فهرست

تفسير كوثر جلد 1

مقدمه :

سوره حمد

1 ـ نامهاى اين سوره:

تفسير سوره حمد

سوره بقره - مشخصات اين سوره

فضيلت خواندن سوره بقره

دورنمايى از سوره

تفسير سوره بقره

بحثى درباره حروف مقطعه قرآن

بحثى درباره مُهر زدن خدا بر دل كافران

بحثى درباره تأثير اختلاف لهجه هاى قبايل عربىدر اختلاف قرائات و رسم الخط مصحف

بحثى درباره وجوه اعجاز قرآن

بحثى درباره آسمانهاى هفتگانه

بحثى درباره شيطان

ابليس كيست و شيطان كدام است؟

آيا ابليس از ملائكه بود يا از جن؟

چرا خداوند به شيطان اجازه وسوسه داد؟

خطور افكار شيطانى و رحمانى در ذهن انسان

شيطان و اهريمن

مشخصات شيطان در قرآن:

بحثى درباره لقاء الله

بحثى درباره صابئين(1)

آيا صابئين اهل كتاب هستند؟

وجه تسميه صابئين

داوريهاى متفاوت درباره صابئين

صابئين در عهد شيث و ادريس و نوح

در ايران باستان

سلسله پادشاهان صابئى در روم

كلدانيان

صابئين در عصر اسلام

موقعيت شهر حران

مأمون و حرانيها

عقايد صابئين حرانى

هيكلهاى صابئين

قول به قدماى خمسه

شخصيتهاى صابئين حرانى

قوم مندايى

تحقيقات جديد درباره مندائيان

تاريخ صابئين مندايى

رابطه منداييها با حرانيها

نظر نهايى درباره صابئين

بحثى درباره مسوخ

بحثى درباره شعور در عالم جمادات

بحثى درباره سحر

بحثى درباره نسخ و انساء

بحثى درباره امنيت حرم الهى

بحثى درباره قبله

چگونگى تغيير قبله:

آيا قبله عين كعبه و حرم است و يا جهت كعبه؟

احكام فقهى قبله

راههاى پيدا كردن قبله

بحثى درباره نزول قرآن در ماه رمضان

نزول قرآن در ليلة القدر

بحثى درباره حقوق زن در اسلام

بحثى درباره كرسى

 


 

تفسير كوثر جلد 1

 

 

نوشته: يعقوب جعفرى

مقدمه :

بسم الله الرحمن الرحيم
و اللعنة على اعدائهم اعداءالاسلام و القرآن

آن دم كه باران رحمت الهى بر تشنگان حق و عدالت باريدن گرفت و آيه هاى قرآن بر دل و جان محمد(ص) نشست، بزرگترين حادثه در تاريخ اتفاق افتاد و خداوند با ارزشترين نعمت خود را براى بشر ارزانى داشت و انسان خاك نشين شايستگى آن را يافت كه با ساكنان حرم سرّ ملكوت دمساز شود و مخاطب قرآن باشد.
انفجار نورى كه با نزول قرآن در جامعه بشرى واقع شد، سرنوشت انسان را تغيير داد و اين امكان را فراهم ساخت كه بشر كاخى بلند از آرمانهاى هميشه سركوفته خود را پى افكند و آن شهر ناكجا آباد را كه همواره در جستجوى آن بود، بر خرابه هاى جاهليت بنياد نهد; هر چند كه جامعه آن روز بخصوص پس از رحلت پيامبر اسلام(ص) در بهره گيرى شايسته از اين امكان كوتاهى كرد.

 

البته قرآن تنها براى بشر آن روز نازل نشده بود بلكه با نزول قرآن سفره اى از آسمان در زمين گسترده شده كه بشر را در طول نسلها و قرنها به ميهمانى فرا مى خواند و مائده هاى خود را در اختيار همگان مى گذارد و انسان در هر عصرى مى تواند به اندازه گنجايش استعداد و سعه وجودى خود از اين خوان پرخير و بركت تغذيه كند و بهره گيرد.
در طول تاريخ، انديشمندان بسيارى در كنار اين خوان نعمت نشسته اند و عمر خود را با آن سپرى كرده اند و كوشيده اند كه يافته هاى خود را به ديگران منتقل سازند و نتيجه آن، تفاسير باارزشى شده كه از آنها به يادگار مانده است و ما اكنون ميراثدار مجموعه اى گرانسنگ از تفاسير گوناگونى هستيم كه حاصل تلاش فرزانگانى است كه خود را در خدمت قرآن قرار داده اند و ساليان بسيارى از عمر خود را به تفسير و توضيح و كشف و بيان آيات قرآنى گمارده اند و ثروتى عظيم و ماندگار براى ما پيشكش كرده اند. ولى حقيقت اين است كه با وجود تمام اين تفاسير پرارزش، هنوز هم گنجينه پايان ناپذير علوم و معارف قرآنى انباشته از نكات فراوانى است كه كشف و استخراج آنها تعمقى دوباره و نگرشى تازه را طلب مى كند و ميدان براى پژوهندگانوجويندگان بعدى همواره باز است كه همت گمارند و به اندازه درك و فهم خود در اين درياى ناپيداكرانه غور كنند و مطالب تازه اى بدست آورند. كم ترك الاول للآخر.
اينك اين حقير نيز با اين بضاعت ناچيز به خود جرئت داده ام كه با زلالى از جارى قرآن لبى تر كنم و با استعانت از خدا و ارواح مقدسه معصومين(ع) در تفسير و توضيح آيه هاى قرآنى گامى هر چند لرزان بردارم و ديدارى دوباره با قرآن داشته باشم. البته اين ديدار بعد از آن ميسر شد كه ساليان متمادى در زواياى علوم وابسته به قرآن مانند فقه و كلام و حديث و تفسير و ادبيات عربى و تاريخ كار كردم و جوانى و ميانسالى خود را بر سر آن گذاشتم و كتابهاى متعددى در اين زمينه ها تأليف كردم و اينك در سن پنجاه سالگى پس از سالها قلمزنى و تأليف و تحقيق در اين مسير گام
مى نهم و خداى را سپاسگزارم كه چنين توفيقى را به من ارزانى داشت و همه اسباب و علل و امكانات نوشتن يك تفسير را براى من فراهم ساخت واز او مى خواهم كه توفيق ادامه اين كار را نيز به من عنايت فرمايد و مرا از هر گونه لغزش و خطا مصون و محفوظ نمايد.
معمولاً در مقدمه تفاسير، مطالب مفصلى درباره تاريخ و علوم قرآنى مى آورند ولى ما از اين كار صرفنظر مى كنيم و توجه خوانندگان بزرگوار را به كتاب سيرى در علوم قرآن تأليف اينجانب كه چندى پيش منتشر شد، معطوف مى دارم و در اينجا فقط روش خود را در تفسير آيات قرآنى بيان مى كنيم:.
روش ما بدينگونه بوده است كه نخست ، متن يك يا چند آيه را كه مربوط به همديگرند آورديم سپس ترجمه فارسى آن را تقديم كرديم. آنگاه نكات ادبى آن متن را به طور مستقل خاطرنشان ساختيم و در اين قسمت به شرح و توضيح لغات مشكل و بيان اعراب بعضى از جملات پرداختيم پس از آن وارد تفسير و توضيح آيات شديم و مطالبى را كه براى توضيح كامل آيه لازم مى دانستيم بيان كرديم و اگر شأن نزولى بود كه در فهم آيه تأثير دارد آن را نيز آورديم. و جز در موارد اندكى، به اختلاف مفسران اشاره نكرديم و تنها برداشت خود را از آيه بيان نموديم همچنين در اين قسمت از ذكر مطالب مفصلى كه مضمون آيه مورد بحث در ميان آن گم مى شود، خوددارى كرديم و اين گونه مطالب جنبى را به صورت بحثهاى مستقل و جداگانه آورديم كه خواننده پس از فراغت از تفسير آيه مورد بحث، اگر بخواهد موضوعى را كه در آن آيه آمده به تفصيل دنبال كند، به آن بحثهاى مستقل مراجعه نمايد. البته اين بحثها فقط پيرامون بعضى از آياتى است كه بحث مفصلترى را طلب مى كنند و سعى كرديم كه اين بحثها را در تمام مجلدات تفسير پراكنده كنيم و چنين نباشد كه به مناسبت آياتى كه در اوايل قرآن آمده همه بحثها را بياوريم و جلدهاى بعدى خالى از آن باشد.
همچنين پس از تفسير آيات، در مواردى كه لازم ديديم، رواياتى را كه از
حضرات معصومين در تفسير آن آيات آمده، بيان كرديم و البته رواياتى را كه كوتاه بود با متن عربى و ترجمه آورديم ولى متن عربى روايات مفصل را ذكر نكرديم و فقط به ترجمه آنها بسنده نموديم.
ضمناً اين تفسير را كوثر نام نهاديم كه به معناى خير كثير و نيكى فراوان و هم، نام كوتاهترين سوره قرآن است و مهمتر اينكه يادآور بانوى بزرگ اسلام حضرت فاطمه زهرا(ع) است زيرا كوثر در آيه انا اعطيناك الكوثر به وجود مقدس او تفسير شده و اينكه نسل پيامبر از جانب او در زمين گسترش مى يابد. به همين جهت اين اثر، به روح مقدس آن بزرگوار اهدا مى شود.
در اينجا از تمام كسانى كه به نحوى مرا در انجام اين كار يارى كردند بخصوص از اعضاء خانواده ام بويژه از همسر مهربان و دلسوزم كه همواره موجبات آسايش فكرى مرا فراهم كرد و نيز از فرزندانم: منصوره ، محمد رضا ، معصومه ، مرتضى و مصطفى كه هر كدام به صورتى مددكار من بودند، تشكر مى كنم و زحمات فرزندم محمد رضا را در حروفچينى اين اثر كه با حوصله و سليقه خوبى انجام داد، ارج مى نهم.
در پايان ، يك بار ديگر سپاس فراوان خود را به درگاه ايزد يگانه عرضه مى دارم و عاجزانه از او درخواست مى كنم كه مرا در جهت ادامه و پايان اين اثر يارى دهد و توفيق خود را همراه من سازد، همانا كه او بهترينِ ياوران است.

قم ـ يعقوب جعفرى مراغى (جعفرى نيا)
اول ذيقعده 1417 مطابق با 21 اسفند 1375

 

سوره حمد

درباره سوره مباركه حمد كه اولين سوره از قرآن كريم است ، بحثهايى وجود دارد كه عبارتند از:

1 ـ نامهاى اين سوره:

اين سوره مباركه از جمله معدود سوره هاى قرآنى است كه نامهاى متعددى دارد و با استقرايى كه به عمل آمد ، معلوم شد كه اين سوره چهارده نام دارد كه بعضى از آنها معروف و بعضى ديگر غير معروف است. اكنون ما اين نامها را با ذكر علت نامگذارى بيان مى كنيم:
1 ـ سوره حمد، به سبب اينكه اولين كلمه اين سوره، كلمه حمد مى باشد.
2 ـ سوره فاتحة الكتاب، به دليل اينكه قرآن كريم كه يكصدو چهارده سوره دارد با اين سوره آغاز مى شود و نيز به طوريكه خواهيم گفت اين سوره نخستين سوره كاملى است كه بر پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شده است.
3 ـ سوره ام الكتاب يا ام القرآن، اين نامگذارى از آن جهت است كه اين سوره مشتمل است بر مجموع مطالبى است كه در قرآن آمده و مى توان آنرا فشرده و خلاصه اى از معارف قرآن دانست بگونه اى كه در تفسير سوره خواهيم ديد.
4 ـ سوره سبع مثانى، اين اسم به معناى هفت تاى دو به دو مى باشد و اين نامگذارى به اين جهت است كه اولا اين سوره هفت آيه است و ثانياً در هر نماز دو بار خوانده مى شود. البته وجوه ديگرى هم ذكر كرده اند كه ما از نقل آنها خوددارى كرديم.

[10]

5 ـ سوره كنز، زيرا كنز به معناى گنجينه است و اين سوره گنجينه معارف قرآنى است.
6 ـ سوره وافية، شايد علت نامگذارى آن باشد كه اين سوره مباركه وافى به معارف قرآنى است.
7 ـ سوره كافية، زيرا اين سوره در نماز از سوره هاى ديگر كفايت مى كند و مى تواند جايگزين آنها بشود ولى سوره هاى ديگر نمى توانند جايگزين اين سوره در نماز باشند.
8 ـ سوره شافية، زيرا اين سوره مباركه شفا دهنده امراض روحى است. البته تمام قرآن چنين حالت را دارد ولى از آنجا كه اين سوره فشرده اى از همه قرآن است، به اين نام ناميده شد.
9 ـ سوره شفاء، علت اين نامگذارى همانست كه در نام قبلى بيان شد.
10 ـ سوره صلاة، بدانجهت كه بايد در نمازهاى واجب و مستحب خوانده شود.
11 ـ سوره اساس، چون در اول قرآن آمده و لذا پايه و اساس قرآن است.
12 ـ سوره سؤال، زيرا كسى كه اين سوره را مى خواند، از خداوند درخواست عبوديت و كمك و هدايت مى كند.
13 ـ سوره شكر، زيرا در اين سوره از رحمت الهى و ربوبيت او صحبت مى شود و بيان همين معنى نوعى شكر و سپاسگزارى به درگاه خداوند است.
14 ـ سوره دعا، چون اين سوره مشتمل است بر دعايى است كه خواننده سوره در حق خود مى كند.
2 ـ مكى بودن اين سوره: مفسران قرآن غير از مجاهد همه گفته اند كه اين سوره در مكه نازل شده است ولى مجاهد نزول اين سوره را در مدينه مى داند. البته گفته مجاهد سخن غريبى است زيرا نماز در مكه واجب شده و بدون قرائت سوره حمد امكان ندارد. ديگر اينكه يكى از نامهاى اين سوره به گونه اى كه ذكر كرديم، سبع مثانى است و قرآن در سوره حجر آيه 87 از اين نام ياد كرده و مى دانيم كه سوره حجر درمكه نازل شده است.
البته بعضى از مفسران احتمال داده اند كه سوره مباركه حمد دو بار نازل شده باشد يكبار در مكه و يكبار در مدينه و شايد علت نامگذارى اين سوره به مثانى همين دوبار نازل شدن باشد.
چيزى كه مكى بودن سوره حمد را تأييد مى كند، اين است كه لحن اين سوره با سوره هاى مكى تناسب دارد زيرا سوره هايى كه در مكه نازل شده است، نوعاً داراى جملاتى كوتاه و كوبنده ومشتمل بر ذكر اصول و مبانى و يا تهديد كافران است ولى سوره هايى كه در مدينه نازل شده است، غالباً بيان احكام و قصص پيامبران و خطابهايى به اهل كتاب است و به بيان ديگر نوعاً مخاطب سوره هاى مكى مشركان وبت پرستان مكه است ومخاطب سوره هاى مدنى مسلمانان واهل كتاب مى باشند.
3 ـ اين سوره هفت آيه دارد: سوره مباركه حمد هفت آيه دارد و كسى در آن ترديد نكرده است و همان گونه كه گفتيم يكى از نامهاى اين سوره سبع مثانى است كه اشاره به هفت آيه بودن اين سوره است. چيزى كه مهم است اين است كه به عقيده شيعه و بسيارى از اهل سنت، در اين سوره جمله بسم الله الرحمن الرحيم يك آيه است ولى بعضى از مفسران آنرا يك آيه ندانسته اند و جمله انعمت عليهم را يك آيه قلمداد نموده اند.
اين قول علاوه بر اينكه قائل كم دارد يك نوع بى ذوقى است زيرا سجع اواخر آيات بهم مى خورد هر چند كه سجع الزاما دليل بر فواصل آيات نيست ولى در نوع آيات قرآنى رعايت شده است.
همچنين رواياتى درباره آيه بودن بسم الله الرحمن الرحيم در سوره حمد از طريق اهل بيت وارد شده كه از جمله آنها روايت زير است كه در تفسير البرهان نقل شده است:
عن محمد بن مسلم قال سئلت اباعبدالله عليه السلام عن السبع المثانى و القرآن العظيم اهى الفاتحة ؟ قال نعم قلت: بسم الله الرحمن الرحيم من السبع؟ قال نعم
هى افضلهن.
از محمدبن مسلم نقل شده كه مى گويد: از امام صادق (ع) درباره سبع مثانى و قرآن عظيم پرسيدم و گفتم كه آيا منظور از آن سوره فاتحه است؟ فرمود: آرى. گفتم: آيا بسم الله الرحمن الرحيم هم جزء هفت تا است؟ فرمود: آرى و آن بهترين آنهاست.
4 ـ اين سوره اولين سوره كاملى است كه نازل شده: درباره اين كه كدام سوره يا آيه اى براى نخستين بار بر جان و دل پيامبر نازل شده سخنان بسيارى گفته شده ولى آنچه درست تر مى نمايد اين است كه نخستين گروه از آياتى كه بر پيامبر نازل گرديد پنج آيه از اول سوره علق و آياتى از سوره مدثر است و نخستين سوره كامله اى كه بر پيامبر نازل شد همين سوره حمد است.
5 ـ فضائل سوره: درست است كه تمام سوره هاى قرآن داراى فضيلت است ولى در روايات و احاديث براى هر يك از سوره هاى قرآن فضيلتهاى خاصى ذكر شده است. ما در اين تفسير در اول هر سوره احاديثى را در فضيلت سوره و ثواب قرائت آن خواهيم آورد به اميد اينكه مشوقى براى قرائت آن سوره باشد البته صحيح يا ضعيف بودن حديث در چنين مواردى كه از قبيل ادله سنن است، اهميت چندانى ندارد.
درباره فضيلت سوره حمد و ثواب قرائت آن به اين احاديث توجه فرمائيد:
الطبرسى:عن رسول الله (ص) ايما مسلم قرء فاتحة الكتاب اعطى من الاجر كأنّما قرء ثلثى القرآن و اعطى من الأجر كأنما تصدق على كل مؤمن و مؤمنة.
طبرسى از پيامبر خدا نقل مى كند كه فرمود: هر مسلمانى سوره فاتحة الكتاب را بخواند ، به او پاداش خواندن دو ثلث قرآن داده مى شود و نيز به او پاداش كسى كه به هر مؤمن و مؤمنه اى احسان كرده، داده مى شود.
العياشى: ان النبى قال لجابربن عبدالله الانصارى : يا جابر الا اعلمك افضل سورة انزلها الله فى كتابه؟ قال فقال له جابر: بلى بابى انت و امى يا رسول الله علّمنيها. قال: فعلّمه الحمد ام الكتاب ثم قال: يا جابر الا اخبرك عنها؟ قال بلى بابى انت و امى فاخبرنى .

[13]

فقال: شفاء من كل داء الا السام.
عياشى نقل مى كند كه پيامبر به جابر بن عبدالله فرمود: اى جابر آيا با فضيلت ترين سوره اى را كه خداوند در كتاب خود نازل كرده، به تو ياد ندهم؟ جابر گفت: آرى پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول الله آنرا به من ياد بده. پس پيامبر سوره حمد را كه همان ام الكتاب است به او ياد داد سپس فرمود: اى جابر آيا به تو از آن خبر ندهم جابر گفت: آرى پدر و مادرم فداى تو باد! فرمود: اين سوره از هر بيمارى به جز مرگ شفاء است.
صاحب البرهان: عن ابى جعفر (ع) يقول: من لم يبرئه الحمد لم يبرئه شىء.
امام باقر(ع) فرمود: كسى كه سوره حمد او را بهبودى ندهد هيچ چيز به او بهبودى نخواهد داد.
صاحب البرهان: قال ابو عبدالله (ع) اسم الله الاعظم مقطع فى ام الكتاب.
امام صادق (ع) فرمود: اسم اعظم الهى در سوره ام الكتاب (حمد) پراكنده است.
6 ـ دور نمايى از اين سوره: به طوريكه پيش از اين گفتيم، سوره مباركه حمد خلاصه و چكيده قرآن است و در آن به كل معارف قرآنى اشاره شده است. در اين سوره نخست از توحيد و صفات الهى صحبت مى شودو اينكه خداوند با داشتن صفت ربوبيت و رحمانيت و رحيميت و مالك بودن بر روز جزا مستحق هرگونه حمد و ستايش است. سپس به بندگان تعليم داده مى شود كه چگونه با خدا سخن بگويند و چه چيزهايى را از خداوند بخواهند. در اين قسمت ابتدا سخن از توحيد عبادت است و اينكه براى انسان هيچ ياور و معينى جز خداوند نيست آنگاه از خداوند خواسته مى شود كه بنده خود را به راه راست هدايت كند يعنى همان راه كسانى كه از نعمتهاى الهى برخوردار هستند و از اينكه بنده به راه غضب شدگان و گمراهان افتاده باشد، او را بازدارد.
بنابراين در اين سوره سخن از توحيد و صفات خدا و نيز روز قيامت كه روز جزا و پاداش است و از عبادت و پرستش و راه سعادت و شقاوت است و اشاره به داستان هدايت يافته گان و گمراهان و رانده شدگان درگاه الهى است و اگر همين مطالب باز شود و با تفصيل بيشترى ذكر شود، مساوى با مجموع آيات قرآنى مى گردد.

تفسير سوره حمد

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ (*)

به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر (1)

نكات ادبى
1 ـ لفظ اسم يا از سمّو مشتق است كه به معناى رفعت و بلندى است و يا از وسم مشتق است كه به معناى علامت است اما محققان وجه اول را صحيح تر مى دانند.
2 ـ با اضافه شدن حرف باء به اول اسم، الف به درج حذف مى گردد ولى در كتابت باقى مى ماند مانند: اقرء باسم ربك الذى خلق. ولى در بسم الله از لحاظ كتابت هم حذف مى شود واين به جهت كثرت استعمال است و گاهى بجاى الف محذوفه سين بسم رامى كشند.
3 ـ كلمه بسم جار و مجرور و متعلق است به ابتدأ يا اقرء يا اتلو و متعلق به جهت معلوم بودن حذف شده است.
4 ـ لفظ الله نام مخصوص خداوند است و اصل آن اله بود حرف اول حذف شد و به جاى آن الف و لام اضافه گرديد و به همين صورت عَلَم براى خداوند شد و چون الف و لام عوض از محذوف است لذا حرف ندا بر سر آن وارد مى شود و عبارت ياالله درست است.
5 ـ كلمه الله با اينكه عَلَم است معناى وصفى هم دارد و در آن معناى كلمه نيز لحاظ شده است.
6 ـ يك دليل بر عَلَم بودن لفظ الله اين است كه تمام صفات الهى را مى توان وصف آن قرار داد ولى آن را نمى توان وصفى براى چيز ديگر ذكر كرد مثلا مى توانيم بگوييم الله الرحيم ، الله الخالق، ولى عكس آن درست نيست.
7 ـ كلمه الله به گفته خليل بن احمد كلمه جامدى است و اشتقاق ندارد ولى به گفته جمعى ديگر از اهل ادب اين كلمه مشتق است منتهى بعضيها آن را از الوهيت به معناى عبادت مشتق كرده اند و بعضيها از وله به معناى حيرت گرفته اند چون عقول در برابر ذات احديت حيرانند و بعضيها از اله به معناى پناه بردن اخذ كرده اند چون همه به خدا پناه مى بريم و بعضى ديگر از اله به معناى آرامش و سكونت مشتق كرده اند چون همه با او آرامش مى گيرند.
8 ـ رحمن و رحيم دو صفت از اوصاف خداوند است و هر دو از رحمت مشتق شده اند و رحمت به معناى رقت قلب است كه منجر به كمك كردن مى شود ولى در مورد خداوند رقت كه يك نوع انفعال است معنا ندارد و بنابراين مبادى حذف مى شود و غايات اخذ مى گردد و رحمت خدا همان فيض اوست كه دائم به خلق مى رسد.(فرق ميان رحمن و رحيم به زودى ذكر خواهد شد)

تفسير و توضيح
شروع سوره مباركه حمد و تمام سوره هاى قرآن به جز سوره توبه با جمله
بسم الله الرحمن الرحيم بيانگر اين معناست كه هر كار مهمى را بايد با نام خدا شروع كرد و در اين شروع، خداوند را با صفت رحمانيت و رحيميت ياد نمود تا آغاز مبارك و ميمونى براى كار مورد نظر باشد و لذا در روايتهاى متعددى به اين معنى اشاره شده از جمله در حديثى از رسول خدا(ص) كه فرمود: كل امر ذى بال لم يبدء فيه بسم الله فهو ابتر يعنى هر كار مهمى كه با نام خدا شروع نشود آن كار نا تمام است.
اينكه كارهاى مهم را با ياد خدا شروع كنيم در واقع تصحيح و اصلاح كارى است كه ميان اقوام و ملل دنيا رسم است و آن اينكه آنها كارهاى مهم خود را مانند افتتاح يك مؤسسه مهم و يا كارخانه بزرگ با نام رئيس مملكت و يا رئيس قوم شروع مى كنند.

 

قرآن ياد مى دهد كه تمام كارها را تنها با ياد خدا افتتاح و شروع كنيد و نيز تصحيح كار مشركان عصر پيامبر است كه كارهاى مهم خود را با نام بتها آغاز مى كردند و مى گفتند: بسم اللات و العزى. خداوند به آنها ياد مى دهد كه كارهاى خود را نه با نام بت كه قدرت هيچ كارى را ندارد بلكه با نام خداوندى شروع كنيد كه قدرت بى پايان دارد.
شروع با نام خدا در تمام كارها مانند غذا خوردن، راه رفتن و غير آنها مستحب است ولى در بعضى موارد واجب مى شود مانند ذبح حيوان كه بردن اسم خدا واجب است و اگر نام خدا در موقع ذبح حيوان برده نشود خوردن گوشت آن حرام مى گردد.
اينكه سوره با نام خدا شروع شده در واقع نوعى كمك خواهى از خداوند است كه خواننده سوره را در اتمام آن و فهم و عمل كردن به آن يارى كند و جالب اينكه با نام خدايى شروع مى شود كه رحمن و رحيم است. انتخاب اين دو صفت از ميان اوصاف متعدد خداوند، خود حكمتى دارد و آن اينكه خداوند به وصف رحم خود، بنده را در اتمام كار يارى مى دهد و هيچيك از اوصاف ديگر خداوند مناسبتر از اين دو صفت در اين مقام نيست.
البته همين دو صفت در مفهوم الله كه اسم خداوند است وجود دارد زيرا الله نامى است كه دلالت دارد بر جميع صفات كمال كه از آن جمله است رحمن و رحيم ولى ذكر اين دو صفت پس از كلمه الله دليل بر عنايت خاصى است كه در اينجا به اين دو صفت شده است.
آيا ميان رحمن ورحيم فرقى وجود دارد؟ بعضيها گفته اند كه فرقى وجود ندارد و يكى تأكيد بر ديگرى است ولى مشهور اين است كه صفت رحمن همان لطف عام وگسترده خداست كه در اين جهان بر همه موجودات از نبات و جماد و حيوان و كافر و مؤمن شامل شده است ولى صفت رحيم لطف خاص اوست كه در قيامت شامل حال مؤمنان خواهد بود. ديگر اينكه رحمن اسم خاص خداست و به غير او اطلاق نمى شود مگر با اضافه كردن كلمه عبد و به صورت عبدالرحمن ولى رحيم اسم عام است هم بر خدا اطلاق مى شود هم بر غير خدا مانند: بالمؤمنين رؤف رحيم

 

(توبه/128)، كه درباره پيامبر اسلام (ص) مى باشد و لذا در روايتى كه در مجمع البيان از امام صادق (ع) نقل شده به هردو مطلب درباره رحمن و رحيم اشاره شده است. امام مى فرمايد: الرحمن اسم خاص بصفة عامة و الرحيم اسم عام بصفة خاصة يعنى رحمن اسم خاص خداست و مفهوم عامى دارد ولى رحيم اسم عام است و مفهوم خاصى دارد.
مى توان گفت فرق اول ميان رحمن و رحيم از صيغه آنها ناشى شده است زيرا رحمن صيغه مبالغه است و در آن كثرت و عموميت لحاظ شده است و بنابراين در رحمن رحمت الهى، عام و گسترده است ولى رحيم صفت مشبهه است و آن عموميت را ندارد ولى در مقابل، ثبات و پايدارى در آن لحاظ شده و اين معنا با رحمت خاص خدا كه هم در دنيا و هم در آخرت شامل حال مؤمنان مى شود و يك نوع رحمت پايدارى در محدوده مؤمنان است، جور در مى آيد.
نيز مى توان گفت كه در رحمن صفت رحمت با توجه به ذات خدا اخذ شده و در نتيجه صفت عام است ولى در رحيم اين صفت با توجه به خلق خدا اخذ شده كه هر كدام استعداد دريافت رحمت الهى را دارند از آن برخوردار مى شوند و معلوم است كه منحصراً مؤمنان چنين استعدادى را دارند، در نتيجه رحيم صفت خاص شده است.
و اما اينكه رحمن اسم خاص خدا است ولى رحيم اسم خاص نيست به اين جهت است كه كلمه رحمن در قرآن كريم در 57 مورد آمده و در همه آنها منظور، خداوند است ولى كلمه رحيم در قرآن، هم در خدا به كار رفته و هم در غير خدا. مانند آيه اى كه چند سطر پيش خوانديم و در آنجا به پيامبر هم رحيم اطلاق شده است.
مطلب ديگر در مورد كلمه رحمن اينكه عرب جاهلى اين لفظ را به خدا اطلاق نمى كرد و در آغاز نوشته هاى خود جمله بسمك اللهمرا بكار مى برد. و لذا در قرآن خطاب به آنها مى فرمايد :
قل ادعوااله و ادعوا الرحمن ايا ماتدعو فله الاسماء الحسنى (اسراء / 110)

بگو الله را بخوانيد و يا رحمن را بخوانيد هر كدام را بخوانيد پس براى اوست نامهاى نيكو.

 

همچنين در آيه ديگرى از مشركان نقل مى كند كه اطلاق كلمه رحمن بر خدا پيش آنها غريب مى نمود.
واذا قيل لهم اسجدواللرحمن قالوا و ما الرحمن (فرقان /60)
و چون به آنها گفته مى شود كه بر رحمن سجده كنيد، مى گويند: رحمن چيست؟

اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ (*)اَلرَّحْمنِ الرَّحيمِ (*)مالِكِ يَوْمِ الدّينِ (* )
ستايش مخصوص خداوند است كه پروردگار جهانيان است (2) همو كه بخشاينده بخشايشگر است (3) همو كه مالك روز جزا است (4)

نكات ادبى
1 ـ سه واژه حمد و شكر و مدح معانى نزديك به هم دارند و حمدرا چنين معنا مى كنند كه الحمد هو الثناء باللسان عل الجميل الاختيارى يعنى حمد تعريف كردن با زبان در برابر نيكيهاى اختيارى است و فرق اجمالى ميان سه واژه مزبور اين است كه حمد با زبان است و لى شكر گاهى با زبان و گاهى با عمل انجام مى گيرد و مدح تعريفى است در برابر زيبايى و نيكويى خواه اختيارى و خواه اكتسابى باشد و يا غير اختيارى مانند زيبايى گل.
2 ـ الف و لام در الحمدبراى جنس است و منظور اين است كه نوع و جنس حمد از هر حمد كننده اى در برابر هر چيزى در واقع حمد خداست زيرا تمام زيباييها حتى زيباييهاى اختيارى از آن خداست و از وى نشأت مى گيرد.
3 ـ كلمه رب يا از ربب و يا از ربى مشتق است و در هر دو صورت به معناى مالك، صاحب، سرور ، مربى و پرورش دهنده مى باشد و چنين مى نمايد كه ربّ

صاحب و مالك چيزى است كه در اصلاح حال آن تأثير مى گذارد و همواره در صدد اصلاح حال آن چيزاست.
4 ـ اگر كلمه رب به طور مطلق و بدون قيد ذكر شود منظور خدا است و به غير خدا اطلاق نمى شوداما اگر به صورت اضافه به چيزى ذكر شود مى تواند در غير خدا هم استعمال گردد مانند: رب البيت (صاحب خانه).
5 ـ العالمينجمع عالم است و عالم خود جمعى است كه مفرد ندارد مانند رهطوجيش.
6 ـ عالميا به معناى صنف و نوع است و هر چيزى نوعى دارد و مى گوييم عالم انسان، عالم حيوان ، عالم نبات ، عالم جماد ، عالم آخرت و غير آنها و يا به معناى كل مخلوقات است يعنى به غير خدا عالَم گفته مى شود و اين واژه يا از علامت مشتق است چون جهان علامتى از قدرت خداست و يا از عَلَم مشتق است و منظور همان ما يعلم است يعنى آنچه دانسته مى شود كه شامل جميع مخلوقاتى كه وجود آنها براى ما شناخته شده است،مى باشد.
به نظر مى رسد كه كلمه عالمين در قرآن كريم تنها در مورد مخلوقاتى كه داراى شعور هستند استعمال شده است مانند بشر، ملائكه و جن و ما موردى نيافتيم كه عالمين بطور قطع در موجودى كه شعور ندارد استعمال شده باشد و در تركيب رب العالمين كه مكرر در قرآن آمده است، اضافه شدن رب به سوى عالمين خود مى رساند كه منظور موجوداتى هستند كه قابل تربيت باشند.
البته كلمه عالمين در قرآن گاهى به صورت خاص و گاهى به صورت عام استعمال شده است مثلا در مواردى منظور موجودات ذيشعور زمان خاصى اراده شده مانند اين آيه: و اسماعيل واليسع و يونس و لوطا و كلا فضلنا على العالمين (انعام/86) يعنى اسماعيل و يسع و يونس و لوط همگى را بر عالمين برترى داديم، منظور از عالمين در اينجا عالمين عصر آن پيامبران است و نمى تواند شامل تمام اعصار باشد چون در آيه ديگرى كسانى ديگر بر عالمين برترى داده شده اند مانند اين آيه: ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين (آل عمران/23) يعنى خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر عالمين برگزيد. و در آيه اى بنى اسرائيل بر عالمين تفضيل داده شده است و از اينها گذشته اگر عالمين را در اين آيات به معناى كل عالمين بگيريم لازم مى آيد كه نامبردگان از حضرت محمد(ص) هم با فضيلت تر باشند و مى دانيم كه اين درست نيست.
بنابراين، عالمين در اينگونه آيات همان عالمين عصر آن افراد است و البته گاهى هم عالمين به معناى عالمين تمام عصرها استعمال شده مانند همين جمله رب العالمين.
7 ـ در آيه مالك يوم الديندو قرائت وجود دارد عاصم و كسائى آن را مالك و ديگران ملكخوانده اند و از نظر معنا هردو درست است. مالك يعنى صاحب كه مى تواند هر گونه تصرفاتى در مملوك خود بنمايد و ملك يعنى پادشاه كه اداره كننده رعيت و مردم است. خداوند هم مالك است و هم ملك. مصدر مالك مِلك به كسر ميم و مصدر ملك ، مُلك به ضم ميم است. و هر كدام از اين قرائت ها شواهدى از قرآن دارد و اينكه بعضيها مالك را امدح مى دانند و بعضيها ملك را امدح قلمداد مى كنند، دليل روشنى بر گفته خود ندارند. ضمناً بگوييم كه مالك و ملك در كتابت قديم به يك صورت نوشته مى شد.
8 ـ دين در زبان عربى معانى مختلفى دارد مانند: شريعت، انتقام، جزاء، اطاعت، سياست و خضوع ولى در آيه مورد بحث دين به معناى جزاء است و يوم الدين يعنى روز قيامت كه روزِ دادن پاداش به نيكوكاران و بدكاران است. در موارد ديگرى از قرآن نيز يوم الدين به معناى روز قيامت آمده است مانند: و قالوا يا ويلنا هذا يوم الدين (صافات /20) يعنى: و گفتند واى بر ما اين همان روز جزا است.

تفسير و توضيح
آيه (2) الحمدلله رب العالمين ... : خداوند به بندگان خود تعليم مى دهد كه در مقام سپاس خداوند چگونه سخن بگويند و به آنها مى آموزد كه چنين بگويند كه جنس حمد و سپاس از آنِ خداست يعنى هر سپاسى از هر كسى براى هر كسى انجام شود در واقع سپاس خداست چون سپاس در برابر زيباييها و نيكيها انجام مى گيرد و تمام زيباييها و نيكيها در هر كسى و در هر كجا باشد در واقع از خداست و متعلق به اوست و هر كرامت و سخاوت و شجاعتى از هر انسانى سر بزند، بالاخره منشأ اصلى آن خداست كه چنين توفيقى و چنين نعمتى را به آن شخص داده است. شما هر تعريفى از يك ماشين بكنيد در واقع از سازنده آن تعريف كرده ايد.
صفت رب العالمينكه بلافاصله بعد از الحمد لله آمده اين نكته را خاطر نشان مى سازد كه اختصاص سپاس و حمد بر خداوند از اين جهت است كه او پرورش دهنده همه جهانيان است و اگر موجودى صفت كمالى يافته است به علت تربيت خداست و بنابر اين مى توانيم بگوييم كه رب العالمين در عين حال كه صفت براى الله است، دليل مطلب هم هست.
ستايش از خداوند مخصوص انسان نيست بلكه تمام موجودات عالم با زبان بى زبانى همو را ستايش مى كنند و دائم در ستايش او هستند: و ان من شىء الا و يسبح بحمده (اسراء / 44) يعنى هيچ چيزى نيست مگر اينكه به ستايش خداوند تسبيح مى گويند.
تعبير رب العالمين مى رساند كه اگر ربى و پروردگارى هست، او خداوند است و بنابراين نبايد و نشايد كه غير خدا را ارباب خود قرار بدهيم خواه اين ارباب از انسانها باشد مانند حاكمان و بزرگان قوم و خواه از اشياء باشد مانند طلا و نقره و پول و خواه از موجودات خيالى باشد مانند رب النوع هايى كه بعضى از ملل دنيا به آن اعتقاد داشتند.
ضمناً بگوييم كه در قرآن كريم پنج سوره با جمله الحمد لله شروع شده است: سوره حمد ، سوره انعام ، سوره كهف، سوره سباء و سوره فاطر.
آيه (3) الرحمن الرحيم... : معناى رحمن و رحيم در ضمن تفسير بسم الله

گذشت و ذكر مجدد اين دو صفت در اينجا شايد براى بيان اين نكته باشد كه مربى بودن خداوند برجهانيان، از جهت نياز او نيست بلكه منشاء آن رحمت خداوند است كه عام و شامل و گسترده است.
البته نبايد ذكر اين دو صفت را در اينجا تكرارى دانست زيرا بسم الله الرحمن الرحيمهر چند كه جزو سوره است ولى اختصاص به اين سوره ندارد بلكه در اول تمام سوره ها جز سوره توبه وجود دارد.
آيه (4) مالك يوم ... : در اول سوره ستايش را مخصوص الله كرد و سپس براى او چهار صفت آورد اولى رب العالمين، دومى الرحمن، سومى الرحيم و اينك صفت چهارم براى الله كه همان مالك يوم الدين است.
خداوند صاحب اختيار روز قيامت است و در آن روز هيچ قدرتى جز قدرت مطلقه خداوند اعمال نمى شود و اين يك تفاوت اساسى ميان دنيا و آخرت است. در دنيا بشر صاحب اختيار و انتخاب است و قدرتى هم به او داده شده كه مى تواند در محدوده امكانات موجود، قدرت خود را اعمال نمايد و حتى مى تواند سخن خدا را هم نشنود و عصيانگرى كند و مى تواند تصميم بگيرد و مى تواند اراده كند ولى در عالم آخرت و روز قيامت تمام قدرتها از صاحبان قدرت سلب خواهد شد و تنها قدرت حاكم قدرت لايزال الهى خواهد بود و به حق، سلطنت سلطنت اوست و هر چه اراده كند انجام مى پذيرد:
يوم هم بارزون لايخفى على الله منهم شىء لمن الملك اليوم لله الواحد القهار اليوم تجزى كل نفس بما كسبت لاظلم اليوم ان الله سريع الحساب (غافر/ 17)
قيامت روزى است كه آنها آشكار مى شوند و چيزى از آنها از خداوند مخفى نخواهد شد. سلطنت آن روز با كيست؟ با خداى يگانه قهار است. در آن روز كسى در مقابل كارهايى كه كرده جزا داده مى شود در آن روز ستمى نخواهد شد كه خدا زود حساب كننده است.
قدرت و سلطنت مطلقه خداوند در روز قيامت آنچنان است كه هيچ كس حتى پيامبران اولوالعزم حق اعتراض و يا شفاعت براى كسى نخواهند داشت مگر وقتى كه خداوند خود اجازه شفاعت بدهد.
در آيه مورد بحث درست است كه منظور بيان صفتى از اوصاف خداست ولى در عين حال هدف ديگر، يادآورى روز قيامت است كه اين يادآورى خود فوائد بسيار و آثار تربيتى فراوانى دارد و قرآن در موارد بسيار زيادى و در هر مناسبتى از روز قيامت ياد مى كند و از آن انگيزه اى براى اصلاح حال مردم مى سازد.

اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ (*)اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ (*)صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلاَالضّآلّينَ(*)
تو را مى پرستيم و از تو كمك مى خواهيم (5) ما را به راه راست هدايت فرما(6) راه كسانى كه بر آنها نعمت داده اى نه غضب شدگان بر آنها و نه گمراهان (7)

نكات ادبى
1 ـ تركيب اياك از اىّ و ضمير متصل مخاطب است و اىّ هميشه ضمير منصوب است و هميشه به سوى ضمير متصل اضافه مى شود مانند: اياه ، اياك و اياى . تقديم ضمير منصوب بر فعل در هر دو مورد از اين آيه شريفه دلالت بر حصر دارد به طوريكه شرح داده خواهد شد.
2 ـ عبادت در لغت به معنى ذلت و خوارى است و در اصطلاح بالاترين مرتبه خضوع و تعظيم در مقابل معبود است خضوعى كه از روى اعتقاد به الوهيت معبود باشد. بنابراين، خضوع عاشق در مقابل معشوق يا خضوع متملقانه در برابر حاكمان و سلاطين عبادت محسوب نمى شود. ضمنا اطاعت و شكر در مقابل غير خدا جايز ولى عبادت در مقابل غير خدا جايز نيست همچنين عبادت با عبوديت فرق دارد اولى مخصوص خداست دومى در غير خدا هم استعمال مى شود مانند عبد به معناى برده و مملوك.

3 ـ هدايت گاهى فقط نشان دادن راه و به اصطلاح ارائه طريق است كه وصول به هدف در آن تضمين نشده است و گاهى به معناى رساندن به هدف و به اصطلاح، ايصال به مطلوب است. اين واژه در قرآن به هر دو معنى استعمال شده كه بايد موارد آن را با قرائن تعيين كرده بعضيها گفته اند اگر هدايت خود به مفعول دوم و متعدى باشد به معناى ايصال به مطلوب و اگر به وسيله حرف جر متعدى باشد به معناى ارائه طريق است ولى اين سخن با توجه به موارد استعمال سخن درستى نيست.
4 ـ صراط در اصل با سين بود براى هماهنگى با استعلاء حرف طاء سين را تبديل به صاد كردند چون صاد هم مانند طاء از حروف مستعليه است. صراط به معناى راه روشن است و فرق آن با سبيل و طريق در همين است سبيل و طريق به مطلق راه اعم از روشن و غير روشن گفته مى شود ولى صراط به راه روشن و آشكار اطلاق مى گردد.
5 ـ غضببه معناى شدت و حالت مخصوصى است كه پس از هيجانات ناشى از ناراحتى حاصل مى شود و در مورد خدا چنين انفعالاتى قابل تصور نيست بنابراين نمى تواند همان حالت مخصوص باشد بلكه غضب الهى اراده انزال عذاب و عقاب است. اساساً در اين گونه موارد مثل غضب و فرح و رضايت و مكر و كلماتى مشابه آنها كه به خداوند نسبت داده مى شود، بايد مبادى را حذف كرد و ناديده گرفت و غايت ها را ملحوظ كرد.
6 ـ الضالين از ضلالت به معنى هلاكت و نابودى است و در قرآن در مواردى به همين معنى استعمال شده مانند: اضل اعمالهم (محمد/ 7) و مانند: اذا ضللنا فى الارض ائنا لفى خلق جديد (سجده / 10) اما در بيشتر موارد ضلالتبه معناى گمراهى و دورى از حقيقت مى باشد.

تفسير و توضيح:
آيه (5) اياك نعبد ... : از آغاز سوره حمد تا اين آيه لحن سخن به صورت غائب است ولى يك مرتبه از اين آيه به بعد لحن عوض مى شود و صورت خطاب به خود مى گيرد كه در اصطلاح به آن التفات از غيبت به خطاب گفته مى شود. در اين آيه خداوند به بندگان خود ياد مى دهد كه چگونه خداوند را مخاطب قرار بدهند و با او سخن بگويند. و در واقع، بنده با گفتن اياك نعبد و اياك نستعين نهايت سرسپردگى خود را نسبت به خداوند متعال اعلام مى دارد و با بريدن از غير خدا سر بر آستانه او مى سايد و به انقطاع از غير او مى رسد. در اين تعبير، عبادت و استعانت در انحصار خدا قرار داده مى شود و بنده جز خدا كسى را شايسته پرستش نمى داند و جز خدا كسى را سزاوار كمك خواهى نمى بيند.
جالب اين است كه در اينجا طبق تعليم الهى، فرد عبادت و استعانت خود را شايسته درگاه الهى نمى بيند و براى همين، عبادت و استعانت خود را مخلوط به عبادت و استعانت بندگان ديگر مى كند و به اصطلاح، فعل متكلم مع الغير بكار مى برد تا مگر عبادت او پيوسته با عبادت ديگران شايستگى يابد و مورد قبول درگاه الهى قرار گيرد.
كمك خواستن و استعانت از خدا پس از عبادت براى او، نكته ظريفى دارد و آن اينكه حتى در حال انجام عبادت هم ما محتاج كمك و يارى خدا هستيم و اگر او ياريمان نكند، عبادتى از ما سر نخواهد زد و يا اگر هم عبادتى كرديم اى بسا با دچار شدن به خودبينى و عجب، آن عبادت فاسد شود و به جاى وصول به حق، ما را از حق دور سازد اين است كه همواره بايد از خدا كمك خواست تا وساوس شيطانى و شرور نفس را از ما دور كند و عبادتمان چنان باشد كه مورد رضايت اوست.
ديگر اينكه اين آيه شريفه ما را به توحيد در عبادت رهنمون مى شود زيرا مى دانيم كه توحيد بر چهار قسم است. توحيد ذات ، توحيد صفات ، توحيد افعال و توحيد عبادت. يك موحد و خدا شناس هم بايد بر يگانگى ذات و صفات خدا ايمان داشته باشد و هم تمام كارها را از خدا بداند و هم عبادت خود را مخصوص او كند وغير او را نپرستد.

آيه (6) اهدناالصراط ... : پس از آنكه عبادت و استعانت خود را مخصوص خداوند قرار داديم ، قرآن به ما چنين تعليم مى كند كه از خدا بخواهيم كه ما را به راه راست هدايت كند: اهدناالصراط المستقيم
البته هدايت الهى انواع و اقسامى دارد كه بعضى از آنها عبارتند از:
هدايت تكوينى: اين نوع هدايت همه موجودات جهان را شامل مى شود.
هدايت عقلى : كه مخصوص انسان است و انسان از طريق عقل و تفكر راه رامى يابد.
هدايت تشريعى : اين نيز مخصوص همه انسانهاست كه توسط پيامبران انجام مى گيرد.
هدايت خاص : اين نوع هدايت مخصوص مؤمنان است. وقتى كسى با اختيار و آزادى راه انبياء را انتخاب كرد در اين حالت خداوند با هدايتهاى خاص خود چنين بنده اى را نوازش مى دهد و او را بالا مى برد و به مراحل عاليه اى مى رساند.
درباره اين نوع هدايت كه در انحصار مؤمنان و راهيان راه خداست، در قرآن مجيد آيات متعددى آمده است از جمله:
ويزيد الله الذين اهتدواهدى (مريم / 76)
و خداوند بر هدايت كسانى كه هدايت يافته اند مى افزايد.
والذين اهتدوا زادهم هدى و آتاهم تقواهم(محمد/ 17)
و كسانى كه هدايت شدند خداوند بر هدايت آنها مى افزايد و تقوايشان مى دهد.
والذين جاهدوا فينالنهدينهم سبلنا (عنكبوت / 69)
و كسانى كه در راه ما كوشش كردند. آنها را به راههاى خود هدايت خواهيم كرد.
طبق اين آيات و آيات مشابه ديگر، مؤمنان و هدايت يافته گان بر هدايتشان افزوده مى گردد و به درجات بالاترى از هدايت مى رسند و اين يك نوع عنايت مخصوص خداوند است كه شامل حال مؤمنان مى شود.
با توجه به مطلب بالا پاسخ اين سؤال روشن مى گردد كه مؤمنى كه نماز مى خواند و هدايت شده است چگونه از خدا براى خود طلب هدايت مى كند و مى گويد: اهدناالصراط المستقيم او كه هدايت يافته است پس درخواست هدايت براى چيست؟ پاسخ اين است كه هدايت درخواستى در اينجا همان هدايت مخصوص مؤمنان است.
اساساً هدايت شدگان و مؤمنان در هر لحظه اى به هدايت جديد و فيض جديد نياز دارند و چون هدايت براى رسيدن به كمال مطلق يعنى ذات الهى است بنابراين درجات نامحدود و نامعينى دارد و با توجه به اين مطلب حتى پيامبران نيز محتاج هدايت هستند.
در آيه مورد بحث، متعلق هدايت هم ذكر شده و آن صراط مستقيم است صراط مستقيم يعنى راهى كه روشن و آشكار است و هيچگونه كجى در آن نيست افتادن در چنين راهى بدون ترديد انسان را به حق و اصل مى كند زيرا كه ممكن است ميان مبدأ و مقصد راههاى متعددى باشد كه همه بالاخره مبدأ را به مقصد وصل كند ولى راه مستقيم ميان مبدأ و مقصد بيش از يك راه نمى تواند باشد و همان در عين حال نزديكترين راه هم هست همانگونه كه گفته اند: نزديكترين فاصله ميان دو نقطه، خط مستقيم است و بيش از يكى هم نيست.
از نظر قرآن كريم راه براى خدا بسيار است ولى صراط مستقيم بيش از يكى نيست ولذا در آياتى از قرآن مجيد كلمه سبيل كه آنهم به معناى راه است در نسبت به خدا گاهى به طورت مفرد و گاهى به صورت جمع آمده است. به صورت مفرد،مانند:
ان الله يحب الذين يقاتلون فى سبيله صفا (صف/ 4)
خداوند دوست دارد كسانى را كه در راه او به صف شده اند و مقاتله مى كنند.
وبه صورت جمع، مانند:
والذين جاهدوا فينالنهديهنم سبلنا (ترجمه آن گذشت)
اما صراط مستقيم كه سى و سه بار در قرآن تكرار شده است هميشه به صورت مفرد آمده زيرا معلوم است كه راه روشنِ راست بيش از يكى نمى تواند باشد.

در مورد تعيين مصداق صراط مستقيم و اينكه منظور از صراط مستقيم چيست، گفته شده كه منظور اسلام يا قرآن يا دين حق خدا يا ولايت پيامبر و ائمه معصومين عليهم السلام است اما به نظر مى رسد كه اگر عنوان جامعى پيداكنيم كه همه اينها را شامل شود، بهتر خواهد بود. خوشبختانه در آيه اى از قرآن كريم، صراط مستقيم به عنوانى اطلاق شده است كه جامع همه عنوانهاى فوق است و آن دين قيم مى باشد كه منظور دين استوارى است كه همه پيامبران و در رأس آنها حضرت ابراهيم داعى بر آن بوده اند. به اين آيه توجه كنيد.
قل اننى هدانى ربى الى صراط مستقيم دينا قيما ملة ابراهيم حنيفا(انعام/ 161) بگو پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده كه همان دين استوار و آيين حنيفى ابراهيم است.
از اين آيه بخوبى فهميده مى شود كه صراط مستقيم كه يكى بيش نيست، همان دين استوار خداوندى است كه انبياء منادى آن بوده اند و همان حقيقت واحده است كه به صورت كاملتر به وسيله پيامبر اسلام آورده شده و پرواضح است كه شامل اسلام و قرآن و نيز ولايت ائمه كه كامل كننده اسلام است، مى شود.
از طريق همين دين الهى است كه انسان از انحرافات و كج رويها نجات مى يابد و با اطمينان كامل به سوى خدا مى رود و به تعبير قرآن اعتصام به خدا پيدا مى كند و چون اين اعتصام حاصل شد، او در صراط مستقيم قرار خواهد گرفت:
و من يعتصم بالله فقط هدى الى صراط مستقيم (آل عمران/ 101)
و كسى كه به خداوند چنگ بزند پس به صراط مستقيم هدايت شده است.
آيه (7) صراط الذين انعمت ... : مردم از لحاظ هدايت سه گروه هستند گروهى هدايت يافته اند و گروهى هدايت نيافته اند و با حق در ستيز هستند و لجاجت مى كنند و گروه سوم گمراهانى هستند كه از صراط مستقيم دور افتاده اند ولى با حق و حقيقت سر عناد ندارند.
اين تقسيم بندى كه در آيه مورد بحث آنهم به صورت دعا به عمل آمده است، ناظر بر همين است كه گفتيم. در اين آيه از خداوند مى خواهيم كه ما را به راه كسانى كه به آنها نعمت داده است هدايت كند نه راه غضب شدگان و نه راه گمراهان. طبق اين بيان مردم سه گروه مى شوند:
گروه اول : نعمت داده شدگان;
گروه دوم : غضب شدگان;
گروه سوم : گمراهان.
معلوم است كه منظور از گروه اول مؤمنان واقعى هستند كه از نعمت هدايت الهى برخوردارند و آنها طبق يكى از آيات قرآنى كه در زير مى خوانيد، همان پيامبران و صديقين و شهداء و صالحين هستند:
و من يطع الله و الرسول فاولئك مع الدين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا (نساء / 69)
و هر كس خدا و رسول او را اطاعت كند با كسانى همراه خواهد بود كه خداوند به آنها نعمت داده از پيامبران و صديقين و شهداء و صالحان و آنان همراهان نيكويى هستند.
و اما گروه دوم كه همان غضب شدگانند، كسانى هستند كه كارهايى انجام داده اند كه خدا را به غضب آورده اند و آنها طبق بعضى از آيات قرآنى مشركان و منافقان و يهود و كسانى هستند كه مؤمنى را به ناحق و از روى عمد بكشند كه اين مصداق اخير مى تواند از مسلمانها هم باشد منتهى مسلمان فاسقى كه با قتل عمد غضب خدا را سبب شده است.
در آيه اى كه مى خوانيم مغضوب بودن مشركان و منافقان ذكر شده است:
و يعذب المنافقين و المنافقات و المشركين و المشركات الظانين بالله ظن السوء عليهم دائرة السوء و غضب الله عليهم و لعنهم (فتح / 6)
و عذاب كند مردان منافق و زنان منافق و مردان مشرك و زنان مشرك را كه درباره خداوند گمان بد كرده اند روزگار بد برخود آنها ست و خدا بر آنها غضب نموده و لعنت كرده است.
و در آيه زير مغضوب بودن قوم يهود ذكر شده است:
و ضربت عليهم الذلة و المسكنة وباؤا بغضب من الله (بقره / 61 )
و بر آنها (يهود) ذلت و بيچارگى رقم زده شد و به غضبى از خدا گرفتار شدند.
و در آيه زير مغضوب بودن كسى كه قتل عمد كند خواه كافر و خواه مسلمان بيان شده است:
و من يقتل مؤمنا متعمدا فجزائه جهنم خالدا فيها و غضب الله عليه و لعنه
(نساء/ 93)
و كسى كه مؤمنى را از روى عمد بكشد پس جزاى او جهنم است كه هميشه در آن خواهد بود و خدا بر او غضب و لعنت مى كند.
در يك جمع بندى از كسانى كه مغضوب خدا شده اند مى توانيم بگوييم كسانى كه با خداوند ستيزه جويى كنند خواه به صورت شرك و نفاق باشد و يا اگر هم به ظاهر مؤمن است با ارتكاب گناه بسيار بزرگى چون كشتن يك فرد مؤمن آنهم از روى عمد و آگاهى. در هر صورت ستيزه جويى با خدا و عناد و لجاجت در برابر دين خدا موجب برانگيخته شدن غضب الهى مى شود.

 

در آيه مورد بحث از خدا مى خواهيم كه ما را از اين غضب شده ها قرار ندهد و از اينكه كارى از ما سر بزند كه موجب غضب اوست ما را حفظ نمايد.
گاهى گفته مى شود كه منظور از مغضوب عليهم يهود هستند اين گفته را بايد از باب بيان مصداق دانست به اين معنا كه يكى از مصاديق روشن آنها يهود هستند كه در قرآن در آيات متعددى از جمله در آيه اى كه نقل كرديم مورد غضب خداوند واقع شده اند.
و اما گروه سوم كه همان گمراهانند ، شامل كسانى مى شود كه از راه مستقيم كنار افتاده اند و دين حق را كه همان اسلام است نپذيرفته اند حال يا از روى عناد باشد و يا از روى جهالت و نادانى.

با بررسى موارد كلمه ضلال و مشتقات آن در قرآن، معلوم مى شود كه گمراهان شامل كافران و ظالمان و معصيت كاران است كه از جمله آنها نصارى مى باشند.
در آيه اى كه در زير مى خوانيم كافران همان گمراهان معرفى شده اند:
ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله قدضلوا ضلالا بعيدا (نساء / 167)
كسانى كه كافر شدند و از راه خدا منع كردند به گمراهى دورى افتادند.
و در آيه اى كه مى خوانيم اهل معصيت گمراه شناخته شده است:
و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبينا (احزاب / 37)
و كسى كه به خدا و پيامبر او معصيت كند همانا به گمراهى آشكارى افتاده است.
و در آيه زير هر چند نامى از نصارى برده نمى شود ولى مطابق تفسير و شأن نزول آيه درباره نصارى و گمراهى آنان است:
و لا تتبعوا اهواء قوم قد ضلوا من قبل و اضلوا كثيرا (مائده / 77)
و از خواهش هاى قومى پيروى نكنيد كه از پيش گمراه شده اند و بسيارى را گمراه كرده اند.
و در آيه زير گمراه بودن ظالمان بيان شده است:
بل الظالمون فى ضلال مبين (لقمان / 11)
بلكه ستمگران در گمراهى آشكار هستند.
با توجه به آيات بالا و آيات مشابه آنها مى توان گفت كه ضالين اعم از مغضوب عليهم مى باشد ولى با عنايت بر اينكه اين دو تعبير در كنار هم ذكر شده اند و به اصطلاح قسيم يكديگرند، مى توان مغضوب عليهم را اهل عناد و لجاجت كه با خدا ستيزه جويى مى كنند دانست و ضالين را دور افتادگان از مسير الهى دانست كه از روى جهالت و نه از روى عناد راه را گم كرده اند.

چند روايت
1 ـ عن ابى عبدالله (ع) قال : شكر النعمة اجتناب المحارم و تمام الشكر قول الرجل:

الحمد لله رب العالمين (1)
امام صادق فرمود: شكر نعمت دورى از گناهان است و شكر كامل اين سخن است : الحمد لله رب العالمين
2 ـ عن الصادق (ع) الله اله كل شىء الرحمن بجميع خلقه، الرحيم بالمؤمنين خاصه(2)
امام صادق (ع) فرمود: الله معبود همه چيز و رحمن مربوط به همه خلق و رحيم مخصوص مؤمنان است.
3 ـ عن الصادق (ع): اهدنا الصراط المستقيم يعنى ارشدنا للزوم الطريق المؤدى الى محبتك و المبلغ الى جنتك ...(3)
امام صادق (ع) فرمود: اهدنا الصراط المستقيم يعنى ما را بر ملازمت بر آن راهى كه به محبت تو مى رساند و به بهشت تو رهنمون مى شود، ارشاد فرما.
4 ـ عن امير المؤمنين اهدنا يعنى ادم لنا توفيقك الذى اطعناك به فى ما ضى ايامنا حتى نطيعك كذلك فى مستقبل اعمارنا(4)
امير المؤمنين (ع) فرمود: منظور از اهدنااين است كه خدايا ادامه بده به ما آن توفيق خود را كه به سبب آن در گذشته تو را اطاعت كرديم تا اينكه در آينده و بقيه عمرمان نيز اطاعت كنيم.
5 ـ عن ابى عبدالله قال: الصراط هو الطريق الى معرفته (5)
امام صادق (ع) فرمود: صراط همان راه شناخت خداوند است.
6 ـ عن ابى عبدالله قال: الصراط المستقيم امير المؤمنين (6)
امام صادق فرمود: صراط مستقيم همان امير المؤمنين است.
اين دو حديث در مقام بيان مصداق هستند و همانگونه كه در تفسير آيه ذكر كرديم صراط مستقيم معناى عامى دارد كه شامل توحيد و ولايت ائمه نيز مى شود.
7 ـ عن ابى عبدالله (ع) عن قول الله: غير المغضوب عليهم و لاالضالين قال: هم اليهود و النصارى (1)
امام صادق (ع) فرمود: منظور از غير المغضوب عليهم و لاالضالين يهود و نصارى هستند.
8 ـ عن الامام الرضا (ع) قال : (غير المغضوب عليهم) استعاذة من ان يكون من المعاندين الكافرين المستخفين به و بامره و نهيه (ولاالضالين) اعتصام من ان يكون ضلوا عن سبيله من غير معرفة(2)
امام رضا (ع) فرمود: (غير المغضوب عليهم) پناه بردن به خداست از اينكه انسان از اهل عناد و كفر باشد كه خداوند و امر و نهى او را سبك مى شمارند (ولاالضالين) چنگ زدن به خداست از اينكه از كسانى باشد كه از روى ناآگاهى از راه خدا گمراه شده اند.
اين دو نوع تفسير از دو گروه مغضوب عليهم و ضالين، با يكديگر مغايرت ندارند يكى بيان كلى است و ديگرى بيان مصداق است زيرا نوع يهود مصداق اهل عناد و نوع نصارى مصداق گمراهان ناآگاه هستند به تفصيلى كه در تفسير آيه گذشت.

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 - كافى ج 2 ص 95
2 - تفسير صافى ج 1 ص 72
3 - تفسير صافى ج 1 ص 72
4 - تفسير صافى ج 1 ص 72
5 - تفسير البرهان ج 1 ص 5
6 - تفسير البرهان ج 1 ص 52
7- تفسير البرهان ج 1 ص 51
8 - من لايحضره الفقيه ج 1 ص 310

 


 

سوره بقره - مشخصات اين سوره

 

اين سوره طولانى ترين سوره قرآن است و اين سوره و شش سوره بعد از آن را السبع الطوال يعنى هفت سوره طولانى مى نامند و البته در ترتيب اين هفت سوره، طولانى بودن سوره رعايت نشده است زيرا مثلا سوره انعام از سوره مائده طولانى تر است ولى بعد از آن آمده است.
نام اين سوره يعنى كلمه بقره كه به معنى گاو است از داستان گاو بنى اسرائيل اخذ شده كه تفصيل آن داستان در اين سوره آمده است.البته براى اين سوره دو لقب هم ذكر شده يكى فسطاط القرآن يعنى خيمه قرآن و ديگرى سنام القرآن يعنى بلنداى قرآن و اطلاق اين دو لقب به خاطر طولانى بودن و در ابتدا قرار گرفتن آن بعد از سوره حمد است.
بايد توجه داشت كه نامهايى كه براى سوره هاى قرآن ذكر شده همه آنها باصطلاح توقيفى است به اين معنا كه ما در آنها تابع اخبار و آثارى هستيم كه از پيامبر خدا و ائمه معصومين وصحابه نقل شده است و نمى توانيم از پيش خود نامى بر سوره اى بگذاريم. نام سوره هاى قرآن در روايات مختلف از جمله روايات مربوط به فضائل سوره ها آمده است.
سوره مباركه بقره در مدينه نازل شده به جز آيه 181 (واتقوا يوما ترجعون فيه الى الله) كه اين آيه در حجة الوداع نازل شده است.

فضيلت خواندن سوره بقره

قرائت هر كدام از سوره هاى قرآن براى خود فضيلت خاصى دارد از جمله درباره فضيلت قرائت سوره بقره رواياتى وارد شده است كه از جمله آنهاست:
پيامبر خدا فرمود: هر چيزى يك بلندى دارد و بلندى قرآن سوره بقره است، هر كس آن را در خانه اش روزانه بخواند، شيطان تا سه روز به خانه اش داخل نمى شود و هر كس آن را در خانه اش شبانه بخواند تا سه شب شيطان به خانه اش داخل نمى شود.(1)
پيامبر خدا (ص) فرمود: هر كس چهار آيه از اول سوره بقره و نيز آية الكرسى و دو آيه بعد از آن و سه آيه از آخر سوره را بخواند در خود و خانواده و اموالش، چيزى راكه او را ناراحت كند نخواهد ديد و شيطان به او نزديك نمى شود و قرآن را فراموش نمى كند(2)
امام صادق (ع) فرمود: كسى كه سوره بقره و سوره آل عمران را بخواند اين دو سوره در روز قيامت مانند دو پاره ابر بالاى سر او بر او سايه مى افكند.(3)
در همين جا توجه خواننده محترم را به اين نكته جلب مى كنيم كه اين فضائل و تمام فضيلتهايى كه براى خواندن سوره هاى قرآن ذكر شده، در صورتى تحقق پيدا مى كند كه انسان سوره را با دقت و تدبر بخواند، طبيعى است كه خواندن با تدبر انسان را با ارشادات و راهنماييهاى قرآن آشنا مى سازد و مقدمه اى بر عمل به دستورات قرآن مى شود. پرواضح است كه چنين قرائتى باعث افزايش ايمان انسان مى شود و از فضيلتها و ثوابهايى كه براى خواندن آن سوره ذكر شد، استفاده مى كند.

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 - مجمع البيان ج 1 ص 111
2 - البرهان ج 1 ص 53
3 - البرهان ج 1 ص 52

 

دورنمايى از سوره

به خاطر طولانى بودن اين سوره ارائه دور نماى كاملى از آن كار مشكلى است ولى با مراجعه به آيات اين سوره به صورت اجمال مى توان چنين فهرستى را از سوره ارائه كرد:
سوره با ذكرى از هدايتگرى قرآن شروع مى شود و مردم را به سه دسته تقسيم مى كند: مؤمنان، كافران و منافقان. سپس مردم را به عبادت خداوند فرامى خواند و آنگاه تحدّى مى كند يعنى به مردم مى گويد كه اگر در حقانيت قرآن ترديد داريد مانند آن را بياوريد سپس مثل هايى براى مردم مى زند و به داستان خلقت آدم مى پردازد.
در آيات بعدى مطالبى را خطاب به بنى اسرائيل بيان مى كند و داستانهايى از بنى اسرائيل مى آورد و سپس ذكرى از رسالت پيامبر اسلام كه تصديق كننده تورات و انجيل بود، به ميان مى آورد. آنگاه از سليمان و سحر شياطين مى گويد و بعد از آن سخنان يهود و نصارى را ذكر مى كند و سپس يادى از ابراهيم مى كند و اينكه او با فرزندش كعبه را ساختند آنگاه درباره تغيير قبله از بيت المقدس به مكه سخن به ميان مى آورد و ضمن توصيه به صبر و نماز از شهيدان در راه خدا ياد مى كند.
ذكر بعضى از پديده هاى آفرينش مطلبى است كه در پى مى آيد و به دنبال آن از مشركان و اينكه در روز قيامت سزاى اعمال خود را خواهند ديد صحبت مى شود و بلافاصله ايمان و اوصاف مؤمنان ذكر مى شود.
آنگاه درباره بعضى از فروع دين و احكام فرعى مانند قصاص و وصيت و اكل مال به باطل و روزه دارى و جهاد و حج سخن گفته مى شود آنگه درباره اين وظيفه پيامبران كه ايجاد وحدت ميان افراد بشر است بحث مى شود سپس ضررهاى قمار و شراب بيان مى گردد و پس از آن بعضى از احكام شرعى كه مربوط به حقوق خانواده است تبيين مى شود. در آيات بعدى داستان طالوت و جالوت سپس ذكرى از قيامت مى آيد و بعد از آن بعضى از اوصاف الهى بيان مى شود و با ذكر داستان ابراهيم و نمرود پيگيرى مى شود. آنگاه مطالبى درباره انفاق و اثرات آن در پى مى آيد و نيز حكم ربا و قرض و اينكه در موقع قرض دادن بايد قراردادنامه اى نوشته شود و شاهد گرفته شود سخن به ميان مى آيد.
در دنباله سوره اين حقيقت كه ميان پيامبران فرقى وجود ندارد بيان مى شود وسوره با تعليم دعايى پايان مى يابد.

 

تفسير سوره بقره

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

الم (*)ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدًى لِلْمُتَّقينَ (*)
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. الم (1) اين كتاب كه در آن شكى نيست
هدايتگر براى پرهيزگاران است(2)
نكات ادبى
1 ـ الم از حروف مقطعه است كه شرح آن در تفسير آيه خواهد آمد و اينكه آيا محلى از اعراب دارد يا نه بسته به اين است كه آن را چگونه تفسير كنيم. اگر آن را حروف خاصى بدانيم كه از معانى آن خبر نداريم و يا حروفى كه براى بيان اين معنا است كه قرآن از اين حروف تشكيل شده، نبايد براى آن محلى از اعراب قائل شويم و اگر آن را نام سوره بدانيم، محل آن رفع است و تقدير چنين است كه هذا الم و اگر آن را اسماء الهى بدانيم محل آن نصب است به تقدير فعل اتل
2 ـ ذلك اسم اشاره است كه در مقام اشاره به دور استعمال مى گردد و در فارسى به آن ترجمه مى شود و اصل آن ذا است و كاف براى خطاب و لام براى تاكيد اضافه شده است.
3 ـ كتاب مصدر است مانند: حساب و عقاب و در اينجا به معنى مكتوب آمده است. معنى اصلى كتابت، جمع كردن است و چون در موقع نوشتن مطالب گوناگون در يك جا جمع مى شود و لذا به آن كتابت اطلاق مى گردد. و به گروهى از لشگر كتيبه گفته مى شود چون افراد متعددى در آن جمع شده اند.
4 ـ هدى مصدر است و معناى آن را پيش از اين گفتيم و در اينجا يا به معناى فاعل است و منظور از هدى، هادياً مى باشد و يا همان معناى مصدرى است و از باب مبالغه است.
5 ـ متقين اسم فاعل از باب افتعال از تقوا است و ريشه آن وقى مى باشد كه در مصدر واو قلب به تاء شده و در اينجا نيز متقين در اصل موتقين بوده واو به تا قلب شد و تا در تا ادغام گرديد. تقوا در لغت به معناى مانع ميان دو چيز است و در اصطلاح، آن حالت خدا ترسى است كه انسان را از ارتكاب گناه مانع مى شود.
6 ـ در اعراب اين آيه وجوهى گفته شده و بهتر اين است كه بگوييم ذلك مبتداء است و الكتاب عطف بيان و يا صفت آن است لاريب فيه محلا مرفوع است و خبر براى ذلك مى باشد و يا محلا منصوب است و حال براى ذلك الكتاب است و هدى للمتقين خبر براى ذلك الكتاب مى باشد و اگر لاريب فيه را خبر بگيريم هدى للمتقين خبر بعد از خبر مى شود.

 

بحثى درباره حروف مقطعه قرآن

در اول بيست و نه سوره از سوره هاى قرآن حروفى ذكر شده كه به آن حروف مقطعه گفته مى شود. مجموع حروفى كه در اول اين بيست و نه سوره آمده با حذف مكررات چهارده حرف است. حروف مقطعه گاهى يك حرفى است مانند ق و ن در اول سوره هاى قاف و قلم و گاهى دو حرفى است مانند طه و يس در اول سوره هاى طه و يس و گاهى سه حرفى است مانند الم در اول سوره بقره و آل عمران و گاهى چهار حرفى است مانند المر و المص در اول سوره رعد و اعراف و گاهى پنج حرفى است مانند كهيعص و حمعسق در اول سوره مريم و شورى.
اكنون بايد ديد كه هدف از ذكر اين حروف در اول بعضى از سوره هاى قرآن چيست؟ و آيا اين حروف معانى خاصى دارند و يا راز ورمزى است ميان خدا و پيامبر و كسى جز پيامبر و كسانى كه پيامبر به آنها ياد داده، از معانى آن آگاه نيست.
درباره حروف مقطعه مطالب گوناگونى گفته شده گاهى آنها را نامهاى سوره دانسته اند وگاهى آنها را نام خدا معرفى كرده اند و مطالب ديگر. به نظر مى رسد كه ميان اين حروف و سوره هايى كه در اول آنها واقع شده اند تناسبى هست و مثلا مشابهتهايى ميان سوره هايى كه با طس و يا حم و يا الم شروع مى شود وجود دارد و به طورى كه گفته مى شود طبق تحقيقى كه به وسيله كامپيوتر انجام گرفته در هر سوره اى كه اين حروف در اول آن قرار گرفته آن حرفها بيشتر از حرفهاى ديگر در آن سوره تكرار شده است مثلا در سوره بقره و هر سوره اى كه با الم شروع شد الف و پس از آن لام و پس از آن ميم بيشتر از همه حروف تكرار شده و در سوره ق حرف قاف از همه حروف بيشتر تكرار شده است اگر اين تحقيق درست باشد، به خوبى روشن مى شود كه تناسب ويژه اى ميان حروف مقطعه و سوره وجود دارد.
حال مى گوييم با رعايت همان تناسب، خداوند در اول بعضى از سوره ها حروفى را به صورت تقطيع شده آورده كه معناى خاصى ندارد و هدف از آن جلب توجه خواننده و يا شنونده به آيات آن سوره است و مى توانيم اين حروف را نوعى حروف تنبيه بدانيم كه در زبان عربى نظير دارد مانند هاء تنبيه كه در اول هذا آمده است و اساساً در تمام زبانها در هنگام محاوره، گوينده براى جلب توجه مخاطب خود گاهى صدايى را در مى آورد كه هيچ معناى خاصى ندارد و فقط هدف از آن ايجاد آمادگى براى شنيدن است.
مى توان گفت كه حروفمقطعه در عين حال كه براى جلب توجه شنونده است هدف ديگرى را هم تعقيب مى كند و آن اينكه به مردم گوشزد مى كند كه آيات قرآن از همين حروف كه در دسترس همگان است تشكيل يافته و در عين حال در حدى از اعجاز است كه هيچكس نمى تواند سوره اى مانند آن بسازد. به عبارت ديگر، مواد و عناصر تشكيل دهنده آيات قرآنى همين الفبا است كه در اختيار همه قرار دارد ولى از تركيب همين الفبا جملاتى ساخته شده كه ساختن مانند آن از قدرت بشر خارج است.
اين مطلب درست به اين مى ماند كه تمام عناصر و مواد تشكيل دهنده يك موجود زنده، در طبيعت موجود است اما انسان نمى تواند با تركيب همين مواد و مخلوط كردن ميان آنها يك موجود زنده بسازد. حال قرآن نيز مانند آن موجود زنده است كه مواد عناصر تشكيل دهنده آن در اختيار انسان است ولى از ساختن سوره اى مانند سوره هاى قرآن عاجز و ناتوان مى باشد.
چيزى كه اين نظر را درباره حروف مقطعه تأييد مى كند اين است كه در سوره هايى كه با حروف مقطعه شروع شده است در بيشتر موارد بلافاصله پس از حروف مقطعه سخن از قرآن و نزول آن به ميان مى آيد. مانند الم ذلك الكتاب لاريب فيه(بقره /2) المص كتاب انزل اليك (اعراف/ 1) الر كتاب احكمت آياته (هود/ 1) طسم تلك آيات الكتاب المبين (قصص/ 2).
همچنين در چند روايت كه از ائمه معصومين عليهم السلام نقل شده، حروف مقطعه قرآن به همين نحو تفسير شده است البته اگر صدور اين روايات از ائمه قطعى بود ما ترديدى در آن نداشتيم اما چون صدور اين روايات قطعى نيست ما آنها را به عنوان مؤيد همين نظريه ذكر مى كنيم.
عن على بن الحسين (ع) قال الله تعالى: الم ذلك الكتاب اى يا محمد هذا الكتاب الذى انزلته اليك هوالحروف المقطعة التى منها الف و لام و ميم و هو بلغتكم و حروف هجائكم فاتوا بمثله ان كنتم صادقين(1)
امام سجاد فرمود: خداوند مى فرمايد (الم ذلك الكتاب، يعنى اى محمد اين كتابى كه بر تونازل كرده ام از همين حروف مقطعه اى است كه از جمله آنها الف و لام و ميم است اى مردم اين به لغت شما و حروف تهجى شماست پس اگر راست مى گوييد مانند آن را بياوريد.

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 - البرهان ج 1 ص 54

 

 


 


عن على بن موسى الرضا (ع) قال: ان الله تبارك و تعالى انزل هذاالقرآن بهذه الحروف التى يتداولها جميع العرب ثم قال : قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل هذا القرآن لاياتون بمثله(1)
امام رضا فرمود: همانا خداوند اين قرآن را با همين حروفى كه ميان همه عربها متداول است، نازل كرده و سپس گفته است. اگر انس و جن جمع شوند تا مانند اين قرآن را بياورند ، نخواهند توانست.
البته اين توجيهى كه ما براى حروف مقطعه ذكر كريم مانع از آن نيست كه در اين حروف راز و رمزهايى باشد كه علم آن در اختيار خدا و پيامبر و ائمه معصومين است و احتمال اينكه اين حروف كليدهايى براى راهيابى به درون قرآن و بطون گوناگون آن باشد احتمال بعيدى نيست. امام باقر (ع) به ابولبيدمخزومى فرمود:
يا ابا لبيد ان فى حروف القرآن المقطعه لعلما جّما(2)
اى ابو لبيد در حروف مقطعه قرآن علم سرشارى وجود دارد.
همچنين در بعضى از روايات بر داشتهاى عجيبى از حروف مقطعه قرآن شده است مثلا در چند روايت، امام صادق (ع) سال انقراض حكومت بنى اميه را از المصكه در اول سوره اعراف آمده، پيش بينى كرده است.(3)

تفسير و توضيح
آيه (2) ذلك الكتاب لاريب فيه ... : در اينجا معرفى اجمالى قرآن مورد نظر است و خداوند قرآن را با اين دو صفت معرفى مى كند: نخست اينكه در قرآن و حقانيت آن

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 - بحار الانوار ج 2 ص 318
2 - تفسير البرهان ج 2 ص 3
3 - البرهان ج 2 ص 3

 

جاى هيچگونه ترديدى وجود ندارد و دوم اينكه قرآن هدايتگر پرهيزكاران است. در آغاز سخن، از قرآن به عنوان ذلك الكتاب يعنى آن كتاب تعبير كرده كه اشاره به دور است و نه اين كتاب كه اشاره به نزديك مى باشد، با اينكه قرآن حاضر و نزديك است، اين بدان جهت است كه قرآن از لحاظ عظمت و قداست آنچنان والاست كه گويا دور از دسترس است و اين دورى دورى معنوى است و دورى ظاهرى و فيزيكى نيست. و مى توانيم بگوييم كه مراد از كتاب در اينجا آن حقيقت بسيطى است كه به بيت المعمور يا بيت العزة و يا قلب پيامبر يكجا نازل شده و ذلك الكتاب اشاره به آن حقيقت است.
همانگونه كه گفتيم در اين آيه خداوند دو صفت براى قرآن ذكر مى كند كه يكى از آنها حقانيت قرآن است و اينكه قرآن حقيقتاً كتابى از جانب خداست و نبايد در آن شك و ترديد نمود. اينكه در اين آيه شك و ترديد از قرآن نفى شده است، بدان معنى نيست كه هيچكس در قرآن ترديد نكرده است زيرا همه مى دانيم كه كفار و منافقان و بدخواهان اسلام در قرآن ترديد كرده اند و حتى آن را نپذيرفته اند، بلكه منظور اين است كه قرآن از لحاظ اعجاز در حدى است كه اگر انسان وارسته اى خود را از هرگونه غرض و پيش داورى و عناد دور كند وبا ديده انصاف در قرآن و حقايق آيات آن بنگرد، براى او ترديدى در حقانيت قرآن وجود نخواهد داشت و به روشنى درخواهد يافت كه قرآن كتابى از جانب خداوند است.
بنابراين منظور از لاريب فيه اين نيست كه كسى در حقانيت قرآن شك نكرده بلكه منظور اين است كه شايسته نيست كسى در قرآن شك كند و اگر كسى شك نمود عيب از خود اوست كه پرده هايى از عناد و لجاجت و تقليد كوركورانه از ديگران جلو بصيرت او را گرفته و مانع از آن شده است كه او درست بينديشد و درست بفهمد.
قرآن كريم براى برطرف ساختن شك و ترديد چنين افرادى درباره حقانيت قرآن مى فرمايد:
و ان كنتم فى ريب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثله(بقره/ 23)
و اگر در آنچه بر بنده خود نازل كرده ايم شك و ترديدى داريد، پس سوره اى مانند سوره هاى آن را بياوريد.
و چون كسى تا به حال نتوانسته است سوره اى مانند يكى از سوره هاى قرآن را بياورد، حقانيت و اعجاز قرآن به خوبى روشن مى شود و ديگر نبايد در آن ترديدكرد.
همچنين در آيه اى ديگر خاطر نشان مى سازد كه حقانيت قرآن پيش دانشمندان واقعى كه داراى علم وآگاهى هستند محرز است و آنان در حقانيت قرآن ترديدنمى كنند:
ويرى الذين اوتوا العلم الذى انزل اليك من ربك هو الحق (سباء/ 6)
و كسانى كه به آنها علم داده شده مى بينند كه آنچه بر تو نازل شده همان حق است.
ويژگى دومى كه در اين آيه براى قرآن ذكر شده ، جنبه هدايتگرى قرآن است اين حقيقت كه قرآن خاصيت هدايت كنندگى دارد، در آيات ديگرى از قرآن نيز آمده است اساساً قرآن براى هدايت بشر نازل شده است و قرآن اوصافى براى خود ذكر كرده كه همگى ناظر بر همين جنبه هدايتگرى دارد مانند: نور ، رحمت ، شفاء، بلاغ، بصائر، ذكر، تذكره و مانند آنها.
چيزى كه هست اين است كه با اينكه قرآن براى هدايت همه انسانها نازل شده است، در آيه مورد بحث ما اين هدايتگرى تنها به پرهيزگاران اختصاص داده شده است (هدى للمتقين) همچنين در آيات ديگرى نيز جنبه هدايتگرى قرآن به مؤمنين ، متقين ، مسلمين و اهل يقين نسبت داده شده است مانند: هدى و رحمة و بشرى للمؤمنين (بقره/ 97) هدى و موعظة للمتقين (آل عمران / 138) هدى و رحمة و بشرى للمسلمين (نحل/ 89) و مانند آنها. تنها در يك آيه هدايتگرى قرآن به عموم مردم نسبت داده شده است: شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن هدى للناس (بقره / 18) كه در اين آيه نيز به قرينه اينكه آيه در مقام بيان وجوب روزه در ماه رمضان است ، مى توان گفت كه منظور از ناس همان مسلمانان هستند.

 

 

حال بايد ديد كه چرا هدايتگرى قرآن به متقين و مسلمين و مؤمنين اختصاص داده شده در حالى كه بدون شك قرآن براى هدايت همه مردم نازل شده است و اساساً افراد هدايت شده يا همان متقين و مؤمنين چه نيازى به هدايت مجدد دارند؟
در پاسخ به اين سؤال مى گوييم: درست است كه قرآن و دعوت انبياء براى ارشاد و راهيابى همه مردم است اما اين در مقام خطاب و انشاء است يعنى همه مردم دنيا مورد خطاب پيامبران و كتابهاى آسمانى است ولى در مقام پذيرش دعوت انبياء، تنها باور كنندگان راه آنهاست كه هدايت مى يابند و از گمراهى و ضلالت نجات پيدا مى كنند و چون به مرحله اى از هدايت دست يافتند و خود را تسليم سخن حق كردند باران رحمت الهى بر آنها مى بارد و بر مراتب هدايت آنها افزوده مى گردد و همانگونه كه در تفسير (اهدنا الصراط المستقيم) گفتيم ، هدايت قابل افزايش است و هر چه ايمان و تقواى شخص بيشتر باشد از هدايت بيشترى برخوردار مى شود:
و يزيد الله الذين اهتدوا هدى (مريم / 76)
و خداوند بر هدايت كسانى كه هدايت شده اند مى افزايد.
بنابراين تنها كسانى از هدايتهاى قرآن استفاده مى كنند كه خود را سرسپرده قرآن كنند و در معرض تابش نور قرآن باشند در چنين حالتى است كه از اين نعمت برخوردار خواهند بود و از نور هدايت قرآن بهره مند خواهند شد. اما اگر با عناد و لجاجت برخورد كنند و در مقابل قرآن جبهه گيرى نمايند، نه تنها قرآن هادى آنها نخواهند بود بلكه مايه بدبختى و خسران و زيانكارى آنها نيز خواهد شد. اين حقيقت را خود قرآن تذكر مى دهد:
و ننزل من القرآن ماهوشفاء ورحمة للمؤمنين ولايزيدالظالمين الاخسارا(اسراء/82)
و نازل مى كنيم از قرآن آنچه را كه براى مؤمنان شفا و رحمت است اما براى ستمگران چيزى جز زيانكارى نمى افزايد.
كسانى كه با قرآن مخالفت مى كنند و يا آنها كه به ظاهر قرآن را قبول دارند ولى تسليم حقايق قرآن نيستند بلكه براى انديشه ها و باورهاى از پيش ساخته خود آيات
قرآن را توجيه و تاويل مى كنند، چنين افرادى نه تنها از هدايت قرآن استفاده نمى كنند بلكه قرآن بر مراتب گمراهى آنها مى افزايد و به خاطر همين سوء استفاده از آيات قرآنى بود كه امير المؤمنين (ع) به ابن عباس دستور داد كه با خوارج با آيات قرآنى استدلال نكند بلكه با سنت پيامبر استدلال نمايد زيرا آنها قرآن را مطابق اميال و هواهاى خود توجيه مى كردند و نه تنها خوارج بلكه بسيارى از فرقه هاى گمراهى كه خود را منتسب به اسلام مى كنند چنين كرده اند.
اكنون كه معلوم شد قرآن تنها هدايتگر متقين است، حال بايد ديد كه متقين چه كسانى هستند؟ متقين افرادى هستند كه در آنها تقوا وجود دارد و تقوا آن حالت خدا ترسى و پروا از مجازاتهاى الهى است كه شخص را از عصيان در مقابل خداوند باز مى دارد و همواره او را به رعايت اصول و مبانى دينى وادار مى كند.
در قرآن كريم در موارد بسيارى از متقين ياد شده و صفاتى براى آنها ذكر گرديده است از جمله در همين آياتِ مورد بحث كه پنج صفت براى آنها ذكر شده كه درپى مى آيد.

اَلَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (* )وَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِمآ أُنْزِلَ اِلَيْكَ وَ مآأُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ (*)أُولئِكَ عَلى هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (*)
كسانى كه به غيب ايمان مى آورند و نماز را بر پا مى دارند و از چيزهايى كه به آنها روزى داده ايم، انفاق مى كنند(3) و كسانى كه به آنچه بر تو و پيش از تو نازل شده است، ايمان مى آورند و به آخرت يقين دارند (4) آنها بر هدايتى از پروردگار خود هستند و هم آنها رستگارانند (5)

 

نكات ادبى


1 ـ الذين با صله خود صفت است براى متقين و همين طور الذين دوم عطف بر الذين اول است و اين آيات بيان صفات متقين است.
2 ـ ايمان از امنمشتق است و آن اطمينان و آرامش خاطر را مى رساند. در واقع ايمان عبارت است از تصديق جزمى و قبول يك حقيقت و تسليم در برابر آن همراه با عشق و علاقه به آن و ايمان و علم و يقين با يكديگر فرق دارند. نقيض ايمان، كفر و نقيض علم ، جهل و نقيض يقين شك است.
3 ـ غيب به معنى نهان است و هر چيزى كه از دسترس حواس پنجگانه بيرون است ولى وجود دارد، آن همان غيب است و غيب در مقابل شهود و شهادت است. امور حسى را، عالم شهادت و حقايق غير حسى را عالم غيب مى گويند.
4 ـ صلوة در لغت به معناى دعاست و در اصطلاح شرع افعال و اذكار مخصوصى است كه مسلمان بايد آن را به جاى آورد. صلوة ناقص يايى از صلى است و اينكه در كتابت با واو نوشته مى شود جهت تفخيم لفظ است مانند زكوة و ربوا كه هر دو مانند صلوة با واو نوشته مى شوند وبهتر است بگوييم كه مربوط به رسم الخط عربى قديم است.
5 ـ رزق به معناى بخشش يك نعمت است خواه مواد مصرفى باشد مانندخوردنى ها و پوشيدنى ها و خواه ارتباطات عاطفى باشد مانند اولاد و همسر و خواه امور معنوى باشد مانند توفيق و تقوا.
6 ـ انفاق به معناى بذل كردن مال است و از نفق مشتق شده كه در لغت به معناى شكاف مى باشد و به منافق از جهت ايجاد شكاف ميان مؤمنان، منافق گفته مى شود و نيز به شكاف و تونل ميان كوه نَفَق اطلاق مى شود. گويا با انفاق مال، شكاف ميان فقير و غنى پر مى شود و انفاق نه به معناى شكاف انداختن بلكه به معناى پر كردن شكاف آمده است.
7 ـ انزال فرو فرستادن است يعنى فرود آمدن چيزى از بالا به پايين و در اينجا منظور از انزال ، فرستادن قرآن و كتب آسمانى و شرايع از جانب خداوند به پيامبران است و مسلم است كه بالا و پايين مادى لحاظ نشده بلكه چون خداوند علىّ اعلى و موجود برتر است نازل به منزله بالا و بشر در مقابل خداوند حقير است نازل به منزله پايين قرار داده شده است.
8 ـ ضمير منفصل هم در (هم يوقنون) و (هم المفلحون) جهت بيان حصر است يعنى تنها متقين به قيامت عقيده دارند و تنها آنان رستگارانند و ضمير منفصل در اينجا يا محلى از اعراب ندارد و يا خبر است.
9 ـ يقين آن باورى است كه پس از استدلال حاصل مى شود و لذا به خدا عالم گفته مى شود ولى موقن گفته نمى شود و آن مراتبى دارد: علم اليقين ، عين اليقين و حق اليقين.
10 ـ مفلحون از فلاح اشتقاق يافته و آن به معناى شكافتن است و به برزگر فلاح گفته مى شود چون زمين را مى شكافد و مفلح كسى است كه موانع را برطرف مى سازد و به هدف خود كه همان خير و صلاح است مى رسد.

تفسير و توضيح


در اينجا خداوند مردم را به سه دسته تقسيم مى كند: متقين ، كافران و منافقان و خصوصيات هر يك را جداگانه بيان مى كند. مجموع اين سه آيه در مقام بيان اوصاف متقين است. در آيه قبلى هدايتگرىِ قرآن نسبت به متقين بيان شد و اينك متقين را با بيان برخى از ويژگيهاى آنان معرفى مى كند كه در اينجا پنج صفت از اوصاف آنان ذكر شده است البته متقين اوصاف ديگرى هم دارند كه در خطبه همام نهج البلاغه اميرالمؤمنين (ع) بيش از پنجاه صفت براى متقين ذكر كرده ولى مهمترين صفات آنان همين پنج صفت است كه در اين آيه آمده است.
آيه (3) الذين يؤمنون بالغيب... : سه صفت از آن پنج صفت در اين آيه آمده است و عبارتند از:

1 ـ ايمان به غيب: همانگونه كه در بخش نكات ادبى گفتيم، غيب عبارت است از حقايقى كه در جهان وجود دارند ولى درك آنها با حواس پنجگانه ممكن نيست بلكه وجود آنها تنها از طريق استدلالات عقلى و يا خبر دادن كسانى مانند پيامبران كه راستگويى آنان يقينى است ، اثبات مى شود. عالم غيب در مقابل عالم شهادت است كه مربوط به امور مادى وحسى است و علم الهى به هر دو عالم احاطه دارد:
عالم الغيب و الشهادة و هوالحكيم الخبير (انعام / 73)
خداوند، عالِم غيب و شهادت است و او حكيم و آگاه است.
و در آيه ديگرى غيب به دو قسم تقسيم شده: غيب آسمانها و غيب زمين و علم هر دو به خداوند اختصاص داده شده است:
ان الله عالم غيب السموات و الارض (فاطر / 38)
خدا عالِم غيب آسمانها و زمين است.
در آيه مورد بحث نخستين صفتى كه براى متقين ذكر شده ، ايمان به غيب است يعنى ايمان به تمام حقايقى كه از حواس ظاهرى پنهان است كه شامل ايمان به خدا و صفات خدا و روز قيامت و عالم مجردات و ارواح و ملائكه و شياطين است و يكى از مصاديق ايمان به غيب ايمان به ظهور مهدى موعود است كه در بعضى از روايات ما آمده است.
يكى از تفاوتهاى اساسى ميان الهيون و ماديون در همين مسأله است ماديون دنياى غيب را قبول ندارند و علت اصلى آن اين است كه آنها ابزار شناخت را منحصر در تجربه و آزمايش مادى مى دانند و استدلالات نظرى صرف را به عنوان ابزارى براى شناخت حقيقت نمى پذيرند وبدينگونه خود را از شناخت دنياى وسيع غيب و حقايق والاى آن محروم كرده اند.
آنها غافلند از اينكه حس و تجربه به تنهايى حتى در امور مادى و طبيعى هم نتيجه نمى دهد و بايد يكى از مقدمات استدلالهاى تجربى ، نظرى باشد و آنها در استنباطهاى تجربى و مادى خود به نحوى از استدلالهاى نظرى بهره مى گيرند و لااقل در تعميم تجربه هاى خود به موارد مشابه ، محتاج استدلال نظرى هستند.
به هر حال يكى از اوصاف متقين ايمان به غيب و باور داشتِ حقايق والايى است كه بيرون از حس و تجربه است بعضى از آنها مانند وجود خدا قابل اثبات قطعى با استدلالات نظرى است و بعضى از آنها قابل اثبات با خبر دادن انبياء است كه حقانيت و صدق گفتار آنها نيز از طريق استدلال نظرى ثابت شده است.
2 ـ اقامه نماز: صفت ديگر متقين بر پاداشتن نماز است كه ارتباطى مستقيم با خداوند است و به وسيله آن انسان خاكى خود را با قدرت بى پايان الهى متصل مى كند و روح خود را پرورش مى دهد و همين ارتباط است كه نمازگزار را در برابر گناهان بيمه مى كند و او را از ارتكاب معاصى باز مى دارد حقيقتى كه قرآن از آن خبر داده است:
ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر (عنكبوت/ 45)
همانا نماز انسان را از فحشاء و منكر باز مى دارد.
نماز در تمام شرايع آسمانى بوده و قرآن در موارد متعددى در بيان حالات پيامبران گذشته از نماز زياد كرده است منتهى كيفيت نماز در اسلام با اديان ديگر تفاوت دارد اما در هر صورت حقيقت آن يكى است و آن اعمال و اذكارى است كه جهت خضوع در مقابل خدا و ارتباط با او انجام مى گيرد.
مطلب ديگر اينكه اقامه نماز داراى خصوصيتى است كه بايد مورد توجه واقع شود و آن اينكه لفظ اقامه هم ناظر بر كيفيت نماز است و هم ناظر بر كميت آن. اقامه و برپاداشتن نماز وقتى محقق مى شود كه هم با شرايط و آداب مخصوص خود و به صورت نمازى كامل و از روى اخلاص و قصد قربت انجام گيرد و هم شخص بر آن مداومت داشته باشد. در چنين صورتى است كه نماز را اقامه كرده است و گرنه خواندن گاه و بيگاه و يا بدون شرايط لازم، اقامه نماز نيست و طبعا نتايج و ثمرات لازم را به بار نخواهد آورد.
قرآن كريم در آياتى بر مداومت بر نماز تاكيد دارد و از نمازگزارانى كه شرايط لازم
[50] را رعايت نمى كنند انتقاد مى كند:
الذين هم على صلاتهم دائمون (معارج / 23)
نمازگزاران كسانى هستند كه بر نماز خود مداومت مى كنند.
و الذين هم على صلاتهم يحافظون (معارج / 34)
و كسانى كه بر نمازشان محافظت مى كنند.
فويل للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون (ماعون / 5)
پس واى بر نمازگزارانى كه از نماز خود غفلت مى كنند.
3 ـ انفاق : يكى ديگر از اوصاف متقين كه در اين آيه آمده است ، انفاق و بذل مال در راه خداست. در واقع اقامه نماز ايجاد رابطه ميان خلق و خداست و بذل مال اصلاح رابطه ميان خلق با خلق است و بدون شك اصلاح اين دو رابطه در تأمين سعادت انسانى نقشى بس بزرگ دارد. نماز موجب آرامش و ثبات اقتصادى جامعه مى شود.
تعبير و مما رزقناهم ينفقون تعبير جالبى است و مشتمل بر اين نكته است كه آنچه شما انفاق و احسان مى كنيد، همه از نعمتهايى است كه خداوند به شما داده است و در واقع شما امانتدار او هستيد و اگر از آنچه داريد احسان كنيد در حقيقت مال خدا را در راه خدا انفاق كرده ايد. تأكيد قرآن بر اين نكته روشنگر اين مطلب است كه هرچند مالكيت خصوصى افراد در اسلام محترم است ولى صاحبان ثروت بايد بدانند كه آنچه دارند همه از آنِ خداست و همه رزقى است كه از جانب خدا به او داده شده و اينكه خود شخص تلاش كرده در جلب روزى مؤثر است ولى وسايل اين تلاش و نيرويى كه در اين راه به كار رفته نيز از آنِ خداست.
نظير اين آيه ، آيه ديگرى است كه در آن امر به انفاق شده به اين بيان: وانفقوا مما رزقناكم (منافقون / 10) و انفاق كنيد از آنچه به شما روزى داده ايم.
البته نظير اين آيه و آيه مورد بحث در موارد متعددى از قرآن كريم آمده است.
مطلب ديگرى كه ذكر آن خالى از لطف نيست اين است كه در اين گروه از آيات سخن از انفاق از روزى است ولى در آيه ديگرى حتى به كسانى كه روزى آنها به تنگ
افتاده و دستشان خالى است نيز دستور انفاق داده شده است:
و من قدر عليه رزقه فلينق مما آتاه الله (طلاق / 7)
و كسى كه روزى او تنگ شده است، انفاق كند از آنچه خداوند به او داده است.
گويا انفاق در راه خدا خود باعث گشايش و وسعت در روزى است.
ديگر اينكه در آيه موردبحث انفاق از رزق مدح شده و اين مى رساند كه رزق شامل حرام نمى شود و اين برخلاف نظر بعضى از متكلمان است كه رزق را اعم از حلال و حرام مى دانند و چون اين بحث يك بحث كلامى است، وارد آن نمى شويم.
آيه (4) والذين يؤمنون بما انزل... : اين آيه ادامه آيه قبلى در بيان اوصاف متقين است و شامل دو صفت از پنج صفتى است كه در اين آيات براى متقين ذكر شده است و عبارتند از:
4 ـ ايمان به پيامبران: در آيه پيش ايمان به غيب كه شامل ايمان به خداست بيان شد و دو مورد از آثار آن كه همان اقامه نماز و انفاق بود ذكر گرديد و اينك در اين آيه دو موضوع ديگر از موضوعاتى كه متقين به آن ايمان دارند ذكر شده كه اولين آنها ايمان به حقانيت پيامبر اسلام و همه پيامبران راستينى است كه پيش از او آمده اند.
اينكه ما فقط خدا را بشناسيم و او را عبادت كنيم كافى نيست بلكه بايد تكاليفى را كه خداوند از ما خواسته است بشناسيم و شناخت اين تكاليف با ايمان و اعتقاد بر پيامبران او امكان پذير است زيرا ما براى دريافت پيام الهى راهى جز انبياء نداريم البته عقل بشرى به طور مستقل چيزهايى را درك مى كند اما كافى و وافى نيست و اشتباهات پى درپى عقل كه همه شاهد آن هستيم، دليل روشنى بر بى كفايتى عقل بشرى است.
5 ـ ايمان به روز قيامت: آخرين صفتى كه در اين گروه از آيات براى متقين ذكر شده، اعتقاد و ايمان به روز قيامت و آخرت است كه مكمل دو باور گذشته يعنى ايمان به غيب و ايمان به پيامبران مى باشد.
ايمان به معاد و روز قيامت يك ضلع از سه ضلع مثلث ايمان به خدا و انبياء و
قيامت است كه بىوجود آن، ايمان شخص نتيجه اى نخواهد داشت و در واقع ايمان به حقانيت و حتميت روز قيامت كه همان روز جزا و پاداش است انگيزه اى بسيار نيرومند در ساختار شخصيت معنوى انسان به شمار مى رود.
قيامت روزى است كه تمام انسانها از گورهاى خويش برانگيخته مى شوند و با يك زندگى مجدد به صحنه محشر مى آيند و در آن روز دادگاه عدل الهى برپا مى گردد و به اعمالى كه انسان در دنيا انجام داده رسيدگى مى شود و هر كس به سزاى اعمال خويش مى رسد. تمام انبياء از چنين روزى خبر داده اند و دلايل عقلى نيز امكان و حتى ضرورت آن را اثبات مى كند و ما در مناسبتهاى آينده به ذكر برخى از آنها خواهيم پرداخت.
در قرآن كريم از روز قيامت با نامهاى مختلفى ياد شده از جمله: يوم القيامه، يوم الساعة، يوم الدين، يوم التغابن، يوم الفصل، يوم الحشر ، يوم البعث، يوم التناد، يوم الحساب ، يوم الجمع و غير آنها. همچنين قرآن كريم به تفصيل صحنه ها و مشاهد گوناگون روز قيامت و مراحل حسابرسى در آن روز را بيان كرده كه در آيات مربوطه درباره آنها بحث خواهد شد.
اينكه قرآن در اين آيه و چند آيه ديگر به روز قيامت ، آخرت يا دارآخرت اطلاق كرده بدان سبب است كه آن عالم در مقام متاخرى از عالم دنيا قرار دارد. دنيا يعنى عالمى كه به ما نزديك مى باشد و آخرت يعنى عالمى كه پس از عالم دنيا خواهد آمد.
آيه(5) اولئك على هدى من ربهم... : پس از بيان اوصاف پنجگانه متقين كه در آيات قبلى ذكر شد، اكنون عاقبت امر آنها و سرانجام كارشان بيان مى شود. و آن دو چيز است:
نخست اينكه آنها با داشتن اين صفات همواره درهدايت خاص پرورگار هستند و تعبير على هدى كه با حرف استعلاء آمده دليل بر دوام هدايت است و اين هدايت غير از هدايت عام خداوند است كه شامل كافر و مؤمن مى شود بلكه يك هدايت [53]
ويژه اى است كه اختصاص به مؤمنان دارد.
دوم اينكه اين گروه از مردم به خاطر داشتن آن پنج خصلت، گروه رستگاران هستند و سعادت آنها از طرف خداوند تضمين شده است.

اِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا سَوآءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (* )خَتَمَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ (*)
كسانى كه كافر شدند مساوى است بر آنها كه آنها را بترسانى يا نترسانى، ايمان نخواهند آورد (6) خداوند بر دلها و گوش آنان مهر زده و بر چشمانشان پرده اى است و بر آنها عذابى بزرگ است (7)

نكات ادبى


1 ـ كفر در لغت به معناى پوشانيدن است و به زارع كافر گفته مى شود زيرا كه دانه را زير خاك مى پوشاند و به شب كافر گفته مى شود چون اشياء را در تاريكى مى پوشاند و در اصطلاح، كفر عبارت است از انكار خدا و پيامبر و روز قيامت. در واقع كافر حقايق را مى پوشاند. و گاهى كفر گفته مى شود و از آن كفران نعمت منظور است.
2 ـ سواء مصدر به معناى فاعل است يعنى مستوى و مساوى.
3 ـ انذار به معناى ترسانيدنى است كه همراه با خبر دادن از چيزى باشد. بنابراين به ترساندنِ تنها، انذارگفته نمى شودبلكه انذارابلاغ يك پيام توأم با تخويفوترسانيدن است.
4 ـ جمله سواء عليهم تا آخر خبر براى ان الذين است و لايؤمنون جمله حاليه از ضمير هم مى باشد و يا گوييم خبر ان الذين همين لايؤمنون است و جمله سواء عليهم جمله اعتراضيه است كه محل از اعراب ندارد.
5 ـ جمله ءانذرتهمبا دو همزه و ام به ظاهر جمله استفهاميه و انشائى است ولى در واقع جمله خبريه است و مفهوم آن اين است كه انذار و عدم انذار مساوى است.
6 ـ ختمبه معناى مهر نهادن است و چون نامه ها را با مهر پايان مى دادند، لذا به مهر خاتم و به مهر زدن ختم گفته شد. يك فايده مهر زدن به نامه و يا به بعضى از ظروف و كيسه ها اين است كه ديگر كس نتواند در آنها تصرف كند و به همان صورت كه هست باقى بماند. در اينجا نيز منظور از مهر زدن به دلها و گوشهاى كافران اين است كه ديگر فهم و درك آنها قابل تصرف و تغيير نيست.
7 ـ غشاوه به معناى پرده است از ماده غشى يغشى و بر وزن فعاله است نظير:عصابه و عمامه.
8 ـ عظيم نقيض حقير است همانگونه كه كبير نقيض صغير است حقير از صغير كمتر و عظيم از كبير بالاتر است.

تفسير و توضيح


آيه (6) ان الذين كفروا سواء عليهم... : خداوند در اوائل همين سوره مردم را به سه دسته تقسيم كرده يكى متقين كه ذكر آنان با ويژگيهايى كه داشتند، گذشت. دوم كافران كه در اين آيه و آيه بعدى آمده. سوم منافقان كه در آيات بعد خواهد آمد.
در اين آيه كافران به اين صورت معرفى شده اند كه آنها افرادى عنود و لجوج هستند و هيچ سخنى در آنها تاثير ندارد و اساسا بردلهايشان مهر زده شده و هرگز ايمان نخواهند آورد واميدى بر آنان نيست. حال بايد ديد كه آيا منظور از كافران در اينجا تمام كافران است و يا كافران بخصوصى مورد نظر مى باشد روشن است كه منظور تمام كافران نيست زيرا كه بسيارى از كافران بعدها ايمان آوردند و دلهاى آنان نرم شد و اين با منطوق و مفهوم آيه سازگار نيست بنابراين منظور از كافران در اينجا كافران بخصوصى مى باشند.
اين كافران بخصوص يا افراد معينى بودند كه در عصر پيامبر زندگى مى كردند به طوريكه در بعضى از روايتها آمده است و آنها عبارت بودند از ابوجهل و پنج تن از خاندان او كه همگى در جنگ بدر كشته شدند و يا گروهى از احبار يهود. يا بگوييم منظور، آن گروه از كافران است كه در اثر عناد و لجاجت در برابر حق ، آمادگى وزمينه هدايت را از دست داده اند و به اصطلاح بعضى از روايات ، دل آنها سياه شده است و چنين افرادى در هر زمانى ممكن است كه پيدا شوند.
اين افراد آنچنان از مسير هدايت دور شده اند و توفيقشان سلب شده كه انذار و تبليغ پيامبر در اينها اثر نمى كند و به حدى رسيده اند كه پيامبر با آن بيان خدايى خود هر قدر اينها را نصيحت كند و يا از عذابهاى الهى بترساند و يا عواقب بد اعمال اينها را گوشزد كند، هرگز اينها سخن پيامبر را نخواهند پذيرفت و انذار او را جدى نخواهند گرفت به طوريكه انذار و عدم انذار آنها مساوى است.
طبيعى است كه سخن هر شخصى هنگامى در مخاطب اثر مى كند كه مخاطب آمادگى پذيرش آن سخن را داشته باشد و پيشاپيش، آن را محكوم نكرده باشد اما كسى كه پيش از شنيدن سخن آن را محكوم مى كند و با گوينده آن عناد و ستيز و لجاجت دارد، آن سخن را نخواهد پذيرفت و آن را به دل خودراه نخواهد داد گويا كه بر دل او مهرى زده شده است حقيقتى كه در آيه بعد مى آيد:
آيه (7) ختم الله على قلوبهم و ... دليل اينكه بعضى از كافران سخن پيامبر را نمى شنوند و هدايت نمى شوند اين است كه آنها آنچنان از مسير هدايت دور افتاده اند كه گويا بر دلها و گوشهاى آنها مهر زده شده و غير قابل نفوذ و تغييرناپذير است و در برابر چشمان آنها پرده اى آويخته شده و ديگر از ديدن حقايق عاجز و ناتوان هستند و اين نتيجه قهرى كفر خود خواسته آنهاست.
نكته ديگرى كه تذكر مى دهيم اين است كه در اين آيه قلب و گوش را با مهر زدن آورده ولى چشم را با پرده قرين ساخته است علتش اين است كه قلب و گوش در درك خود جهت خاصى ندارد ولى چشم تنها جهت مقابل را مى بيند و لذا چشم با پرده و دل و گوش با مهر خوردن مناسبت دارد.
ضمنا اينكه در اين آيه قلب و بصر به صورت جمع و سمع به صورت مفرد آمده و قلب مقدم بر سمع ذكر شده دليل خاصى ندارد زيرا در آيات ديگر قرآن عكس اين كار را ملاحظه مى كنيم بنابراين جمع و افراد اين كلمات و يا تقديم و تاخير آنها فقط براى تنوع در بيان مطلب است.

 

بحثى درباره مُهر زدن خدا بر دل كافران

در بعضى از آيات قرآنى، خداوند اعلام نموده كه بر قلب كافران مهر زده و يا پرده اى بر آن قرار داده است و يا بر گوش و چشم آنها پرده اى است مانند:
ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة (بقره / 7)
خداوند بر دلها و گوش كافران مهر زده و بر چشمانشان پرده اى است  شبيه اين آيه ، آيات ديگرى است كه خواهد آمد.
در اين گونه از آيات منظور از مهر و پرده ، مهر و پرده خارجى نيست كه بر دل و گوش و چشم آنها باشد بلكه منظور همان سلب توفيق است و اينكه ميان قواى ادراكى آنها و ميان حقيقت فاصله اى قرار داده شده و آنها ديگر قابليت اينكه حق را درك كنند ندارند و قابل هدايت نيستند.
اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه طبق اين آيات ، اين خداوند است كه چنين حالتى را در آنها به وجود آورده و به دل و گوش آنها مهر زده و مقابل چشمانشان پرده اى قرار داده است. اگر چنين است، ديگر آنها در كفر خود معذورند و جاى سرزنش وجود ندارد زيرا اين خداوند است كه قواى ادراكى آنها را در برابر حق بسته است ديگر آنها در عدم هدايت تقصيرى ندارند و اين در حالى است كه خداوند آنها را توبيخ و سرزنش مى كند و عذابى عظيم بر آنها وعده مى دهد.
در پاسخ اين سؤال بايد بگوييم: با توجه به مجموع آياتى كه در اين زمينه در قرآن مجيد آمده جواب اين پرسش بسيار روشن است و آن اينكه خداوند هرگز به كفر
هيچيك از بندگان خود راضى نيست و لا يرضى لعباده الكفر (زمر/ 7) و به همه بندگان خود امكانات و شايستگيهاى لازم را در جهت هدايت داده است و با ارسال پيامبران و كتابهاى آسمانى، بندگان را در جهت يافتن راه صحيح كمك كرده است حال، بعضى از بندگان با و جود امكان هدايت، راه ضلالت و كفر را پيش گرفته اند و با اين انتخاب نادرست ، خود را از هدايت الهى محروم كرده اند و پا را از آن فراتر گذاشته در برابر دعوت پيامبران به عناد و لجاجت برخاسته اند و با ستيز با پيامبران و تعاليم آنها، خود را در جبهه مخالفت با آنان قرار داده اند و تمام نيروى خود را در مبارزه با راه انبياء مصرف كرده اند. در چنين حالتى است كه خداوند نيز بر دل و گوش آنها مهر زده و قابليت هدايت را از آنها گرفته است.
بنابراين، دچار شدن بعضى از كافران عنود به چنين حالتى نتيجه قهرى اعمال خود آنهاست آنها خود براى خود چنين خواسته اند و بايد مسئوليت چنين انتخاب غلطى را كه آن را دانسته انجام داده اند به عهده بگيرند زيرا خداوند از اول درباره آنها چنين نخواسته بود بلكه پس از اصرار در كفر و عناد در برابر حق ، خدا از آنها سلب توفيق كرده و اين نوعى مجازات كفر آنهاست.
اين حقيقت كه در بالا گفتيم از آيات متعددى از قرآن مجيد استفاده مى شود:
كذلك يطبع الله على كل قلب متكبر جبار (غافر/ 35)
و چنين است خداوند بر هر قلب متكبر ستيزه جو مهر مى زند.
كذلك نطبع على قلب المعتدين (يونس / 74)
و چنين است بر دلهاى تجاوزگران مهر مى زنيم.
افرايت من اتخد الهه هواه و اضله الله على علم و ختم على سمعه و قلبه (جاثيه/ 23)
آيا ديدى كسى را كه هواى نفس خود را خداى خود قرار داده بود و خدا او را با علمى كه داشت گمراه كرد و بر گوش و قلب او مهر زد.
فلما زا غوا ازاغ الله قلوبهم و الله لايهدى القوم الفاسقين (صف / 5)
و چون آنها لغزيدند خداوند دلهايشان را لغزانيد و خدا گروه كافران را هدايت  
[58] نمى كند.
از اين آيات و آيات مشابه ديگر به خوبى روشن مى شود كه علت مهر زدن خداوند بر دلهاى كافران اعمال خود آنهاست و هرگز خداوند كسى را بى جهت گمراه نمى كند وبراى قواى ادراكى او مهر نمى زند.
مطلب ديگر اينكه اين حالت مخصوص كه خداوند براى بعضى از كافران به وجود مى آورد، در قرآن تعبيرهاى گوناگونى دارد كه عبارتند از: ختم، طبع، اغفال، قسوه، اقفال و اكنّه بعضى از آيات مربوط به ختم و طبع را خوانديم و اينك آيات تعبيرهاى ديگر:
اغفال: و لاتطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا (كهف / 27)
و اطاعت نكن از كسى كه دل او را از ياد خدا غافل كرده ايم.
قسوه: فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه (مائده / 13)
پس به خاطر پيمان شكنيهاى آنها ، آنها را لعنت كرديم و دل هاشان را سخت نموديم.
اقفال: افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب افقالها (محمد / 24)
آيا در قرآن تدبر نمى كنند يا بر دلها قفلهاى آن است.
اكنّه: انا جعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه و فى آذانهم و قرا (كهف/ 57)
و ما بر دلهاى آنان پرده هايى قرار داديم كه مانع فهم آنها باشد و در گوشهايشان سنگينى قرار داديم.
اين حالت كه با تعبيرهاى مختلف از آن ياد شده نوعى بيمارى دل و روح است كه در قرآن در مواردى ازاين بيمارى ياد شده است و ممكن است كه اين تعبيرات، مراحل مختلف آن بيمارى باشد.
با وجود اين بيمارى و مُهرى كه بر دلهاى اين كافران زده شده چگونه است كه خداوند بازهم آنها را انذار مى كند و مخاطب سخنان خود قرار مى دهد و اين در حالى است كه مى داند آنها هدايت نخواهند شد؟

پاسخ اين است كه انذار و تبليغ چنين افرادى از باب اتمام حجت و الزام دليل است تا در قيامت سخنى براى گفتن و بهانه و عذرى براى آوردن نداشته باشند.

وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ وَ بِالْيَوْمِ الاخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنينَ (* )يُخادِعُونَ اللّهَ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ اِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ (*)فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضًا وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ (* )وَ اِذا قيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ (*)أَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ (*)وَ اِذا قيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النّاسُ قالُوا أَنُؤْمِنُ كَمآ آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا اِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ (*)وَ اِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ اِذا خَلَوْا اِلى شَياطينِهِمْ قالُوا اِنّا مَعَكُمْ اِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ (*)اَللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ (*)أُولئِكَ الَّذينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما كانُوا مُهْتَدينَ (*)
و از مردم كسانى هستند كه مى گويند: به خدا و روز قيامت ايمان آورديم در حالى كه آنها مؤمن نيستند(8) آنها مى خواهند خدا و مؤمنان را فريب دهند در حالى كه فريب نمى دهند مگر خودشان را ولى نمى فهمند (9) در دلهاى آنان بيمارى است پس خداوند بر بيمارى آنها بيفزايد و بر آنان عذابى دردناك است به سبب اينكه دروغ مى گويند (10) و چون به آنها گفته مى شود كه در زمين فساد نكنيد مى گويند: همانا ما اصلاح كنندگانيم (11) آگاه باشيد كه آنها همان فسادكنندگان هستند ولى نمى فهمند (12) و چون به آنها گفته مى شود كه ايمان بياوريد همانگونه كه مردم ايمان آورده اند، مى گويند: آيا ايمان بياوريم همانگونه كه سفيهان ايمان آورده اند؟ آگاه باشيد كه آنها همان سفيهان هستند ولى نمى دانند (13) و چون با مؤمنان ملاقات مى كنند، مى گويند: ايمان آورديم اما چون با شياطين خود خلوت مى كنند مى گويند: ما با شما هستيم همانا ما مسخره كنندگانيم (14) خداوند آنها را مسخره مى كند و بر طغيانشان مى افزايد كه سرگردان و حيران شوند (15) آنها كسانى هستند كه ضلالت را در مقابل هدايت خريدند پس اين تجارت بر آنها سودى نكرد و از هدايت يافته ها نشدند(16)

نكات ادبى


1 ـ ناس در اصل اناس بود الف به جهت كثرت استعمال افتاد. بعضيها گفته اند كه ناس جمعى است كه از لفظ خود مفرد ندارد بلكه مفرد آن انسان است و ناس از نوس مشتق شده كه به معناى حركت مى باشد.
2 ـ حرف باء در اول بمؤمنين براى تاكيد نفى است.
3 ـ خدعه به معنى مخفى كردن چيزى است جهت فريب دادن طرف مقابل و مخادعه مفاعله از خدعه است ولى حالت بين الاثنينى ندارد مانند (عاقبت اللص) كه يك طرفى مى باشد.
4 ـ شعور به معناى درك چيزهاى لطيف و نكات ظريف و خيالى است و از همين جهت است كه به شاعر شاعر گفته شده واين صفت بر خداوند اطلاق نمى شود.
5 ـ قلب به معناى حركت است و به قلب انسان قلب گفته شده چون هميشه در حركت است اينكه منظور از قلب در قرآن چيست، در آيات مربوطه بحث خواهد شد.
6 ـ شيطاناز شطن مشتق است كه به معناى دورى از حق و سرپيچى از امر است و ابليس را به جهت سرپيچى از فرمان خدا شيطان گفتند و اساساً هر كسى كه از سرفتنه گرى و طغيانگرى از فرمان حق سرپيچى كند شيطان است.
7 ـ عمه به معناى حيرت و ترديد است و جمله يعمهون جمله حاليه و موضع آن نصب است.

تفسير و توضيح:

 

اين آيات به اضافه چند آيه اى كه بعد از اين خواهد آمد كه مجموعاً سيزده آيه است، درباره منافقان عصر پيامبر(ص) نازل شده است. هنگامى كه پيامبر خدا از مكه به مدينه هجرت فرمود و در آنجا تشكيل حكومت داد و قدرت و سلطه اى پيدا كرد، گروهى از مردم مدينه كه به پيامبر ايمان نياورده بودند، براى اينكه خود را با اكثريت مردم شهر وفق بدهند، به ظاهر ادعاى اسلام كردند ولى در واقع مسلمان نبودند. اين كار، آنها را از تعرض اكثريت مردم محافظت مى كرد ولى آنها با اينكه از مزاياى اين ايمان ظاهرى برخوردار بودند، ناجوانمردانه به مسلمين خيانت مى كردند و اسرار آنها را به دشمنان انتقال مى دادند و با نقشه هاى خائنانه اى همواره در صدد ضربت زدن بر پيكر جامعه اسلامى بودند.
قرآن كريم در اين آيات پرده از بعضى از توطئه ها و شيطنتهاى آنان برمى دارد و با ارائه قسمتى از شگردهاى آنان ضمن هشدار به مسلمانان، برخى از قوانين كلى
جامعه شناسى نفاق را به دست مى دهد. پديده اى كه در هر جامعه اى ممكن است به وجود بيايد.
البته افشاگريهاى قرآن درباره منافقان منحصر به اين آيات نيست بلكه در آيات ديگرى اين كار ادامه دارد و بخصوص درسوره اى به نام منافقون علاوه بر عملكرد گروه نفاق ، روحيه هاى منافقان را نيز بيان مى كند.
ضمنا خاطرنشان مى سازيم كه هر چند اين آيات درباره منافقان عصر پيامبر نازل شده است; ولى مورد مخصص نمى شود بلكه اوصافى كه قرآن از منافقان نقل مى كند عموميت دارد و شامل هر منافقى است كه درون جامعه اى مشغول به تخريب است.
آيه (8) و من الناس من يقول آمنا ... : پيش از اين گفتيم كه خداوند در اول سوره بقره از سه گروه از مردم ياد مى كند و بعضى از خصوصيات آنها را مى آورد: گروه اول متقين، گروه دوم كافران و گروه سوم منافقان هستند. دو گروه متقين و كافران در آيات قبلى ذكر شد و اينك گروه سوم يعنى گروه منافقان طى سيزده آيه معرفى مى شوند. در اين آيات براى منافقان هفت ويژگى ذكر شده كه نخستين آنها در همين آيه آمده است:

1 ـ ايمان دروغين: آنها به دروغ ادعاى ايمان به خدا و روز قيامت مى كنند تا خود را در درون جامعه اسلامى جا بزنند و از مزاياى آن بهره مند شوند و نيز اسرار مسلمانان را به دست بياورند و به موقع آن را به دشمنان اسلام گزارش كنند.
قرآن كريم اين ادعاى آنها را با قاطعيت رد مى كند و اعلام مى دارد كه آنها ايمان نياورده اند و در اين ادعا دروغگو هستند.
نظير اين را در اول سوره منافقون ملاحظه مى كنيم كه در آنجا شهادت دورغين آنها را درباره نبوت پيامبر نقل كرده سپس آن را رد مى كند:
اذا جائك المنافقون قالو نشهد انك لرسول الله و الله يعلم انك لرسوله و الله يشهد ان المنافقين لكاذبون (منافقون / 1)
و چون منافقان پيش تو آيند و گويند: شهادت مى دهيم كه تو پيامبر خدا هستى و خدا مى داند كه تو پيامبر او هستى و خدا شهادت مى دهد كه منافقان دروغگويانند.
بدينسان دست گروه منافق رو مى شود و ايمان آنها پذيرفته نمى گردد و اين مى رساند كه ايمان قولى ، كه فقط از طريق زبان باشد، ايمان حساب نمى شود هر چند كه از نظر فقهى ، احكام اسلام از قبيل طهارت وجواز نكاح و حرمت جان و مال بر آن مترتب مى گردد.
آيه (9) يخادعون الله والذين آمنوا... : در اين آيه ويژگى دوم منافقان مطرح شده است:
2 ـ قصد فريب خدا و مؤمنان: در اين آيه هدف آنها از اين ادعاى دروغ مشخص مى شود و آن اينكه آنها مى خواهند با اين كار خدا و مؤمنان را فريب بدهند و اين ويژگى دوم آنهاست كه آنها مردمى فريبكار و نيرنگ باز هستند تا جايى كه مى خواهند حتى خدا را فريب بدهند.
اينكه آنها مى خواستند خداوند را فريب بدهند خود دليل بر بى ايمانى آنهاست زيرا اگر كسى واقعاً به خدا ايمان داشت باشد مى داند كه خداوند را كه عالم برهمه اسرار و پنهانكاريهاست، نمى توان فريب داد.

و اما اينكه منافقان چگونه مى خواستند مؤمنان را فريب بدهند و هدفشان چه بود ، مى توان گفت كه آنها چندين هدف داشتند: يكى اينكه مى خواستند احترام و محبت اكثريت جامعه را كه مسلمان بودند به خود جلب كنند. دوم اينكه اسرار مسلمانان را كشف كنند و در اختيار دشمنان آنها بگذارند. سوم اينكه احكام كفار را از خود دفع كنند و مسلمانان آنها را پاك بدانند و ارتباط نزديك داشته باشند و از جان و مال آنها دفاع كنند. چهارم اينكه آنها نيز در غنائم جنگى شركت كنند و از آن سهمى ببرند و شايد هدفهاى ديگرى هم داشتند و اين خود فريب دادن مؤمنان است.
ولى قرآن كريم با پرده برداشتن از توطئه و نيرنگ و فريب آنها، در واقع فريب منافقان را به خودشان برگردانيد و مسلمانان با شناسايى آنان هوشيارتر شدند و نقشه هاى منافقان نقش بر آب شد و آنها كه خيال مى كردند مى توانند مؤمنان را فريب بدهند ، فريب زرنگيهاى خود را خوردند و در دام افتادند. اين است كه خداوند در اين آيه اعلام مى دارد منافقانى كه مى خواستند خداو مؤمنان را فريب بدهند، در واقع خودشان را فريب دادند اما خود نمى فهمند و اين نكته ظريف را درك نمى كنند.
آيه (10) فى قلوبهم مرض ... : در اين آيه ويژگى سوم منافقان مطرح شده است:
3 ـ بيمار بودن دل و روح منافقان: بديهى است كه هر گاه اقليتى در ميان اكثريتى دودوزه بازى كنند و ظاهر خود را بر خلاف باطن خود جلوه دهند، دچار بيمارى روحى مى شوند و چون دشمنِ اكثريت هستند، پيشرفتها و موفقيتهاى اكثريت باعث ناراحتى آنها مى شود و بر بحران روحى آنها مى افزايد.
منافقان همواره در اضطراب و دلهره زندگى مى كنند و از اينكه نقاب از چهره شان بيفتد و افشا شوند نگران هستند و لذا قرآن كريم در سوره منافقون با روانشناسى خاصى اين معنا را خاطرنشان مى سازد:
يحسبون كل صيحة عليهم (منافقون / 2)
 آنها هر فريادى را بر ضرر خويشتن مى پندارند.
و بدينسان منافقان، بيمار دل هستند و هر چه بر شوكت و قدرت مسلمانان افزوده
 
گردد بر بيمارى آنها افزوده خواهد شد و لذا در آيه مورد بحث خداوند پس از خبردادن از بيمارى دل آنها مى فرمايد: خداوند بر بيمارى آنها مى افزايد زيرا كه روز به روز قدرت مسلمانان فزونى مى يابد و به همين سبب بيمارى دل آنها نيز افزايش خواهديافت.
آيه (11) واذا قيل لهم لاتفسدوا... : در اين آيه ويژگى چهارم منافقان آمده است:
4 ـ فتنه گرى و فسادانگيزى: منافق كارى جز ايجاد فساد و كارشكنى در امور اكثريت ندارد. منافق سعى مى كند چوب لاى چرخ اكثريت بگذارد و از هر طريق ممكن بر آنان لطمه وارد كند و ضربه بزند.
جالب اينكه منافق كه اقداماتى در جهت كارشكنى و ايجاد فتنه وفساد انجام مى دهد، در مقام سخن گفتن آن اقدامات را در جهت صلاح كار قلمداد مى كند و سرپوشهاى فريبنده اى بر آن مى گذارد و چنين وانمود مى كند كه در جهت منافع جامعه قدم بر مى دارد در حالى كه او خود بهتر مى داند كه انگيزه اى جز ايجاد فساد و فتنه ندارد.
يك نمونه اين كار داستان مسجد ضرار است كه منافقان عصر رسول خدا پايگاهى براى توطئه چينيهاى خود ساختند و اسم آن را مسجد گذاشتند. (داستان مسجد ضرار را در تفسير سوره توبه انشاءالله به تفصيل خواهيم آورد.)
نمونه ديگر آن كارشكنيهايى بود كه منافقان در موقع جنگ و بسيج مسلمانان براى دفاع از اسلام انجام مى دادند و اسم آن را صلح طلبى مى گذاشتند.
خداوند اين ويژگى منافقان را به اين صورت مطرح مى كند كه چون به آنها گفته شود كه در زمين فساد نكنيد آنها مى گويند ما اصلاح كننده هستيم سپس خداوند هشدار مى دهد كه آنها همان مفسدان هستند ولى نمى فهمند.
از ذيل اين آيه كه فرمود: ولى نمى فهمند ، چنين بر مى آيد كه اى بسا اين منافقان دست به كارهايى مى زدند كه باعث ايجاد فساد مى شد ولى آنها از عواقب كار خود خبر نداشتند و به نظر خود، آن كارها را در طريق اصلاح مى دانستند. بنابراين چنين نيست كه منافق تنها كسى باشد كه آگاهانه و دانسته فتنه گرى و فساد كند بلكه حتى كسانى كه ناآگانه ايجاد فساد مى كنند نيز منافقند و بايد با آنها برخورد كرد زيرا آگاهى يا عدم آگاهى از عواقب كار در اصل قضيه تفاوتى نمى كند.
آيه (13) و اذا قيل لهم ... : در اين آيه خداوند از ويژگى پنجم منافقان خبرمى دهد:
5 ـ تحقير مؤمنان: يكى ديگر از خصوصيات منافقان اين است كه آنها به مؤمنان با ديده حقارت مى نگرند و آنان را مردمانى ابله و نادان تصور مى كنند. در اين آيه گفتگويى را مجسم مى كند كه اگر به آنها گفته شود شما نيز مانند اكثريت مردم ايمان بياوريد ، آنها در پاسخ خواهند گفت كه آنها سفيه و نادان هستند آيا ما نيز مانند اين سفيهان ايمان بياوريم؟
بايد توجه داشت كه اين گفتگو يك گفتگوى فرضى است و جهت كشف و بيان سوء نيت و خبث باطن آنهاست و لذا با كلمه اذا شروع شده كه به معنى هرگاه مى باشد يعنى هر گاه و اگر چنين گفته شود، چنان مى گويند ، بنابراين، آيه مورد بحث با آيه بعدى كه دو چهرگى منافقان را بيان مى كند، منافات ندارد. طبق آيه بعدى منافقان وقتى با مؤمنان روبرو مى شوند اظهار ايمان مى كنند و همين معنا در آيه نخست از اين گروه آيات كه مربوط به منافقان مى باشد، نيز آمده بود كه آنها مى گويند ما ايمان آورده ايم (و من الناس من يقول آمنا) اين درست است و منظور از آيه مورد بحث اين نيست كه منافقان به مردم بگويند: آيا ايمان بياوريم همانگونه كه سفيهان ايمان آورده اند؟ منافقان نه جرأت چنين كارى را داشتند و نه به صلاح آنها بود كه بى ايمانى خود را آنهم به اين صورت تند و زننده آشكارا اعلام كنند. بلكه اين آيه در صدد بيان زبانحال آنهاست كه آنها اگر چه در ظاهر اظهار ايمان مى كنند ولى در باطن مؤمنان را سفيهانى بيش نمى دانند گويا اين، سخنِ دل آنهاست.
ولى خداوند در پاسخ آنها اعلام مى دارد كه آگاه باشيد نادان واقعى و سفيهان حقيقى خود آنها هستند ولى نمى دانند يعنى اينكه آنها در جهل مركب هستند نادانند ولى از نادانى خود بى اطلاع هستند و اين بزرگترين بدبختى يك فرد است.

اينكه قرآن منافقان را افرادى سفيه معرفى مى كند به اين جهت است كه چه سفاهتى از اين بالاتر كه كسى سخنان پيامبر را مستقيماً بشنود و آثار صدق را در او مشاهده كند و در عين حال از او روى برتابد و به او ايمان نياورد.
آيات (14 - 15) و اذا لقوا الذين آمنوا... : ششمين ويژگى منافقان در اين آيه بيان شده است:
6 ـ دو چهرگى : بارزترين خصيصه منافقان دو چهرگى آنهاست. آنها در پيش روى اكثريت ساز موافق مى زنند و خود را همراه و همگام با آنها معرفى مى كنند ولى وقتى در ميان خودشان و به دور از چشم اكثريت حرف مى زنند ، مى گويند ما با شما هستيم و اينكه در برابر مؤمنان اظهار ايمان نموديم در واقع آنها را مسخره مى كرديم.
خداوند ضمن اينكه از اين دوچهرگى خبر مى دهد و نقاب از صورت آنها بر مى دارد، اين سخن آنها را نيز كه ما مؤمنان را مسخره مى كرديم پاسخ مى دهد و مى گويد: خداوند آنها را مسخره مى كند و بر طغيانشان مى افزايد تا حيران و سرگردان شوند.
در اين آيه خداوند از خلوت منافقان خبر مى دهد و آن هنگامى است كه آنها با يكديگر جمع مى شوند و با شياطين خود جلسه مى كنند در اين جلسه است كهواقعيت خود را به زبان مى آورند و مؤمنان را مسخره مى كنند. منظور از شياطين در اينجا بزرگان منافقين و يا كاهنان آنهاست و در واقع همانها هستند كه بر منافقان خط مى دهند و برنامه ريزى مى كنند و لذا خداوند از آنها به عنوان شياطين ياد مى كند.
ديگر اينكه خداوند در همين آيه گستاخى منافقان را پاسخ مى دهد و آنها را به دو گونه تهديد مى كند:
نخست اينكه خداوند آنها را به مسخره مى گيرد و استهزاء مى كند. البته مسخره كردن به معناى متعارف و معمولى آن از ساحت خداوند دور است بنابراين بايد ديد كه منظور از مسخره كردن خداوند چيست؟
به نظر مى رسد كه منظور همان مجازاتى باشد كه خداوند متناسب با استهزاء آنها به آنها مى دهد و آن يا مطلق عذاب است و يا عذاب و هلاكى است كه با استدراج و امهال همراه است. با مهلت دادنهايى كه آنها را بيشتر مغرور مى كند. به اين دو آيه توجه كنيد:
و بدالهم سيئات ما عملوا و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن (جاثيه / 33)
بديهاى اعمالشان آشكار گرديد و چيزى كه آن را مسخره مى كردند آنها را احاطه كرد.
ولقد استهزء برسل من قبلك فامليت للذين كفروا (رعد / 32)
همانا به پيامبرانى پيش از تو استهزاء شد پس به كافران مهلت دادم.
دوم اينكه بر طغيان آن منافقان مى افزايد درست مانند آيه اى كه پيشتر خوانديم و آن افزودن خداوند بر بيمارى دل منافقان بود. طغيان يعنى تجاوز از حد و سرپيچى از فرمان خدا. منافقان افراد طغيانگرى هستند و از دستورات الهى سرپيچى مى كنند و چون هر روز و يا در هر برهه اى از زمان فرمان تازه اى از طرف خداوند صادر مى شد و منافقان از آن سرپيچى مى كردند طبعاً روز به روز بر طغيان آنها افزوده مى شد و هر چه بر طغيان آنها افزوده شود بر سرگردانى و حيرتشان مى افزايد.
استهزاء منافقان بر مؤمنان در اين دنيا، استهزاء مؤمنان بر منافقان را در آخرت به دنبال دارد اين حقيقت را قرآن در آياتى بيان كرده به اين شرح:
ان الذين اجرموا كانوا من الذين آمنوا يضحكون... مجرمان بر مؤمنان مى خنديدند!
تا آنجا كه مى فرمايد: فاليوم الذين آمنوا من الكفار يضحكون (مطففين/ 29ـ34) پس امروز مؤمنان بر كافران مى خندند!
آيه (16) اولئك الذين اشتروا الضلالة... : هفتمين و آخرين ويژگى منافقان در اين گروه از آيات، در اين آيه ذكر شده است :
7 ـ تجارت زيان آور: با توجه به عملكرد منافقان كه شمه اى از آن در آيات پيش بيان شد، مى توان با قاطعيت گفت كه منافقان چيزى جز گمراهى و ضلالت برخود نخريدند. در اين آيه خداوند كار منافقان را به يك معامله و داد و ستد تشبيه مى كند كه منافقان در اين معامله سودى نبردند. زيرا آنچه از دست دادند هدايت بود و آنچه به دست آوردند ضلالت بود آنها ضلالت را با هدايت عوض كردند وچه خسران عظيمى!
در اينجا ممكن است اين سؤال پيش بيايد كه منافقان از اول در گمراهى بودند و آنها هيچگاه هدايت نيافته بودند كه آن را با ضلالت عوض كنند پس چگونه در اين آيه از تبديل هدايت با ضلالت سخن گفته شده است؟
در پاسخ مى گوييم: اصل اولى در هر انسانى هدايت است و اگر كسى مطابق با فطرت خود گام بردارد بدون شك هدايت مى يابد اينكه شخصى گمراه مى شود بر خلاف طبيعت و بر خلاف اصل است بنابراين منافقى كه گمراهى را اختيار كرده، در واقع آن را با هدايتى كه بايد به آن مى رسيد عوض كرده است.

 

 
مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِى اسْتَوْقَدَ نارًا فَلَمّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فى ظُلُمات لا يُبْصِرُونَ (* )صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ (*)أَوْ كَصَيِّب مِنَ السَّماءِ فيهِ ظُلُماتٌ وَ رَْعدٌ وَ بَرْقٌ يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فى آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَ اللّهُ مُحيطٌ بِالْكافِرينَ (*)يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فيهِ وَ اِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ (*)
مَثَل آنها (منافقان) مثل كسى است كه آتشى را برافروخت و چون آن آتش اطراف خود را روشن كرد، خداوند روشنايى آنها را از بين برد و آنها را در تاريكيهايى رها ساخت كه جايى را نمى ديدند (17) آنها كران، گنگان و كوران هستند پس آنها از راه خود باز نمى گردند (18) يا مَثَل آنها مانند بارانى از آسمان است كه در تاريكيهاى شب همراه با رعد و برق بر كسانى ببارد. آنها از ترس مرگ انگشتان خود را در گوشهاى خود مى گذارند تا صاعقه را نشنوند و خدا بر كافران احاطه دارد (19) نزديك است كه برق
چشمان آنها را از بين ببرد هرگاه كه نور برق راه آنها را روشن مى كند، راه مى روند وچون خاموش مى شود مى ايستند و اگر خدا بخواهد گوش آنها و چشمان آنها را از بين مى برد همانا خداوند بر هر چيزى تواناست.
نكات ادبى:
1 ـ مَثَل در لغت به معناى شبيه و نظير است و همچنين به معناى جمله شايعى است كه مردم در محاورات خود از آن استفاده مى كنند و نيز مثل به معناى قصه و داستان و صفت نيز آمده است.
2 ـ با اينكه در اين آيه الذى به صورت مفرد آمده ولى به معناى جمع است تا با منافقان كه مشبه هستند تناسب داشته باشد مانند: (خضتم كالذى خاضوا) و مى توانيم الذى را به همان معناى مفرد بگيريم حال منافقان به حال يك فرد تشبيه شده و اشكالى هم ندارد.
3 ـ مثلهم مبتداء و كمثل الذى خبر است وكاف دراينجا زايد است مانندكمثله.
4 ـ اضائه به معناى شدت اناره است و به نور شديد ضوء گفته مى شود.
5 ـ صم جمع اصم به معناى كر مادرزاد و بكم جمع ابكم به معناى لال مادرزاد و عمى جمع اعمى به معناى كور مى باشد.
6 ـ صيّب به معناى باران است اصل آن صيوب بر وزن فيعل بود كسره واو به ماقبل داده شد و واو قلب به ياء گرديد و در ياء قبلى ادغام شد و ريشه آن از صوب به معناى ريختن است و اينكه به باران صيب گفته مى شود چون از آسمان مى ريزد.
7 ـ سماء هر چيزى كه در بالا قرار بگيرد. سماء البيت سقفه.
8 ـ رعد صداى اصطكاك اجرام ابر ، و برق آتشى است كه از اين اصطكاك پديد مى آيد.
9 ـ كاد از افعال مقاربه است و علاوه بر فاعل خبر مى خواهد و در اينجا خبر يكاد همان يخطف مى باشد.

10 - خطف زائل كردن و ازبين بردن.
11 ـ شىء چيزى كه از آن خبر داده مى شود و به گفته سيبويه شىء نخستين و عمومى ترين اسماء است و به موجود و معدوم اطلاق مى شود.

تفسير و توضيح


پس از آنكه خداوند ويژگيهاى منافقان را بيان كرد ، در پايان براى اينكه چهره واقعى و حالات روحى آنان روشنتر باشد و هيچگونه ابهامى در شناخت منافقان باقى نماند، باذكر دو مَثَل كه تجسمى از روحيات منافقان است ، مطلب را به پايان مى برد.
اساساً يكى از شيوه هاى قرآن در مطرح كردن مسائل تربيتى و معارف بلند خود، استفاده از تمثيل و تشبيه است كه مسائل غير حسى را به امور حسى تشبيه مى كند تا مطلب عينيت و تجسم يابد و فهم آن براى مخاطب آسان گردد. در قرآن كريم حدود پنجاه مثل وجود دارد كه همه آنها تشبيه معقول به محسوس است و در چندين آيه از قرآن كريم هدف از آوردن مثلها بيان شده است:
و يضرب الله الامثال للناس لعلهم يتذكرون (ابراهيم / 25)
و خداوند مثلها را براى مردم مى زند شايد آنها يادآور شوند.
و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون (حشر / 21)
و اين مثل ها را براى مردم مى زنيم شايد آنها انديشه كنند.
آيات (17-18) مثلهم كمثل الذى استوقد ناراً... : در اين آيات خداوند براى ترسيم حال منافقان دو مثل ذكر كرده كه هر كدام بيانگر قسمتى از حالات روحى آنان است.
در اولين مثل منافقان را به كسى تشبيه مى كند كه در يك بيابان در تاريكى مطلق قرار گرفته و نمى تواند راه به جايى ببرد او براى رها شدن از اين ظلمت آتشى را مى افروزد با روشن شدن آتش اطراف او روشن مى شود و تا آن شخص بخواهد از اين روشنايى استفاده كند آتش خاموش مى شود و بار ديگر تاريكى همه جا را فرامى گيرد و شخص نمى داند كه در اين ظلمت چه كند.

منافقان نيز همانند آن شخص هستند. كفر و نفاق ، جان و دل آنها را تاريك كرده و آنان در يك ظلمت قرار گرفته اند ظلمتى كه خود براى خود خواسته اند آنها در اثر عناد و لجاجت به جايى رسيده اند كه تمام راههاى هدايت به روى آنها بسته شده است ولى گاهى از روى نفاق و دورويى اظهار ايمان مى كنند و نام خداوند را به زبان مى آورند. اظهار ايمان و ياد خدا به هر دليل كه باشد ولو از روى نفاق ، خود داراى خاصيت است و نور مى دهد و يك لحظه راه منافقان را روشن مى سازد. اما چون اين ايمان بى پايه و بى ريشه است به زودى آن نور خاموش مى شود و آن روشنايى به تاريكى مى گرايد و مجدداً نشانه ها و علائم هدايت در آن تاريكى گم مى شود و منافقان نمى توانند راه به جايى برند.
جالب اينكه در پايان همين مثل متذكر مى شود كه منافقان كران و لالان و كوران هستند و آنها از راه خود برنمى گردند در واقع همانگونه كه اگر كسى كر و لال و كور باشد ارتباط او با واقعيتهاى خارج تقريبا قطع مى شود و كانالهاى مهم حسى او از كار مى افتد و او نمى تواند از واقعيتهايى كه در پيرامون او وجود دارد به خوبى آگاه شود، همين گونه است منافقان كوردل كه در اثر عناد و نفاق ، قواى دراكه آنان از درك حقيقت عاجز مى ماند و به همين سبب از راهى كه پيش گرفته اند باز نمى گردند.
آيات (19-20) او كصيب من السماء ... : در مثل دوم حال منافقان به حال كسانى تشبيه شده است كه در يك هواى تاريك كه حتى ابرها جلو نور ستارگان را هم گرفته اند ، در زير باران تندى قرار بگيرند و با رعد و برق شديدى هم مواجه شوند، محيط آنچنان خوفناك باشد كه آنها بر جان خود بترسند و از اينكه هر لحظه ممكن است صاعقه اى آنها را بسوزاند، در وحشت شديد به سر برند و از شدت ترس انگشتان خود را بر گوشهايشان قرار بدهند. همچنين نور خيره كننده برق به شدت برچشمآنها بزند و نزديك باشد كه نور چشمانشان را از بين ببرد. در چنين حالتى آنها به دنبال پناهگاه باشند ولى در اثر ظلمت شديد راه را نبينند و هرگاه كه برق بزند و آنها لحظه اى پيش پاى خود را ببينند چند قدمى پيش روند و چون برق نزند بايستند و به هر حال راه به جايى نبرند.
منافقان عصر پيامبر نيز حالتى شبيه حالت چنين اشخاصى را داشتند از يك سو در ظلمت كفر و ضلالت بودند و از سوى ديگر باران تند اسلام بر آنان باريدن گرفته بود و آنها از اسلام نفرت داشتند و از احكام نورانى اسلام همانند كسى كه از رعد و برق بترسد مى هراسيدند و بخصوص احكامى چون جهاد با دشمن كه با مذاق آنها جور در نمى آمد مانند صاعقه بر آنان فرود مى آمد و آنها از مرگ خود مى ترسيدند. ديگر اينكه منافقان از مزاياى اسلام مانند ارث و نكاح و تقسيم غنائم و امنيت استفاده مى كردند ولى از لحاظ اعتقاد به مبانى اسلام در ظلمت بودند درست مثل همان شخص باران زده كه از روشنايى برق استفاده مى كرد و چند قدمى راه مى رفت و چون برق نبود در ظلمت خود مى ماند و حركت نمى كرد.
در اين آيات به دو نكته نيز اشاره شده است:
نكته اول اينكه خداوند بر كافران احاطه دارد و هرگز نخواهند توانست كه از حيطه قدرت او خارج شوند.
نكته دوم اينكه خداوند بر همه چيز قدرت دارد و اگر بخواهد مى تواند قواى مدركه منافقان را به سبب عنادى كه با حق دارند به كلى از بين ببرد و آنها براى هميشه از هدايت محروم شوند ولى چنين نكرده و راه را بر آنان باز گذاشته است هر چند كه موانع بزرگى بر سر راه آنان است كه خود به وجود آورده اند.

بحثى درباره تأثير اختلاف لهجه هاى قبايل عربىدر اختلاف قرائات و رسم الخط مصحف اشاره:


در آيه اى كه تفسير شد كلمه ظلماتدو نوع خوانده شده بعضى از قرّاء آن را ظُلُماتبا ضم لام و بعضى ظُلْمات با سكون لام خوانده اند. همچنين در چند آيه پيشتر كلمه مستهزءون در بعضى از مصحفها به شكل مستهزاون يعنى با الف نوشته شده است اكنون بحثى را درباره تأثير اختلاف لهجه هاى قبايل عربى در اختلاف قرائتها و رسم الخط مصحف تقديم مى كنيم:
درست است كه حديث معروف (سبعة احرف) مربوط به قرائتهاى هفتگانه يا دهگانه يا چهارگانه نيست بلكه اين حديث در نظر كسانى كه آن را صحيح مى دانند،(1) بيشتر مربوط به اختلاف لهجه هايى است كه در عصر نزول قرآن ميان قبايل عرب بوده است، ولى همين اختلاف قرائتها ميان قاريان هفتگانه يا بيشتر، گاهى از اختلاف لهجه هاى قبايل عرب ناشى شده و مثلا يك قارى كه از يك قبيله خاص بوده، لهجه آن قبيله را معيار قرار داده است. همچنين گاهى اختلاف لهجه باعث اختلاف در رسم الخط مصحف گرديده است. اينك براى هر كدام از اين دو مورد نمونه اى را ذكر مى كنيم.
 

الف ـ حركه يا سكون در وسط كلمه
در مورد بسيارى از كلمات قرآنى كه وسط آنها متحرك به ضمه و كسره است ميان بعضى از قاريان معروف اختلاف نظر وجود دارد. برخى از آنها اين گونه كلمات را با حركه (ضمه يا كسره) مى خوانند و برخى ديگر با سكون مى خوانند البته كلماتى كه وسط آنها حركه فتحه دارد كمتر مورد اختلاف قرار گرفته و معمولا آن را با فتحه خوانده اند.
با بررسى لهجه هاى گوناگون قبايل عربى، مشخص شد كه قبيله مهم بنى تميم هميشه كلمات را تخفيف مى دهند و وسط آن را ساكن مى خوانند ولى در مقابل آنها قريش و اهل حجاز تخفيف نمى دهند و با حركه مى خوانند. اختلاف قرائات در اينگونه كلمات از همين جا ناشى شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 ـ اين حديث هر چند كه از نظر اهل سنت معتبر است و در صحيح بخارى ج 6، ص 100 و صحيح مسلم، ج 2، ص 202 و كتابهاى حديثى ديگر آمده ولى از نظر ائمه شيعه مردود است. رجوع شود به: اصول كافى ج 2، ص 630(چاپ دارالكتب الاسلاميه)

 


 


ابن جنى گفته است: حجازيها عين الفعل كلمه را با كسره و ضمه و فتحه مى خوانند ولى تميميها آن را با سكون مى خوانند و مثلا بنى تميم كلِمة را كِلْمه تلفظ مى كنند.(1) و نيز همو مى گويد: لهجه تميميها چنين است كه رُسُل را رُسْل و حُبُك را حُبْك و عُمُد را عُمْد مى خوانند.(2)
همچنين سيبويه نيز به اين مطلب اشاره مى كند و تخفيف وسط كلمه را به قبيله بكر بن وائل و بنى تميم نسبت مى دهد.(3)
ابن منظور مى گويد: جمع فراش فُرُش است ولى بنى تميم آن را با سكون وسط مى خوانند.(4)
اين مطلب درباره مضموم العين و مكسور العين مسلم است ولى درباره مفتوح العين جاى ترديد و بحث است سيبويه معتقد است كه اين تسكين براى تخفيف است و فقط در مضموم و مكسور مى آيد و در مفتوح نمى آيد چون فتحه خودش خفيف است.(5) ولى ابن جنى مفتوح العين را هم اضافه مى كند و آن را به بنى تميم نسبت مى دهد مانند كلمه لُبَد كه بنى تميم آن را ساكن العين خوانده اند.(6)
به نظر مى رسد كه بنى تميم كلماتى را كه مفتوح العين هستند گاهى با فتحه مى خوانند و گاهى با سكون و سخن هر دو نفر درست است. شاهد ما بر اين نظر سخنى است كه صاحب تاج العروس آورده است و آن اينكه در كلمه جُمُعه اصل بر تخفيف است ولى حجازيهاى آن را ثقيل كرده اند(يعنى با ضمه وسط خوانده اند) و تخفيف اين كلمه را بدينگونه نقل مى كند كه بنى تميم آن را جُمَعه با فتحه وسط

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 ـ المحتسب، ج 1، ص 85
2 ـ الخصائص، ج 1، ص 56
3 ـ الكتاب، ج 4 ص 113
4 ـ لسان العرب، ج 10، ص 224 ماده فرش.
5 ـ الكتاب، ج 4، ص 115.
6 ـ المحتسب، ج 1، ص 85

 

خوانده اند.(1)
بنا بر اين همانگونه كه بنى تميم لُبَد را با سكون خوانده اند جمعه را با فتحه خوانده اند و هر دو براى تخفيف است كه ميان آنها مرسوم بوده ولى حجازيها اينگونه كلمات را تخفيف نمى دهند.
سكون وسط در شعرهاى شعراى بنى تميم نيز آمده شاعر تميمى مالك بن نويره گفته:
فاقررت عينى حين ظلّوا كانّهم***ببطن الاياد خُشْب اُثْل مسنّد
در قرائات قرآنى حضور اين لهجه را مشاهده مى كنيم و چنانكه خواهيم ديد در بسيارى از كلمات اين اختلاف لهجه ها باعث اختلاف قرائتها شده است و مثلا عمرو بن علاء يكى از قاريان معروف از قبيله بنى تميم است كه نوعاً كلمات را ساكن الوسط خوانده است و اين شايد بدانجهت است كه قبائل بدوى دوست دارند كه كلمات را سريع تلفظ كنند و اين سبب شده كه عين الفعل كلمه را ساكن و گاهى با فتحه كه اخف حركات است بخوانند.
اكنون نمونه هايى از واژه هاى قرآنى را كه در حركه يا سكون حرف وسط آنها ميان قاريان اختلاف وجود دارد مى آوريم و يادآور مى شويم كه اين ناشى از اختلاف لهجه ميان بنى تميم و حجازيهاست و به طورى كه گفتيم عمر و بن علاء تميمى نوعاً كلمات را با سكون وسط خوانده است. اينكه نمونه ها:
1. وتركهم فى ظلمات لايبصرون(بقره / 17) مشهور ظُلُمات با ضمه لام خوانده اند ولى حسن وابوالسمال و اعمش ظُلْمات با سكون لام خوانده اند.(2)
2. وارنا مناسكنا(بقره / 128) مشهور ارِنا با كسره راء خوانده اند ولى ابن كثير و ابوعمر و يعقوب و ابن محيصن و مجاهد و قتاده و چند تن ديگر ارْنا با سكون راء خوانده اند.(3)

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 ـ تاج العروس، ج 20، ص 458، ماده جمع
2 ـ الكشاف، 1/39 و معجم القراءات، 1/3
3 ـ حجة القراءات، 2 114 و النشر فى القراءات العشر 2/222 و مجمع البيان 1/209

 

 

3. ففدية من صيام اوصدقة او نسك(بقره / 196) مشهور نُسُك با ضمه سين خوانده ولى حسن و زهرى نُسْك با سكون سين خوانده اند.(1)
4. فنظرة الى مسيرة(بقره / 280) مشهور فنظِرة با كسره ظاء خوانده ولى مجاهد وقتاده فنظْرة با سكون ظاء خوانده اند.(2)
5. غير محلى الصيد وانتم حرم(مائده / 1) مشهور حُرُم با ضمه راء خوانده اند ولى حسن و ابراهيم نخعى و يحيى بن وثاب حُرْم با سكون راء خوانده اند.(3)
6. ولايجر منكم شنئان قوم(مائده / 2) مشهور شَنَئان با فتحه نون خوانده اند ولى ابن عامر و ابوبكر و اسماعيل شَنْئان با سكون نون خوانده اند.(4)
7. والانف بالانف والاذن بالاذن(مائده / 45) مشهور اُذُن با ضمه ذال خوانده اند ولى نافع اُذْن با سكون ذال خوانده است.(5)
8. وكلمة الله هى العليا(توبه / 40) همه قراء كَلِمة با كسره لام خوانده اند ولى گفته شده كه بنى تميم همه جا كلمه را كِلْمه با كسره كاف و سكون لام خوانده اند.(6)
9. لبثت فيكم عمرا(يونس / 16) مشهور عُمُراً با ضمه ميم خوانده ولى اعمش عُمْرا با سكون آن خوانده(7)
10. اكلها دائم وظلّها(رعد / 35) مشهور اُكُلُها با ضمه كاف خوانده ولى نافع و ابن كثير و ابوعمرو اُكْلُها با سكون كاف خوانده اند.(8)
11. كما زعمت علينا كسفا(اسراء / 92) نافع و عاصم و ابن عامر كِسَفاً با فتحه سين و بقيه مانند ابو عمر و حمزه و كسايى و چندين نفر ديگر كِسْفا با سكون سين خوانده اند.(9)

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 ـ البحر المحيط 2/76 والكشاف 1/121
2 ـ البحر المحيط: 2/340 و معجم القراءات، 1/218
3 ـ مجمع البيان 2/150 و معجم القراءات، 2/188
4 ـ الكشف 1/404 و حجة القراءات، ص 219
5 ـ البحر المحيط 3/494 و معجم القراءات، 2/212 و الكشف 1/419
6 ـ المحتسب، 1/85
7 ـ البحر المحيط 5/133 والكشاف 2/299 و معجم القراءات 3/65
8 ـ النشر 2/216 و معجم القراءات، 3/220
9 ـ الكشف 2/51 و التبيان 6/518 و الكشاف 2/266

 

 

12. فابعثوا احدكم بورقكم هذه(كهف / 19) مشهور بَورِقِكُم با كسره راء خوانده ولى ابوعمرو و ابوبكر و حمزه و اعمش و چند تن ديگر بِوَرْقكم با سكون راء خوانده اند.(1)
13. للصلوة من يوم الجمعه(جمعه / 9) مشهور جُمُعه با ضمه ميم خوانده ولى ابن زبير و اعمش جُمْعه با سكون ميم خوانده اند.(2)
14. كانّهم خشب مسنّده(منافقون / 4) مشهور خُشُب با ضمه شين خوانده ولى ابوعمر و كسايى خُشْب با سكون شين خوانده اند.(3)
اين بود نمونه هايى از اختلاف قرائات در كلماتى كه حرف وسط آنها متحرك است و بيشتر از اختلاف لهجه ها ميانقبيله هايى چون بنى تميم و قريش ناشى شده است. البته غير از اين مورد، موارد ديگرى هم وجود دارد كه اختلاف قرائتها به سبب اختلاف لهجه هاست و ما از ذكر آنها خوددارى كرديم.
ب ـ تحقيق يا تسهيل همزه
يكى از موارد اختلاف لهجه ها ميان قبائل عربى كه در اختلاف در رسم الخط مصحف شريف تأثير گذاشته، كيفيت خواندن همزه است. بعضى از قبائل مانند بنى تميم همزه را با تحقيق مى خوانند يعنى آن را در هر كجاى كلمه باشد به خوبى ادا مى كنند و از مخرج خود مى خوانند ولى بعضى از قبائل مانند قريش و حجازيها همزه را در غير اول با تسهيل مى خوانند يعنى آن را به خوبى و از مخرج ادا نمى كنند بلكه آن را تابع حركه خود و يا حرف قبلى مى كنند و همزه تبديل به حركه هاى بلند يا حروف لين مى شود.
ابن منظور در باره تحقيق و تسهيل همزه از ابو زيد نقل كرده كه اهل حجاز و هذيل همزه را به شدت ادا نمى كنند و از عيسى بن عمر نقل كرده كه تميمى ها به شدت ادا

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 ـ الكشف 2/57 و البحر المحيط 6/110 و مجمع البيان 6/457
2 ـ البحر المحيط 8/267 و قرطبى 18/97
3 ـ حجة القراءات، ص 709 و الكشف، 2/322

 

 

مى كنند و اهل حجاز فقط وقتى كه مجبور باشند به شدت ادا مى كنند.(1)
گفته شده كه روايات دانشمندان عربى اجماع دارد بر اينكه تحقيق همزه از ويژگيهاى لهجه بنى تميم و قيس و اسد و مجاوران آنهاست يعنى اينكه تحقيق همزه از ويژگيهاى اقوام بدوى است كه در وسط جزيرة العرب يا شرق آن زندگى مى كردند ولى تسهيل يعنى ترك همزه در غير اول كلمه از ويژگيهاى لهجه قريش و اهل حجاز است.(2)
اين اختلاف در لهجه باعث اختلاف در رسم الخط مصحف شده است و مصاحفى كه به دستور عثمان در مدينه كتابت شده طبعاً مطابق با تسهيل نوشته شده به اين صورت كه همزه را در غير اول كلمه به صورت الف و واو و ياء نوشته اند و آن را تابع حركه خود همزه و يا حركه ما قبل كرده اند اگر حركه ماقبل فتحه باشد همزه را به صورت الف و اگر كسره باشد به صورت ياء و اگر ضمه باشد به صورت واو نوشته اند يعنى مطابق با لهجه اى كه خوانده مى شود ولى در مصحف عبدالله بن مسعود چنين نبوده و همزه در همه جا به صورت اصلى خود يعنى الف نوشته شده است.
فرّاء مى گويد: در مصحف ابن مسعود همزه همه جا به صورت الف نوشته شده است.(3) به نظر مى رسد كه از قبايل شرقى جزيرة العرب گروههاى بسيارى به كوفه مهاجرت كرده بودند و در محيط كوفه همزه را با تحقيق مى خواندند و لذا مصحف ابن مسعود هم كه در كوفه كتابت شده تابع اين لهجه شده است چون ابن جنى گفته است: اگر تحقيق همزه اراده شود، بايد در همه احوال به صورت الف نوشته شود همانگونه كه در اول كلمه هميشه چه مكسور باشد و چه مضموم يا مفتوح باشد به صورت الف نوشته مى شود مانند: اَخذ و اُخذ و ابراهيم. چون در اول كلمه همه همزه را با تحقيق مى خوانند سپس او اشاره مى كند كه در بعضى از مصاحف (يستهزؤن) را

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 ـ لسان العرب، ج 1، ص 36
2 ـ غانم قدورى، رسم المصحف، ص 356
3 ـ معانى القرآن. ج 3، ص 136

 

 

به صورت (يستهزاون) و (شىء) را به صورت (شيأ) ديده است.(1)
همانگونه كه گفتيم در مصحف عثمانى شكل همزه در وسط يا آخر كلمه تابع حركه حرف قبلى و يا حركه خود همزه بوده مانند: يؤمن، يؤتى، يؤفك، تؤثرون و نظير آنها كه با واو نوشته شده و مانند: سألك، بدأكم، لأملان، امرأتان و نظير آنها كه با الف نوشته شده و مانند: جئت، شئت، شئتم، بئس، الذئب و نظير آنها كه با ياء نوشته شده است البته گاهى هم در كتابت همزه حركه خود آن مورد نظر بوده است و به هر حال در غير اول كلمه در مصحف عثمانى در بيشتر موارد همزه به شكل الف و واو و ياء نوشته شده و اين در اثر پيروى از تسهيل همزه است ولى علاوه بر مصحف ابن مسعود كه در آن همه همزه ها به صورت الف است، در مواردى از مصحف عثمانى هم همزه مطابق با سليقه تحقيق كنندگان همزه نوشته شده است مانند همان كلمه (يستهزاون) كه در گزارش ابن جنى آمده بود و مانند (لاِولى) و چند كلمه ديگر.
جالب اينكه گاهى در مصحف عثمانى هر دو روش به كار رفته و همزه مكسوره، هم به صورت الف و هم به صورت حركه در يك كلمه نوشته شده مانند: (افاين) در آيه (افاين متّ فهم الخالدون) (انبياء/ 34) و مانند كلمه (مائة ومائتين) كه هم علامت الف و هم علامت ياء را دارند در حالى كه مطابق با قاعده تحقيق بايد فقط الف باشد و مطابق با قاعده تسهيل بايد فقط ياء باشد.
همچنين كلماتى مانند: لااذبحنه(نمل / 21) ولا اوضعوا(توبه / 47) ولا الى الله(آل عمران / 158) ولا الى الجحيم(صافات / 37) ولا اقسم(قيامت / 1) رسم الخط مشابهى دارند كه در آنها پس از لام تأكيد الفى در رسم الخط اضافه شده كه بيانگر روش تحقيق همزه است هر چند كه در (لا اقسم) مناسب بود به جاى الف دوم واو مى آمد (لاؤقسم) ولى به هر حال در رسم الخط چنين استثناهايى وجوددارد.

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 ـ سرصناعة الاعراب ج 1، ص 46 ـ 47 به نقل: رسم المصحف، ص 353

 

 

يا أَيُّهَا النّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذى خَلَقَكُمْ وَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (* )اَلَّذى جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشًا وَ السَّماءَ بِناءً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِه مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقًا لَكُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْدادًا وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (*)
اى مردم پروردگارتان را پرستش كنيد كه شما و پيشينيان شما را آفريد شايد كه پروا داشته باشيد (21) آن كسى كه براى شما زمين را بستر و آسمان را سقف قرار داد و از آسمان آبى را فرستاد و به وسيله آن ميوه هايى بيرون آورد تا روزىِ شما باشد. پس براى خدا شريكانى قرار ندهيد در حالى كه خود مى دانيد (22)

نكات ادبى


1 ـ يا براى نداى قريب است همانگونه كه اىو ا براى نداى بعيد است و دريا ايها الناسكلمه يا ايها براى وصل حرف ندا به الناس است چون الناس الف و لام دارد و حرف نداء نمى تواند بر سر آن بيايد زيرا معرف با دو ادات تعريف مى شود كه جائز نيست و لذا كلمه ايها فاصله ميان اين دو قرار داده شد و اى كلمه اى است براى ابهام و هميشه با اجناس موصوف مى شود تا رفع ابهام گردد و در اينجا با الناسموصوف شده است و ها در ايها براى تنبيه است.
2 ـ خلق به معناى ايجاد و فعل بر اساس اندازه و مقدار است و اين صفتى است مشترك ميان خدا و انسان و به انسان نيز مى توان خالق گفت و لذا در قرآن آمده: فتبارك الله احسن الخالقين.
3 ـ فراش به معناى بساط و بستر است همانگونه كه بناءبه معناى چيزى است كه از زمين بالاتر باشد و در اينجا به معناى سقف است.
4 ـ كلمه ندّ به معناى مثل و شريك و ضد است و يوم التناد يعنى روز نفرت.

تفسير و توضيح:

 

از آغاز سوره بقره تا اين آيات، صحبت از سه گروه از مردم بود: متقين ، كافران و منافقان كه وصف هر سه گروه گذشت و اينك مطلب تازه اى شروع مى شود كه در سه قسمت آمده: اول بحث توحيد و اثبات وجود خدا. دوم بحث از نبوت و اثبات نبوت حضرت محمد (ص) و سوم بحث از معاد و بيان ويژگيهاى بهشت و جهنم و اينك قسمت اول:
آيه (21) يا ايها الناس اعبدوا... : خطاب اين آيه به عموم مردم است و اين نوع خطاب 20 بار در قرآن آمده و از ابن عباس نقل شده كه تمام خطابهايى كه به صورت يا ايها الذين آمنوا است در مدينه نازل شده و تمام خطابهايى كه به صورت يا ايها الناس است در مكه نازل شده البته اگر اين مطلب از نظر تاريخى صحيح باشد حرفى در آن نيست ولى اگر از اين جهت باشد كه در مكه اهل ايمان كم بودند و در مدينه زياد بودند، نمى توان اين استحسان را قبول كرد.
به هر حال در اين آيه خداوند خطاب به عموم مردم مى كند و از آنها مى خواهد كه پروردگارشان را عبادت كنند و براى اثبات لزوم عبادت ، چهار نوع از نعمتهاى مهم خود را كه به بشر ارزانى داشته متذكر مى شود. يادآورى اين نعمتها دو چيز را ثابت مى كند يكى وجود خدا واينكه شريك و انبازى ندارد و ديگرى لزوم عبادت و پرستش او كه اينهمه نعمت در اختيار بشر قرار داده است. به عبارت ديگر وجود اين نعمتهاى گوناگون، از نظر عقلى ايجاب مى كند كه درباره آنها و پديدآورنده آنها بينديشيم و از همين جا لزوم شناخت جهان و آفريدگار آن معلوم مى شود.
با تفكر در نعمتهاى موجود، در مرحله اول به پديدآورنده آنها پى مى بريم و در مرحله دوم از باب لزوم تشكر از صاحب نعمت، به وجوب عبادت و پرستش خداوند رهنمون مى شويم. قرآن كريم در اين آيه در صدد بيان هر دو مطلب است و با يادآورى بعضى از نعمتهاى الهى مى خواهد در مردم انگيزه اى هم براى شناخت و هم براى پرستش خداوند به وجود آورد. در اين جا چهار نوع نعمت يادآورى شده است:
1 ـ خلقت بشر: نخستين نعمتى كه در اينجا ذكر شده ، اصل خلقت و آفرينش
 
انسان است كه مهمترين و اساسى ترين نعمت است و وجود انسان محور اصلى تمام نعمتهاست و اگر وجود انسان نباشد هيچ نعمتى مفهومى نخواهد داشت و اين خداست كه بشر را آفريد و لباس وجود بر او پوشاند تا از نعمتهاى ديگر استفاده كند.
خلقت انسان با آن پيچيدگيها وظرافتهاى خاصى كه دارد، بهترين دليل بر وجود خداوند و علم و قدرت و حكمت اوست واين نظم بديع و شگفت آورى كه در بدن انسان مشاهده مى شود ، برهان مهمى بر اثبات وجود خداست و در عين حال عقل بشر در مقابل اينهمه نعمتى كه به او داده شده ، لزوم پرستش و عبادت و شكر آفريننده را فرياد مى زند.
و لذا قرآن كريم در اين آيه خاطرنشان مى سازد كه پروردگارتان را پرستش كنيد زيرا اوست كه شما و كسانى را كه پيش از شما بودند آفريد وپس از بيان اين مطلب اضافه مى كند كه پرستش خداوند در شما تقوا به وجود مى آورد. البته اين احتمال هم وجود دارد كه جمله لعلكم تتقون مربوط به عبادت نباشد بلكه مربوط به خلقت باشد و در چنين فرضى، معناى آيه چنين مى شود كه كه هدف از خلقت شما تقوا بوده است شبيه اين آيه كه مى فرمايد:
و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون (ذاريات / 56)
جن و انس را نيافريدم مگر براى اينكه مرا عبادت كنند.
اما احتمال اول با سياق آيه مناسب تر است.
مطلب ديگرى كه ذكر آن در اينجا لازم است اينكه كلمه لعلبه معناى ترجى و اميدوارى است كه احتمال دارد مطلب واقع بشود يا نشودولى در اين آيه و هر كجاى ديگر كه از طرف خداوند اظهار مى شود، وقوع مطلب حتمى و قطعى است و شايد خداوند همان بايد اوست.
آيه (22) الذى جعل لكم الارض... : همانگونه كه گفتيم خداوند در اين آيات چهار نوع از نعمتهاى خود را بر مى شمارد اولين آنها در آيه قبلى ذكر شد و اينك بقيه آن نعمتها كه در اين آيه آمده است:

2 ـ بستر بودن زمين: نعمت دوم اينكه خداوند زمين را به نحوى آفريد كه انسان به راحتى در روى آن زندگى كند و در واقع زمين بستر مناسبى براى انسان است كه در آن به زندگى خود ادامه بدهد. همانگونه كه در كف اطاق فرش مى گسترانند تا نشست و برخاست و آمد و شد در روى آن آسان باشد، خداوند نيز سطح زمين و طبقه رويين آن را طورى آفريد و گسترد كه مطابق با نيازهاى گوناگون انسان باشد و انسان بتواند به راحتى زندگى كند.
اگر سطح زمين نيز مانند درون آن مذاب بود و يا حركتهاى تندى داشت و يا عناصر سازنده آن غير از عناصر فعلى بود بشر نمى توانست روى آن زندگى كند و اينكه گاهى آتش فشانى رخ مى دهد يا زلزله اى به وقوع مى پيوندد در واقع براى گوشزد كردن اين معناست كه قدر نعمتها را بدانيد.
3 ـ سقف بودن آسمان: سماء در قرآن معانى مختلفى دارد و در اين آيه به معناى جوّ زمين است كه بالاى سر اهل زمين قرار گرفته و در آيه اى ديگر مى فرمايد:
و جعلنا السماء سقفا محفوظا (انبياء / 32)
و آسمان را سقفى محفوظ قرار داديم.
جوّ زمين نعمت بزرگى براى زمينيان است. اگر اين جو در اطراف زمين نبود، زمين در معرض سنگهاى آسمانى قرار داشت و خطر بزرگى ساكنان زمين را تهديد مى كرد اما جو زمين اين خطرها را دفع مى كند و هر سنگى را كه از فضا بر زمين فرود مى آيد ، مى سوزاند و از بين مى برد. علاوه بر آنچه گفته شد، جو زمين فوائد و منافع ديگرى هم دارد كه بعضى از آنها را بشر كشف كرده و شايد بعضى ديگر را در آينده كشف كند.
4 ـ نزول باران: يكى ديگر از نعمتهايى كه در اين آيه آمده ، نزول باران از آسمان است كه مى توان گفت حيات انسان به آن بستگى دارد و تمام منابع آب حتى آبهاى زيرزمينى از نزولات آسمانى تأمين مى شود.
در اين آيه يكى از منافع مهم باران بيان شده و آن اينكه به وسيله باران ميوه هاى
 
گوناگون از زمين مى رويد كه جزء مواد غذايى وروزى انسان مى شود.
پس از ذكر اين چهار نعمت كه هر يك به تنهايى دليل بر وجود خدا و هم انگيزه اى قوى براى پرستش خداست ، چنين ادامه مى دهد كه بنابراين، براى خدا شريك قرار ندهيد در حالى كه شما مى دانيد يعنى همين عقل و علم و آگاهى كه در وجود بشر است كافى است كه او را به خدا رهنمون شود مشروط بر اينكه عقل خود را به كار اندازد.
در طول تاريخ ، بشر خيلى از اشياء و پديده ها را به عنوان شريك خدا پرستيده است از آفتاب پرستى و ستاره پرستى تا سنگ پرستى و بت پرستى همه را بشر تجربه كرده است آنچه مسلم است اين است كه اين معبودهاى دروغين را مستقلا خداى آفريننده نمى دانسته بلكه آنها را شريك خدا و واسطه ميان خلق و خدا مى پنداشته است منتهى گاهى چنان در بت پرستى غوطهور مى شده كه گويا به آن استقلال داده است.
بت پرستى تاريخ ديرينه اى در ميان بشر دارد و حتى حضرت نوح كه يكى از قديمى ترين پيامبران الهى است با بت پرستى مبارزه كرده و نام بعضى از بتهاى موجود در زمان نوح در قرآن كريم آمده و قرآن ا زبت پرستان عصر نوح چنين نقل مى كند:
و قالوا لاتذرن الهتكم و لاتذرنّ ودّا و لا سواعا و لايغوث و يعوق و نسراً(نوح/23)
و گفتند: خدايانتان را رها نكنيد و نيز رها نكنيد ودّ و سواع و يغوثو يعوق و نسر را.
در هر حال خداوند در اين دو آيه با بر شمارى بعضى از نعمتهاى خود، بشر را از افتادن در دام شرك و بت پرستى بر حذر مى دارد و به سوى پرستش خود مى خواند.

چند روايت:
1 ـ عن الرضا (ع) قال : اول عبادة الله معرفته و اصل معرفة الله توحيده و نظام
توحيد الله نفى الصفات عنه ...(1)
امام رضا فرمود: نخستين مرحله در عبادت خداوند شناخت اوست و اصل شناخت خدا اقرار به يگانگى و توحيد اوست و نظام توحيد خداوند نفى صفات از اوست.
2 ـ عن على بن الحسين (ع) قال : من عمل بما افترض الله عليه فهو من اعبد الناس(2)
امام حسين (ع) فرمود: كسى كه به واجبات الهى عمل كند، از عابدترين مردم است.
3 ـ امام زين العابدين عليه السلام در تفسير همين آيه شريفه فرمود: خداوند زمين را مناسب با طبع شما و بدنهاى شما آفريد و آن را بسيار گرم قرار نداد كه شما را بسوزاند و بسيار سرد قرار نداد كه شما را منجمد كند و آن را بسيار خوشبو قرار نداد تا مغز شما آسيب نبيند و آن را بسيار بدبو نساخت تا شما هلاك نشويد و آن را بسيار نرم مانند آب قرار نداد تا شما غرق نشويد و آن را بسيار سخت قرار نداد تا شما در ساختن خانه ها و بناها و كندن قبور عاجز نشويد...(3)

وَ اِنْ كُنْتُمْ فى رَيْب مِمّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ (*)فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النّارَ الَّتى وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ (*)
و اگر در آنچه بر بنده خود نازل كرده ايم شك داريد پس سوره اى همانند آن را بياوريد و گواهان خود را جز خدا بخوانيد اگر راستگو هستيد (23) پس اگر اين كار را انجام نداديد و هرگز هم انجام نخواهيد داد، پس بترسيد از آتشى كه هيزم آن انسانها و سنگ است كه براى كافران آماده شده است.(24)

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 - نور الثقلين ج 1 ص 39.
2 - همان ج 1 ص 40
3 - تفسير البرهان ج 1 ص 67 و نورالثقلين ج 1 ص 41

 

نكات ادبى


1 ـ ريب به معناى شك همراه با تهمت است.
2 ـ تنزيل و انزالهر دو درباره قرآن به كار رفته است تنزيل به معناى نزول تدريجى و انزال به معناى نزول دفعى و يكجا است.
3 ـ سورة به دسته اى از آيات قرآنى گفته مى شودكه داراى نام مخصوصى است كه آن را از ديگر سوره ها جدا مى كند و حداقل آن سه آيه است و قرآن 114 سوره دارد كه از لحاظ بلندى و كوتاهى متفاوت هستند.
سورة از سورمشتق شده است كه اجوف واوى است و به معناى حصار شهر و ديوارهايى است كه در اطراف شهر كشيده مى شود و به سوره هاى قرآنى سوره گفته شد به خاطر متمايز بودن آنها از يكديگر گويا كه دور هر سوره اى حصارى است و يا سوره به معناى رتبه و منزلت است و سوره هاى قرآنى هر كدام داراى رتبه خاصى است همچنين مى توان سوره را از ماده سؤر گرفت كه مهموز العين است و به معناى قطعه باقيمانده از چيزى است مانند بقيه غذا. و به سوره هاى قرآن از آن جهت سوره گفته مى شود كه هر كدام قطعه جداگانه اى است.
4 ـ امر در فأتوا بسورة امر تعجيزى است و منظور از آن اثبات عاجز بودن مخاطب از انجام مأمور به است.
5 ـ شهداء به معناى حاضران و گواهان است و در اينجا منظور اعوان و انصارمى باشد.
6 ـ من دون الله يا متعلق به ادعوااست و منظور اين است كه همه را جز خدا دعوت كنيد و يا متعلق به شهدائكم است و منظور اين است كه همه گواهان جز خدا را دعوت كنيد و در هر صورت معنا به هم نزديك است.
7 ـ ضمير در من مثله يا به مما انزلنا كه مراد همان قرآن است برمى گردد و يا به عبدنا كه منظور وجود پيامبر گرامى است ، برمى گردد و تفاوت اين دو از لحاظ معنا خواهد آمد.

8 ـ جمله ولن تفعلوا جمله اعتراضيه است و محلى از اعراب ندارد.
9 ـ وقود به معناى چيزى است كه با آن آتش روشن مى شود و مى توان آن را به هيزم يا آتشگيره ترجمه نمود.

تفسير و توضيح:


پس از بيان مطالبى درباره اثبات توحيد و لزوم عبادت خداوند اينك مطلب مهمى را در زمينه اثبات نبوت حضرت محمد(ص) بيان مى دارد:
آيه (23) و ان كنتم فى ريب مما نزلنا... : براى اثبات حقانيت پيامبر اسلام و اينكه قرآن از جانب خداوند به او وحى مى شود، خداوند در اين آيه تحدى مى كند تحدى يك اصطلاح است و به معنى مبارزه طلبى است البته اين اصطلاح در خورد قرآن نيامده ولى مضمون آن در چند مورد آمده كه آيه مورد بحث يكى از اين موارد است و منظور اين است كه قرآن كريم مردم را خطاب مى كند و چنين اظهار مى دارد كه اگر در حقانيت اسلام و اينكه قرآن براستى سخن خداست، شك و ترديدى داريد، تمام نيروهاى خود را بسيج كنيد و از هر كس كه مى خواهيد كمك بگيريد و سوره اى مانند سوره هاى قرآن را بياوريد ولى چون نمى توانيد چنين كارى را انجام بدهيد پس در حقانيت اسلام و قرآن ترديد نكنيد.
اين مبارزه طلبى قرآن به طوريكه خواهيم گفت، در سه مرحله صورت گرفته است و اين آيه كه در سوره بقره است مرحله سوم آن است و اينكه قرآن با اين قاطعيت مبارزه طلبى مى كند، نشانگر يقين و اطمينان خاطرى است كه پيامبر به كار خود داشته است.
در اين آيه اگر ضمير من مثلهبه قرآن برگردد منظور اين است كه سوره اى مانند يكى از سوره هاى قرآن را بياوريد و اگر به پيامبر برگردد منظور اين خواهد بود كه سوره اى بياوريد آنهم از مثل شخص محمد(ص) كه درس نخوانده و مكتب نديده است. به نظر ما بدون ترديد ضمير مثله به قرآن برمى گردد و به قرينه آيات تحدى،

قرآن ، همه مردم و از جمله دانشمندان و متفكران و خلاصه انس و جن را به مبارزه طلبيده است و اگر ضمير به پيامبر برگردد دانشمندان و درس خوانده ها از اين تحدى بيرون مى روند. ديگر اينكه در ساير آيات تحدى چنانكه خواهيم ديد كلمه مثلو يا مثله بدون حرف منآمده و بدون شك منظور از آن مثل قرآن است و به قرينه آن آيات در اينجا نيز منظور از من مثلهمثل قرآن مى باشد.
آيه (24) فان لم تفعلوا ولن تفعلوا ... : در اين آيه خداوند با قاطعيت تمام اظهار مى دارد كه هرگز نخواهيد توانست مانند سوره اى از سوره هاى قرآن را بياوريد و اين قاطعيت نخست به صورت شرطى و سپس به صورت نفى ابد اظهار شده است و منظور اين است كه اگر نتوانستيد و هرگز نخواهيد توانست چنين كارى را انجام بدهيد، پس به حقانيت اسلام و قرآن ايمان بياوريد زيرا در غير اين صورت جايگاه شما آتش جهنم خواهد بود آنهم آتش شديدى كه هيزم آن بدن انسانها و قطعه سنگهاست. آتش هولناكى كه براى كافران آماده شده است.
اينكه قرآن با قاطعيت تمام پيش بينى مى كند كه آنها نخواهند توانست مانند قرآن را بياورند، خود دو معجزه است: معجزه نخست اينكه قرآن در حدى است كه مردم از آوردن مانند آن عاجزند و معجزه دوم اينكه قرآن اظهار مى دارد كه هرگز چنين كارى اتفاق نخواهد افتاد و اين پيش بينى شامل زمانهاى بعدى هم مى شود و ما مى بينيم با گذشت چهارده قرن تا كنون كسى يا گروهى نتوانسته مانند قرآن را بياورد و اين غيب گويى، خود يك نوع معجزه قرآنى است.
قرآن كريم در همين آيه مخالفان را كه با وجود اين دليل روشن باز ايمان نمى آورند، با آتش جهنم تهديد مى كند ودر وصف آن آتش مى گويد كه هيزم آن انسان و سنگ است نظير اين توصيف در آيه ديگرى هم آمده است:
قوا انفسكم و اهليكم نارا و قودها الناس و الحجارة (تحريم / 6)
خود و خانواده خود را از آتشى حفظ كنيد كه هيزم آن مردم و سنگ است.
و در جاى ديگر درباره كافران مى گويد:

و اولئك هم وقود النار (آل عمران / 10) و آنان هيزم آتش هستند.
از اين آيات چنين فهميده مى شود كه در جهنم آتش ديگرى جز همين بدنهاى كافران وجود ندارد و جهنم از وجود كافران پديد مى آيد و منظور از حجارةيا سنگى كه هيزم جهنم است، همان بتهايى است كه از سنگ ساخته مى شد به طوريكه در آيه ديگر مى فرمايد:
انكم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم (انبياء / 98)
شما با هر چه كه جز خدا مى پرستيد هيزم جهنم هستيد.
البته سنگ نه تكليف دارد و نه احساس درد مى كند و منظور خداوند اظهار شدت نفرت از بت پرستى است و اينكه بت پرستان كه در اين سنگها به شعور قائل هستند بدانند كه همين سنگها نيز در آتش خواهند سوخت و آتش آنها را شعلهورتر خواهد ساخت و نظير اين مطلب درباره زراندوزان نيز آمده و در سوره توبه آيات 34 و 35 خاطرنشان مى سازد كه همين طلا و نقره در جهنم به صورت آتش شما را خواهدسوزاند.

بحثى درباره وجوه اعجاز قرآن

هر چند كه انسان يك موجود خاكى و به تعبير قرآن، موجودى ضعيف است اما او از چنان خصوصيتى برخوردار است كه مى تواند با آفريدگار جهان وسرچشمه هستى ارتباط برقرار كند.
ارتباط انسان با خدا به دو صورت امكان پذير وقابل تصور است:
نخست، ارتباطى كه از سوى انسان برقرار مى شود ومبدأ و آغازگر آن انسان است. اين نوع ارتباط براى همه افراد بشر امكان پذير است و هر كسى مى تواند با انجام عبادات ودعا ونيايش با خداى خود ارتباط برقرار كند. بگذريم از سخنان عرفا
 
وصوفيه كه اين نوع ارتباط را تا حد وصول الى الله وحتى فنا فى الله بالا مى برند، در لسان آيات وروايات، عباداتى مانند نماز و روزه و حج باعث تقرب ونزديكى انسان به خدا مى شود وخداوند دعوت داعيان را اجابت مى كند.
دوم، ارتباطى است كه از طرف خداوند با انسان برقرار مى شود وانسان به طور مستقيم پيامهاى الهى را دريافت مى كند. اين نوع ارتباط كه همان وحى الهى است فقط در مورد انسانهاى بخصوصى امكان پذير است وهمه كس نمى توانند به چنين مرحله اى پا بگذارند زيرا سعه وجودى و ظرفيت وگنجايش آنها در حدى نيست كه بتوانند مورد خطاب مستقيم حضرت حق باشند وتنها پيامبران هستند كه چنين ظرفيت وقابليتى را دارند. آيا ارگانيسم وجود آنها متفاوت است ويا خداوند تصرفى در وجود آنها كرده ، بحث ديگرى است وبه هر حال پيامبران گنجايش وشايستگى دريافت پيامهاى آسمانى را دارند هر چند كه آنها نيز در مقام دريافت وحى ، از لحاظ جسمى دچار مشكل مى شدند وعرق مى كردند و حالتـى شبيه غشـوه در آنها پيدا مى شـد به طوريكه در روايتهاى مختلف آمده است كه حضرت محمد (ص) گاهى در هنگام دريافت وحى دچار چنين حالتى مى شد وسنگينى وحى در تمام وجود او آشكار مى گشت.
انا سنلقى عليك قولا ثقيلا(مزمل /4)
ما به زودى سخنى سنگين بر تو القا خواهيم كرد.
امام صادق (ع) در تفسير اين آيه فرمود: اين حالت هنگامى بود كه وحى بر پيامبر نازل مى شد وميان او و خدا ملكى واسطه نبود در اين هنگام حالتى شبيه غشوه بر او عارض مى گرديد.(1)
واز عبدالله بن عمر نقل شده كه پيامبر مى فرمود: هنگامى نيست كه وحى بر من نازل شود ومن گمان نكنم كه روحم گرفته مى شود.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 - مجلسى ، بحارالانوار ج 18 ص 271
2 - سيوطى ، الاتقان ج 1 ص 44

 

پيامهاى آسمانى ووحى الهى مهمترين هديه خداوند براى بشر است ودر سايه همين پيام است كه انسانهاى مستعد وجوامع با ايمان ، راه سعادت را پيدا كرده اند و به فوز وفلاح رسيده اند وپيامبران به عنوان معماران بزرگ تمدن بشرى رخ نموده اند.
هر چند كه همه پيامبران الهى در جهت دريافت وحى وپيامهاى آسمانى با يكديگر وجه اشتراك دارند ولى پيامبر بزرگوار اسلام كه خاتم آنها و افضل آنها است،از لحاظ وحى نيز داراى خصوصيت ويژه اى است وآن اينكه مجموعه وحى الهى كه بر دل وجان آنحضرت نشسته است وآيات قرآن كريم را تشكيل مى دهد، علاوه بر خاصيت پيام رسانى وتعليم وتربيت ، معجزه آن حضرت نيز مى باشد ودليلى محكم بر حقانيت وراستگويى آورنده قرآن است.
قرآن معجزه جاويدان اسلام است واعجاز آن از اين جهت است كه هيچكس را توانايى آوردن سوره اى همانند سوره هاى قرآن نيست واگر تمام دانشمندان ومتفكران عالم جمع شوند وعقول خود را روى هم بريزند، هرگز نخواهند توانست كه جملاتى مانند يك سوره از سوره هاى قرآن بسازند.
اين موضوع را قرآن كريم در زمان نزول خود مطرح كرد وجهانيان را آشكارا به معارضه ومبارزه طلبيد واكنون كه بيش از چهارده قرن از آن زمان مى گذرد، اين دعوت همچنان به قوت خود باقى است وقرآن همچنان، مبارز مى طلبد وبه اصطلاح تحدى مى كند.
به گواهى تاريخ، از آغاز تحدى قرآن تا كنون هيچ كس نتوانسته است همانند سوره اى از سوره هاى قرآن را بياورد ودشمنان اسلام از هر راهى براى مقابله با گسترش اسلام وارد شده اند وحتى جنگهاى خونينى براه انداخته اند اما از اين راه كه به ظاهر راه آسانترى مى نمايد وارد نشده اند واين نيست مگر از جهت اعجاز قرآن كريم واينكه براستى بشر از آوردن مانند قرآن ناتوان است.
قرآن كريم در سه مرحله تحدى كرده ومنكران نبوتِ پيامبر اسلام را به معارضه ومقابله طلبيده است:

در مرحله اول از آنها خواسته است كه مانند همه قرآن را بياورند:
قل لئن اجتمعت الجن والانس على ان يأتوا بمثل هذاالقرآن لايأتون بمثله ولو كان بعضهم لبعض ظهيرا (اسراء/ 88)
بگو اگر جن وانس جمع شوند براينكه مانند اين قرآن را بياورند نخواهند توانست مانند آنرا بياورند اگرچه پشتيبان همديگر باشند.

 

به طوريكه ملاحظه مى فرماييد در اين آيه با تمام قرآن تحدى شده است ولى از آنجاكه اين سوره (سوره اسراء) يك سوره مكى است وطبعاً در موقع نزول اين آيه همه قرآن نازل نشده بود، معلوم است كه تحدى به آن آياتى شده كه تا زمان نزول اين آيه نازل شده بود ودرست است كه ما حجم آن آيات را نمى دانيم ولى به هرحال قسمتهايى از قرآن نازل شده بوده وميان مردم به قرآن شهرت داشته است ودر آن زمان قرآن با تمام آيات وسوره هاى خود تحدى كرده است.
در مرحله دوم، قرآن از مرحله اول تنازل مى كند ومنكران را به آوردن همانند ده سوره از سوره هاى خود مى خواند:
ام يقولون افتراه قل فاتوا بعشر سور مثله مفتريات وادعوا من استطعتم من دون الله ان كنتم صادقين (هود/ 13)
يا مى گويند قرآن را دروغ بسته است بگو پس شما نيز مانند ده سوره آن به دروغ بياوريد وجز خدا هركس را كه مى توانيد به كمك بخواهيد، اگر راست مى گوييد.
در اين آيه حجم تحدى تقليل مى يابد وبه ده سوره مى رسد البته اين آيه نيز در يك سوره مكى است ودر زمانى نازل شده كه همه قرآن نازل نشده بوده است.
در مرحله سوم، بازهم قرآن تنازل مى كند وتنها يك سوره از سوره هاى قرآن را به تحدى مى گذارد واز آنها مى خواهد حال كه تمام قرآن وياده سوره از سوره هاى آن را نياورديد پس مانند تنها يك سوره از سوره هاى آن را بياوريد:
ام يقولون افتريه قل فأتوا بسورة مثله وادعوا من استطعتم من دون الله ان كنتم صادقين(يونس/ 38)
يا مى گويند كه قرآن را دروغ بسته است بگو پس سوره اى مثل آنرا بياوريد وجز خدا هركس را مى توانيد به كمك بخواهيد اگر راست مى گوييد.
وان كنتم فى ريب ممانزلناعلى عبدنا فأتوا بسورة من مثله وادعوا شهدائكم من دون الله ان كنتم صادقين فان لم تفعلوا ولن تفعلوا فاتقواالنار التى وقودها الناس والحجارة اعدت للكافرين (بقره/ 23 ـ 24)
واگر در آنچه به بنده خود نازل كرده ايم ترديد داريد، پس سوره اى مانند آن را بياوريد وگواهان خود را جز خدا بخواهيد اگر راست مى گوييد واگر نكرديد وهرگز نخواهيد كرد، پس بترسيد از آتشى كه سوخت آن مردم وسنگ است وبر كافران آماده شده است.
در اين دو آيه اخير كه اولى مكى ودومى مدنى است قرآن تنها با يك سوره تحدى كرده وآنان را به مبارزه ومعارضه طلبيده است ودر دنباله آيه دوم پيش بينى كرده است كه آنها هرگز نخواهند توانست كه سوره اى مانند قرآن را بياورند واين خود دو معجزه است يكى عجز بشر از آوردن مانند قرآن وديگرى درست بودن خبر غيبى قرآن دائر بر اينكه مردم هرگز دست به چنين كارى نخواهند زد وهمه ما بخوبى مى دانيم كه تاكنون هيچ فرد يا گروهى نتوانسته اند سوره اى به اتقان واستحكام يكى از سوره هاى قرآن بياورند.
در اينجا اين بحث مطرح مى شود كه چه چيزى باعث معجز بودن قرآن شده است چرا تا كنون هيچكس نتوانسته مانند آنرا بياورد؟ ويا اگر كسى هم مانند مسيلمه كذاب و سجاح جملاتى را آورده اند، جز رسوايى وخذلان براى خود نياورده اند وخود را مضحكه ديگران قرار داده اند وبالاخره وجه يا وجوه اعجاز قرآن چيست؟
بحث درباره وجوه اعجاز قرآن هم در كتب كلامى آمده وهم در تفاسير وكتب مربوط به علوم قرآن عنوان شده است واين مسأله به لحاظ اهميتى كه دارد مورد توجه خاص صاحبنظران قرار گرفته است وبا وجود اينكه اين موضوع از دير باز به طور تفصيل محل بحث وبررسى واقع شده، هنوز هم زمينه براى بحثهاى بيشتر موجود
 
است وبه طوريكه خواهيم ديد، متأخران وجوه جديدى را عنوان كرده اند كه در كلام پيشينيان نيامده است.
با مراجعه با كتب كلامى وتفسيرى وكتابهايى كه درباره علوم قرآنى ويا منحصراً راجع به اعجاز قرآن نوشته شده، به نظر مى رسد كه بحث درباره وجوه اعجاز قرآن به صورت يك مسأله اعتقادى به اوائل قرن سوم مربوط مى شود واز آن فراتر نمى رود. هرچند در كلمات پيامبر وائمه وبعضى از متقدمين از صحابه وتابعين اشاراتى به اين موضوع شده است اما طرح آن به صورت يك مسأله آنهم به روش كلامى، بعدها صورت گرفته است.
شايد بتوان گفت نخستين كسى كه اين مسأله را عنوان كرده وراجع به آن كتاب نوشته، جاحظ (متوفى 255) است كه كتاب نظم القرآن را پديد آورد. البته اين كتاب در دست نيست اما خود وى در كتاب الحيوان از آن كتاب ياد مى كند ومى گويد: من كتابى نوشته ام كه در آن آياتى از قرآن را جمع كرده ام... اگر آن را بخوانى برترى قرآن را در ايجاز وجمع معانى بسيار باالفاظ اندك درمى يابى. سپس قطعه هايى از آن را نقل مى كند.(1) همچنين بعضى از كسانى كه پس از جاحظ درباره اعجاز قرآن ويا بلاغت آن كتاب نوشته اند از نظم القرآن جاحظ نام برده اند ومثلا باقلانى در كتاب خود از آن ياد مى كند وجاحظ را به قصور يا تقصير متهم مى سازد. زيرا كه او چيز تازه اى نياورده وهمان مطالب متكلمين پيشين را تكرار كرده است.(2)
پس از جاحظ كسانى اين مسأله را دنبال كردند وكتابهايى نوشتند كه از جمله آنهاست كتاب اعجاز القرآن فى نظمه وتأليفه(3) نوشته محمدبن زيد واسطى (متوفى307) اين كتاب نيز در دست نيست ولى مطالبى از آنرا عبدالقاهر جرجانى (متوفى 471) در كتاب خود دلائل الاعجاز آورده است. همچنين كتاب
اعجازالقرآن(1) تأليف على بن عيسى رماّنى (متوفى 384) كه از متكلمين شيعه بود وكتاب بيان اعجاز القرآن از خطابى (متوفى 388) وكتاب اعجاز القرآن ابوبكر باقلانى كه از شهرت ومعروفيت بيشترى برخوردار است.

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 ـ جاحظ، الحيوان ج 3 ص 86.
2 ـ باقلانى، اعجاز القرآن ص 6.
3 ـ ابن نديم، الفهرست ص 63 - داوودى، طبقات المفسرين ج 2 ص 148.

 


به هرحال بحث درباره وجوه اعجاز قرآن، بحث رايجى شد وعلاوه بر كتابهاى مستقل به كتب كلامى وتفسيرى نيز راه يافت والبته اين بحث بيشتر در زمينه نظم واسلوب وفصاحت وبلاغت قرآن بود. بعدها وجوه ديگرى نيز مطرح شد وبر تعداد آن افزوده گرديد تا جايى كه سيوطى گفته است: بعضيها وجوه اعجاز قرآن را به هشتاد وجه رسانيده اند.(2) زركشى در كتاب البرهان فى علوم القرآن دوازده وجه براى اعجاز قرآن نقل كرده كه به اختصار عبارتند از:
1 ـ خداوند مردم را از معارضه با قرآن منصرف كرده (اين همان قول به صرفه است)
2 ـ اعجاز قرآن مربوط به تأليف خاص آن مى باشد.
3 ـ اعجاز قرآن به خاطر خبرهاى غيبى وپيشگوييهاى آن است.
4 ـ اعجاز قرآن به سبب قصه ها واخبارى است كه از گذشتگان آورده است.
5 ـ اعجاز قرآن به سبب خبر دادن از باطن افراد است (نمونه هايى از اينگونه آيات را آورده)
6 ـ اعجاز قرآن به خاطر نظم وصحت معانى وفصاحت الفاظ آن است.
7 ـ وجه اعجاز قرآن فصاحت وغرابت اسلوب وسلامت آن از هرگونه عيب است.
8 ـ وجه اعجاز قرآن نظم وتأليف خاص آن است بگونه ايكه در كلام عرب

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 ـ اين كتاب تحت عنوان النكت فى اعجاز القرآن به ضميمه كتاب بيان اعجاز القرآن از خطابى والرسالة الشافية از جرجانى با تحقيق محمد خلف الله ومحمد زغلول سلام در قاهره از طرف دارالمعارف چاپ شده. گفتنى است كه نام كتاب رمانى را ياقوت در معجم الادباء ج 14 ص 75 وداوودى در طبقات المفسرين ج 1 ص 425 همان اعجاز القرآن ذكر كرده است.2 ـ قاضى طباطبائى، تعليقه بر اللوامع الالهيه ص 220 به نقل از كتاب معترك الأقران سيوطى[96]

سابقه نداشت.
9 ـ وجه اعجاز قرآن چيزى است كه نمى توان از آن تعبير كرد به اين معنى كه وجه اعجاز قرآن چيزى است كه درك مى شود ولى قابل توصيف نيست.
10 ـ اعجاز قرآن به علت استمرار فصاحت وبلاغت در همه قرآن است.
11 ـ اعجاز قرآن به علت بلاغتى است كه ذوق آنرا مى فهمد ونفس آنرا مى پذيرد.
12 ـ اعجاز قرآن به سبب همه آن وجوهى است كه گفته شد ونبايد وجه واحدى را درنظر گرفت.
زركشى پس از نقل دوازده وجه بالا به وجوه ديگرى نيز اشاره مى كند.(1)
در اينجا نظرات بعضى از متكلمين از معتزله واشاعره وشيعه را در مورد وجوه اعجاز قرآن به اختصار نقل مى كنيم:
- قاضى عبدالجبار معتزلى معتقد است كه وجه اعجاز قرآن اين است كه قرآن عرب را به معارضه طلبيده ولى آنان با وجود اينكه در فصاحت به نهايت آن رسيده بودند، باقرآن معارضه نكردند واين هيچ علتى نداشت جز آنكه از آوردن مانند قرآن عاجز بودند. بنابراين همان ترك معارضه دليل اعجاز قرآن است.(2)
- خطابى پس از نقل بعضى از وجوه مى گويد: اعجاز قرآن از اين جهت است كه با فصيح ترين لفظها وزيباترين نظم وتأليف، صحيح ترين معانى را دربرگرفته است.(3)
- بسيارى از معتزله فصاحت وبلاغت را جهت اعجاز قرآن مى دانستند ومى گفتند عربها همواره در مقابل فصاحت وبلاغت قرآن تعظيم مى كردند.(4)
- باقلانى اعجاز قرآن را در دوجهت مى داند يكى نظم واسلوب غريب آن وديگرى فصاحت وبلاغتى كه در سطح بسيار بالايى در قرآن وجود دارد.(5)

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 ـ بدرالدين زركشى، البرهان فى علوم القرآن ج 2 ص 93ـ107 همين مطلب را سيوطى نيز به صورت پراكنده آورده (الاتقان ج 2 ص 118).
2 ـ عبدالجبار همدانى، شرح الاصول الخمسه ص 586.
3 ـ خطابى، بيان اعجازالقرآن ص 27 چاپ شده در مجموعه ثلاث رسائل فى اعجازالقرآن.
4 ـ فاضل مقداد، اللوامع الالهيه ص 219.
5 ـ باقلانى، اعجاز القرآن ص 35.
 
- ايجى وجرجانى بلاغت قرآن را جهت اعجاز آن مى دانند ومى گويند: در قرآن تمام فنون بلاغت به كاربرده شده وهيچ يك از بلغا هرچند هم به قلّه آن رسيده باشند، قادر نيستند همه وجوه بلاغت را در سخن خود به كار گيرند.(1)
ـ سعد الدين تفتازانى مى گويد: اعجاز قرآن به خاطر اين است كه قرآن در بالاترين طبقه از فصاحت وآخرين درجه از بلاغت است به گونه اى كه فصحاء عرب با سليقه هاى خاصى كه دارند ودانشمندان مذاهب با مهارتى كه در فن بيان پيدا كرده اند وبه اسلوب هاى كلام احاطه يافته اند، آن را مى شناسند. علاوه بر اين قرآن مشتمل بر اخبار غيبى است كه در گذشته اتفاق افتاده و يا در آينده اتفاق خواهد افتاد. ونيز مشتمل است بر دقايق علوم الهى واحوال مبدأ ومعاد ومكارم اخلاق و ارشاد به فنون حكمت علمى وعملى ومصالح دينى ودنيايى كه همه آنها براى كسانى كه در قرآن تدبر مى كنند ودر آيات آن مى انديشند واضح وروشن است.(2)
ـ سيد مرتضى علم الهدى پس از نقل اقوال در وجوه اعجاز قرآن، مى گويد: من قول به صرفه را انتخاب مى كنم ودر كتاب خودم كه به نام الموضح عن جهة اعجاز القرآن معروف است به نصرت وتقويت آن پرداخته ام.(3)
منظور از صرفه اين است كه خداوند مردم را از آوردن مانند قرآن منصرف مى كند و اراده آنها را از اين كار برمى گرداند.
توجه كنيم كه قول به صرفه از مختصات سيد مرتضى نيست بلكه قبل از او نظّام وجاحظ ورمانى وشيخ مفيد وچند تن ديگر وبعد از او اسفرائينى وابن حزم اندلسى وابوالصلاح حلبى وابن سنان خفاجى وچند تن ديگر اين قول را انتخاب كرده اند.(4)
- شيخ طوسى مى گويد: قوى ترين قول در نزد من قول كسى است كه مى گويد:
ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 ـ شرح المواقف ج 8 ص 245.2 - تفتازانى ، شرح المقاصد ج 5 ص 28
3 - سيد مرتضى ، الذخيرة فى علم الكلام ص 378
4 - براى تفصيل بيشتر رجوع شود به مقاله اينجانب تحت عنوان: دانشمندان اسلامى وقول به صرفه كه در مجموعه مقالات فارسى كنگره شيخ مفيد شماره 73 چاپ شده است.

 

معجز بودن وخارق العاده بودن قرآن به خاطر فصاحت بالاى آن با نظم مخصوص كه دارد، مى باشد. فصاحت به تنهايى ونظم به تنهايى وهمينطور صرفه نمى تواند وجه اعجاز قرآن باشد.(1)
- ابن ميثم بحرانى اظهار مى دارد حق اين است كه جهت اعجاز قرآن مجموع سه چيز است فصاحت بالا واسلوب خاص واشتمال بر علوم شريفه. وى اضافه مى كند كه منظور از علوم شريفه ايكه در قرآن موجود است عبارت است از علم توحيد وعلم اخلاق وسياسات وكيفيت سلوك الى الله وعلم احوال پيشينيان(2)...
- علامه حلى معتقد است كه جهت اعجاز قرآن همان فصاحت بالغه آن است ولذا عربها همواره فصاحت قرآن را تعظيم مى كردند وبه همين جهت است كه افرادى مانند نابغه وقتى با فصاحت قرآن آشنا شدند اسلام آوردند.(3)
- فاضل مقداد پس از نقل اقوال در مسأله، اين قول را كه جهت اعجاز قرآن مجموع اسلوب وفصاحت واشتمال برعلوم شريفه است، تقريب مى كند.(4)
اين بود اجمالى از نظريه ها واقوال متكلمين گذشته در مورد وجوه اعجاز قرآن والبته وجوه ديگرى نيز به طور جستهوگريخته گفته شده كه متكلمين به آنها اعتنا نكرده اند مانند: نبودن تناقص در قرآن، شيرينى وحلاوت قرآن، تازگى قرآن در گوش شنوندگان هرچند مكرر هم باشد واز اين قبيل.
علاوه بر وجوهى كه نقل كرديم ومتكلمان گذشته قرنها روى آنها بحث كرده اند وبه تكرار مكررات پرداخته اند اخيرا نويسندگان معاصر بخصوص نويسندگان مصرى وجوه تازه اى را عنوان كرده اند كه به آنها نيز اشاره مى كنيم.
نويسندگانى مانند شيخ محمد عبده ورشيد رضا وطنطاوى ومصطفى صادق افعى وسيد قطب وعبدالرزاق نوفل وهمينطور سيد هبة الدين شهرستانى وصبحى صالح ومانند آنها مطالب تازه اى درباره زيباييهاى قرآن وروشهاى فنى وتكنيكى ويژه اى كه در آن به كار گرفته شده است، آورده اند كه بعضى از آنها به همان اسلوب قرآن باز مى گردد كه از قديم مطرح بود ولى اينها به صورت جديدى مطرح كرده اند اما بعضى از آنها كاملا تازه وبى سابقه است كه از جمله آنها موارد زير را مى توان نام برد:

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 ـ شيخ طوسى، الاقتصاد الهادى الى الرشاد ص 173، البته شيخ در تمهيدالاصول قول به صرفه را تقويت كرده ولى بعدها از آن نظر برگشته است.
2 ـ ابن ميثم بحرانى، قواعد المرام ص 133.
3 ـ علامه حلى، مناهج اليقين، نسخه خطى آستان قدس رضوى برگ 120.
4 ـ فاضل مقداد، اللوامع الالهيه ص 221.

 


1 ـ اعجاز در آهنگ وموسيقى كلمات. شايد نخستين كسى كه به اين موضوع پرداخت رافعى بود كه نخست در كتاب تاريخ آداب العرب وسپس در كتاب اعجاز القرآن خود، اين مطلب را عنوان كرد. به عقيده او انتخاب كلمات وحتى حروف براى معانى گوناگونى از لحاظ آهنگ وموسيقى لفظ كاملا حساب شده است والفاظ قرآن در شدت ورخوت وترقيق وتفخيم بامعانى آن متناسب است.(1) او معتقد است كه تركيب كلمات وحروف در قرآن براساس موسيقى خاصى است كه با معانى آن هماهنگ است.(2) اين موضوع را مرحوم طالقانى نيز در تفسير خود مورد توجه قرار داده است.(3)
2 ـ اعجاز در كشف اسرار خلقت كه گاهى از آن به اعجاز علمى قرآن تعبير مى شود نويسندگانى مانند: طنطاوى وفريد وجدى ومرحوم شهرستانى روى اين مسأله بسيار كار كرده اند والبته غثّ وثمين را درهم آميخته اند وبعضى از آيات قرآنى را با علوم روز واكتشافاتى كه اخيراً در پديده هاى هستى شده، تطبيق كرده اند.
3 ـ اعجاز عددى قرآن. اين موضوع را شايد نخستين بار شخصى به نام رشاد خليفه عنوان كرد وبا استفاده از كامپيوتر چيزهايى را ارائه داد اما چون بعدها حسن نيت ووثاقت او مورد ترديد قرار گرفت، كار او ارزش خود را از دست داد ولى عبدالرزاق نوفل به شيوه ديگرى اعجاز عددى قرآن را مطرح كرده كه قابل توجه وبررسى است.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 ـ رجوع شود به: رافعى، تاريخ آداب العرب ج 2 ص 225.
2 ـ رافعى، اعجاز القرآن ص 241 به بعد .
3 ـ رجوع شود به تفسير پرتوى از قرآن جلد مربوط به تفسير جزء آخر قرآن

 


 

به طوريكه ملاحظه مى فرماييد هم پيشينيان وهم معاصران بيشتر به الفاظ قرآن توجه كرده اند وكمتر به معانى آن پرداخته اند. به نظر مى رسد كه اگر به همان اندازه كه روى الفاظ قرآن كار شده است، در مورد معانى بلند ومعارف عميق قرآن كار مى شد وجوه بهترى در اعجاز قرآن به دست مى آمد ومعلوم مى شد كه قرآن كريم همه نيازهاى بشر را برطرف كرده وتمام علوم اولين وآخرين در آن آمده است واگر چنين چيزى اثبات بشود، مهمترين وجه در اعجاز قرآن خواهد بود.

وَ بَشِّرِ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّات تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَة رِزْقًا قالُوا هذَا الَّذى رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِه مُتَشابِهًا وَ لَهُمْ فيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فيها خالِدُونَ (*)
و مژده بده به كسانى كه ايمان آورده اند و عمل شايسته انجام داده اند به اينكه براى آنهاست باغهايى كه از زير درختان آنها نهرها جارى است هر زمان كه از ميوه آن به آنها روزى داده مى شود، مى گويند: اين همان است كه پيشتر به ما روزى داده شده بود و ميوه هايى همانند هم به آنها داده مى شود و براى آنها همسران پاكيزه است و در آن بهشت، جاويدان خواهند بود.

نكات ادبى:


1 ـ بشارت به معناى خبر مسرت بخشى است كه براى اولين بار اعلام مى شود و گاهى به صورت استهزاء در خبر غم انگيز نيز استعمال مى شود مانند: (و بشر هم بعذاب اليم) اين واژه از ماده بشره كه به معناى پوست انسان است اخذ شده و

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 ـ رجوع شود به: عبدالرزاق نوفل، الاعجاز العددى فى القرآن.[101]

تناسبش اين است كه وقتى انسان خبر مسرت بخشى مى شنود پوست او تغيير مى يابد و رنگش دگرگون مى شود.
2 ـ جنات جمع جنة به معناى باغ و بستان است و از ماده جن به معناى پوشيده شدن آمده است زيرا در باغ درختان زياد است به طوريكه زير آنها پوشيده شده و مستور است همانگونه كه به جنين كه در رحم مادر است به خاطر پوشيده بودنش جنين گفته مى شود و به سپر از آن جهت كه سر آدمى زير آن پوشيده مى شود جنة گفته مى شود و مانند آنها.
3 ـ كلما از كل و ما تركيب شده و از ادات تكرار است و ظرف مى باشد.
4 ـ رزق چيزى است كه استفاده كردن از آن براى شخص جايز باشد و هيچكس حق منع و جلوگيرى از آن را نداشته باشد.
5 ـ اتوا جمع مذكر غايب از ماضى مجهول است.
6 ـ ازواج جمع زوج است و آن، هم به مرد و هم به زن گفته مى شود و اطلاق زوجه بر زن در كلام عربى كم است بلكه بيشتر از همان واژه زوج استفاده مى شود.
7 ـ مطهرة يعنى پاكيزه نگهداشته شده و آن از طاهره افزونتر است.
8 ـ خلد به معناى دوام و بقايى است كه منقطع نمى شود البته به دوامى گفته مى شود كه آغازى داشته باشد و لذا به خداوند نمى توان خالد گفت.

تفسير و توضيح


آيه (25) و بشر الذين آمنوا و عملوا ... : همانگونه كه پيشتر گفتيم در اين گروه از آيات، نخست درباره شناخت خداو عبادت او، آنگاه راجع به اثبات نبوت پيامبر اسلام صحبت شد و اينك مطالبى درباره قيامت و نعمتهاى بهشت عنوان مى شود.
در اين آيه همانند آيات متعدد ديگر، ايمان و عمل صالح به عنوان دو ارزش مطرح مى شوند كه همواره بايد در كنار هم و توأمان باشند و هر يك به تنهايى كارساز نيست ، و مى توان گفت كه ايمان به منزله روح و عمل صالح به منزله جسد است و خداوند مشترىِ آن عمل شايسته اى است كه ناشى از ايمان به او باشد و گرنه ارزش معنوى ندارد. همچنين ايمانى كه منشأ اعمال صالحه نباشد ارزشى ندارد و ايمان بدون عمل نمى تواند نجات بخش انسان باشد.
در اينكه آيا حقيقت ايمان چيست؟ و آيا عمل جزء مفهوم ايمان است و يا حقيقت ديگرى است، بحثهاى مفصلى وجود دارد كه فعلا وارد آن نمى شويم و به جاى مناسب خود موكول مى كنيم و تنها به اين مطلب اشاره مى كنيم كه محققان شيعه، نه مانند مرجئه اعتقاد بدون عمل را مايه نجات مى دانند و نه مانند اهل حديث عمل را جزء حقيقت ايمان مى شمارند بلكه معتقدند در عين حال كه عمل جزء حقيقت ايمان نيست ، ايمان بدون عمل هم موجب نجات نمى شودو رواياتى را كه ظاهر آنها عمل را جزء ايمان مى دانند به همين مطلب سوق مى دهند. يكى از دلايل آنها همين آيه مورد بحث و آيات مشابه آن است كه پس از ذكر ايمان ، عمل صالح را هم به دنبال آن بيان مى كند و اين خود دليل است كه عمل جزء مفهوم ايمان نيست.
به هر حال خداوند در اين آيه كسانى را كه ايمان و عمل صالح داشته باشند به چهار نعمت بهشتى مژده مى دهد. البته حقيقت نعمتهاى بهشتى براى ما روشن نيست ولى براى تفهيم نسبى و ترسيم دورنمايى ا زآن ، در قرآن و احاديث ، نعمتهاى بهشتى را با نعمتهاى اين دنيا مقايسه مى كند و با زبانى كه براى ما قابل فهم باشد آنها را مى آورد و گرنه مطلب بالاتر از مفاهيم اين كلمات است.
آن چهار نعمتى كه خداوند در اين آيه به عنوان پاداش ايمان و عمل صالح به ذكر آنها پرداخته است عبارتند از:
1 ـ باغهايى كه از زير درختان آن نهرها جارى است جريان آب علاوه بر اينكه درختان و گلها و گياهان را سيراب مى كند، خود يك حالت چشم نواز و با صفايى دارد كه به تنهايى براى يك تماشاگر لذت بخش است ، در بهشت نيز اين لذت وجود دارد.
2 ـ ميوه هاى بهشتى بهشتيان از ميوه هاى گوناگونى استفاده خواهند كرد يكى از خصوصيات ميوه هاى بهشتى اين است كه آنها نوع نامرغوب ندارند و همه آنها در طعم و رنگ و حجم مثل هم هستند و نمى توان يكى را بر ديگرى ترجيح داد و لذا هر بار كه بهشتيان از ميوه اى استفاده مى كنند مى گويند كه اين همان است كه پيش از اين خورديم و ميوه هاى شبيه به هم به آنها داده مى شود.
البته تواند بود كه منظور از جمله هذاالذى رزقنا من قبل مقايسه ميوه هاى بهشتى با ميوه هاى دنيايى باشد به اين معنا كه ميوه هاى بهشتى نيز از لحاظ حجم و شكل همانند ميوه هاى دنيايى هستند ولى طعم خاص خود را دارند و منظور از متشابهانيز همين است.
3 ـ همسران پاكيزه در بهشت همسرانى داده خواهد شد كه از هر گونه پليدى و زشتى و پلشتى پاك و پاكيزه اند و انسان از ديدن آنها و زندگى با آنها لذت زايدالوصفى مى برد. اينها همان حوريان هستند كه ذكر آنها در آيات ديگرى آمده و ما به تناسب آيات مربوطه درباره آنها سخن خواهيم گفت.
4 ـ جاودانگى در بهشت هر نعمتى هر چند هم مهم باشد اگر دوام و بقاء نداشته باشد، بى ارزش است و انسان در عين برخوردارى از آن غصه از دست دادن آن را خواهد خورد و لذت يك نعمت ناپايدار به رنج دورى آن نمى ارزد. ولى در بهشت نعمتها هميشگى و جاودانه است و اين خود لذتى مضاعف است.

اِنَّ اللّهَ لا يَسْتَحْيى أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ماذا أَرادَ اللّهُ بِهذا مَثَلاً يُضِلُّ بِه كَثيرًا وَ يَهْدى بِه كَثيرًا وَ ما يُضِلُّ بِه اِلاَّ الْفاسِقينَ (*)اَلَّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِه وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِه أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِى الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ(*)
خداوند شرم نمى كند از اينكه پشه يا بزرگتر از آن را مَثَل بزند پس كسانى كه ايمان آورده اند مى دانند آن مثل حق و از جانب پروردگارشان است و اما كسانى كه كافر شده اند مى گويند: خداوند از اين مثل چه چيزى را اراده كرده است؟ خدا به وسيله آن مَثَل ، بسيارى را گمراه و بسيارى را هدايت مى كند و البته گمراه نمى كند به وسيله آن مگر فاسقان را (26) همانهايى كه پيمان خدا را پس از بستن آن ، مى شكنند و آنچه را كه خداوند به وصل كردن آن دستور داده قطع مى كنند و در روى زمين فساد مى كنند. آنان همان زيانكاران هستند(27)

نكات ادبى


1 ـ استحياءمشتق از حياء به معناى شرم و آزرم و خجالت كشيدن است و آن نوعى تأثر و تغيير در نفس انسان است كه به خاطر انجام كارى ملامت مى شود و يا خود شخص اعتقاد به قبح آن دارد و چون تأثر و تغيير در ذات خدا امكان پذير نيست بايد در اينجا نتيجه اين تغيير را به خدا نسبت بدهيم و آن انجام ندادن كاراست.

2 ـ ما در مابعوضه يا براى تنكير است كه با كلمه بعوضه تفسير مى شود و يا براى تشديد ابهام كلمه قبل مى باشد و در اين صورت براى تاكيد است و تعبير مثلاما شامل هر نوع مثلى مى شود و در اينجا شدت ابهام مطلوب است.
3 ـ ضرب در اينجا با تضمين معناى جعلدو مفعول گرفته كه يكى مثلا و ديگرى بعوضة است.
4 ـ بعوضة به معناى پشه كوچك است و از بعض مشتق شده كه به معناى جزئى از يك چيز آمده و پشه آنچنان كوچك است كه گويا جزئى از يك موجود است.
5 ـ مثلا در بهذامثلا براى تميز است و مصداق هذا را تبيين مى كند.
6 ـ فاسقكسى است كه از طاعت خدا خارج شده است از ماده فسقبه معناى خارج شدن است و به موش فويسقهگفته مى شود به خاطر خروج مكررا زلانه.
7 ـ ميثاق مصدر ميمى است به معناى پيمان بستن مانند ميعاد و ميلاد.
8 ـ خسراناز بين رفتن سرمايه ، هلاكت.
9 ـ اولئك مبتداء و هم مبتداى دوم ، خاسرون خبر مبتداى دوم و جملگى خبر

 

مبتداى اول

تفسير و توضيح


آيه (26) ان الله لايستحيى ان يضرب... : بگونه اى كه پيش از اين گفتيم، در قرآن مجيد گاهى مطالب فكرى و معنوى به امور مادى تشبيه شده است تا مخاطب مطلب را به راحتى دريابد و گفتيم كه در قرآن حدود پنجاه مثل آمده و گاهى به حيوانات و حشرات كوچكى مانند مگس و عنكبوت مثل زده شده است. بعضى از مخالفان قرآن همين امر را دستاويز قرارداده و به قرآن ايراد مى كردند كه چرا به چنين موجودات حقيرى مثل مى زند؟ خداوند در آيه مورد بحث به اين ايراد پاسخ مى دهد و اعلام مى دارد كه خداوند باكى ندارد كه به اشياء حقيرى چون پشه يا بزرگتر از آن مثل بزند و اگر سخن اقتضاء كند، مثل زدن به پشه يا موجودات كوچك ديگر ايرادى ندارد چون پشه هم براى خود خصوصياتى دارد كه آن را از موجودات ديگر متمايز مى سازد و مى تواند مورد مثل قرار بگيرد و كوچكى جثه و حجم، دليل بر سادگى و حقارت آن نيست بلكه در وجود همين پشه و يا مگس و يا عنكبوت كوچك دنيايى از شگفتيها وجود دارد كه دانشمندان را به حيرت انداخته است و به تعبير امام صادق(ع) پشه تمام اعضاء يك فيل را دارد به اضافه دو بال كه فيل آن را ندارد!
در اين آيه پس از طرح مطلب ، اساس اينگونه ايرادها و بهانه جوييها را ريشه يابى مى كند و روشن مى سازد كه علت اصلى عنوان كردن چنين ايرادهاى بى مورد، بيمارى روحى آنهاست كه از كفر ناشى مى شود وقتى آنها اساس اسلام را قبول ندارند و با ديده بدبينى و دشمنى نگاه مى كنند، معلوم است كه دست به هر گونه اشكال تراشى خواهند زد.
در مقابل آنها افراد با ايمان كه حقانيت قرآن و اسلام را باور دارند ، هر مطلبى را كه از جانب خداوند است قبول مى كنند و آن را حق مى دانند و هر مثلى كه از طرف خدا زده شود براى آنها مايه تفكر و انديشيدن است، چنانكه در جاى ديگر مى فرمايد:

و تلك الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون (عنكبوت/ 43)
و اين مثل ها را براى همه مردم مى زنيم ولى فقط عالمان آن را مى فهمند.
در اينجا به چند نكته اشاره مى كنيم:
1 ـ نظير اين تعبير كه خدا از زدن مثل حيا نمى كند، در آيه ديگرى هم آمده است:
و الله لايستحيى من الحق (احزاب / 53)
خدا از حق حياء نمى كند.
اين دو تعبير به طور كلى حيا را از خداوند نفى نمى كند بلكه حياء در اين دو مورد را نفى مى كند و لذا در روايات ما به خداوند نسبت حيا داده شده است به عنوان نمونه:
عن رسول الله (ص) ان الله كريم بيده الخيرات يستحيى ان يكون عبده المؤمن قد احسن به الظن ثم يخلف ظنه و رجائه (1)
پيامبر (ص) فرمود: خداوند كريم است و همه خوبيها دست اوست خداوند حياء مى كند از اينكه بنده مؤمن او به او حسن ظن داشته باشد ولى او از ظن و اميدش تخلف كند.
عن ابى جعفر (ع) ان الله يستحيى و يحب اهل الحياء(2)
امام باقر (ع) فرمود: خداوند حيا مى كند و حيا كنندگان را دوست دارد.
پرواضح است كه حياكردن خدا مانند حيا كردن ما نيست كه از چيزى متأثر شود بلكه منظور از حياء خدا ، عمل به نتيجه آن تأثير است به طوريكه در نكات ادبى شرح داده شد.
2 ـ اينكه خداوند فرموده است: (بعوضة فما فوقها) پشه و بالاتر از آن ، ظاهر عبارت دلالت مى كند كه منظور از بالاتر حيوانات و اشياء بزرگتر از پشه است مانند مگس و عنكبوت ولى بعضيها گفته اند كه منظور از بالاتر در اينجا اين است كه از لحاظ كوچكى جثه بالاتر از پشه باشد در اين صورت شامل حيوانات و حشرات
كوچكتر از پشه مى شود.

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 - اصول كافى ج 2 ص 71
2 - من لايحضره الفقيه ج 3 ص 506

 


اما نديديم كه در قرآن به حشره اى كوچكتر از پشه مثل زده شود و لذا معناى اول درست تر به نظر مى رسد.
3 ـ در اين آيه خداوند، عكس العمل متفاوت دو گروه مؤمنان و كافران را بيان نموده سپس نتيجه گيرى كرده است كه خدا به وسيله اين مثل گروهى را هدايت و گروهى را گمراه مى كند و هدايت و گمراهى را به خود نسبت داده است به اين معنا كه اين خداوند است كه جمعى را هدايت و جمعى را گمراه مى كند ولى در پايان آيه معيار و ضابطه اى را به دست داده و آن اينكه خداوند تنها فاسقان را گمراه مى كند يعنى اينكه خداوند تنها كسانى را گمراه مى كند كه خود با اراده خود گمراهى را انتخاب كرده اند.
البته بحث درباره هدايت و ضلالت و نسبت دادن آنها به خداوند، بحث مفصلى است كه به خواست خدا در آينده آن را به طور مشروح مطرح خواهيم كرد.
آيه (27) الذين ينقضون عهدالله... : در پايان آيه پيش ، ذكرى از فاسقان به ميان آمد و اينك در اين آيه سه علامت براى آنها ذكر مى شود.
فاسق كسى است كه از اطاعت خدا خارج شده است و براى چنين شخصى اوصاف و نشانه هاى متعددى است كه در اين آيه به سه صفت اشاره شده است:
1 ـ شكستن پيمان الهى: از آيات قرآنى و احاديث معصومين چنين استفاده مى شود كه خداوند از تمام انسانها بر اطاعت خود، عهد و پيمان گرفته است و طبق اين پيمان همه انسانها مى بايد خدا را بشناسند و از او اطاعت كنند.
بايد ديد كه اين پيمان كى و كجا از انسان گرفته شده؟ در پاسخ مى گوييم: اين پيمان از هر انسانى بر اساس فطرتى كه دارد گرفته شده و خداوند در فطرت انسان خداشناسى را قرار داده و به انسان استعدادها و نيروهايى داده كه اگر مانعى از قبيل محيط زندگى و تبليغات گمراه كننده سر راه آن را نگيرد ، خود به خود خداشناس مى شود و او را اطاعت مى كند كسى كه از خدا دور مى شود و او را اطاعت نمى كند ، در واقع پيمان فطرت خود را مى شكند.
مى توانيم بگوييم كه اين پيمان علاوه بر فطرت انسانى در عالمى به نام عالم ذرّو روز الست از انسان گرفته شده و انسان پيش از آنكه به دنيا بيايد در چنين عالمى با خدا پيمان بسته است كه او را اطاعت كند. (در مورد عالم ذرّ ذيل آيه 172 سوره اعراف بحث خواهد شد)
با توجه به اين حقيقت ، فاسق كه از اطاعت خدا سرباز مى زند، در واقع پيمان خود را با خداوند مى شكند.
احتمال ديگرى كه داده مى شود اين است كه يهود و نصارى مطابق نص تورات و انجيل موظف بودند كه هنگام ظهور پيامبر اسلام به او ايمان بياورند و او را يارى كنند و در واقع از آنها براى اين كار پيمان گرفته شده بود، اما پس از ظهور پيامبر اسلام، بسيارى از آنها اسلام ايمان نياوردند و حقيقت را پنهان كردند و آن را به مردم نگفتند و بدينگونه پيمان شكنى كردند و فاسق شدند. اين مطلب در آيه زير هم آمده است:
و اذ اخذالله ميثاق الذين اوتوالكتاب لتبيننه للناس ولاتكتمونه(آل عمران/187)
هنگامى كه خدا از كسانى كه به آنها كتاب داده شده بود، پيمان گرفت كه آن را به مردم بيان كنند و مخفى ندارند.
2 ـ قطع كردن چيزى كه مأمور به وصل آن بودند: يكى ديگر از اوصاف فاسقان اين است كه آنها روابطى را كه بايد برقرار سازند و خدا به آن دستور داده است، قطع مى كنند. اين روابط مى تواند رابطه ميان بنده و خدا باشد و مى تواند رابطه ميان انسان و جامعه و يا ميان انسان با خويشاوندان خود باشد.
مهمترين رابطه اى كه فاسقان آن را قطع مى كنند رابطه آنها با خداست و با سرپيچى از فرمانهاى الهى پيوند خود را از خداوند قطع مى كنند و اين نهايت بدبختى و بيچارگى انسان است كه سرخود رها شود و از آفريدگار جهان و روح هستى جدا گردد.
مى توان مطلب را تعميم داد كه شامل رابطه هاى موجود ميان قضاياى فكرى هم بشود به اين معنا كه فاسق رابطه ميان مقدمات فكرى را كه او را به يك نتيجه صحيح عقلى مى رساند، قطع مى كند و به نتيجه غلط مى رسد.
3 ـ فساد در زمين: كسى كه با خدا و ارزشهاى معنوى و الهى پيوند ندارد، طبيعى است كه در زندگى تابع هوسهاى نفسانى و خودخواهيها و افزون طلبيها خواهد بودو نتيجه آن ، تجاوز به ديگران و ايجاد فتنه و فساد خواهد بود چنين شخصى از پايمال كردن حقوق مردم و حتى از كشتار آنها باكى نخواهد داشت.
تمام فتنه ها و فسادها كه در روى زمين واقع شده است ناشى از عدم ايمان به خدا و قطع رابطه با تعليمات مذهبى است.
در آيه مورد بحث پس از ذكر اين سه خصلت براى فاسقان ، آنها را گروهى زيانكار معرفى مى كند. گروهى كه سرمايه ايمان را باخته اند و جز ضرر و زيان چيزى نصيب آنها نشده است.
شبيه اين آيه را در سوره رعد آيه 25 مى خوانيم.

چند روايت


1 ـ امام صادق (ع) فرمود: همانا خداوند به پشه مثل زد براى اينكه پشه با وجود كوچكى جثه اش، خداوند در آن تمامى اعضايى را كه در فيل با آن بزرگى وجود دارد، خلق كرده به اضافه دو عضو ديگر (بالها) پس خداوند اراده كرد كه بدينوسيله مؤمنان را بر لطافت خلقت و شگفتى صنعت خود متوجه سازد.(1)
2 ـ قال الصادق (ع): (يضل به كثيرا و يهدى به كثيرا) ان هذا القول من الله ردّ على من زعم ان الله يضل العباد ثم يعذبهم على ضلالتهم(2)
امام صادق (ع) درباره آيه مورد بحث فرمود: اين سخن خداوند ردّى است بر كسانى كه گمان كرده اند كه خداوند بندگان خود را گمراه مى سازد سپس آنها را به سبب گمراهيشان عذاب مى كند.
بيان: منظور امام ، اين جمله از آيه است (و ما يضل به الاالفاسقين) كه عقيده مجبّره را رد مى كند.

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 - مجمع البيان ج 1 ص 165
2 - تفسير القمى ج 1 ص 34

 


3 ـ قال على بن الحسين (ع) يا بنى اياك و مصاحبة القاطع لرحمه فانى و جدته ملعونا فى كتاب الله فى ثلاث مواضع: قال فى سورة البقرة:الذين ينقضون عهد الله من بعد ميثاقه الى آخره...(1)
امام چهارم فرمود: فرزندم از دوستى با كسى كه قطع رحم كرده ، حذر كن زيرا كه من او را در سه مورد از قرآن ملعون يافتم يكى در سوره بقره كه مى فرمايد (الذين ينقضون...)

كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتًا فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يُحْييكُمْ ثُمَّ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (*)هُوَ الَّذى خَلَقَ لَكُمْ ما فِى الْأَرْضِ جَميعًا ثُمَّ اسْتَوى اِلَى السَّماءِ فَسَوّاهُنَّ سَبْعَ سَماوات وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْءعَليمٌ(*)
چگونه به خداوند كفر مىورزيد در حالى كه شما مردگانى بوديد كه خداوند شما را زنده كرد سپس شما را مى ميراندسپس شمارا زنده مى كند آنگاه به سوى او باز مى گرديد (28) او كسى است كه همه آنچه را كه در زمين است براى شما آفريد سپس به آسمان پرداخت و آن را هفت آسمان قرار داد و او به هر چيزى آگاه است(29)

نكات ادبى
1 ـ كيف براى پرسش از چگونگى است همانگونه كه متى پرسش از زمان و اَين پرسش از مكان و ما پرسش از اشياء و مَن پرسش از اشخاص است و استفهام در اين آيه براى تعجب و يا توبيخ است.

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 - نورالثقلين ج 1 ص 45

 


2 ـ استواء به معناى غلبه كردن ، روى آوردن ، تدبير نمودن و آهنگ كردن است.
3 ـ تسويه آفريدن ، قرار دادن ، چند چيز را به طور مساوى كنار هم چيدن.
4 ـ ضمير فسويهن يا به سماء بر مى گردد و چون سماء اسم جنس است و هم به مفرد و هم به جمع اطلاق مى شود ، ضمير جمع آورده شد. و يا اين ضمير ضمير مبهم است كه سبع سموات آن را تفسير مى كند مانند: (ربّه رجلا)
5 ـ عليم يا صفة مشبهه است كه در آن نوعى ثبوت وجود دارد ويا مبالغه در عالم است و در هر دو صورت معناى عليم از عالم گسترده تر است.

تفسير و توضيح


آيه (28) كيف تكفرون بالله وكنتم... : استدلال ديگرى است براى اثبات وجود خدا آنهم به صورت پرسش كه مخاطب را به تفكر بيشتر وادار سازد و در او انگيزه اى براى دريافت مطلب به وجود آورد. در اين آيه با يكى از پديده هاى مهم هستى به وجود خداوند استدلال مى شود پديده اى كه در عين مهم بودن نزديكترين چيز براى انسان است و آن پديده حيات مى باشد.
در اين آيه با تعجب، از كافران پرسيده مى شود كه شما چگونه به خداوند ايمان نداريد در حالى كه شما مرده بوديد و او شما را زنده كرد؟ و بدينگونه با پديده حيات كه پيچيده ترين اسرار هستى را در بر دارد و براى همه انسانها قابل لمس است ، به وجود خدا استدلال مى كند.
منظور از مرگ كه در اول آيه آمده آن حالتى است كه انسان به صورت عناصر پراكنده و بيجان در طبيعت وجود داشت سپس با تركيب خاصِ اين عناصر و فعل و انفعالهاى ويژه اى كه در آنها به وجود آمد، موجود زنده اى به نام انسان پديدار شد با آنهمه آثار و ويژگيهاى شگفت آورى كه دارد. البته اطلاق موتبه اين حالت از نظر لغوى اشكال ندارد مانند (بلدة ميتا) و (الارض الميتة).

راستى چه كسى به اين عناصر بيجان حيات داد؟ و چگونه از تركيب آنها موجود شگفت آورى چون انسان به وجود آمد؟ موجودى كه مى فهمد و در طبيعت تصرف مى كند و احساس و شعور دارد و هزاران خصوصيات ديگر...
اين پرسش جز اين پاسخ درستى ندارد كه بگوييم: اين خداوند دانا و توانا و حكيم است كه اين عناصر بيجان را حيات بخشيد و به او شايستگيهايى داد كه پيش از آن نداشت و هموست كه پس از مدتى، حيات را از انسان مى گيرد و او دوباره به عناصر طبيعى تبديل مى شود و خداوند همانگونه كه زنده مى كند ، مى ميراند.
در آيه مورد بحث تا جمله (ثم يميتكم) استدلال به وجود خداست ولى دنباله آيه، ديگر حالت استدلال را ندارد بلكه براى تكميل مطالب قبلى است زيرا از اينجا به بعد مربوط به زندگى پس از مرگ است و چون اين نوع زندگى از دسترس درك و حس بشر خارج است و لذا نمى توان با آن استدلال كرد ولى خداوند در اين آيه كه از مرگ و حيات و مرگ دوباره انسان صحبت كرد براى تكميل مطلب به بيان مراحلى كه انسان از آن خواهد گذشت پرداخته است.
طبق اين آيه انسان از چهار مرحله عبور خواهد كرد و در مرحله پنجم باقى خواهد ماند كه جمعاً پنج مرحله مى شود:
1 ـ مرحله اى است كه انسان به صورت اجزاء طبيعى و عناصر گوناگون در زمين و طبيعت وجود دارد.
2 ـ مرحله اى است كه خداوند اين عناصر را مركب مى كند و به او روح مى دهد و انسان با اندام خاصى كه پيدا مى كند به صورت يك موجود زنده در مى آيد.
3 ـ مرحله اى است كه خداوند از اين موجود زنده زندگى را سلب مى كند و او به صورت جسد بى روحى در مى آيد و بار ديگر جسم او به عناصر خاكى تبديل مى شود.
4 ـ مرحله اى است كه دوباره خداوند به اين جسم زندگى مى بخشد و او بار ديگر زنده مى شود و به عرصه محشر قدم مى گذارد تا به حساب اعمال دنيوى او رسيدگى

شود.
البته مى توان گفت كه منظور از اين مرحله ، زندگى برزخى است و انسان زنده مى شود تا نعمتها و يا عذابهاى برزخى به او برسد (درباره برزخ ذيل آيات مربوطه انشاءالله بحث خواهد شد)
5 ـ مرحله اى است كه انسان پس از حساب آخرت يا به بهشت مى رود و يا به جهنم و در هر دو صورت به سوى خداوند برمى گردد كه اگر مؤمن باشد از نعمتهاى او استفاده كند و اگر كافر باشد به عذاب او مبتلا گردد.
آيه (29) هو الذى خلق لكم... : پس از بيان مراحل پنجگانه اى كه انسان طى مى كند به بيان بعضى از نعمتهاى الهى كه به انسان ارزانى داشته است مى پردازد و آن خلقت زمين و آسمانهاست.
زمين و تمام امكانات و مواهبى كه خداوند در آن قرار داده، براى استفاده و سودبرى انسان آفريده شده است.
خداوند از يك سو به انسان عقل و فهم داده و در وجود او استعدادهاى ويژه اى قرار داده و از سوى ديگر در زمين كه همواره در دسترس بشر است، معادن و مواهب و نعمتهايى خلق كرده كه بشر به كمك عقل خود مى تواند آنها را كشف و استخراج كند و از آنها در بهينه سازى زندگى خود بهره ببرد و از تركيب عناصر موجود در زمين دست به اختراعات گوناگون بزند.
پس از بيان اين مطلب ، به بيان خلقت آسمانها مى پردازد و اگر چه در متن آيه تصريح به اين معنا نشده است كه خداوند آسمانها را نيز براى بشر آفريده ولى سياق آيه كه در مقام امتنان و ذكر نعمتهاست مى رساند كه خلقت آسمانها نيز براى بشر و به نفع او خلق شده است. اين مطلب را آيه ديگرى روش مى سازد:
الم تروا ان الله سخرلكم ما فى السموات و ما فى الارض و اسبغ عليكم نعمه ظاهرة و باطنة (لقمان / 20)
آيا نمى بينيد كه خداوند آنچه را كه در آسمانها و در زمين است، براى شما مسخر
كرد و نعمتهاى ظاهرى و باطنى خود را فراوان در اختيار شما قرار داد.
طبق اين آيات آنچه در زمين و آسمانهاست همگى به نفع انسان و براى استفاده او آفريده شده و انسان محور تمام اين پديده هاست و بدون حضور انسان ، هيچيك از مواهب موجود در زمين و آسمانها ، معنا و مفهومى ندارد.
ضمناً از اين آيه فهميده مى شود كه اصل در خلقت اباحهاست يعنى انسان مجاز است كه از طبيعت هر نوع استفاده اى ببرد مگر اينكه شرع چيزى را قدغن كند.
همچنين آيه مورد بحث اشعار مى دارد كه خداوند پس از آفرينش زمين به آفرينش آسمانها پرداخت و آنها را هفت آسمان قرار داد و اين مى رساند كه خلقت آسمانها پس از خلقت زمين بوده است و آيات ديگرى نيز همين معنا را اثبات مى كند. با اين وجود در يكى از آيات مربوط به خلقت زمين و آسمان پس از بيان خلقت آسمان چنين آمده است:
و الارض بعد ذلك دحيها(نازعات/30) و زمين را پس از آن گسترد.
بايد گفت كه منظور اين نيست كه خلقت زمين پس از آسمان بوده است بلكه منظور اين است كه گسترش زمين و آماده سازى آن براى زندگى، پس از آفرينش آسمانها بوده و اين مانع از آن نيست كه زمين قبل از آسمان آفريده شده باشد.
در جمله پايانى آيه مورد بحث ، خداوند به علم بى پايان خود اشاره مى كند و خلقت زمين و آسمان را شاهدى بر آن مى داند و براستى هم جهان آفرينش دليل محكمى بر علم بى پايان خداوند است و بر قدرت لايزال او نيز هم.

بحثى درباره آسمانهاى هفتگانه

ديديم كه در اين آيه صحبت از آسمانهاى هفتگانه شد. هفتگانه بودن آسمانها علاوه بر اين آيه در آيات ديگرى نيز آمده كه مجموعاً هشت آيه مى باشد.

حال بايد ديد كه منظور از آسمانهاى هفتگانه چيست؟ و آيا عدد هفت در اينجا موضوعيت دارد يا نه؟ و در هر دو صورت اين آسمانها كجا هستند؟
بعيد نيست كه بگوييم عدد هفت در اينجا براى تعدد و تكثير است و منظور عدد خاص كه همان شش به اضافه يك باشد ، نيست و در مواردى در قرآن عدد هفت و هفتاد براى تعدد و كثرت آمده و عدد خاص منظور نيست مانند اين آيات:
و لو ان ما فى الارض من شجرة اقلام و البحر يمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات الله (لقمان/ 27)
اگر آنچه در زمين، درخت وجود دارد قلم گردد و هفت دريا مركب شود، كلمات خداوند پايان نمى پذيرد.
منظور از كلمات خداوند علم بى پايان اوست و معلوم است كه نه فقط هفت بلكه هزاران دريا هم براى نگارش علم خداوند كافى نيست چون علم او نامحدود است. بنابراين عدد هفت در اينجا مورد نظر نيست بلكه منظور كثرت و تعدد است.
ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفرالله لهم (توبه / 80)
اگر براى آنها هفتاد بار هم طلب مغفرت كنى خداوند آنها را نخواهد آمرزيد.
معلوم است كه اگر بيش از هفتاد بار هم باشد خدا نمى بخشد و منظور از ذكر عدد هفتاد كثرت و تعدد است و نظير آن در محاورات و گفتگوهاى ما هم وجود دارد، مى گوييم (صدبار آمدم ، نبودى) منظور عدد صد نيست بلكه منظور كثرت است. بنابراين مى توانيم بگوييم كه عدد هفت در آسمانهاى هفتگانه مورد نظر نيست و آوردن اين عدد براى بيان كثرت و تعدد است.
اكنون بايد ديد كه منظور از آسمانهاى متعدد چيست؟ خواه عدد هفت موضوعيت داشته باشد يا نداشته باشد.
در اينجا وجوه يا اقوالى است كه ما آنها را ذكر مى كنيم و در پايان نظر خود را بيان خواهيم كرد:
1 ـ منظور ، هفت فلك است كه به اضافه عرش و كرسى نه فلك مى شود و اين
همان مطلبى است كه در هيئت بطلميوسى گفته شده و علم امروز آن را رد كرده است.
2 ـ منظور سيارات منظومه شمسى است كه غير از زمين عبارتند از: عطارد، زهره ، مريخ، مشترى، زحل به اضافه ماه و آفتاب.
3 ـ منظور سيارات منظومه شمسى است و به جاى ماه و آفتاب ، دو سياره اورانوس و نپتون كه اخيراً كشف شده ، قرار داده مى شود.

4 ـ منظور هفت نوع آسمان است و تمام آنچه كه ما مى بينيم از ثوابت و سيارات و كهكشانها و سحابيها ، همه آسمان اول است و شش آسمان ديگر از حيطه علم ما بيرون است و شايد در آينده بشر پى به آنها ببرد.
5 ـ منظور طبقات جوّ است كه دور زمين را احاطه كرده است و همانگونه كه پيشتر گفتيم ، عدد هفت موضوعيت ندارد.
البته بعضى از عرفا آسمانها هفتگانه را تفسير عرفانى كرده و آن را حمل بر مراتب سرّ و ضمير انسان دانسته اند ولى ما آن راحتى به عنوان يكى احتمال نمى پذيريم.
اكنون نظر خود را ذكر مى كنيم: با بررسى مجموع آيات هشتگانه اى كه درباره آسمانهاى هفتگانه در قرآن كريم آمده است ، به نظر مى رسد كه وجه اخير يعنى وجه پنجم درست تر باشد و منظور از آسمانهاى هفتگانه همان طبقات جوّ است كه دور زمين را احاطه كرده و امروز به آن آتمسفر گفته مى شود و چند طبقه بودن آن از نظر علم امروز ثابت شده و قابل ترديد نيست، در كتب زمين شناسى ، لايه ها و طبقات جو با اين نامها ناميده مى شود: هوموسفر ، ترموسفر، نروسفر، استراتوسفر ، يونوسفر و تروپوسفر.
شواهد و قرائنى كه از آيات مربوطه در تأييد اين نظر به دست آورده ايم به قرار زيراست:
1 ـ در بعضى از اين آيات تصريح شده است كه ماه و خورشيد به هفت آسمان نور مى دهند:
الم تروا كيف خلق الله سبع سموات طباقاو جعل القمر فيهن نورا و جعل الشمس سراجا(نوح/ 15و16)
آيا نديديد كه چگونه خداوند هفت آسمان را طبقه به طبقه آفريد و ماه را در آنها نور و آفتاب را چراغ قرار داد.
اين آيه به روشنى دلالت دارد بر اينكه ماه و خورشيد به هفت آسمان مى تابند و آنها را روشن مى كنند اين مطلب با هيچيك از نظريه هايى كه نقل كرديم جور در نمى آيد و فقط با نظريه اى كه ما انتخاب نموديم سازگار است.
2 ـ در يكى از اين آيات آمده است كه زمين نيز همانند آسمان هاى هفتگانه است:
الله الذى خلق سبع سموات و من الارض مثلهن (طلاق / 12)
خداوند كسى است كه هفت آسمان را آفريد و از زمين نيز همانند آنها را.
طبق اين آيه زمين نيز هفتگانه است و بدون ترديد منظور از هفتگانه بودن زمين طبقات زمين است و چون در اين آيه گفته شده كه زمين نيز همانند آسمانهاى هفتگانه است معلوم مى شود كه منظور از آن ، طبقات جو است كه دور زمين را احاطه كرده است.
3 ـ در بعضى از اين آيات پس از ذكر آسمانهاى هفتگانه بلافاصله از نزول باران از آسمان سخن رفته است و به نظر مى رسد كه باران از همين آسمانهاى هفتگانه نازل مى شود و معلوم است كه باران از طبقات جو مى بارد:
ولقد خلقنا فوقكم سبع طرائق و ما كنا عن الخلق غافلين و انزلنا من السماءماء(مؤمنون/ 17و 18)
و همانا بالاى شما هفت راه خلق كرديم و ما از آفرينش غافل نبوديم و از آسمان آبى فرستاديم.
نظير اين آيه است آيات 2 تا 14 سوره نباء.
4 ـ در بعضى از آيات تصريح شده كه هفت آسمان طبقه طبقه است و اين با طبقات جو مناسب تر است.
الذى خلق سبع سموات طباقا(ملك/ 3)
خدا كسى است كه هفت آسمان را طبقه طبقه آفريد.
و نظير اين آيه است آيه سوره نوح كه در بند اول آورديم.
5 ـ از بعضى از اين آيات استفاده مى شود كه اين هفت آسمان در معرض ديد مردم است و به آنها نزديك است:
الم تروا كيف خلق الله سبع سموات طباقا(نوح / 15)
آيا نديديد كه چگونه خداوند هفت آسمان را طبقه به طبقه آفريد؟
از اين آيه - كه قبلا نيز به آن استشهاد كرديم - معلوم مى شود كه هفت آسمان براى مردم قابل رؤيت و نزديك است و مى دانيم كه براى زمينيان جوّ از همه چيز نزديكتراست.
6 ـ در بعضى از اين آيات آمده است كه هفت آسمان را بالاى سر شما آفريديم:
و بيننا فوقكم سبعاشدادا (نباء/12) و بالاى سر شما هفت آسمان استوار بنا كرديم.
با قطع نظر از اينكه بالا و پايين نسبت به كرات آسمانى مفهومى ندارد ، مى گوييم: اين تعبير كه هفت آسمان بالاى سرشماست نزديكى آنها را مى رساند و جو از همه چيز نزديكتر است.
7 ـ در يكى از اين آيات آمده است كه پس از آفرينش زمين خداوند به آسمان پرداخت و آن به صورت دخانبود و همان را به صورت هفت آسمان درآورد و دخان به معناى دود است كه با گازهايى كه پس از سرد شدن زمين به هوا متصاعد گشت سازگارتر است و مى دانيم كه جوّ از همين گازها ساخته شده است:
ثم استوى الى السماء و هى دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين فقضيهن سبع سموات(فصلت /12)
سپس به آسمان پرداخت در حالى كه آن به صورت دود بود پس به آن و زمين گفت خواه و ناخواه بياييد گفتند: با ميل و رغبت آمديم پس خداوند آنها را هفت آسمان قرار داد.

علاوه بر شواهد و قراينى كه از خود آيات مربوطه ذكر شد، در نهج البلاغه از اميرالمؤمنين على (ع) خطبه اى نقل شده كه ظاهر آن نظر ما را تاييد مى كند و چنين مى رساند كه منظور از هفت آسمان طبقات جوّ زمين است.
امير المؤمنين در اين خطبه پس از بيان اينكه در اول خلقت سيلابها و طوفانهاى بسيار شديدى به وجود آمد، اضافه مى كند:
و رمى بالزبد ركامه فرفعه فى هواء منفتق و جو منفهق فسوى منه سبع سموات جعل سفلاهن موجا مكفوفا و علياهن سقفا محفوظا و سمكا مرفوعا...(1)
امواج آب كفهايى را بيرون انداخت و آن را در هواى باز و جو وسيع بالا برد و خدا از آن هفت آسمان را پديد آورد. آسمان پايين را مانند موج مهار شده و آسمان بالاتر را مانند سقفى محفوظ و بنايى بلند قرار داد...
در اينجا يك مطلب باقى مى ماند و آن اينكه در بعضى از آيات مربوطه پس از ذكر آسمانهاى هفتگانه گفته شده است كه آسمان پايين را به وسيله كواكب زينت داديم و اين دليل است كه مجموع ستارگانى كه مى بينيم همه در آسمان اول است لابد شش آسمان ديگر وجود دارد كه ما آنها را نمى بينم و اين همان قول چهارم است كه در توجيه آسمانهاى هفتگانه نقل كرديم. بنابراين، مطلب ذكر شده با اين نظريه كه منظور از هفت آسمان طبقات جوّ است ، جور درنمى آيد.
در پاسخ اين اشكال مى گوييم: با دقت در مضمون آياتى كه اين مطلب در آنها آمده است معلوم مى شود كه منظور از كواكبدر اينجا ستارگان نيست. بلكه شهابهاى آسمانى است و مى دانيم كه شهابها از اصطكاك سنگهاى آسمانى با جو زمين به وجود مى آيند. اينك آيات مربوطه را مى آوريم و سپس توضيح مى دهيم:
انا زينا السماء الدنيا بزينة الكواكب و حفظا من كل شيطان مارد (صافات/7)
ما آسمان پايين را با زينت كواكب زينت داديم و از تسلط شيطان سركش محفوظ
داشتيم

ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 - نهج البلاغه خطبه 1

 


و زينا السماء الدنيا بمصابيح و حفظا (فصلت /12)
و آسمان پايين را به وسيله چراغهايى زينت داديم و آنها را باعث حفظ قرار داديم.
و لقد زينا السماء الدنيا بمصابيح و جعلناها رجوما للشياطين (ملك/5)
و همانا آسمان پايين را با چراغهايى زينت داديم و آنها را تيرهايى براى شياطين قرار داديم.
دقت در اين سه آيه روشن مى سازد كه منظور از كواكب و مصابيحدر اين آيات شهابهاى آسمانى است كه خداوند آنها را علاوه بر اينكه زينت آسمان قرار داده ، مايه حفظ و حراست نيز كرده است و مى دانيم كه كره زمين همواره در معرض برخورد سنگهاى آسمانى و اجرام سرگردانى كه در فضا به صورت فراوانى وجود دارند ، مى باشد و هر سنگ آسمانى كه به طرف زمين پرتاب مى شود، با برخورد با جوّ زمين مى سوزد و نابود مى شود و طبقات بالاى جوّ باعث حفظ و حراست زمين و طبقه اى از جوّ مى شود كه با زمين تماس دارد و ما در بعضى از شبها برخورد اين سنگها را با جوّ و شعلهور شدن آنها را مى بينم.
اين نكته را هم بگوييم كه اطلاق كوكب به اين شهابها از نظر لغوى اشكال ندارد زيرا به هر شىء نورانى بزرگ مى توان كوكب گفت.

وَ اِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ اِنّى جاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَتَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ اِنّى أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ (*)وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونى بِأَسْمآءِ هؤُلآءِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ (*)قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا اِلاّ ما عَلَّمْتَنا اِنَّكَ أَنْتَ الْعَليمُ الْحَكيمُ (*)قالَ يآ آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ اِنّى أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ
 
أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ (*)
هنگامى كه پروردگار تو ، به فرشتگان گفت: من در روى زمين جانشينى قرار خواهم داد.گفتند: آيا در زمين كسى را قرار مى دهى كه در آن فساد كند و خونها بريزد؟ ما با حمدتو ، تو را تسبيح مى گوييم و تو را تقديس مى كنيم گفت: همانا من چيزى را مى دانم كه شما نمى دانيد (30) و به آدم همه نامها را آموخت سپس آنها را به فرشتگان عرضه داشت پس گفت: مرا از نامهاى اينها خبر بدهيد اگر راستگو هستيد (31) گفتند: منزهى تو! ما را جز آنچه تو آموخته اى دانشى نيست همانا تو دانا و حكيمى (32) خداوند گفت: اى آدم فرشتگان را از نامهاى آنها (موجودات) خبر بده و چون آدم فرشتگان را از نامهاى آنها آگاه كرد، خداوند گفت: آيا به شما نگفتم كه من غيب آسمانها و زمين را مى دانيم و نيز آنچه را كه شما آشكار و يا پنهان مى كنيد مى دانم؟(33)

نكات ادبى


1 ـ ملائكه جمع مَلَك به معناى فرشته است و اصل ملك ، مألك بوده و از الوكة مشتق است به معناى رسالت و پيام رسانى ، هر چند كه همه فرشتگان پيام رسانى نداشتند ولى از آنجاكه رابطه مستقيم انسان با ملك به وسيله همين پيام رسانى آنها به پيامبران است ، لذا اين صفت به همه آنها تغليب داده شده و يا بگوييم ملائكه از مُلك به معناى سلطنت و تصرف اخذ شده است چون بسيارى از فرشتگان به امر پروردگار در عالم تصرف مى كنند.
2 ـ خليفه جانشين و قائم مقام و كسى كه در جاى كس ديگرى بنشيند و كارهاى او را انجام دهد.
3 ـ تسبيحمنزه داشتن از هر گونه آلودگى و همواره توأم با تعظيم است و تقديس يعنى برتر داشتن و مقامى والا دادن.
4 ـ آدمنام نخستين انسانى كه در روى زمين به وجود آمد و به صورت نوعى به همه فرزندان آدم هم اطلاق مى شود. اين لفظ يك لفظ غير عربى است و پيدا كردن

اشتقاق عربى بر آن كار درستى نيست و اينكه گفته اند آدم يا از اديم به معناى سفره زمين و يا از ادمة به معناى گندمگونى اخذ شده ، صحيح نيست.
5 ـ سبحان كلمه اى است كه در مقام تسبيح و تعظيم گفته مى شود و منصوب است با فعل محذوفى از جنس خودش.

تفسير و توضيح


آيه (30) و اذقال ربك للملائكه انّى جاعل... : داستان پيدايش انسانِ نخستين و خلقت موجودى به نام آدم ، قديمى ترين داستان زندگى انسان است ، در اين آيات خداوند داستان خلقت آدم را با تفصيل خاصى آورده و مراحل مختلف آفرينش او را تا وقتى كه به زمين هبوط كرد و زندانى خاك شد، بيان كرده است.
در اين آيات نخست از گفتگويى كه ميان خداوند و فرشتگان هنگام خلقت آدم انجام گرفته است ، خبر مى دهد. اين گفتگو چگونه صورت گرفته است، از حقيقت آن اطلاعى نداريم همين قدر مى دانيم كه خداوند مطلب را به فرشتگان تفهيم كرده و آنها نيز مطلب خود را به خداوند عرضه داشته اند همچنين از چگونگى سخن گفتن خداوند با آدم و آدم با فرشتگان در زمانى كه هنوز لغت و زبانى در ميان نبوده، اطلاعى نداريم به هر حال راهى براى تفهيم و تفهم و بيان مطلب بوده است و اين از قدرت خداوند بعيد نيست.
در آغاز اين گفتگو خداوند به فرشتگان اظهار مى دارد كه اراده كرده خليفه اى در روى زمين قرار بدهد. منظور از خليفه چيست؟ گاهى گفته مى شود كه پيش از آدم موجودى در روى زمين زندگى مى كرده كه در آن زمان منقرض و نابود شده بود و خداوند خواست آدم را جانشين او قرار بدهد و گاهى گفته مى شود كه منظور از خليفهجانشينى آدم از خداوند است چون آدم تنها موجودى است كه هم علم و آگاهى دارد و هم قدرت بر صنعت و آفرينش اشياء گوناگون و تصرف در طبيعت دارد و اين هر دو از صفات خداوند است بنابراين آدم با اين تواناييها مى تواند كار خدايى انجام دهد و لذا مى توان او را جانشين خدا دانست البته منظور يك نوع نمايندگى از جانب خداوند است و خداوند همچنان با اوصاف جلال و جمال خود متصف است.
ضمن پذيرش اين سخن به عنوان يك احتمال، مى توان گفت درست است كه خليفه در لغت به معناى جانشين است ولى در اصطلاح به معناى حاكم مى باشد بنابراين منظور از خلافت آدم حاكميت او در روى زمين است و ديگر جانشينى و جايگزينى مطرح نيست همانگونه كه در آيه زير به همين معناست:
يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض فاحكم بين الناس بالحق(ص /26)
اى داود ما تو را در زمين حاكم قرار داديم پس ميان مردم با حق حكم كن.
به هر حال خداوند در آغاز خلقت آدم ، فرشتگان را از خلقت آدم آگاه نمود اين مطلب براى فرشتگان كه از اسرار خلقت آدم اطلاع نداشتند سؤال انگيز بود و لذا در مقام سؤال بر آمدند و سخنانى گفتند كه مفهومش اين است كه خدايا چرا در روى زمين موجودى را خلق مى كنى كه فساد كند و خون بريزد اگر هدف اين است كه آن موجود تو را ستايش وعبادت كند ما همگى اين كار را انجام مى دهيم.
بايد ديد كه فرشتگان از كجا فهميدند كه فرزندان آدم در روى زمين فساد خواهند كرد و دست به كشتار يكديگر خواهند زد؟
گفته شده است كه فرشتگان از خميرمايه آدم خبر داشتند و مى دانستند كسى كه ماده اصلى وجود او خاك زمين و عناصر موجود در آن باشد طبيعتى سركش و طغيانگر خواهد داشت و خودخواه و مغرور خواهد بود و همين خودخواهى او را به فساد و خونريزى خواهد كشانيد.
ما تصور مى كنيم فرشتگان اين مطلب را از سخن خداوند فهميدند آنجا كه گفت: من در روى زمين خليفه اى قرار خواهم داد. فرشتگان فهميدند كه حاكميت در زمين آنهم با امكانات محدودى كه دارد مزاحمتهايى در ميان نسل آدم به وجود مى آوردو اين مزاحمتها به درگيريها و در نهايت به فساد و خونريزى تبديل مى گردد.
هنگامى كه فرشتگان پرسش اعترا&#