوب شد، باز هدايت نيافت و در كفر خود باقى ماند. اينكه خداوند چنين افرادى را هدايت نمى كند، به سبب عناد و لجاجت آنها در برابر حق است و به طورى كه بارها گفته ايم هدايت خدا عام است ولى كسانى در اثر عناد و اصرار بر كفر، خود را از مسير هدايت الهى دور مى كنند.
مطلب ديگر اينكه در اوايل آيه گفته شده كه خدا به نمرود سلطنت داده بود، بايد توجه داشت كه عزت و ذلت و دادن پادشاهى همه به يك معنا در دست خداست همانگونه كه هدايت و ضلالت در دست اوست و اين مربوط به تكوين است يعنى نمرود كه سلطنت يافته بود از طريق علل و اسباب تكوينى بود كه همه در دست خداست و خدا سنتهايى دارد كه آنها را حاكم بر جامعه و تاريخ كرده است و اين با سلطنتى كه خدا به صورت تشريعى به كسى مانند پيامبر و امام مى دهد، فرق اساسى دارد. چنين سلطنتى به ظالمان داده نمى شود.
آيه (259) او كالذى مرّ على قرية... : در آيه پيش داستانى را درباره توحيد بيان كرد و اينك در اين آيه، داستان ديگرى را از پيشينان نقل مى كند كه مربوط به معاد و امكان وقوع آن است. در آيه پيش خطاب به پيامبر اسلام فرمود: آيا نديدى كسى را كه با ابراهيم مناظره كرد و اين آيه هم عطف به آن آيه است يعنى آيا نديدى مانند كسى را كه بر يك آبادى گذر كرد و ... همانگونه كه داستان اولى شگفت آور است داستان دوم نيز چنين است.
داستان اين آيه از اين قرار است: شخصى از كنار يك آبادى گذر كرد و آن آبادى را ديد كه ويران شده و سقفهاى خانه ها فرو ريخته و مردم آنجا همگى مرده اند و استخوانهايشان پوسيده است. معروف اين است كه آن شخص عزير بود و آن آبادى كه از كنار آن گذشت بيت المقدس بود و يا آن قريه اى بود كه هزار نفر از ساكنان آن از ترس مرگ از خانه هايشان بيرون رفته بودند و مرده بودند. (داستان آنها در چند آيه پيش آمد)

به هر حال وقتى عزير از كنار آن آبادى ويران مى گذشت، با خود گفت: چگونه خداوند اين استخوانهاى پوسيده را بار ديگر در قيامت زنده خواهد كرد؟ البته او به معاد عقيده داشت چون پيغمبر بود و اين پرسش او به جهت انكار معاد نبود بلكه از روى تعجب و كنجكاوى بود همانگونه كه حضرت ابراهيم نيز از خدا درخواست كرد كه به او نشان دهد مرده ها را چگونه زنده مى كند (اين داستان نيز در آيه بعدى خواهد آمد).
وقتى عزيز چنين پرسشى را مطرح كرد بلافاصله خدا او را قبض روح كرد و او مرد پس از صد سال كه او مرده بود خدا دوباره او را زنده كرد وقتى زنده شد خدا از وى پرسيد: چه مدتى را سپرى كردى؟ او كه از مرگ صد سال پيش خود خبر نداشت، گفت: يك روز يا كمتر از آن. خطاب رسيد: بلكه يكصد سال سپرى كرده اى و اينك به غذا و نوشيدنى خود نگاه كن كه در طول اين صد سال هيچ تغيير نيافته ولى به الاغ خود نگاه كن ببين كه پوسيده است و اين معجزه الهى بود كه گذشت سالها در غذا و آب اثر نگذاشته بود ولى در مركب عزير اثر كرده بود و اين بدانجهت بود كه خدا مى خواست عزير را براى مردم نشانه اى از قدرت خود قرار دهد. آنگاه خدا فرمود: اينك به استخوانهاى پوسيده مركب خود نگاه كن كه چگونه آنها را به هم پيوند مى دهيم و بر آنها گوشت مى پوشانيم و به حالت اول برمى گردانيم و در مقابل چشمان حيرت زده عزير مركبش زنده شد.
چون عزير به خود آمد و از حقيقت امر آگاه شد، با خود گفت: مى دانم كه خداوند به هر چيزى توانايى دارد. البته اينكه عزير از حقيقت آگاه شد يكى از زنده شدن مركبش بود و ديگرى وقتى او به شهر خود برگشت همه چيز را تغيير يافته ديد نوه خود را مشاهده كرد كه پيرمردى شده است.
بايد توجه داشت كه داستان عزير بدانگونه كه در قرآن آمده، يك داستان واقعى است و اين يكى از معجزات خداوند است و مانند چنين معجزه هايى فراوان در قرآن آمده است و توجيه مادى چنين معجزاتى دور افتادن از حقايق قرآن است.

با اين آيه و با اين داستان براى مسأله «رجعت» كه يكى از باورهاى شيعه است استدلال شده است اين آيه به روشنى امكان بازگشت زندگى را به افرادى كه ساليان سال است كه مرده اند، اثبات مى كند. بنابراين، آيه شريفه دليل واضحى براى امكان رجعت است هر چند كه وقوع آن را مى توان با دليلهاى ديگرى اثبات كرد.
وَ اِذْ قالَ اِبْراهيمُ رَبِّ أَرِنى كَيْفَ تُحْيِى الْمَوْتى قالَ أَوَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبى قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ اِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَل مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتينَكَ سَعْيًا وَ اعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ (*)
و هنگامى كه ابراهيم گفت: پروردگارا به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى؟ گفت: آيا ايمان نياورده اى گفت: چرا ولى تا دلم آرام گيرد. گفت: پس چهارتا از پرندگان برگير و آنها را براى خود قطعه قطعه كن سپس بر هر كوهى برخى از آنها را قراربده سپس آنها را بخوان شتابان سوى تو مى آيند و بدان كه خدا تواناى فرزانه است (261)
 

نكات ادبى
1 ـ «ليطمئن» مزيد فيه فعل رباعى از «طمأن» مصدر آن اطمينان و طمانينه است به معناى سكون يافتن آرام گرفتن.
2 ـ «طير» جمع طاير، پرندگان و گاهى طاير به اعمال انسان هم گفته مى شود كه در قيامت مانند طوقى به گردنش آويخته خواهد شد. ضمناً «من الطير» صفت براى اربعه است.
3 ـ «فصرهن» فعل امر از ماده «صور» به معناى قطعه قطعه كردن.
4 ـ «جزء» مقدارى از كلّ هر چند كه قابل قسمت به آن نباشد مانند سه از ده. ولى «سهم» به تعدادى از كل گفته مى شود كه قابل قسمت به آن باشد مانند دو و پنج از ده.

5 ـ «سعيا» مصدر به معناى فاعل، شتابان ، با عجله. ضمناً اين كلمه حال از ضمير يأتين است.
تفسير و توضيح
آيه (260) و اذ قال ابراهيم رب ارنى... : در آيه پيش داستانى درباره اثبات معاد جسمانى آمد و اينك داستان ديگرى در همين زمينه نقل مى كند. اين داستان مربوط به حضرت ابراهيم (ع) است و تقاضايى كه او از خداى خود كرد و خدا تقاضاى او را برآورده ساخت.
با اينكه داستانهاى ابراهيم در آيات قرآنى مكرر آمده، اين داستان تكرار نشده و فقط در همين آيه آمده است با توجه به مضمون آيه و رواياتى كه در اين باره وارد شده، داستان به طور اجمال چنين است:
روزى ابراهيم از كنار شط آبى مى گذشت، جيفه و مردار حيوانى را ديد كه در كنار افتاده است و حيوانات دريا و درندگان صحرا و پرندگان هوا از آن جيفه مى خورند و تكه هاى بدن او از طرف اين حيوانات بلعيده مى شود. با خود انديشيد كه اگر روزى جسد انسانى نيز چنين باشد و اعضاء بدن او ميان حيوانات دريا و صحرا و هوا پراكنده گردد، در روز قيامت خدا اين بدن را چگونه و از كجا جمع آورى و زنده مى كند؟ البته ابراهيم از پيامبران اولوالعزم بود و به معاد جسمانى يقين داشت ولى در عين حال براى اينكه يقين او به مرحله بالايى برسد از خدا درخواست نمود كه زنده شدگان مردگان را در روز قيامت را به او نشان بدهد و او به چشم خود اين موضوع را ببيند. خطاب رسيد كه آيا ايمان نياورده اى؟ او گفت: بلى ايمان آورده ام ولى مى خواهم دلم آرام گيرد و به سكون و طمأنينه برسم.
گاهى انسان به چيزى يقين دارد و استدلالهاى عقلى وجود آن چيز را مدلل كرده است ولى آن آرامش خاطر و سكون را ندارد چون استدلال عقلى ممكن است يقين بياورد به گونه اى كه انسان نتواند حرفى بزند ولى كار دل چيز ديگرى است و او با مشاهده و مكاشفه آرام مى گيرد. و لذا ايمان بعضى افراد معمولى كه از طريق دل است قوى تر از ايمان بعضى از افرادى است كه ايمان آنها متكى به استدلالهاى عقلى است.
به هر حال ابراهيم كه به معاد يقين داشت خواست بر يقين خود بيفزايد چون يقين قابل افزايش است و مراحلى دارد و ابراهيم خواست از علم اليقين به عين اليقين و حق اليقين برسد. خدا نيز درخواست او را اجابت كرد و دستور داد كه چهار پرنده را برگيرد و پيش خود بياورد و قطعه قطعه كند. اين چهار پرنده طبق روايات، عبارت بودند از طاووس و خروس و كبوتر و كلاغ كه هر كدام مظهر يك صفت بودند. طاووس مظهر زيبايى و غرور و خروس مظهر شهوترانى و كبوتر مظهر بازيگرى و كلاغ مظهر آرزوهاى دور.
دستور رسيد كه او اين چهار نوع پرنده را تهيه كند و آنها را ذبح نمايد و تكه تكه سازد و اعضاء آنها را به هم درآميزد آنگاه هر قسمتى از آن را بالاى كوهى قرار دهد (در روايات ده كوه گفته شده) سپس اين پرندگان را به سوى خود بخواند. خواهد ديد كه اعضاء و اجزاء اين پرندگان به هم آمدند و زنده شدند و شتابان به سوى او آمدند.
ابراهيم چنين كرد و پرندگان را فرا خواند و در ميان حيرت و تعجب مشاهده كرد كه اجزاء آن پرندگان كه گوشت و پوست و استخوانشان به هم مخلوط شده بود، از جاهاى مختلف به هم آمدندو به صورت اول برگشتند و به سوى او آمدند.
اين نمونه اى بود از قدرت بى پايان الهى در مورد زنده كردن مردگان كه ابراهيم آن را بالعيان مشاهده كرد و اين معجزه اى از معجزات ابراهيم بود و همانگونه بارها گفته ايم از اين گونه معجزه ها فراوان در قرآن آمده است.
در پايان آيه خطاب به ابراهيم گفته مى شود كه بدان كه خداوند توانا و فرزانه است او به هر چيز قدرت دارد و اين گونه كارها در برابر قدرت او چيز مهمى نيست و هم حكيم است و كارهاى او از روى حكمت و مصلحت و با اتقان و استحكام است.
مَثَلُ الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فى سَبيلِ اللّهِ كَمَثَلِ حَبَّة أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فى كُلِّ سُنْبُلَة مِائَةُ حَبَّة وَ اللّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشآءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَليمٌ (*)اَلَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فى سَبيلِ اللّهِ ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ مآ أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لا أَذًى لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (*)قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَة يَتْبَعُهآ أَذًى وَ اللّهُ غَنِىٌّ حَليمٌ (*)يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى كَالَّذى يُنْفِقُ مالَهُ رِئآءَ النّاسِ وَ لا يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الْاخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوان عَلَيْهِ تُرابٌ فَأَصابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْدًا لا يَقْدِرُونَ عَلى شَىْء مِمّا كَسَبُوا وَ اللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ (* )
مَثَل كسانى كه مالهاى خود را در راه خدا انفاق مى كنند، مَثَل دانه اى است كه هفت خوشه بروياند و در هر خوشه اى صد دانه باشد و خدا براى هر كس كه بخواهد چند برابر مى كند و خدا وسعت بخش داناست (261) كسانى كه مالهاى خود را در راه خدا انفاق مى كنند آنگاه پشت سر انفاق كردن خود، منّت و اذيّت نمى كنند، پاداش آنها نزد پروردگارشان است و نه ترسى بر آنهاست و نه آنها اندوهگين مى شوند (262) گفتار نيكو و گذشت، بهتر از صدقه اى است كه اذيت به دنبال داشته باشد و خدا بى نياز بردبار است (263) اى كسانى كه ايمان آورده ايد صدقه هاى خود را با منت گذاشتن و اذيت كردن تباه نكنيد. مانند كسى كه مال خود را به خاطر رياى مردم انفاق مى كند و به خدا و روز قيامت ايمان ندارد. پس مثل او مثل سنگ صافى است كه بر روى آن خاكى قرار دارد پس بارانى به آن مى خورد و سنگ را صاف رها مى كند. آنان بر چيزى از كرده هاى خود دست نمى يابند و خدا قوم كافر را هدايت نمى كند (264)
نكات ادبى
1 ـ «حبّه»دانه، بذر. اختصاص به گندم ندارد و شامل تمام دانه ها مى شود.
2 ـ «انبتت» از نبت به معناى روييدن گياه، به روييدن موهم انبات الشعر مى گويند.
3 ـ «سنبله» خوشه، مجموعه دانه هايى كه در يك شاخه قرار مى گيرد. از سنبل مشتق است.
4 ـ «مائة» رسم الخط اين كلمه در مصحف به همين شكل است و اين استثناء از قاعده نوشتن همزه است و قاعده آن «مأة» مى باشد كه در عربى امروز هم چنين نوشته مى شود ولى بارها گفته ايم كه رسم الخط قرآن را نبايد با اين قاعده ها كه بعداً درست شده، سنجيد.
5 ـ «منّ» هم به معناى منت گذاشتن و هم به معناى احسان آمده و در اينجا منظور معناى اول است.
6 ـ «اذى» رنج ، زحمت، اذيت، ضرر زودرس.
7 ـ «رئاء» ريا، خودنمايى، انجام كارى جهت خوشايند مردم و نه خدا. از ماده رؤيت به معناى ديدن.
8 ـ «صفوان» سنگ سخت و صاف و به كوه صفا هم به همين مناسبت صفا مى گويند.
9 ـ «وابل» باران تند، رگبار.
10 ـ «صلد» همانند صفوان، سنگ سخت و صاف و نيز به زمينى گفته مى شود كه گياهى در آن نرويد.
 

تفسير و توضيح


آيه (261) مثل الذين ينفقون اموالهم... : از اين آيه به بعد تا چند آيه راجع به انفاق در راه خدا و نتايج و آثار و شرايط آن صحبت مى كند و مطلب را با ذكر مثلى درباره انفاق، آغاز مى كند. البته در اين گروه از آيات پنج تا مثل گفته مى شود و مى دانيم كه يكى از شيوه هاى قرآن در ذكر مسايل تربيتى آوردن مثل است تا مطلب عقلى را حسى كند و براى شنونده، بيشتر قابل فهم و درك باشد.
نخستين مَثَلى كه ذكر مى كند در اين آيه است و مربوط به آثار و فوايد و نتايج عالى انفاق در راه خداست. در اين مثل اجر و پاداش فراوانى كه خدا به انفاق كنندگان خواهد داد، به صورتى زيبا بيان مى شود: هر كس مال خود را در راه خدا انفاق كند كار او مانند دانه بذرى است كه برزگر در زمين مى كارد و از اين يك حبه، هفت سنبل و خوشه در مى آيد كه در هر سنبل صد دانه وجود دارد. در نتيجه يك دانه كاشته و از آن هفتصد دانه برداشته است. شخصى كه احسان و انفاق مى كند هر چه در راه خدا بدهد، هفتصد مقابل آن را خداوند به او پاداش خواهد داد. در دنباله آيه پاداش را در هفتصد مقابل محصور نمى كند و مى فرمايد: خدا براى هر كس كه بخواهد چند برابر مى كند و او وسعت دهنده داناست; يعنى خدا براى كسانى كه شايستگى داشته باشند چندين و چند مقابل اين مقدار عطا مى كند و شايد هفتصد مقابل حداقل پاداشى باشد كه خدا خواهد داد.
توجه كنيم كه منظور از «حبه» در آيه دانه گندم نيست تا گفته شود گندم هيچ وقت هفتصد مقابل نمى دهد بلكه منظور هر نوع گياه دانه اى است و ممكن است گياهى باشد كه اين مقدار بلكه بيشتر محصول دهد. ديگر اينكه در مَثَل همه جوانب رعايت نمى شود بلكه گاهى به چيزى مثل زده مى شود كه در خارج امكان وقوع ندارد مثلا مى گوييم فلانى خورشيد بى غروب است در حالى كه خورشيد بى غروب نداريم و اين از لحاظ ادبى نه تنها اشكال ندارد بلكه نوعى مبالغه پسنديده است.
آيات (262-263) الذين ينفقون اموالهم... : انفاق در راه خدا كه اينهمه سودآور است و خدا به آن پاداش بزرگى مى دهد، شرايطى دارد كه بايد رعايت شود. يكى از شرايط مهم آن كه در اين آيه آمده، اين است كه احسان كننده نبايد بر احسان شونده منت بگذارد و او را تحقير كند و نبايد او را اذيت كند. اگر كسى انفاق و احسان كرد و انفاق او منت و اذيت طرف مقابل را در پى نداشت، خداوند همان اجرى را كه در آيه بالا وعده كرد، به خواهد داد و چنين افرادى به مرحله اى از ايمان و نزديكى به خدا مى رسند كه نه ترسى بر آنها هست و نه اندوهگين خواهند شد يعنى آن آرامش و اطمينانى را كه بندگان خالص و مؤمن خدا به آن مى رسند اين افراد هم به دست مى آورند.

منت گذاشتن و اذيت كردن دو چيز است منت گذاشتن به اين صورت است كه از او انتطار انجام كارى را داشته باشد و او را به زحمت اندازد. و در هر دو صورت، احسان شونده تحقير مى گردد و شخصيت او كوبيده مى شود.
در آيه بعدى اظهار مى دارد كه گفتن يك سخن نيكو و پسنديده و عفو و گذشت، بهتر از صدقه اى است كه اذيت طرف مقابل را به دنبال داشته باشد. صدقه توأم با اذيت ارزش خود را از دست مى دهد و سخنى كه از فقير دلجويى كند و باعث خوشحالى او گردد و يا عفو و اغماض از پرخاشگرى فقير، بهتر از صدقه با اذيت است. گاهى انسان چيزى ندارد و سائل از او كمك مالى مى خواهد و او با زبان خوش و با اخلاق و ادب فقير را رد مى كند و يا حتى فقير به او پرخاش مى كند كه چرا به من كمك نمى كنى و او بى ادبى فقير را مى بخشد و با اين عفو و گذشت درس اخلاق به او مى آموزد، بدون شك چنين اخلاقى از دادن صدقه اى كه اذيت فقير را در پى دارد، بهتر و نيكوتر است.
قرآن با تذكر دادن اين مطلب، روشن مى سازد كه اسلام حتى در مسايل اقتصادى و مالى هم به ارزشهاى اخلاقى نظر دارد.
در پايان آيه از دو صفت خدا ياد مى كند و مى فرمايد: خدا بى نياز و بردبار است يعنى اگر شما صدقه مى دهيد و خدا به شما پاداش مى دهد، نه از اين جهت است كه خدا به صدقه هاى شما نياز دارد بلكه او بى نياز مطلق است و نيز اينكه گاهى صدقه هاى خود رابا منت گذاشتن و اذيت كردن همراه مى سازيد، خدا بردبار است و شما را مؤاخذه نمى كند. درباره منت گذاشتن و اذيت كردن به فقير در آيه بعدى هم صحبت خواهدشد.
آيه (264) يا ايها الذين آمنوا لاتبطلوا صدقاتكم... : همان مطلبى را كه در دو آيه قبلى به صورت خبرى گفته بود اين بار به صورت انشايى و در قالب يك دستور و فرمان بيان مى كند. در واقع دو آيه قبلى زمينه را براى اعلام اين مطلب آماده كرد و اينك خداوند به مؤمنان فرمان مى دهد كه صدقه هاى خود را با منت گذارى و اذيت كردن باطل و تباه نكنيد. طبق مضمون اين آيه صدقه و احسانى كه همراه با منت و
 اذيت باشد هيچ گونه اجر و پاداشى نزد خدا ندارد و كارى بيهوده و تباه است. در حالى كه ديديم خداوند پاداشهاى بزرگى براى انفاق در راه او تعيين نمود اما اين پاداشها مخصوص كسانى است كه بى منت و اذيت احسان كنند.
همانگونه كه منت و اذيت آفت احسان است، ريا كردن نيز آفت ديگرى براى احسان است و اگر انسان از روى ريا و خودنمايى و نه براى خدا احسان كند احسان او نيز تباه و باطل و بدون اجر و پاداش است. در اين آيه كار احسان كنندگان با منت و اذيت به كار كسى كه از روى ريا و براى خوشايند مردم مال خود را انفاق مى كند ، تشبيه شده و اين مثل دومى است كه در اين گروه از آيات آمده است. البته تشبيه به ريا كارى است كه به خدا و روز قيامت ايمان ندارد و منافقانه فقط براى كسب موقعيت و شهرت در ميان مردم انفاق مى كند.
در دنباله آيه براى همين شخص رياكارى كه ايمان به خدا و آخرت ندارد ولى مال خود را انفاق مى كند، مثلى زده مى شود و اين، مثل در مثل است به اين معنا كه براى كسى كه با منت و اذيت احسان مى كند مثلى زده مى شود كه آن همان شخص ريا كار است و براى همين رياكار هم مثلى زده مى شود كه در پى مى آيد; و اين مثل سوم در اين گروه از آيات است.
مَثَل شخص رياكارى كه مال خود را منافقانه انفاق مى كند، مَثَل آن سنگ سخت و صافى است كه اندكى غبار و خاك روى آن قرار دارد. در حال، باران تندى بر آن مى بارد و آن خاك را از روى آن سنگ مى شويد و سنگ صاف و سختى نمايان مى شود. حال اگر كسى در آن خاك اندكى كه روى سنگ است دانه اى بكارد و باران تندى ببارد و آن خاك را با دانه از بين ببرد، معلوم است كه آن دانه رويش نخواهد كرد و محصولى نخواهد داد. اينها هم درست است كه انفاق مى كنند ولى محصولى به دست نخواهند آورد در واقع دانه را ضايع مى كنند و در جايى كه آمادگى روييدن ندارد مى كارند. و لذا در پايان آيه مى فرمايد: آنها بر چيزى از كرده هاى خود دست نمى يابند و نهايت اينكه خداوند گروه كافران را هدايت نمى كند

 

چند روايت

1 ـ عن النبى (ص) قال: ثلاثة لايكلمهم الله: المنّان الذى لايعطى شيئا الا بمنّة و المسبل ازاره و المنفق سلعته بالحلف الفاجر.(1)
پيامبر فرمود: با سه كس خداوند سخن نمى گويد: كسى كه منت گذارنده است و چيزى را نمى دهد مگر با منت و كسى كه لباس خود را در زمين مى كشد (تكبر مى كند) و كسى كه متاع خود را با سوگند دروغ مى دهد.
2 ـ پيامبر فرمود: هنگامى كه سائلى گدايى كرد سؤال او را قطع نكنيد تا از آن فارغ شود سپس او را با وقار و ملايمت برگردانيد يا احسان اندك و يا ردّ نيكو; زيرا گاهى كسى به سراغ شما مى آيد كه نه از انس است و نه از جنّ مى خواهد ببيند كه شما درباره نعمتهايى كه خدا به شما داده، چه مى كنيد.(2)
3 ـ قال رسول الله (ص) من اسدى الى مؤمن معروفاً ثم آذاه بالكلام او منّ عليه قد ابطل الله صدقته.(3)
پيامبر فرمود: هر كس به مؤمنى خوبى كند سپس او را با سخن خود بيازارد يا بر او منت بگذارد، خدا صدقه او را باطل مى كند.
4 ـ عن ابيعبدالله(ع) قال: اذا احسن العبد المؤمن عمله ضاعف الله عمله بكل حسنة سبعمأة ضعف و ذلك قول الله عز و جل: (والله يضاعف لمن يشاء)(4)
امام صادق(ع) فرمود: وقتى بنده اى عمل خود را نيكو مى كند، خداوند در مقابل هر كار نيكى هفتصد برابر مى دهد و اين است قول خدا (والله يضاعف...).
وَ مَثَلُ الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغآءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ تَثْبيتًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّة بِرَبْوَة أَصابَها وابِلٌ فَاتَتْ أُكُلَها ضِعْفَيْنِ فَاِنْ لَمْ يُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ (*)أَيَوَدُّ أَحَدُكُمْ أَنْ تَكُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْ نَخيل وَ أَعْناب تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الْاَنْهارُ لَهُ فيها مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ وَ أَصابَهُ الْكِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّيَّةٌ ضُعَفآءُ فَأَصابَهآ اِعْصارٌ فيهِ نارٌ فَاحْتَرَقَتْ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ (* )

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - الخصال ص 184
2 - مجمع البيان ج 1 ص 648
3 - تفسير صافى ج 1 ص 272
4 - تفسير البرهان ج 1 ص 252

 


و مَثَل كسانى كه مالهاى خود را براى طلب خوشنودى خدا و محكم كردن (ايمان) خويشتن انفاق مى كنند، مَثَل باغى است بر جاى بلند كه باران تند به آن برسد پس خوردنى خود را دوچندان بدهد و اگر باران تند به آن نرسيد پس باران نرمى به آن برسد و خدا به آنچه انجام مى دهيد بيناست (265) آيا يكى از شما دوست دارد كه او را باغى از خرما و انگور باشد كه از زير آن جويها جارى شود. براى او در آن باغ از همه ميوه ها باشد و او را پيرى فرا رسد در حالى كه فرزندان ناتوانى داشته باشد پس ناگهان آن باغ را گردبادى كه در آن آتش است فرا گيرد و آن را بسوزاند. خداوند اينچنين آيات را براى شما بيان مى كند شايد بينديشيد (266)
 

نكات ادبى
1 ـ «ابتغاء» طلب، درخواست. از بغى به معناى خواستن. ضمناً اين كلمه مفعول له براى ينفقون است.
2 ـ «مرضات» خوشنودى. مصدر است مانند رضوان و رضا.
3 ـ «تثبيتا» محكم كردن ، ثابت نمودن . عطف بر ابتغاء است.
4 ـ «ربوة» جاى بلند، از ربا به معناى فزونى. در راء ربوة هر سه حركه جايز است.
5 ـ «وابل» باران تند.
6 ـ «اكل» اسم مفرد مانند عنق، خوردنى، جمع آن آكال.
7 ـ «طلّ» باران ريز و ملايم. مرفوع است چون فاعل فعل محذوف است: فيصيبهاطلّ.
8 ـ «ضعفين» دو مقابل.

9 ـ «اعصار» گردباد.
 

تفسير و توضيح


آيه (265) و مثل الذين ينفقون اموالهم... : مَثَل چهارم در اين گروه از آيات است كه مانند مَثَل اول درباره كسانى است كه اموال خود را انفاق مى كنند منتهى در مثل اول براى كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند مَثَل زده شد و در اين آيه براى كسانى كه اموال خود را در جهت جلب خوشنودى خدا و تثبيت و تحكيم ايمان خود انفاق مى كنند، مَثَل زده مى شود كه البته تفاوت چندانى با يكديگر ندارند و فقط تعبيرها مختلف است.
كار كسانى كه اموال خود را براى رضايت الهى و تحكيم ايمان و يقين در دلهاى خود، انفاق مى كنند به آن باغ پردرختى مى ماند كه در يك زمين بلند واقع شود زمينى كه باتلاق نيست كه آب زياد در آن جمع گردد و موجب تباهى درختان شود ولى در عين اينكه در جاى بلندى قرار دارد باران تندى بر آن مى بارد و اگر باران تندى هم نبارد باران ريز و ملايمى بر آن مى بارد و به هر حال از نزولات آسمانى استفاده مى كند آنچنانكه دو چندان ميوه مى دهد يعنى سالى دو بار به بار مى نشيند و دو برابر باغهاى معمولى محصول مى دهد.
اينكه گفته شده آن باغ در جاى بلندى قرار دارد، ناظر به اين است زمين زمين خوبى است و باتلاق نيست و ديگر اينكه زمين در جايى است كه آب جارى از جويها به آنجا نمى رسد و تنها از باران سيراب مى شود و لذا احتياجى به آبيارى ندارد و بى رنج و زحمتى آبيارى مى شود.
كار كسانى كه اموال خود را انفاق مى كنند مانند همين باغ است كه بى رنج و زحمتى محصول مى دهد آنهم سالى دو بار. آنان نيز پاداش انفاق واحسان خود را خواهند ديد آنهم چندين برابر وجهى كه انفاق كرده اند.
به نظر مى رسد كه ميزان پاداش در اين مَثَل بيشتر از ميزان آن در مَثَل اول است

چون در مثل اول پاداش انفاق هفتصد برابر بود هر چند كه احتمال چند برابر آن وجود داشت (والله يضاعف لمن يشاء) ولى اين فقط يك احتمال بود. آنچه قطعى بود هفتصد برابر بود ولى در اين مثل كه تشبيه به درختان باغ شد، ممكن است يك درخت بيش از هفتصد تا ميوه بدهد مانند درخت گردو يا انگور و در عين حال چنين فرض شده كه محصول خود را دوبار مى دهد و بنابراين ميزان آن بيش از ميزان محصول در مَثَل اول است و به هر حال بايد توجه داشت كه اين تنها مثل است و در مثل مناقشه نيست.
پس از ذكر مثل چهارم در پايان آيه طبق معمول يك حقيقت كلى را بيان مى كند و متذكر مى شود كه خدا به آنچه انجام مى دهيد آگاه است. يعنى اگر شما در راه او انفاق كنيد، بدانيد كه خدا از آن غافل نيست و بر آن آگاهى دارد و پاداش آن را خواهد داد.
آيه (266) ايودّ احدكم ان تكون له... : اين هم مَثَل پنجم در اين گروه از آيات است و به قرينه آيات پيشين ، اين مَثَل مى تواند مربوط به كسانى باشد كه به خاطر خودنمايى و ريا انفاق مى كنند و يا بعد از انفاق منت مى گذارند و يا اذيت مى كنند كه در اين حالتها انفاق او بى فايده و بدون پاداش خواهد بود و مى توان آن را مربوط به كافران دانست كه در اثر كفر و بى ايمانى هر كار نيكى انجام بدهند، پوچ است و از بين مى رود.
اين مَثَل به صورت جالب و احساس برانگيزى آغاز مى شود به اين صورت كه آيا يكى از شما دوست دارد كه چنين سرنوشتى داشته باشد كه او را باغى از درختان خرما و انگور باشد و نهرها از زير آنها روان شود و ميوه آن منحصر به خرما و انگور نباشد بلكه از تمام ميوه ها در آن وجود داشته باشد و صاحب باغ را پيرى فرا رسد و داراى فرزندان كوچك و ناتوانى باشد كه هم خود و هم فرزندانش احتياج به كمك داشته باشند در چنين حالتى ناگهان گردبادى برخيزد و آن باغ را در هم كوبد و باعث آتش سوزى در آن باشد و همه درختان بسوزند.
آيا كسى دوست دارد كه چنين سرنوشتى داشته باشد؟ سرنوشتى شوم و رنج آور كه در بدترين موقعيت زندگى ناگهان هر چه دار بسوزد و خاكستر شود؟ بدون شك كسى چنين سرنوشتى را دوست ندارد و همه از آن گريزان هستند. حال بايد دانست كه سرنوشت كسانى كه اموال خود را با ريا و منت گذارى و اذيت انفاق مى كنند، چنين است زيرا در روز قيامت كه آنها سخت به پاداش انفاق خود نياز دارند، هيچ گونه پاداشى به آنها داده نمى شود زيرا كه آنها كار خيرى كه انجام داده اند در اثر ريا و منت و اذيت از بين رفته و سوخته و خاكستر شده است.
در پايان آيه خاطرنشان مى سازد كه خدا آيات خود را به شما به روشنى بيان مى كند تا مگر شما انديشه و خرد خود را به كار گيريد و فكر كنيد. پرواضح است كه با انديشيدن در اين مثلهاى پنجگانه، انسان به حقايق والايى دست مى يابد.
يآ أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ وَ مِمّآ أَخْرَجْنا لَكُمْ مِنَ الْاَرْضِ وَ لا تَيَمَّمُوا الْخَبيثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِاخِذيهِ اِلاّ أَنْ تُغْمِضُوا فيهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ غَنِىٌّ حَميدٌ (*)اَلشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشآءِ وَ اللّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُوَ فَضْلاً وَ اللّهُ واسِعٌ عَليمٌ (*)يُؤْتِى الْحِكْمَةَ مَنْ يَشآءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِىَ خَيْرًا كَثيرًا وَ ما يَذَّكَّرُ اِلاّ أُولُوا الْاَلْبابِ (* )وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ نَفَقَة أَوْ نَذَرْتُمْ مِنْ نَذْر فَاِنَّ اللّهَ يَعْلَمُهُ وَ ما لِلظّالِمينَ مِنْ أَنْصار (*)اِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمّا هِىَ وَ اِنْ تُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَرآءَ فَهُوَ خَيْرٌلَكُمْ وَ يُكَفِّرُ عَنْكُمْ مِنْ سَيِّئاتِكُمْ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيٌر(*)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از چيزهاى پاكيزه اى كه به دست آورده ايد و از آنچه براى شما از زمين بيرون آورده ايم، انفاق كنيد و قصد آن را نداشته باشيد كه از چيز ناپاك انفاق كنيد چيزى كه شما خود آن را نمى گيريد مگر اينكه در آن چشم پوشى كنيد. و بدانيد كه خداوند بى نياز ستوده است (267) شيطان براى شما نويد فقر مى دهد و شما را به كار زشت دعوت مى كند ولى خدا شما را به آمرزشى از خود و فزونى نويد مى دهد و خدا وسعت بخش داناست (268) حكمت را به هر كس كه بخواهد مى دهد و به هر كس كه حكمت داده شد، پس خير فراوانى به او داده شده است و يادآور نمى شوند مگر صاحبان انديشه (269) هر چه را انفاق نماييد و هر چه را نذر كنيد، پس خداوند آن را مى داند و براى ستمگران يارانى نباشد (270) اگر صدقه ها را آشكار كنيد، چه خوب است آن، و اگر آن را پنهان نماييد و به تهيدستان بدهيد، براى شما بهتر است و خدا بعضى از گناهان شما را مى پوشاند و خدا به آنچه انجام مى دهيد آگاه است (271)
 

نكات ادبى


1 ـ «طيبات» جمع طيبه به معناى چيز پاك و پاكيزه. ضد خبائث.
2 ـ «تيمموا» از تيمم به معناى قصد كردن و اينكه به تيمم بدل از غسل و وضوء تيمم گفته مى شود چون با اين كار انسان قصد وضو و غسل مى كند. از امم يا يمم يعنى:قصد.
3 ـ «خبيث» ناپاك، هر چيز بد. ضد طيّب.
4 ـ «ان تغمضوا» اَن مصدريه است و تقدير آن لاغماضكم مى باشد.
5 ـ «فقر» تنگدستى و ناداراى. اصل آن از فقر به معناى مهره هاى گردن و پشت است كه ستون فقرات گفته مى شود. گويا فقير در اثر نادارى استخوانها گردنش شكسته است.
6 ـ «وعده» نويد. بعضى ها گفته اند كه وعده در خير و وعيد در شرّ است ولى در اين آيه وعده در شرّ استعمال شده. بهتر است بگوييم كه وعيد در شرّ و وعده هم در خير و هم در شرّ است.
7 ـ «حكمت» فرزانگى، فهم درست اشياء، علم و آگاهى، بينش صحيح.
8 ـ «الباب» جمع لبّ به معناى خرد، انديشه.
9 ـ «نذر» التزام به انجام دادن كارى اگر آرزوى خاصى برآورده شود و اصل آن از «نذر» به معناى ترسيدن است گويا نذر كننده از فوت مصلحتى يا وقوع مصيبتى مى ترسد. انذار، ترسانيدن.
10 ـ «فنعمّا» در اصل «نعم ما» است و ما براى ابهام است كه هى رفع ابهام مى كند و مخصوص به مدح است.
11 ـ «تكفير» پوشانيدن گناه. و اينكه به كافر، كافر گفته مى شود چون حق را مى پوشاند.
 

تفسير و توضيح


آيه (267) يا ايها الذين آمنوا انفقوا ... : باز هم سخن از انفاق و مسايل و شرايط آن است. در اين آيه به اين موضوع مى پردازد كه انسان بايد از چيزهاى پاك و پاكيزه و پسنديده كه آن را دوست دارد انفاق كند و از آن به «طيبات» تعبير مى كند. اين واژه هم شامل پاكيزگى و شايستگى ظاهرى مال است و هم شامل حلال بودن آن است انفاق بايد از بهترين چيزهايى كه انسان آن را كسب مى كند و به دست مى آورد، باشد.
در اينجا از دو نوع مالى كه به دست انسان مى آيد، ياد مى كند كه بايد از هر دو ، انفاق كرد نوع اول اموالى است كه با كسب و تجارت به دست مى آيد و نوع دوم اموالى است كه از زمين به دست مى آيد مانند معادن و زراعت كه خدا آنها را از زمين بيرون مى آورد.
در تأكيد مطلب قبلى كه بايد از «طيبات» انفاق كرد، اظهار مى دارد كه هرگز به اين فكر نباشيد كه از اموال نامرغوب و كم ارزش خود يا از اموالى كه از راه نامشروع به دست آورده ايد، انفاق كنيد و از آن به «خبيث» تعبير مى كند. خباثت مال يا به جهت نامرغوب و ناپسند بودن آن است و يا به جهت كسب آن از راه حرام است و نبايد چنين مالى را انفاق نمود. آنگاه تذكر مى دهد كه اگر چنين مالى را كسى به خود شما بدهد، آن را جز با كراهت نمى گيريد و حاضر نيستيد آن را بپذيريد مگر اينكه از ناپسندى كار دهنده آن چشم پوشى كنيد و به هر حال از آن ناخشنود هستيد اكنون كه چنين است، پس خود را به جاى ديگران بگذاريد و آنچه را بر خود نمى پسنديد بر ديگران نيز نپسنديد و بدانيد كه خدا بى نياز و ستوده است و به انفاقهاى شما نيازى ندارد.
اصرار و تأكيد قرآن در مورد اينكه صدقه دادن و انفاق بايد از اموال مرغوب و با ارزش صورت گيرد، در واقع ارزش دادن به فقير است تا شخصيت او پايين نيايد زيرا او هر چند كه فقير و تهيدست است اما به هر حال يك انسان و يك مسلمان است كه بايد شخصيت و ارزش او حفظ شود. نظير اين آيه آيه ديگرى است كه مى فرمايد:
لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون (آل عمران / 92)
به نيكى نخواهيد رسيد مگر اينكه از آنچه دوست داريد انفاق كنيد.
آيه (268) الشيطان يعدكم الفقر... : در حال انفاق و احسان ، گاهى انسان دچار وسوسه مى شود كه اگر اين چيز باارزش را به ديگران بدهم ، ممكن است خودم در آينده به آن محتاج باشم. اين يك وسوسه شيطانى است كه سراغ اشخاص مى آيد و آنها را از آينده خود مى ترساند و نگران آينده نامعلوم خود مى سازد و اين فكر را در آنها به وجود مى آورد كه نكند در آينده دچار فقر و تنگدستى باشم؟ اين وسوسه كه همواره انسانها را آزار مى دهد، نه تنها از انفاق باز مى دارد بلكه انسان را دچار حرص و آز مى كند و به افزون طلبى و مالدوستى و بخل وادار مى سازد و حتى گاهى انسان را در كسب مال، به راههاى نامشروع و حرام و ارتكاب گناه و معصيت مى كشاند.
اين است كه خداوند در اين آيه هشدار مى دهد كه شيطان شما را با وعده فقر مى فريبد و به فحشا و معصيت فرمان مى دهد. گفته شده كه منظور از فحشا در اينجا بخل است ولى بهتر است كه آن را اعم از بخل بگيريم زيرا انسان در اثر اين وسوسه شيطانى و براى تأمين آينده خود، ممكن است دست به هر گناه و خلافى بزند و نگرانى از آينده او را به ارتكاب جرائم گوناگون وادار سازد.
در برابر وعده فقر از سوى شيطان، خداوند نيز دو چيز را وعده مى دهد: يكى آمرزش گناهان و ديگرى فزونى در مال است. كسى كه انفاق مى كند از سويى بعضى از گناهان او بخشوده مى شود و از سوى ديگر خير و بركت و فزونى به مال او داده
مى شود و فردى كه به خدا ايمان دارد در موقع انفاق و بذل مال نه تنها از فقر نمى ترسد و از آينده خود نگران نيست بلكه به فضل و مرحمت خداوند اميدوار است و انتظار آن را دارد كه علاوه بر آمرزش گناهانش، خدا بر مال و ثروت او نيز بيفزايد و خدا كه چنين وعده اى را مى دهد، توانايى انجام آن را دارد زيرا كه او «واسع و عليم» است. واسع است گشايش و وسعت مى دهد و عليم است از نيتهاى قلبى بندگان خود آگاه است.
آيه (269) يؤتى الحكمه من يشاء ... : اين خداى واسع و عليم كه ذكر او در آيه پيش گذشت، به هر كس كه بخواهد «حكمت» مى دهد و او را با اين صفت برجسته مفتخر مى سازد البته خواستن خدا از روى ضابطه و معيار است و انسان در اثر عبادت و بندگى بايد در خود اين شايستگى را به وجود آورد كه خداوند به او علم و حكمت ببخشد.
اكنون بايد ديد كه حكمت چيست؟ حكمت حالتى در انسان است كه در اثر تيزفهمى و تيزهوشى ، حقايق را آنچنان كه هست مى فهمد و در فهم اشياء و موضوعات دچار اشتباه نمى شود و اين بالاترين مرتبه در علم و آگاهى است . وقتى انسان به معرفتى رسيد كه همه چيز را درست فهميد، او علم و حكمت را به دست آورده است.
گاهى انسان به گمان خود چيزى را مى فهمد و حتى به آن يقين دارد ولى علم او جهل مركب است و حقيقت برعكس آن چيزى است كه او پنداشته است چنين علمى از جهل بدتر است و لذا پيامبر اسلام گاهى براى خود چنين دعا مى كرد: اللهم ارنى الاشياء كما هى خداوندا اشياء را آنچنان كه هست به من بنما! در واقع او از خداوند علم و حكمت مى خواست و البته به او داده شده بود و او مى خواست كه اين حالت در او تداوم داشته باشد.
كج فهمى و جهل مركب در انسان، در اثر اصرار بر گناه حاصل مى شود و گناه معصيت پرده اى بر روى بينش انسان مى كشد و نمى گذارد كه او درست بينديشد.

همانگونه انسان از پشت شيشه هاى موج دار همه چيز را كج مى بيند چون اين شيشه ميان ديد او و اشياء، فاصله مى افتد و باعث انحراف نور مى شود. گناه و معصيت نيز نسبت به ديد باطنى انسان همين حالت را مى دهد.
اما كسانى كه به آنها حكمت داده شده، بينش تند و تيزى دارند و همه چيز را آنچنان كه هست مى بينند و براستى كه اگر كسى حكمت داشته باشد خير فراوانى به او داده شده است. نعمتى كه شايد بالاترين نعمتها باشد.
مى توان گفت كه حكمت همان «فرقان» است كه ذكر آن در قرآن آمده و يكى از نامهاى قرآن است و معناى آن قدرت تشخيص حق از باطل است و طبق آيه قرآن، اين قدرت در اثر تقوا و پرهيزگارى به وجود مى آيد:
يا ايها الذين آمنوا ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا (انفال / 29)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر از خدا پروا كنيد براى شما نيروى تشخيص مى دهد.
كلمه حكمت بارها در قرآن آمده و از آن به عنوان موهبت مهمى كه خدا به پيامبران و بعضى از افراد داده است، ياد شده درباره پيامبر اسلام (ص) مى فرمايد:
و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم (نساء / 113)
و خدا بر تو كتاب و حكمت را نازل كرده و چيزى را كه نمى دانستى به تو آموخته است.
ذلك مما اوحى اليك ربك من الحكمة (اسراء / 29)
آن از چيزهايى است كه پروردگارت بر تو وحى كرده از حكمت.
و درباره حضرت داود پس از بيان اينكه كوهها در تسخير او بود و پرندگان به او رام شده بود و از او فرمانبردارى مى كرد، مى فرمايد:
و شددنا ملكه و آتيناه الحكمة و فصل الخطاب (ص / 20 )
و پادشاهى او را استوار كرديم و به او حكمت و فصل الخطاب داديم (فصل الخطاب آن قدرتى است كه حق را از باطل جدا مى كند)

توجه كنيم كه حكمت مخصوص پيامبران نيست بلكه ديگران نيز مى توانند در اثر تقوا آن را به دست آورند به طورى كه لقمان حكمت را به دست آورده بود (لقمان / 12) در حالى كه پيغمبر بودن او معلوم نيست و اساساً در چندين آيه از قرآن كريم آمده كه يكى از وظايف مهم پيامبران و از جمله پيامبر اسلام (ص) اين بوده كه به مردم در كنار كتاب، حكمت نيز بياموزند:
يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة (آل عمران / 164)
آيات خدا را بر آنها تلاوت مى كرد و آنها را پاكيزه مى ساخت و به آنها كتاب و حكمت مى آموخت.
در آيه مورد بحث پس از بيان اينكه به هر كس حكمت داده شد، خير فراوان به او داده شده است، اضافه مى كند كه تنها صاحبان انديشه و خرد اين مطلب را درك مى كنند.
آيات (270-271) و ما انفقتم من نقفة او نذرتم... : آنها كه اموال خود را انفاق مى كنند يا چيزى را نذر مى كنند، بايد بدانند كه خداوند از كار آنها آگاهى دارد و بنابراين بايد انفاق را با شرايط خود انجام بدهند و به نذر خود همانگونه كه متعهد شده اند عمل نمايند.
نذر اين است كه انسان در برابر خداوند، خود را به چيزى ملتزم و متعهد كند و مثلا چنين بگويد: من در برابر خدا نذر مى كنم كه فلان عمل را انجام دهم يا فلان چيز را انفاق كنم يا بگويد: من در برابر خدا نذر مى كنم كه اگر فلان حاجتم روا شود چنين و چنان كنم. اولى را نذر ابتدايى و دومى را نذر شرطى مى گويند و از نظر فقهى هر دو لازم الاجرا است و كسى كه نذر مى كند بر او واجب مى شود كه به نذر خود عمل كند و اگر نكرد كفاره دارد.

در پايان آيه مى فرمايد: ستمگران ياورانى ندارند. اين سخن اشاره به اين مطلب مى كند كه آنها كه مالى دارند و انفاق نمى كنند و حقوق واجبه آن را نمى دهند و يا در انفاق ريا مى كنند و نيز كسانى كه به نذر خود عمل نمى كنند، از جمله ستمگران هستند كه در واقع با اين گناهان بر نفس خود ستم كرده اند و ستمگران نيز در روز قيامت ياورانى نخواهند داشت كه آنها را از عذاب الهى نجات دهند.
در آيه بعدى مطلب ديگرى عنوان مى شود و آن مربوط به پنهان يا آشكار بودن انفاق است. همواره اين سؤال مطرح بوده و از پيامبر هم مى پرسيدند كه آيا صدقه پنهان نيكوتر است يا صدقه آشكار؟ اين آيه پاسخ به اين پرسش است و طبق آن، هر دو نوع صدقه پسنديده است. مى فرمايد: اگر صدقه را آشكارا بدهيد، چه خوب است و اگر پنهانى باشد آنهم بهتر است.
هر كدام از اين دو نوع در جاى خود پسنديده است و حسنى دارد; صدقه آشكار اين خوبى را دارد كه ديگران با ديدن آن تشويق مى شوند كه آنها هم صدقه بدهند و يك اثر تربيتى دارد و صدقه پنهانى اين حسن را دارد كه ديگر جاى ريا و شهرت طلبى نيست و تنها براى خدا انجام مى گيرد.
هر چند در آيه شريفه هر دو نوع صدقه مورد پسند واقع شده ولى به نظر مى رسد كه صدقه پنهانى بر صدقه آشكار ترجيح داده شده چون درباره صدقه پنهانى كلمه «خير» به كار رفته كه به معناى بهتر و برتر است و اين كلمه در مقام ترجيح چيزى بر ديگرى استعمال مى شود.
در ادامه آيه بار ديگر انفاق كنندگان را تشويق مى كند و اظهار مى دارد كه خداوند در برابر اين كار نيكوى شما، بعضى از گناهانتان را مى بخشد و بر آن پرده پوشى مى كند اينكه مى فرمايد: (من سيئاتكم) اشاره به اين است كه در اثر انفاق تنها بخشى از گناهان شما آمرزيده مى شود نه همه آنها. تا مردم جسارت بر گناه پيدا نكنند و چنين نپندارند كه هر گناهى كه كردند، با انفاق بخشيده مى شود. بلكه گناهان انسان براى خود حساب و كتابى دارد و اگر انفاق باعث آمرزش خداوند مى گردد، اين آمرزش تنها بخشى از گناهان را در بر مى گيرد. در عين حال بايد بدانند كه خدا به هر چه كه انجام مى دهند آگاه است.

 

چند روايت
1 ـ امام صادق (ع) درباره آيه (الشيطان يعدكم الفقر) فرمود: شيطان مى گويد: مال خود را انفاق نكن كه فقير مى شوى و (والله يعدكم مغفرة منه) يعنى اگر انفاق كرديد خدا شما را مى آمرزد (وفضلا) يعنى براى شما باقى مى گذارد.(1)
2 ـ پيامبر (ص) فرمود: خداوند قرآن را به من داد و مانند قرآن حكمت به من داد و هيچ خانه اى نيست كه در آن چيزى از حكمت نباشد مگر اينكه خراب مى شود فقه يادبگيريد و علم بياموزيد و نادان نميريد.(2)
3 ـ ابو بصير مى گويد از امام صادق درباره قول خداوند (ومن يؤت الحكمة فقد اوتى خير كثيرا) پرسيدم، فرمود: منظور اطاعت خدا و شناخت اسلام است.(3)
لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ وَ لكنَّ اللّهَ يَهْدى مَنْ يَشآءُ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْر فَلِأَنْفُسِكُمْ وَ ما تُنْفِقُونَ اِلاَّ ابْتِغآءَ وَجْهِ اللّهِ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْر يُوَفَّ اِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ (*)لِلْفُقَرآءِ الَّذينَ أُحْصِرُوا فى سَبيلِ اللّهِ لا يَسْتَطيعُونَ ضَرْبًا فِى الْاَرْضِ يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِيآءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسيماهُمْ لا يَسْأَلُونَ النّاسَ اِلْحافًا وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْر فَاِنَّ اللّهَ بِه عَليمٌ (*)الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (*)
هدايت آنها بر تو نيست ولى خداوند هر كس را كه بخواهد هدايت مى كند. هر چيز خوبى انفاق كنيد، براى خودتان است و شما جز براى طلب خوشنودى خدا، انفاق نمى كنيد و هر چيز خوبى انفاق كنيد به شما باز پس داده مى شود و بر شما ستم نخواهد شد (272) (انفاق) براى فقيرانى باشد كه در راه خدا باز داشته شده اند و نمى توانند در زمين سفر كنند. نادان آنها را به خاطر خويشتن دارى توانگران مى پندارد. آنها را به چهره شان مى شناسى. آنها با اصرار از مردم چيزى نمى خواهند. و هر چيز خوبى انفاق كنيد، پس خدا به آن آگاه است (273) كسانى كه مالهاى خود را شبانه و روزانه، پنهان و آشكار، انفاق مى كنند، پس پاداش آنها نزد پروردگارشان است و براى آنها نه ترسى وجود دارد و نه اندوهگين مى شوند(274)

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - تفسير قمى ج 1 ص 92
2 - مجمع البيان ج 1 ص 659
3 - كنزالدقائق ج 1 ص 653

 


نكات ادبى
1 ـ جمله «و ما تنفقون الا ابتغاء» يك جمله خبرى ميان دو جمله شرطى است.
2 ـ «ابتغاء» از بغى به معناى طلب كردن و خواستن.
3 ـ «وجه» صورت ولى در اينجا به معناى جهت و خاطر و خوشنودى است.
4 ـ «يوفّ» فعل مضارع مجهول از وفّى يوفّى به معناى بازپس دادن چيزى.
5 ـ متعلق «للفقراء» محذوف است و تقدير آن : الانفاق للفقراء مى باشد كه از سياق آيات قبلى فهميده مى شود.
6 ـ «احصروا» از احصار به معناى بازداشتن از راه و محصور كسى است كه به خاطر بيمارى يا ترس از دشمن و يا عوامل ديگر نتواند مسافرت كند. ضمناً «محصور» اصطلاحى است در حج و به كسى گفته مى شود كه پس از بستن احرام به علتى نتواند ادامه بدهد.
7 ـ «ضرب فى الارض» كنايه از مسافرت، راهپيمايى.
8 ـ «تعفف» عفت نشان دادن، خويشتن دارى، كرامت نفس.
9 ـ «سيما» نشانه، علامت و در اصل به معناى ارتفاع است و چون صورت انسان بهترين نشانى اوست لذا به آن سيما گفتند.
10 ـ «الحاف» اصرار و الحاح.
 

تفسير و توضيح

 

آيه (272) ليس عليك هديهم... : بعضى از مسلمانانِ عصر پيامبر (ص) به كافران و مشركان انفاق نمى كردند هر چند فقير و مستحق باشند و مى خواستند آنها در اثر احتياج مجبور به قبول اسلام شوند تا از انفاقهاى مسلمانان استفاده كنند در اين آيه خداوند، خطاب به پيامبر اظهار مى دارد كه شما هرگز نمى توانيد آنها را مجبور به هدايت كنيد. هدايت دست خداست و او هر كس را كه بخواهد هدايت مى كند و بنابراين شما از انفاق به آنها خوددارى نكنيد.
پيشتر گفته ايم كه هدايت الهى اقسامى دارد اگر منظور از هدايت راهنمايى باشد اين هدايت عام است و شامل كافر و مؤمن مى شود و اگر منظور راهيابى باشد اين نوع از هدايت مخصوص مؤمنان است و اينكه خداوند هر كس را كه بخواهد هدايت مى كند، بايد توجه كرد كه خواستن خدا ضوابط و معيارهايى دارد و خدا آنهايى را كه در اثر ايمان و تقوا در خود شايستگى ايجاد كنند، مشمول هدايت خاص خود قرار مى دهد.
از اين آيه استفاده مى شود كه كار پيامبر فقط پيام رسانى است و او وظيفه ندارد و حتى نمى تواند مردم را مجبور به پذيرش اسلام كند. مانند آيه:
افانت تكره الناس حتى يكونوا مؤمنين (يونس / 99)
آيا تو مردم را مجبور مى كنى كه ايمان بياورند؟
به هر حال، اين آيه پيامبر و مسلمانها را كه به قصد وادار كردن كافران به اسلام، به آنها انفاق نمى كردند، از اين كار منع مى كند و هر چند خطاب به پيامبر است ولى شامل مسلمانها هم مى شود و در دنباله آيه سه مطلب را خاطر نشان مى سازد:
1 ـ هر انفاق و احسانى بكنيد سود آن به خودتان برمى گردد زيرا اگر در جامعه اى به نيازمندان انفاق نشود و فاصله طبقاتى زياد باشد، اين جامعه قابليت انفجار دارد و ممكن است در اثر فقر و گرسنگى شورشى در گيرد كه نخستين قربانيان آن، ثروتمندان خواهند بود. بنابراين ثروتمند با انفاقى كه مى كند، در واقع امنيت خود را تأمين مى كند و از نظر روحى هم مسأله مهم است وقتى كسى از هر نعمتى برخوردار باشد و كس ديگرى تهيدست و بى نياز باشد، از نظر روحى و عاطفى نمى تواند از نعمتهاى موجود لذت كافى ببرد و مسلماً ناراحتى تهيدستان او را ناراحت خواهد كرد.
2 ـ از يك واقعيتى خبر مى دهد و آن اينكه مسلمانان واقعى وقتى انفاق مى كنند تنها براى خدا انفاق مى كنند و منظورشان شهرت طلبى و ريا نيست البته در اينجا، خبر به معناى انشاء و نفى به معناى نهى است يعنى مسلمانان بايد اينگونه باشند و تنها براى جلب رضايت خدا انفاق كنند.
منظور از «وجه الله» در اينجا، ذات خدا و خود خداست و اين تعبير نزديكى و تقرب بيشتر بنده را با خدا مى رساند و اينكه بنده در حال انفاق، ذات خدا و خود خدا را در نظر بگيرد و حتى هدف او بهشت و جهنم هم نباشد.
3 ـ هر انفاقى بكنيد، خداوند تمام آن را به طور كامل در آخرت به شما باز پس مى گرداند و هيچ موردى از انفاقها، فروگذار نخواهد شد و خداوند به تمام انفاقهاى شما پاداش خواهد داد و شما مورد ستم واقع نمى شويد و حقى از شما ضايع نخواهدشد.
آيه (273) للفقراء الذين احصروا... : هر چند كه به همه كس حتى كافران مى توان انفاق كرد ولى بهتر است كسانى در اولويت قرار بگيرند كه هم تهيدست باشند و هم داراى شخصيت باشند. در اين آيه مشخصات چنين افرادى كه بايد در اولويت انفاق قرار گيرند، بيان مى شود.
اين افراد كسانى هستند كه از مال دنيا تهيدستند ولى اين تهيدستى بدان جهت است كه آنها در اثر اشتغال به جهاد در راه خدا و يا آمادگى دائمى براى جهاد، نمى توانند كار كنند و درآمدى داشته باشند. در عصر پيامبر كسانى بودند كه هميشه در حال آماده باش براى دفاع از اسلام بودند و در جنگها پيش از همه شركت مى كردند مانند اصحاب صفّه كه چهارصد نفر بودند. اينها يا به جهت آمادگى براى جهاد و يا به علت زخمهايى كه درجنگها برداشته بودند نمى توانستند به كسب و كار مشغول شوند و يا در پى كسب درآمد، مسافرت كنند. اينها در عين حال كه فقير و تهيدست بودند، عزت نفس و شخصيت داشتند و هرگز در مقابل ثروتمندان اظهار فقر نمى كردند و كسانى كه از نزديك با آنها آشنايى نداشند و از واقعيت حال آنها بى خبر بودند، آنها را ثروتمند مى پنداشتند و اين به خاطر عفت و عزت نفس آنها بود.
در اين آيه ضمن بيان اين خصوصيات، اظهار مى دارد كه آنها را با علامتهايى كه دارند مى شناسى يعنى آثار ايمان و عزت نفس از قيافه هايشان پيداست. نظير آيه اى كه در بيان خصوصيات مؤمنان مى فرمايد:
سيماهم فى وجوههم من اثر السجود (فتح / 29)
نشانه آنها در چهره هايشان از اثر سجده پيداست.
ويژگى ديگر اين افراد، آن است كه اينان هرگز از مردم سؤال نمى كنند و مانند كسانى نيستند كه با اصرار و الحاح گدايى مى كنند و اينها درست در نقطه مقابل آنهايند و هرگز سؤال نمى كنند تا چه رسد به اينكه اصرار در سؤال كنند.
طبق اين آيه، كسانى كه چنين مشخصاتى دارند در اولويت هستند و ثروتمندان بايد بگردند و چنين فقيران با عزت و شخصيت را پيدا كنند و به آنها انفاق نمايند. در پايان آيه شريفه يك بار ديگر مردم را به انفاق تشويق مى كند و مى فرمايد: هر چيز خوبى انفاق كنيد، خداوند از آن آگاه است. يعنى گمان نكنيد كه انفاق و احسان شما ضايع مى شود بلكه پيش خداوند ارزش خود را دارد.
آيه (274) الذين ينفقون اموالهم بالليل ... : ذكر خيرى است از كسانى كه همواره و در هر حال اموال خود را انفاق مى كنند. آنها هم در شب و هم در روز، هم پنهانى و هم آشكارا از دارايى خود انفاق و احسان مى كنند و اين روحيه در آنها پيدا شده كه همواره و در حالتهاى مختلف احسان كنند. آنها هم شبها كه چشمها به خواب رفته و كسى از كار كسى آگاه نيست، درِ خانه فقيران و نيازمندان مى روند و به طور ناشناس به آنها احسان مى كنند و آبرو و شخصيت فقيران را از بين نمى برند و هم روزها كه مردم مشغول كسب و كار و در فكر درآمد هستند، آنها به فقيران احسان مى كنند تا ديگران هم تشويق شوند و انفاق نمايند. همچنين آنها گاهى به طور مخفى و پنهانى احسان مى كنند و گاهى به طور آشكار و علنى كه هر كدام جاى خود را دارد. احسان پنهانى مانند احسان در شب است و احسان آشكار مانند احسان در روز است.
خداوند چنين افرادى را كه در هر حال انفاق مى كنند، مورد لطف قرار مى دهد و مى فرمايد: پاداش آنها نزد پروردگارشان است و براى آنها نه ترسى وجود دارد و نه آنها اندوهگين مى شوند.
به گفته بسيارى از مفسران از شيعه و سنّى، اين آيه درباره حضرت على(ع) نازل شده است. آنحضرت روزى چهار درهم داشت يك درهم درشب و يك درهم در روز و يك درهم پنهانى و يك درهم آشكارا انفاق كرد و اين آيه نازل شد و كار او و تمام كسانى را كه چنين كنند ستود.
 

چند روايت


1 ـ ابواسحاق مى گويد براى على بن ابيطالب (ع) چهاردرهم بود كه جز آنها نداشت يك درهم را شب و يك درهم را روز و يك درهم را پنهانى و يك درهم را آشكارا انفاق كرد. اين كار به گوش پيامبر رسيد. از او پرسيد: چه چيزى تو را به اين كار وادار كرد؟ گفت: تا به وعده خدا نائل شوم. پس اين آيه نازل شد: (الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار..)(1)
2 ـ مضمون روايت بالا از ابن عباس هم نقل شده است.(2)
3 ـ قال رسول الله (ص): صدقه السرّ تطفئ غضب الربّ.(3)
پيامبر خدا فرمود: صدقه پنهانى غضب پروردگار را خاموش مى كند.
4 ـ امام باقر(ع) درباره آيه (للفقراء الذين احصروا) فرمود: اين آيه درباره اصحاب صفّه نازل شده كه حدود چهار صد نفر بودند و از فقراء مهاجر بودند و در سكوى

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - تفسير عياشى ج 1 ص 151
2 - تفسير فخر رازى ج 7 ص 89
3 - كافى ج 4 ص 8

 

مسجد سكونت داشتند و اوقات آنها به يادگيرى و عبادت سپرى مى شد و در هر جنگى كه پيامبر گروهى را مى فرستاد آنها شركت مى كردند.(1)
الَّذينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ اِلاّ كَما يَقُومُ الَّذى يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا اِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا وَ أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَوَ حَرَّمَ الرِّبا فَمَنْ جآءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّه فَانْتَهى فَلَهُ ما سَلَفَ وَ أَمْرُهُ اِلَى اللّهِ وَ مَنْ عادَ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ (*)يَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا وَ يُرْبِى الصَّدَقاتِ وَ اللّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ كَفّار أَثيم(*)
كسانى كه ربا مى خورند از جابر نمى خيزند مگر مانند برخاستن كسى كه شيطان در اثر تماس با او او را ديوانه كرده است. اين بدان جهت است كه گفتند: خريد و فروش مانند رباست در حالى كه خدا خريد و فروش را حلال كرده و ربا را حرام نموده است. پس هر كس را كه موعظه اى از جانب پروردگارش برسد و خوددارى كند، پس آنچه گذشته مال او مى باشد و كاراو با خداست و هر كس بازگردد پس اينان اهل آتش هستند و در آن جاويدان خواهند بود (275) خدا ربا را نابود مى كند و صدقه ها را افزايش مى دهد و خدا هيچ ناسپاس گنهكار را دوست ندارد (276)
نكات ادبى
1 ـ «ربوا» در رسم الخط قرآن هميشه با واو نوشته شده جز در سوره روم آيه 39 كه در آنجا بدون واو و با الف نوشته شده است. گفته شده كه واو در كلماتى مانند صلوة و زكوة و ربوا براى تفخيم است ولى چنين مى نمايد كه اين الفاظ در مصحف عثمانى مطابق با رسم الخط آن زمان نوشته شده و متأثر از خطوطى بوده كه خط عربى از آنها اقتباس شده است.
ضمناً در صلوة و زكوة، واو به جاى الف است و در ربوا نيز چنين است و الفى كه پس از ربوا نوشته مى شود مانند الفى است كه در قرآن بعد از واو جمع و گاهى واو مفرد و هر واوى كه در آخر كلمه باشد نوشته مى شود، مانند يتلوا.
ربوا از «ربو» مشتق شده كه به معناى زيادت است كسى كه ربا مى دهد چيزى افزون بر آنچه داده مى گيرد.

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - تفسير صافى ج 1 ص 275

 

2 ـ «تخبّط» نداشتن تعادل روحى، ديوانگى. كسانى كه دچار چنين حالتى باشند تلوتلو راه مى روند.
3 ـ «من المس» متعلق به يتخبطه مى باشد.
4 ـ «موعظة» مصدر ميمى به معناى پند و اندرز. و علت اينكه فعل آن مذكر آمده اين است كه موعظه مؤنث غير حقيقى است و در فعل آن تذكير و تانيث هر دو جايز است.
5 ـ «انتهى» قبول نهى كرد، خوددارى نمود.
6 ـ «ماسلف» زمان گذشته، آنچه گذشت.
7 ـ «محق» نقصان، نابودى تدريجى.
8 ـ «كفّار» ناسپاس، كسى كه كفران نعمت كند.
 

تفسير و توضيح


آيات (275-276) الذين ياكلون الربوا... : يكى از پديده هاى شوم اقتصادى كه در بسيارى از جامعه هاى بشرى از ديرباز وجود داشته، رباخوارى است. اين پديده همواره سلامت اقتصادى جامعه را تهديد مى كند و موجب مى شود كه سرمايه ها در مسير غلطى قرار گيرد و به جاى اينكه در راه توليد يا تجارت به كار گرفته شود، در راه كسب درآمدهاى غير مشروع به كار افتد و موجب افزايش فاصله طبقاتى گردد.
در اين آيه به شدت با رباخوارى برخورد مى شود و ربا خواران به افرادى كه در اثر جنون و نداشتن تعادل روحى تلوتلو راه مى روند تشبيه شده است. همانگونه كه افراد ديوانه و كسانى كه غشوه دارند، موقع برخاستن از جاى خود و راه رفتن، تعادل ندارند و گاهى مى افتند و گاهى برمى خيزند، رباخوار نيز چنين حالتى دارد زيرا در اثر افزون طلبى و نگرانى مداوم از بازنگشتن پولش و ترس از انتقامجويى كسانى كه خون آنها را مكيده و به روز سياه انداخته است، همواره در نگرانى و دلهره و اضطراب به سر مى برد و در نتيجه، تعادل روحى خود را از دست داده است و اين بدترين نوع زندگى است. چنين اشخاصى هر چند هم پولدار باشند، در آسايش و آرامش نيستند و مانند شخص ديوانه و غشّى و مصروع هستند كه توازن و تعادل ندارند.
گفته شده كه منظور آيه شريفه اين است كه ربا خواران، در آخرت گرفتار چنين حالتى خواهند بود. مى توان گفت كه آيه عام است و حال آنها را هم در دنيا و هم در آخرت بيان مى كند زيرا در دنيا اين عدم تعادل را در زندگى رباخواران حرفه اى به چشم خود مى بينيم و ممكن است در آخرت نيز آنها وقتى از جاى خود مى خيزند دچار عدم تعادل شوند و با اين علامت در ميان اهل محشر شناخته شوند و همه بدانند كه اينان رباخواران هستند.
ضمناً در اين آيه مطابق با فرهنگ و ادبيات مردم صحيت شده كه آنها ديوانه را جنّ زده مى دانند و خيال مى كنند كه مجنون در اثر تماس با جن يا شيطان به اين روز افتاده است.
در ادامه آيه جهت اين تشبيه و اينكه چرا آنها دچار عدم تعادل مى شوند، بيان شده است. مى فرمايد: اين بدانجهت است كه رباخواران مى گويند: تجارت هم مثل رباست. آنها ميان تجارت و ربا فرقى نمى گذارند در حالى كه خدا تجارت و داد و ستد را حلال كرده ولى رباخوارى را حرام نموده است.
اساساً نبايد داد و ستد را به ربا تشبيه كرد زيرا در تجارت و داد و ستد سرمايه در راه درستى به كار گرفته مى شود و تبديل پول با كالا و كالا با پول موجب گردش صحيح پول مى گردد و به افزايش توليد كمك مى كند و منجر به ارزش افزوده مى گردد چون اگر توليدى نباشد تجارتى نخواهد بود ولى در رباخوارى چنين نيست و سرمايه بى آنكه تبديل به كالا شود و به افزايش و بهبود توليد كمك كند روى هم انباشته مى گردد و پولدار پولدارتر و فقير فقيرتر مى شود. فرق مهم ديگر ميان تجارت و ربا اين است كه در تجارت سود و زيان احتمالى مربوط به هر دو طرف معامله است ولى در ربا يك طرف هميشه و در هر حال سود مى برد و طرف ديگر زيان مى كند.
پس از بيان حرمت ربا، چنين اظهار مى دارد كه هر كس از موعظه پروردگارش پندگير و رباخوارى را رها سازد، آنچه تا به حال گرفته مال او باشد و ديگر پس دادن آن لازم نيست. اساساً تمام قوانين چنين است و عطف به ما سبق نمى شود ولى پس از تشريع حكم تحريم ربا، سودى كه مى گيرند ديگر مال آنها نيست. با وجود اينكه در اين آيه، حكم به گذشته ها سرايت داده نمى شود، باز مى فرمايد: كار اينها كه در گذشته رباخوارى كرده اند، با خداست يعنى هرچند كه سودهايى كه در گذشته گرفته اند از آنها بازپس گرفته نمى شود ولى در عين حال ممكن است خاصيت طبيعى عمل خود را ببينند و ممكن است باز هم خداوند از آنها بازخواست كند يا آنها را ببخشد، ولى اگر پس از ابلاغ اين حكم و از اين به بعد كسانى باز رباخوارى كنند آنان اهل آتش هستند و در آن جاويدان خواهند بود.
مى دانيم كه خلود و جاودانگى در جهنم مخصوص كافران است و رباخواران حرفه اى در اثر كثرت گناه و اصرار بر معصيت ممكن است كارشان به كفر منجر شود به اين صورت كه معتقد به حرمت ربا نباشند و در واقع حكمى از احكام الهى را انكار كنند و اين مساوى با كفر است.
در آيه بعدى از يك حقيقت مهم پرده بر مى دارد و آن اينكه خداوند ربا را به تدريج تباه مى سازد و از بين مى برد ولى صدقه و انفاق را افزايش مى دهد. اگر با ديد وسيعترى نگاه كنيم خواهيم ديد كه در جامعه رباخوار، توليد و تجارت رو به كاهش مى رود ولى با انفاق فاصله طبقاتى كم مى شود و مى دانيم كه اين به نفع ثروتمند هم هست و براى او امنيت اقتصادى و آرامش روحى مى آورد.
در پايان مى فرمايد: خدا كسانى را كه ناسپاس و گنهكار هستند، دوست ندارد و شخص رباخوار با اين عمل خود نعمت خدا را ضايع مى كند و مرتكب گناه مى شود.

اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ أَقامُوا الصَّلوةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (*)يآ أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِىَ مِنَ الرِّبآ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ (*)فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْب مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِه وَ اِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُؤُوسُ أَمْوالِكُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ (*)وَ اِنْ كانَ ذُو عُسْرَة فَنَظِرَةٌ اِلى مَيْسَرَة وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (*)وَ اتَّقُوا يَوْمًا تُرْجَعُونَ فيهِ اِلَى اللّهِ ثُمَّ تُوَفّى كُلُّ نَفْس ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (* )
همانا كسانى كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته انجام داده اندو نماز را برپاداشته اند و زكات را پرداخته اند، پاداش آنها نزد پروردگارشان است و براى آنها نه ترسى وجود دارد و نه آنها اندوهگين مى شوند (277) اى كسانى كه ايمان آورده ايد آنچه از ربا باقى مانده رها كنيد اگر مؤمن هستيد (278) اگر چنين نكرديد، پس به جنگى از سوى خدا و پيامبر او يقين كنيد و اگر توبه كرديد، پس سرمايه هاى شما مال شماست. نه ظلم مى كنيد و نه بر شما ظلم مى شود (279) و اگر تنگدست باشد، پس تا توانگرى بايد مهلت داده شود و اگر ببخشيد براى شما بهتر است اگر بدانيد (280) و از روزى بترسيد كه در آن روز به سوى خدا بازگردانيده مى شويد آنگاه هر كس هر كارى انجام داده به خود او باز گردانيده مى شود و به آنان ظلم نخواهد شد (281)

 

نكات ادبى
1 ـ «اذن» در اينجا به معناى يقين و علم است.
2 ـ «بحرب» به صورت نكره آمده تا به عظمت و مهم بودن آن اشاره كند.
3 ـ «كان» در وان كان ذوعسرة ، تامه است به معناى وجد.
4 ـ «ذوعسرة» كسى كه دچار مشكل مالى شده ، تنگدست.

5 ـ «نظرة» مهلت دادن ، به تأخير انداختن.
6 ـ «ميسره» در اينجا به معناى توانگرى مصدر ميمى از يسار است.
7 ـ «توفى» در اينجا يعنى به تمامى برگردانيده مى شود.
 

تفسير و توضيح


آيات (277-281) ان الذين آمنوا و عملوا... : در آيات پيش سخن از ربا و رباخواران به ميان آمد و اينك اين آيات همان بحث را ادامه مى دهد ولى نخست از مؤمنان و اوصاف خوب آنان ياد مى كند و از اوصاف مؤمنان سه صفت ممتاز و برجسته را نام مى برد كه عبارتند از: انجام كارهاى شايسته، اقامه نماز و پرداختن زكات. پس از ذكر اين اوصاف، مؤمنان را نويد مى دهد كه پاداش اعمال آنها نزد پروردگارشان است و آنها نبايد از چيزى بترسند و اندوهگين شوند.
پس از يادى كه از مؤمنان و كارهاى خوب آنان مى كند، آنان را مورد خطاب قرار مى دهد و درباره يك عمل زشت كه بعضى از مؤمنان در هنگام نزول اين آيه به آن گرفتار بودند، صحبت مى كند و به شدت هر چه تمامتر آن را مى كوبد و آن رباخوارى بود كه در آن زمان هنوز بعضى از مؤمنان به آن مبتلا بودند.
در آيات گذشته اين حكم را ابلاغ نمود كه تا هنگام نزول اين آيات اگر كسى رباخورده مورد عفو قرار مى گيرد گذشته ها از او گرفته نخواهد شد و اينك مطلب را در اين آيه به اين گونه دنبال مى كند كه آنچه اكنون از ربا باقى مانده رها كنيد اگر اهل ايمان هستيد. يعنى از اين تاريخ به بعد هر گونه طلبى كه از ديگران داريد، ديگر سود آن را نگيريد و رباخوارى را رها سازيد و اين علامت ايمان شماست. اما اگر چنين نكرديد و به رباخوارى خود ادامه داديد، بدانيد كه در چنين صورتى، در حال جنگ با خدا و رسول او هستيد و خدا و رسول بر شما اعلام جنگ مى كنند.
درباره هيچ يك از گناهان چنين تهديدى در قرآن نمى بينيم و اين نشان مى دهد كه رباخوارى تا چه حد مورد نفرت خداوند است تا جايى كه رباخوار دشمن خدا و رسول معرفى مى شود آنهم دشمنى كه در حال جنگ است.
پس از اين اعلام جنگ، فرصت ديگرى به رباخواران داده مى شود كه از كار زشت خود توبه كنند و لذا مى فرمايد: و اگر توبه كرديد، اصل سرمايه هاى شما از آنِ شماست. يعنى مى توانيد اصل پول خود را از بدهكاران بگيريد ولى حق نداريد سودى دريافت نماييد و بدينسان شما نه مورد ظلم و ستم قرار مى گيريد و نه به كسى ظلم مى كنيد و اين شعار هر مسلمانى است كه نه به كسى ظلم مى كند و نه اجازه مى دهد كه كسى به او ظلم كند.
در آيه بعدى حكم ديگرى عنوان مى شود و آن در مورد بدهكارانى است كه تنگدست و فقير هستند و دستشان از ثروت خالى است. درباره چنين بدهكارانى كه توانايى پرداخت بدهى خود را ندارند، قرآن توصيه مى كند كه به آنها مهلت داده شود تا توانايى پيدا كنند. در دوره جاهليت اگر بدهكارى توان پرداخت بدهى خود را نداشت، سود مضاعفى بر آن مى بستند ولى حكم قرآن اين است كه فقط اصل مال گرفته شود آنهم پس از مهلتى كه به بدهكار داده مى شود. البته قرآن به بستانكار اجازه مى دهد كه اصل پول خود را در موقع توانايى بدهكار از او بگيرد، ولى در عين حال توصيه مى كند كه اگر از بدهى خود صرفنظر كنيد و از بدهكار تنگدست درگذريد، براى شما بهتر است اگر مصالح خود و جامعه را بدانيد. قرآن از چنين بدهى كه صاحب آن آن را مى بخشد، به عنوان صدقه ياد مى كند و آن را در رديف انفاق و احسان قرار مى دهد.
در پايان احكام ربا، براى اينكه مؤمنان بيشتر به اين احكام روى آورند، آنها را به ياد قيامت مى اندازد. آن روز معينى كه همه انسانها در آن روز به سوى خدا باز مى گردند و نتيجه اعمال خود را مى بينند و در آن روز به هيچ كس ستم نخواهد شد.
گفته شده است كه اين آيه (آيه 281 از سوره بقره) آخرين آيه اى است كه بر پيامبر نازل شده است و بيست روز پس از آن، پيامبر از دنيا رحلت فرمود: البته سوره بقره آخرين سوره قرآن نيست بلكه اين آيه آخرين آيه است كه طبق دستور پيامبر در اين قسمت از سوره بقره گذاشته شده است.
 

چند روايت


1 ـ عن ابيعبدالله (ع) قال: آكل الربا لايخرج من الدنيا حتى يتخبطه الشيطان.(1)
امام صادق(ع) فرمود: رباخوار از دنيا نمى رود مگر اينكه شيطان او را دچار عدم تعادل مى كند.
2 ـ سماعه مى گويد: به امام صادق(ع) گفتم: من مى بينم كه خداوند ربا را در چندين آيه تكرار كرده است. فرمود: مى دانى علت آن چيست؟ گفتم نه. فرمود: تا مردم از انجام كارهاى نيك خوددارى نكنند.(2)
3 ـ ابى ربيع شامى مى گويد: از امام صادق(ع) درباره مردى پرسيدم كه از روى نادانى رباخورده است سپس خواسته آن را ترك كند. فرمود: آنچه گذشته است مال او در آينده ترك كند.(3).
4 ـ پيامبر خدا بالاى منبر فرمود: الاو من انظر معسرا كان له على الله فى كل يوم صدقة بمثل ماله ثم يستوفيه(4) آگاه باشيد كسى كه به بدهكار تنگدست مهلت بدهد، براى او پيش خدا در مقابل هر يك روز صدقه اى همانند مال اوست تا هنگامى كه آن را بگيرد.
يآ أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْن اِلى أَجَل مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَ لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَ لا يَأْبَ كاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَما عَلَّمَهُ اللّهُ فَلْيَكْتُبْ وَلْيُمْلِلِ الَّذى عَلَيْهِ الْحَقُّ وَ لْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَ لا يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئًا فَاِنْ كانَ الَّذى عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفيهًا أَوْ ضَعيفًا أَوْ لا يَسْتَطيعُ أَنْ يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ وَ اسْتَشْهِدُوا شَهيدَيْنِ مِنْ رِجالِكُمْ فَاِنْ لَمْ يَكُونا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدآءِ أَنْ تَضِلَّ اِحْداهُما فَتُذَكِّرَ اِحْداهُمَا الْأُخْرى وَ لا يَأْبَ الشُّهَدآءُ اِذا ما دُعُوا وَ لا تَسْأَمُوا أَنْ تَكْتُبُوهُ صَغيرًا أَوْ كَبيرًا اِلى أَجَلِه ذلِكُمْ أَقْسَطُ عِنْدَ اللّهِ وَ أَقْوَمُ لِلشَّهادَةِ وَ أَدْنى أَلاّ تَرْتابُوا اِلاّ أَنْ تَكُونَ تِجارَةً حاضِرَةً تُديرُونَها بَيْنَكُمْ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَلاّ تَكْتُبُوها وَ أَشْهِدُوا اِذا تَبايَعْتُمْ وَ لا يُضآرَّ كاتِبٌ وَ لا شَهيدٌ وَ اِنْ تَفْعَلُوا فَاِنَّهُ فُسُوقٌ بِكُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللّهُ وَ اللّهُ بِكُلِّ شَىْء عَليمٌ (*)

ــــــــــــــــــــــــــــ
1 - تفسير عياشى ج 1 ص 152
2 - كافى ج 5 ص 146
3 - كافى ج 5 ص 146
4 - تفسير البرهان ج 1 ص 260

 


اى كسانى كه ايمان آورده اى هر گاه تا مدت معينى به يكديگر بدهكار شديد، پس آن را بنويسيد و در ميان شما نويسنده اى از روى عدالت بنويسيد و نويسنده به خاطر اينكه خدا به او آموخته است از نوشتن خوددارى نكند پس بنويسد و كسى كه حق بر ذمه اوست املا كند و از پروردگارش بترسد و چيزى از آن فروگذار نكند. اگر آن كسى كه حق بر ذمه اوست سفيه يا ناتوان باشد يا نتوانداملا كند، ولىّ او از روى عدالت املا كند و دو نفر از مردان خود را شاهد بگيريد; اگر دو مرد نشد يك مرد و دو زن از شاهدانى كه مورد رضايت شماست، باشند تا اگر يكى از آن دو شاهد اشتباه كرد، آن ديگرى يادآورى كند و شاهدان هنگامى كه به شهادت دعوت شدند، خوددارى نكنند و از اينكه آن را (بدهى را) چه كوچك چه بزرگ تا وقت آن بنويسيد، دلتنگ نشويد. آن، نزد خدا عادلانه تر و براى شهادت پايدارتر و براى اينكه شك نكنيد نزديكتر است. مگر اينكه تجارت نقدى باشد كه آن را ميان خود (دست به دست) مى گردانيد، پس بر شما گناهى نيست كه آن را ننويسيد و چون معامله كرديد شاهد بگيريد و به نويسنده و شاهد زيانى نرسد و اگر چنين كنيد، آن گناهى بر شماست و از خدا پروا كنيد و خدا شما را مى آموزد و خدا به هر چيزى داناست (282)
نكات ادبى
1 ـ «تداينتم» به همديگر مديون شديد، يا با قرض دادن و يا با معامله مدت دار مانند بيع سلم.
2 ـ «بدين» آمدن اين كلمه براى آن است كه كلمه تدانيتم از دين به معناى جزا گرفته نشود.
3 ـ «كماعلم الله» كاف براى تعليل است يعنى لما علمه الله و يا براى تشبيه است.
4 ـ «املاء» بيان مطلبى جهت نوشتن. املاء كننده يا همان تقرير كننده، مطلب مورد نظر را مى خواند و كاتب از قول او مى نويسد.
5 ـ «شهيد» در اينجا به معناى شاهد و گواه است.
6 ـ «ان تضل» علت براى حكم قبلى است و تقدير آن: مخافة ان تضل.
7 ـ «لاتسئموا» خسته و ملول نشويد. از سوم به معناى ملال.
8 ـ «اقسط» عادلانه تر. از قسط به معناى عدل. اين كلمه از اضداد است و هم به معناى عدل و هم به معناى ظلم آمده.
9 ـ «اقوم» پايدارتر، مستقيم تر.
10 ـ «ادنى» نزديكتر. مؤنث آن دنيا.
11 ـ «لايضارّ» مى تواند فعل مضارع معلوم و يا مجهول باشد. چون حركه ماقبل آخر در حالت ادغام افتاده و هر دو صيغه معلوم و مجهول به يك شكل آمده است.
تفسير و توضيح
آيه (282) يا ايها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين ... : اين آيه طولانى ترين آيه در قرآن است و حدود صدو هفتاد و سه كلمه دارد و درباره تنظيم سند براى بدهيها و مطالبات و شاهد گرفتن بر آن مى باشد و به طور كلى آيه دستور مى دهد كه اگر از يكديگر قرض گرفتيد و يا معامله مدت دار مانند بيع سلم (سلف) انجام داريد، سندى تنظيم كنيد و مبلغ وام يا معامله و مدت تعيين شده آن را بنويسيد همچنين براى اين كار شاهد بگيريد كه براى محكم كارى لازم است ولى اگر معامله نقدى انجام داديد نوشتن لازم نيست همچنين در موقع معامله نيز شاهد بگيريد و اگر اختلافى رخ داد نويسنده و شاهد را اذيت نكنيد.
آنچه گفتيم خلاصه مطلب بود ولى در آيه ضمن بيان آن به جزئياتى پرداخته شده كه اينكه آنها را ذكر مى كنيم. مى توان گفت كه در اين آيه حدود بيست نوع حكم بيان شده است كه عبارتند از:
1 ـ در موقع بدهكارى و يا معاملات مدت دار، آن را بنويسيد (اذا تداينتم...فاكتبوه) البته در اينكه نوشتن سند واجب است يا مستحب، ميان فقها اختلاف نظر وجود دارد ولى بيشتر آنها آن را مستحب مى دانند و اين حكم را يك حكم ارشادى مى شمارند و نه مولوى.
2 ـ قرار دادن مدت در دين جايز است. (الى اجل)
3 ـ مدت بايد تعيين شود. (الى اجل مسمى)
4 ـ نويسنده حق ندارد از نوشتن سند خوددارى كند (ولاياب كاتب...) البته اين كار يك واجب كفايى است و اگر يك نفر انجام داد از بقيه ساقط مى شود.
6 ـ كاتب بايد مطابق با دستور شرع بنويسد (كما علم الله)
7 ـ در موقع كتابت سند، لازم است كه مديون آن را املا كند و نويسنده آنچه را كه او مى گويد و به آن اعتراف مى كند، بنويسد (وليملل الذى عليه الحق)
8 ـ مديون در موقع املاء نبايد بر حقى كه روى آن توافق شده خلل وارد كند و چيزى از آن كم كند. (ولا يبخس منه شيئا)
9 ـ اگر مديون «سفيه» يعنى مجنون و نادان باشد و يا «ضعيف» يعنى كودك و ناتوان باشد و يا توانايى املا كردن نداشته باشد مثلا لال باشد، در اين سه صورت ولىّ و سرپرست آنها املا خواهند كرد (فان كان الذى عليه الحق سفيها او...)
10 ـ در فرض بالا ، ولىّ بايد مصلحت مولى عليه را در نظر بگيرد و از روى عدل كار خود را انجام بدهد (بالعدل)
11 ـ علاوه بر كتابت بايد دو شاهد مرد هم بر اين معامله گرفته شود (واستشهدو شهيدين)

12 ـ اگر دو شاهد مرد ممكن نشد، يك شاهد مرد به ضميمه دو شاهد زن كافى است (فرجل و امراتان)
13 ـ شاهد بايد مورد پسند مؤمنان باشد يعنى ايمان و عدالت داشته باشد (ممّن ترضون من الشهداء) اين حكم براى آن است كه اگر يكى از دو شاهد فراموش كرد، ديگرى مطلب را به ياد او آورد.
14 ـ شاهدها نبايد از انجام شهادت خوددارى كنند و اين حكم شامل دو مرحله مى شود مرحله اول هنگام تحمل شهادت و مرحله دوم هنگام اداى شهادت (ولايأب الشهداء اذامادعوا)
15 ـ دين بايد نوشته شود چه كم و چه زياد چه خرد و چه كلان و نبايد در نوشتن آن دچار ملال و خستگى شد و بايد مدت آن قيد شود (ولاتسئموا ان تكتبوه صغيرا او كبيرا)
اينهمه تأكيد براى تنظيم سند و گرفتن شاهد براى آن است كه اين كار از نظر خدا عادلانه تر و در شهادت استوارتر و پايدارتر و از نظر اينكه شك و شبهه اى پيش نيايد بهتر و به حق نزديكتر است.
16 ـ اگر معامله نقدى انجام گرفت، اشكالى ندارد كه نوشته نشود (الاّ ان تكون تجارة حاضره) البته اين در صورتى است كه معامله روى اموال منقول باشد (تديرونها)
17 ـ در موقع بيع و خريد و فروش (حتى اگر نقدى باشد) شاهد بگيريد (واشهدوا اذا تبايعتم) البته در اينجا نيز امر براى ارشاد مى باشد و الزام آور نيست.
18 ـ نبايد نويسنده و شاهد را اذيت كنند و به آنها ضرر برسانند و يا تهديد كنند و يا بگوييم نويسنده و شاهد نبايد صاحبان حق را اذيت كنند (ولايضار كاتب و لاشهيد) و اگر چنين كنند اين يك نوع فسق و نافرمانى است.
19 ـ در معاملات خود تقوا داشته باشيد و از خدا بترسيد يعنى در صدد مغبون و مظلوم كردن طرف مقابل نباشيد (واتقوالله)

20 ـ معاملات شما مطابق با احكام شرع باشد همان احكامى كه خداوند به وسيله پيامبر به شما آموخته است (ويعلمكم الله)
در پايان آيه اين حقيقت مهم را يادآور مى شود كه خدا به همه چيز داناست.
وَ اِنْ كُنْتُمْ عَلى سَفَر وَ لَمْ تَجِدُوا كاتِبًا فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ فَاِنْ أَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضًا فَلْيُؤَدِّ الَّذى اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ وَ ليَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ وَ مَنْ يَكْتُمْها فَاِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَليمٌ (*)لِلّهِ ما فِى السَّماواتِ وَ ما فِى الْاَرْضِ وَ اِنْ تُبْدُوا ما فى أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللّهُ فَيَغْفِرُ لِمَنْ يَشآءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشآءُ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْء قَدٌير (*)
و اگر بر سفر بوديد و نويسنده اى نيافتيد، پس گروى بايد كه تحويل گرفته شده باشد و اگر بعضى از شما به بعضى ديگر اطمينان كند، پس بايد كسى كه امانت نزد اوست امانتش را اداكند و از خداوند، پروردگارش بترسد. و شهادت را پنهان نكنيد و هر كس آن را پنهان كند، همانا دل او گناهكار است و خدا به آنچه انجام مى دهيد آگاه است (283) آنچه در آسمانها و زمين است از آنِ خداست و اگر آنچه را كه در دلهاى شماست آشكارسازيد و يا پنهان كنيد، خداوند شما را به سبب آن به حساب مى كشاند پس هر كس را كه بخواهد مى بخشد و هر كس را كه بخواهد عذاب مى كند. خدا بر هر چيزى تواناست (284)
 
نكات ادبى
1 ـ «رهان» و ثيقه، گرو. از رهن به معناى گرو گذاشتن. رهان جمع رهن به مفهوم «مابه يرهن» است.
2 ـ «مقبوضة» گرفته شده، اخذ شده و منظور وثيقه اى است كه به طرف مقابل تحويل داده شده باشد.
3 ـ «امن» در اينجا به معناى سپردن امانت است يعنى امانت بسپارد.
4 ـ «ائتمان» يا «ايتمان» قبول امانت كردن و مؤتمن كسى است كه امانت را تحويل گرفته است.
5 ـ «آثم» اسم فاعل از اثم به معناى گناه.
 

تفسير و توضيح
آيات (283-284) و ان كنتم على سفرو لم تجدوا كاتبا... : دنباله مطلب آيه قبلى است. در آن آيه گفته شد كه اگر كسى بر كسى دينى داشت آن را بنويسند و اينك مى افزايد: اگر در سفر بوديد و دسترسى به كاتب نداشتيد، به جاى نوشتن، صاحب دين از مديون گروى اخذ كند و گرو جاى نوشتن را مى گيرد. چون هدف از نوشتن و شاهدگرفتن حصول اطمينان بود و اكنون كه نوشتن ممكن نيست اين اطمينان از طريق رهن و گرو حاصل مى شود و صاحب دين با داشتن گرو خاطرش جمع است و اگر به موقع به حق خود نرسد، رهن را مى فروشد و حق خود را از آن برمى دارد.
اينكه مى فرمايد: اگر در سفر بوديد، براى آن است كه معمولا در قديم مردم به هنگام سفر دسترسى به نويسنده نداشتند و اكثريت مردم بى سواد بودند. گفته شده كه در مكه كه شهر مهم حجاز و محل زيارت و تجارت قبايل عربى بود همزمان با ظهور اسلام، تنها هيجده نفر خواندن و نوشتن بلد بودند و بيرون از شهر ديگر نويسنده اى پيدا نمى شد. بنابراين مسافر بودن يك قيد توضيحى و بيان اعمّ اغلب است و شرط نيست يعنى اگر در غير سفر هم نويسنده اى پيدا نشد، حكم آن گرو گرفتن است. ديگر اينكه رهن و گرو در صورتى صحيح است كه به اصطلاح «مقبوضه» باشد يعنى مال گروى را به گروگير تحويل داده باشد و گرنه گرو درست نيست و اطمينانى هم براى صاحب دين حاصل نمى شود. ضمناً رهن از طرف راهن عقد لازم است و مادام كه دين طرف را نداده حق پس گرفتن رهن را ندارد ولى از طرف مرتهن يا همان گروگير لازم نيست و مى تواند هر وقت كه بخواهد رهن را فك كند و به صاحب آن برگرداند.
پس از بيان اين حكم، اضافه مى كند كه اگر به يكديگر اعتماد و اطمينان داشته باشيد لزومى ندارد كه حتماً از همديگر رهن و گرو بگيريد و در چنين صورتى مديون بايد از خدا بترسد و به موقع دين خود را ادا كند و امانت مردم را باز پس دهد.
حكم ديگر اينكه شما نبايد كتمان شهادت كنيد و گواهى خود را پنهان سازيد و هر كس چنين كند و در موقع لزوم، شهادت خود را پنهان كند و شهادت ندهد، چنين شخصى گنهكار است و قلب او گناه كرده و مرتكب معصيت شده است. توجه كنيم كه در اينجا گناه را به قلب نسبت داده زيرا مركز تصميم گيريها قلب و روح است و چون انسان به كتمان شهادت يا هر گناه ديگرى تصميم مى گيرد، اولين گام را دل و روح برمى دارد و آلوده به معصيت خدا مى شود همان گونه كه در طرف مقابل يعنى انجام كارهاى نيك هم، قلب نخستين جايگاه است از اين رو در آيه اى از قرآن قلب را محل ايمان معرفى مى كند:
اولئك كتب فى قلوبهم الايمان (مجادله / 22)
اينان ، خدا ايمان را در دلهايشان قرار داده است.
در پايان آيه، بندگان را متوجه مى سازد كه هر كارى انجام بدهند خداوند از آن آگاه است و اگر كسى كتمان شهادت كند خدا از اين عمل او آگاهى دارد و جزا خواهد داد.
در آيه بعدى از عظمت خدا و گستردگى سلطنت و سيطره او ياد مى كند و مى فرمايد: آنچه در آسمانها و زمين است همگى از آنِ خداست و با اين مقدمه، چنين اظهار مى دارد كه خداوند شما را در مقابل آنچه در دلهاى شماست محاسبه مى كند چه آنها را آشكار كنيد و يا مخفى سازيد ويا پس از اين حسابگرى، هر كه را بخواهد مى بخشد و هر كه را بخواهد عذاب مى كند و او بر همه چيز تواناست.
در اينجا توجه خوانندگان را به دو مطلب جلب مى كنيم:
نخست اينكه منظور از آنچه در دلهاى شماست يكى اعتقادات است و ديگرى آن دسته از نيتهايى است كه انسان آنها را به مرحله عمل مى رساند در چنين حالت است كه مورد مؤاخذه و محاسبه قرار خواهد گرفت و گرنه آن دسته از نيتهاى قلبى كه به مرحله عمل نمى رسد و يا به صورت وسوسه هاى شيطانى است و نوعى حديث نفس است، مجازات ندارد زيرا كه بسيارى از اين نيتها اختيارى نيست و گاهى در دل انسان چيزهايى خطور مى كند و از اختيار انسان بيرون است و مسلماً چنين خاطراتى قابل مؤاخذ و كيفر دادن نيست و لذا در روايتها داريم كه اگر انسان نيت گناه داشته باشد ولى گناه نكند، مؤاخذه نخواهد شد ولى اگر نيت خير داشته باشد هر چند آن را انجام ندهد، به او پاداش نيك داده خواهد شد. همچنين مطالب فاسدى كه گاهى بى اختيار از ذهن انسان خطور مى كند، گناه ندارد و انسان نبايد نگران آنها باشد.
دوم اينكه خداوند پس از محاسبه، هر كه را بخواهد مى بخشد و هر كه را بخواهد معذب مى سازد. بارها گفته ايم كه خواستن خدا براى خود معيارها و ملاكهايى دارد وعفو خدا شامل كسانى خواهد بود كه در اثر توبه و استغفار و يا انجام كارهاى نيك در خود شايستگى ايجاد كنند وچنين نيست كه خداوند بدون هيچ ضابطه اى گروهى را ببخشد و گروهى را معذب سازد.
آمَنَ الرَّسُولُ بِمآ أُنْزِلَ اِلَيْهِ مِنْ رَبِّه وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِكَتِه وَ كُتُبِه وَ رُسُلِه لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَد مِنْ رُسُلِه وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَيْكَ الْمَصيرُ (*)لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا اِلاّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَتْ رَبَّنا لا تُؤاخِذْنآاِنْ نَسينآ أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنآ اِصْرًا كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِه وَ اعْفُ عَنّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنآ أَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرينَ (*)
پيامبر (اسلام) به آنچه از جانب پروردگارش به او نازل شده، ايمان آورده است و نيز مؤمنان همگى به خدا و فرشتگان او و كتابهاى او وپيامبران او ايمان آورده اند. ميان هيچ يك از پيامبران او فرق نگذاريم و گفتند: شنيديم و فرمان برديم پروردگارا ما را با آمرزش خودببخش و بازگشت به سوى توست (285) خدا هيچ كس را جز به اندازه توانش تكليف نمى كند. هر كار نيكى كرده براى اوست و هر كار بدى كرده براى اوست. پروردگارا اگر فراموش كرديم يا خطا كرديم، برما مگير. پروردگارا براى ما بار سنگينى بارمكن همان گونه كه بر كسانى كه پيش از ما بودند بار كردى. پرودگارا آنچه را كه بدان طاقت نداريم بر ما روا مدار; از ما درگذر و ما را بيامرزد و به ما رحم كن كه تو سرپرست مايى پس ما را بر گروه كافران پيروز گردان (286)
 

نكات ادبى
1 ـ «والمؤمنون» يا عطف به الرسول است و جمله بعدى تأكيد آن است و يا المؤمنون مبتدا و جمله بعدى خبر آن است.
2 ـ «كلّ» با تنوين تنكير آمده و اين تنوين نايب مناب ضمير است و تقدير آن كلهم مى باشد.
3 ـ «لانفرق» مقول قول براى فعل قالوا مى باشد كه محذوف است.
4 ـ «غفرانك» يا بدل از فعل محذوفى از جنس آن است و يا مفعول مطلق است و در هر صورت تقدير آن چنان است. «اغفرغفرانك»
5 ـ «المصير» محل بازگشت، قرارگاه و در اينجا معناى مصدرى مى دهد: بازگشت.
6 ـ «تكليف» در لغت به معناى انداختن در زحمت و مشقت است و در اصطلاح وادار كردن بندگان به انجام و يا ترك كارهايى است.

7 ـ «وسع» طاقت و توان، آن مقدار كارى كه از دست انسان برمى آيد.
8 ـ فرق ميان «كسب» و «اكتساب» اين است كه اولى انجام دادن كارى با آرامش و طمأنينه و دومى انجام دادن كارى با سرعت و اضطراب است و اينكه در آيه در كارهاى خير، كسب را به كاربرد و در كارهاى بد اكتساب را به كار برده شايد بدان جهت باشد كه كار بد مطابق با هواى نفس است و انسان آن را با سرعت انجام مى دهد ولى كار خوب زحمت دارد و آن را به آرامى انجام مى دهد.
9 ـ «نسيان» فراموشى و «خطا» انجام كارى از روى اشتباه و در اينجا نسيان مربوط به ترك طاعات و خطا مربوط به فعل معاصى است.
10 ـ «اصر» بارسنگين.
 

تفسير و توضيح
آيه (285) آمن الرسل بما انزل اليه... : امتياز بزرگ پيامبران بخصوص پيامبر گرامى اسلام اين بود كه آنان به آنچه مى گفتند، براستى ايمان داشتند و دعوتشان از روى اعتقاد قطعى بود. در اين آيه خداوند همين مطلب را درباره پيامبر اسلام خاطر نشان مى سازد و مى فرمايد: اين پيامبر به تمام آنچه بر او نازل شده است، خود ايمان دارد. تمام احكام و معارفى كه از جانب خداوند بر پيامبر فرستاده شده در درجه اول مورد پذيرش پيامبر گرامى اسلام است و آنها را از روى باور و ايمان قطعى كه دارد به مردم ابلاغ مى كند.
در اين آيه پس از تأييد و تصديق ايمان پيامبر، به ذكر ايمان مؤمنان مى پردازد و ايمان آنها را نيز تصديق مى كند و اينكه ايمان پيامبر را از ايمان مؤمنان جدا مى كند براى آن است كه درجه ايمان پيامبر با ديگران فرق دارد. مؤمنانى كه در اطراف رسول خدا بودند، هم به خدا و هم به فرشتگان او و هم به كتابهاى آسمانى كه او نازل كرده و هم به پيامبرانى كه او فرستاده، ايمان دارند واين ايمان آنها را وادار مى كند كه همواره جملاتى را به زبان بياورند از جمله اينكه بگويند: ما ميان پيامبران خدا فرقى نمى گذاريم.
از نظر اسلام تمام پيامبران الهى محترم هستند و هر كدام در زمان خود وظيفه اى را كه بر عهده داشته انجام داده است و از اين لحاظ فرقى ميان آنها نيست هر چند كه از لحاظ مقام و مرتبه، آنها با هم تفاوت دارند و پيامبران اولوالعزم با ديگران فرق مى كنند و در ميان آنها پيامبر اسلام سيدو سالار پيامبران است.

اين سخن در مقام رد قول يهود و نصارى است كه بعضى از پيامبران را قبول نداشتند يهود، حضرت مسيح و حضرت محمد و بعضى ديگر از پيامبران را قبول نداشتند و نصارى، حضرت محمد و بعضى ديگر از پيامبران را باور نداشتند. ولى مسلمانان طبق دستور قرآن همه انبياء الهى را محترم مى شمارند و به آنها ايمان دارند.
جمله ديگرى كه مؤمنان به زبان مى آورند اين است كه مى گويند: خدايا شنيديم و اطاعت كرديم يعنى آنها در مقابل فرمانهاى خدا تسليم محض هستند و از اوامر الهى اطاعت مى كنند. در مقابل آنها كافران بويژه يهود قرار دارند كه برعكس آن اظهار مى كردند:
قالوا سمعنا و عصينا (بقره / 93)
گفتند: شنيديم وعصيان كرديم.
جمله ديگرى كه مؤمنان مى گويند، اين است كه پروردگارا ما را با آمرزش خود بيامرز و آنها همواره از خدا طلب آمرزش مى كنند واز گناهانى كه احياناً از آنها سرمى زند به درگاه الهى توبه مى كنند و مى گويند: خدايا ما را بيامرز كه بازگشت همه به سوى توست. آنها به روز قيامت عقيده دارند و مى دانند كه همه انسانها به سوى خدا باز خواهند گشت و همه به سزاى اعمال خود خواهند رسيد.
آيه (286) لايكلف الله نفسا الاوسعها... : هر چند كه خداوند بندگان خود را به انجام بعضى از كارها و پرهيز از بعضى از كارها، تكليف كرده است ولى تكليف الهى هرگز از ميزان توان انسان بيشتر نيست و هر كسى مطابق با توان خود تكليف دارد. خداوند در تكاليفى كه كرده، هم توان جسمى و امكانات مادى و ابزارهاى موجود را در نظر گرفته و هم توان فكرى و ميزان معرفت انسانها را در نظر گرفته. بنابراين همانگونه كه تكليف يك ثروتمند در انفاق مال با تكليف يك فقير فرق دارد، تكليف انسانهاى آگاه و روشن با افراد ساده لوح و نادان نيز فرق دارد. ممكن است يك عمل از شخصى عمل نيك و شايسته تلقى شود و همان عمل از شخص ديگرى عمل بد و ناپسند تلقى شود.

ضمناً بدانيم كه تكليفى كه از جانب خداوند به انسان شده است، براى تنظيم زندگى او و به نفع اوست و براى خدا هيچ گونه سودى ندارد و تنها كسى كه از آن سود مى برد خود انسان است. بعضى از تكليفها محدوديت مى آورد ولى همين محدوديت باعث ايجاد نظم و انضباط در جامعه و در نتيجه رفاه و آسايش انسان مى گردد.
اكنون كه تمام انسانها تحت تكليف هستند، روشن است كه هر كار خوبى انجام بدهند براى آنها وهر كار بدى كه انجام بدهند، باز براى آنهاست و اگر به تكليف عمل كرد سودى مى برد و اگر عمل نكرد زيان مى بيند.
در اين آيه پس از بيان حقيقت بالا، به مسلمانان دعايى را ياد مى دهد كه مربوط به همين حقيقت است چون ممكن است انسانها در انجام تكليفهاى الهى دچار غفلت و يا اشتباه شوند خدا به مسلمانها ياد مى دهد كه از اين غفلتها و اشتباهها به خدا پناه ببرند و نيز ياد مى دهد كه از خدا بخواهند كه تكليف آنها را سنگين نكند و تكليفها طاقت فرسا نباشد و البته قبولى اين دعا را در آغاز آيه اعلام كرده و فرموده است كه خدابيش از طاقت تكليف نمى كند. دعايى كه خداوند در اينجا به مسلمانان ياد مى دهد، مشتمل بر هفت نوع درخواست است:
1 ـ پروردگارا اگر فراموش كرديم و يا خطاكرديم برما مگير. البته خداوند كارى را كه از روى فراموشى و يا خطا باشد بر بنده اش نمى گيرد و او را بدان جهت عذاب نمى كند ولى كار خلاف هر چند كه از روى فراموشى و خطا باشد كار خلاف است و جاى آن دارد كه انسان عذر بخواهد.
2 ـ پروردگارا بار گرانى بر ما بار مكن همانگونه كه بر پشينيان بار كرده اى. در ميان امتهاى پيشين گاهى مردم نتيجه اعمال بدخود را در همين دنيا مى ديدند و به آنها بلا نازل مى شد و حتى گاهى مسخ به يك حيوان مى شدند و يا براى جبران يك خلاف، تكليفهاى سختى بر آنها مى آمد. اينك امت محمد(ص) طبق فرمان خدا از خدا مى خواهد كه چنين بارهاى سنگينى را از دوش آنها بر دارد و خدا نيز دعايى را كه خود آموخته است اجابت مى كند.

3 ـ پروردگارا آنچه را كه بيرون از توان ماست بر ما تحميل مكن. اجابت اين دعا نيز در اول آيه آمده و خدا هيچ كس را بيش از توان او تكليف نمى كند.
4 ـ ما را ببخش.
5 ـ ما را بيامرز.
6 ـ به ما رحم كن كه سرپرست ما تويى.
اين سه دعاى اخير شبيه هم هستند و همگى درخواست بخشش از خدا در مقام معصيت است. يعنى خدايا اگر معصيتى از ما سرزده اينك توبه مى كنيم و تو گناهان ما را بيامرز و بر ما رحم كن.
7 ـ خدايا ما را بر گروه كافران پيروز گردان. اين پيرروزى ممكن است در مقام جنگ و ستيز با كافران باشد و ممكن است در مقام مناظره و محاجه و مباحثه با آنان باشد كه در هر دو صورت از خدا خواسته مى شود كه مؤمنان را بر كافران پيروز كند.
اين دو آيه كه در آخر سوره بقره آمده، مشتمل بر دعاهاى شريفى است كه خداوند به مردم ياد داده است و از اين رو تلاوت اين دو آيه، در روايات متعددى توصيه شده است.
 
 

سوره آل عمران - مشخصات و فضيلت اين سوره

اين سوره در مدينه نازل شده و داراى 200 آيه است و دومين سوره طولانى قرآن مى باشد. و علت نامگذارى آن به «آل عمران» آمدن اين نام در اين سوره است كه در آيه 33 اين سوره آمده است. فضائلى براى خواندن اين سوره وارد شده از جمله اينكه ابى بن كعب از پيامبر(ص) نقل كرده كه فرمود: هر كس سوره آل عمران را بخواند در مقابل هر آيه آن، امانى در سر پل جهنم به او داده مى شود. و نيز بريده نقل مى كند كه پيامبر فرمود: سوره بقره و سوره آل عمران را يادبگيريد كه اين دو سوره همچون دو غنچه هستند و آنها در روز قيامت بر سر خواننده خود سايه مى اندازند.
اين دو روايت به اضافه چند روايت ديگر در تفسير مجمع البيان نقل شده. بايد دانست كه چنين روايتهايى جهت تشويق مردم براى خواند قرآن وارد شده و اگر سند آنهاضعيف هم باشد چندان اهميتى ندارد.

دورنماى اين سوره

اين سوره پس از حروف مقطعه با نام خدا آغاز مى شود و درباره قرآن و آيات محكم و متشابه آن سخن مى گويد آنگاه بحثهايى راجع به كافران دارد و از خواستنيهاى اين جهان و آن جهان سخن به ميان مى آورد و ضمن بيان بعضى از ويژگيها بندگان خوب خدا، اظهار مى دارد كه دين بر حق نزد خدا اسلام است. آنگاه بار ديگر از كافران و بخصوص اهل كتاب و غرور دينى يهود صحبت مى كند و در

ادامه، سلطنت و عزت و ذلت را مطرح مى سازد و اينكه اين امور در دست خداست. و با اشاره به تجسم اعمال در روز قيامت، مردم را به اطاعت از پيامبر اسلام مى خواند.
در قسمت بعدى داستان زكريا و مريم وكراماتى كه مريم داشت آمده و به همين مناسبت از معجزات عيسى سخن مى گويد و در برابر نصاراى نجران پيشنهاد مباهله مى دهد و بالاخره از اهل كتاب مى خواهد كه در مشتركات اديان جبهه واحدى در برابر مشركان تشكيل بدهند. و بارديگر بعضى از كارشكنيها و شيطنتهاى اهل كتاب و بخصوص يهود را برمى شمارد و از اخذ پيمان از پيامبران كه پيامبر اسلام را معرفى كنند، صحبت مى نمايد و اينكه هيچ دينى جز اسلام پذيرفته نيست. آنگاه از گروهى كه مرتد شدند و بعضى از آنها دوباره به آغوش اسلام بازگشتند سخن مى گويد. و ضمن صحبت مجدد از اهل كتاب، در مورد ابراهيم و كعبه و اينكه حج خانه خدا براى كسانى كه توانايى مسافرت آنجا را دارند واجب است، مطلب را ادامه مى دهد و يك بار ديگر راجع به اهل كتاب نكاتى را مى آورد.
آنگاه مؤمنان را مخاطب قرار مى دهد و از آنها مى خواهد كه همگى به ريسمان خدا چنگ بزنند و امر به معروف و نهى از منكر كنند و از هر گونه اختلاف و تفرقه بپرهيزند و اختلاف افكنان را با عذاب بزرگ تهديد مى كند سپس از ذلت و خوارى يهود كه همواره با آنها خواهد بود، سخن به ميان مى آورد و خوبان وبدان اهل كتاب را از هم جدا مى كند و بعضى از شگردهاى آنان را آشكار مى سازد و از جنگ بدر و احد و كمكهاى غيبى در آن جنگ سخن مى گويد.
در فصل ديگر از آيات اين سوره، مؤمنان را از رباخوارى برحذر مى دارد و آنان را به اطاعت خدا و پيشى گرفتن در امور خير فرا مى خواند و بعضى از اوصاف اخلاقى را تذكر مى دهد و بار ديگر از جنگ ميان مسلمانان و كفار و رنجهايى كه بر مسلمانان وارد شد صحبت مى كند و يادآور مى شود كه پيروزى و شكست همواره دست به دست مى گردد و اين براى امتحان و نيز ريختن ناخالصيهاى مؤمنان است. آنگاه از محمد(ص) ياد مى كند و مسلمانان را از اينكه بعد از مرگ او سير قهقرايى كنند برحذر مى دارد و نيز از سستيهاى بعضى از مسلمانان در جنگ مى گويد و كشته شدن در راه خدا را مى ستايد. آنگاه از اينكه پيامبر اسلام با مردم مهربان بود سخن به ميان مى آورد و با نعمت وجود پيامبر اسلام بر مؤمنان منت مى گذارد و پس از ذكرى از منافقان، درباره زنده بودن شهيدان مطالبى عنوان مى كند و مؤمنان را مى ستايد و بار ديگر از كافران و مهلتى كه به آنها داده مى شود، مى گويد. و بعضى از سخنان نادرست يهود را مطرح مى كند.
در ادامه آيات، از مرگ صحبت مى كند و اينكه همه خواهند مرد و از امتحانهاى الهى و رنجهايى كه بر مؤمنان مى رسد، مى گويد و آنها را به صبر دعوت مى كند. سپس پيمانى را كه از اهل كتاب گرفته شده كه بايد حقايق را به مردم بگويند و نشانه هاى پيامبر اسلام(ص) را كتمان نكنند، تذكر مى دهد و از صاحبان خرد ياد مى كند كه همواره به ياد خدا هستند و با خداى خود مناجات مى كنند و مضمون مناجات آنها را مى آورد آنگاه از اينكه خدا آنها را مى پذيرد و عمل آنها را ضايع نمى كند و آنها را به بهشت وارد مى سازد، خبر مى دهد. و از اينكه كفار در دنيا زرق و برقى دارند مؤمنان را تذكر مى دهد كه فريب آن را نخورند چون آنان عاقبت بدى خواهند داشت ولى اهل تقوا عاقبت خوبى را انتظار مى كشند. سپس بار ديگر درباره اهل كتاب سخن مى گويد و در پايان سوره مؤمنان را به صبر و شكيبايى و جهاد در راه خدا و ايجاد رابطه با يكديگر و تقوا دعوت مى كند.

تفسير سوره آل عمران

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

الم (*)اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ (*)نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ أَنْزَلَ التَّوْراةَ وَ الاْنِْجيلَ (*)مِنْ قَبْلُ هُدًى لِلنّاسِ وَ أَنْزَلَ الْفُرْقانَ اِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا بِآياتِ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَديدٌ وَ اللّهُ عَزيزٌ ذُو انْتِقام (* )اِنَّ اللّهَ لا يَخْفى عَلَيْهِ شَىْءٌ فِى الْاَرْضِ وَ لا فِى السَّمآءِ (*)هُوَ الَّذى يُصَوِّرُكُمْ فِى الْاَرْحامِ كَيْفَ يَشآءُ لآاِلهَ اِلاّ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ (* )
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. الم (1) خدا، هيچ معبودى جز او نيست زنده و پاينده است (2) كتاب را بر اساس حق بر تو نازل كرده است و پيشتر، تورات و انجيل را نازل كرده كه هدايتگر مردم است و فرقان را نازل كرده است (3) كسانى كه به آيات خدا كافر شدند براى آنها عذابى سخت است و خدا عزيز و انتقام گير است (4) همانا چيزى در آسمان و زمين بر خدا پوشيده نمى ماند (5) او كسى است كه شما را در رحمها بدانگونه كه مى خواهد نقش بندى مى كند معبودى جز او نيست او عزيز و فرزانه است (6)
 

نكات ادبى
1 ـ «تنزيل» نزول تدريجى است همانگونه كه «انزال» نزول دفعى و يكپارچه است.
2 ـ «تورات» يك كلمه عبرانى و به معناى شريعت است، نام كتاب آسمانى يهود.
3 ـ «انجيل» يك كلمه يونانى و به معناى بشارت است، نام كتاب آسمانى نصارى.
4 ـ «من قبل» از اضافه قطع شده و لذا مبنى بر ضم است. تقدير آن: من قبل انزال الكتاب.
5 ـ «فرقان» فرق گذارنده ميان حق و باطل، نام ديگر قرآن و بعضى از كتابهاى آسمانى.
6 ـ «عزيز» توانايى كه هيچ چيز او را ناتوان نمى سازد.
7 ـ «ذوانتقام» انتقام گيرنده.
8 ـ «يصوركم» از تصوير به معناى صورتگرى و نقشبندى. تصوير هم شامل مواردى است كه سايه ندارد مانند نقشه در روى كاغذ و هم شامل مواردى است كه سايه دارد مانند مجسمه.
9 ـ «ارحام» جمع رحم عضو مخصوص زن كه جنين در آن رشد مى كند و به فاميل و خانواده هم ارحام گفته مى شود و از رحمت مشتق شده چون خويشان به همديگر رحمت مى آورند.
 

تفسير و توضيح


آيات (1-2) الم . الله لااله الاهو... : درباره الف لام ميم و حروف مقطعه در اول سوره بقره بحث كرديم همچنين آيه دوم تكرار جمله اول آية الكرسى است كه تفسير آن در سوره بقره گذشت.
(3-6) نزل عليك الكتاب بالحق... : گفته شده كه هشتاد و چند آيه از اول سوره آل عمران درباره هيئت نمايندگى نصاراى نجران نازل شده كه خدمت پيامبر آمدند و با آن حضرت درباره انجيل و مسيح و موضوعات ديگر گفتگوهايى كردند.
در اين آيات، نخست از فرستادن كتابهاى آسمانى سخن مى گويد و اينكه خداوند بر پيامبر اسلام قرآن را نازل كرده كه تصديق كننده كتابهاى پيشين است. توجه كنيم كه از نظر قرآن و به طورى كه در آيات ديگر قرآنى آمده، تورات وانجيلِ موجود در عصر پيامبر تحريف شده بودند و كتابهاى اصلى موسى و عيسى نبودند در عين حال در اين آيه گفته شده كه قرآن تصديق كننده كتابهايى است كه پيش روى اوست و ظاهر آن شامل همين تورات و انجيل تحريف شده مى باشد و بنابراين، اين سؤال پيش مى آيد كه قرآن چگونه اين كتابهاى تحريف شده را تصديق مى كند؟
پاسخ اين است كه هر چند اين كتابها تحريف شده بودند ولى خوشبختانه آن قسمت از تورات و انجيل كه از آمدن پيامبران اسلام خبر داده بود، هنوز در اين كتابها موجود بود و آمدن پيامبر اسلام و نزول قرآن تصديقى و گواه صدقى بر آن آيات بود، پس اينكه قرآن تصديق كننده اين كتابهاست، به اين معناست كه قرآن به آن دسته از آيات تورات و انجيل كه از آمدن پيامبر اسلام خبر داده بود، عينيت داد و تجسم بخشيد.
در آيه مورد بحث پس از خبر دادن از نزول قرآن بر پيامبر اسلام، تذكر مى دهد كه پيش از اين هم خداوند تورات و انجيل را نازل كرد كه هدايتگر مردم بودند و خداوند اين كتابها را براى راهنمايى مردم فرستاد. پس از ذكر اين سه كتاب آسمانى اضافه مى كند كه خداوند «فرقان» را فرستاد. منظور از فرقان در اينجا چيست؟ فرقان يعنى فرق گذارنده ميان حق و باطل و مشخص كننده صفوف مؤمنان و كافران. اين حالت در هر سه كتاب آسمانى وجود داشت و هر سه فرقان بودند. در قرآن كريم گاهى فرقان به قرآن اطلاق مى شود مانند:
تبارك الذى نزل الفرقان على عبده (فرقان / 1)
مبارك است خدايى كه فرقان را بر بنده اش نازل كرد.
گاهى هم از تورات به عنوان فرقان ياد شده مانند:
و لقد آتينا موسى و هارون الفرقان (انبياء / 48)
همانا به موسى و هارون ، فرقان داديم.
در آيه مورد بحث به هر سه كتاب قرآن و تورات و انجيل، فرقان اطلاق شده است. بنابراين فرقان در اينجا نام مخصوص قرآن نيست بلكه اثر و خاصيتى است كه در كتابهاى آسمانى و