
فهرست
بحثى درباره حقوق زن در اسلام
نوشته: يعقوب جعفرى
بسم الله الرحمن الرحيم
و اللعنة على اعدائهم اعداءالاسلام و القرآن
آن دم كه باران رحمت الهى بر تشنگان حق و عدالت
باريدن گرفت و آيه هاى قرآن بر دل و جان محمد(ص) نشست، بزرگترين حادثه در تاريخ
اتفاق افتاد و خداوند با ارزشترين نعمت خود را براى بشر ارزانى داشت و انسان
خاك نشين شايستگى آن را يافت كه با ساكنان حرم سرّ ملكوت دمساز شود و مخاطب
قرآن باشد.
انفجار نورى كه با نزول قرآن در جامعه بشرى واقع شد، سرنوشت انسان را تغيير داد و
اين امكان را فراهم ساخت كه بشر كاخى بلند از آرمانهاى هميشه سركوفته خود را
پى افكند و آن شهر ناكجا آباد را كه همواره در جستجوى آن بود، بر خرابه هاى جاهليت
بنياد نهد; هر چند كه جامعه آن روز بخصوص پس از رحلت پيامبر اسلام(ص) در بهره گيرى
شايسته از اين امكان كوتاهى كرد.
البته قرآن تنها براى بشر آن روز نازل نشده بود
بلكه با نزول قرآن سفره اى از آسمان در زمين گسترده شده كه بشر را در طول نسلها و
قرنها به ميهمانى فرا مى خواند و مائده هاى خود را در اختيار همگان مى گذارد و
انسان در هر عصرى مى تواند به اندازه گنجايش استعداد و سعه وجودى خود از اين خوان
پرخير و بركت تغذيه كند و بهره گيرد.
در طول تاريخ، انديشمندان بسيارى در كنار اين خوان نعمت نشسته اند و عمر خود را با
آن سپرى كرده اند و كوشيده اند كه يافته هاى خود را به ديگران منتقل سازند و نتيجه
آن، تفاسير باارزشى شده كه از آنها به يادگار مانده است و ما اكنون ميراثدار
مجموعه اى گرانسنگ از تفاسير گوناگونى هستيم كه حاصل تلاش فرزانگانى است كه خود را
در خدمت قرآن قرار داده اند و ساليان بسيارى از عمر خود را به تفسير و توضيح و كشف
و بيان آيات قرآنى گمارده اند و ثروتى عظيم و ماندگار براى ما پيشكش كرده اند. ولى
حقيقت اين است كه با وجود تمام اين تفاسير پرارزش، هنوز هم گنجينه پايان ناپذير
علوم و معارف قرآنى انباشته از نكات فراوانى است كه كشف و استخراج آنها تعمقى
دوباره و نگرشى تازه را طلب مى كند و ميدان براى پژوهندگانوجويندگان بعدى همواره
باز است كه همت گمارند و به اندازه درك و فهم خود در اين درياى ناپيداكرانه غور
كنند و مطالب تازه اى بدست آورند. كم ترك الاول للآخر.
اينك اين حقير نيز با اين بضاعت ناچيز به خود جرئت داده ام كه با زلالى از جارى
قرآن لبى تر كنم و با استعانت از خدا و ارواح مقدسه معصومين(ع) در تفسير و توضيح
آيه هاى قرآنى گامى هر چند لرزان بردارم و ديدارى دوباره با قرآن داشته باشم. البته
اين ديدار بعد از آن ميسر شد كه ساليان متمادى در زواياى علوم وابسته به قرآن مانند
فقه و كلام و حديث و تفسير و ادبيات عربى و تاريخ كار كردم و جوانى و ميانسالى خود
را بر سر آن گذاشتم و كتابهاى متعددى در اين زمينه ها تأليف كردم و اينك در سن
پنجاه سالگى پس از سالها قلمزنى و تأليف و تحقيق در اين مسير گام
مى نهم و خداى را سپاسگزارم كه چنين توفيقى را به من
ارزانى داشت و همه اسباب و علل و امكانات نوشتن يك تفسير را براى من فراهم ساخت واز
او مى خواهم كه توفيق ادامه اين كار را نيز به من عنايت فرمايد و مرا از هر گونه
لغزش و خطا مصون و محفوظ نمايد.
معمولاً در مقدمه تفاسير، مطالب مفصلى درباره تاريخ و علوم قرآنى مى آورند ولى ما
از اين كار صرفنظر مى كنيم و توجه خوانندگان بزرگوار را به كتاب «سيرى در علوم
قرآن» تأليف اينجانب كه چندى پيش منتشر شد، معطوف مى دارم و در اينجا فقط روش خود
را در تفسير آيات قرآنى بيان مى كنيم:.
روش ما بدينگونه بوده است كه نخست ، متن يك يا چند آيه را كه مربوط به همديگرند
آورديم سپس ترجمه فارسى آن را تقديم كرديم. آنگاه نكات ادبى آن متن را به طور مستقل
خاطرنشان ساختيم و در اين قسمت به شرح و توضيح لغات مشكل و بيان اعراب بعضى از
جملات پرداختيم پس از آن وارد تفسير و توضيح آيات شديم و مطالبى را كه براى توضيح
كامل آيه لازم مى دانستيم بيان كرديم و اگر شأن نزولى بود كه در فهم آيه تأثير دارد
آن را نيز آورديم. و جز در موارد اندكى، به اختلاف مفسران اشاره نكرديم و تنها
برداشت خود را از آيه بيان نموديم همچنين در اين قسمت از ذكر مطالب مفصلى كه مضمون
آيه مورد بحث در ميان آن گم مى شود، خوددارى كرديم و اين گونه مطالب جنبى را به
صورت بحثهاى مستقل و جداگانه آورديم كه خواننده پس از فراغت از تفسير آيه مورد بحث،
اگر بخواهد موضوعى را كه در آن آيه آمده به تفصيل دنبال كند، به آن بحثهاى مستقل
مراجعه نمايد. البته اين بحثها فقط پيرامون بعضى از آياتى است كه بحث مفصلترى را
طلب مى كنند و سعى كرديم كه اين بحثها را در تمام مجلدات تفسير پراكنده كنيم و چنين
نباشد كه به مناسبت آياتى كه در اوايل قرآن آمده همه بحثها را بياوريم و جلدهاى
بعدى خالى از آن باشد.
همچنين پس از تفسير آيات، در مواردى كه لازم ديديم، رواياتى را كه از
حضرات معصومين در تفسير آن آيات آمده،
بيان كرديم و البته رواياتى را كه كوتاه بود با متن عربى و ترجمه آورديم ولى متن
عربى روايات مفصل را ذكر نكرديم و فقط به ترجمه آنها بسنده نموديم.
ضمناً اين تفسير را «كوثر» نام نهاديم كه به معناى خير كثير و نيكى فراوان و هم،
نام كوتاهترين سوره قرآن است و مهمتر اينكه يادآور بانوى بزرگ اسلام حضرت فاطمه
زهرا(ع) است زيرا كوثر در آيه انا اعطيناك الكوثر به وجود مقدس او تفسير شده و
اينكه نسل پيامبر از جانب او در زمين گسترش مى يابد. به همين جهت اين اثر، به روح
مقدس آن بزرگوار اهدا مى شود.
در اينجا از تمام كسانى كه به نحوى مرا در انجام اين كار يارى كردند بخصوص از اعضاء
خانواده ام بويژه از همسر مهربان و دلسوزم كه همواره موجبات آسايش فكرى مرا فراهم
كرد و نيز از فرزندانم: منصوره ، محمد رضا ، معصومه ، مرتضى و مصطفى كه هر كدام به
صورتى مددكار من بودند، تشكر مى كنم و زحمات فرزندم محمد رضا را در حروفچينى اين
اثر كه با حوصله و سليقه خوبى انجام داد، ارج مى نهم.
در پايان ، يك بار ديگر سپاس فراوان خود را به درگاه ايزد يگانه عرضه مى دارم و
عاجزانه از او درخواست مى كنم كه مرا در جهت ادامه و پايان اين اثر يارى دهد و
توفيق خود را همراه من سازد، همانا كه او بهترينِ ياوران است.
قم ـ يعقوب جعفرى مراغى (جعفرى نيا)
اول ذيقعده 1417 مطابق با 21 اسفند 1375
درباره سوره مباركه حمد كه اولين سوره از قرآن
كريم است ، بحثهايى وجود دارد كه عبارتند از:
اين سوره مباركه از جمله معدود سوره هاى قرآنى
است كه نامهاى متعددى دارد و با استقرايى كه به عمل آمد ، معلوم شد كه اين سوره
چهارده نام دارد كه بعضى از آنها معروف و بعضى ديگر غير معروف است. اكنون ما اين
نامها را با ذكر علت نامگذارى بيان مى كنيم:
1 ـ سوره حمد، به سبب اينكه اولين كلمه اين سوره، كلمه حمد مى باشد.
2 ـ سوره فاتحة الكتاب، به دليل اينكه قرآن كريم كه يكصدو چهارده سوره دارد با اين
سوره آغاز مى شود و نيز به طوريكه خواهيم گفت اين سوره نخستين سوره كاملى است كه بر
پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شده است.
3 ـ سوره ام الكتاب يا ام القرآن، اين نامگذارى از آن جهت است كه اين سوره مشتمل
است بر مجموع مطالبى است كه در قرآن آمده و مى توان آنرا فشرده و خلاصه اى از معارف
قرآن دانست بگونه اى كه در تفسير سوره خواهيم ديد.
4 ـ سوره سبع مثانى، اين اسم به معناى «هفت تاى دو به دو» مى باشد و اين نامگذارى
به اين جهت است كه اولا اين سوره هفت آيه است و ثانياً در هر نماز دو بار خوانده
مى شود. البته وجوه ديگرى هم ذكر كرده اند كه ما از نقل آنها خوددارى كرديم.
[10]
5 ـ سوره كنز، زيرا كنز به معناى گنجينه است و
اين سوره گنجينه معارف قرآنى است.
6 ـ سوره وافية، شايد علت نامگذارى آن باشد كه اين سوره مباركه وافى به معارف قرآنى
است.
7 ـ سوره كافية، زيرا اين سوره در نماز از سوره هاى ديگر كفايت مى كند و مى تواند
جايگزين آنها بشود ولى سوره هاى ديگر نمى توانند جايگزين اين سوره در نماز باشند.
8 ـ سوره شافية، زيرا اين سوره مباركه شفا دهنده امراض روحى است. البته تمام قرآن
چنين حالت را دارد ولى از آنجا كه اين سوره فشرده اى از همه قرآن است، به اين نام
ناميده شد.
9 ـ سوره شفاء، علت اين نامگذارى همانست كه در نام قبلى بيان شد.
10 ـ سوره صلاة، بدانجهت كه بايد در نمازهاى واجب و مستحب خوانده شود.
11 ـ سوره اساس، چون در اول قرآن آمده و لذا پايه و اساس قرآن است.
12 ـ سوره سؤال، زيرا كسى كه اين سوره را مى خواند، از خداوند درخواست عبوديت و كمك
و هدايت مى كند.
13 ـ سوره شكر، زيرا در اين سوره از رحمت الهى و ربوبيت او صحبت مى شود و بيان همين
معنى نوعى شكر و سپاسگزارى به درگاه خداوند است.
14 ـ سوره دعا، چون اين سوره مشتمل است بر دعايى است كه خواننده سوره در حق خود
مى كند.
2 ـ مكى بودن اين سوره: مفسران قرآن غير از مجاهد همه گفته اند كه اين سوره در مكه
نازل شده است ولى مجاهد نزول اين سوره را در مدينه مى داند. البته گفته مجاهد سخن
غريبى است زيرا نماز در مكه واجب شده و بدون قرائت سوره حمد امكان ندارد. ديگر
اينكه يكى از نامهاى اين سوره به گونه اى كه ذكر كرديم، «سبع مثانى» است و قرآن در
سوره حجر آيه 87 از اين نام ياد كرده و مى دانيم كه سوره حجر درمكه نازل شده است.
البته بعضى از مفسران احتمال داده اند كه سوره مباركه حمد دو بار نازل شده باشد
يكبار در مكه و يكبار در مدينه و شايد علت نامگذارى اين سوره به «مثانى» همين دوبار
نازل شدن باشد.
چيزى كه مكى بودن سوره حمد را تأييد مى كند، اين است كه لحن اين سوره با سوره هاى
مكى تناسب دارد زيرا سوره هايى كه در مكه نازل شده است، نوعاً داراى جملاتى كوتاه و
كوبنده ومشتمل بر ذكر اصول و مبانى و يا تهديد كافران است ولى سوره هايى كه در
مدينه نازل شده است، غالباً بيان احكام و قصص پيامبران و خطابهايى به اهل كتاب است
و به بيان ديگر نوعاً مخاطب سوره هاى مكى مشركان وبت پرستان مكه است ومخاطب
سوره هاى مدنى مسلمانان واهل كتاب مى باشند.
3 ـ اين سوره هفت آيه دارد: سوره مباركه حمد هفت آيه دارد و كسى در آن ترديد نكرده
است و همان گونه كه گفتيم يكى از نامهاى اين سوره «سبع مثانى» است كه اشاره به هفت
آيه بودن اين سوره است. چيزى كه مهم است اين است كه به عقيده شيعه و بسيارى از اهل
سنت، در اين سوره جمله «بسم الله الرحمن الرحيم» يك آيه است ولى بعضى از مفسران
آنرا يك آيه ندانسته اند و جمله « انعمت عليهم » را يك آيه قلمداد نموده اند.
اين قول علاوه بر اينكه قائل كم دارد يك نوع بى ذوقى است زيرا سجع اواخر آيات بهم
مى خورد هر چند كه سجع الزاما دليل بر فواصل آيات نيست ولى در نوع آيات قرآنى رعايت
شده است.
همچنين رواياتى درباره آيه بودن «بسم الله الرحمن الرحيم» در سوره حمد از طريق اهل
بيت وارد شده كه از جمله آنها روايت زير است كه در تفسير البرهان نقل شده است:
عن محمد بن مسلم قال سئلت اباعبدالله عليه السلام عن السبع المثانى و القرآن العظيم
اهى الفاتحة ؟ قال نعم قلت: بسم الله الرحمن الرحيم من السبع؟ قال نعم
هى افضلهن.
از محمدبن مسلم نقل شده كه مى گويد: از امام صادق (ع) درباره «سبع مثانى و قرآن
عظيم» پرسيدم و گفتم كه آيا منظور از آن سوره فاتحه است؟ فرمود: آرى. گفتم: آيا بسم
الله الرحمن الرحيم هم جزء هفت تا است؟ فرمود: آرى و آن بهترين آنهاست.
4 ـ اين سوره اولين سوره كاملى است كه نازل شده: درباره اين كه كدام سوره يا آيه اى
براى نخستين بار بر جان و دل پيامبر نازل شده سخنان بسيارى گفته شده ولى آنچه
درست تر مى نمايد اين است كه نخستين گروه از آياتى كه بر پيامبر نازل گرديد پنج آيه
از اول سوره علق و آياتى از سوره مدثر است و نخستين سوره كامله اى كه بر پيامبر
نازل شد همين سوره حمد است.
5 ـ فضائل سوره: درست است كه تمام سوره هاى قرآن داراى فضيلت است ولى در روايات و
احاديث براى هر يك از سوره هاى قرآن فضيلتهاى خاصى ذكر شده است. ما در اين تفسير در
اول هر سوره احاديثى را در فضيلت سوره و ثواب قرائت آن خواهيم آورد به اميد اينكه
مشوقى براى قرائت آن سوره باشد البته صحيح يا ضعيف بودن حديث در چنين مواردى كه از
قبيل ادله سنن است، اهميت چندانى ندارد.
درباره فضيلت سوره حمد و ثواب قرائت آن به اين احاديث توجه فرمائيد:
الطبرسى:عن رسول الله (ص) ايما مسلم قرء فاتحة الكتاب اعطى من الاجر كأنّما قرء
ثلثى القرآن و اعطى من الأجر كأنما تصدق على كل مؤمن و مؤمنة.
طبرسى از پيامبر خدا نقل مى كند كه فرمود: هر مسلمانى سوره فاتحة الكتاب را بخواند
، به او پاداش خواندن دو ثلث قرآن داده مى شود و نيز به او پاداش كسى كه به هر مؤمن
و مؤمنه اى احسان كرده، داده مى شود.
العياشى: ان النبى قال لجابربن عبدالله الانصارى : يا جابر الا اعلمك افضل سورة
انزلها الله فى كتابه؟ قال فقال له جابر: بلى بابى انت و امى يا رسول الله
علّمنيها. قال: فعلّمه الحمد ام الكتاب ثم قال: يا جابر الا اخبرك عنها؟ قال بلى
بابى انت و امى فاخبرنى .
[13]
فقال: شفاء من كل داء الا السام.
عياشى نقل مى كند كه پيامبر به جابر بن عبدالله فرمود: اى جابر آيا با فضيلت ترين
سوره اى را كه خداوند در كتاب خود نازل كرده، به تو ياد ندهم؟ جابر گفت: آرى پدر و
مادرم فداى تو باد يا رسول الله آنرا به من ياد بده. پس پيامبر سوره حمد را كه همان
ام الكتاب است به او ياد داد سپس فرمود: اى جابر آيا به تو از آن خبر ندهم جابر
گفت: آرى پدر و مادرم فداى تو باد! فرمود: اين سوره از هر بيمارى به جز مرگ شفاء
است.
صاحب البرهان: عن ابى جعفر (ع) يقول: من لم يبرئه الحمد لم يبرئه شىء.
امام باقر(ع) فرمود: كسى كه سوره حمد او را بهبودى ندهد هيچ چيز به او بهبودى
نخواهد داد.
صاحب البرهان: قال ابو عبدالله (ع) اسم الله الاعظم مقطع فى ام الكتاب.
امام صادق (ع) فرمود: اسم اعظم الهى در سوره ام الكتاب (حمد) پراكنده است.
6 ـ دور نمايى از اين سوره: به طوريكه پيش از اين گفتيم، سوره مباركه حمد خلاصه و
چكيده قرآن است و در آن به كل معارف قرآنى اشاره شده است. در اين سوره نخست از
توحيد و صفات الهى صحبت مى شودو اينكه خداوند با داشتن صفت ربوبيت و رحمانيت و
رحيميت و مالك بودن بر روز جزا مستحق هرگونه حمد و ستايش است. سپس به بندگان تعليم
داده مى شود كه چگونه با خدا سخن بگويند و چه چيزهايى را از خداوند بخواهند. در اين
قسمت ابتدا سخن از توحيد عبادت است و اينكه براى انسان هيچ ياور و معينى جز خداوند
نيست آنگاه از خداوند خواسته مى شود كه بنده خود را به راه راست هدايت كند يعنى
همان راه كسانى كه از نعمتهاى الهى برخوردار هستند و از اينكه بنده به راه غضب
شدگان و گمراهان افتاده باشد، او را بازدارد.
بنابراين در اين سوره سخن از توحيد و صفات خدا و نيز روز قيامت كه روز جزا و پاداش
است و از عبادت و پرستش و راه سعادت و شقاوت است و اشاره به داستان هدايت يافته گان
و گمراهان و رانده شدگان درگاه الهى است و اگر همين مطالب باز شود و با تفصيل
بيشترى ذكر شود، مساوى با مجموع آيات قرآنى مى گردد.
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ (*)
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر (1)
نكات ادبى
1 ـ لفظ «اسم» يا از «سمّو» مشتق است كه به معناى رفعت و بلندى است و يا از «وسم»
مشتق است كه به معناى علامت است اما محققان وجه اول را صحيح تر مى دانند.
2 ـ با اضافه شدن حرف «باء» به اول اسم، الف به درج حذف مى گردد ولى در كتابت باقى
مى ماند مانند: اقرء باسم ربك الذى خلق. ولى در بسم الله از لحاظ كتابت هم حذف
مى شود واين به جهت كثرت استعمال است و گاهى بجاى الف محذوفه سين «بسم» رامى كشند.
3 ـ كلمه «بسم» جار و مجرور و متعلق است به ابتدأ يا اقرء يا اتلو و متعلق به جهت
معلوم بودن حذف شده است.
4 ـ لفظ «الله» نام مخصوص خداوند است و اصل آن «اله» بود حرف اول حذف شد و به جاى
آن الف و لام اضافه گرديد و به همين صورت عَلَم براى خداوند شد و چون الف و لام عوض
از محذوف است لذا حرف ندا بر سر آن وارد مى شود و عبارت «ياالله» درست است.
5 ـ كلمه «الله» با اينكه عَلَم است معناى وصفى هم دارد و در آن معناى كلمه نيز
لحاظ شده است.
6 ـ يك دليل بر عَلَم بودن لفظ «الله» اين است كه تمام صفات الهى را مى توان وصف آن
قرار داد ولى آن را نمى توان وصفى براى چيز ديگر ذكر كرد مثلا مى توانيم بگوييم
الله الرحيم ، الله الخالق، ولى عكس آن درست نيست.
7 ـ كلمه «الله» به گفته خليل بن احمد كلمه جامدى است و اشتقاق ندارد ولى به گفته
جمعى ديگر از اهل ادب اين كلمه مشتق است منتهى بعضيها آن را از «الوهيت» به معناى
عبادت مشتق كرده اند و بعضيها از «وله» به معناى حيرت گرفته اند چون عقول در برابر
ذات احديت حيرانند و بعضيها از «اله» به معناى پناه بردن اخذ كرده اند چون همه به
خدا پناه مى بريم و بعضى ديگر از «اله» به معناى آرامش و سكونت مشتق كرده اند چون
همه با او آرامش مى گيرند.
8 ـ «رحمن» و «رحيم» دو صفت از اوصاف خداوند است و هر دو از رحمت مشتق شده اند و
رحمت به معناى رقت قلب است كه منجر به كمك كردن مى شود ولى در مورد خداوند رقت كه
يك نوع انفعال است معنا ندارد و بنابراين مبادى حذف مى شود و غايات اخذ مى گردد و
رحمت خدا همان فيض اوست كه دائم به خلق مى رسد.(فرق ميان رحمن و رحيم به زودى ذكر
خواهد شد)
تفسير و توضيح
شروع سوره مباركه حمد و تمام سوره هاى قرآن به جز سوره توبه با جمله
«بسم الله الرحمن الرحيم» بيانگر اين معناست كه هر كار مهمى را بايد با نام خدا
شروع كرد و در اين شروع، خداوند را با صفت رحمانيت و رحيميت ياد نمود تا آغاز مبارك
و ميمونى براى كار مورد نظر باشد و لذا در روايتهاى متعددى به اين معنى اشاره شده
از جمله در حديثى از رسول خدا(ص) كه فرمود: كل امر ذى بال لم يبدء فيه بسم الله فهو
ابتر يعنى هر كار مهمى كه با نام خدا شروع نشود آن كار نا تمام است.
اينكه كارهاى مهم را با ياد خدا شروع كنيم در واقع تصحيح و اصلاح كارى است كه ميان
اقوام و ملل دنيا رسم است و آن اينكه آنها كارهاى مهم خود را مانند افتتاح يك مؤسسه
مهم و يا كارخانه بزرگ با نام رئيس مملكت و يا رئيس قوم شروع مى كنند.
قرآن ياد مى دهد كه تمام كارها را تنها با ياد
خدا افتتاح و شروع كنيد و نيز تصحيح كار مشركان عصر پيامبر است كه كارهاى مهم خود
را با نام بتها آغاز مى كردند و مى گفتند: بسم اللات و العزى. خداوند به آنها ياد
مى دهد كه كارهاى خود را نه با نام بت كه قدرت هيچ كارى را ندارد بلكه با نام
خداوندى شروع كنيد كه قدرت بى پايان دارد.
شروع با نام خدا در تمام كارها مانند غذا خوردن، راه رفتن و غير آنها مستحب است ولى
در بعضى موارد واجب مى شود مانند ذبح حيوان كه بردن اسم خدا واجب است و اگر نام خدا
در موقع ذبح حيوان برده نشود خوردن گوشت آن حرام مى گردد.
اينكه سوره با نام خدا شروع شده در واقع نوعى كمك خواهى از خداوند است كه خواننده
سوره را در اتمام آن و فهم و عمل كردن به آن يارى كند و جالب اينكه با نام خدايى
شروع مى شود كه رحمن و رحيم است. انتخاب اين دو صفت از ميان اوصاف متعدد خداوند،
خود حكمتى دارد و آن اينكه خداوند به وصف رحم خود، بنده را در اتمام كار يارى
مى دهد و هيچيك از اوصاف ديگر خداوند مناسبتر از اين دو صفت در اين مقام نيست.
البته همين دو صفت در مفهوم «الله» كه اسم خداوند است وجود دارد زيرا «الله» نامى
است كه دلالت دارد بر جميع صفات كمال كه از آن جمله است رحمن و رحيم ولى ذكر اين دو
صفت پس از كلمه «الله» دليل بر عنايت خاصى است كه در اينجا به اين دو صفت شده است.
آيا ميان رحمن ورحيم فرقى وجود دارد؟ بعضيها گفته اند كه فرقى وجود ندارد و يكى
تأكيد بر ديگرى است ولى مشهور اين است كه صفت «رحمن» همان لطف عام وگسترده خداست كه
در اين جهان بر همه موجودات از نبات و جماد و حيوان و كافر و مؤمن شامل شده است ولى
صفت «رحيم» لطف خاص اوست كه در قيامت شامل حال مؤمنان خواهد بود. ديگر اينكه «رحمن»
اسم خاص خداست و به غير او اطلاق نمى شود مگر با اضافه كردن كلمه «عبد» و به صورت
«عبدالرحمن» ولى رحيم اسم عام است هم بر خدا اطلاق مى شود هم بر غير خدا مانند:
«بالمؤمنين رؤف رحيم»
(توبه/128)، كه درباره پيامبر اسلام (ص) مى باشد
و لذا در روايتى كه در مجمع البيان از امام صادق (ع) نقل شده به هردو مطلب درباره
رحمن و رحيم اشاره شده است. امام مى فرمايد: «الرحمن اسم خاص بصفة عامة و الرحيم
اسم عام بصفة خاصة» يعنى رحمن اسم خاص خداست و مفهوم عامى دارد ولى رحيم اسم عام
است و مفهوم خاصى دارد.
مى توان گفت فرق اول ميان رحمن و رحيم از صيغه آنها ناشى شده است زيرا رحمن صيغه
مبالغه است و در آن كثرت و عموميت لحاظ شده است و بنابراين در رحمن رحمت الهى، عام
و گسترده است ولى رحيم صفت مشبهه است و آن عموميت را ندارد ولى در مقابل، ثبات و
پايدارى در آن لحاظ شده و اين معنا با رحمت خاص خدا كه هم در دنيا و هم در آخرت
شامل حال مؤمنان مى شود و يك نوع رحمت پايدارى در محدوده مؤمنان است، جور در
مى آيد.
نيز مى توان گفت كه در رحمن صفت رحمت با توجه به ذات خدا اخذ شده و در نتيجه صفت
عام است ولى در رحيم اين صفت با توجه به خلق خدا اخذ شده كه هر كدام استعداد دريافت
رحمت الهى را دارند از آن برخوردار مى شوند و معلوم است كه منحصراً مؤمنان چنين
استعدادى را دارند، در نتيجه رحيم صفت خاص شده است.
و اما اينكه رحمن اسم خاص خدا است ولى رحيم اسم خاص نيست به اين جهت است كه كلمه
رحمن در قرآن كريم در 57 مورد آمده و در همه آنها منظور، خداوند است ولى كلمه رحيم
در قرآن، هم در خدا به كار رفته و هم در غير خدا. مانند آيه اى كه چند سطر پيش
خوانديم و در آنجا به پيامبر هم رحيم اطلاق شده است.
مطلب ديگر در مورد كلمه «رحمن» اينكه عرب جاهلى اين لفظ را به خدا اطلاق نمى كرد و
در آغاز نوشته هاى خود جمله «بسمك اللهم»را بكار مى برد. و لذا در قرآن خطاب به
آنها مى فرمايد :
قل ادعوااله و ادعوا الرحمن ايا ماتدعو فله الاسماء الحسنى (اسراء / 110)
بگو الله را بخوانيد و يا رحمن را بخوانيد هر كدام را بخوانيد پس
براى اوست نامهاى نيكو.
همچنين در آيه ديگرى از مشركان نقل مى كند كه اطلاق كلمه رحمن بر
خدا پيش آنها غريب مى نمود.
واذا قيل لهم اسجدواللرحمن قالوا و ما الرحمن (فرقان /60)
و چون به آنها گفته مى شود كه بر رحمن سجده كنيد، مى گويند: رحمن چيست؟
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ (*)اَلرَّحْمنِ الرَّحيمِ (*)مالِكِ
يَوْمِ الدّينِ (* )
ستايش مخصوص خداوند است كه پروردگار جهانيان است (2) همو كه بخشاينده بخشايشگر است
(3) همو كه مالك روز جزا است (4)
نكات ادبى
1 ـ سه واژه «حمد» و «شكر» و «مدح» معانى نزديك به هم دارند و «حمد»را چنين معنا
مى كنند كه الحمد هو الثناء باللسان عل الجميل الاختيارى يعنى حمد تعريف كردن با
زبان در برابر نيكيهاى اختيارى است و فرق اجمالى ميان سه واژه مزبور اين است كه حمد
با زبان است و لى شكر گاهى با زبان و گاهى با عمل انجام مى گيرد و مدح تعريفى است
در برابر زيبايى و نيكويى خواه اختيارى و خواه اكتسابى باشد و يا غير اختيارى مانند
زيبايى گل.
2 ـ الف و لام در «الحمد»براى جنس است و منظور اين است كه نوع و جنس حمد از هر حمد
كننده اى در برابر هر چيزى در واقع حمد خداست زيرا تمام زيباييها حتى زيباييهاى
اختيارى از آن خداست و از وى نشأت مى گيرد.
3 ـ كلمه «رب» يا از ربب و يا از ربى مشتق است و در هر دو صورت به معناى مالك،
صاحب، سرور ، مربى و پرورش دهنده مى باشد و چنين مى نمايد كه ربّ
صاحب و مالك چيزى است كه در اصلاح حال آن تأثير
مى گذارد و همواره در صدد اصلاح حال آن چيزاست.
4 ـ اگر كلمه «رب» به طور مطلق و بدون قيد ذكر شود منظور خدا است و به غير خدا
اطلاق نمى شوداما اگر به صورت اضافه به چيزى ذكر شود مى تواند در غير خدا هم
استعمال گردد مانند: رب البيت (صاحب خانه).
5 ـ «العالمين»جمع عالم است و عالم خود جمعى است كه مفرد ندارد مانند رهطوجيش.
6 ـ «عالم»يا به معناى صنف و نوع است و هر چيزى نوعى دارد و مى گوييم عالم انسان،
عالم حيوان ، عالم نبات ، عالم جماد ، عالم آخرت و غير آنها و يا به معناى كل
مخلوقات است يعنى به غير خدا عالَم گفته مى شود و اين واژه يا از علامت مشتق است
چون جهان علامتى از قدرت خداست و يا از عَلَم مشتق است و منظور همان «ما يعلم» است
يعنى آنچه دانسته مى شود كه شامل جميع مخلوقاتى كه وجود آنها براى ما شناخته شده
است،مى باشد.
به نظر مى رسد كه كلمه «عالمين» در قرآن كريم تنها در مورد مخلوقاتى كه داراى شعور
هستند استعمال شده است مانند بشر، ملائكه و جن و ما موردى نيافتيم كه عالمين بطور
قطع در موجودى كه شعور ندارد استعمال شده باشد و در تركيب رب العالمين كه مكرر در
قرآن آمده است، اضافه شدن رب به سوى عالمين خود مى رساند كه منظور موجوداتى هستند
كه قابل تربيت باشند.
البته كلمه عالمين در قرآن گاهى به صورت خاص و گاهى به صورت عام استعمال شده است
مثلا در مواردى منظور موجودات ذيشعور زمان خاصى اراده شده مانند اين آيه: و اسماعيل
واليسع و يونس و لوطا و كلا فضلنا على العالمين (انعام/86) يعنى اسماعيل و يسع و
يونس و لوط همگى را بر عالمين برترى داديم، منظور از عالمين در اينجا عالمين عصر آن
پيامبران است و نمى تواند شامل تمام اعصار باشد چون در آيه ديگرى كسانى ديگر بر
عالمين برترى داده شده اند مانند اين آيه: ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهيم و
آل عمران على العالمين (آل عمران/23) يعنى خداوند، آدم و نوح و آل ابراهيم و آل
عمران را بر عالمين برگزيد. و در آيه اى بنى اسرائيل بر عالمين تفضيل داده شده است
و از اينها گذشته اگر عالمين را در اين آيات به معناى كل عالمين بگيريم لازم مى آيد
كه نامبردگان از حضرت محمد(ص) هم با فضيلت تر باشند و مى دانيم كه اين درست نيست.
بنابراين، عالمين در اينگونه آيات همان عالمين عصر آن افراد است و البته گاهى هم
عالمين به معناى عالمين تمام عصرها استعمال شده مانند همين جمله رب العالمين.
7 ـ در آيه «مالك يوم الدين»دو قرائت وجود دارد عاصم و كسائى آن را «مالك» و ديگران
«ملك»خوانده اند و از نظر معنا هردو درست است. مالك يعنى صاحب كه مى تواند هر گونه
تصرفاتى در مملوك خود بنمايد و ملك يعنى پادشاه كه اداره كننده رعيت و مردم است.
خداوند هم مالك است و هم ملك. مصدر مالك مِلك به كسر ميم و مصدر ملك ، مُلك به ضم
ميم است. و هر كدام از اين قرائت ها شواهدى از قرآن دارد و اينكه بعضيها مالك را
امدح مى دانند و بعضيها ملك را امدح قلمداد مى كنند، دليل روشنى بر گفته خود
ندارند. ضمناً بگوييم كه مالك و ملك در كتابت قديم به يك صورت نوشته مى شد.
8 ـ «دين» در زبان عربى معانى مختلفى دارد مانند: شريعت، انتقام، جزاء، اطاعت،
سياست و خضوع ولى در آيه مورد بحث دين به معناى جزاء است و يوم الدين يعنى روز
قيامت كه روزِ دادن پاداش به نيكوكاران و بدكاران است. در موارد ديگرى از قرآن نيز
يوم الدين به معناى روز قيامت آمده است مانند: و قالوا يا ويلنا هذا يوم الدين
(صافات /20) يعنى: و گفتند واى بر ما اين همان روز جزا است.
تفسير و توضيح
آيه (2) الحمدلله رب العالمين ... : خداوند به بندگان خود تعليم مى دهد كه در مقام
سپاس خداوند چگونه سخن بگويند و به آنها مى آموزد كه چنين بگويند كه جنس حمد و سپاس
از آنِ خداست يعنى هر سپاسى از هر كسى براى هر كسى انجام شود در واقع سپاس خداست
چون سپاس در برابر زيباييها و نيكيها انجام مى گيرد و تمام زيباييها و نيكيها در هر
كسى و در هر كجا باشد در واقع از خداست و متعلق به اوست و هر كرامت و سخاوت و
شجاعتى از هر انسانى سر بزند، بالاخره منشأ اصلى آن خداست كه چنين توفيقى و چنين
نعمتى را به آن شخص داده است. شما هر تعريفى از يك ماشين بكنيد در واقع از سازنده
آن تعريف كرده ايد.
صفت «رب العالمين»كه بلافاصله بعد از «الحمد لله» آمده اين نكته را خاطر نشان
مى سازد كه اختصاص سپاس و حمد بر خداوند از اين جهت است كه او پرورش دهنده همه
جهانيان است و اگر موجودى صفت كمالى يافته است به علت تربيت خداست و بنابر اين
مى توانيم بگوييم كه «رب العالمين» در عين حال كه صفت براى «الله» است، دليل مطلب
هم هست.
ستايش از خداوند مخصوص انسان نيست بلكه تمام موجودات عالم با زبان بى زبانى همو را
ستايش مى كنند و دائم در ستايش او هستند: و ان من شىء الا و يسبح بحمده (اسراء /
44) يعنى هيچ چيزى نيست مگر اينكه به ستايش خداوند تسبيح مى گويند.
تعبير «رب العالمين» مى رساند كه اگر ربى و پروردگارى هست، او خداوند است و
بنابراين نبايد و نشايد كه غير خدا را ارباب خود قرار بدهيم خواه اين ارباب از
انسانها باشد مانند حاكمان و بزرگان قوم و خواه از اشياء باشد مانند طلا و نقره و
پول و خواه از موجودات خيالى باشد مانند رب النوع هايى كه بعضى از ملل دنيا به آن
اعتقاد داشتند.
ضمناً بگوييم كه در قرآن كريم پنج سوره با جمله الحمد لله شروع شده است: سوره حمد ،
سوره انعام ، سوره كهف، سوره سباء و سوره فاطر.
آيه (3) الرحمن الرحيم... : معناى رحمن و رحيم در ضمن تفسير بسم الله
گذشت و ذكر مجدد اين دو صفت در اينجا شايد براى
بيان اين نكته باشد كه مربى بودن خداوند برجهانيان، از جهت نياز او نيست بلكه منشاء
آن رحمت خداوند است كه عام و شامل و گسترده است.
البته نبايد ذكر اين دو صفت را در اينجا تكرارى دانست زيرا بسم الله الرحمن
الرحيمهر چند كه جزو سوره است ولى اختصاص به اين سوره ندارد بلكه در اول تمام
سوره ها جز سوره توبه وجود دارد.
آيه (4) مالك يوم ... : در اول سوره ستايش را مخصوص «الله» كرد و سپس براى او چهار
صفت آورد اولى رب العالمين، دومى الرحمن، سومى الرحيم و اينك صفت چهارم براى الله
كه همان مالك يوم الدين است.
خداوند صاحب اختيار روز قيامت است و در آن روز هيچ قدرتى جز قدرت مطلقه خداوند
اعمال نمى شود و اين يك تفاوت اساسى ميان دنيا و آخرت است. در دنيا بشر صاحب اختيار
و انتخاب است و قدرتى هم به او داده شده كه مى تواند در محدوده امكانات موجود، قدرت
خود را اعمال نمايد و حتى مى تواند سخن خدا را هم نشنود و عصيانگرى كند و مى تواند
تصميم بگيرد و مى تواند اراده كند ولى در عالم آخرت و روز قيامت تمام قدرتها از
صاحبان قدرت سلب خواهد شد و تنها قدرت حاكم قدرت لايزال الهى خواهد بود و به حق،
سلطنت سلطنت اوست و هر چه اراده كند انجام مى پذيرد:
يوم هم بارزون لايخفى على الله منهم شىء لمن الملك اليوم لله الواحد القهار اليوم
تجزى كل نفس بما كسبت لاظلم اليوم ان الله سريع الحساب (غافر/ 17)
قيامت روزى است كه آنها آشكار مى شوند و چيزى از آنها از خداوند مخفى نخواهد شد.
سلطنت آن روز با كيست؟ با خداى يگانه قهار است. در آن روز كسى در مقابل كارهايى كه
كرده جزا داده مى شود در آن روز ستمى نخواهد شد كه خدا زود حساب كننده است.
قدرت و سلطنت مطلقه خداوند در روز قيامت آنچنان است كه هيچ كس حتى پيامبران
اولوالعزم حق اعتراض و يا شفاعت براى كسى نخواهند داشت مگر وقتى كه خداوند خود
اجازه شفاعت بدهد.
در آيه مورد بحث درست است كه منظور بيان صفتى از اوصاف خداست ولى در عين حال هدف
ديگر، يادآورى روز قيامت است كه اين يادآورى خود فوائد بسيار و آثار تربيتى فراوانى
دارد و قرآن در موارد بسيار زيادى و در هر مناسبتى از روز قيامت ياد مى كند و از آن
انگيزه اى براى اصلاح حال مردم مى سازد.
اِيّاكَ نَعْبُدُ وَ اِيّاكَ نَسْتَعينُ (*)اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ
(*)صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ
وَلاَالضّآلّينَ(*)
تو را مى پرستيم و از تو كمك مى خواهيم (5) ما را به راه راست هدايت فرما(6) راه
كسانى كه بر آنها نعمت داده اى نه غضب شدگان بر آنها و نه گمراهان (7)
نكات ادبى
1 ـ تركيب «اياك» از «اىّ» و ضمير متصل مخاطب است و «اىّ» هميشه ضمير منصوب است و
هميشه به سوى ضمير متصل اضافه مى شود مانند: اياه ، اياك و اياى . تقديم ضمير منصوب
بر فعل در هر دو مورد از اين آيه شريفه دلالت بر حصر دارد به طوريكه شرح داده خواهد
شد.
2 ـ «عبادت» در لغت به معنى ذلت و خوارى است و در اصطلاح بالاترين مرتبه خضوع و
تعظيم در مقابل معبود است خضوعى كه از روى اعتقاد به الوهيت معبود باشد. بنابراين،
خضوع عاشق در مقابل معشوق يا خضوع متملقانه در برابر حاكمان و سلاطين عبادت محسوب
نمى شود. ضمنا اطاعت و شكر در مقابل غير خدا جايز ولى عبادت در مقابل غير خدا جايز
نيست همچنين عبادت با عبوديت فرق دارد اولى مخصوص خداست دومى در غير خدا هم استعمال
مى شود مانند عبد به معناى برده و مملوك.
3 ـ «هدايت» گاهى فقط نشان دادن راه و به اصطلاح
ارائه طريق است كه وصول به هدف در آن تضمين نشده است و گاهى به معناى رساندن به هدف
و به اصطلاح، ايصال به مطلوب است. اين واژه در قرآن به هر دو معنى استعمال شده كه
بايد موارد آن را با قرائن تعيين كرده بعضيها گفته اند اگر هدايت خود به مفعول دوم
و متعدى باشد به معناى ايصال به مطلوب و اگر به وسيله حرف جر متعدى باشد به معناى
ارائه طريق است ولى اين سخن با توجه به موارد استعمال سخن درستى نيست.
4 ـ «صراط» در اصل با سين بود براى هماهنگى با استعلاء حرف «طاء» سين را تبديل به
صاد كردند چون صاد هم مانند طاء از حروف مستعليه است. صراط به معناى راه روشن است و
فرق آن با سبيل و طريق در همين است سبيل و طريق به مطلق راه اعم از روشن و غير روشن
گفته مى شود ولى صراط به راه روشن و آشكار اطلاق مى گردد.
5 ـ «غضب»به معناى شدت و حالت مخصوصى است كه پس از هيجانات ناشى از ناراحتى حاصل
مى شود و در مورد خدا چنين انفعالاتى قابل تصور نيست بنابراين نمى تواند همان حالت
مخصوص باشد بلكه غضب الهى اراده انزال عذاب و عقاب است. اساساً در اين گونه موارد
مثل غضب و فرح و رضايت و مكر و كلماتى مشابه آنها كه به خداوند نسبت داده مى شود،
بايد مبادى را حذف كرد و ناديده گرفت و غايت ها را ملحوظ كرد.
6 ـ «الضالين» از ضلالت به معنى هلاكت و نابودى است و در قرآن در مواردى به همين
معنى استعمال شده مانند: اضل اعمالهم (محمد/ 7) و مانند: اذا ضللنا فى الارض ائنا
لفى خلق جديد (سجده / 10) اما در بيشتر موارد «ضلالت»به معناى گمراهى و دورى از
حقيقت مى باشد.
تفسير و توضيح:
آيه (5) اياك نعبد ... : از آغاز سوره حمد تا اين آيه لحن سخن به صورت غائب است ولى
يك مرتبه از اين آيه به بعد لحن عوض مى شود و صورت خطاب به خود مى گيرد كه در
اصطلاح به آن «التفات از غيبت به خطاب» گفته مى شود. در اين آيه خداوند به بندگان
خود ياد مى دهد كه چگونه خداوند را مخاطب قرار بدهند و با او سخن بگويند. و در
واقع، بنده با گفتن اياك نعبد و اياك نستعين نهايت سرسپردگى خود را نسبت به خداوند
متعال اعلام مى دارد و با بريدن از غير خدا سر بر آستانه او مى سايد و به انقطاع از
غير او مى رسد. در اين تعبير، عبادت و استعانت در انحصار خدا قرار داده مى شود و
بنده جز خدا كسى را شايسته پرستش نمى داند و جز خدا كسى را سزاوار كمك خواهى
نمى بيند.
جالب اين است كه در اينجا طبق تعليم الهى، فرد عبادت و استعانت خود را شايسته درگاه
الهى نمى بيند و براى همين، عبادت و استعانت خود را مخلوط به عبادت و استعانت
بندگان ديگر مى كند و به اصطلاح، فعل متكلم مع الغير بكار مى برد تا مگر عبادت او
پيوسته با عبادت ديگران شايستگى يابد و مورد قبول درگاه الهى قرار گيرد.
كمك خواستن و استعانت از خدا پس از عبادت براى او، نكته ظريفى دارد و آن اينكه حتى
در حال انجام عبادت هم ما محتاج كمك و يارى خدا هستيم و اگر او ياريمان نكند،
عبادتى از ما سر نخواهد زد و يا اگر هم عبادتى كرديم اى بسا با دچار شدن به خودبينى
و عجب، آن عبادت فاسد شود و به جاى وصول به حق، ما را از حق دور سازد اين است كه
همواره بايد از خدا كمك خواست تا وساوس شيطانى و شرور نفس را از ما دور كند و
عبادتمان چنان باشد كه مورد رضايت اوست.
ديگر اينكه اين آيه شريفه ما را به توحيد در عبادت رهنمون مى شود زيرا مى دانيم كه
توحيد بر چهار قسم است. توحيد ذات ، توحيد صفات ، توحيد افعال و توحيد عبادت. يك
موحد و خدا شناس هم بايد بر يگانگى ذات و صفات خدا ايمان داشته باشد و هم تمام
كارها را از خدا بداند و هم عبادت خود را مخصوص او كند وغير او را نپرستد.
آيه (6) اهدناالصراط ... : پس از آنكه عبادت و
استعانت خود را مخصوص خداوند قرار داديم ، قرآن به ما چنين تعليم مى كند كه از خدا
بخواهيم كه ما را به راه راست هدايت كند: اهدناالصراط المستقيم
البته هدايت الهى انواع و اقسامى دارد كه بعضى از آنها عبارتند از:
هدايت تكوينى: اين نوع هدايت همه موجودات جهان را شامل مى شود.
هدايت عقلى : كه مخصوص انسان است و انسان از طريق عقل و تفكر راه رامى يابد.
هدايت تشريعى : اين نيز مخصوص همه انسانهاست كه توسط پيامبران انجام مى گيرد.
هدايت خاص : اين نوع هدايت مخصوص مؤمنان است. وقتى كسى با اختيار و آزادى راه
انبياء را انتخاب كرد در اين حالت خداوند با هدايتهاى خاص خود چنين بنده اى را
نوازش مى دهد و او را بالا مى برد و به مراحل عاليه اى مى رساند.
درباره اين نوع هدايت كه در انحصار مؤمنان و راهيان راه خداست، در قرآن مجيد آيات
متعددى آمده است از جمله:
ويزيد الله الذين اهتدواهدى (مريم / 76)
و خداوند بر هدايت كسانى كه هدايت يافته اند مى افزايد.
والذين اهتدوا زادهم هدى و آتاهم تقواهم(محمد/ 17)
و كسانى كه هدايت شدند خداوند بر هدايت آنها مى افزايد و تقوايشان مى دهد.
والذين جاهدوا فينالنهدينهم سبلنا (عنكبوت / 69)
و كسانى كه در راه ما كوشش كردند. آنها را به راههاى خود هدايت خواهيم كرد.
طبق اين آيات و آيات مشابه ديگر، مؤمنان و هدايت يافته گان بر هدايتشان افزوده
مى گردد و به درجات بالاترى از هدايت مى رسند و اين يك نوع عنايت مخصوص خداوند است
كه شامل حال مؤمنان مى شود.
با توجه به مطلب بالا پاسخ اين سؤال روشن مى گردد كه مؤمنى كه نماز مى خواند و
هدايت شده است چگونه از خدا براى خود طلب هدايت مى كند و مى گويد: اهدناالصراط
المستقيم او كه هدايت يافته است پس درخواست هدايت براى چيست؟ پاسخ اين است كه هدايت
درخواستى در اينجا همان هدايت مخصوص مؤمنان است.
اساساً هدايت شدگان و مؤمنان در هر لحظه اى به هدايت جديد و فيض جديد نياز دارند و
چون هدايت براى رسيدن به كمال مطلق يعنى ذات الهى است بنابراين درجات نامحدود و
نامعينى دارد و با توجه به اين مطلب حتى پيامبران نيز محتاج هدايت هستند.
در آيه مورد بحث، متعلق هدايت هم ذكر شده و آن «صراط مستقيم» است صراط مستقيم يعنى
راهى كه روشن و آشكار است و هيچگونه كجى در آن نيست افتادن در چنين راهى بدون ترديد
انسان را به حق و اصل مى كند زيرا كه ممكن است ميان مبدأ و مقصد راههاى متعددى باشد
كه همه بالاخره مبدأ را به مقصد وصل كند ولى راه مستقيم ميان مبدأ و مقصد بيش از يك
راه نمى تواند باشد و همان در عين حال نزديكترين راه هم هست همانگونه كه گفته اند:
نزديكترين فاصله ميان دو نقطه، خط مستقيم است و بيش از يكى هم نيست.
از نظر قرآن كريم راه براى خدا بسيار است ولى صراط مستقيم بيش از يكى نيست ولذا در
آياتى از قرآن مجيد كلمه «سبيل» كه آنهم به معناى راه است در نسبت به خدا گاهى به
طورت مفرد و گاهى به صورت جمع آمده است. به صورت مفرد،مانند:
ان الله يحب الذين يقاتلون فى سبيله صفا (صف/ 4)
خداوند دوست دارد كسانى را كه در راه او به صف شده اند و مقاتله مى كنند.
وبه صورت جمع، مانند:
والذين جاهدوا فينالنهديهنم سبلنا (ترجمه آن گذشت)
اما «صراط مستقيم» كه سى و سه بار در قرآن تكرار شده است هميشه به صورت مفرد آمده
زيرا معلوم است كه راه روشنِ راست بيش از يكى نمى تواند باشد.
در مورد تعيين مصداق «صراط مستقيم» و اينكه منظور از صراط مستقيم
چيست، گفته شده كه منظور اسلام يا قرآن يا دين حق خدا يا ولايت پيامبر و ائمه
معصومين عليهم السلام است اما به نظر مى رسد كه اگر عنوان جامعى پيداكنيم كه همه
اينها را شامل شود، بهتر خواهد بود. خوشبختانه در آيه اى از قرآن كريم، صراط مستقيم
به عنوانى اطلاق شده است كه جامع همه عنوانهاى فوق است و آن «دين قيم» مى باشد كه
منظور دين استوارى است كه همه پيامبران و در رأس آنها حضرت ابراهيم داعى بر آن
بوده اند. به اين آيه توجه كنيد.
قل اننى هدانى ربى الى صراط مستقيم دينا قيما ملة ابراهيم حنيفا(انعام/ 161) بگو
پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده كه همان دين استوار و آيين حنيفى ابراهيم
است.
از اين آيه بخوبى فهميده مى شود كه صراط مستقيم كه يكى بيش نيست، همان دين استوار
خداوندى است كه انبياء منادى آن بوده اند و همان حقيقت واحده است كه به صورت كاملتر
به وسيله پيامبر اسلام آورده شده و پرواضح است كه شامل اسلام و قرآن و نيز ولايت
ائمه كه كامل كننده اسلام است، مى شود.
از طريق همين دين الهى است كه انسان از انحرافات و كج رويها نجات مى يابد و با
اطمينان كامل به سوى خدا مى رود و به تعبير قرآن اعتصام به خدا پيدا مى كند و چون
اين «اعتصام» حاصل شد، او در صراط مستقيم قرار خواهد گرفت:
و من يعتصم بالله فقط هدى الى صراط مستقيم (آل عمران/ 101)
و كسى كه به خداوند چنگ بزند پس به صراط مستقيم هدايت شده است.
آيه (7) صراط الذين انعمت ... : مردم از لحاظ هدايت سه گروه هستند گروهى هدايت
يافته اند و گروهى هدايت نيافته اند و با حق در ستيز هستند و لجاجت مى كنند و گروه
سوم گمراهانى هستند كه از صراط مستقيم دور افتاده اند ولى با حق و حقيقت سر عناد
ندارند.
اين تقسيم بندى كه در آيه مورد بحث آنهم به صورت دعا به عمل آمده است، ناظر بر همين
است كه گفتيم. در اين آيه از خداوند مى خواهيم كه ما را به راه كسانى كه به آنها
نعمت داده است هدايت كند نه راه غضب شدگان و نه راه گمراهان. طبق اين بيان مردم سه
گروه مى شوند:
گروه اول : نعمت داده شدگان;
گروه دوم : غضب شدگان;
گروه سوم : گمراهان.
معلوم است كه منظور از گروه اول مؤمنان واقعى هستند كه از نعمت هدايت الهى
برخوردارند و آنها طبق يكى از آيات قرآنى كه در زير مى خوانيد، همان پيامبران و
صديقين و شهداء و صالحين هستند:
و من يطع الله و الرسول فاولئك مع الدين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و
الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا (نساء / 69)
و هر كس خدا و رسول او را اطاعت كند با كسانى همراه خواهد بود كه خداوند به آنها
نعمت داده از پيامبران و صديقين و شهداء و صالحان و آنان همراهان نيكويى هستند.
و اما گروه دوم كه همان غضب شدگانند، كسانى هستند كه كارهايى انجام داده اند كه خدا
را به غضب آورده اند و آنها طبق بعضى از آيات قرآنى مشركان و منافقان و يهود و
كسانى هستند كه مؤمنى را به ناحق و از روى عمد بكشند كه اين مصداق اخير مى تواند از
مسلمانها هم باشد منتهى مسلمان فاسقى كه با قتل عمد غضب خدا را سبب شده است.
در آيه اى كه مى خوانيم مغضوب بودن مشركان و منافقان ذكر شده است:
و يعذب المنافقين و المنافقات و المشركين و المشركات الظانين بالله ظن السوء عليهم
دائرة السوء و غضب الله عليهم و لعنهم (فتح / 6)
و عذاب كند مردان منافق و زنان منافق و مردان مشرك و زنان مشرك را كه درباره خداوند
گمان بد كرده اند روزگار بد برخود آنها ست و خدا بر آنها غضب نموده و لعنت كرده
است.
و در آيه زير مغضوب بودن قوم يهود ذكر شده است:
و ضربت عليهم الذلة و المسكنة وباؤا بغضب من الله (بقره / 61 )
و بر آنها (يهود) ذلت و بيچارگى رقم زده شد و به غضبى از خدا گرفتار شدند.
و در آيه زير مغضوب بودن كسى كه قتل عمد كند خواه كافر و خواه مسلمان بيان شده است:
و من يقتل مؤمنا متعمدا فجزائه جهنم خالدا فيها و غضب الله عليه و لعنه
(نساء/ 93)
و كسى كه مؤمنى را از روى عمد بكشد پس جزاى او جهنم است كه هميشه در آن خواهد بود و
خدا بر او غضب و لعنت مى كند.
در يك جمع بندى از كسانى كه مغضوب خدا شده اند مى توانيم بگوييم كسانى كه با خداوند
ستيزه جويى كنند خواه به صورت شرك و نفاق باشد و يا اگر هم به ظاهر مؤمن است با
ارتكاب گناه بسيار بزرگى چون كشتن يك فرد مؤمن آنهم از روى عمد و آگاهى. در هر صورت
ستيزه جويى با خدا و عناد و لجاجت در برابر دين خدا موجب برانگيخته شدن غضب الهى
مى شود.
در آيه مورد بحث از خدا مى خواهيم كه ما را از اين غضب شده ها قرار
ندهد و از اينكه كارى از ما سر بزند كه موجب غضب اوست ما را حفظ نمايد.
گاهى گفته مى شود كه منظور از «مغضوب عليهم» يهود هستند اين گفته را بايد از باب
بيان مصداق دانست به اين معنا كه يكى از مصاديق روشن آنها يهود هستند كه در قرآن در
آيات متعددى از جمله در آيه اى كه نقل كرديم مورد غضب خداوند واقع شده اند.
و اما گروه سوم كه همان گمراهانند ، شامل كسانى مى شود كه از راه مستقيم كنار
افتاده اند و دين حق را كه همان اسلام است نپذيرفته اند حال يا از روى عناد باشد و
يا از روى جهالت و نادانى.
با بررسى موارد كلمه ضلال و مشتقات آن در قرآن،
معلوم مى شود كه گمراهان شامل كافران و ظالمان و معصيت كاران است كه از جمله آنها
نصارى مى باشند.
در آيه اى كه در زير مى خوانيم كافران همان گمراهان معرفى شده اند:
ان الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله قدضلوا ضلالا بعيدا (نساء / 167)
كسانى كه كافر شدند و از راه خدا منع كردند به گمراهى دورى افتادند.
و در آيه اى كه مى خوانيم اهل معصيت گمراه شناخته شده است:
و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبينا (احزاب / 37)
و كسى كه به خدا و پيامبر او معصيت كند همانا به گمراهى آشكارى افتاده است.
و در آيه زير هر چند نامى از نصارى برده نمى شود ولى مطابق تفسير و شأن نزول آيه
درباره نصارى و گمراهى آنان است:
و لا تتبعوا اهواء قوم قد ضلوا من قبل و اضلوا كثيرا (مائده / 77)
و از خواهش هاى قومى پيروى نكنيد كه از پيش گمراه شده اند و بسيارى را گمراه
كرده اند.
و در آيه زير گمراه بودن ظالمان بيان شده است:
بل الظالمون فى ضلال مبين (لقمان / 11)
بلكه ستمگران در گمراهى آشكار هستند.
با توجه به آيات بالا و آيات مشابه آنها مى توان گفت كه «ضالين » اعم از «مغضوب
عليهم» مى باشد ولى با عنايت بر اينكه اين دو تعبير در كنار هم ذكر شده اند و به
اصطلاح «قسيم» يكديگرند، مى توان «مغضوب عليهم» را اهل عناد و لجاجت كه با خدا
ستيزه جويى مى كنند دانست و «ضالين» را دور افتادگان از مسير الهى دانست كه از روى
جهالت و نه از روى عناد راه را گم كرده اند.
چند روايت
1 ـ عن ابى عبدالله (ع) قال : شكر النعمة اجتناب المحارم و تمام الشكر قول الرجل:
الحمد لله رب العالمين (1)
امام صادق فرمود: شكر نعمت دورى از گناهان است و شكر كامل اين سخن است : الحمد لله
رب العالمين
2 ـ عن الصادق (ع) الله اله كل شىء الرحمن بجميع خلقه، الرحيم بالمؤمنين خاصه(2)
امام صادق (ع) فرمود: «الله» معبود همه چيز و «رحمن» مربوط به همه خلق و «رحيم»
مخصوص مؤمنان است.
3 ـ عن الصادق (ع): اهدنا الصراط المستقيم يعنى ارشدنا للزوم الطريق المؤدى الى
محبتك و المبلغ الى جنتك ...(3)
امام صادق (ع) فرمود: «اهدنا الصراط المستقيم» يعنى ما را بر ملازمت بر آن راهى كه
به محبت تو مى رساند و به بهشت تو رهنمون مى شود، ارشاد فرما.
4 ـ عن امير المؤمنين «اهدنا» يعنى ادم لنا توفيقك الذى اطعناك به فى ما ضى ايامنا
حتى نطيعك كذلك فى مستقبل اعمارنا(4)
امير المؤمنين (ع) فرمود: منظور از «اهدنا»اين است كه خدايا ادامه بده به ما آن
توفيق خود را كه به سبب آن در گذشته تو را اطاعت كرديم تا اينكه در آينده و بقيه
عمرمان نيز اطاعت كنيم.
5 ـ عن ابى عبدالله قال: الصراط هو الطريق الى معرفته (5)
امام صادق (ع) فرمود: صراط همان راه شناخت خداوند است.
6 ـ عن ابى عبدالله قال: الصراط المستقيم امير المؤمنين (6)
امام صادق فرمود: صراط مستقيم همان امير المؤمنين است.
اين دو حديث در مقام بيان مصداق هستند و همانگونه كه در تفسير آيه ذكر كرديم صراط
مستقيم معناى عامى دارد كه شامل توحيد و ولايت ائمه نيز مى شود.
7 ـ عن ابى عبدالله (ع) عن قول الله: «غير المغضوب عليهم و لاالضالين» قال: هم
اليهود و النصارى (1)
امام صادق (ع) فرمود: منظور از «غير المغضوب عليهم و لاالضالين» يهود و نصارى
هستند.
8 ـ عن الامام الرضا (ع) قال : (غير المغضوب عليهم) استعاذة من ان يكون من
المعاندين الكافرين المستخفين به و بامره و نهيه (ولاالضالين) اعتصام من ان يكون
ضلوا عن سبيله من غير معرفة(2)
امام رضا (ع) فرمود: (غير المغضوب عليهم) پناه بردن به خداست از اينكه انسان از اهل
عناد و كفر باشد كه خداوند و امر و نهى او را سبك مى شمارند (ولاالضالين) چنگ زدن
به خداست از اينكه از كسانى باشد كه از روى ناآگاهى از راه خدا گمراه شده اند.
اين دو نوع تفسير از دو گروه مغضوب عليهم و ضالين، با يكديگر مغايرت ندارند يكى
بيان كلى است و ديگرى بيان مصداق است زيرا نوع يهود مصداق اهل عناد و نوع نصارى
مصداق گمراهان ناآگاه هستند به تفصيلى كه در تفسير آيه گذشت.
ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 - كافى ج 2 ص 95
2 - تفسير صافى ج 1 ص 72
3 - تفسير صافى ج 1 ص 72
4 - تفسير صافى ج 1 ص 72
5 - تفسير البرهان ج 1 ص 5
6 - تفسير البرهان ج 1 ص 52
7- تفسير البرهان ج 1 ص 51
8 - من لايحضره الفقيه ج 1 ص 310
اين سوره طولانى ترين سوره قرآن است و اين سوره
و شش سوره بعد از آن را «السبع الطوال» يعنى هفت سوره طولانى مى نامند و البته در
ترتيب اين هفت سوره، طولانى بودن سوره رعايت نشده است زيرا مثلا سوره انعام از سوره
مائده طولانى تر است ولى بعد از آن آمده است.
نام اين سوره يعنى كلمه «بقره» كه به معنى گاو است از داستان گاو بنى اسرائيل اخذ
شده كه تفصيل آن داستان در اين سوره آمده است.البته براى اين سوره دو لقب هم ذكر
شده يكى «فسطاط القرآن» يعنى خيمه قرآن و ديگرى « سنام القرآن» يعنى بلنداى قرآن و
اطلاق اين دو لقب به خاطر طولانى بودن و در ابتدا قرار گرفتن آن بعد از سوره حمد
است.
بايد توجه داشت كه نامهايى كه براى سوره هاى قرآن ذكر شده همه آنها باصطلاح
«توقيفى» است به اين معنا كه ما در آنها تابع اخبار و آثارى هستيم كه از پيامبر خدا
و ائمه معصومين وصحابه نقل شده است و نمى توانيم از پيش خود نامى بر سوره اى
بگذاريم. نام سوره هاى قرآن در روايات مختلف از جمله روايات مربوط به فضائل سوره ها
آمده است.
سوره مباركه بقره در مدينه نازل شده به جز آيه 181 (واتقوا يوما ترجعون فيه الى
الله) كه اين آيه در حجة الوداع نازل شده است.
قرائت هر كدام از سوره هاى قرآن براى خود فضيلت
خاصى دارد از جمله درباره فضيلت قرائت سوره بقره رواياتى وارد شده است كه از جمله
آنهاست:
پيامبر خدا فرمود: هر چيزى يك بلندى دارد و بلندى قرآن سوره بقره است، هر كس آن را
در خانه اش روزانه بخواند، شيطان تا سه روز به خانه اش داخل نمى شود و هر كس آن را
در خانه اش شبانه بخواند تا سه شب شيطان به خانه اش داخل نمى شود.(1)
پيامبر خدا (ص) فرمود: هر كس چهار آيه از اول سوره بقره و نيز آية الكرسى و دو آيه
بعد از آن و سه آيه از آخر سوره را بخواند در خود و خانواده و اموالش، چيزى راكه او
را ناراحت كند نخواهد ديد و شيطان به او نزديك نمى شود و قرآن را فراموش نمى كند(2)
امام صادق (ع) فرمود: كسى كه سوره بقره و سوره آل عمران را بخواند اين دو سوره در
روز قيامت مانند دو پاره ابر بالاى سر او بر او سايه مى افكند.(3)
در همين جا توجه خواننده محترم را به اين نكته جلب مى كنيم كه اين فضائل و تمام
فضيلتهايى كه براى خواندن سوره هاى قرآن ذكر شده، در صورتى تحقق پيدا مى كند كه
انسان سوره را با دقت و تدبر بخواند، طبيعى است كه خواندن با تدبر انسان را با
ارشادات و راهنماييهاى قرآن آشنا مى سازد و مقدمه اى بر عمل به دستورات قرآن
مى شود. پرواضح است كه چنين قرائتى باعث افزايش ايمان انسان مى شود و از فضيلتها و
ثوابهايى كه براى خواندن آن سوره ذكر شد، استفاده مى كند.
ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 - مجمع البيان ج 1 ص 111
2 - البرهان ج 1 ص 53
3 - البرهان ج 1 ص 52
به خاطر طولانى بودن اين سوره ارائه دور نماى
كاملى از آن كار مشكلى است ولى با مراجعه به آيات اين سوره به صورت اجمال مى توان
چنين فهرستى را از سوره ارائه كرد:
سوره با ذكرى از هدايتگرى قرآن شروع مى شود و مردم را به سه دسته تقسيم مى كند:
مؤمنان، كافران و منافقان. سپس مردم را به عبادت خداوند فرامى خواند و آنگاه تحدّى
مى كند يعنى به مردم مى گويد كه اگر در حقانيت قرآن ترديد داريد مانند آن را
بياوريد سپس مثل هايى براى مردم مى زند و به داستان خلقت آدم مى پردازد.
در آيات بعدى مطالبى را خطاب به بنى اسرائيل بيان مى كند و داستانهايى از بنى
اسرائيل مى آورد و سپس ذكرى از رسالت پيامبر اسلام كه تصديق كننده تورات و انجيل
بود، به ميان مى آورد. آنگاه از سليمان و سحر شياطين مى گويد و بعد از آن سخنان
يهود و نصارى را ذكر مى كند و سپس يادى از ابراهيم مى كند و اينكه او با فرزندش
كعبه را ساختند آنگاه درباره تغيير قبله از بيت المقدس به مكه سخن به ميان مى آورد
و ضمن توصيه به صبر و نماز از شهيدان در راه خدا ياد مى كند.
ذكر بعضى از پديده هاى آفرينش مطلبى است كه در پى مى آيد و به دنبال آن از مشركان و
اينكه در روز قيامت سزاى اعمال خود را خواهند ديد صحبت مى شود و بلافاصله ايمان و
اوصاف مؤمنان ذكر مى شود.
آنگاه درباره بعضى از فروع دين و احكام فرعى مانند قصاص و وصيت و اكل مال به باطل و
روزه دارى و جهاد و حج سخن گفته مى شود آنگه درباره اين وظيفه پيامبران كه ايجاد
وحدت ميان افراد بشر است بحث مى شود سپس ضررهاى قمار و شراب بيان مى گردد و پس از
آن بعضى از احكام شرعى كه مربوط به حقوق خانواده است تبيين مى شود. در آيات بعدى
داستان طالوت و جالوت سپس ذكرى از قيامت مى آيد و بعد از آن بعضى از اوصاف الهى
بيان مى شود و با ذكر داستان ابراهيم و نمرود پيگيرى مى شود. آنگاه مطالبى درباره
انفاق و اثرات آن در پى مى آيد و نيز حكم ربا و قرض و اينكه در موقع قرض دادن بايد
قراردادنامه اى نوشته شود و شاهد گرفته شود سخن به ميان مى آيد.
در دنباله سوره اين حقيقت كه ميان پيامبران فرقى وجود ندارد بيان مى شود وسوره با
تعليم دعايى پايان مى يابد.
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
الم (*)ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدًى
لِلْمُتَّقينَ (*)
به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر. الم (1) اين كتاب كه در آن شكى نيست
هدايتگر براى پرهيزگاران است(2)
نكات ادبى
1 ـ «الم» از حروف مقطعه است كه شرح آن در تفسير آيه خواهد آمد و اينكه آيا محلى از
اعراب دارد يا نه بسته به اين است كه آن را چگونه تفسير كنيم. اگر آن را حروف خاصى
بدانيم كه از معانى آن خبر نداريم و يا حروفى كه براى بيان اين معنا است كه قرآن از
اين حروف تشكيل شده، نبايد براى آن محلى از اعراب قائل شويم و اگر آن را نام سوره
بدانيم، محل آن رفع است و تقدير چنين است كه هذا الم و اگر آن را اسماء الهى بدانيم
محل آن نصب است به تقدير فعل «اتل»
2 ـ «ذلك» اسم اشاره است كه در مقام اشاره به دور استعمال مى گردد و در فارسى به آن
ترجمه مى شود و اصل آن «ذا» است و كاف براى خطاب و لام براى تاكيد اضافه شده است.
3 ـ كتاب مصدر است مانند: حساب و عقاب و در اينجا به معنى مكتوب آمده است. معنى
اصلى كتابت، جمع كردن است و چون در موقع نوشتن مطالب گوناگون در يك جا جمع مى شود و
لذا به آن كتابت اطلاق مى گردد. و به گروهى از لشگر «كتيبه» گفته مى شود چون افراد
متعددى در آن جمع شده اند.
4 ـ «هدى» مصدر است و معناى آن را پيش از اين گفتيم و در اينجا يا به معناى فاعل
است و منظور از هدى، هادياً مى باشد و يا همان معناى مصدرى است و از باب مبالغه
است.
5 ـ «متقين» اسم فاعل از باب افتعال از تقوا است و ريشه آن «وقى» مى باشد كه در
مصدر واو قلب به تاء شده و در اينجا نيز متقين در اصل موتقين بوده واو به تا قلب شد
و تا در تا ادغام گرديد. تقوا در لغت به معناى مانع ميان دو چيز است و در اصطلاح،
آن حالت خدا ترسى است كه انسان را از ارتكاب گناه مانع مى شود.
6 ـ در اعراب اين آيه وجوهى گفته شده و بهتر اين است كه بگوييم «ذلك» مبتداء است و
«الكتاب» عطف بيان و يا صفت آن است «لاريب فيه» محلا مرفوع است و خبر براى ذلك
مى باشد و يا محلا منصوب است و حال براى ذلك الكتاب است و «هدى للمتقين» خبر براى
ذلك الكتاب مى باشد و اگر لاريب فيه را خبر بگيريم هدى للمتقين خبر بعد از خبر
مى شود.
در اول بيست و نه سوره از سوره هاى قرآن حروفى
ذكر شده كه به آن «حروف مقطعه» گفته مى شود. مجموع حروفى كه در اول اين بيست و نه
سوره آمده با حذف مكررات چهارده حرف است. حروف مقطعه گاهى يك حرفى است مانند ق و ن
در اول سوره هاى قاف و قلم و گاهى دو حرفى است مانند طه و يس در اول سوره هاى طه و
يس و گاهى سه حرفى است مانند الم در اول سوره بقره و آل عمران و گاهى چهار حرفى است
مانند المر و المص در اول سوره رعد و اعراف و گاهى پنج حرفى است مانند كهيعص و
حمعسق در اول سوره مريم و شورى.
اكنون بايد ديد كه هدف از ذكر اين حروف در اول بعضى از سوره هاى قرآن چيست؟ و آيا
اين حروف معانى خاصى دارند و يا راز ورمزى است ميان خدا و پيامبر و كسى جز پيامبر و
كسانى كه پيامبر به آنها ياد داده، از معانى آن آگاه نيست.
درباره حروف مقطعه مطالب گوناگونى گفته شده گاهى آنها را نامهاى سوره دانسته اند
وگاهى آنها را نام خدا معرفى كرده اند و مطالب ديگر. به نظر مى رسد كه ميان اين
حروف و سوره هايى كه در اول آنها واقع شده اند تناسبى هست و مثلا مشابهتهايى ميان
سوره هايى كه با طس و يا حم و يا الم شروع مى شود وجود دارد و به طورى كه گفته
مى شود طبق تحقيقى كه به وسيله كامپيوتر انجام گرفته در هر سوره اى كه اين حروف در
اول آن قرار گرفته آن حرفها بيشتر از حرفهاى ديگر در آن سوره تكرار شده است مثلا در
سوره بقره و هر سوره اى كه با الم شروع شد الف و پس از آن لام و پس از آن ميم بيشتر
از همه حروف تكرار شده و در سوره ق حرف قاف از همه حروف بيشتر تكرار شده است اگر
اين تحقيق درست باشد، به خوبى روشن مى شود كه تناسب ويژه اى ميان حروف مقطعه و سوره
وجود دارد.
حال مى گوييم با رعايت همان تناسب، خداوند در اول بعضى از سوره ها حروفى را به صورت
تقطيع شده آورده كه معناى خاصى ندارد و هدف از آن جلب توجه خواننده و يا شنونده به
آيات آن سوره است و مى توانيم اين حروف را نوعى حروف تنبيه بدانيم كه در زبان عربى
نظير دارد مانند هاء تنبيه كه در اول «هذا» آمده است و اساساً در تمام زبانها در
هنگام محاوره، گوينده براى جلب توجه مخاطب خود گاهى صدايى را در مى آورد كه هيچ
معناى خاصى ندارد و فقط هدف از آن ايجاد آمادگى براى شنيدن است.
مى توان گفت كه حروفمقطعه در عين حال كه براى جلب توجه شنونده است هدف ديگرى را هم
تعقيب مى كند و آن اينكه به مردم گوشزد مى كند كه آيات قرآن از همين حروف كه در
دسترس همگان است تشكيل يافته و در عين حال در حدى از اعجاز است كه هيچكس نمى تواند
سوره اى مانند آن بسازد. به عبارت ديگر، مواد و عناصر تشكيل دهنده آيات قرآنى همين
الفبا است كه در اختيار همه قرار دارد ولى از تركيب همين الفبا جملاتى ساخته شده كه
ساختن مانند آن از قدرت بشر خارج است.
اين مطلب درست به اين مى ماند كه تمام عناصر و مواد تشكيل دهنده يك موجود زنده، در
طبيعت موجود است اما انسان نمى تواند با تركيب همين مواد و مخلوط كردن ميان آنها يك
موجود زنده بسازد. حال قرآن نيز مانند آن موجود زنده است كه مواد عناصر تشكيل دهنده
آن در اختيار انسان است ولى از ساختن سوره اى مانند سوره هاى قرآن عاجز و ناتوان
مى باشد.
چيزى كه اين نظر را درباره حروف مقطعه تأييد مى كند اين است كه در سوره هايى كه با
حروف مقطعه شروع شده است در بيشتر موارد بلافاصله پس از حروف مقطعه سخن از قرآن و
نزول آن به ميان مى آيد. مانند الم ذلك الكتاب لاريب فيه(بقره /2) المص كتاب انزل
اليك (اعراف/ 1) الر كتاب احكمت آياته (هود/ 1) طسم تلك آيات الكتاب المبين (قصص/
2).
همچنين در چند روايت كه از ائمه معصومين عليهم السلام نقل شده، حروف مقطعه قرآن به
همين نحو تفسير شده است البته اگر صدور اين روايات از ائمه قطعى بود ما ترديدى در
آن نداشتيم اما چون صدور اين روايات قطعى نيست ما آنها را به عنوان مؤيد همين نظريه
ذكر مى كنيم.
عن على بن الحسين (ع) قال الله تعالى: الم ذلك الكتاب اى يا محمد هذا الكتاب الذى
انزلته اليك هوالحروف المقطعة التى منها الف و لام و ميم و هو بلغتكم و حروف هجائكم
فاتوا بمثله ان كنتم صادقين(1)
امام سجاد فرمود: خداوند مى فرمايد (الم ذلك الكتاب، يعنى اى محمد اين كتابى كه بر
تونازل كرده ام از همين حروف مقطعه اى است كه از جمله آنها الف و لام و ميم است اى
مردم اين به لغت شما و حروف تهجى شماست پس اگر راست مى گوييد مانند آن را بياوريد.
ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 - البرهان ج 1 ص 54
عن على بن موسى الرضا (ع) قال: ان الله تبارك و تعالى انزل هذاالقرآن بهذه الحروف
التى يتداولها جميع العرب ثم قال : قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل
هذا القرآن لاياتون بمثله(1)
امام رضا فرمود: همانا خداوند اين قرآن را با همين حروفى كه ميان همه عربها متداول
است، نازل كرده و سپس گفته است. اگر انس و جن جمع شوند تا مانند اين قرآن را
بياورند ، نخواهند توانست.
البته اين توجيهى كه ما براى حروف مقطعه ذكر كريم مانع از آن نيست كه در اين حروف
راز و رمزهايى باشد كه علم آن در اختيار خدا و پيامبر و ائمه معصومين است و احتمال
اينكه اين حروف كليدهايى براى راهيابى به درون قرآن و بطون گوناگون آن باشد احتمال
بعيدى نيست. امام باقر (ع) به ابولبيدمخزومى فرمود:
يا ابا لبيد ان فى حروف القرآن المقطعه لعلما جّما(2)
اى ابو لبيد در حروف مقطعه قرآن علم سرشارى وجود دارد.
همچنين در بعضى از روايات بر داشتهاى عجيبى از حروف مقطعه قرآن شده است مثلا در چند
روايت، امام صادق (ع) سال انقراض حكومت بنى اميه را از «المص»كه در اول سوره اعراف
آمده، پيش بينى كرده است.(3)
تفسير و توضيح
آيه (2) ذلك الكتاب لاريب فيه ... : در اينجا معرفى اجمالى قرآن مورد نظر است و
خداوند قرآن را با اين دو صفت معرفى مى كند: نخست اينكه در قرآن و حقانيت آن
ــــــــــــــــــــــــــــ.
1 - بحار الانوار ج 2 ص 318
2 - تفسير البرهان ج 2 ص 3
3 - البرهان ج 2 ص 3
جاى هيچگونه ترديدى وجود ندارد و دوم اينكه قرآن
هدايتگر پرهيزكاران است. در آغاز سخن، از قرآن به عنوان «ذلك الكتاب» يعنى «آن
كتاب» تعبير كرده كه اشاره به دور است و نه «اين كتاب» كه اشاره به نزديك مى باشد،
با اينكه قرآن حاضر و نزديك است، اين بدان جهت است كه قرآن از لحاظ عظمت و قداست
آنچنان والاست كه گويا دور از دسترس است و اين دورى دورى معنوى است و دورى ظاهرى و
فيزيكى نيست. و مى توانيم بگوييم كه مراد از كتاب در اينجا آن حقيقت بسيطى است كه
به بيت المعمور يا بيت العزة و يا قلب پيامبر يكجا نازل شده و «ذلك الكتاب» اشاره
به آن حقيقت است.
همانگونه كه گفتيم در اين آيه خداوند دو صفت براى قرآن ذكر مى كند كه يكى از آنها
حقانيت قرآن است و اينكه قرآن حقيقتاً كتابى از جانب خداست و نبايد در آن شك و
ترديد نمود. اينكه در اين آيه شك و ترديد از قرآن نفى شده است، بدان معنى نيست كه
هيچكس در قرآن ترديد نكرده است زيرا همه مى دانيم كه كفار و منافقان و بدخواهان
اسلام در قرآن ترديد كرده اند و حتى آن را نپذيرفته اند، بلكه منظور اين است كه
قرآن از لحاظ اعجاز در حدى است كه اگر انسان وارسته اى خود را از هرگونه غرض و پيش
داورى و عناد دور كند وبا ديده انصاف در قرآن و حقايق آيات آن بنگرد، براى او
ترديدى در حقانيت قرآن وجود نخواهد داشت و به روشنى درخواهد يافت كه قرآن كتابى از
جانب خداوند است.
بنابراين منظور از «لاريب فيه» اين نيست كه كسى در حقانيت قرآن شك نكرده بلكه منظور
اين است كه شايسته نيست كسى در قرآن شك كند و اگر كسى شك نمود عيب از خود اوست كه
پرده هايى از عناد و لجاجت و تقليد كوركورانه از ديگران جلو بصيرت او را گرفته و
مانع از آن شده است كه او درست بينديشد و درست بفهمد.
قرآن كريم براى برطرف ساختن شك و ترديد چنين افرادى درباره حقانيت قرآن مى فرمايد:
و ان كنتم فى ريب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثله(بقره/ 23)
و اگر در آنچه بر بنده خود نازل
كرده ايم شك و ترديدى داريد، پس سوره اى مانند سوره هاى آن را بياوريد.
و چون كسى تا به حال نتوانسته است سوره اى مانند يكى از سوره هاى قرآن را بياورد،
حقانيت و اعجاز قرآن به خوبى روشن مى شود و ديگر نبايد در آن ترديدكرد.
همچنين در آيه اى ديگر خاطر نشان مى سازد كه حقانيت قرآن پيش دانشمندان واقعى كه
داراى علم وآگاهى هستند محرز است و آنان در حقانيت قرآن ترديدنمى كنند:
ويرى الذين اوتوا العلم الذى انزل اليك من ربك هو الحق (سباء/ 6)
و كسانى كه به آنها علم داده شده مى بينند كه آنچه بر تو
نازل شده همان حق است.
ويژگى دومى كه در اين آيه براى قرآن ذكر شده ، جنبه هدايتگرى قرآن است اين حقيقت كه
قرآن خاصيت هدايت كنندگى دارد، در آيات ديگرى از قرآن نيز آمده است اساساً قرآن
براى هدايت بشر نازل شده است و قرآن اوصافى براى خود ذكر كرده كه همگى ناظر بر همين
جنبه هدايتگرى دارد مانند: نور ، رحمت ، شفاء، بلاغ، بصائر، ذكر، تذكره و مانند
آنها.
چيزى كه هست اين است كه با اينكه قرآن براى هدايت همه انسانها نازل شده است، در آيه
مورد بحث ما اين هدايتگرى تنها به پرهيزگاران اختصاص داده شده است (هدى للمتقين)
همچنين در آيات ديگرى نيز جنبه هدايتگرى قرآن به مؤمنين ، متقين ، مسلمين و اهل
يقين نسبت داده شده است مانند: هدى و رحمة و بشرى للمؤمنين (بقره/ 97) هدى و موعظة
للمتقين (آل عمران / 138) هدى و رحمة و بشرى للمسلمين (نحل/ 89) و مانند آنها. تنها
در يك آيه هدايتگرى قرآن به عموم مردم نسبت داده شده است: شهر رمضان الذى انزل فيه
القرآن هدى للناس (بقره / 18) كه در اين آيه نيز به قرينه اينكه آيه در مقام بيان
وجوب روزه در ماه رمضان است ، مى توان گفت كه منظور از «ناس» همان مسلمانان هستند.
حال بايد ديد كه چرا هدايتگرى قرآن به متقين و مسلمين و مؤمنين
اختصاص داده شده در حالى كه بدون شك قرآن براى هدايت همه مردم نازل شده است و
اساساً افراد هدايت شده يا همان متقين و مؤمنين چه نيازى به هدايت مجدد دارند؟
در پاسخ به اين سؤال مى گوييم: درست است كه قرآن و دعوت انبياء براى ارشاد و
راهيابى همه مردم است اما اين در مقام خطاب و انشاء است يعنى همه مردم دنيا مورد
خطاب پيامبران و كتابهاى آسمانى است ولى در مقام پذيرش دعوت انبياء، تنها باور
كنندگان راه آنهاست كه هدايت مى يابند و از گمراهى و ضلالت نجات پيدا مى كنند و چون
به مرحله اى از هدايت دست يافتند و خود را تسليم سخن حق كردند باران رحمت الهى بر
آنها مى بارد و بر مراتب هدايت آنها افزوده مى گردد و همانگونه كه در تفسير (اهدنا
الصراط المستقيم) گفتيم ، هدايت قابل افزايش است و هر چه ايمان و تقواى شخص بيشتر
باشد از هدايت بيشترى برخوردار مى شود:
و يزيد الله الذين اهتدوا هدى (مريم / 76)
و خداوند بر هدايت كسانى كه هدايت شده اند مى افزايد.
بنابراين تنها كسانى از هدايتهاى قرآن استفاده مى كنند كه خود را سرسپرده قرآن كنند
و در معرض تابش نور قرآن باشند در چنين حالتى است كه از اين نعمت برخوردار خواهند
بود و از نور هدايت قرآن بهره مند خواهند شد. اما اگر با عناد و لجاجت برخورد كنند
و در مقابل قرآن جبهه گيرى نمايند، نه تنها قرآن هادى آنها نخواهند بود بلكه مايه
بدبختى و خسران و زيانكارى آنها نيز خواهد شد. اين حقيقت را خود قرآن تذكر مى دهد:
و ننزل من القرآن ماهوشفاء ورحمة للمؤمنين ولايزيدالظالمين الاخسارا(اسراء/82)
و نازل مى كنيم از قرآن آنچه را كه براى مؤمنان شفا و رحمت است اما براى ستمگران
چيزى جز زيانكارى نمى افزايد.
كسانى كه با قرآن مخالفت مى كنند و يا آنها كه به ظاهر قرآن را قبول دارند ولى
تسليم حقايق قرآن نيستند بلكه براى انديشه ها و باورهاى از پيش ساخته خود آيات
قرآن را توجيه و تاويل مى كنند،
چنين افرادى نه تنها از هدايت قرآن استفاده نمى كنند بلكه قرآن بر مراتب گمراهى
آنها مى افزايد و به خاطر همين سوء استفاده از آيات قرآنى بود كه امير المؤمنين (ع)
به ابن عباس دستور داد كه با خوارج با آيات قرآنى استدلال نكند بلكه با سنت پيامبر
استدلال نمايد زيرا آنها قرآن را مطابق اميال و هواهاى خود توجيه مى كردند و نه
تنها خوارج بلكه بسيارى از فرقه هاى گمراهى كه خود را منتسب به اسلام مى كنند چنين
كرده اند.
اكنون كه معلوم شد قرآن تنها هدايتگر متقين است، حال بايد ديد كه متقين چه كسانى
هستند؟ متقين افرادى هستند كه در آنها تقوا وجود دارد و تقوا آن حالت خدا ترسى و
پروا از مجازاتهاى الهى است كه شخص را از عصيان در مقابل خداوند باز مى دارد و
همواره او را به رعايت اصول و مبانى دينى وادار مى كند.
در قرآن كريم در موارد بسيارى از متقين ياد شده و صفاتى براى آنها ذكر گرديده است
از جمله در همين آياتِ مورد بحث كه پنج صفت براى آنها ذكر شده كه درپى مى آيد.
اَلَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ
يُنْفِقُونَ (* )وَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِمآ أُنْزِلَ اِلَيْكَ وَ مآأُنْزِلَ
مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ (*)أُولئِكَ عَلى هُدًى مِنْ
رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (*)
كسانى كه به غيب ايمان مى آورند و نماز را بر پا مى دارند و از چيزهايى كه به آنها
روزى داده ايم، انفاق مى كنند(3) و كسانى كه به آنچه بر تو و پيش از تو نازل شده
است، ايمان مى آورند و به آخرت يقين دارند (4) آنها بر هدايتى از پروردگار خود
هستند و هم آنها رستگارانند (5)
نكات ادبى
1 ـ «الذين» با صله خود صفت است براى متقين و همين طور «الذين» دوم عطف بر «الذين»
اول است و اين آيات بيان صفات متقين است.
2 ـ «ايمان» از «امن»مشتق است و آن اطمينان و آرامش خاطر را مى رساند. در واقع
ايمان عبارت است از تصديق جزمى و قبول يك حقيقت و تسليم در برابر آن همراه با عشق و
علاقه به آن و ايمان و علم و يقين با يكديگر فرق دارند. نقيض ايمان، كفر و نقيض علم
، جهل و نقيض يقين شك است.
3 ـ «غيب» به معنى نهان است و هر چيزى كه از دسترس حواس پنجگانه بيرون است ولى وجود
دارد، آن همان غيب است و غيب در مقابل شهود و شهادت است. امور حسى را، عالم شهادت و
حقايق غير حسى را عالم غيب مى گويند.
4 ـ «صلوة» در لغت به معناى دعاست و در اصطلاح شرع افعال و اذكار مخصوصى است كه
مسلمان بايد آن را به جاى آورد. صلوة ناقص يايى از صلى است و اينكه در كتابت با واو
نوشته مى شود جهت تفخيم لفظ است مانند زكوة و ربوا كه هر دو مانند صلوة با واو
نوشته مى شوند وبهتر است بگوييم كه مربوط به رسم الخط عربى قديم است.
5 ـ «رزق» به معناى بخشش يك نعمت است خواه مواد مصرفى باشد مانندخوردنى ها و
پوشيدنى ها و خواه ارتباطات عاطفى باشد مانند اولاد و همسر و خواه امور معنوى باشد
مانند توفيق و تقوا.
6 ـ «انفاق» به معناى بذل كردن مال است و از «نفق» مشتق شده كه در لغت به معناى
شكاف مى باشد و به منافق از جهت ايجاد شكاف ميان مؤمنان، منافق گفته مى شود و نيز
به شكاف و تونل ميان كوه «نَفَق» اطلاق مى شود. گويا با انفاق مال، شكاف ميان فقير
و غنى پر مى شود و انفاق نه به معناى شكاف انداختن بلكه به معناى پر كردن شكاف
آمده است.
7 ـ «انزال» فرو فرستادن است يعنى فرود آمدن چيزى از بالا به پايين و در اينجا
منظور از انزال ، فرستادن قرآن و كتب آسمانى و شرايع از جانب خداوند به پيامبران
است و مسلم است كه بالا و پايين مادى لحاظ نشده بلكه چون خداوند علىّ اعلى و موجود
برتر است نازل به منزله بالا و بشر در مقابل خداوند حقير است نازل به منزله پايين
قرار داده شده است.
8 ـ ضمير منفصل «هم» در (هم يوقنون) و (هم المفلحون) جهت بيان حصر است يعنى تنها
متقين به قيامت عقيده دارند و تنها آنان رستگارانند و ضمير منفصل در اينجا يا محلى
از اعراب ندارد و يا خبر است.
9 ـ «يقين» آن باورى است كه پس از استدلال حاصل مى شود و لذا به خدا عالم گفته
مى شود ولى «موقن» گفته نمى شود و آن مراتبى دارد: علم اليقين ، عين اليقين و حق
اليقين.
10 ـ «مفلحون» از فلاح اشتقاق يافته و آن به معناى شكافتن است و به برزگر «فلاح»
گفته مى شود چون زمين را مى شكافد و مفلح كسى است كه موانع را برطرف مى سازد و به
هدف خود كه همان خير و صلاح است مى رسد.
تفسير و توضيح
در اينجا خداوند مردم را به سه دسته تقسيم مى كند: متقين ، كافران و منافقان و
خصوصيات هر يك را جداگانه بيان مى كند. مجموع اين سه آيه در مقام بيان اوصاف متقين
است. در آيه قبلى هدايتگرىِ قرآن نسبت به متقين بيان شد و اينك متقين را با بيان
برخى از ويژگيهاى آنان معرفى مى كند كه در اينجا پنج صفت از اوصاف آنان ذكر شده است
البته متقين اوصاف ديگرى هم دارند كه در خطبه همام نهج البلاغه اميرالمؤمنين (ع)
بيش از پنجاه صفت براى متقين ذكر كرده ولى مهمترين صفات آنان همين پنج صفت است كه
در اين آيه آمده است.
آيه (3) الذين يؤمنون بالغيب... : سه صفت از آن پنج صفت در اين آيه آمده است و
عبارتند از:
1 ـ ايمان به غيب: همانگونه كه در بخش نكات ادبى
گفتيم، غيب عبارت است از حقايقى كه در جهان وجود دارند ولى درك آنها با حواس
پنجگانه ممكن نيست بلكه وجود آنها تنها از طريق استدلالات عقلى و يا خبر دادن كسانى
مانند پيامبران كه راستگويى آنان يقينى است ، اثبات مى شود. عالم غيب در مقابل عالم
شهادت است كه مربوط به امور مادى وحسى است و علم الهى به هر دو عالم احاطه دارد:
عالم الغيب و الشهادة و هوالحكيم الخبير (انعام / 73)
خداوند، عالِم غيب و شهادت است و او حكيم و آگاه است.
و در آيه ديگرى غيب به دو قسم تقسيم شده: غيب آسمانها و غيب زمين و علم هر دو به
خداوند اختصاص داده شده است:
ان الله عالم غيب السموات و الارض (فاطر / 38)
خدا عالِم غيب آسمانها و زمين است.
در آيه مورد بحث نخستين صفتى كه براى متقين ذكر شده ، ايمان به غيب است يعنى ايمان
به تمام حقايقى كه از حواس ظاهرى پنهان است كه شامل ايمان به خدا و صفات خدا و روز
قيامت و عالم مجردات و ارواح و ملائكه و شياطين است و يكى از مصاديق ايمان به غيب
ايمان به ظهور مهدى موعود است كه در بعضى از روايات ما آمده است.
يكى از تفاوتهاى اساسى ميان الهيون و ماديون در همين مسأله است ماديون دنياى غيب را
قبول ندارند و علت اصلى آن اين است كه آنها ابزار شناخت را منحصر در تجربه و آزمايش
مادى مى دانند و استدلالات نظرى صرف را به عنوان ابزارى براى شناخت حقيقت
نمى پذيرند وبدينگونه خود را از شناخت دنياى وسيع غيب و حقايق والاى آن محروم
كرده اند.
آنها غافلند از اينكه حس و تجربه به تنهايى حتى در امور مادى و طبيعى هم نتيجه
نمى دهد و بايد يكى از مقدمات استدلالهاى تجربى ، نظرى باشد و آنها در استنباطهاى
تجربى و مادى خود به نحوى از استدلالهاى نظرى بهره مى گيرند و لااقل در تعميم
تجربه هاى خود به موارد مشابه ، محتاج استدلال نظرى هستند.
به هر حال يكى از اوصاف متقين ايمان به غيب و باور داشتِ حقايق والايى است كه بيرون
از حس و تجربه است بعضى از آنها مانند وجود خدا قابل اثبات قطعى با استدلالات نظرى
است و بعضى از آنها قابل اثبات با خبر دادن انبياء است كه حقانيت و صدق گفتار آنها
نيز از طريق استدلال نظرى ثابت شده است.
2 ـ اقامه نماز: صفت ديگر متقين بر پاداشتن نماز است كه ارتباطى مستقيم با خداوند
است و به وسيله آن انسان خاكى خود را با قدرت بى پايان الهى متصل مى كند و روح خود
را پرورش مى دهد و همين ارتباط است كه نمازگزار را در برابر گناهان بيمه مى كند و
او را از ارتكاب معاصى باز مى دارد حقيقتى كه قرآن از آن خبر داده است:
ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر (عنكبوت/ 45)
همانا نماز انسان را از فحشاء و منكر باز مى دارد.
نماز در تمام شرايع آسمانى بوده و قرآن در موارد متعددى در بيان حالات پيامبران
گذشته از نماز زياد كرده است منتهى كيفيت نماز در اسلام با اديان ديگر تفاوت دارد
اما در هر صورت حقيقت آن يكى است و آن اعمال و اذكارى است كه جهت خضوع در مقابل خدا
و ارتباط با او انجام مى گيرد.
مطلب ديگر اينكه اقامه نماز داراى خصوصيتى است كه بايد مورد توجه واقع شود و آن
اينكه لفظ «اقامه» هم ناظر بر كيفيت نماز است و هم ناظر بر كميت آن. اقامه و
برپاداشتن نماز وقتى محقق مى شود كه هم با شرايط و آداب مخصوص خود و به صورت نمازى
كامل و از روى اخلاص و قصد قربت انجام گيرد و هم شخص بر آن مداومت داشته باشد. در
چنين صورتى است كه نماز را اقامه كرده است و گرنه خواندن گاه و بيگاه و يا بدون
شرايط لازم، اقامه نماز نيست و طبعا نتايج و ثمرات لازم را به بار نخواهد آورد.
قرآن كريم در آياتى بر مداومت بر نماز تاكيد دارد و از نمازگزارانى كه شرايط لازم
[50]
را رعايت نمى كنند انتقاد مى كند:
الذين هم على صلاتهم دائمون (معارج / 23)
نمازگزاران كسانى هستند كه بر نماز خود مداومت مى كنند.
و الذين هم على صلاتهم يحافظون (معارج / 34)
و كسانى كه بر نمازشان محافظت مى كنند.
فويل للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون (ماعون / 5)
پس واى بر نمازگزارانى كه از نماز خود غفلت مى كنند.
3 ـ انفاق : يكى ديگر از اوصاف متقين كه در اين آيه آمده است ، انفاق و بذل مال در
راه خداست. در واقع اقامه نماز ايجاد رابطه ميان خلق و خداست و بذل مال اصلاح رابطه
ميان خلق با خلق است و بدون شك اصلاح اين دو رابطه در تأمين سعادت انسانى نقشى بس
بزرگ دارد. نماز موجب آرامش و ثبات اقتصادى جامعه مى شود.
تعبير و مما رزقناهم ينفقون تعبير جالبى است و مشتمل بر اين نكته است كه آنچه شما
انفاق و احسان مى كنيد، همه از نعمتهايى است كه خداوند به شما داده است و در واقع
شما امانتدار او هستيد و اگر از آنچه داريد احسان كنيد در حقيقت مال خدا را در راه
خدا انفاق كرده ايد. تأكيد قرآن بر اين نكته روشنگر اين مطلب است كه هرچند مالكيت
خصوصى افراد در اسلام محترم است ولى صاحبان ثروت بايد بدانند كه آنچه دارند همه از
آنِ خداست و همه رزقى است كه از جانب خدا به او داده شده و اينكه خود شخص تلاش كرده
در جلب روزى مؤثر است ولى وسايل اين تلاش و نيرويى كه در اين راه به كار رفته نيز
از آنِ خداست.
نظير اين آيه ، آيه ديگرى است كه در آن امر به انفاق شده به اين بيان: وانفقوا مما
رزقناكم (منافقون / 10) و انفاق كنيد از آنچه به شما روزى داده ايم.
البته نظير اين آيه و آيه مورد بحث در موارد متعددى از قرآن كريم آمده است.
مطلب ديگرى كه ذكر آن خالى از لطف نيست اين است كه در اين گروه از آيات سخن از
انفاق از روزى است ولى در آيه ديگرى حتى به كسانى كه روزى آنها به تنگ
افتاده و دستشان خالى است نيز دستور
انفاق داده شده است:
و من قدر عليه رزقه فلينق مما آتاه الله (طلاق / 7)
و كسى كه روزى او تنگ شده است، انفاق كند از آنچه خداوند به او
داده است.
گويا انفاق در راه خدا خود باعث گشايش و وسعت در روزى است.
ديگر اينكه در آيه موردبحث انفاق از «رزق» مدح شده و اين مى رساند كه «رزق» شامل
حرام نمى شود و اين برخلاف نظر بعضى از متكلمان است كه رزق را اعم از حلال و حرام
مى دانند و چون اين بحث يك بحث كلامى است، وارد آن نمى شويم.
آيه (4) والذين يؤمنون بما انزل... : اين آيه ادامه آيه قبلى در بيان اوصاف متقين
است و شامل دو صفت از پنج صفتى است كه در اين آيات براى متقين ذكر شده است و
عبارتند از:
4 ـ ايمان به پيامبران: در آيه پيش ايمان به غيب كه شامل ايمان به خداست بيان شد و
دو مورد از آثار آن كه همان اقامه نماز و انفاق بود ذكر گرديد و اينك در اين آيه دو
موضوع ديگر از موضوعاتى كه متقين به آن ايمان دارند ذكر شده كه اولين آنها ايمان به
حقانيت پيامبر اسلام و همه پيامبران راستينى است كه پيش از او آمده اند.
اينكه ما فقط خدا را بشناسيم و او را عبادت كنيم كافى نيست بلكه بايد تكاليفى را كه
خداوند از ما خواسته است بشناسيم و شناخت اين تكاليف با ايمان و اعتقاد بر پيامبران
او امكان پذير است زيرا ما براى دريافت پيام الهى راهى جز انبياء نداريم البته عقل
بشرى به طور مستقل چيزهايى را درك مى كند اما كافى و وافى نيست و اشتباهات پى درپى
عقل كه همه شاهد آن هستيم، دليل روشنى بر بى كفايتى عقل بشرى است.
5 ـ ايمان به روز قيامت: آخرين صفتى كه در اين گروه از آيات براى متقين ذكر شده،
اعتقاد و ايمان به روز قيامت و آخرت است كه مكمل دو باور گذشته يعنى ايمان به غيب و
ايمان به پيامبران مى باشد.
ايمان به معاد و روز قيامت يك ضلع از سه ضلع مثلث ايمان به خدا و انبياء و
قيامت است كه بىوجود آن، ايمان شخص
نتيجه اى نخواهد داشت و در واقع ايمان به حقانيت و حتميت روز قيامت كه همان روز جزا
و پاداش است انگيزه اى بسيار نيرومند در ساختار شخصيت معنوى انسان به شمار مى رود.
قيامت روزى است كه تمام انسانها از گورهاى خويش برانگيخته مى شوند و با يك زندگى
مجدد به صحنه محشر مى آيند و در آن روز دادگاه عدل الهى برپا مى گردد و به اعمالى
كه انسان در دنيا انجام داده رسيدگى مى شود و هر كس به سزاى اعمال خويش مى رسد.
تمام انبياء از چنين روزى خبر داده اند و دلايل عقلى نيز امكان و حتى ضرورت آن را
اثبات مى كند و ما در مناسبتهاى آينده به ذكر برخى از آنها خواهيم پرداخت.
در قرآن كريم از روز قيامت با نامهاى مختلفى ياد شده از جمله: يوم القيامه،
يوم الساعة، يوم الدين، يوم التغابن، يوم الفصل، يوم الحشر ، يوم البعث، يوم
التناد، يوم الحساب ، يوم الجمع و غير آنها. همچنين قرآن كريم به تفصيل صحنه ها و
مشاهد گوناگون روز قيامت و مراحل حسابرسى در آن روز را بيان كرده كه در آيات مربوطه
درباره آنها بحث خواهد شد.
اينكه قرآن در اين آيه و چند آيه ديگر به روز قيامت ، «آخرت» يا «دارآخرت» اطلاق
كرده بدان سبب است كه آن عالم در مقام متاخرى از عالم دنيا قرار دارد. دنيا يعنى
عالمى كه به ما نزديك مى باشد و آخرت يعنى عالمى كه پس از عالم دنيا خواهد آمد.
آيه(5) اولئك على هدى من ربهم... : پس از بيان اوصاف پنجگانه متقين كه در آيات قبلى
ذكر شد، اكنون عاقبت امر آنها و سرانجام كارشان بيان مى شود. و آن دو چيز است:
نخست اينكه آنها با داشتن اين صفات همواره درهدايت خاص پرورگار هستند و تعبير «على
هدى» كه با حرف استعلاء آمده دليل بر دوام هدايت است و اين هدايت غير از هدايت عام
خداوند است كه شامل كافر و مؤمن مى شود بلكه يك هدايت [53]
ويژه اى است كه اختصاص به مؤمنان
دارد.
دوم اينكه اين گروه از مردم به خاطر داشتن آن پنج خصلت، گروه رستگاران هستند و
سعادت آنها از طرف خداوند تضمين شده است.
اِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا سَوآءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ
تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (* )خَتَمَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى
سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ (*)
كسانى كه كافر شدند مساوى است بر آنها كه آنها را بترسانى يا نترسانى، ايمان
نخواهند آورد (6) خداوند بر دلها و گوش آنان مهر زده و بر چشمانشان پرده اى است و
بر آنها عذابى بزرگ است (7)
نكات ادبى
1 ـ كفر در لغت به معناى پوشانيدن است و به زارع كافر گفته مى شود زيرا كه دانه را
زير خاك مى پوشاند و به شب كافر گفته مى شود چون اشياء را در تاريكى مى پوشاند و در
اصطلاح، كفر عبارت است از انكار خدا و پيامبر و روز قيامت. در واقع كافر حقايق را
مى پوشاند. و گاهى كفر گفته مى شود و از آن كفران نعمت منظور است.
2 ـ «سواء» مصدر به معناى فاعل است يعنى مستوى و مساوى.
3 ـ «انذار» به معناى ترسانيدنى است كه همراه با خبر دادن از چيزى باشد. بنابراين
به ترساندنِ تنها، انذارگفته نمى شودبلكه انذارابلاغ يك پيام توأم با
تخويفوترسانيدن است.
4 ـ جمله «سواء عليهم» تا آخر خبر براى «ان الذين» است و «لايؤمنون» جمله حاليه از
ضمير هم مى باشد و يا گوييم خبر «ان الذين» همين لايؤمنون است و جمله «سواء عليهم»
جمله اعتراضيه است كه محل از اعراب ندارد.
5 ـ جمله «ءانذرتهم»با دو همزه و ام به ظاهر جمله استفهاميه و انشائى است ولى در
واقع جمله خبريه است و مفهوم آن اين است كه انذار و عدم انذار مساوى است.
6 ـ «ختم»به معناى مهر نهادن است و چون نامه ها را با مهر پايان مى دادند، لذا به
مهر «خاتم» و به مهر زدن «ختم» گفته شد. يك فايده مهر زدن به نامه و يا به بعضى از
ظروف و كيسه ها اين است كه ديگر كس نتواند در آنها تصرف كند و به همان صورت كه هست
باقى بماند. در اينجا نيز منظور از مهر زدن به دلها و گوشهاى كافران اين است كه
ديگر فهم و درك آنها قابل تصرف و تغيير نيست.
7 ـ «غشاوه» به معناى پرده است از ماده «غشى يغشى» و بر وزن فعاله است نظير:عصابه و
عمامه.
8 ـ عظيم نقيض «حقير» است همانگونه كه كبير نقيض «صغير» است حقير از صغير كمتر و
عظيم از كبير بالاتر است.
تفسير و توضيح
آيه (6) ان الذين كفروا سواء عليهم... : خداوند در اوائل همين سوره مردم را به سه
دسته تقسيم كرده يكى متقين كه ذكر آنان با ويژگيهايى كه داشتند، گذشت. دوم كافران
كه در اين آيه و آيه بعدى آمده. سوم منافقان كه در آيات بعد خواهد آمد.
در اين آيه كافران به اين صورت معرفى شده اند كه آنها افرادى عنود و لجوج هستند و
هيچ سخنى در آنها تاثير ندارد و اساسا بردلهايشان مهر زده شده و هرگز ايمان نخواهند
آورد واميدى بر آنان نيست. حال بايد ديد كه آيا منظور از كافران در اينجا تمام
كافران است و يا كافران بخصوصى مورد نظر مى باشد روشن است كه منظور تمام كافران
نيست زيرا كه بسيارى از كافران بعدها ايمان آوردند و دلهاى آنان نرم شد و اين با
منطوق و مفهوم آيه سازگار نيست بنابراين منظور از كافران در اينجا كافران بخصوصى
مى باشند.
اين كافران بخصوص يا افراد معينى بودند كه در عصر پيامبر زندگى مى كردند به طوريكه
در بعضى از روايتها آمده است و آنها عبارت بودند از ابوجهل و پنج تن از خاندان او
كه همگى در جنگ بدر كشته شدند و يا گروهى از احبار يهود. يا بگوييم منظور، آن گروه
از كافران است كه در اثر عناد و لجاجت در برابر حق ، آمادگى وزمينه هدايت را از دست
داده اند و به اصطلاح بعضى از روايات ، دل آنها سياه شده است و چنين افرادى در هر
زمانى ممكن است كه پيدا شوند.
اين افراد آنچنان از مسير هدايت دور شده اند و توفيقشان سلب شده كه انذار و تبليغ
پيامبر در اينها اثر نمى كند و به حدى رسيده اند كه پيامبر با آن بيان خدايى خود هر
قدر اينها را نصيحت كند و يا از عذابهاى الهى بترساند و يا عواقب بد اعمال اينها را
گوشزد كند، هرگز اينها سخن پيامبر را نخواهند پذيرفت و انذار او را جدى نخواهند
گرفت به طوريكه انذار و عدم انذار آنها مساوى است.
طبيعى است كه سخن هر شخصى هنگامى در مخاطب اثر مى كند كه مخاطب آمادگى پذيرش آن سخن
را داشته باشد و پيشاپيش، آن را محكوم نكرده باشد اما كسى كه پيش از شنيدن سخن آن
را محكوم مى كند و با گوينده آن عناد و ستيز و لجاجت دارد، آن سخن را نخواهد پذيرفت
و آن را به دل خودراه نخواهد داد گويا كه بر دل او مهرى زده شده است حقيقتى كه در
آيه بعد مى آيد:
آيه (7) ختم الله على قلوبهم و ... دليل اينكه بعضى از كافران سخن پيامبر را
نمى شنوند و هدايت نمى شوند اين است كه آنها آنچنان از مسير هدايت دور افتاده اند
كه گويا بر دلها و گوشهاى آنها مهر زده شده و غير قابل نفوذ و تغييرناپذير است و در
برابر چشمان آنها پرده اى آويخته شده و ديگر از ديدن حقايق عاجز و ناتوان هستند و
اين نتيجه قهرى كفر خود خواسته آنهاست.
نكته ديگرى كه تذكر مى دهيم اين است كه در اين آيه قلب و گوش را با مهر زدن آورده
ولى چشم را با پرده قرين ساخته است علتش اين است كه قلب و گوش در درك خود جهت خاصى
ندارد ولى چشم تنها جهت مقابل را مى بيند و لذا چشم با پرده و دل و گوش با مهر
خوردن مناسبت دارد.
ضمنا اينكه در اين آيه قلب و بصر به صورت جمع و سمع به صورت مفرد آمده و قلب مقدم
بر سمع ذكر شده دليل خاصى ندارد زيرا در آيات ديگر قرآن عكس اين كار را ملاحظه
مى كنيم بنابراين جمع و افراد اين كلمات و يا تقديم و تاخير آنها فقط براى تنوع در
بيان مطلب است.
در بعضى از آيات قرآنى، خداوند اعلام نموده كه
بر قلب كافران مهر زده و يا پرده اى بر آن قرار داده است و يا بر گوش و چشم آنها
پرده اى است مانند:
ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة (بقره / 7)
خداوند بر دلها و گوش كافران مهر زده و بر چشمانشان
پرده اى است شبيه اين آيه
، آيات ديگرى است كه خواهد آمد.
در اين گونه از آيات منظور از مهر و پرده ، مهر و پرده خارجى نيست كه بر دل و گوش و
چشم آنها باشد بلكه منظور همان سلب توفيق است و اينكه ميان قواى ادراكى آنها و ميان
حقيقت فاصله اى قرار داده شده و آنها ديگر قابليت اينكه حق را درك كنند ندارند و
قابل هدايت نيستند.
اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه طبق اين آيات ، اين خداوند است كه چنين حالتى را در
آنها به وجود آورده و به دل و گوش آنها مهر زده و مقابل چشمانشان پرده اى قرار داده
است. اگر چنين است، ديگر آنها در كفر خود معذورند و جاى سرزنش وجود ندارد زيرا اين
خداوند است كه قواى ادراكى آنها را در برابر حق بسته است ديگر آنها در عدم هدايت
تقصيرى ندارند و اين در حالى است كه خداوند آنها را توبيخ و سرزنش مى كند و عذابى
عظيم بر آنها وعده مى دهد.
در پاسخ اين سؤال بايد بگوييم: با توجه به مجموع آياتى كه در اين زمينه در قرآن
مجيد آمده جواب اين پرسش بسيار روشن است و آن اينكه خداوند هرگز به كفر
هيچيك از بندگان خود راضى نيست «و لا
يرضى لعباده الكفر» (زمر/ 7) و به همه بندگان خود امكانات و شايستگيهاى لازم را در
جهت هدايت داده است و با ارسال پيامبران و كتابهاى آسمانى، بندگان را در جهت يافتن
راه صحيح كمك كرده است حال، بعضى از بندگان با و جود امكان هدايت، راه ضلالت و كفر
را پيش گرفته اند و با اين انتخاب نادرست ، خود را از هدايت الهى محروم كرده اند و
پا را از آن فراتر گذاشته در برابر دعوت پيامبران به عناد و لجاجت برخاسته اند و با
ستيز با پيامبران و تعاليم آنها، خود را در جبهه مخالفت با آنان قرار داده اند و
تمام نيروى خود را در مبارزه با راه انبياء مصرف كرده اند. در چنين حالتى است كه
خداوند نيز بر دل و گوش آنها مهر زده و قابليت هدايت را از آنها گرفته است.
بنابراين، دچار شدن بعضى از كافران عنود به چنين حالتى نتيجه قهرى اعمال خود آنهاست
آنها خود براى خود چنين خواسته اند و بايد مسئوليت چنين انتخاب غلطى را كه آن را
دانسته انجام داده اند به عهده بگيرند زيرا خداوند از اول درباره آنها چنين نخواسته
بود بلكه پس از اصرار در كفر و عناد در برابر حق ، خدا از آنها سلب توفيق كرده و
اين نوعى مجازات كفر آنهاست.
اين حقيقت كه در بالا گفتيم از آيات متعددى از قرآن مجيد استفاده مى شود:
كذلك يطبع الله على كل قلب متكبر جبار (غافر/ 35)
و چنين است خداوند بر هر قلب متكبر ستيزه جو مهر مى زند.
كذلك نطبع على قلب المعتدين (يونس / 74)
و چنين است بر دلهاى تجاوزگران مهر مى زنيم.
افرايت من اتخد الهه هواه و اضله الله على علم و ختم على سمعه و قلبه (جاثيه/ 23)
آيا ديدى كسى را كه هواى نفس خود را خداى خود قرار داده
بود و خدا او را با علمى كه داشت گمراه كرد و بر گوش و قلب او مهر زد.
فلما زا غوا ازاغ الله قلوبهم و الله لايهدى القوم الفاسقين (صف / 5)
و چون آنها لغزيدند خداوند دلهايشان را لغزانيد و خدا
گروه كافران را هدايت [58]
نمى كند.
از اين آيات و آيات مشابه ديگر به خوبى روشن مى شود كه علت مهر زدن خداوند بر دلهاى
كافران اعمال خود آنهاست و هرگز خداوند كسى را بى جهت گمراه نمى كند وبراى قواى
ادراكى او مهر نمى زند.
مطلب ديگر اينكه اين حالت مخصوص كه خداوند براى بعضى از كافران به وجود مى آورد، در
قرآن تعبيرهاى گوناگونى دارد كه عبارتند از: ختم، طبع، اغفال، قسوه، اقفال و اكنّه
بعضى از آيات مربوط به ختم و طبع را خوانديم و اينك آيات تعبيرهاى ديگر:
اغفال: و لاتطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا (كهف / 27)
و اطاعت نكن از كسى كه دل او را از ياد خدا غافل كرده ايم.
قسوه: فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه (مائده / 13)
پس به خاطر پيمان شكنيهاى آنها ، آنها را لعنت كرديم و
دل هاشان را سخت نموديم.
اقفال: افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب افقالها (محمد / 24)
آيا در قرآن تدبر نمى كنند يا بر دلها قفلهاى آن است.
اكنّه: انا جعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه و فى آذانهم و قرا (كهف/ 57)
و ما بر دلهاى آنان پرده هايى قرار داديم كه مانع فهم
آنها باشد و در گوشهايشان سنگينى قرار داديم.
اين حالت كه با تعبيرهاى مختلف از آن ياد شده نوعى بيمارى دل و روح است كه در قرآن
در مواردى ازاين بيمارى ياد شده است و ممكن است كه اين تعبيرات، مراحل مختلف آن
بيمارى باشد.
با وجود اين بيمارى و مُهرى كه بر دلهاى اين كافران زده شده چگونه است كه خداوند
بازهم آنها را انذار مى كند و مخاطب سخنان خود قرار مى دهد و اين در حالى است كه
مى داند آنها هدايت نخواهند شد؟
پاسخ اين است كه انذار و تبليغ چنين افرادى از
باب اتمام حجت و الزام دليل است تا در قيامت سخنى براى گفتن و بهانه و عذرى براى
آوردن نداشته باشند.
وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ وَ بِالْيَوْمِ الاخِرِ وَ ما هُمْ
بِمُؤْمِنينَ (* )يُخادِعُونَ اللّهَ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ اِلاّ
أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ (*)فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ
مَرَضًا وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ (* )وَ اِذا قيلَ لَهُمْ
لا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ (*)أَلا اِنَّهُمْ
هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ (*)وَ اِذا قيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما
آمَنَ النّاسُ قالُوا أَنُؤْمِنُ كَمآ آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا اِنَّهُمْ هُمُ
السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ (*)وَ اِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا
آمَنّا وَ اِذا خَلَوْا اِلى شَياطينِهِمْ قالُوا اِنّا مَعَكُمْ اِنَّما نَحْنُ
مُسْتَهْزِئُونَ (*)اَللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ
يَعْمَهُونَ (*)أُولئِكَ الَّذينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ
تِجارَتُهُمْ وَ ما كانُوا مُهْتَدينَ (*)
و از مردم كسانى هستند كه مى گويند: به خدا و روز قيامت ايمان آورديم در حالى كه
آنها مؤمن نيستند(8) آنها مى خواهند خدا و مؤمنان را فريب دهند در حالى كه فريب
نمى دهند مگر خودشان را ولى نمى فهمند (9) در دلهاى آنان بيمارى است پس خداوند بر
بيمارى آنها بيفزايد و بر آنان عذابى دردناك است به سبب اينكه دروغ مى گويند (10) و
چون به آنها گفته مى شود كه در زمين فساد نكنيد مى گويند: همانا ما اصلاح كنندگانيم
(11) آگاه باشيد كه آنها همان فسادكنندگان هستند ولى نمى فهمند (12) و چون به آنها
گفته مى شود كه ايمان بياوريد همانگونه كه مردم ايمان آورده اند، مى گويند: آيا
ايمان بياوريم همانگونه كه سفيهان ايمان آورده اند؟ آگاه باشيد كه آنها همان سفيهان
هستند ولى نمى دانند (13) و چون با مؤمنان ملاقات مى كنند، مى گويند: ايمان آورديم
اما چون با شياطين خود خلوت مى كنند مى گويند: ما با شما هستيم همانا ما
مسخره كنندگانيم (14) خداوند آنها را مسخره مى كند و بر طغيانشان مى افزايد كه
سرگردان و حيران شوند (15) آنها كسانى هستند كه ضلالت را در مقابل هدايت خريدند پس
اين تجارت بر آنها سودى نكرد و از هدايت يافته ها نشدند(16)
نكات ادبى
1 ـ «ناس» در اصل «اناس» بود الف به جهت كثرت استعمال افتاد. بعضيها گفته اند كه
ناس جمعى است كه از لفظ خود مفرد ندارد بلكه مفرد آن انسان است و ناس از «نوس» مشتق
شده كه به معناى حركت مى باشد.
2 ـ حرف باء در اول «بمؤمنين» براى تاكيد نفى است.
3 ـ خدعه به معنى مخفى كردن چيزى است جهت فريب دادن طرف مقابل و مخادعه مفاعله از
خدعه است ولى حالت بين الاثنينى ندارد مانند (عاقبت اللص) كه يك طرفى مى باشد.
4 ـ «شعور» به معناى درك چيزهاى لطيف و نكات ظريف و خيالى است و از همين جهت است كه
به شاعر شاعر گفته شده واين صفت بر خداوند اطلاق نمى شود.
5 ـ «قلب» به معناى حركت است و به قلب انسان قلب گفته شده چون هميشه در حركت است
اينكه منظور از قلب در قرآن چيست، در آيات مربوطه بحث خواهد شد.
6 ـ «شيطان»از شطن مشتق است كه به معناى دورى از حق و سرپيچى از امر است و ابليس را
به جهت سرپيچى از فرمان خدا «شيطان» گفتند و اساساً هر كسى كه از سرفتنه گرى و
طغيانگرى از فرمان حق سرپيچى كند شيطان است.
7 ـ «عمه» به معناى حيرت و ترديد است و جمله «يعمهون» جمله حاليه و موضع آن نصب
است.
تفسير و توضيح:
اين آيات به اضافه چند آيه اى كه بعد از اين
خواهد آمد كه مجموعاً سيزده آيه است، درباره منافقان عصر پيامبر(ص) نازل شده است.
هنگامى كه پيامبر خدا از مكه به مدينه هجرت فرمود و در آنجا تشكيل حكومت داد و قدرت
و سلطه اى پيدا كرد، گروهى از مردم مدينه كه به پيامبر ايمان نياورده بودند، براى
اينكه خود را با اكثريت مردم شهر وفق بدهند، به ظاهر ادعاى اسلام كردند ولى در واقع
مسلمان نبودند. اين كار، آنها را از تعرض اكثريت مردم محافظت مى كرد ولى آنها با
اينكه از مزاياى اين ايمان ظاهرى برخوردار بودند، ناجوانمردانه به مسلمين خيانت
مى كردند و اسرار آنها را به دشمنان انتقال مى دادند و با نقشه هاى خائنانه اى
همواره در صدد ضربت زدن بر پيكر جامعه اسلامى بودند.
قرآن كريم در اين آيات پرده از بعضى از توطئه ها و شيطنتهاى آنان برمى دارد و با
ارائه قسمتى از شگردهاى آنان ضمن هشدار به مسلمانان، برخى از قوانين كلى
جامعه شناسى نفاق را به دست مى دهد. پديده اى كه در هر
جامعه اى ممكن است به وجود بيايد.
البته افشاگريهاى قرآن درباره منافقان منحصر به اين آيات نيست بلكه در آيات ديگرى
اين كار ادامه دارد و بخصوص درسوره اى به نام منافقون علاوه بر عملكرد گروه نفاق ،
روحيه هاى منافقان را نيز بيان مى كند.
ضمنا خاطرنشان مى سازيم كه هر چند اين آيات درباره منافقان عصر پيامبر نازل شده
است; ولى مورد مخصص نمى شود بلكه اوصافى كه قرآن از منافقان نقل مى كند عموميت دارد
و شامل هر منافقى است كه درون جامعه اى مشغول به تخريب است.
آيه (8) و من الناس من يقول آمنا ... : پيش از اين گفتيم كه خداوند در اول سوره
بقره از سه گروه از مردم ياد مى كند و بعضى از خصوصيات آنها را مى آورد: گروه اول
متقين، گروه دوم كافران و گروه سوم منافقان هستند. دو گروه متقين و كافران در آيات
قبلى ذكر شد و اينك گروه سوم يعنى گروه منافقان طى سيزده آيه معرفى مى شوند. در اين
آيات براى منافقان هفت ويژگى ذكر شده كه نخستين آنها در همين آيه آمده است:
1 ـ ايمان دروغين: آنها به دروغ ادعاى ايمان به
خدا و روز قيامت مى كنند تا خود را در درون جامعه اسلامى جا بزنند و از مزاياى آن
بهره مند شوند و نيز اسرار مسلمانان را به دست بياورند و به موقع آن را به دشمنان
اسلام گزارش كنند.
قرآن كريم اين ادعاى آنها را با قاطعيت رد مى كند و اعلام مى دارد كه آنها ايمان
نياورده اند و در اين ادعا دروغگو هستند.
نظير اين را در اول سوره منافقون ملاحظه مى كنيم كه در آنجا شهادت دورغين آنها را
درباره نبوت پيامبر نقل كرده سپس آن را رد مى كند:
اذا جائك المنافقون قالو نشهد انك لرسول الله و الله يعلم انك لرسوله و الله يشهد
ان المنافقين لكاذبون (منافقون / 1)
و چون منافقان پيش تو آيند و گويند: شهادت مى دهيم كه تو پيامبر خدا هستى و خدا
مى داند كه تو پيامبر او هستى و خدا شهادت مى دهد كه منافقان دروغگويانند.
بدينسان دست گروه منافق رو مى شود و ايمان آنها پذيرفته نمى گردد و اين مى رساند كه
ايمان قولى ، كه فقط از طريق زبان باشد، ايمان حساب نمى شود هر چند كه از نظر فقهى
، احكام اسلام از قبيل طهارت وجواز نكاح و حرمت جان و مال بر آن مترتب مى گردد.
آيه (9) يخادعون الله والذين آمنوا... : در اين آيه ويژگى دوم منافقان مطرح شده
است:
2 ـ قصد فريب خدا و مؤمنان: در اين آيه هدف آنها از اين ادعاى دروغ مشخص مى شود و
آن اينكه آنها مى خواهند با اين كار خدا و مؤمنان را فريب بدهند و اين ويژگى دوم
آنهاست كه آنها مردمى فريبكار و نيرنگ باز هستند تا جايى كه مى خواهند حتى خدا را
فريب بدهند.
اينكه آنها مى خواستند خداوند را فريب بدهند خود دليل بر بى ايمانى آنهاست زيرا اگر
كسى واقعاً به خدا ايمان داشت باشد مى داند كه خداوند را كه عالم برهمه اسرار و
پنهانكاريهاست، نمى توان فريب داد.
و اما اينكه منافقان چگونه مى خواستند مؤمنان را
فريب بدهند و هدفشان چه بود ، مى توان گفت كه آنها چندين هدف داشتند: يكى اينكه
مى خواستند احترام و محبت اكثريت جامعه را كه مسلمان بودند به خود جلب كنند. دوم
اينكه اسرار مسلمانان را كشف كنند و در اختيار دشمنان آنها بگذارند. سوم اينكه
احكام كفار را از خود دفع كنند و مسلمانان آنها را پاك بدانند و ارتباط نزديك داشته
باشند و از جان و مال آنها دفاع كنند. چهارم اينكه آنها نيز در غنائم جنگى شركت
كنند و از آن سهمى ببرند و شايد هدفهاى ديگرى هم داشتند و اين خود فريب دادن
مؤمنان است.
ولى قرآن كريم با پرده برداشتن از توطئه و نيرنگ و فريب آنها، در واقع فريب منافقان
را به خودشان برگردانيد و مسلمانان با شناسايى آنان هوشيارتر شدند و نقشه هاى
منافقان نقش بر آب شد و آنها كه خيال مى كردند مى توانند مؤمنان را فريب بدهند ،
فريب زرنگيهاى خود را خوردند و در دام افتادند. اين است كه خداوند در اين آيه اعلام
مى دارد منافقانى كه مى خواستند خداو مؤمنان را فريب بدهند، در واقع خودشان را فريب
دادند اما خود نمى فهمند و اين نكته ظريف را درك نمى كنند.
آيه (10) فى قلوبهم مرض ... : در اين آيه ويژگى سوم منافقان مطرح شده است:
3 ـ بيمار بودن دل و روح منافقان: بديهى است كه هر گاه اقليتى در ميان اكثريتى
دودوزه بازى كنند و ظاهر خود را بر خلاف باطن خود جلوه دهند، دچار بيمارى روحى
مى شوند و چون دشمنِ اكثريت هستند، پيشرفتها و موفقيتهاى اكثريت باعث ناراحتى آنها
مى شود و بر بحران روحى آنها مى افزايد.
منافقان همواره در اضطراب و دلهره زندگى مى كنند و از اينكه نقاب از چهره شان بيفتد
و افشا شوند نگران هستند و لذا قرآن كريم در سوره منافقون با روانشناسى خاصى اين
معنا را خاطرنشان مى سازد:
يحسبون كل صيحة عليهم (منافقون / 2) آنها
هر فريادى را بر ضرر خويشتن مى پندارند.
و بدينسان منافقان، بيمار دل هستند و هر چه بر شوكت و قدرت مسلمانان افزوده
گردد بر
بيمارى آنها افزوده خواهد شد و لذا در آيه مورد بحث خداوند پس از خبردادن از بيمارى
دل آنها مى فرمايد: «خداوند بر بيمارى آنها مى افزايد» زيرا كه روز به روز قدرت
مسلمانان فزونى مى يابد و به همين سبب بيمارى دل آنها نيز افزايش خواهديافت.
آيه (11) واذا قيل لهم لاتفسدوا... : در اين آيه ويژگى چهارم منافقان آمده است:
4 ـ فتنه گرى و فسادانگيزى: منافق كارى جز ايجاد فساد و كارشكنى در امور اكثريت
ندارد. منافق سعى مى كند چوب لاى چرخ اكثريت بگذارد و از هر طريق ممكن بر آنان لطمه
وارد كند و ضربه بزند.
جالب اينكه منافق كه اقداماتى در جهت كارشكنى و ايجاد فتنه وفساد انجام مى دهد، در
مقام سخن گفتن آن اقدامات را در جهت صلاح كار قلمداد مى كند و سرپوشهاى فريبنده اى
بر آن مى گذارد و چن