فهرست
بزرگترين اجتماع عبادى ـسياسى هفته .
سرانجام دردناك سركشان .
هدف از آفرينش عالم , معرفت است .
از آنها كه داراى اين صفاتند پيروى مكن .
اين قرآن قطعا كلام خداست .
بخش ديگرى از ويژگيهاى بهشتيان .
1ـ تحقيق گسترده اى پيرامون علم غيب .
بخشى از پاداش عظيم پرهيزكاران .
فضيلت تلاوت اين سوره .
فضيلت تلاوت اين سوره .
فضيلت تلاوت سوره .
شاخه هاى توحيد افعالى .
زير نظر: استاد محقق آية اللّه مكارم شيرازى .
برگزيده .
تفسير نمونه .
جلد پنجم .
تحقيق و تنظيم :.
احمد ـ على بابائى .
تفسير سوره هاى : قمر رحمن واقعه حديد مجادله حشرممتحنه صف جمعه منافقون تغابن طلاق
تـحـريـم ملك قلم حاقه معارج نوح جن مزمل مدثر قيامت دهر (انسان ) مرسلات نبا
نازعات عبس تكوير انفطار مطففين انشقاق بروج طارق اعلى غاشيه فجر بلد شمس ليل ضحى
انشراح ـ تين علق قـدر بينه زلزله عاديات قارعه تكاثر عصر همزه فيل قريش ماعون كوثر
كافرون نصر مسدـ اخلاص فلق ناس .
پيشگفتار.
گزيده تفسيرنمونه ! .
بـزرگترين سرمايه ما مسلمانان قرآن مجيد است معارف , احكام , برنامه زندگى , سياست
اسلامى , راه به سوى قرب خدا, همه و همه را در اين كتاب بزرگ آسمانى مى يابيم .
بنابراين , وظيفه هر مسلمان اين است كه با اين كتاب بزرگ دينى خود روزبه روز آشناتر
شود اين از يكسو.
از سـوى ديـگر آوازه اسلام كه بر اثر بيدارى مسلمين در عصرما, و بخصوص بعد از
انقلاب اسلامى در سـراسـر جهان پيچيده است , حس كنجكاوى مردم غيرمسلمان جهان را
براى آشنايى بيشتر به اين كتاب آسمانى برانگيخته است , به همين دليل در حال حاضر از
همه جا تقاضاى ترجمه و تفسير قرآن به زبانهاى زنده دنيا مى رسد, هر چند متاسفانه
جوابگويى كافى براى اين تقاضاها نيست , ولى به هرحال بايد تلاش كرد و خود را آماده
براى پاسخگويى به اين تقاضاهاى مطلوب كنيم .
خـوشـبـختانه حضور قرآن در زندگى مسلمانان جهان و بخصوص در محيطكشور ما روز به روز
افزايش پيدا مى كند, قاريان بزرگ , حافظان ارجمند, مفسران آگاه در جامعه امروز ما
بحمداللّه كم نـيـسـتـنـد, رشته تخصصى تفسير در حوزه علميه قم به صورت يكى از رشته
هاى تخصصى مهم درآمـده و مـتـقاضيان بسيارى دارد, درس تفسير نيز از دروس رسمى حوزه
ها و از مواد امتحانى است , و در همين راستا((تفسيرنمونه )) نوشته شد, كه تفسيرى
است سليس و روان و در عين حال پرمحتوا وناظر به مسائل روز و نيازهاى زمان , و شايد
يكى از دلايل گسترش سريع آن همين اقبال عمومى مردم به قرآن مجيد است .
گـرچـه براى تهيه اين تفسير به اتفاق گروهى از فضلاى گرامى حوزه علميه قم
(دانشمندان و حـجج اسلام آقايان : محمدرضا آشتيانى محمد جعفر امامى داودالهامى
اسداللّه ايمانى عبدالرسول حـسـنـى ـ سـيد حسن شجاعى سيد نوراللّه طباطبائى محمود
عبداللهى محسن قرائتى و محمد مـحـمـدى اشـتهاردى ) درمدت پانزده سال زحمات زيادى
كشيده شد, ولى با توجه به استقبال فـوق الـعـاده اى كـه از سـوى تـمـام قـشـرهـا و
حـتى برادران اهل تسنن از آن به عمل آمد, تمام خـسـتـگـى تـهـيـه آن بـرطـرف گـشت و
اين اميد در دل دوستان بوجود آمد كه ان شااللّه اثرى است مقبول در پيشگاه خدا.
مـتـن فارسى اين تفسير دهها بار چاپ و منتشر شده , و ترجمه كامل آن به زبان
((اردو)) در (27) جلد نيز بارها به چاپ رسيده است , و ترجمه كامل آن به زبان ((عربى
)) نيز به نام تفسير ((الامثل )) اخيرا در بيروت به چاپ رسيد و در نقاط مختلف
كشورهاى اسلامى انتشار يافت .
ترجمه آن به زبان ((انگليسى )) هم اكنون در دست تهيه است كه اميدواريم آن هم به
زودى در افق مطبوعات اسلامى ظاهر گردد.
ت ت ت.
بعد از انتشار تفسيرنمونه گروه كثيرى خواهان نشر ((خلاصه )) آن شدند.
چـرا كـه مـايـل بـودنـد بتوانند در وقت كوتاهتر و با هزينه كمتر به محتواى اجمالى
آيات , و شرح فشرده اى آشنا شوند, و در بعضى از كلاسهاى درسى كه تفسيرقرآن مورد
توجه است به عنوان متن درسى از آن بهره گيرى شود.
ايـن درخواست مكرر, ما را بر آن داشت كه به فكر تلخيص تمام دوره (27)جلدى
تفسيرنمونه , در پـنج جلد بيفتيم ولى اين كار آسانى نبود, مدتى در باره آن مطالعه و
برنامه ريزى شد و بررسيهاى لازم بـه عمل آمد تا اين كه فاضل محترم جناب مستطاب آقاى
احمد على بابائى كه سابقه فعاليت وپـشتكار وحسن سليقه ايشان در تهيه ((فهرست موضوعى
تفسيرنمونه )) بر ما روشن و مسلم بود عـهـده دارانـجـام ايـن مـهـم گـرديـد و در
مـدت سه سال كار مستمر شبانه روزى اين مهم به وسيله ايشان انجام گرديد.
ايـنـجـانـب نـيز با فكر قاصر خود كرارا بر نوشته هاى ايشان نظارت كردم و درمواردى
كه نياز به راهـنـمايى بود به اندازه توانايى مسائل لازم را تذكر دادم , و درمجموع
فكر مى كنم بحمداللّه اثرى ارزنـده و پـربـار بـه وجـود آمـده كه هم قرآن باترجمه
سليس را در بر دارد و هم تفسير فشرده و گويايى , براى كسانى كه مى خواهندبا يك
مراجعه سريع از تفسير آيات آگاه شوند, مى باشد.
و نام آن برگزيده تفسير نمونه نهاده شد.
و مـن بـه نـوبـه خـود از زحـمات بى دريغ ايشان تشكر و قدردانى مى كنم ,اميدوارم
اين خلاصه و فـشـرده كـه گـزيده اى است از قسمتهاى حساس , و حديث مجملى از آن مفصل
, نيز مورد قبول اهل نظر و عموم قشرهاى علاقه مند به قرآن گردد و ذخيره اى براى همه
ما در ((يوم الجزا)) باشد.
قم حوزه علميه .
ناصر مكارم شيرازى .
13 رجب 1414 روز ميلاد مسعود امير مؤمنان حضرت على (ع ).
مطابـق با 6/10/1372.
سوره قمر [54].
اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 55 آيه است .
محتواى سوره :.
اين سوره به خاطر مكى بدونش بحثهايى از مبدا و معاد دارد, و
مخصوصابيانگر كيفرهاى گروهى از اقوام پيشين است كه بر اثر لجاجت و عناد و پيمودن
راه كفر و ظلم و فساد يكى , پس از ديگرى , به عذابهاى كوبنده الهى گرفتار و هلاك
شدند.
و بـه دنـبـال هر يك از اين سرگذشتها جمله ((ولقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر;Š
ما قرآن را بـراى تـذكـر, آسـان سـاخـتيم آيا كسى هست كه متذكر شود)) تكرارمى كند
تا درسى باشد براى مسلمين و كفار.
و بطوركلى محتواى اين سوره را در چند بخش مى توان خلاصه كرد:.
1ـ آغـاز سـوره كـه از مساله نزديكى قيامت و موضوع ((شق القمر)) و اصرارمخالفان در
انكار آيات الهى سخن مى گويد.
2ـ در بـخـش ديـگـر از نخستين قوم سركش و متمرد و لجوج يعنى ((قوم نوح )) ومساله
طوفان بصورت فشرده اى بحث مى كند.
3ـ بخش ديگر داستان قوم ((عاد)) و عذاب دردناك آنها را شرح مى دهد.
4ـ در چـهـارمين بخش سخن از قوم ((ثمود)) و مخالفت آنها با پيامبرشان ((صالح )), و
همچنين ((معجزه ناقه )) و بالاخره مجازات آنها با ((صيحه آسمانى ))است .
5ـ سـپس به سراغ قوم ((لوط)) مى رود, و ضمن اشاره گويا و فشرده اى به كفر وانحراف
اخلاقى آنها, به قسمتى از عذاب دردناكشان اشاره مى كند.
6ـ در بخش ديگر سخن بسيار كوتاهى از ((آل فرعون )) و مجازات آنها آمده است .
7ـ و در آخرين بخش مقايسه اى ميان اين اقوام و مشركان مكه و مخالفان پيامبر اسلام
(ص ) كرده , آيـنـده خـطـرناكى را كه در صورت ادامه اين راه در پيش دارندبازگو مى
كند, و سوره را با شرح قسمتى از مجازات مجرمان در قيامت و پاداشهاى عظيم پرهيزكاران
پايان مى دهد.
نامگذارى سوره به ((قمر)) به مناسبت نخستين آيه سوره است كه از((شق القمر)) بحث مى
كند.
فضيلت تلاوت سوره :.
در حـديـثـى از پـيغمبر گرامى اسلام مى خوانيم : ((هركس سوره
((اقتربت )) رايك روز در ميان بخواند روز قيامت در حالى برانگيخته مى شود كه صورتش
همچون ماه در شب بدر است , و هركس آن را هر شب بخواند افضل است , و در قيامت نورو
روشنائى صورتش بر ساير خلايق برترى دارد)).
مـسـلما اين درخشندگى صورت در صحنه قيامت نشانه ايمان قوى و راستينى است كه در سايه
تلاوت اين سوره و تفكر و سپس عمل به آن حاصل شده است نه تلاوت خالى از انديشه و عمل
.
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
(آيه )ـ.
ماه شكافته شد !.
در آيه نخست , از دو حادثه مهم سخن به ميان آمده : يكى نزديك
شدن قيامت است كه عظيمترين دگـرگـونى را در عالم آفرينش همراه دارد و سرآغازى است
براى زندگى نوين در جهان ديگر, جهانى كه عظمت و گستردگى آن براى مازندانيان عالم
دنيا قابل درك و توصيف نيست .
و حـادثـه ديگر معجزه بزرگ ((شق القمر)) است كه هم دليلى است بر قدرت خداوند بزرگ
بر هر چيز و هم نشانه اى است از صدق دعوت پيغمبر گراميش .
مى فرمايد: ((قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت ))! (اقتربت الساعة وانشق القمر).
قـابـل توجه اين كه سوره گذشته (سوره نجم ) با جمله هائى پيرامون نزديكى قيامت
پايان گرفت ((ازفـت الا زفـة )) و ايـن سـوره با همين معنى آغاز مى شود و اين
تاكيدى است بر اين موضوع كه قـيامت نزديك است گرچه در مقياس عمر دنياممكن است
هزاران سال طول بكشد, اما توجه به مـجـمـوع عـمـر ايـن جـهـان از يـكـسو,و باتوجه
به اين كه تمام عمر دنيا در برابر قيامت لحظه زودگذرى بيش نيست منظوراز اين تعبير
روشن مى شود.
ذكر اين دو حادثه با هم , به خاطر آن است كه اصولا ظهور پيامبر اسلام (ص ) كه آخرين
پيامبر الهى است خود از نشانه هاى نزديكى قيامت است .
از سـوى ديـگـر شكافتن ماه خود دليلى است بر امكان به هم ريختن نظام كواكب و نمونه
كوچكى اسـت از حوادث عظيمى كه در آستانه رستاخيز در اين جهان رخ مى دهد, چرا كه
تمامى كواكب و ستارگان و زمين درهم مى ريزند و عالمى نو به جاى آنها ايجاد مى شود.
طبق روايات مشهور كه بعضى ادعاى تواتر آن را نيز كرده اند مشركان نزدرسول خدا(ص )
آمدند و گفتند: اگر راست مى گوئى و تو پيامبر خدائى ماه را براى مادو پاره كن !.
فرمود: اگر اين كار را انجام دهم ايمان مى آوريد؟.
عرض كردند: آرى ـو آن شب , شب چهاردهم ماه بودـ پيامبر(ص ) از پيشگاه پروردگار
تقاضا كرد آنـچـه را خـواسـتند به او بدهد ناگهان ماه به دوپاره شد, ورسول اللّه
آنها را يك يك صدا مى زد و مى فرمود: ببينيد!.
بـنـابراين نه باتوجه به خود آيه و قرائن موجود در آن , و نه از نظر روايات ,
واقوال مفسران , موضوع شق القمر قابل انكار نيست .
(آيـه )ـ سـپـس قـرآن مـى افـزايـد: ((و هـرگـاه نشانه و معجزه اى را (برصدق دعوت
تو)ببينند روى گردانده , مى گويند: اين سحرى مستمر است ))! (وان يروا آية
يعرضواويقولوا سحر مستمر).
تعبير.
((مـسـتـمـر)) اشـاره بـه ايـن اسـت كه آنها معجزات مكررى از پيامبر اسلام (ص )
ديده بودند كه شـق الـقـمـر ادامـه آن بود, آنها همه را بر تداوم سحر حمل مى كردند,
و آن را((سحرى مستمر)) مى پنداشتند, هرچند اين تهمت بهانه اى بود براى عدم تسليم
درمقابل حق .
(آيـه )ـ در ايـن آيـه بـه دلـيـل مـخالفت آنها و همچنين به نتيجه شوم اين مخالفت ,
اشاره كرده , مـى افـزايـد: ((آنـهـا (آيـات خدا را) تكذيب كردند, و از هواى نفسشان
پيروى نمودند, و هر امرى قرارگاهى دارد)) (وكذبوا واتبعوا اهواهم وكل امر مستقر).
سـرچـشـمـه مـخـالفت آنها و تكذيب پيامبر اسلام (ص ) يا تكذيب معجزات ودلائل او, و
همچنين تكذيب رستاخيز و قيامت , پيروى از هواى نفس , تعصبها ولجاجتها و خودخواهيها
بود.
جـمله ((وكل امر مستقر)) اشاره به اين حقيقت است كه هيچ چيز در اين عالم از ميان
نمى رود, و هـر كـار نيك و بدى ثابت و باقى مى ماند تا انسان جزاى آن را ببيندو
چيزى نمى گذرد كه چهره زيـباى حق آشكار, و چهره زشت و منفور باطل نيز ظاهرمى گردد,
و اين يك سنت الهى در عالم هستى است .
(آيـه )ـ بـه دنـبال بحثى كه در آيات قبل پيرامون جمعى از كفار ـكه پيامبراسلام (ص
) را تكذيب كردند و در برابر هيچ معجزه اى سر تسليم فرود نمى آوردندـآمدـ در اينجا
تشريح بيشترى درباره اين گونه افراد و همچنين سرنوشت دردناك آنهادر قيامت آمده است
.
نـخست مى فرمايد: چنان نيست كه اين گروه بى خبر باشند بلكه ((به اندازه كافى براى
بازداشتن از بديها اخبار (انبيا و امتهاى پيشين ) به آنان رسيده است ))(ولقد جاهم
من الا نبا ما فيه مزدجر).
بـنـابـرايـن كـمـبـودى در تـبليغ داعيان الهى نبوده , ((هرچه هست از قامت ناسازبى
اندام خود آنـهـاسـت )) نه گوش شنوائى دارند, نه روح حق طلبى , و نه اين مقدار
ازتقوا كه آنها را دعوت به تحقيق و تدبر در آيات الهى كند.
(آيـه )ـ سـپـس مـى افزايد: ((اين آيت حكمت بالغه الهى است اما انذارها(براى افراد
لجوج ) فايده نمى دهد)) (حكمة بالغة فما تغن النذر).
(آيه )ـ در اين آيه مى فرمايد: ((اكنون (كه اين بيگانگان از حق ابدا آمادگى پذيرش
را ندارند آنها را به حال خود واگذار و) از آنان روى بگردان )) و به سراغ دلهاى
آماده رو (فتول عنهم ).
((روزى را بـه يـادآور كه دعوت كننده الهى مردم را به امر وحشتناكى دعوت مى كند))
دعوت به حساب اعمال (يوم يدع الداع الى شى نكر).
(آيـه )ـ در ايـن آيـه بـه تـوضـيح بيشترى در همين زمينه پرداخته مى گويد:((آنان در
حالى كه چـشـمهايشان از شدت وحشت به زير افتاده , همچون ملخهاى پراكنده از قبرها
خارج مى شوند))! (خشعا ابصارهم يخرجون من الا جداث كانهم جراد منتشر).
نـسبت ((خشوع )) به ((چشمها)) به خاطر آن است كه صحنه آن قدر هولناك است كه تاب
تماشاى آن را ندارند, لذا چشم از آن برمى گيرند و به زير مى اندازند.
و تشبيه به ((ملخهاى پراكنده )) به تناسب اين است كه توده ملخها برخلاف بسيارى از
پرندگانى كـه بـه هـنـگام حركت دسته جمعى با نظم و ترتيب خاصى حركت مى كنند هرگز
نظم و ترتيبى نـدارنـد, بـه عـلاوه آنها همچون ملخها در آن روزموجوداتى ضعيف و
ناتوانند و چنان وحشت زده مى شوند كه مانند مستها بى توجه به هرطرف رو مى آورند و
به يكديگر مى خورند.
(آيـه )ـ سـپـس مى افزايد: ((هنگامى كه آنها به دنبال اين دعوت از قبرهاخارج مى
شوند از شدت وحشت ((به سوى اين دعوت كننده گردن مى كشند))(مهطعين الى الداع ).
ايـنـجـاسـت كـه وحـشـت از حـوادث سخت آن روز سراپاى آنها را فرامى گيرد, لذا
دردنباله آيه مى افزايد: ((كافران مى گويند: امروز روز سخت و دردناكى است ))! (يقول
الكافرون هذا يوم عسر) .
و بـه راسـتـى روز سـختى است , چرا كه خداوند نيز بر اين معنى صحه گذارده ودر آيه
26 سوره فرقان مى فرمايد: ((وكان يوما على الكافرين عسيرا;Š
و آن روز روزسختى براى كافران خواهد بود)) چرا كه تمام عوامل ترس و وحشت مجرمان
وكافران را احاطه مى كند.
ولى از اين تعبير استفاده مى شود كه آن روز براى مؤمنان روز سختى نيست !.
(آيه )ـ.
ماجراى قوم نوح درس عبرتى بود!.
سـنـت قرآن بر اين است كه در بسيارى از موارد بعد از انذار كفار
و مجرمان شرحى از سرگذشت اقـوام پـيـشـيـن و عـاقبت دردآلود آنها را بيان مى كند,
تا به اينهابفهماند كه اگر به راه نادرست خويش ادامه دهند سرنوشتى بهتر از آنان
ندارند.
در ايـنـجـا نـيـز بـه دنبال بحثى كه در آيات گذشته آمد اشارات كوتاه و در عين حال
پرمعنى به سرگذشت پنج قوم سركش از اقوام پيشين مى كند كه نخستين آنهاقوم نوح (ع )
است .
مى فرمايد: ((پيش از آنها قوم نوح (پيامبر خود را) تكذيب كردند)) (كذبت قبلهم قوم
نوح ).
آرى ! ((بـنـده مـا (نـوح ) را تكذيب كرده و گفتند: او ديوانه است ! و (سپس باانواع
آزارها از ادامه رسالتش ) بازداشته شد)) (فكذبوا عبدنا وقالوا مجنون وازدجر).
گاه ((به او مى گفتند: اگر دست ازكارخودبرندارى سنگسارت مى كنيم ))(شعرا/116).
و گاه گلوى او را چنان مى فشردند كه بى هوش به زمين مى افتاد, اما هنگامى كه به هوش
مى آمد مى گفت : ((خداوندا! قوم مرا ببخش كه نمى دانند)).
(آيه )ـ سپس مى افزايد: هنگامى كه نوح از هدايت آنها بكلى مايوس گشت ((به درگاه
پروردگار عـرضه داشت : من مغلوب (اين قوم طغيانگر) شده ام انتقام مرا از آنها
بگير)) (فدعا ربه انى مغلوب فانتصر).
آنـها هرگز در دليل و حجت و برهان بر من غلبه نكرده اند ولى از طريق ظلم وجنايت و
تكذيب و انـكـار, و انواع زجر و فشار بر من غلبه كردند, اين قوم ديگرشايسته بقا
نيستند از آنها انتقام بگير و مرا بر آنها پيروز كن .
(آيـه )ـ سپس اشاره گويا و تكان دهنده اى به كيفيت عذاب آنها كرده ,مى فرمايد: ((در
اين هنگام درهاى آسمان را با آبى فراوان و پى درپى گشوديم ))(ففتحنا ابواب السما
بما منهمر).
تعبير به گشودن درهاى آسمان تعبير بسيار زيبايى است كه به هنگام نزول بارانهاى شديد
به كار مى رود, همان گونه كه در فارسى نيز مى گوئيم : گوئى درهاى آسمان باز شده و
هرچه آب است فرو مى بارد.
(آيه )ـ نه تنها از آسمان آب زيادى فرو ريخت كه از زمين هم آب جوشيد, چنانكه در آيه
آمده : ((و زمين را شكافتيم و چشمه هاى زيادى بيرون فرستاديم (وفجرنا الا رض
عيونا).
((و اين دو آب به اندازه مقدر با هم درآميختند)) و درياى وحشتناكى شد(فالتقى الما
على امر قد قدر).
از سراسر زمين آب جوشيدن گرفت و چشمه ها سر برآوردند و از تمامى آسمان آب باريدن
گرفت و به هم پيوستند و دريائى عظيم و طوفانى تشكيل دادند.
(آيـه )ـ در ايـنـجـا قـرآن دنـبـالـه مـساله طوفان را رها ساخته ـچرا كه آنچه
بايدگفته شود در جمله هاى قبل جمع است ـ و به سراغ كشتى نجات نوح رفته ,مى فرمايد:
((و او را بر مركبى از الواح و ميخهائى ساخته شده سوار كرديم )) (وحملناه على ذات
الواح ودسر).
(آيـه )ـ سـپـس خـداونـد بـه عـنايت خاصش نسبت به كشتى نجات نوح اشاره كرده , مى
فرمايد: ((مركبى كه زير نظر ما حركت مى كرد)) (تجرى باعيننا).
سـپـس مـى افـزايـد: تمام اينها ((پاداشى بود براى كسى كه [ نوح ] مورد انكار قرار
گرفته بود)) و كيفرى براى كسانى كه او را تكذيب كردند و كافر شده بودند)) (جزا لمن
كان كفر).
آرى ! نـوح همانند همه انبيا از مواهب بزرگ الهى و از نعمتهاى عظيم او بود كه بى
خبران كفرانش كردند, و به آئينش كافر شدند.
(آيه )ـ سپس به عنوان نتيجه گيرى از اين ماجراى عظيم مى فرمايد: ((و مااين ماجرا را
به عنوان نـشانه اى درميان امتها باقى گذارديم , آيا كسى هست كه پندگيرد)) (ولقد
تركناها آية فهل من مدكر).
و بـه راستى كه همه گفتنيها در همين ماجرا گفته شده , و آنچه بايد انسانى بيدار
بفهمند از آن مى فهمند.
(آيـه )ـ و در ايـن آيه به عنوان يك سؤال تهديدآميز و پرمعنى نسبت به كافرانى كه
همان راه كفار زمـان نوح را مى سپرند مى گويد: اكنون بنگريد ((عذاب وانذارهاى من
چگونه بود))؟ (فكيف كان عذابى ونذر).
آيا واقعيت داشت يا داستان و افسانه بود؟!.
(آيـه )ـ و سـرانـجـام در ايـن آيـه بـر ايـن حقيقت تاكيد مى كند كه : ((ما قرآن
رابراى تذكر آسان ساختيم , آيا كسى هست كه متذكر شود))؟ (ولقد يسرنا القرآن للذكر
فهل من مدكر).
آرى ! اين قرآن , هيچ پيچيدگى ندارد, و شرائط تاثير, در آن جمع است ,الفاظش شيرين و
جذاب , تـعـبـيـراتـش زنده و پرمعنى , انذارها و بشارتهايش صريح وگويا, داستانهايش
واقعى و پرمحتوا, دلائلش قوى و محكم , منطقش شيوا و متين ,خلاصه آنچه لازمه
تاثيرگذاردن يك سخن است در آن جـمـع است , و به همين دليل هر زمان دلهاى آماده با
آن تماس يابد, مجذوب آن مى شود و در طـول تـاريـخ اسـلام نـمـونـه هـاى عـجيب و
شگفت انگيزى از تاثير عميق قرآن در دلهاى آماده ديده مى شود, كه شاهد گوياى اين امر
است .
(آيه )ـ.
سرنوشت قوم عاد!.
قـوم ديـگـرى كـه سرگذشت آنها در اين سوره به دنبال سرگذشت
فشرده قوم نوح آمده , ((قوم عـاد)) اسـت , كـه قـرآن بـه عنوان هشدارى به كافران و
مجرمان بطورفشرده به آن اشاره كرده , مى گويد: ((قوم عاد (نيز پيامبر خود را) تكذيب
كردند))(كذبت عاد).
هـر قـدر پـيـامبر آنها, هود بر تبليغات خود مى افزود, و از راههاى مختلف براى
بيدار ساختن آنها تلاش مى كرد, آنها بر خيره سرى و لجاجت خود مى افزودند, وغرور
ناشى از ثروت و امكانات مادى و غفلت ناشى از غرق بودن در شهوات ,گوش شنوا و چشم
بينا را از آنها گرفته بود.
سـرانـجـام خـداونـد آنـهـا را بـا عـذاب دردناكى مجازات كرد, لذا در دنباله آيه
بصورت سربسته مى فرمايد: بنگريد ((عذاب وانذارهاى من چگونه بود))؟ (فكيف كان عذابى
ونذر).
(آيـه )ـ سپس به شرح اين اجمال پرداخته , مى افزايد: ((ما تندبادوحشتناك و سردى را
در يك روز شوم مستمر بر آنان فرستاديم )) (انا ارسلنا عليهم ريحا صرصرا فى يوم نحس
مستمر).
(آيه )ـ سپس در توصيف اين تندباد مى فرمايد: ((مردم را همچون تنه هاى نخل ريشه كن
شده از جا بر مى كند)) و به هر سو پرتاب مى نمود (تنزع الناس كانهم اعجاز نخل
منقعر).
((اعـجاز)) جمع ((عجز)) به معنى قسمت عقب يا پائين چيزى است , و تشبيه آنها به قسمت
پائين نخلها به خاطر آن است كه به گفته بعضى باد به قدرى شديد بودكه نخست دست و
سرهاى آنها را كـنـد و بـا خود برد, و بعد بقيه بدنهايشان همچون نخل بى شاخ و برگ ,
از زمين كنده شده به هر گوشه و كنار پراكنده مى گشت .
(آيـه )ـ سـپـس قـرآن بـه عـنوان هشدار مى گويد: ((پس (ببينيد) عذاب وانذارهاى من
چگونه بود))؟! (فكيف كان عذابى ونذر).
مـا بـا اقوام ديگر كه راه تكذيب و كبر و غرور و گناه و عصيان را پوئيدند چنين
رفتار كرديم , شما درباره خود چه مى انديشيد كه راه آنها را ادامه مى دهيد؟.
(آيه )ـ و باز در پايان اين ماجرا مى افزايد: ((ما قرآن را براى تذكر آسان ساختيم ,
آيا كسى هست كه متذكر شود))؟ (ولقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر).
آيا گوش شنوائى در برابر اين نداى الهى , واين هشدارها وانذارها وجود دارد؟.
قابل توجه اين كه جمله ((فكيف كان عذابى ونذر)) در مورد قوم عاد دوبارتكرار شده يكى
در آغاز بيان اين سرگذشت , و يكى هم در پايان آن , اين تفاوت شايد از اين جهت است
كه عذاب اين گروه از ديگران شديدتر و وحشتناك تر بود,هرچند عذابهاى الهى همه شديد
مى باشد.
#مـسـاله توجه به سعد و نحس ايام ـكه در ارتباط با حوادثى است كه در آن واقع شده ـ
علاوه بر اين كه غالبا انسان را به يك سلسله حوادث تاريخى آموزنده رهنمون مى شود,
عاملى است براى توسل و توجه به ساحت قدس الهى , واستمداد از ذات پاك پروردگار, و
لذا در روايات متعددى مى خوانيم : در روزهائى كه نام نحس بر آن گذارده شده مى
توانيد با دادن صدقه , و يا خواندن دعا, و استمداد ازلطف خداوند, و قرائت بعضى از
آيات قرآن , و توكل بر ذات پاك او, به دنبال كارهابرويد و پيروز و موفق باشيد.
(آيـه )ـ سـرانـجـام دردنـاك قوم ثمود! سومين قومى كه شرح زندگى آنهابطور فشرده به
عنوان درس عبرتى در تعقيب بحثهاى گذشته در اين سوره مطرح شده است ((قوم ثمود)) است
ـ كه در سـرزمـيـن ((حجر)) در شمال حجاز زندگى داشتند, وپيامبرشان ((صالح )) نهايت
كوشش را در هدايت آنها كرد اما به جائى نرسيد.
نخست مى فرمايد: ((طايفه ثمود (نيز) انذارهاى الهى را تكذيب كردند))(كذبت ثمود
بالنذر).
(آيـه )ـ سـپـس بـه علت تكذيب آنها پرداخته , مى افزايد: ((و گفتند: آيا ما ازبشرى
از جنس خود پيروى كنيم ؟ اگر چنين كنيم در گمراهى و جنون خواهيم بود))(فقالوا ابشرا
منا واحدا نتبعه انا اذا لفى ضلا ل وسعر).
آرى ! كـبـر و غـرور و خـودبـيـنـى و خـودخواهى حجاب بزرگ آنها در برابر دعوت انبيا
بود, آنها مـى گـفتند: صالح فردى مانند ما است , دليلى ندارد كه ما از او پيروى
كنيم ! او چه امتيازى بر ما دارد كه رهبر باشد, و ما پيرو و تابع او؟!.
اين همان اشكالى است كه امتهاى گمراه غالبا به انبيا داشتند كه آنها افرادى از جنس
ما هستند و به همين دليل نمى توانند پيامبر الهى باشند.
(آيـه )ـ سـپس افزودند: به فرض كه وحى الهى بر انسانى نازل شود ((آيا ازميان ما
تنها بر او وحى نـازل شده )) (القى الذكر عليه من بيننا) با اين كه افرادى سرشناس
تر و معروفتر و ثروتمندتر از او پيدا مى شود.
در حـقيقت گفته هاى قوم ثمود شباهت زيادى با گفته هاى مشركان مكه داشت كه گاهى
ايراد مـى كـردنـد: ((چرا اين پيامبر غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود؟ چرا
فرشته اى نازل نشده كه همراه او انذار كند))؟ (فرقان /7).
سـپس در پايان آيه مى گويد: آنها همين موضوع را دليل بر كذب پيامبرشان ((صالح ))
گرفتند و گـفـتـنـد: ((او آدم بسيار دروغگوى هوسبازى است ))! (بل هو كذاب اشر)
چراكه مى خواهد بر ما حكومت كند, و همه چيز را در قبضه خود بگيرد, و برطبق هوسهايش
رفتار كند.
(آيـه )ـ قـرآن در پاسخ آنها مى گويد: ((ولى فردا مى فهمند چه كسى دروغگوى هوسباز
است ))؟ (سيعلمون غدا من الكذاب الا شر).
همان زمان كه عذاب الهى فرارسد و آنها را درهم كوبد و تبديل به يك مشت خاك و خاكستر
شوند, و سـپس مجازات بعد از مرگ نيز دامانشان را بگيردمى فهمند اين گونه نسبتها
شايسته چه كسى بوده است ؟ و قبائى است براى قامت چه شخصى ؟!.
(آيه )ـ سپس به داستان ((ناقه )) كه به عنوان معجزه و سند گوياى صدق دعوت صالح (ع )
فرستاد شده بود اشاره كرده , مى افزايد: به صالح وحى كرديم كه ((ما ناقه را براى
آزمايش آنها مى فرستيم , در انتظار پايان كار آنها باش و صبر كن )) (انامرسلوا
الناقة فتنة لهم فارتقبهم واصطبر).
((نـاقه )) يعنى ;Š همان شتر
ماده اى كه به عنوان معجزه صالح فرستاده شد مسلمايك ناقه معمولى نبود, بلكه داراى
ويژگيهاى خارق العاده اى بود, از جمله اين كه طبق روايت مشهورى اين ناقه از دل صخره
اى از كوه برآمد, تا معجزه گويائى دربرابر منكران لجوج باشد.
(آيـه )ـ روشـن اسـت كه قوم ثمود در اينجا در برابر آزمايش بزرگى قرار گرفتند,
لذادر اين آيه مـى افزايد: ((و (به صالح گفتيم ) به آنها خبر ده كه آب (قريه ) بايد
در ميان آنها تقسيم شود (يك روز سهم ناقه , و يك روز براى آنها) و هريك در نوبت
خودبايد حاضر شود)) (ونبئهم ان الما قسمة بينهم كل شرب محتضر).
گـرچـه قـرآن در ايـن زمينه توضيحى بيش از اين نداده , ولى بسيارى از مفسران گفته
اند: ناقه صالح روزى كه نوبت او بود تمام آب را مى نوشيد.
ولـى بـعضى ديگر گفته اند: وضع و هيئت آن طورى بود كه وقتى كنار آب مى آمد حيوانات
ديگر فرار مى كردند و نزديك نمى شدند, و لذا چاره اى جز اين نبود كه يك روز آب را
در اختيار ناقه قرار دهند, و روز ديگر را در اختيار خودشان .
(آيه )ـ به هر حال اين قوم سركش و خودخواه و لجوج تصميم گرفتند((ناقه )) را از پاى
درآورند, در حـالـى كـه ((صالح )) به آنها اخطار كرده بود كه اگر آزارى به ناقه
برسانند در فاصله كوتاهى عذاب دامانشان را خواهد گرفت ((اما آنها (بدون اعتنا به
اين امر) يكى از ياران خود را صدا زدند, و او به سراغ اين كار آمد, (و ناقه را)پى
كرد)) (فنادوا صاحبهم فتعاطى فعقر).
(آيـه )ـ ايـن آيـه به عنوان مقدمه اى براى ذكر عذاب وحشتناك اين قوم سركش مى گويد:
((پس (بنگريد) عذاب و انذارهاى من چگونه بود))؟! (فكيف كان عذابى ونذر).
(آيـه )ـ و سـپـس مى افزايد: ((ما فقط يك صيحه [ صاعقه عظيم ] بر آنهافرستاديم , و
به دنبال آن هـمـگـى بـه صـورت گـياه خشكى در آمدند كه صاحب چهارپايان (براى
حيوانات خود در آغل ) جمع آورى مى كند))! (انا ارسلنا عليهم صيحة واحدة فكانوا
كهشيم المحتظر).
تـعـبـيـرى كـه در اين آيه درباره عذاب قوم ثمود آمده است بسيار عجيب وپرمعنى است ,
چرا كه خداوند براى نابودى اين قوم سركش هرگز لشكريانى ازآسمان و زمين نفرستاد,
تنها با يك صيحه آسـمـانى , يك صاعقه گوشخراش , يك موج عظيم انفجار ـكه همه چيز را
در مسير خود در شعاع وسيعى درهم كوبيد وخرد كردـ كار آنها را ساخت !.
درك اين معنى براى گذشتگان مشكل بود, اما براى ما كه امروز از تاثير امواج ناشى از
انفجار آگاه هستيم كه چگونه همه چيز را در مسير خود متلاشى و خردمى كند آسان است ,
البته صاعقه عذاب الهى با اين انفجارهاى بشرى قابل مقايسه نيست و از اينجا روشن مى
شود كه اين صاعقه عظيم چه بلائى بر سر اين قوم خيره سر آورد؟.
(آيـه )ـ در ايـن آيـه و پايان اين سرگذشت دردناك و عبرت انگيز بار ديگرمى فرمايد:
((ما قرآن را بـراى تـذكر و بيدارى انسانها آسان نموديم آيا پند گيرنده اى پيدا مى
شود))؟! (ولقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر).
تعبيراتش زنده و روشن , داستانهايش گويا, و انذارها و تهديدهايش تكان دهنده و
بيدارگر است .
(آيه )ـ.
قوم لوط به سرنوشت شومترى مبتلا
شدند!.
درايـنجا اشارات كوتاه و تكان دهنده اى به داستان قوم لوط و
عذاب وحشتناك اين جمعيت ننگين وگمراه ديده مى شود, و اين چهارمين قسمت ازسرگذشت
اقوام پيشين در اين سوره است .
نـخست مى گويد: ((قوم لوط انذارها(ى پى درپى پيامبرشان ) را تكذيب كردند)) (كذبت
قوم لوط بالنذر).
(آيـه )ـ سـپـس در يك جمله كوتاه به گوشه اى از عذاب آنها و نجات خانواده حضرت لوط
اشاره كرده , مى گويد: ((ما بر آنها تندبادى كه ريگها را به حركت در مى آورد
فرستاديم )) و همه را هلاك كرديم (انا ارسلنا عليهم حاصبا).
((جز خاندان لوط را كه سحرگاهان از (آن سرزمين بلا) رهائى بخشيديم )) (الا آل لوط
نجيناهم بسحر).
در آيات ديگر قرآن نيز هنگامى كه عذاب قوم لوط را مى شمرد علاوه برزلزله اى كه
شهرهاى آنها را زير و رو كرد سخن از باران سنگ مى گويد, چنانكه در آيه82 سوره هود
مى خوانيم : ((هنگامى كه فرمان ما فرا رسيد آن شهر و ديار را زير و روكرديم و
بارانى از سنگ از گلهاى متحجر و متراكم بر آن نازل نموديم )).
(آيه )ـ در اين آيه براى تاكيد مى فرمايد: نجات خاندان لوط ((نعمتى بود از ناحيه
ما, آرى اين گونه كسى را كه شكر كند پاداش مى دهيم )) (نعمة من عندنا كذلك نجزى من
شكر).
(آيـه )ـ و در ايـن آيـه ايـن حـقـيقت را بازگو مى كند كه لوط قبلا اتمام حجت كرده
((و آنها را از مجازات ما بيم داد, ولى آنها اصرار بر مجادله و القاى شك
داشتند))(ولقد انذرهم بطشتنا فتماروا بالنذر).
(آيـه )ـ آنـهـا بـه الـقا شبهات عقيدتى درميان مردم قناعت نكردند بلكه درزشتكارى و
وقاحت و بـى شرمى كار را به جائى رسانيدند, كه وقتى فرشتگان مامورعذاب به صورت
جوانانى خوش منظر بـه عنوان ميهمان وارد خانه لوط شدند اين قوم بى شرم به سراغ آنها
آمدند و چنانكه آيه مورد بحث مى گويد: ((آنها از لوطخواستند ميهمانانش را در
اختيارشان بگذارد))! (ولقد راودوه عن ضيفه ).
((لـوط)) به قدرى از اين مساله ناراحت شد كه حد نداشت و مصرا از آنهاخواهش كرد دست
از اين رسـوائى و آبـروريـزى بردارند, و حتى طبق آيه 71 سوره حجر به آنها وعده داد
دختران خود را به ازدواج آنـهـا (در صـورت تـوبـه از اين اعمال )درآورد, و اين
نهايت مظلوميت اين پيامبر بزرگ را درميان اين گروه بى شرم وبى ايمان و فاقد همه چيز
نشان مى دهد.
ولـى چـيـزى نـگـذشـت كه اين گروه مهاجم نخستين مجازات خود را دريافت داشتند,
چنانكه خـداونـد در دنـبـالـه همين آيه مى فرمايد: ((ولى چشمانشان را نابينا ومحو
كرديم (و گفتيم :) بچشيد عذاب و انذارهاى مرا)) (فطمسنا اعينهم فذوقواعذابى ونذر).
آرى ! ايـنـجا بود كه دست قدرت خداوند از آستين عدالت بيرون آمد و به گفته بعضى به
جبرئيل فـرمان داد كه گوشه اى از شهپرش را بر چشم آنان بكوبد, فوراهمگى نابينا
شدند, و حتى گفته مى شود كه جاى چشم آنها بكلى صاف و همانندصورتشان شد!.
(آيـه )ـ عـاقـبـت عـذاب نـهائى فرارسيد, و با زلزله اى ويرانگر كه با نخستين شعاع
صبحگاهى آن سـرزمين را تكان داد شهرهايشان زير و رو شد, بدنهاقطعه قطعه و متلاشى و
زير آوارها فرو رفت , بـاران شـديـدى از سـنـگ بـر آنـهـا فـروريخت , و آثار ويرانه
هاى آنها را نيز محو كرد! چنانكه آيه موردبحث به صورت سربسته و فشرده به اين معنى
اشاره كرده , مى گويد: ((سرانجام صبحگاهان و در اول روز عذابى پايدار و ثابت به
سراغشان آمد)) (ولقد صبحهم بكرة عذاب مستقر).
آرى ! در لحظاتى كوتاه همه چيز پايان گرفت و اثرى از آنها باقى نماند.
(آيه )ـ سپس در اين آيه مى افزايد, بار ديگر به آنها گفته شد: ((پس بچشيدعذاب و
انذارهاى مرا)) (فذوقوا عذابى ونذر) تا ديگر در انذارهاى پيامبران شك وترديد نكنيد.
(آيـه )ـ و بالاخره در اين آيه براى چهارمين بار در اين سوره اين جمله پرمعنى و
بيدارگر را تكرار مى كند: ((ما قرآن را براى يادآورى آسان ساختيم , آيا كسى هست كه
(پند گيرد و) متذكر شود)) (ولقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر).
قـوم لـوط پـند نگرفتند, نه از انذارها, و نه از عذاب مقدماتى و هشدار دهنده ,آيا
ديگران كه آلوده همان گناهانند از شنيدن اين آيات قرآن به خود مى آيند وپشيمان مى
شوند و توبه مى كنند؟!.
(آيه )ـ.
آيا شما از اقوام گذشته برتريد؟!.
پنجمين و آخرين قومى كه در اين سلسله آيات به آنان اشاره مى شود
قوم فرعون است , ولى از آنجا كـه سرگذشت اين قوم بطور مشروح در سوره هاى مختلف قرآن
آمده در اينجا تنها اشاره كوتاه و فشرده اى به داستان عبرت انگيز آنها شده است .
مى فرمايد: ((و (همچنين ) انذارها و هشدارها (يكى پس از ديگرى ) به سراغ آل فرعون
آمد)) (ولقد جا آل فرعون النذر).
مـنـظـور از ((آل فـرعـون )) تـنها خاندان و بستگان او نيست , بلكه پيروان او را
بطورعموم شامل مى شود.
(آيه )ـ اين آيه از واكنش ((آل فرعون )) در برابر دو پيامبر بزرگ الهى (موسى و
هارون ) و انذارهاى آنها پرده برداشته , مى گويد: ((آنها تمام آيات ما را تكذيب
كردند)) (كذبوا باياتنا كلها).
آرى ! ايـن مـغـروران خودخواه , و اين جباران خودكامه و بيدادگر, همه آيات الهى
رابدون استثنا انكار كردند, همه را دروغ يا سحر يا حوادث اتفاقى شمردند!.
انـسـان اگـر حقيقت جو باشد ديدن يكى از اين معجزات با اخطار قبلى و سپس برطرف شدن
بلا بـه وسـيـلـه دعـاى پيامبر خدا براى او كافى است , ولى هنگامى كه انسان بر سر
دنده لجاجت قرار مـى گـيـرد اگـر تـمـام آسمان و زمين آيت خدا شود مؤثرنيست تنها
عذاب الهى بايد فرا رسد و مغزهائى را كه پر از باد غرور است درهم بكوبد.
چـنـانـكـه در پايان آيه مى خوانيم : ((و ما آنها را گرفتيم و مجازات كرديم ,گرفتن
شخصى (كه هرگز مغلوب نمى شود) قدرتمند و توانا)) (فاخذناهم اخذ عزيزمقتدر).
تـعبيرى كه در ذيل اين داستان آمده , در سرگذشتهاى ديگر نظير ندارد اين به خاطر آن
است كه فرعونيان بيش از همه به قدرت و عزت خود مى باليدند, وهمه جا سخن از نيروى
حكومت آنها بود, امـا خـداونـد مـى گويد: ما آنها را گرفتيم ,گرفتن عزيز مقتدر تا
معلوم شود, اين قدرت و عزت پـوشـالـى در مـقابل عزت وقدرت خدا هيچ و پوچ است , و
عجب اين كه همان رود عظيم نيل كه سرچشمه تمام ثروت و قدرت و آبادى و تمدن آنها بود
مامور نابودى آنها شد, و عجيبتر اين كه قبل از آن موجودات كوچكى همچون ملخ ,
قورباغه , قمل (يك نوع حشره ) برآنها مسلط گشت و آنان را به ستوه آورد و بيچاره
كرد.
(آيه )ـ بعد از بيان داستان اقوام پيشين و عذاب و كيفر امتهاى سركش ومجرم , در اين
آيه مشركان مـكـه را مـخاطب ساخته مى گويد: ((آيا كفار شما بهتر ازآنانند يا براى
شما امان نامه اى در كتب آسمانى نازل شده است )) (اكفاركم خير من اولئكم ام لكم
براة فى الزبر).
ميان شما و قوم فرعون و قوم نوح و لوط و ثمود چه تفاوتى است ؟
اگر آنهابه خاطر كفر و طغيان و ظـلـم و گـنـاه گـرفـتـار طوفانها و زلزله ها و
صاعقه ها شدند چه دليلى دارد كه شما به چنين سرنوشتى مبتلا نشويد؟!.
(آيـه )ـ ((يـا مـى گـويـنـد: ما جماعتى متحد و نيرومند و پيروز هستيم )) و
ازمخالفانمان انتقام مى گيريم (ام يقولون نحن جميع منتصر).
(آيـه )ـ سپس به عنوان يك پيشگوئى قاطع براى رد سخنان آنها,مى افزايد آنها بدانند:
((به زودى جمعشان شكست مى خورد و پا به فرار مى گذارند))(سيهزم الجمع ويولون
الدبر).
ايـن پيشگوئى در ميدان بدر و ساير جنگهاى اسلامى جامه عمل به خودپوشيد, و سرانجام
جمعيت قدرتمند كفار متلاشى شدند و فرار كردند.
(آيـه )ـ در ايـن آيه مى افزايد: تنها شكست و ناكامى در دنيا بهره آنها نيست ((بلكه
رستاخيز موعد آنهاست و مجازات قيامت هولناك تر و تلختر است )) (بل الساعة موعدهم
والساعة ادهى وامر).
و بـه ايـن تـرتـيـب آنـها بايد هم در انتظار شكست تلخى در اين دنيا باشند, و هم
شكست تلختر و وحشت انگيزتر در آخرت .
(آيـه )ـ ايـن آيه همچنان ادامه بحث آيات قبل پيرامون كيفيت حال مشركان و مجرمان در
قيامت اسـت , آيـه قبل اين حقيقت را بيان كرد كه روز قيامت ميعاد آنهاست و آن روز
مصيبت بار و تلخى است .
ايـن آيه به بيان علت اين امر پرداخته , مى گويد: ((مجرمان در گمراهى وشعله هاى
آتشند)) (ان المجرمين فى ضلا ل وسعر).
(آيـه )ـ ((در آن روز كـه در آتـش دوزخ بـه صورتشان كشيده مى شود(و به آنها گفته مى
شود:) بچشيد آتش دوزخ را)) دوزخى كه پيوسته آن را انكارمى كرديد و دروغ و افسانه مى
پنداشتيد (يوم يسحبون فى النار على وجوههم ذوقوا مس سقر).
در روايتى از امام صادق (ع ) نقل شده : در جهنم ((دره اى است به نام سقر كه جايگاه
متكبران است , و هرگاه نفس بكشد دوزخ را مى سوزاند))!.
(آيـه )ـ و از آنجا كه ممكن است خيال شود كه اين عذابها با آن معاصى هماهنگ نيست ,
در اين آيه مى افزايد: ((ما هر چيز را به اندازه آفريديم )) (انا كل شى خلقناه
بقدر).
آرى ! هـم عـذابـهـاى دردنـاك آنـها در اين دنيا روى حساب است , و هم مجازاتهاى
شديد آنها در آخرت , نه تنها مجازاتها كه هر چيزى را خدا آفريده روى حساب و نظام
حسابشده اى است .
(آيه )ـ سپس مى فرمايد: نه تنها اعمال ما از روى حكمت است , بلكه توام با نهايت
قدرت و قاطعيت نـيز مى باشد, زيرا ((فرمان ما يك امر بيش نيست (وچنان با سرعت انجام
مى گيرد) همچون يك چشم برهم زدن ))! (وما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر).
بـنـابراين آن روز كه فرمان برپا شدن قيامت را صادر مى كنيم با يك چشم برهم زدن همه
چيز در مسير رستاخيز قرار مى گيرد, و حيات نوين در كالبدهادميده مى شود.
همچنين آن روز كه اراده كنيم مجرمان را به وسيله صاعقه ها و صيحه هاى آسمانى يا
زمين لرزه ها و طوفانها و تندبادها مجازات كنيم يك فرمان بيشترلازم نيست .
تـوجـه بـه ايـن نـكته لازم است كه فرمان او همه جا يك كلمه است كه از يك چشم برهم
زدن نيز سـريـعتر مى باشد ولى محتواى فرمان متفاوت است كه باتوجه به سنت تدريجى
بودن عالم ماده و خاصيت و طبيعت حركت , زمان به خود مى پذيرد.
(آيـه )ـ ايـن آيه بار ديگر مجرمان و كفار را مخاطب ساخته و توجه آنها رابه سرنوشت
اقوام پيشين معطوف مى دارد, مى گويد: ((ما كسانى را كه در گذشته شبيه شما بودند
هلاك كرديم , آيا كسى هست كه (متذكر شود و) پند گيرد)) (ولقداهلكنا اشياعكم فهل من
مدكر).
ايـن آيـه بـار ديگر اين حقيقت را تاكيد مى كند كه وقتى اعمال و رفتار واعتقادات
شما با آنها يكى است , دليلى ندارد كه شما سرنوشتى جز سرنوشت آنهاداشته باشيد,
بيدار شويد و پند گيريد.
(آيـه )ـ سپس به اين اصل اساسى اشاره مى كند كه با مرگ اقوام پيشين اعمال آنها
نابود نشد, بلكه ((هركارى را انجام دادند در نامه هاى اعمالشان ثبت است )) (وكل شى
فعلوه فى الزبر).
همين گونه اعمال شما نيز ثبت و ضبط مى شود, و براى يوم الحساب محفوظ است .
(آيـه )ـ سپس براى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((و هر كار كوچك و بزرگى نوشته شده است
)) (وكل صغير وكبير مستطر).
بنابراين حساب اعمال در آن روز يك حساب جامع و كامل است , چنانكه وقتى نامه اعمال
مجرمان به دست آنها داده مى شود ((فرياد برمى آورند: كه اى واى برما! اين چه كتابى
است كه هيچ عمل كو چك و بزرگى نيست مگر آن را شماره كرده ))! (كهف /49).
(آيه )ـ و از آنجا كه سنت قرآن مجيد بر اين است كه صالحان و طالحان ونيكان و بدان
را در مقايسه بـا يكديگر معرفى مى كند, چرا كه در مقايسه تفاوتهاچشمگيرتر و آشكارتر
است در اينجا نيز بعد از ذكر سرنوشت كافران مجرم اشاره كوتاهى به سرنوشت مسرت بخش و
روح پرور پرهيزكاران كرده , مـى فـرمـايـد:((پـرهـيـزكـاران در بـاغـهـا و نـهرهاى
بهشتى (و فضاى گسترده و فيض وسيع خداوند)جاى دارند)) (ان المتقين فى جنات ونهر).
(آيـه )ـ اين آيه كه آخرين آيه سوره ((قمر)) است توضيح بيشترى براى جايگاه متقين
داده , چنين مـى گـويـد: ((در جايگاه صدق نزد خداوند مالك مقتدر))قرار دارند (فى
مقعد صدق عند مليك مقتدر).
چـه توصيف جالبى در اين آيه از جايگاه پرهيزكاران شده است ! دو ويژگى دارد كه همه
امتيازات در آن جمع است .
نخست اين كه آنجا جايگاه صدق است و هيچ گونه باطل و بيهودگى در آن راه ندارد, سراسر
حق اسـت و تـمـام وعـده هـاى خـداوند درباره بهشت در آنجا عينيت پيدا مى كند, و صدق
آنها آشكار مى شود.
ديگر اين كه : در جوار و قرب خداست , همان چيزى كه از كلمه ((عند)) (نزد) استفاده
مى شود كه اشـاره بـه نهايت قرب و نزديكى معنوى است نه جسمانى , آن هم نسبت به
خداوندى كه هم مالك است و هم قادر, هرگونه نعمت و موهبتى در قبضه قدرت و در فرمان
حكومت و مالكيت اوست , و به همين دليل در پذيرائى اين ميهمانان گرامى فروگذار
نخواهد كرد, و تنها خودش مى داند چه مواهبى براى آنها آماده ساخته است .
دراين دو آيه كه سخن از مواهب و پاداشهاى بهشتيان است نخست ازمواهب مادى آنها كه
باغهاى وسـيـع و نـهـرهـاى جارى است سخن مى گويد, سپس ازپاداش بزرگ معنوى آنها كه
حضور در پيشگاه قرب مليك مقتدر است , تا انسان رامرحله به مرحله آماده كند, و روح
او را به پرواز درآورد.
آغاز و پايان سوره قمر:.
قـابـل توجه اين كه سوره قمر با وحشت و اضطراب و هشدار به نزديك
شدن قيامت آغاز شده , و با آرامـش مـطلقى كه براى مؤمنان راستين در جايگاه صدق
درنزد مليك مقتدر بيان فرموده پايان مـى گـيـرد, و چنين است راه و رسم تربيت كه
ازاضطراب و وحشت شروع مى شود, و به آرامش كـامـل منتهى مى گردد, افكار پريشان را
جمع مى كند, هوسهاى سركش را رام مى نمايد, خوف و اضـطراب درونى ازعوامل فنا و
نابودى و ضلال را برطرف مى سازد و در جوار ابديت پروردگار و درپيشگاه رحمت و قرب او
غرق آرامش و سكينه و اطمينان مى كند.
و به راستى توجه به اين كه خداوند مالك بى منازع و حاكم بى مانع درسرتاسر عالم هستى
است , و تـوجـه بـه ايـن كـه او مـقـتدر است و قدرتش در همه چيزنافذ است به انسان
آرامش بى نظيرى مى بخشد.
((پايان سوره قمر)).
سوره الرحمن [55].
اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 78 آيه است .
محتواى سوره :.
ايـن سـوره بـطـور كلى بيانگر نعمتهاى مختلف معنوى و مادى
خداوند است كه بر بندگان خود ارزانـى داشـتـه , و آنـهـا را غـرق در آن سـاخته است
بطورى كه مى توان نام اين سوره را ((سوره رحـمت )) يا ((سوره نعمت )) گذارد, و به
همين دليل با نام مبارك ((الرحمن )) كه رحمت واسعه الـهـى را بـازگـو مـى كند آغاز
شده , و با جلال و اكرام خداوند پايان گرفته است , و 31 بار جمله ((فـبـاى آلا
ربـكما تكذبان )) كه به وسيله آن از بندگانش اقرار بر نعمتهاى خود مى گيرد در آن
ذكر شده .
مى توان محتواى اين سوره را به چند بخش تقسيم كرد:.
بـخش اول كه مقدمه و آغاز سوره است از نعمتهاى بزرگ خلقت , تعليم وتربيت , حساب و
ميزان , وسائل رفاهى انسان , و غذاهاى روحى و جسمى او سخن مى گويد.
بخش دوم توضيحى است بر مساله چگونگى آفرينش انس و جن .
بخش سوم بيانگر نشانه ها و آيات خداوند در زمين و آسمان است .
در بـخـش چهارم از نعمتهاى دنيوى فراتر رفته , سخن از نعمتهاى جهان ديگراست كه
نعمتهاى بهشتى اعم از باغها, چشمه ها, ميوه ها, همسران زيبا و با وفا, وانواع
لباسها, توضيح داده شده است .
و بـالاخـره در بـخـش پنجم اين سوره اشاره كوتاهى به سرنوشت مجرمان وقسمتى از
مجازاتهاى دردناك آنها آمده است .
تكرار آيه ((فباى آلا ربكما تكذبان )) آن هم در مقطعهاى كوتاه جاذبه خيره كننده اى
به سوره داده , لـذا جـاى تـعـجـب نيست كه درحديثى از پيغمبرگرامى (ص )نقل شده است
كه فرمود: لكل شى عـروس وعـروس القرآن سورة الرحمن جل ذكره ;Š
براى هر چيز عروسى است , و عروس قرآن سوره الرحمن است )).
فضيلت تلاوت سوره :.
از آنـجـا كـه اين سوره حس شكرگزارى را در انسانها به عاليترين
وجهى برمى انگيزد, فضيلتهاى فراوانى براى تلاوت آن در روايات آمده است , البته
تلاوتى كه در اعماق روح انسان نفوذ كند و مبدا حركت گردد نه مجرد لقلقه زبان .
از جمله در حديثى از رسول خدا مى خوانيم : ((هركس سوره الرحمن رابخواند خداوند به
ناتوانى او (در اداى شـكـرنـعـمـتـها) رحم مى كند, و حق شكرنعمتهايى را كه با او
ارزانى داشته خودش ادا مى كند)).
و در حديث ديگرى از امام صادق (ع ) آمده است : ((هركس سوره الرحمن رابخواند و
هنگامى كه به آيـه ((فباى آلا ربكما تكذبان )) مى رسد بگويد: ((لا بشى من آلا ئك رب
اكذب ;Š خداوندا! هيچ يك از
نـعـمتهاى تو را انكار نمى كنم )) اگر اين تلاوت در شب باشد و در همان شب بميرد
شهيد خواهد بود, و اگر در روز باشد و در همان روز بميرد نيز شهيد خواهد بود))!.
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
(آيه )ـ.
سرآغاز نعمتهاى الهى :.
از آنـجـا كـه ايـن سـوره بيانگر انواع نعمتها و مواهب بزرگ
الهى است با نام مقدس ((رحمن )) كه رمـزى از رحـمـت واسـعه اوست آغاز مى شود, چرا
كه اگر صفت ((رحمانيت )) او نبود اين چنين خوان نعمت را براى دوست و دشمن نمى
گستراند.
لذا مى فرمايد: ((خداوند رحمان )) (الرحمن ).
(آيه )ـ ((قرآن را تعليم فرمود)) (علم القرآن ).
و به اين ترتيب نخستين و مهمترين نعمت را همان ((تعليم قرآن )) بيان مى كند.
و جالب اين كه نعمت ((تعليم قرآن )) راحتى قبل از مساله ((خلقت انسان )) و((تعليم
بيان )) ذكر كـرده , در حـالى كه از نظر ترتيب طبيعى بايد نخست اشاره به مساله
آفرينش انسان , و بعد نعمت تـعـليم بيان , و سپس نعمت تعليم قرآن شود, اماعظمت قرآن
ايجاب كرده كه برخلاف اين ترتيب طبيعى نخست از آن سخن گويد.
ايـن آيه در ضمن پاسخى است به مشركان عرب كه وقتى پيامبر(ص ) نام ((رحمن )) را بيان
كرد و آنـهـا را دعـوت به سجده براى خداوند رحمن نمود آنها به عنوان بهانه جوئى
گفتند: وماالرحمن ;Š رحمن چيست
)) (فرقان /60).
قرآن مى گويد خداوند رحمن كسى است كه قرآن را تعليم فرموده , انسان راآفريده , و
تعليم بيان به او كرده است .
بـه هـرحـال نام ((رحمن )) بعد از نام ((اللّه )) گسترده ترين مفهوم را در ميان
نامهاى پروردگار دارد, زيـرا مـى دانـيـم خـداونـد داراى دو رحـمت است : ((رحمت عام
)) و((رحمت خاص )) نام ((رحـمـن )) اشاره به ((رحمت عام )) اوست كه همگان را شامل
مى شود, و نام ((رحيم )) اشاره به ((رحـمـت خـاص )) اوسـت كـه مـخـصـوص اهل ايمان
وطاعت است , و شايد به همين دليل نام ((رحمن )) بر غيرخدا هرگز اطلاق نمى شودـمگر
اين كه با كلمه ((عبد)) همراه باشدـ ولى وصف ((رحـيـم )) بـه ديـگـران نيز گفته مى
شود, چرا كه هيچ كس داراى رحمت عام جز او نيست , اما رحمت خاص هرچند به صورت ضعيف
درميان انسانها و موجودات ديگر نيز وجود دارد.
در ايـن كه خداوند قرآن را به چه كسى تعليم كرده ؟ از آنجا كه اين سوره
بيانگررحمتهاى الهى به جـن و انس است و لذا 31 بار بعد از ذكر بخشهايى از اين
نعمتها ازآنها سؤال مى كند ((كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))
مناست است كه بگوئيم خدا اين قرآن را به وسيله پيامبر بزرگش محمد(ص ) به جن و انس
تعليم فرمود.
(آيـه )ـ بـعـد از ذكـر نـعمت بى مثال قرآن به مهمترين نعمت در سلسله بعدپرداخته ,
مى فرمايد: ((انسان را آفريد)) (خلق الا نسان ).
مـسـلـمـا مـنظور از ((انسان )) در اينجا نوع انسان است نه حضرت ((آدم )) وگستردگى
نعمت ((بيان )) كه بعد از آن مى آيد نيز شاهدى بر عموميت معنى انسان است .
ذكر نام انسان بعد از قرآن نيز قابل دقت است , چرا كه قرآن مجموعه اسرارهستى به
صورت تدوين اسـت , و انـسـان خـلاصه اين اسرار به صورت تكوين است , وهركدام نسخه اى
از اين عالم بزرگ و پهناور!.
(آيه )ـ اين آيه به يكى از مهمترين نعمتها بعد از نعمت آفرينش انسان ,اشاره كرده ,
مى افزايد: ((به او بيان را آموخت )) (علمه البيان ).
((بـيـان )) از نـظـر مفهوم لغت معنى گسترده اى دارد, و به هر چيزى گفته مى شودكه
مبين و آشـكـاركننده چيزى باشد, بنابراين نه فقط نطق و سخن را شامل مى شودكه حتى
كتابت و خط و انواع استدلالات عقلى و منطقى كه مبين مسائل مختلف وپيچيده است همه در
مفهوم بيان جمع است , هرچند شاخص اين مجموعه همان ((سخن گفتن )) است .
اگر نقش ((بيان )) را در تكامل و پيشرفت زندگى انسانها, و پيدايش و ترقى تمدنها
درنظر بگيريم يقين خواهيم كرد كه اگر اين نعمت بزرگ نبود انسان هرگزنمى توانست
تجربيات و علوم خود را بـه سـادگـى از نـسـلى به نسل ديگر منتقل سازد,و باعث پيشرفت
علم و دانش و تمدن و دين و اخـلاق گـردد, و اگـر يك روز اين نعمت بزرگ از انسانها
گرفته شود جامعه انسانى بسرعت راه قـهـقـرا را پيش خواهدگرفت , و هرگاه بيان را به
معنى وسيع آن كه شامل خط و كتابت و حتى انواع هنرهامى شود تفسير كنيم نقش فوق
العاده مهم آن در زندگى انسانها روشنتر مى گردد.
(آيه )ـ سپس به سراغ چهارمين نعمت بزرگ از مواهب خداوند رحمن رفته , مى گويد:
((خورشيد و ماه با حساب منظمى مى گردند)) (الشمس والقمربحسبان ).
اصل وجود خورشيد از بزرگترين نعمتها براى انسان است , چرا كه بدون نورو حرارت حاصل
از آن زندگى در منظومه شمسى غيرممكن است , نمو و رشدگياهان و تمام مواد غذائى ,
بارش بارانها, وزش بادها, همه به بركت اين موهبت الهى است .
مـاه نيز به سهم خودش نقش مهمى را در حيات انسان ايفا مى كند, علاوه براين كه چراغ
شبهاى تـاريـك اوسـت , جاذبه آن كه سرچشمه جزر و مد دراقيانوسهاست عاملى است براى
بقا حيات در درياها و مشروب ساختن بسيارى ازسواحل كه رودخانه ها در مجاورت آن به
دريا مى ريزند.
و افـزون بر همه اينها نظام ثابت حركت ماه به دور زمين و حركت زمين به دورخورشيد كه
سبب پـيـدايـش مـنـظـم شـب و روز سـال و مـاه و فصول مختلف است ,سبب نظم زندگى
انسانها و برنامه ريزى براى امور تجارى و صنعتى و كشاورزى است كه اگر اين سير منظم
نبود زندگى بشر هرگز نظام نمى يافت .
نه تنها حركت اين كرات آسمانى نظام بسيار دقيقى دارد, بلكه مقدار جرم وجاذبه آنها و
فاصله اى كـه از زمـين , و از يكديگر دارند همه روى حساب و ((حسبان ))است , و بطور
قطع هركدام از اين امـور به هم بخورد اختلالات عظيمى در منظومه شمسى و به دنبال آن
در نظام زندگى بشر رخ مى دهد.
ايـن نـكـته نيز قابل توجه است كه خورشيد هرچند در وسط منظومه شمسى ظاهرا بدون حركت
ثـابـت مـانـده اسـت , ولـى نـبايد فراموش كرد كه آن هم به اتفاق تمام سيارات و
اقمارش در دل كـهـكـشانى كه به آن تعلق دارد به سوى نقطه معينى (ستاره معروف وگا)
در حركت است و اين حركت نيز نظم و سرعت معينى دارد.
(آيـه )ـ در پـنـجـمـيـن موهبت بزرگ از آسمان به زمين نظر مى افكند, ومى فرمايد:
((و گياه و درخت براى او سجده مى كنند)) (والنجم والشجر يسجدان ).
((نـجـم )) گـاه بـه مـعنى ستاره مى آيد, و گاه به معنى گياهان بدون ساقه و در
اينجابه قرينه ((شجر)) (درخت ) منظور معنى دوم يعنى ;Š
گياهان بدون ساقه است .
مـى دانـيـم تمام مواد غذائى انسانها در اصل از گياهان گرفته مى شود, با اين تفاوت
كه قسمتى انسان مستقيما مصرف مى كند, و قسمت ديگرى صرف تغذيه حيواناتى مى شود كه جز
مواد غذائى انسانهاست , اين معنى حتى در مورد حيوانات دريائى نيز صادق است , زيرا
آنها نيز از گياهان بسيار كـوچـكـى تـغـذيه مى كنند كه ميليونهاميليون از آن در هر
گوشه و كنار دريا در پرتو نور آفتاب مى رويد و در لابلاى امواج درحركت است .
به اين ترتيب ((نجم )) انواع گياهان كوچك و خزنده مانند بوته كدو, خيار وامثال آنها
و ((شجر)) انواع گياهان ساقه دار مانند غلات و درختان ميوه و غير آن راشامل مى شود.
و تـعـبير ((يسجدان )) (اين دو سجده مى كنند) اشاره به تسليم بى قيد و شرطآنها در
برابر قوانين آفرينش , و در مسير منافع انسانهاست .
در ضمن اشاره به اسرار توحيدى آنها نيز هست , چرا كه در هر برگ و هر دانه گياهى
آيات عجيبى از عظمت و علم پروردگار وجود دارد.
(آيه )ـ.
آسمان را برافراشت و براى هر چيز
ميزانى قرار داد!.
ايـن آيـه بـه ششمين نعمت كه نعمت آفرينش آسمان است اشاره كرده
,مى فرمايد: ((و (خداوند) آسمان را برافراشت )) (والسما رفعها).
((آسـمـان )) در اين آيه خواه به معنى ((جهت بالا)) باشد يا ((كواكب آسمانى )) و
يا((جو زمين )) هـركـدام بـاشد موهبتى است بزرگ و نعمتى است بى نظير, چرا كه بدون
آن زندگى كردن براى انسان محال است و يا ناقص .
آرى ! نور و روشنائى كه مايه گرما و هدايت و حيات و حركت است از سوى آسمان مى آيد,
باران از طريق آسمان مى بارد, و نزول وحى نيز از آسمان است .
سـپـس بـه سـراغ نعمت هفتم رفته , مى فرمايد: ((و (خداوند) ميزان و قانون (درآن )
گذاشت )) (ووضع الميزان ).
((ميزان )) به معنى هرگونه وسيله سنجش است , سنجش حق از باطل ,سنجش عدالت از ظلم و
ستم , و سنجش ارزشها و سنجش حقوق انسانها درمراحل و مسيرهاى مختلف اجتماعى .
((ميزان )) هر قانون تكوينى و دستور تشريعى را شامل مى شود, چرا كه همه وسيله
سنجشند.
(آيـه )ـ در اين آيه نتيجه گيرى جالبى از اين موضوع كرده , مى افزايد هدف از
قراردادن ميزان در عـالـم هـستى اين است : ((تا در ميزان طغيان نكنيد)) و از
مسيرعدالت منحرف نشويد (الا تطغوا فى الميزان ).
چه تعبير جالبى كه از كل عالم هستى به انسان منتقل مى شود, و قوانين حاكم بر آن
عالم كبير را با قـوانـيـن حـاكم بر زندگى انسان و عالم صغير هماهنگ مى شمرد, واين
است حقيقت توحيد كه اصول حاكم همه جا يكى است .
(آيـه )ـ بـار ديـگر روى مساله عدالت و وزن تكيه كرده , مى گويد: ((و وزن رابراساس
عدالت برپا داريد و ميزان را كم نكنيد)) (واقيموا الوزن بالقسطولا تخسروا الميزان
).
اين آيه روى مساله وزن به معنى خاص آن تكيه كرده , و دستور مى دهد كه درسنجش و وزن
اشيا به هنگام معامله چيزى كم و كسر نگذارند.
اهميت ميزان به هر معنى در زندگى و حيات انسان چنان است كه هرگاه همين مصداق محدود
و كـوچـكـش يـعـنـى ((تـرازو)) را يـك روز از زندگى حذف كنيم براى مبادله اشيا
گرفتار چه دردسرها و هرج و مرج ها, دعوا و نزاعها خواهيم شد.
از آنـچـه گفتيم روشن مى شود اين كه در بعضى از روايات ((ميزان )) به وجود((امام
))(ع ) تفسير شـده بـه خـاطر آن است كه وجود مبارك امام معصوم وسيله اى است براى
سنجش حق از باطل و معيارى است براى تشخيص حقايق , و عامل مؤثرى است براى هدايت .
همچنين تفسير ميزان به ((قرآن مجيد)) نيز ناظر به همين معنى است .
(آيـه )ـ سـپس از آسمان به زمين مى آيد و با اشاره به هشتمين نعمت ,مى فرمايد:
((زمين را براى خلايق آفريد)) (والا رض وضعها للا نام ).
قرائن موجود و خطابهاى سوره كه متوجه انس و جن است نشان مى دهد كه منظور از ((انام
)) در اينجا همان انس و جن است .
(آيه )ـ در اين آيه به سراغ نهمين و دهمين نعمت كه بخشى از مواد غذائى انسان را
تشكيل مى دهد رفـته , مى گويد: ((در آن (زمين ) ميوه ها و نخلهاى پرشكوفه است ))
(فيها فاكهة والنخل ذات الا كمام ).
(آيـه )ـ و سرانجام از يازدهمين و دوازدهمين مواهبش بدين گونه سخن مى گويد: ((و
دانه هائى كه همراه با ساقه و برگى است كه بصورت كاه در مى آيد و(همچنين ) گياهان
خوشبو)) (والحب ذوالعصف والريحان ).
دانـه هـاى غـذائى خـوراك انـسان , و برگهاى تر و خشكش خوراك حيواناتى است كه در
خدمت انسان , و از شير و گوشت و پوست و پشم آنها بهره مى گيرد, و به اين ترتيب چيزى
از آن بى فايده و دور ريختنى نيست .
و از سـوى ديـگـر گـيـاهان خوشبو و گلها را نيز در زمين آفريده كه مشام جسم وجان را
معطر مى كند, و روح را آرامش و نشاط مى بخشد, و به اين وسيله نعمتهايش را بر انسان
تمام كرده است .
(آيـه )ـ پـس از ذكر نعمتهاى گوناگون مادى و معنوى در اين آيه جن و انس را مخاطب
ساخته , مى گويد: ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد))؟! (فباى آلا
ربكما تكذبان ).
نعمتهائى كه هريك نشانه روشنى از قدرت و لطف و مهر پروردگار است ,چگونه ممكن است
اينها را تكذيب كرد؟!.
ايـن استفهام , استفهام تقريرى است كه در مقام اقرارگرفتن مى آورند, و لذا درروايتى
كه در آغاز سوره خوانديم به ما دستور داده شده است كه بعد از ذكر اين جمله عرضه
داريم : ((لا بشى من آلا ئك رب اكذب ;Šپروردگارا!
ما هيچ يك ازنعمتهاى تو را تكذيب نمى كنيم )).
(آيه )ـ.
آفرينش انسان از خاكى همچون سفال !.
خـداوند بعد از ذكر نعمتهاى گذشته از جمله آفرينش انسان به صورت
سربسته , در اينجا نخست بـه شـرحـى پيرامون آفرينش انس و جن مى پردازد شرحى كه هم
نشانه قدرت عظيم اوست و هم درسهاى عبرتى براى همگان دربر دارد.
مـى فـرمـايـد: ((انـسـان را از گل خشكيده اى همچون سفال آفريد)) (خلق الا نسان من
صلصال كالفخار).
از آيـات مختلف قرآن و تعبيرات گوناگونى كه درباره مبدا آفرينش انسان آمده به خوبى
استفاده مـى شـود كه انسان در آغاز خاك بوده (حج /5) سپس با آب آميخته شده , و به
صورت گل درآمده (انعام /2) و بعد به صورت ((گل بدبو)) (لجن ) درآمد(حجر/28) سپس
حالت ((چسبندگى )) پيدا كـرد (صـافـات /11) و بـعـدا بـه صورت ((خشكيده )) درآمد, و
حالت ((صلصال كالفخار)) به خود گرفت ـ آيه موردبحث .
ايـن مراحل از نظر بعد زمانى چه اندازه طول كشيد؟ و انسان در هر مرحله اى چقدر توقف
كرد؟ و اين حالتهاى انتقالى تحت چه عواملى به وجود آمد؟ اينهامسائلى است كه از علم
و دانش ما مخفى است , و تنها خدا مى داند و بس .
(آيـه )ـ سـپس به آفرينش ((جن )) پرداخته , مى گويد: ((و جن را از شعله هاى مختلط و
متحرك آتش آفريد)) (وخلق الجان من مارج من نار).
بـاز در ايـنجا دقيقا براى ما روشن نيست كه آفرينش ((جن )) از اين آتشهاى رنگارنگ
چگونه بوده اسـت ؟ هـمـان گـونـه كه خصوصيات ديگر آن نيز از طريق وحى صادق يعنى
قرآن مجيد و وحى آسـمـانـى براى ما ثابت شده است , محدود بودن معلومات ما در برابر
مجهولات هرگز به ما اجازه نـمـى دهد كه اين حقايق را انكاركنيم يا ناديده بگيريم ,
بعد از آن كه از طريق وحى اثبات گردد, هرچند علم به آن راهى نيابد ((1))(آيه )ـ باز
به دنبال نعمتهائى كه در آغاز آفرينش انسان بوده اين جـمله راتكرار مى كند: ((پس
كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد)) (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيه )ـ در اين آيه به بيان يكى ديگر از نعمتهاى الهى پرداخته ,مى گويد: ((او
پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب است )) (رب المشرقين ورب المغربين ).
درست است كه خورشيد در هر روزى از ايام سال از نقطه اى طلوع و درنقطه اى غروب مى
كند, و بـه اين ترتيب به تعداد روزهاى سال مشرق و مغرب دارد,ولى با توجه به حداكثر
((ميل شمالى )) آفـتـاب , و ((مـيـل جـنـوبـى )) آن , در حقيقت دومشرق و دو مغرب
دارد, و بقيه درميان اين دو مى باشد.
اين نظام كه مبدا پيدايش فصول چهارگانه سال با بركات فراوانى است درحقيقت تاكيد و
تكميلى اسـت بـراى آنـچه در آيات قبل آمده , آنجا كه سخن ازحساب سير خورشيد و ماه
درميان است , و هـمچنين سخن از وجود ميزان درآفرينش آسمانها, و در مجموع هم بيانگر
نظام دقيق آفرينش و حـركـت زمين و ماه وخورشيد مى باشد, و هم اشاره اى است به
نعمتها و بركاتى كه از اين رهگذر عايدانسان مى شود.
(آيه )ـ به هر حال بعد از ذكر اين نعمت باز جن و انس را مخاطب ساخته , مى گويد:
((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟! (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيه )ـ.
درياها با ذخائر گرانبهايشان !.
در ادامـه شرح نعمتهاى پروردگار سخن از درياها به ميان مى آورد,
اما نه همه درياها بلكه كيفيت خـاصـى در پاره اى از درياها كه هم پديده اى است عجيب
ونشانه اى است از قدرت بى پايان حق , و هم وسيله اى است براى پديد آمدن بعضى از
متاعهاى مورد استفاده انسانها.
مى فرمايد: ((دو درياى مختلف (شور و شيرين , گرم و سرد) را در كنار هم قرارداد در
حالى كه با هم تماس دارند)) (مرج البحرين يلتقيان ).
(آيه )ـ در ميان آن دو, برزخى است كه يكى بر ديگرى غلبه نمى كند)) وبه هم نمى
آميزند (بينهما برزخ لا يبغيان ).
مـنـظـور از اين دو دريا به گواهى آيه 53 سوره فرقان دو درياى آب ((شيرين ))
و((شور)) است , آنـجـا كه مى فرمايد: ((او كسى است كه دو دريا را در كنار هم
قرارداديكى گوارا و شيرين است و ديگرى شور و تلخ , و در ميان آنها برزخى قرار دارد
تا باهم مخلوط نشوند)).
رودخانه ها عظيم آب شيرين هنگامى كه به درياها و اقيانوسها مى ريزندمعمولا دريائى
از آب شيرين در كـنار ساحل تشكيل مى دهند آب شور را به عقب مى رانند و عجب اين كه
تا مدت زيادى اين دو آب شـيرين و شور به خاطر تفاوت درجه غلظت به هم آميخته نمى
شوند و هزاران كيلومتر راه را به همان صورت مى پيمايند.
(آيـه )ـ بـار ديـگر بندگان را مخاطب ساخته و در برابر اين نعمتها از آنهاسؤال كرده
, مى فرمايد: ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟!(فباى آلا ربكما
تكذبان ).
(آيـه )ـ سـپـس در ادامه همين سخن مى افزايد: ((از آن دو (دريا) لؤلؤ ومرجان خارج
مى شود))! (يخرج منهما اللؤلؤ والمرجان ).
(آيه )ـ ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟! (فباى آلا ربكما
تكذبان ).
((لـؤلؤ)) مرواريد دانه شفاف و قيمتى است كه در درون صدف در اعماق درياها پرورش مى
يابد, و هر قدر درشت تر باشد گرانبهاتر است .
و ((مـرجـان )) مـوجود زنده اى است شبيه شاخه كوچك درخت كه در اعماق درياها مى
رويد, و تا مدتها دانشمندان آن را نوعى ((گياه )) مى پنداشتند, ولى بعداروشن شد كه
نوعى حيوان است .
بهترين نوع مرجان زينتى ((مرجان سرخ رنگ )) است و هر قدر سرختر باشدقيمتى تر است .
(آيـه )ـ باز در ادامه همين بخش از نعمتها به مساله كشتيها كه در حقيقت بزرگترين و
مهمترين وسـيـلـه حـمـل و نقل بشر در گذشته و حال بوده است اشاره كرده , مى فرمايد:
((و براى اوست كـشـتـيـهاى ساخته شده كه در دريا به حركت درمى آيند و همچون كوهى
هستند))! (وله الجوار المنشـات فى البحر كالا علا م ).
جـالـب ايـن كـه در عـيـن تعبير به ((منشت )) كه حكايت از مصنوع بودن كشتى به وسيله
انسان مـى كـنـد مـى فرمايد ((وله )) (از براى خداست ) اشاره به اين كه مخترعان و
سازندگان كشتى از خـواص خـداداد كه در مصالح مختلفى كه در كشتيهابه كار مى رود
استفاده مى كنند همچنين از خـاصيت سيال بودن آب درياها, و نيروى وزش بادها بهره مى
گيرند, و خداست كه در آن مواد, و در دريا و باد اين خواص ظوآثار را آفريده .
(آيـه )ـ و بـار ديـگـر ايـن سـؤال پـرمـعـنـى را تـكرار كرده , مى فرمايد: ((پس
كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟ (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيه )ـ.
ما همه فانى و بقا بس تو راست !.
باز در ادامه شرح نعمتهاى الهى در اينجا مى افزايد: ((همه كسانى
كه روى آن [زمين ] هستند فانى مى شوند)) (كل من عليها فان ).
اما چگونه ((مساله فنا)) مى تواند در زمره نعمتهاى الهى قرار گيرد؟ ممكن است از اين
نظر باشد كه اين فنا به معنى فناى مطلق نيست , بلكه دريچه اى است به عالم بقا و
دالان و گذرگاهى است كه شرط وصول به سراى جاويدان عبوراز آن است .
و يـا از اين نظر كه ذكر نعمتهاى فراوان گذشته ممكن است مايه غفلت و غرق شدن گروهى
در زنـدگـى دنـيـا و انـواع خـوردنيها و نوشيدنيها و لؤلؤ و مرجان و مركبهاى
راهوارش گردد, لذا يادآورى مى كند كه اين دنيا جاى بقا نيست , و اين تذكر خودنعمتى
است بزرگ .
(آيـه )ـ در ايـن آيه مى افزايد ((تنها ذات ذوالجلال و گرامى پروردگارت باقى مى
ماند)) (ويبقى وجه ربك ذوالجلا ل والا كرام ).
((وجـه )) از نـظـر لـغـت بـه مـعنى صورت است كه به هنگام مقابله با كسى با آن
مواجه و روبرو مى شويم , ولى هنگامى كه در مورد خداوند به كار مى رود منظورذات پاك
او است .
امـا ((ذوالـجلا ل والا كرام ))كه توصيفى است براى ((وجه ))اشاره به صفات جمال و
جلال خداست , زيـرا ذوالـجـلال از صـفـاتـى خبر مى دهد كه خداوند ((اجل )) وبرتر
ازآن است (صفات سلبيه ) و ((اكرام )) به صفاتى اشاره مى كند كه حسن و ارزش چيزى
راظاهر مى سازد و آن ((صفات ثبوتيه )) خداوند مانند علم و قدرت و حيات اوست .
بنابراين معنى آيه روى هم رفته چنين مى شود تنها ذات پاك خداوندى كه متصف به صفات
ثبوتيه و منزه از صفات سلبيه است در اين عالم باقى و برقرارمى ماند.
(آيـه )ـ بـار ديـگر خلايق را مخاطب ساخته , مى فرمايد: ((پس كدامين نعمتهاى
پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟! (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيـه )ـ مـحتواى اين آيه در واقع نتيجه اى است از آيات قبل , زيرامى فرمايد:
((تمام كسانى كه در آسـمـانها و زمين هستند همواره (نيازهاى خود را) از اوتقاضا مى
كنند)) (يسئله من فى السموات والا رض ).
چـرا چـنـيـن نـباشد؟ در حالى كه همه فانيند و او باقى و اگر لحظه اى نظر لطفش را
از كائنات برگيرد ((فرو ريزند قالبها))!.
با اين حال مگر كسى جز او هست كه اهل آسمانها و زمين از وى تقاضا كنند؟!.
سپس مى افزايد: ((و او (خداوند) هر روز در شان و كارى است )) (كل يوم هوفى شان ).
آرى ! خلقت او دائم و مستمر است , و پاسخگوئى او به نيازهاى سائلان ونيازمندان نيز
چنين است , و هر روز و هر زمان طرح تازه اى ابداع مى كند.
يـك روز اقـوامـى را قـدرت مى دهد, روز ديگرى آنها را بر خاك سياه مى نشاند,يك روز
سلامت و جـوانـى مـى بـخشد, روز ديگر ضعف و ناتوانى مى دهد, يك روزغم و اندوه را از
دل مى زدايد, روز ديـگـر مايه اندوهى مى آفريند, خلاصه هر روزطبق حكمت و نظام احسن
, پديده تازه و آفرينش و حادثه جديدى دارد.
تـوجـه بـه ايـن حـقـيقت , از يكسو نياز مستمر ما را به ذات پاك او روشن مى كند,و
از سوى ديگر پرده هاى ياس و نوميدى را از دل كنار مى زند.
و از سوى سوم غرور و غفلت را درهم مى شكند.
(آيـه )ـ و بـاز بـه دنبال اين نعمت مستمر و پاسخگوئى به نيازهاى همه مخلوقات و اهل
آسمانها و زمين تكرار مى كند كه ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكارمى
كنيد))؟! (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيه )ـ نعمتهائى كه تاكنون در آيات اين سوره مطرح شده مربوط به اين جهان بوده است
, ولى در اينجا از محاسبه قيامت و بعضى ديگر از خصوصيات معاد سخن مى گويد كه در عين
تهديد بودن بـراى مـجرمان وسيله تربيت و آگاهى وبيدارى و هم وسيله تشويق و دلگرمى
مؤمنان است , و به هـمين جهت نعمت محسوب مى شود, لذا بعد از ذكر هركدام همان سؤال
را كه درباره نعمتهاست تكرارمى كند.
نـخست مى فرمايد: ((به زودى به حساب شما مى پردازيم اى دو گروه انس وجن ))! (سنفرغ
لكم ايه الثقلا ن ).
آرى ! در آن روز خـداوند عالم قادر دقيقا همه اعمال و گفتار و نيات انس وجن را مورد
بررسى و حساب دقيق قرار داده , و كيفر و پاداش مناسب را براى آنهاتعيين مى كند.
(آيـه )ـ بـعـد از ذكـر ايـن مـعـنـى بـاز ايـن سـؤال را تـكرار مى فرمايد: ((پس
كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد)) (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيه )ـ در تعقيب آيه قبل كه از مساله حساب دقيق الهى سخن مى گفت باز جن و انس را
مخاطب سـاخته , مى گويد: ((اى گروه جن و انس ! (هرگاه به راستى مى خواهيد از مجازات
و كيفر الهى بركنار مانيد) اگر مى توانيد از مرزهاى آسمانها وزمين بگذريد (و از
حيطه قدرت او خارج شويد) پـس بـگذريد ولى هرگز نمى توانيدمگر با نيروئى )) الهى و
فوق العاده اما چنين نيروئى در اختيار شـمـا نـيـسـت (يـا مـعـشـرالـجـن والا نس ان
استطعتم ان تنفذوا من اقطار السموات والا رض فانفذوالاتنفذون الا بسلطان ).
بـه ايـن تـرتـيب شما هرگز ياراى فرار از دادگاه عدل خدا و پيامدهاى آن رانداريد,
هر جا برويد ملك خداست , و هر كجا باشيد محل حكومت اوست , آرى اين موجود ضعيف و
ناتوان كجا مى تواند از عـرصـه قـدرت خـداونـد بگريزدهمان گونه كه اميرمؤمنان على
(ع ) در دعاى روح پرور كميل عرضه مى دارد:((ولا يمكن الفرار من حكومتك ;Š
پروردگارا! فرار از حكومت تو ممكن نيست ))!.
الـبـتـه به نظر مى رسد كه اين آيه مربوط به فرار از چنگال عدالت الهى در قيامت
باشد, و مؤيد آن بـعـضـى از اخـبـار اسـت كـه در منابع اسلامى در اين زمينه نقل شده
ازجمله در حديثى از امام صـادق (ع ) مـى خـوانـيـم : ((روز قـيـامت خداوند بندگان
را درمحل واحدى جمع مى كند و به فـرشـتگان آسمان پائين وحى مى فرستد فرود آييد,آنها
ـكه دو برابر جمعيت روى زمين از جن و انس هستندـ فرود مى آيند, سپس اهل آسمان دوم
كه آنها نيز دو برابر همه مى باشند فرود مى آيند, و بـه هـمين ترتيب فرشتگان هفت
آسمان فرود مى آيند و همچون هفت حجاب گرداگرد انس و جـن رااحاطه مى كنند, اينجاست
كه منادى صدا مى زند: اى جمعيت جن و انس اگرمى توانيد از اقـطار آسمانها و زمين
بگذريد, اما هرگز نمى توانيد جز با قدرت الهى ودر اينجا مى بينند اطراف آنها را هفت
گروه عظيم از فرشتگان فرا گرفته اندـ و راهى براى فرار از چنگال عدالت نيست )).
(آيه )ـ باز در اينجا دو گروه را مخاطب ساخته , مى گويد: ((پس كدامين نعمتهاى
پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟! (فباى آلا ربكما تكذبان ).
درسـت اسـت كـه تـهـديـد فـوق به ظاهر در مسير مجازات و كيفر است , ولى ازآنجا كه
ذكر آن هـشـدارى است به همه انسانها, و عاملى است براى اصلاح و تربيت ,طبعا لطف و
نعمتى محسوب مى شود, و اصولا وجود حساب در هر دستگاه نعمت بزرگى است چرا كه به خاطر
آن سرهاى همه به حساب خواهد آمد!.
(آيـه )ـ ايـن آيه براى تاكيد آنچه در آيه قبل دائر بر عدم قدرت انس و جن بر فرار
از چنگال عدالت آمـده , مـى افـزايـد: ((شـعـله هائى از آتش بى دود, و دودهائى
متراكم بر شما فرستاده مى شود (و آن چـنـان شـمـا را از هر سو احاطه مى كنند كه
راهى براى فرار نيست ) و نمى توانيد از كسى يارى بطلبيد)) (يرسل عليكما شواظ من
نارونحاس فلا تنتصران ).
از يـكسو فرشتگان شما را احاطه كرده اند و از سوى ديگر شعله هاى
گرم و سوزان آتش و دودهاى تيره و تار و خفقان آور اطراف محشر را فرا مى گيرد و راهى
براى گريز نيست .
(آيـه )ـ باز مى فرمايد: ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكارمى كنيد))؟!
(فباى آلا ربكما تكذبان ).
تعبير به نعمت در اينجا نيز به خاطر همان لطفى است كه در آيه قبل به آن اشاره شد.
(آيـه )ـ در تعقيب آيات گذشته كه بعضى از حوادث رستاخيز را بازگومى كرد, در اينجا
همچنان ادامه همان بحث و ذكر خصوصيات ديگرى از صحنه قيامت , و چگونگى حساب , و
مجازات , و كيفر است .
نـخـسـت مـى فـرمـايـد: ((در آن هنگام كه آسمان شكافته شود, و همچون روغن مذاب
گلگون گـردد)) حـوادث هـولـنـاكى رخ مى دهد كه تاب تحمل آن را نخواهيدداشت (فاذا
انشقت السما فكانت وردة كالدهان ).
از مـجموع آيات ((قيامت )) به خوبى استفاده مى شود كه در آن روز نظام كنونى جهان
بكلى درهم مى ريزد, و حوادث بسيار هولناكى در سرتاسر عالم رخ مى دهد,كواكب و سيارات
و زمين و آسمان دگـرگـون مـى شوند, و مسائلى كه تصور آن امروزبراى ما مشكل است واقع
مى گردد, از جمله چـيـزى اسـت كـه در آيه فوق آمده كه كرات آسمانى از هم مى شكافد و
به رنگ سرخ و به صورت مذاب همچون روغن درمى آيد.
(آيه )ـ و از آنجا كه اعلام وقوع اين حوادث هولناك در صحنه قيامت , و ياقبل از آن
هشدارى است بـه هـمـه مـجـرمان و مؤمنان , و لطفى است از الطاف الهى ,بعد از آن ,
همان جمله سابق را تكرار فـرمـوده , مـى گويد: ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را
انكار مى كنيد))؟! (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيه )ـ در اين آيه از حوادث تكوينى قيامت , به وضع انسان گنهكار در آن روز,
پرداخته , مى افزايد: ((در آن روز هـيچ كس از انس و جن از گناهش سؤال نمى شود))
(فيومئذ لا يسئل عن ذنبه انس ولا جان ).
چـرا سـؤال نـمـى كـنند؟ براى اين كه همه چيز روشن است , و در چهره انسانهاهمه چيز
خوانده مى شود.
قيامت يك روز بسيار طولانى است , و انسان از مواقف و گذرگاههاى متعددى بايد بگذرد و
در هر صحنه و موقفى بايد مدتى بايستد, در بعضى از اين مواقف مطلقا سؤالى نمى شود.
و در بعضى از مواقف مهر بر دهان انسان گذارده مى شود و اعضاى بدن به شهادت بر مى
خيزند و در بعضى , از انسانها دقيقا پرسش مى شود.
خلاصه هر صحنه اى شرايطى دارد.
(آيـه )ـ و بـاز در تـعـقـيـب آن هـمـگـان را مـخاطب ساخته , مى گويد ((پس كدامين
نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد))؟! (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيه )ـ آرى در آن روز سؤال نمى شود, بلكه ((مجرمان از چهره هايشان شناخته مى
شوند)) (يعرف المجرمون بسيماهم ).
گـروهـى داراى چـهـره هـاى بشاش نورانى و درخشانند كه بيانگر ايمان و عمل صالح
آنهاست , و گـروهـى ديـگـر صـورتهائى سياه و تاريك و زشت و عبوس دارند كه نشانه كفر
و گناه آنهاست , چـنـانـكه در آيات 39 تا 41 سوره عبس مى خوانيم : ((در آن روز چهره
هائى درخشان و نورانيند, و چهره هائى تاريك , كه سياهى مخصوصى آن را پوشانيده )).
سپس مى افزايد: ((و آنگاه آنها را از موهاى پيش سر, و پاهايشان مى گيرند)) وبه دوزخ
مى افكنند! (فيؤخذ بالنواصى والا قدام ).
گرفتنى مجرمان با موى پيش سر, و پاها, ممكن است به معنى حقيقى آن باشد كه ماموران
عذاب اين دو را مى گيرند و آنها را از زمين برداشته , با نهايت ذلت به دوزخ مى
افكنند, و يا كنايه از نهايت ضـعف و ناتوانى آنها در چنگال ماموران عذاب الهى است ,
كه اين گروه را با خوارى تمام به دوزخ مى برند, و چه صحنه دردناك و وحشتناكى است آن
صحنه !.
(آيـه )ـ باز از آنجا كه يادآورى اين مسائل در زمينه معاد هشدار و لطفى است به
همگان مى افزايد: ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد))؟! (فباى آلا
ربكما تكذبان ).
(آيه )ـ در اين آيه مى فرمايد: ((اين همان دوزخى است كه مجرمان پيوسته آن را انكار
مى كردند)) (هذه جهنم التى يكذب بها المجرمون ).
(آيـه )ـ بـاز در تـوصيف جهنم و عذابهاى دردناك آن مى افزايد: مجرمان ((امروز
درميان آن و آب سوزان در رفت و آمدند)) (يطوفون بينها وبين حميم آن ).
آنـها از يكسو در ميان شعله هاى سوزان جهنم مى سوزند و تشنه مى شوند وتمناى آن مى
كنند و از سوى ديگر آب جوشان به آنها مى دهند (يا بر آنها مى ريزند) واين مجازاتى
است دردناك .
از آيـات 71 و 72 سـوره مـؤمـن اسـتـفـاده مى شود كه چشمه سوزان حميم دركنار جهنم
است كه نخست دوزخيان را در آن مى برند و سپس در آتش دوزخ مى افكنند.
(آيـه )ـ بـاز بـه دنـبـال ايـن هـشدار و اخطار شديد بيداركننده كه لطفى است از
ناحيه خداوند, مى فرمايد: ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى
كنيد))؟!(فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيه )ـ.
اين دو بهشت در انتظار خائفان است !.
در ايـنـجـا دوزخـيـان را به حال خود رها كرده , به سراغ
بهشتيان مى رود, و ازنعمتهاى دلپذير و بـى نـظير و شوق انگيز بهشت قسمتهائى را برمى
شمرد, تا درمقايسه با كيفرهاى شديد و دردناك دوزخيان اهميت هركدام روشنتر گردد.
مـى فـرمايد: ((براى كسى كه از مقام پروردگارش بترسد دو باغ بهشتى است ))(ولمن خاف
مقام ربه جنتان ).
خوف از پروردگار سرچشمه هاى مختلفى دارد: گاه همان اعمال ناپاك وافكار آلوده است ,
و گاه بـراى مقربان , به خاطر قرب به ذات پاكش كمترين ترك اولى و غفلت مايه وحشت
آنهاست , و گاه بـدون هـمـه ايـنـها هنگامى كه تصور آن ذات نامحدود و عظمت بى انتها
را مى كنند در مقابل او احـسـاس حـقارت كرده و حالت خوف به آنها دست مى دهد, اين
خوفى است كه از نهايت معرفت پروردگار حاصل مى شود و مخصوص عارفان و مخلصان درگاه
اوست .
(آيه )ـ باز به دنبال اين نعمت بزرگ همگان را مخاطب ساخته , مى گويد:((پس كدامين
نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟! (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيه )ـ سپس در توصيف اين دو بهشت مى افزايد: ((داراى انواع نعمتها ودرختان پرطراوت
است )) (ذواتا افنان ).
(آيه )ـ و به دنبال اين نعمت باز همان سؤال تكرار مى شود كه : ((كدامين نعمتهاى
پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟! (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيـه )ـ از آنجا كه يك باغ سرسبز و خرم و پرطراوت , علاوه بر درختان ,بايد چشمه
هاى آب جارى داشـتـه بـاشـد در اين آيه مى افزايد: ((در آن دو (بهشت ) دوچشمه هميشه
جارى است )) (فيهما عينان تجريان ).
(آيه )ـ باز در برابر اين نعمت همان سؤال مطرح مى شود: ((پس كدامين نعمتهاى
پروردگارتان را انكار مى كنيد)) (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيـه )ـ در ايـن آيـه كه نوبت به ميوه هاى اين دو باغ بهشتى مى رسد,مى فرمايد:
((در آن دو از هر ميوه اى دو نوع وجود دارد)) هريك از ديگرى بهتر (فيهمامن كل فاكهة
زوجان ).
نوعى كه در دنيا نمونه آن را ديده ايد, و نوعى كه هرگز شبيه و نظير آن را دراين
جهان نديده ايد.
(آيـه )ـ بـاز مى افزايد: ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكارمى كنيد))؟
(فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيـه )ـ در آيـات پيشين سه قسمت از ويژگيهاى اين دو باغ بهشتى مطرح شد, اكنون به
ويژگى چـهـارم پرداخته , مى فرمايد: ((اين در حالى است كه آنها برفرشهائى تكيه كرده
اند با آسترهائى از ديبا و ابريشم )) (متكئين على فرش بطائنهامن استبرق ).
اين تعبير نشانه آرامش كامل روح بهشتيان است .
در ايـنـجا گران قيمت ترين پارچه اى كه در دنيا تصور مى شود آستر اين فرشهاذكر شده
, اشاره به اين كه قسمت روئين آن چيزى است كه از لطافت و زيبائى وجذابيت در وصف نمى
گنجد.
و بـالاخـره در پـنـجـمين نعمت به چگونگى نعمتهاى اين باغ بهشتى اشاره كرده , مى
گويد: ((و ميوه هاى رسيده آن دو باغ بهشتى در دسترس است )) (وجنى الجنتين دان ).
آرى ! زحمتى كه معمولا در چيدن ميوه هاى دنيا وجود دارد در آنجا به هيچ وجه نيست .
(آيه )ـ و باز همگان را در اينجا مخاطب ساخته , مى گويد: ((پس كدامين نعمتهاى
پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟ (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيه )ـ.
همسران زيباى بهشتى :.
در آيـات گـذشته پنج قسمت از مواهب و ويژگيهاى اين دو باغ بهشتى
عنوان شده بود, در اينجا شـشـمـيـن نـعمت را بازگو مى كند;Š
و آن همسران پاك بهشتى است ,مى فرمايد: ((در آن باغهاى بهشتى زنانى هستند كه جز به
همسران خود عشق نمى ورزند)) (فيهن قاصرات الطرف ).
((و هيچ انس و جن پيش از اينها با آنها تماس نگرفته است )) (لم يطمثهن انس قبلهم
ولا جان ).
بنابراين آنها دوشيزه اند, و دست نخورده , و پاك از هر نظر.
از ((ابـوذر)) نـقـل شـده اسـت كـه : ((هـمـسـر بـهشتى به شوهرش مى گويد: سوگند به
عزت پـروردگـارم كـه در بهشت چيزى را بهتر از تو نمى يابم , سپاس مخصوص خداوندى است
كه مرا همسر تو, و تو را همسر من قرار داد)).
(آيـه )ـ بـاز در تـعقيب اين نعمت بهشتى تكرار مى كند: ((پس كدامين نعمتهاى
پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟ (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيه )ـ سپس به توصيف بيشترى از اين همسران بهشتى پرداخته ,مى گويد: ((آنها همچون
ياقوت و مرجانند))! (كانهن الياقوت والمرجان ).
به سرخى و صفا و درخشندگى ((ياقوت )) و به سفيدى و زيبائى شاخه ((مرجان )) كه
هنگامى كه اين دورنگ (يعنى سفيد و سرخ شفاف ) به هم آميزندزيباترين رنگ را به آنها
مى دهند.
(آيـه )ـ بـار ديگر به دنبال اين نعمت بهشتى مى فرمايد: ((پس كدامين نعمتهاى
پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟ (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيـه )ـ و در پايان اين بحث مى گويد: ((آيا جزاى نيكى جز نيكى است ))؟(هل جزا الا
حسان الا الا حسان ).
آيا آنها كه در دنيا كار نيك كرده اند جز پاداش نيك الهى انتظارى درباره آنها مى
رود؟.
((احسان )) چيزى برتر از عدالت است , زيرا عدالت اين است كه انسان آنچه بر عهده
اوست بدهد, و آنچه متعلق به اوست بگيرد, ولى احسان اين است كه انسان بيش از آنچه
وظيفه اوست انجام دهد, و كمتر از آنچه حق اوست بگيرد.
(آيـه )ـ باز در اينجا از بندگان اقرار مى گيرد كه : ((پس كدامين نعمتهاى
پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟ (فباى آلا ربكما تكذبان ).
چـرا كه اين قانون يعنى ;Š جزاى
احسان به احسان خود نعمتى است بزرگ ازناحيه خداوند بزرگ , و نشان مى دهد كه پاداش
او در برابر اعمال بندگان نيز درخوركرم اوست نه درخور اعمال آنها, تازه اگر آنها
عملى دارند و اطاعتى مى كنند آن هم به توفيق و لطف خداست و بركاتش نيز به خودشان مى
رسد.
(آيه )ـ.
دو بهشت ديگر با اوصاف شگفت آورش !.
در ادامـه بحث گذشته كه پيرامون دو بهشت خائفان با ويژگيهاى و
الا سخن مى گفت در اينجا از دو بهشت سخن مى گويد كه در مرحله پايينتر و طبعا براى
افرادى است كه در سطح پائينترى از ايمان و خوف از پروردگار قرار دارند, و به تعبير
ديگر هدف بيان وجود سلسله مراتب به تناسب ايمان و عمل صالح است .
نخست مى فرمايد: ((و پايين تر از آنها دو باغ بهشتى ديگر است )) (ومن دونهما جنتان
).
در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (ص ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود:.
((دو بـهشت كه بناى آنها و هرچه در آنهاست از نقره است , و دو بهشت است كه بناى
آنها و هرچه در آنهاست از طلاست )).
تعبير به طلا و نقره ممكن است اشاره به تفاوت ارزش مواهب آنها باشد.
لـذا در حديث ديگرى از پيامبر(ص ) آمده است : ((دو بهشت از طلا است براى مقربان , و
دو بهشت از نقره براى اصحاب اليمين )).
(آيه )ـ سپس مى افزايد: ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكارمى كنيد)) (فباى
آلا ربكما تكذبان ).
(آيـه )ـ بـعـد بـه پنج ويژگى اين دو بهشت ـكه بعضى با آنچه درباره دوبهشت سابق
گفته شد شباهت دارد و بعضى متفاوت است ـ پرداخته , مى گويد: ((هردو خرم و سرسبزند))
(مدهامتان ).
(آيـه )ـ بـاز در ايـنـجـا اضافه مى كند: ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان راانكار
مى كنيد))؟ (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيـه )ـ در ايـن آيـه بـه تـوصيف ديگرى پرداخته , مى گويد: ((در آنها دوچشمه
جوشنده است )) (فيهما عينان نضاختان ).
(آيه )ـ دگربار از جن و انس مى پرسد: ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى
كنيد))؟! (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيه )ـ اين آيه درباره ميوه هاى اين دو بهشت چنين مى گويد: ((در آنهاميوه هاى
فراوان و درخت خرما و انار است )) (فيهما فاكهة ونخل ورمان ).
(آيـه )ـ بـاز هـمان سؤال را تكرار كرده , مى فرمايد: ((پس كدامين نعمتهاى
پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟ (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيه )ـ.
باز هم همسران بهشتى !.
در ادامه شرح نعمتهاى دو بهشتى كه در آيات سابق آمده است در
اينجا نيزبه قسمتهاى ديگرى از اين مواهب اشاره شده است .
نـخـسـت مى فرمايد: ((و در آن باغهاى بهشتى زنانى نيكو خلق و زيبايند)) (فيهن خيرات
حسان ) زنانى كه جمع ميان ((حسن سيرت )) و ((حسن صورت )) كرده اند.
در رواياتى كه در تفسير اين آيه وارد شده صفات نيك بسيارى براى همسران بهشتى شمرده
شده كـه مى تواند اشاره اى به صفات عالى زنان دنيا نيز باشد, والگوئى براى همه زنان
محسوب شود, از جمله خوش زبان بودن , نظافت و پاكى ,آزار نرسانيدن , نظرى به
بيگانگان نداشتن و مانند آن .
(آيـه )ـ و بـه دنـبـال ذكـر اين نعمت باز مى افزايد: ((پس كدامين نعمتهاى
پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟ (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيه )ـ سپس در ادامه توصيف اين زنان بهشتى اضافه مى كند: ((حوريانى كه در خيمه هاى
بهشتى مستورند)) (حور مقصورات فى الخيام ).
((حور)) جمع ((حورا)) و ((احور)) به كسى مى گويند كه سياهى چشمش كاملا مشكى و سفيدى
آن كاملا شفاف است , و گاه به زنان سفيد چهره نيز اطلاق شده است .
(آيـه )ـ و بـار ديـگـر هـمـان سـؤال پـرمـعـنى را تكرار كرده , مى گويد: ((پس
كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟ (فباى آلا ربكما تكذبان ).
(آيـه )ـ اين آيه توصيف ديگرى است درباره حوريان بهشتى , مى فرمايد:((هيچ , جن و
انس پيش از اين با آنها تماس نگرفته )) و دوشيزه اند (لم يطمثهن انس قبلهم ولا جان
).
الـبـتـه چنانكه از آيات ديگر قرآن استفاده مى شود زنان و مردانى كه در اين
دنياهمسر يكديگرند هـرگـاه هر دو با ايمان و بهشتى باشند در آنجا به هم ملحق مى
شوند, و با هم در بهترين شرائط و حالات زندگى مى كنند.
و حـتى از روايات استفاده مى شود كه مقام اين زنان برتر از حوريان بهشت است به خاطر
عبادات و اعمال صالحى كه در اين جهان انجام داده اند.
(آيه )ـ سپس مى افزايد: ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكارمى كنيد))؟ (فباى
آلا ربكما تكذبان ).
(آيـه )ـ در آخـريـن تـوصيفى كه در اين آيات از نعمتهاى بهشتى كرده , مى گويد:((اين
در حالى اسـت كـه بـهشتيان بر تختهائى تكيه زده اند كه با بهترين و زيباترين پارچه
هاى سبزرنگ پوشانده شده است )) (متكئين على رفرف خضر وعبقري حسان ).
(آيـه )ـ سـپـس بـراى آخـريـن بار (و سى و يكمين مرتبه ) اين سؤال را از نس وجن و
از تمام افراد مى كند: ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟(فباى
آلا ربكما تكذبان ).
نـعمتهاى معنوى , يا نعمتهاى مادى , نعمتهاى اين جهان , يا نعمتهاى بهشتى ؟
نعمتهائى كه سر تا پـاى وجـود شـمـا را فراگرفته و دائما غرق درآنيد, و گاه براثر
غرور و غفلت همه آنها را به دست فراموشى مى سپريد, و از بخشنده اين همه نعمتها و
كسى كه در انتظار نعمتهايش در آينده هستيد غافل مى شويد؟ كداميك رامنكريد؟.
(آيـه )ـ و در آخـريـن آيه اين سوره مى فرمايد: ((پربركت و زوال ناپذير است نام
پروردگار صاحب جلال و بزرگوار تو)) (تبارك اسم ربك ذى الجلا ل والا كرام ).
اين تعبير به خاطر آن است كه در اين سوره انواع نعمتهاى الهى , در زمين وآسمان , در
خلقت بشر, و در دنـيـا و آخـرت آمده است , و از آنجا كه اينها همه ازوجود پربركت
پروردگار افاضه مى شود, مناسبترين تعبير همان است كه در اين آيه آمده است .
جـالـب ايـن كه اين سوره با نام خداوند ((رحمن )) آغاز شد, و با نام
پروردگارذوالجلال و الاكرام پايان مى گيرد, و هر دو هماهنگ با مجموعه محتواى سوره
است .
((پايان سوره الرحمن )).
سوره واقعه [56].
اين سوره ((در مكه )) نازل شده و داراى 96 آيه است .
محتواى سوره :.
در ((تـاريخ القرآن )) از ((ابن نديم )) نقل شده كه سوره
((واقعه )) چهل و چهارمين سوره اى است كه بر پيغمبر اكرم (ص ) نازل شده قبل از آن
سوره ((طه )) و بعد از آن ((شعرا)) بوده است .
ايـن سـوره ـهمان گونه كه از لحن آن پيداست , و مفسران نيز تصريح كرده اندـدر مكه
نازل شده است , هرچند بعضى گفته اند آيه 81 و 82 در مدينه نازل گرديده ,ولى دليلى
براى اين گفته در دست نيست , و نشانه اى در آيات مزبور بر اين ادعاوجود ندارد.
سـوره واقـعه چنانكه از نامش پيداست از قيامت و ويژگيهاى آن سخن مى گويد, و اين
معنى در تـمـام آيـات 96 گـانه سوره مساله اصلى است , اما از يك نظرمى توان محتواى
سوره را در هشت بخش خلاصه كرد:.
1ـ آغاز ظهور قيامت و حوادث سخت و وحشتناك مقارن آن .
2ـ گـروه بـنـدى انـسـانـها در آن روز و تقسيم آنها به ((اصحاب اليمين )),((اصحاب
الشمال )) و ((مقربين )).
3ـ بحث مشروحى از مقامات ((مقربين )) و انواع پاداشهاى آنها در بهشت .
4ـ بحث مشروحى درباره ((اصحاب اليمين )) و انواع مواهب الهى بر آنها.
5ـ بحثى درباره ((اصحاب الشمال )) و مجازاتهاى دردناك آنها در دوزخ .
6ـ ذكـر دلائل مـختلفى پيرامون مساله معاد از طريق بيان قدرت خداوند, وخلقت انسان
از نطفه ناچيز, و تجلى حيات در گياهان , و نزول باران .
7ـ ترسيمى از حالت احتضار و انتقال از اين جهان به جهان ديگر.
8ـ نظر اجمالى ديگرى روى پاداش و كيفر مؤمنان و كافران .
فضيلت تلاوت سوره :.
دربـاره تـلاوت ايـن سـوره روايات زيادى در منابع اسلامى ذكر
شده است , ازجمله در حديثى از رسـول خـدا مـى خـوانـيـم : ((كسى كه سوره واقعه را
بخواند نوشته مى شود كه اين فرد از غافلان نيست )).
چـرا كـه آيـات سـوره آن قـدر تـكـان دهـنده و بيداركننده است كه جائى براى غفلت
انسان باقى نمى گذارد.
در حـديـث ديگرى از امام صادق (ع ) مى خوانيم ((هركس سوره واقعه را در هرشب جمعه
بخواند خداوند او را دوست دارد و او را نزد همه مردم محبوب مى كند,و هرگز در دنيا
ناراحتى نمى بيند, و فـقـر و فـاقه و آفتى از آفات دنيا دامنگيرش نمى شود, و از
دوستان امير مؤمنان على (ع ) خواهد بود)).
روشـن است كه تنها نمى توان با لقلقه زبان اين همه بركات را در اختيار گرفت ,بلكه
بايد به دنبال تلاوت , فكر و انديشه , و به دنبال آن حركت و عمل باشد.
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
(آيه )ـ.
واقعه عظيم !.
مسائل مربوط به قيامت در قرآن مجيد معمولا با ذكر حوادث عظيم و
انقلابى و كوبنده در آغاز آن تـوام است , و اين در بسيارى از سوره هاى قرآن كه بحث
ازقيامت مى كند كاملا به چشم مى خورد در سوره واقعه كه بر محور معاد دور مى زندنيز
همين معنى كاملا در نخستين آياتش مشهود است .
در آغاز مى فرمايد: ((هنگامى كه واقعه عظيم (قيامت ) واقع شود)) (اذا وقعت الواقعة
).
(آيه )ـ ((هيچ كس نمى تواند آن را انكار كند)) (ليس لوقعتها كاذبة ).
چـرا كـه حـوادث پـيش از آن به قدرى عظيم و شديد است كه آثار آن در تمام ذرات جهان
آشكار مى شود.
(آيـه )ـ بـه هـر حـال رستاخيز نه تنها با دگرگونى كائنات توام است بلكه انسانها هم
دگرگون مـى شـوند همان گونه كه در آيه موردبحث مى فرمايد: گروهى راپائين مى آورد و
گروهى را بالا مى برد))! (خافضة رافعة ).
مستكبران گردنكش و ظالمان صدرنشين سقوط مى كنند, و مستضعفان مؤمن و صالح بر اوج قله
افـتـخـار قرار مى گيرند, گروهى در قعر جهنم سقوط مى كنند, وگروه ديگرى در اعلا
عليين بهشت جاى مى گيرند, و اين است خاصيت يك انقلاب بزرگ و گسترده الهى !.
و لـذا در روايـتـى از امـام على بن الحسين (ع ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه
فرمود: ((رستاخيز خافضه است چرا كه به خدا سوگند دشمنان خدا را در آتش ساقطمى كند,
و واقعه است چرا كه به خدا سوگند اوليااللّه را به بهشت بالا مى برد)).
(آيـه )ـ سـپـس بـه توصيف بيشترى در اين زمينه پرداخته مى گويد: ((در آن هنگام كه
زمين به شدت به لرزه در مى آيد)) (اذا رجت الا رض رجا).
(آيه )ـ اين زلزله به قدرى عظيم و شديد است كه ((كوهها درهم كوبيده مى شود)) (وبست
الجبال بسا).
(آيه )ـ ((و به صورت غبار پراكنده در مى آيد)) (فكانت هبا منبثا).
اكـنون بايد انديشيد كه آن زلزله و انفجار تا چه حد سنگين است كه مى تواندكوههاى
عظيم را كه در صـلابـت و اسـتحكام ضرب المثل است آن چنان متلاشى كندكه تبديل به
غبار پراكنده كند, و فريادى كه از اين انفجار عظيم برمى خيزد از آن هم وحشتناك تر
است .
(آيـه )ـ بـعـد از بـيـان وقـوع اين واقعه عظيم و رستاخيز بزرگ به چگونگى حال مردم
در آن روز پـرداخـتـه , و قبل از هر چيز آنها را به سه گروه تقسيم كرده , مى
گويد:((و شما (در آن روز) سه گروه خواهيد بود)) (وكنتم ازواجا ثلثة ).
(آيـه )ـ در مـورد دسـتـه اول مـى فـرمـايـد: (((نخست ) سعادتمندان وخجستگان
(هستند) چه سعادتمندان و خجستگانى ))! (فاصحاب الميمنة مـااصحاب الميمنة ).
مـنـظور از ((اصحاب الميمنه )) كسانى هستند كه نامه اعمالشان را به دست راستشان مى
دهند و اين امر در قيامت رمز و نشانه اى براى مؤمنان نيكوكار وسعادتمند و اهل نجات
است , چنانكه بارها در آيات قرآن به آن اشاره شده .
تـعبير به ((مـا اصحاب الميمنة )) (چه گروه سعادتمندى ؟) براى بيان اين حقيقت است
كه حد و نهايتى براى خوشبختى و سعادت آنها متصور نيست .
(آيـه )ـ سـپـس بـه ذكـر گـروه دوم پـرداخته ,مى افزايد:((گروه ديگر شقاوتمندان و
شومانند چه شقاوتمندان وشومانى )) (واصحاب المشئمة مـا اصحاب المشئمة ).
گروهى بدبخت و تيره روز و بيچاره و بينوا كه نامه هاى اعمالشان را به دست چپشان مى
دهند كه خود نشانه و رمزى است براى تيره بختى و جرم و جنايت آنها.
تعبير به ((مـا اصحاب المشئمة )) نيز در اينجا نهايت بدبختى و شقاوت آنها رامنعكس
مى سازد.
(آيـه )ـ سـرانـجـام گـروه سوم را چنين توصيف مى كند: ((و پيشگامان ,پيشگامند))
(والسابقون السابقون ).
((سـابـقـون )) كـسانى هستند كه نه تنها در ايمان پيشگامند, كه در اعمال خير وصفات
و اخلاق انسانى نيز پيشقدمند, آنها ((اسوه )) و ((قدوه )) مردمند, و امام وپيشواى
خلقند, و به همين دليل مقربان درگاه خداوند بزرگند.
و اگـر در روايـات اسـلامـى گـاه ((سـابـقـون )) بـه چهارنفر ((هابيل )) و((مؤمن آل
فرعون ))و ((حـبـيـب نـجـار)) كـه هـركـدام در امـت خـود پـيـشـگـام بـودنـد, و
هـمـچـنـيـن ــگـا و امـيـرمـؤمـنـان عـلى بن ابي طالب (ع ) كه نخستين مسلمان از
مردان بود تفسير شده , در حقيقت بيان مصداقهاى روشن آن است , و به معنى محدود ساختن
مفهوم آيه نيست .
(آيه )ـ ((آنها مقربانند)) (اولئك المقربون ).
(آيـه )ـ سـپـس در يـك جـمله كوتاه مقام والاى مقربان را روشن ساخته ,مى گويد:
مقربان ((در باغهاى پرنعمت بهشت )) جاى دارند (فى جنات النعيم ).
تعبير ((جنات النعيم )) انواع نعمتهاى مادى ومعنوى بهشت را شامل مى شود.
(آيـه )ـ ايـن آيـه به چگونگى تقسيم نفرات آنها در امم گذشته و اين امت اشاره كرده
, مى گويد: ((گروه زيادى (از آنها) از امتهاى نخستينند)) (ثلة من الا ولين ).
(آيه )ـ ((و (گروه ) اندكى از امت آخرين )) (وقليل من الا خرين ).
طبق دو آيه فوق گروه زيادى از مقربان از امتهاى پيشينند, و تنها كمى از آنها ازامت
محمد(ص ) مى باشند.
(آيه )ـ.
نعمتهاى بهشتى كه در انتظار مقربان
است !.
در ايـنـجـا انـواع نـعمتهاى بهشتى را كه نصيب گروه سوم يعنى
مقربان مى شودبازگو مى كند, نـعمتهائى كه هريك از ديگرى دل انگيزتر و روح پرورتر
است ,نعمتهائى كه مى توان آنها را در هفت بخش خلاصه كرد.
نخست مى فرمايد: آنها ((بر تختهائى كه صف كشيده و به هم پيوسته است قرار دارند))
(على سرر موضونة ).
(آيـه )ـ ((در حـالـى كه بر آن تكيه زده و روبه روى يكديگرند)) و مجلسى پراز انس و
سرور دارند (متكئين عليها متقابلين ).
در قرآن مجيد كرارا از تختهاى بهشتى و مجالس دسته جمعى بهشتيان توصيفهاى جالبى شده
كه نـشـان مـى دهـد يـكـى از مهمترين لذات آنها همين جلسات انس و انجمنهاى دوستانه
است , اما موضوع سخن آنها و نقل محفلشان چيست ؟كسى به درستى نمى داند.
(آيـه )ـ سـپـس از دومـين موهبت آنها سخن گفته , مى فرمايد: ((نوجوانانى جاودان (در
شكوه و طـراوت ) پـيـوسـتـه گرداگرد آنان مى گردند)) و در خدمت آنهاهستند (يطوف
عليهم ولدان مخلدون ).
(آيـه )ـ اين نوجوانان زيبا ((با قدحها و كوزه ها و جامهاى (پر از شراب طهور كه )
ازنهرهاى جارى بهشتى )) برداشته شده در اطراف آنها مى گردند و آنان را سيراب مى
كنند (باكواب واباريق وكاس من معين ).
(آيـه )ـ امـا نـه شـرابـى كـه عـقـل و هوش را ببرد و مستى آورد, بلكه هنگامى كه
بهشتيان آن را مى نوشند ((از آن دردسر نمى گيرند و نه مست مى شوند))(لا يصدعون عنها
ولا ينزفون ).
تـنـهـا يـك حالت نشئه روحانى توصيف ناپذير به آنها دست مى دهد كه تمام وجودشان را
در لذتى بى نظير فرو مى برد!.
(آيـه )ـ سـپـس بـه چهارمين و پنجمين قسمت از نعمتهاى مادى مقربان دربهشت اشاره
كرده , مـى گـويـد: ((و مـيـوه هـايـى از هـر نوع كه انتخاب كنند)) به آنها تقديم
مى كنند (وفاكهة مما يتخيرون ).
(آيه )ـ ((وگوشت پرنده از هرنوع كه مايل باشند)) (ولحم طير ممايشتهون ).
مقدم داشتن ميوه بر گوشت , به خاطر آن است كه از نظر تغذيه بهتر و عاليتراست , به
علاوه ميوه قبل از غذا لطف ديگرى دارد.
البته از بعضى ديگر از آيات قرآن استفاده مى شود كه شاخه هاى درختان بهشتى كاملا در
دسترس بـهـشتيان است , بطورى كه به آسانى مى توانند از هرگونه ميوه اى شخصا تناول
كنند اين معنى , دربـاره غـذاهـاى ديـگـر بـهشتى نيز مسلما صادق است , ولى شك نيست
, كه وقتى خدمتكارانى آن چنان غذاهائى اين چنين را براى آنها بياورند لطف و صفاى
ديگرى دارد, و يك نوع احترام و اكرام بيشتر نسبت به بهشتيان و رونق و صفاى افزونتر
براى مجالس انس آنهاست .
(آيه )ـ سپس به ششمين نعمت كه همسران پاك و زيبا است اشاره كرده ,مى گويد: ((و
همسرانى از حورالعين دارند)) (وحور عين ).
(آيه )ـ ((همچون مرواريد در صدف پنهان ))! (كامثال اللؤلؤ المكنون ).
آنها از چشم ديگران كاملا مستورند, نه دستى به آنها رسيده , و نه چشمى برآنها
افتاده است !.
(آيـه )ـ بـعد از ذكر اين شش موهبت جسمانى مى افزايد: ((اينها همه پاداشى است در
برابر اعمالى كه انجام مى دادند)) (جزا بما كانوا يعملون ).
تـا تـصـور نشود اين نعمتهاى بى شمار بهشتى بى حساب به كسى داده مى شود,و يا ادعاى
ايمان و عـمـل صـالح براى نيل به آنها كافى است ;Š
نه , عمل مستمر وخالص لازم است تا اين الطاف نصيب انسان شود.
(آيه )ـ هفتمين و آخرين نعمت آنها كه جنبه معنوى دارد اين است كه : درآن (باغهاى
بهشتى ) نه لغو و بيهوده اى مى شنوند, نه سخنان گناه آلود)) (لا يسمعون فيها لغوا
ولا تاثيما).
نـه در آنـجا دروغ و تهمت و افترا وجود دارد, و نه استهزا و غيبت , نه كلمات نيش
دار, نه تعبيرات گـوش خـراش , نـه سخنان لغو و بيهوده و بى اساس , هر چه هست در
آنجا لطف و صفا و زيبائى و متانت و ادب و پاكى است و چه عالى است محيطى كه سخنان
آلوده در آن نباشد.
(آيه )ـ سپس مى افزايد: ((تنها چيزى كه در آنجا مى شنوند سلام است سلام ))! (الا
قيلا سلا ما سلا ما).
سلام و درود خداوند و ملائكه مقربين او, و سلام و درود خودشان به يكديگر, در آن
جلسات پرشور و پرصفا كه لبريز از دوستى و محبت است .
(آيه )ـ.
مواهب و نعمتهاى اصحاب اليمين !.
بـعـد از بـيان مواهب معنوى و مادى مقربان , نوبت به ((اصحاب
اليمين ))مى رسد, همان جمعيت سـعـادتـمـنـدى كـه نامه اعمالشان به علامت پيروزى
درامتحانات الهى به دست راستشان داده مى شود, و در اينجا به شش نعمت از نعم خداوند
اشاره مى كند كه با مقايسه به نعمتهاى مقربان كه در هفت بخش آمده بوديك مرحله
پايينتر است .
نـخـست براى بيان بلندى مقام آنها مى فرمايد: ((و اصحاب يمين و خجستگان چه اصحاب
يمين و خجستگانى ))؟! (واصحاب اليمين مـا اصحاب اليمين ).
و اين برترين توصيف است كه از آنها شده , زيرا اين تعبير در مواردى به كارمى رود كه
اوصاف كسى در بيان نگنجد و به هرحال اين تعبير بيانگر مقام والاى اصحاب اليمين است
.
(آيـه )ـ اين آيه به نخستين موهبت اين گروه اشاره كرده , مى گويد: ((آنها در سايه
درختان سدر بى خار قرار دارند)) (فى سدر مخضود).
(آيـه )ـ دومـيـن موهبت اين است كه آنها ((در سايه درخت طلح پربرگ ))به سر مى برند!
(وطلح منضود).
((طـلـح )) درخـتـى است سبز و خوشرنگ و خوشبو, جمعى گفته اند همان درخت موز است كه
برگهاى بسيار پهن و سبز و زيبا, و ميوه اى شيرين و گوارا دارد.
بـعـضـى از مفسران گفته اند باتوجه به اين كه درخت سدر برگهائى بسياركوچك و درخت
موز بـرگهائى بسيار پهن و بزرگ و گسترده دارند ذكر اين دو درخت اشاره لطيفى به تمام
درختان بهشتى است كه در ميان اين دو قرار دارد.
(آيه )ـ سومين نعمت بهشتى را چنين بيان مى كند: ((و سايه كشيده وگسترده )) (وظل
ممدود).
بـعـضـى ايـن سـايه گسترده را به حالتى شبيه بين الطلوعين تفسير كرده اند كه سايه
همه جا را فراگرفته است و در حديثى در روضه كافى اين معنى از پيغمبرگرامى اسلام (ص
) نقل شده است .
غرض اين است كه حرارت آفتاب هرگز بهشتيان را متالم و ناراحت نمى كند,و دائما در
سايه هاى مطبوع و گسترده و روح افزا به سر مى برند.
(آيه )ـ در مرحله چهارم به آبهاى بهشتى اشاره كرده , مى فرمايد:بهشتيان ((در كنار
آبشارها)) كه منظره فوق العاده زيبا و دل انگيزى دارد به سرمى برند)) (ومـا مسكوب
).
(آيه )ـ و البته آن درختها و آن همه آب جارى دائم انواع ميوه ها را نيزهمراه دارد,
و لذا در پنجمين نعمت مى افزايد: ((و ميوه هاى فراوان )) (وفاكهة كثيرة ).
(آيه )ـ ((كه هرگز قطع و ممنوع نمى شود)) (لا مقطوعة ولا ممنوعة ).
آرى ! همچون ميوه هاى اين جهان نيست كه محدود به فصول معينى باشد.
(آيه )ـ سپس به نعمت ديگرى اشاره كرده , مى افزايد: ((و همسرانى بلندمرتبه )) (وفرش
مرفوعة ).
(آيـه )ـ سپس به اوصاف ديگرى از همسران بهشتى پرداخته , مى گويد:((ما آنها را
آفرينش نوينى بخشيديم )) (انا انشاناهن انشا).
ايـن جـمله ممكن است اشاره به همسران مؤمنان در اين دنيا باشد كه خداوندآفرينش تازه
اى در قـيـامـت بـه آنها مى دهد, و همگى در نهايت جوانى و طراوت وجمال و كمال ظاهر
و باطن وارد بهشت مى شوند كه طبيعت بهشت طبيعت تكامل و خروج از هرگونه نقص و عيب
است .
(آيه )ـ سپس مى افزايد: ((و همگى را دوشيزه قرار داديم )) (فجعلناهن ابكارا).
و شـايد اين وصف هميشه براى آنها باقى باشد, چنانكه بسيارى از مفسران به آن تصريح
كرده اند و در روايات نيز به آن اشاره شده يعنى ;Š
با آميزش , وضع آنهادگرگون نمى شود.
(آيه )ـ و در اوصاف آنها باز مى افزايد: ((زنانى كه تنها به همسرشان , عشق مى ورزند
و خوش زبان و فصيح و هم سن و سالند)) (عربا اترابا).
(آيه )ـ سپس مى افزايد: ((اينها همه براى اصحاب يمين است ))(لا صحاب اليمين ).
و اين تاكيدى است مجدد بر اختصاص اين مواهب (ششگانه ) به آنها.
(آيه )ـ ((كه گروهى از امتهاى نخستينند)) (ثلة من الا ولين ).
(آيه )ـ ((و گروهى از امتهاى آخرين )) (وثلة من الا خرين ).
و بـه ايـن تـرتيب گروه عظيمى از اصحاب اليمين از امتهاى گذشته هستند وگروه عظيمى
از امـت اسـلام , چرا كه در ميان اين امت صالحان و مؤمنان , بسيارند,هرچند پيشگامان
آنها در قبول ايمان نسبت به پيشگامان امم سابق باتوجه به كثرت آن امتها و
پيامبرانشان كمترند.
(آيه )ـ.
كيفرهاى دردناك اصحاب شمال !.
در تـعـقـيب مواهب عظيم گروه مقربان و گروه اصحاب اليمين به
سراغ گروه سوم و عذابهاى دردناك و وحشتناك آنان مى رود تا در يك مقايسه وضع حال سه
گروه روشن گردد.
مى فرمايد: ((و اصحاب شما چه اصحاب شمالى )) (واصحاب الشمال مـا اصحاب الشمال ).
هـمـانـها كه نامه اعمالشان به دست چپشان داده مى شود كه رمزى است براى آنان كه
گنهكار و آلـوده و ستمگرند و اهل دوزخ , و همان گونه كه در توصيف مقربان و اصحاب
اليمين گفتيم اين تـعـبير براى بيان نهايت خوبى يا بدى حال كسى است , فى المثل مى
گوئيم سعادتى به ما رو كرد, چه سعادتى ؟ يا مصيبتى رو كرد؟چه مصيبتى ؟!.
(آيه )ـ سپس به سه قسمت از كيفرهاى آنها اشاره كرده , مى گويد: آنها ((درميان
بادهاى كشنده و آب سوزان قرار دارند)) (فى سموم وحميم ).
(آيه )ـ ((و در سايه دودهاى متراكم و آتش زا)) (وظل من يحموم ).
بـاد سـوزان كـشنده از يكسو, و آب جوشان مرگبار از سوى ديگر, و سايه دودداغ و خفه
كننده از سـوى سوم , آنها را چنان گرفتار مى سازد كه تاب و توان را از آنان مى
گيرد, و اگر هيچ مصيبت ديگرى جز اين سه مصيبت را نداشته باشند براى كيفرآنها كافى
است .
(آيه )ـ سپس براى تاكيد مى افزايد: سايه اى كه ((نه خنك است و نه آرامبخش )) (لا
بارد ولا كريم ).
سايبان گاه انسان را از آفتاب حفظ مى كند, و گاه از باد و باران و يا منافع ديگرى
دربر دارد, ولى اين سايبان هيچ يك از اين فوائد را ندارد پيداست سايه اى كه از دود
سياه و خفه كننده است جز شر و زيان چيزى از آن انتظار نمى رود.
گـرچـه كـيفرهاى دوزخيان انواع و اقسام مختلف و وحشتناكى دارد ولى ذكرهمين سه قسمت
كافى است كه انسان بقيه را از آن حدس بزند.
(آيـه )ـ سـپـس دلائل گرفتارى اصحاب شمال را به اين سرنوشت شوم ووحشتناك در سه جمله
خلاصه مى كند:.
نخست اين كه ((آنها پيش از اين (در عالم دنيا) مست و مغرور نعمت بودند))(انهم كانوا
قبل ذلك مترفين ).
((مـتـرف )) بـه كـسـى مـى گويند كه فزونى نعمت او را غافل و مغرور و مست كرده و به
طغيان واداشته است .
درسـت اسـت كـه هـمـه ((اصـحـاب الـشـمـال )) در زمره ((مترفين )) نيستند, ولى هدف
قرآن سردمداران آنهاست .
همان گونه كه امروز هم مى بينيم فساد جامعه هاى بشرى از گروه متنعمين مست و مغرور
است كـه عـامـل گمراهى ديگران نيز مى باشند, سرنخ تمام جنگها وخونريزيها و انواع
جنايات , و مراكز شـهـوات , و گـرايشهاى انحرافى , به دست اين گروه است , و به همين
جهت قرآن قبل از هر چيز انگشت روى آنها مى گذارد.
(آيـه )ـ سـپـس بـه دومـيـن گـنـاه آنـهـا اشـاره كـرده , مى افزايد: ((و بر گناهان
بزرگ اصرار مى ورزيدند)) (وكانوا يصرون على الحنث العظيم ).
بنابراين ويژگى اصحاب شمال تنها انجام گناه نيست , بلكه اصرار بر گناهان عظيم است ,
چرا كه گـنـاه مـمـكـن است , احيانا از اصحاب يمين نيز سر زند, ولى آنهاهرگز بر آن
اصرار نمى ورزند, هنگامى كه متذكر مى شوند فورا توبه مى كنند.
(آيـه )ـ سـومـيـن عـمل خلاف آنها اين بود كه : مى گفتند:
هنگامى كه مرديم و خاك و استخوان شديم , آيا برانگيخته خواهيم شد))؟ (وكانوا يقولون
اذا متناوكنا ترابا وعظاما انا لمبعوثون ).
بـنـابـرايـن انـكـار قـيـامـت كـه خـود سـرچـشمه بسيارى از گناهان است يكى ديگر
ازاوصاف اصحاب الشمال مى باشد.
سـه گـنـاهى كه در آيات سه گانه فوق به آن اشاره شده در حقيقت مى توانداشاره به نفى
اصول سـه گانه دين از ناحيه اصحاب شمال باشد: در آخرين آيه تكذيب رستاخيز بود, و در
آيه دوم انكار توحيد, و در آيه نخست كه سخن از((مترفين )) مى گفت اشاره اى به تكذيب
انبيا است .
(آيـه )ـ آنـهـا بـه ايـن هـم قـناعت نمى كردند و براى اظهار تعجب بيشترمى گفتند:
((يا نياكان نـخـستين ما)) كه هيچ اثرى از آنها باقى نمانده برانگيخته مى شوند؟ (او
آباؤنا الا ولون ) همانها كه شايد هر ذره اى از خاكشان به گوشه اى افتاده است يا جز
بدن موجود ديگرى شده است ؟.
(آيـه )ـ سـپـس قـرآن به پيامبر اسلام (ص ) دستور مى دهد كه در پاسخ آنها ((بگو:
(نه فقط شما و پدرانتان بلكه ) اولين و آخرين )) (قل ان الا ولين والا خرين ).
(آيـه )ـ ((هـمـگـى در مـوعد روز معينى (روز رستاخيز) گردآورى مى شوند))(لمجموعون
الى ميقات يوم معلوم ).
از ايـن آيـه بـه خوبى استفاده مى شود كه معاد و رستاخيز همه انسانها در يك روز
همراه هم انجام مى گيرد, و همين معنى در آيات ديگر قرآن نيز آمده است .
شـايد نياز به تذكر نداشته باشد كه منظور از معلوم بودن قيامت , معلوم بودن نزد
پروردگار است وگرنه هيچ كس حتى انبيا مرسلين و ملائكه مقربين از وقت آن آگاه نيست .
(آيه )ـ.
بخش ديگرى از مجازاتهاى اين مجرمان
گمراه !.
از ايـن به بعد همچنان ادامه بحثهاى مربوط به كيفرهاى ((اصحاب
الشمال ))است , نخست آنها را مـخـاطـب سـاخـتـه , چنين مى گويد: ((سپس شما اى
گمراهان تكذيب كننده ))! (ثم انكم ايها الضالون المكذبون ).
(آيه )ـ ((از درخت زقوم مى خوريد)) (لا كلون من شجر من زقوم ).
(آيه )ـ ((و شكمها را از آن پر مى كنيد)) (فمالئون منها البطون ).
تـعبير فوق اشاره به اين است كه آنها نخست گرفتار حالت گرسنگى شديدمى شوند به گونه
اى كه حريصانه از اين غذاى بسيار ناگوار مى خورند و شكمها را پرمى كنند.
(آيه )ـ هنگامى كه از اين غذاى ناگوار خوردند تشنه مى شوند, اما نوشابه آنها چيست ؟
قرآن در اين آيه مى گويد: ((و روى آن (غذاى ناگوار) از آب سوزان مى نوشيد))!
(فشاربون عليه من الحميم ).
(آيه )ـ ((و همچون شتران مبتلا به بيمارى عطش از آن مى آشاميد))(فشاربون شرب الهيم
).
شترى كه مبتلا به بيمارى استسقا مى شود آن قدر تشنه مى گردد و پى درپى آب مى نوشد
تا هلاك شود, آرى اين است سرنوشت ((ضالون مكذبون )) در قيامت .
(آيه )ـ و در اين آيه بار ديگر اشاره به اين طعام و نوشابه كرده , مى گويد:((اين
است وسيله پذيرائى از آنها در قيامت ))! (هذا نزلهم يوم الدين ).
و ايـن در حـالى است كه ((اصحاب اليمين )) در سايه هاى بسيار لطيف وپرطراوت آرميده
اند, و از بهترين ميوه ها و چشمه هاى آب گوارا, و شراب طهور,مى نوشند و سرمست از
عشق خدا هستند.
(آيه )ـ.
هفت دليل بر مساله معاد:.
از آنجا كه در آيات گذشته سخن از تكذيب كنندگان معاد درميان
بود, و اصولاتكيه بحثهاى اين سوره عمدتا روى مساله اثبات معاد, است در اينجا به بحث
وبررسى پيرامون ادله معاد مى پردازد, روى هـم رفـته هفت دليل بر اين مساله مهم
ارائه مى دهد كه پايه هاى ايمان را در اين زمينه قوى كـرده , قـلـب انـسان را به
وعده هاى الهى كه در آيات گذشته پيرامون مقربان و اصحاب المين و اصحاب الشمال آمده
بودمطمئن مى سازد.
در مـرحـلـه اول مى گويد: ((ما شما را آفريديم پس چرا (آفرينش مجدد را)تصديق نمى
كنيد))؟ (نحن خلقناكم فلولا تصدقون ).
چرا از رستاخيز و معاد جسمانى بعد از خاك شدن بدن تعجب مى كنيد؟ مگرروز نخست شما را
از خاك نيافريديم ؟.
(آيـه )ـ در ايـن آيـه بـه دلـيـل دوم اشاره كرده , مى فرمايد: ((آيا از نطفه اى كه
در رحم مى ريزيد آگاهيد))؟! (افرايتم مـا تمنون ).
(آيه )ـ ((آيا شما آن را (در دوران جنينى ) آفرينش (پى درپى ) مى دهيد؟ ياما
آفريدگاريم ))؟! (انتم تخلقونه ام نحن الخالقون ).
چه كسى اين نطفه بى ارزش و ناچيز را هر روز به شكل تازه اى در مى آورد وخلقتى بعد
از خلقتى , و آفرينشى بعد از آفرينشى مى دهد؟ راستى اين تطورات شگفت انگيز كه اعجاب
همه اولواالالباب و مـتفكران را برانگيخته از ناحيه شماست يا خدا؟ آيا كسى كه قدرت
بر اين آفرينشهاى مكرر دارد از زنده كردن مردگان درقيامت عاجز است ؟!.
(آيـه )ـ سـپـس به بيان دليل سوم پرداخته , مى گويد: ((ما در ميان شما مرگ را
مقدرساختيم , و هرگز كسى بر ما پيشى نمى گيرد)) (نحن قدرنا بينكم الموت ومـانحن
بمسبوقين ).
آرى ! مـا هـرگـز مـغـلـوب نـخـواهيم شد و اگر مرگ را مقدر كرده ايم نه به خاطر اين
است كه نمى توانيم عمر جاويدان بدهيم .
(آيه )ـ بلكه هدف اين بوده است ((تا گروهى را به جاى گروه ديگرى بياوريم , و شما را
در جهانى كه نمى دانيد آفرينش تازه اى بخشيم )) (على ان نبدل امثالكم وننشئكم فيما
لا تعلمون ).
استدلال در دو آيه فوق چنين است : خداوند حكيم كه انسانها را آفريده ومرتبا گروهى
مى ميرند و گـروه ديـگرى جانشين آنها مى شوند هدفى داشته , اگر اين هدف تنها زندگى
دنيا بوده سزاوار اسـت كه عمر انسان جاودان باشد, نه آنقدر كوتاه و آميخته با
هزاران ناملائمات كه به آمد و رفتش نمى ارزد.
بـنابراين قانون مرگ به خوبى گواهى مى دهد كه اينجا يك گذرگاه است نه يك منزلگاه ;Š
يك پل است , نه يك مقصد, چرا كه اگر مقصد و منزل بود بايد دوام مى داشت .
(آيـه )ـ در اين آيه سخن از چهارمين دليل معاد است , مى فرمايد: ((شماعالم نخستين
را دانستيد چگونه متذكر نمى شويد)) كه جهانى بعد از آن است (ولقدعلمتم النشاة الا
ولى فلولا تذكرون ).
ايـن دليل را به دو گونه مى توان بيان كرد: نخست اين كه فى المثل اگر ما ازبيابانى
بگذريم و در آن قـصر بسيار مجلل و باشكوهى با محكمترين و عاليترين مصالح , و
تشكيلات وسيع و گسترده , بـبـيـنـيـم , و بعد به ما بگويند اين همه تشكيلات و
ساختمان عظيم براى اين است كه فقط قافله كوچكى چندساعتى در آن بياسايد وبرود, پيش
خود مى گوئيم اين كار حكيمانه نيست , زيرا براى چنين هدفى مناسب اين بود چند خيمه
كوچك برپا شود.
دنـيـاى بـا ايـن عظمت و اين همه كرات و خورشيد و ماه و انواع موجودات زمينى نمى
تواند براى هدف كوچكى مثل زندگى چند روزه بشر در دنيا آفريده شده باشد, وگرنه
آفرينش جهان پوچ و بى حاصل است , اين تشكيلات عظيم براى موجود شريفى مثل انسان
آفريده شده تا خداى بزرگ را از آن بشناسد معرفتى كه درزندگى ديگر سرمايه بزرگ اوست
.
ديگر اين كه صحنه هاى معاد را در اين جهان در هر گوشه و كنار با چشم خودمى بينيد,
همه سال در عـالـم گـياهان صحنه رستاخيز تكرار مى شود, زمينهاى مرده را بانزول
قطرات حياتبخش باران زنـده مـى كـنـد, چـنانكه درآيه39 سوره فصلت مى فرمايد:((كسى
كه اين زمينهاى مرده را زنده مى كند هم اوست كه مردگان را زنده مى كند))!.
(آيه )ـ.
زارع خداوند است يا شما؟!.
تاكنون چهار دليل از دلائل هفتگانه اى را كه در اين سوره براى
معاد ذكر شده خوانده ايم در اين آيه و آيـات آيـنده به سه دليل ديگر كه هركدام
نمونه اى از قدرت بى پايان خدا در زندگى انسان است اشاره مى كند كه يكى مربوط به
آفرينش دانه هاى غذائى و ديگرى ((آب )) و سومى ((آتش )) است , زيـرا سـه ركـن
اسـاسـى زندگى انسان را اينها تشكيل مى دهد, دانه هاى گياهى مهمترين ماده غـذائى
انـسان محسوب مى شود, و آب مهمترين مشروب , و آتش مهمترين وسيله براى اصلاح مواد
غذائى وساير امور زندگى است .
نخست مى فرمايد: ((آيا هيچ درباره آنچه كشت مى كنيد انديشيده ايد))؟!(افرايتم مـا
تحرثون ).
(آيه )ـ ((آيا شما آن را مى رويانيد يا ما مى رويانيم ))؟ (انتم تزرعونه ام نحن
الزارعون ).
آرى ايـن خداوند است كه در درون دانه , يك سلول زنده بسيار كوچك آفريده كه وقتى در
محيط مـسـاعـد قـرار گرفت در آغاز از مواد غذائى آماده در خود دانه استفاده مى كند,
جوانه مى زند, و ريـشـه مـى دواند, سپس با سرعت عجيبى از موادغذائى زمين كمك مى
گيرد و گاه از يك تخم صدها يا هزاران تخم برمى خيزد.
(آيـه )ـ در ايـن آيه براى تاكيد روى اين مساله كه انسان هيچ نقشى در مساله نمو
ورشد گياهان جـز افـشاندن دانه ندارد, مى افزايد: ((هرگاه بخواهيم آن (زراعت )
رامبدل به كاه درهم كوبيده مى كنيم (به گونه اى ) كه تعجب كنيد))! (لو نشا لجعلناه
حطاما فظلتم تفكهون ).
آرى ! مى توانيم تندباد سمومى بفرستيم كه آن را قبل از بستن دانه ها خشك كرده درهم
بشكند, يا آفتى بر آن مسلط كنيم كه محصول را از بين ببرد, و نيزمى توانيم سيل ملخها
را بر آن بفرستيم .
آيـا اگـر زارع حـقيقى شما بوديد اين امور امكان داشت ؟ پس بدانيد همه اين بركات از
جاى ديگر است .
(آيه )ـ آرى ! تعجب مى كنيد و به حيرت فرو مى رويد و مى گوئيد: ((به راستى ما زيان
كرده ايم )) و سرمايه زكف داديم , و چيزى به دست نياورديم (انالمغرمون ).
(آيه )ـ ((بلكه ما بكلى محروميم )) و بيچاره (بل نحن محرومون ).
(آيه )ـ.
اين آب و آتش از كيست ؟.
در ايـنـجـا اشـاره بـه ششمين و هفتمين دليل معاد, در اين بخش
از آيات سوره واقعه مى كند كه بيانگر قدرت خداوند بر همه چيز و بر احياى مردگان است
.
نخست مى فرمايد: ((آيا به آبى كه مى نوشيد انديشيده ايد))؟ (افرايتم الماالذى
تشربون ).
(آيه )ـ ((آيا شما آن را از ابر نازل مى كنيد؟ يا ما نازل مى كنيم ))؟ (انتم
انزلتموه من المزن ام نحن المنزلون ).
ايـن آيـات وجـدان انسانها را در برابر يك سلسله سؤالها قرار مى دهد و از آنهااقرار
مى گيرد, و در واقـع مـى گـويـد: آيا درباره اين آبى كه مايه حيات شماست وپيوسته آن
را مى نوشيد هرگز فكر كرده ايد؟.
اگر مى بينيم در آيات فوق فقط روى آب نوشيدنى تكيه شده و از تاثير آن درمورد حيات
حيوانات و گـيـاهـان سـخنى به ميان نيامده به خاطر اهميت فوق العاده آب براى حيات
خود انسان است , به علاوه در آيات قبل اشاره اى به مساله زراعت شده بود و نيازى به
تكرار نبود.
(آيه )ـ سرانجام در اين آيه براى تكميل همين بحث مى افزايد: ((هرگاه بخواهيم اين آب
گوارا را تلخ و شور قرار مى دهيم )) (لونشا جعلناه اجاجا).
((پس چرا شكر نمى كنيد))؟ (فلولا تشكرون ).
آرى ! اگـر خـدا مـى خـواست به املاح محلول در آب نيز اجازه مى داد كه همراه ذرات
آب تبخير شـونـد, و دوش بـه دوش آنها به آسمان صعود كنند, و ابرهائى شور وتلخ تشكيل
داده , قطره هاى بـارانى درست همانند آب دريا شور و تلخ فرو ريزند! امااو به قدرت
كامله اش اين اجازه را به املاح نـداد, نـه تنها املاح در آب , بلكه ميكربهاى موذى
و مضر و مزاحم نيز اجازه ندارند همراه بخارات آب بـه آسـمان صعود كنند, و دانه هاى
باران را آلوده سازند به همين دليل قطرات باران ـهرگاه هواآلوده نباشدـ خالصترين ,
پاكترين , و گواراترين آبهاست .
(آيـه )ـ سـرانجام به هفتمين و آخرين دليل معاد در اين سلسله آيات مى رسيم و آن
آفرينش آتش اسـت , آتشى كه از مهمترين ابزار زندگى بشر, ومؤثرترين وسيله در تمام
صنايع است , مى فرمايد: ((آيا درباره آتشى كه مى افروزيدفكر كرده ايد))؟ (افرايتم
النار التى تورون ).
(آيه )ـ ((آيا شما درخت آن را آفريده ايد يا ما آفريده ايم ))؟ (انتم انشاتم شجرتها
ام نحن المنشئون ).
(آيـه )ـ در ايـن آيه براى تاكيد بحثهاى فوق مى افزايد: ((ما آن را وسيله يادآورى
(براى همگان ) و وسيله زندگى براى مسافران قرار داده ايم )) (نحن جعلناهاتذكرة
ومتاعا للمقوين ).
بـازگـشـت آتـش از درون درخـتـان سـبز از يك سو يادآور بازگشت روح به بدنهاى بى جان
در رسـتـاخيز است , و از سوى ديگر اين آتش تذكرى است نسبت به آتش دوزخ , چرا كه طبق
حديثى پـيـغـمبر گرامى اسلام (ص ) فرمود: ((اين آتشى كه برمى افروزيد يك جز از
هفتاد جز آتش دوزخ است ))!.
تعبير ((متاعا للمقوين )) اشاره كوتاه و پرمعنى به فوائد دنيوى اين آتش است .
(آيـه )ـ در ايـن آيـه بـه عـنـوان نـتيجه گيرى مى فرمايد: ((حال كه چنين است به
نام پروردگار بزرگت تسبيح كن )) واورا پاك ومنزه بشمار (فسبح باسم ربك العظيم ).
آرى ! خـداونـدى كـه ايـن همه نعمت را آفريده , و هركدام يادآور توحيد و معادو قدرت
و عظمت اوست شايسته تسبيح و تنزيه از هرگونه عيب و نقص است .
اوهـم ((رب ))اسـت وپروردگار, وهم ((عظيم ))است وقادر ومقتدر گرچه مخاطب در اين
جمله پيامبر(ص ) است ولى ناگفته پيداست كه منظور همه انسانها مى باشد.
(آيه )ـ.
تنها پاكان به حريم قرآن راه مى
يابند!.
در تـعـقـيب بحثهاى فراوانى كه در آيات قبل با ذكر هفت دليل
درباره معاد آمددر اينجا سخن از اهميت قرآن مجيد است , چرا كه مساله نبوت و نزول
قرآن بعد ازمساله مبدا و معاد مهمترين اركان اعتقادى را تشكيل مى دهد.
نخست با يك سوگند عظيم سخن را شروع كرده , مى فرمايد: ((سوگند به جايگاه ستارگان ))
و محل طلوع و غروب آنها (فلا اقسم بمواقع النجوم ).
هـنـگـامى كه به اين نكته توجه كنيم كه طبق گواهى دانشمندان تنها در كهكشان ما حدود
يك هـزار مـيـلـيون ستاره وجود دارد! و در جهان , كهكشانهاى زيادى موجوداست كه
هركدام مسير خاصى دارند, به اهميت اين سوگند قرآن آشناتر مى شويم .
(آيـه )ـ و بـه همين دليل در اين آيه مى افزايد: ((و اين سوگندى است بسياربزرگ اگر
بدانيد)) (وانه لقسم لو تعلمون عظيم ).
و ايـن خـود يـك اعـجـاز عـلـمـى قـرآن مـحسوب مى شود كه در عصرى كه شايدهنوز عده
اى مـى پـنـداشتند ستارگان ميخهاى نقره اى هستند كه بر سقف آسمان كوبيده شده اند!
يك چنين بـيـانـى , آن هـم در محيطى كه به حق محيط جهل و نادانى محسوب مى شد از يك
انسان عادى محال است صادر شود.
(آيـه )ـ اكنون ببينيم اين قسم عظيم براى چه منظورى ذكر شده ؟ آيه موردبحث پرده از
روى آن برداشته , مى گويد: ((آن (چه محمد(ص ) آورده ) قرآن كريمى است )) (انه لقرآن
كريم ).
و بـه ايـن تـرتـيـب به مشركان لجوج كه پيوسته اصرار داشتند اين آيات نوعى ازكهانت
است , و يا ـالـعـيـاذباللّه ـ سخنانى است جنون آميز, يا همچون اشعار شاعران ,يا از
سوى شياطين است , پاسخ مى گويد: كه اين وحى آسمانى است و سخنى است كه آثار و عظمت و
اصالت از آن ظاهر و نمايان است , و محتواى آن حاكى ازمبدا نزول آن مى باشد.
آرى ! هم گوينده قرآن , كريم است , و هم خود قرآن , و هم آورنده آن , و هم اهداف
قرآن كريم است .
(آيه )ـ سپس به توصيف دوم اين كتاب آسمانى پرداخته , مى افزايد: اين آيات ((در كتاب
محفوظى جاى دارد)) (فى كتاب مكنون ).
در همان ((لوح محفوظ)) در ((علم خدا)) كه از هرگونه خطا و تغيير و تبديل محفوظ است
.
(آيـه )ـ و در سومين توصيف مى فرمايد: ((اين كتاب را ((جز پاكان نمى توانند به آن
دست زنند)) [ دست يابند] (لا يمسه الا المطهرون ).
بـسـيارى از مفسران به پيروى از رواياتى كه از امامان معصوم (ع ) وارد شده اين آيه
را به عدم جواز مس كتابت قرآن بدون غسل و وضو تفسير كرده اند.
از سـوى ديـگـر حـقـايـق و مفاهيم عالى قرآن را جز پاكان درك نمى كنند وحداقل پاكى
كه روح ((حـقـيقت جوئى )) است براى درك حداقل مفاهيم آن لازم است , و هرقدر پاكى و
قداست بيشتر شود درك انسان از مفاهيم قرآن و محتواى آن افزون خواهد شد.
(آيـه )ـ در چـهـارمـيـن و آخرين توصيف از قرآن مجيد مى فرمايد: اين قرآن ((از سوى
پروردگار عالميان نازل شده )) (تنزيل من رب العالمين ).
خـدائى كـه مالك و مربى تمام جهانيان است اين قرآن را براى تربيت انسانهابر قلب پاك
پيامبرش نازل كرده است , و همان گونه كه در جهان تكوين مالك و مربى اوست , در جهان
تشريع نيز هرچه هست از ناحيه او مى باشد.
(آيـه )ـ سـپـس مـى افـزايد: ((آيا اين سخن را [ قرآن را با اوصافى كه گفته شد]سست
و كوچك مى شمريد))؟! (افبهذا الحديث انتم مدهنون ).
در حـالـى كـه نـشـانه هاى صدق و حقانيت از آن به خوبى آشكار است و بايدكلام خدا را
با نهايت جديت پذيرفت و به عنوان يك واقعيت بزرگ با آن روبرو شد.
(آيـه )ـ در ايـن آيـه مـى فـرمـايـد: ((و بـه جاى شكر روزيهائى كه به شما داده شده
آن را تكذيب مى كنيد))؟ (وتجعلون رزقكم انكم تكذبون ).
(آيه )ـ.
هنگامى كه جان به گلوگاه مى رسد!.
از لـحظات حساسى كه آدمى را سخت در فكر فرو مى برد, لحظه احتضار
وپايان عمر انسانهاست , در آن لحظه كه كار از كار گذشته , و اطرافيان مايوس و
نوميدبه شخص محتضر نگاه مى كنند, و مى بينند همچون شمعى كه عمرش پايان گرفته آهسته
آهسته خاموش مى شود, با زندگى وداع مى گويد, و هيچ كارى از دست هيچ كس ساخته نيست .
قرآن مجيد در تكميل بحثهاى معاد و پاسخگوئى به منكران و مكذبان ,ترسيم گويائى از
اين لحظه كـرده , مـى گـويـد: ((پس چرا هنگامى كه جان به گلوگاه مى رسد)) توانائى
بازگرداندن آن را نداريد؟! (فلولا اذا بلغت الحلقوم ).
(آيـه )ـ ((و شـمـا در ايـن حـال نظاره مى كنيد)) و كارى از دستتان ساخته نيست
(وانتم حينئذ تنظرون ).
مـخـاطب در اينجا اطرافيان محتضرند, از يكسو نظاره حال او را مى كنند, و ازسوى ديگر
ضعف و نـاتـوانى خود را مشاهده مى نمايند و از سوى سوم توانائى خدارا بر همه چيز و
بودن مرگ و حيات در دست او, و نيز مى دانند خودشان هم چنين سرنوشتى را در پيش
دارند.
(آيه )ـ سپس مى افزايد: ((و ما از شما به او نزديكتريم (و فرشتگان ما كه آماده قبض
روح او هستند نيز نزديكتر از شما مى باشند) ولى شما نمى بينيد)) (ونحن اقرب اليه
منكم ولكن لا تبصرون ).
مـا بـه خـوبـى مـى دانـيـم در باطن جان محتضر چه مى گذرد؟ و در عمق وجودش چه
غوغائى بـرپاست ؟ و مائيم كه فرمان قبض روح او را در سرآمد معينى صادركرده ايم ,
ولى شما تنها ظواهر حال او را مى بينيد, و از چگونگى انتقال او از اين سرابه سراى
ديگر بى خبريد.
بـه هـر حال نه تنها در اين موقع بلكه در همه حال خداوند از همه كس به مانزديكتر
است حتى او نزديكتر از ما به ماست .
(آيـه )ـ سـپـس بـراى تاكيد بيشتر, وروشن ساختن همين حقيقت ,مى افزايد:((اگر هرگز
در برابر اعمالتان جزا داده نمى شويد )) (فلولا ان كنتم غير مدينين ).
(آيه )ـ ((پس آن (روح ) را باز گردانيد اگر راست مى گوئيد)) (ترجعونها ان كنتم
صادقين ).
ايـن ضعف و ناتوانى شما دليلى است بر اين كه مالك مرگ و حيات ديگرى است , و پاداش و
جزا در دست اوست , و اوست كه مى ميراند و زنده مى كند.
(آيه )ـ.
سرانجام نيكوكاران و بدكاران !.
قرآن در اينجا يك نوع جمع بندى از آيات آغاز سوره و آيات اخير
مى كند, وتفاوت حال انسانها را به هـنـگامى كه در آستانه مرگ قرار مى گيرند مجسم مى
سازد كه چگونه بعضى در نهايت آرامش و راحـتى و شادى چشم از جهان مى پوشند, وجمعى
ديگر با مشاهده دورنماى آتش سوزان جهنم با چه اضطراب و وحشتى جان مى دهند؟.
نـخـسـت مى فرمايد: كسى كه در حالت احتضار و واپسين لحظات زندگى قرارمى گيرد ((پس
اگر او از مقربان باشد )) (فاما ان كان من المقربين ).
(آيه )ـ ((در روح و ريحان و بهشت پرنعمت است )) (فروح وريحان وجنة نعيم ).
((روح )) و ((ريـحـان )) الـهـى شامل تمام وسائل راحتى و آرامش انسان و هرگونه نعمت
و بركت الهى مى گردد.
(آيه )ـ سپس مى افزايد: ((اما اگر از اصحاب يمين باشد)) (واما ان كان من اصحاب
اليمين ).
هـمـان مردان و زنان صالحى كه نامه اعمالشان به نشانه پيروزى و قبولى به دست
راستشان داده مى شود.
(آيه )ـ به او گفته مى شود: ((سلام بر تو از سوى دوستانت كه از اصحاب يمينند))
(فسلا م لك من اصحاب اليمين ).
بـه ايـن تـرتـيـب فـرشـتـگان قبض روح در آستانه انتقال از دنيا سلام يارانش را به
اومى رسانند, همان گونه كه در آيه 26 همين سوره در توصيف اهل بهشت خوانديم :((الا
قيلا سلا ما سلا ما)).
(آيـه )ـ سـپـس به سراغ گروه سوم مى رود كه در اوائل سوره از آنها به عنوان اصحاب
الشمال ياد شـده بـود, مى فرمايد: ((اما اگر او از تكذيب كنندگان گمراه باشد))(واما
ان كان من المكذبين الضالين ).
تـعـبير ((مكذبين ضالين )) مى تواند اشاره به اين نكته باشد كه در ميان گمراهان
افرادى هستند مـسـتـضعف و جاهل قاصر, و عناد و لجاجتى در برابر حق ندارند, آنهاممكن
است مشمول الطاف الهى گردند, اما تكذيب كنندگان لجوج و معاند حتماگرفتار عذاب الهى
مى شوند.
(آيه )ـ ((با آب جوشان دوزخ (و حرارت و سموم آن ) از او پذيرايى مى شود))! (فنزول
من حميم ).
((و سرنوشت او ورود در آتش جهنم است )) (وتصلية جحيم ).
آرى ! در هـمـان آستانه مرگ نخستين عذابهاى الهى را مى چشند و طعم تلخ كيفرهاى
قيامت در قبر و برزخ در كام جانشان فرو مى رود.
(آيه )ـ و در پايان اين سخن , مى افزايد: ((اين مطلب حق و يقين است ))(ان هذا لهو
حق اليقين ).
((هذا)) اشاره به احوال گروههاى سه گانه اى است كه قبلا ذكر شده .
(آيـه )ـ ((حـال كـه چنين است : ((پس به نام پروردگار بزرگت تسبيح كن )) و اورا
منزه بشمار (فسبح باسم ربك العظيم ).
تـعـبـير به ((فسبح )) (پس تسبيح كن ) اشاره به اين حقيقت است كه آنچه درباره اين
گروههاى سـه گانه گفته شد عين عدالت است , و بنابراين خداوندت را از هرگونه ظلم و
بى عدالتى پاك و مـنـزه بشمار, و يا اين كه اگر مى خواهى به سرنوشت گروه سوم گرفتار
نشوى او را از هرگونه شرك و بى عدالتى كه لازمه انكار قيامت است پاك و منزه بدان .
بـسـيارى از مفسران نقل كرده اند كه پس از نزول اين آيه پيامبر فرمود: ((آن را
درركوع خود قرار دهيد)) سبحان ربى العظيم بگوئيد.
((پايان سوره واقعه )).
سوره حديد [57].
اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و داراى 29 آيه است .
محتواى سوره :.
محتواى اين سوره را به هفت بخش مى توان تقسيم كرد:
1ـ آيـات نـخستين سوره بحث جامع و جالبى پيرامون توحيد و صفات خدادارد و در حدود
بيست صفت از صفات الهى در آن منعكس است .
2ـ بخش ديگرى از عظمت قرآن اين نورالهى كه در ظلمات شرك تابيد سخن مى گويد.
3ـ در بـخش سوم از وضع مؤمنان و منافقان در قيامت كه گروه اول در پرتو نورايمان راه
خود را به سوى بهشت مى گشايند, و گروه دوم در ظلمات شرك و كفرمى مانند, بحث مى كند.
4ـ در بـخـش ديـگـرى دعـوت به ايمان و خروج از شرك , و سرنوشت جمعى ازاقوام كافر
پيشين منعكس شده است .
5ـ بـخـش مـهـمـى از اين سوره پيرامون انفاق در راه خدا و مخصوصا براى تقويت پايه
هاى جهاد فى سبيل اللّه , و بى ارزش بودن اموال دنيا مى باشد.
6ـ در بـخشى كوتاه , اما گويا و مستدل , سخن از عدالت اجتماعى به ميان آمده كه يكى
از اهداف مهم انبياست .
7ـ و بالاخره در بخش ديگرى مساله رهبانيت و انزواى اجتماعى موردمذمت قرارگرفته , و
جدائى خط اسلام از آن مشخص شده است .
ضمنا نامگذارى اين سوره به ((حديد)) به خاطر تعبيرى است كه در آيه 25سوره آمده است
.
فضيلت تلاوت سوره :.
در روايات اسلامى نكته هاى جالب توجهى پيرامون فضيلت تلاوت اين
سوره آمده , البته تلاوتى كه توام با فكر, و تفكرى كه توام با عمل باشد.
در حـديـثـى از پـيـامـبـر گرامى اسلام (ص ) نقل شده : كه قبل از خواب ((مسبحات
))را تلاوت مى فرمود (مسبحات سوره هائى است كه با ((سبح للّه )) يا ((يسبح للّه ))
آغازمى شود و آن پنج سوره است : سوره حديد, حشر, صف , جمعه و تغابن ) ومى فرمود:
((در آنها آيه اى است كه از هزار آيه برتر است ))!.
در حـديث ديگرى از امام باقر(ع ) مى خوانيم : ((كسى كه ((مسبحات ))(سوره هاى پنج
گانه فوق ) را پـيش از خواب بخواند از دنيا نمى رود تا حضرت مهدى (ع ) را درك كند,
و اگر قبلا از دنيا برود در جهان ديگر در همسايگى رسول خداخواهد بود)).
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
(آيه )ـ.
آيات ژرف انديشان !.
گفتيم اين سوره با يك بخش توحيدى كه جامع حدود ((بيست وصف ))
ازاوصاف الهى است آغاز مـى شـود, اوصـافـى كـه شـناخت آنها سطح معرفت انسانى رابالا
مى برد و به ذات مقدس او آشنا مى كند, و هرقدر انديشمندان بيشتر در آن بينديشند به
حقايق تازه اى دست مى يابند.
در حـديـثـى از امام على بن الحسين (ع ) مى خوانيم : كه فرمود: ((خداوند متعال مى
دانست كه در آخـر زمان اقوامى مى آيند كه در مسائل تعمق و دقت مى كنند, لذاسوره قل
هواللّه احد و آيات آغاز سوره حديد را نازل فرمود.
به هر حال , نخستين آيه اين سوره از تسبيح و تنزيه خدا شروع كرده ,مى فرمايد:
((آنچه در آسمانها و زمـين است براى خدا تسبيح مى گويند, و او عزيز وحكيم است
))(سبح للّه مـا فى السموات والا رض وهو العزيز الحكيم ).
(آيه )ـ بعد از ذكر دو وصف از صفات ذات پاك خداوند يعنى ((عزت )) و((حكمت )) به
((مالكيت و تـدبير و تصرفش در عالم هستى )) كه لازمه قدرت و حكمت است پرداخته , مى
افزايد: ((مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين از آن اوست )) (له ملك السموات والا رض
).
او ((زنـده مـى كـنـد و مـى ميراند)) (يحيى ويميت ) آرى حيات و مرگ در تمام اشكالش
به دست قدرت اوست .
((و او بر هر چيز تواناست )) (وهو على كل شى قدير).
مـالـكيت خداوند نسبت به عالم هستى مالكيت اعتبارى و تشريعى نيست ,بلكه مالكيت
حقيقى و تـكـويـنـى است , يعنى او به همه چيز احاطه دارد و همه جهان در قبضه قدرت
او, و تحت اراده و فرمان اوست , لذا به دنبال آن سخن از زنده كردن و ميراندن و
توانائى بر هر چيز به ميان آمده است .
تـفـاوت ((عزت )) و ((قدرت )) در اين است كه عزت بيشتر توجه به درهم شكستن مدافع
دارد, و قدرت توجه به ايجاد اسباب , بنابراين دو وصف مختلف محسوب مى شوند, هرچند در
ريشه توانائى با هم مشتركند ـ دقت كنيد.
(آيه )ـ سپس به بيان پنج وصف ديگر پرداخته , مى فرمايد: ((اول و آخر وپيدا و پنهان
اوست و او به هر چيز داناست )) (هو الا ول والا خر والظاهر والباطن وهو بكل شى عليم
).
تـوصـيف به اول و آخر بودن تعبير لطيفى است از ازليت و ابديت او, زيرامى دانيم او
وجودى است بـى انـتـهـا و واجب الوجود, يعنى هستيش از درون ذات اوست نه از بيرون ,
تا پايان گيرد يا آغازى داشته باشد, و بنابراين از ازل بوده و تا ابدخواهد بود.
او سرآغاز و ابتداى عالم هستى است , و اوست كه بعد از فناى جهان نيز خواهد بود.
بنابراين تعبير به اول و آخر هرگز زمان خاصى را در بر ندارد و اشاره به مدت معينى
نيست .
توصيف به ظاهر و باطن نيز تعبير ديگرى از احاطه وجودى او نسبت به همه چيز است , از
همه چيز ظـاهـرتـر اسـت چرا كه آثارش همه جا را گرفته , و از همه چيزمخفى تر است
چون كنه ذاتش بر كسى روشن نيست .
و يـكـى از نتائج اين امور همان است كه در پايان آيه آمده : ((وهو بكل شى عليم ))
زيرا كسى كه از آغـاز بـوده و تا پايان باقى است و در ظاهر و باطن جهان است چنين
كسى قطعا از همه چيز آگاه مى باشد.
(آيه )ـ.
او هميشه بر تخت قدرت است !.
بـه دنـبـال اوصـاف يـازده گـانه اى كه در آيات قبل درباره ذات
پاك پروردگار ذكرشد در اينجا اوصاف ديگرى بيان شده .
نـخـسـت از مساله خالقيت سخن مى گويد و مى فرمايد: ((او كسى است كه آسمانها و زمين
را در شش روز [ شش دوران ] آفريد)) (هو الذى خلق السموات والا رض فى ستة ايام ).
مساله ((خلقت در شش روز)) هفت مرتبه در قرآن مجيد ذكر شده است كه نخستين مرتبه در
آيه 54 سوره اعراف , و آخرين مورد آن همين آيه مى باشد.
مـنظور از ((يوم )) (روز) در اين آيات روز معمولى نيست , بلكه منظور از آن ((دوران
)) است خواه اين دوران كوتاه باشد, و يا طولانى هرچند ميليونها سال به طول انجامد.
بـعد به مساله حكومت و تدبير جهان پرداخته , مى افزايد: ((سپس (بر تخت قدرت قرار
گرفت )) و به تدبير جهان پرداخت (ثم استوى على العرش ).
بـدون شـك خـداونـد نه جسم است و نه ((عرش )) به معنى ((تخت سلطنت ))مى باشد, بلكه
اين تـعبير كنايه اى است لطيف از حاكميت مطلقه خداوند و نفوذتدبير او در عالم هستى
و موجودات بطورى كه اگر يك لحظه نظر لطف از آنهابرگيرد, و فيضش را قطع كند ((فرو
ريزند قالبها))!.
سـپـس شـاخـه ديـگرى از علم بى پايانش را بيان كرده , مى افزايد: ((آنچه را درزمين
فرو مى رود مـى دانـد و از آن خـارج مى شود, و آنچه از آسمان نازل مى گردد, وآنچه
به آسمان بالا مى رود)) همه را مى داند (يعلم مـا يلج فى الا رض ومـا يخرج منها
ومـا ينزل من السما ومـا يعرج فيها).
و بـالاخـره در چـهارمين و پنجمين توصيف روى نقطه حساسى تكيه كرده ,مى فرمايد: ((و
هرجا باشيداو با شماست )) (وهو معكم اينما كنتم ).
((و خداوند به آنچه انجام مى دهيد بيناست )) (واللّه بما تعملون بصير).
چـگـونه او با شما نباشد در حالى كه ما نه تنها در وجود كه در بقا خود لحظه به لحظه
به او متكى هستيم و از وى مدد مى گيريم , او روح عالم هستى است , اوجان جهان است ,
بلكه او برتر از اين و آن است !.
راسـتـى اين احساس كه او همه جا با ماست از يكسو به انسان عظمت و شكوه مى بخشد و از
سوى ديـگـر اطـمـيـنان و اعتماد به نفس مى دهد و شجاعت و شهامت در او مى آفريند, و
از سوى سوم احساس مسؤوليت شديد مى بخشد, چرا كه اوهمه جا حاضر و ناظر و مراقب است
آرى ! اين اعتقاد ريشه اصلى تقوا و پاكى ودرستگارى انسان است .
(آيـه )ـ بـعـد از مـساله حاكميت و تدبير, سخن به مساله مالكيت او در كل جهان هستى
مى رسد, مى فرمايد: ((مالكيت آسمانها و زمين از آن اوست )) (له ملك السموات والا رض
).
و سـرانـجام به مساله مرجعيت او اشاره كرده , مى افزايد: ((و همه كارها به سوى او
باز مى گردد)) (والى اللّه ترجع الا مور).
آرى وقتى او خالق و مالك و حاكم و مدبر ماست و همه جا با ما مى باشدمسلما بازگشت
همه ما و همه كارها نيز به سوى اوست .
(آيـه )ـ در ايـن آيـه به دو وصف ديگر نيز اشاره كرده , مى فرمايد:((شب را در روز
داخل مى كند و روز را در شب )) (يولج الليل فى النهار ويولج النهار فى الليل ).
آرى ! تـدريـجـا از يكى مى كاهد و به ديگرى مى افزايد و طول شب و روز را در سال
تغيير مى دهد, همان تغييرى كه همراه با فصول چهارگانه سال است با تمام بركاتى كه
براى انسانها در اين فصول نهفته است .
و در پايان مى افزايد: ((و او به آنچه در دلها وجود دارد داناست )) (وهو عليم بذات
الصدور).
همان گونه كه اشعه حياتبخش آفتاب و روشنائى روز در اعماق تاريكى شب نفوذ مى كند و
همه جا را روشـن مى سازد, علم پروردگار نيز در تمام زواياى قلب وجان انسان نفوذ مى
كند و همه اسرار آن را روشن مى سازد.
(آيه )ـ.
ايمان و انفاق دو سرمايه بزرگ نجات و
خوشبختى !.
بعد از بيان قسمتى از دلائل عظمت خداوند در عالم هستى و اوصاف
جمال و جلال او, اوصافى كه انـگيزه حركت به سوى اللّه است , در اينجا از آنها نتيجه
گيرى كرده و همگان را دعوت به ايمان و عمل مى نمايد.
نخست مى فرمايد: ((به خدا و رسولش ايمان بياوريد)) (آمنوا باللّه ورسوله ).
ايـن دعـوت يـك دعـوت عـام اسـت كه شامل همه انسانها مى شود, مؤمنان را به ايمانى
كاملتر و راسـخـتر, و غيرمؤمنان را به اصل ايمان دعوت مى كند, دعوتى كه توام با
دليل است و دلائلش در آيات توحيدى قبل گذشت .
سپس به يكى از آثار مهم ايمان كه ((انفاق فى سبيل اللّه )) است دعوت كرده مى گويد:
((و از آنچه شـمـا را جانشين و نماينده (خود) در آن قرار داده انفاق كنيد))(وانفقوا
مما جعلكم مستخفلفين فيه ).
((انـفـاق )) مـفهوم وسيعى دارد كه منحصر به مال نيست , بلكه علم و هدايت وآبروى
اجتماعى و سرمايه هاى معنوى و مادى ديگر را نيز شامل مى شود.
سـپـس براى تشويق بيشتر مى افزايد: ((كسانى كه از شما ايمان بياورند و انفاق كنند
اجر بزرگى دارند)) (فالذين آمنوا منكم وانفقوا لهم اجر كبير).
تـوصـيـف اجـر به بزرگى , اشاره اى به عظمت الطاف و مواهب الهى , و ابديت و خلوص و
دوام آن است , نه تنها در آخرت كه در دنيا نيز قسمتى از اين اجر بزرگ عائد آنها مى
شود.
(آيـه )ـ بـعد از امر به ((ايمان )) و ((انفاق )) درباره هريك از اين دو به بيانى
مى پردازد كه به منزله استدلال و برهان است .
نـخـست به صورت يك استفهام توبيخى علت عدم پذيرش دعوت پيامبر(ص )را در مورد ايمان
به خـدا جويا شده , مى فرمايد: ((چرا به خدا ايمان نياوريددر حالى كه رسول (او) شما
را مى خواند كه بـه پروردگارتان ايمان بياوريد و ازشما پيمان گرفته است (پيمانى از
طريق فطرت و خرد) اگر آمـاده ايمان آوردنيد))(ومـا لكم لا تؤمنون باللّه والرسول
يدعوكم لتؤمنوا بربكم وقد اخذ ميثاقكم ان كنتم مؤمنين ).
يـعـنـى , اگـر بـه راستى شما آمادگى براى پذيرش حق داريد دلائلش روشن است , هم از
طريق فطرت و عقل , و هم از طريق دليل نقل .
(آيه )ـ اين آيه براى تاكيد و توضيح بيشتر پيرامون همين معنى مى افزايد:((او كسى
است كه آيات روشـنى بر بنده اش [ محمد] نازل مى كند, تا شما را ازتاريكيها به سوى
نور برد و خداوند نسبت به شما مهربان و رحيم است ))(هو الذى ينزل على عبده آيات
بينات ليخرجكم من الظلمات الى النور وان اللّه بكم لرؤف رحيم ).
(آيـه )ـ سپس به استدلالى براى مساله انفاق پرداخته , مى فرمايد: ((چرا درراه خدا
انفاق نكنيد در حـالـى كـه مـيراث آسمانها و زمين از آن خداست ))؟ (ومـالكم الا
تنفقوا فى سبيل اللّه وللّه ميراث السموات والا رض ).
يعنى , سرانجام همه شما چشم از جهان و مواهبش مى پوشيد, و همه رامى گذاريد و مى
رويد, پس اكنون كه در اختيار شماست چرا بهره خود را نمى گيريد!.
و از آنـجـا كـه انـفـاق در شـرائط و احوال مختلف ارزشهاى متفاوتى دارد درجمله بعد
مى افزايد: ((كـسـانى كه قبل از پيروزى انفاق كردند و جنگيدند و پيكارنمودند (با
كسانى كه بعد از پيروزى انفاق كردند) يكسان نيستند)) (لا يستوى منكم من انفق من قبل
الفتح وقاتل ).
يـعنى , آنها كه در مواقع بحرانى از بذل مال و جان ابا نداشتند از آنها كه بعد
ازفرونشستن طوفانها به يارى اسلام شتافتند برترند.
لـذا بـراى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((آنها بلندمقامتر از كسانى هستند كه بعد ازفتح
انفاق نمودند و جهاد كردند)) (اولئك اعظم درجة من الذين انفقوا من بعدوقاتلوا).
و از آنـجا كه هر دو گروه با تفاوت درجه مشمول عنايات حقند در پايان آيه مى افزايد:
((و خداوند به هر دو وعده نيك داده است )) (وكلا وعد اللّه الحسنى ).
ايـن يـك قـدردانـى بـراى عـمـوم كسانى است كه در اين مسير گام برداشتند
تعبير((حسنى )) هرگونه ثواب و پاداش نيك دنيا و آخرت را دربر مى گيرد.
و از آنـجـا كـه ارزش عـمـل بـه خلوص آن است , در پايان آيه مى افزايد: ((وخداوند
به آنچه انجام مى دهيد آگاه است )) (واللّه بما تعملون خبير).
هم از كميت و كيفيت اعمال شما باخبر است و هم از نيات و ميزان خلوص شما.
(آيـه )ـ و در ايـن آيـه بـازهـم بـراى تشويق در مورد ((انفاق
فى سبيل اللّه )) ازتعبير جالب ديگرى اسـتـفـاده كـرده , مى گويد: ((كيست كه به خدا
وام نيكو دهد (و ازاموالى كه به او ارزانى داشته انـفـاق كـنـد) تا خداوند آن را
براى او چندين برابر كند؟ وبراى او پاداش پرارزشى است )) (من ذا الذى يقرض اللّه
قرضا حسنا فيضاعفه له وله اجر كريم ).
مـنـظـور از ((قرض دادن به پروردگار)) هرگونه انفاق در راه اوست كه يكى ازمصاديق
مهم آن كمك كردن به پيامبر(ص ) و امام مسلمين مى باشد تا در مصارف لازم براى اداره
حكومت اسلامى به كار گيرد.
از امـام صـادق (ع ) نـقـل شـده اسـت كه فرمود: ((خداوند از بندگانش وامى مطالبه
نكرده است به خاطر احتياج خود و آنچه از حقوق براى خداست براى ولى ونماينده اوست
)).
(آيه )ـ ازآنجا كه درآيه قبل خداوند انفاق كنندگان را به اجر كريم نويدداد,دراينجا
مشخص مى كند كه اين اجر كريم وارزشمند و با عظمت در چه روزى است ؟.
مـى فـرمـايـد: ((در روزى اسـت كه مردان و زنان با ايمان را مى نگرى كه نورشان در
پيش رو و در سمت راستشان بسرعت حركت مى كند)) (يوم ترى المؤمنين والمؤمنات يسعى
نورهم بين ايديهم وبايمانهم ).
مـنـظور از ((نور)) تجسم نور ايمان است , چرا كه در آن روز عقائد و اعمال انسانها
تجسم مى يابد, ايـمـان كـه هـمان نور هدايت است به صورت روشنائى و نورظاهرى مجسم مى
گردد, و كفر كه تاريكى مطلق است , به صورت ظلمت ظاهرى مجسم مى گردد.
اينجاست كه به احترام آنها اين ندا از فرشتگان برمى خيزد: ((بشارت باد برشما امروز,
به باغهائى از بهشت كه نهرها زير (درختان ) آن جارى است )) (بشريكم اليوم جنات تجرى
من تحتها الا نهار).
((جاودانه در آن خواهيد ماند, و اين پيروزى و رستگارى بزرگ است ))(خالدين فيها ذلك
هو الفوز العظيم ).
(آيـه )ـ امـا مـنـافـقـان كه در تاريكى وحشتناك كفر و نفاق و گناه قرار گرفته
انددر اين هنگام فـريـادشـان بـلند مى شود و ملتمسانه از مؤمنان تقاضاى نور مى
كنند, اماچيزى جز جواب منفى نمى شنوند, چنانكه آيه مى گويد: ((روزى كه مردان و زنان
منافق به مؤمنان مى گويند: نظرى به مـا بـيفكنيد تا از نور شما پرتوى برگيريم ))
(يوم يقول االمنافقون والمنافقات للذين آمنوا انظرونا نقتبس من نوركم ).
يعنى ;Š كمى مهلت دهيد تا ما هم
به شما برسيم و در پرتو نورتان راه راپيدا كنيم .
در پـاسـخ بـه آنـها ((گفته مى شود: به پشت سر خود برگرديد و كسب نور كنيد))!(قيل
ارجعوا وراكم فالتمسوا نورا).
ايـنـجا جاى تحصيل نور نيست , مى بايست آن را از دنيائى كه پشت سرگذاشتيد, از طريق
ايمان و عمل صالح , به دست مى آورديد, اما ديگر گذشته وديرشده است .
((پس (در اين هنگام ) ديوارى ميان آنها زده مى شود كه درى دارد)) (فضرب بينهم بسور
له باب ).
ولـى دو طـرف ايـن ديـوار عـظـيم , يا اين در, كاملا با هم متفاوت است ((درونش رحمت
است و برونش عذاب )) (باطنه فيه الرحمة وظاهره من قبله العذاب ).
ايـن ((در)) ممكن است براى اين باشد كه منافقان از اين در, نعمتهاى بهشتى راببينند
و حسرت ببرند, يا اين كه افرادى كه كمتر آلوده اند پس از اصلاح از آن بگذرندو در
كنار مؤمنان قرار گيرند .
(آيـه )ـ امـا ايـن ديوار چنان نيست كه مانع عبور صدا باشد, لذا در اين آيه مى
افزايد: ((آنها را صدا مى زنند: مگر ما با شما نبوديم ))؟! (ينادونهم الم نكن معكم
).
هم در دنيا با شما در يك جامعه مى زيستيم , و هم در اينجا در كنار شما بوديم چه شد
كه ناگهان از مـا جـدا شـديـد, و به روح و رحمت الهى رفتيد, آنها در پاسخ ((مى
گويند: آرى !)) با هم بوديم (قالوا بلى ).
در همه جا با هم بوديم , در كوچه و بازار, در سفر و حضر, گاه همسايه هم بوديم , و
يا حتى گاه در يك خانه زندگى مى كرديم , ولى از نظر مكتب و عقيده وعمل فرسنگها با
هم فاصله داشتيم , شما خط خود را از ما جدا كرده بوديد, و دراصول و فروع از حق
بيگانه بوديد.
سپس مى افزايند: شما گرفتار خطاهاى بزرگى بوديد از جمله :.
1ـ ((شما خود را (به واسطه پيمودن طريق كفر) به هلاكت افكنديد)) (ولكنكم فتنتم
انفسكم ).
2ـ ((و انتظار (مرگ پيامبر را) كشيديد)) (وتربصتم ).
بعلاوه در انجام هر كار مثبت و هر حركت صحيح حالت صبر و انتظار داشتيدو تعلل مى
نموديد.
3ـ ((و پـيـوسـتـه (در امـر مـعـاد و رسـتاخيز و حقانيت دعوت پيامبر(ص ) و قرآن )شك
و ترديد داشتيد)) (وارتبتم ).
4ـ ((و آرزوهـاى دور و دراز (آرزوهـائى كـه هرگز دست از سر شما برنداشت )شما را
فريب داد تا فرمان خدا (دائر بر مرگتان ) فرا رسيد)) (وغرتكم الا مـانى حتى جا
امراللّه ).
آرى ! ايـن آرزوهـا لـحـظه اى مجال تفكر صحيح به شما نداد, و آرزوى وصول به شهوات و
اهداف مادى بر شما چيره بود.
5ـ از هـمـه اينها گذشته ((شيطان فريبكار (كه پايگاهش را در وجودتان محكم كرده بود)
شما را در برابر (فرمان ) خداوند فريب داد)) (وغركم باللّه الغرور).
گـاه دنـيـا را در نظرتان جاودانه جلوه داد, و گاه قيامت را يك حلواى نسيه قلمداد
كرد, و گاه اصلا وجود خداوند بزرگ را زير سؤال مى برد!.
(آيه )ـ سرانجام مؤمنان در يك نتيجه گيرى منافقان را مخاطب ساخته ,مى گويند: ((پس
امروز نـه از شـمـا فـديه اى پذيرفته مى شود)) كه در برابر آن از عذاب الهى رهائى
يابيد (فاليوم لا يؤخذ منكم فدية ).
((و نه از كافران )) (ولا من الذين كفروا).
و به اين ترتيب كافران نيز سرنوشتى همچون منافقان دارند, و همگى در گروگناهان و
زشتيهاى اعمال خويشند, و راه خلاصى ندارند.
سـپـس مـى افـزايـنـد: ((جـايـگاهتان آتش است و همان سرپرستتان مى باشد))(ماويكم
النار هى مولـيكم ).
((و چه بد جايگاهى است ))؟! (وبئس المصير).
معمولا انسانها براى نجات از چنگال مجازات و كيفر در دنيا يا متوسل به غرامت مالى
مى شوند, و يا از نـيـروى يـاور و شـفيعى كمك مى طلبند, ولى در قيامت تمام اسباب و
وسائل مادى كه در اين جهان براى رسيدن به مقاصد, معمول است از كار مى افتد و
پيوندها بريده مى شود.
و به اين ترتيب قرآن روشن مى كند كه تنها وسيله نجات در آن روز ايمان وعمل صالح است
, حتى دايره شفاعت محدود به كسانى است كه سهمى از اين دورا داشته باشند نه آنها كه
پيوندهاى خود را بكلى از خدا و اوليااللّه بريده اند.
آيـه ـ شـان نـزول : نـقـل شـده كـه , اين آيه يك سال بعد از هجرت درباره منافقان
نازل شده است بـه خاطر اين كه روزى از سلمان فارسى پرسيدند از آنچه در تورات است
براى ما سخن بگو! چرا كه در تورات مسائل شگفت انگيزى است (و به اين وسيله مى
خواستند نسبت به قرآن بى اعتنايى كنند) در اين هنگام آيات آغاز سوره يوسف نازل شد,
سلمان به آنها گفت : اين قرآن ((احسن القصص )) و بهترين سرگذشتهاست ,و براى شما از
غير آن نافعتر است .
مـدتـى بـعد باز به سراغ سلمان آمدند و همان خواهش را تكرار كردند: در اين هنگام
آيه ((اللّه نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم
;Š خداوند بهترين سخن را نـازل
كـرده كتابى كه آياتش (از نظر لطف وزيبائى و معنى ) همانند يكديگر است آياتى مكرر
دارد (امـا تـكـرارى شـوق انـگـيـز) كه از شنيدن آياتش لرزه بر اندام كسانى كه در
برابر پروردگارشان خاشعند مى افتد ))نازل شد (زمر/23).
باز براى بار سوم به سراغ سلمان آمدند و همان درخواست را تكرار كردند.
در اين هنگام آيه مورد بحث نازل شد;Š
و آنها را مؤاخذه كرد كه آيا موقع آن نرسيده است كه در برابر نام خدا خشوع كنيد و
از اين سخنان دست برداريد.
تفسير:.
غفلت و بى خبرى تا كى ؟!.
بعد از ذكر آن همه انذارهاى كوبنده و هشدارهاى بيدارگر در اين
آيه ,به صورت يك نتيجه گيرى مى فرمايد: ((آيا وقت آن نرسيده است كه دلهاى مؤمنان در
برابر ذكر خدا و آنچه از حق نازل كرده اسـت خـاشع گردد؟ و مانند كسانى نباشندكه در
گذشته به آنها كتاب آسمانى داده شد (مانند يـهـود و نصارى ) سپس زمانى طولانى بر
آنها گذشت (و خداوند را فراموش كردند) و قلبهايشان قـسـاوت پـيدا كرد,و بسيارى از
آنها گنهكارند)) (الم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكراللّه ومـانزل من الحق
ولا يكونوا كالذين اوتوا الكتاب من قبل فطال عليهم الا مد فقست قلوبهم وكثير منهم
فاسقون ).
روشن است ياد خداوند اگر در عمق جان قرار گيرند و همچنين شنيدن آياتى كه بر
پيامبر(ص ) نازل شده است هرگاه به درستى تدبر شود بايد مايه خشوع گردد,ولى قرآن
گروهى از مؤمنان را در اينجا سخت ملامت مى كند كه چرا در برابر اين امور خاشع نمى
شوند؟ و چرا همچون بسيارى از امـتـهـاى پـيشين گرفتار غفلت وبى خبرى شده اند؟ همان
غفلتى كه نتيجه آن قساوت دل و همان قساوتى كه ثمره آن فسق و گناه است !.
ايـن آيه از آيات تكان دهنده قرآن مجيد است كه قلب و روح انسان را درتسخير خود قرار
مى دهد و پـرده هاى غفلت را مى درد لذا در طول تاريخ افراد بسيارآلوده اى را مى
بينيم كه با شنيدن اين آيه چـنـان تـكـان خوردند كه در يك لحظه با تمام گناهان خود
وداع گفتند, و حتى بعضا در صف زاهدان و عابدان قرار گرفتند.
(آيه )ـ و از آنجا كه زنده شدن قبلهاى مرده با ذكر الهى و پيدا كردن حيات معنوى در
پرتو خشوع و خـضوع در مقابل قرآن , شباهت زيادى به زنده شدن زمينهاى مرده به بركت
قطرات حياتبخش باران دارد در اين آيه مى افزايد: ((بدانيدخداوند زمين را بعد از مرگ
آن زنده مى كند)) (اعلموا ان اللّه يحيى الا رض بعدموتها).
((مـا آيـات (خود) را (در صحنه آفرينش و نيز در صحنه وحى ) براى شما بيان كرديم
شايد انديشه كنيد)) (قد بينالكم الا يات لعلكم تعقلون ).
در حقيقت اين آيه هم اشاره اى است به زنده شدن زمينهاى مرده به وسيله باران , و هم
زنده شدن دلـهاى مرده به وسيله ذكر اللّه و قرآن مجيد كه از آسمان وحى بر قلب پاك
محمد(ص ) نازل شده است و هر دو شايسته تدبر و تعقل است .
(آيه )ـ در اين آيه بار ديگر به مساله انفاق كه از ميوه هاى شجره ايمان وخشوع است
باز مى گردد, و هـمـان تـعـبيرى را كه در آيات قبل خوانديم با اضافاتى تكرار كرده ,
مى فرمايد: ((مردان و زنان انـفـاق كـنـنده و آنها كه (از اين راه ) به خداوندقرض
الحسنه دهند, (اين قرض الحسنه ) براى آنان مـضـاعـف مى شود و پاداش پرارزشى دارند))
(ان المصدقين والمصدقات واقرضوا اللّه قرضا حسنا يضاعف ولهم اجر كريم ).
مـنـظـور از ((قـرض الـحسنه به خداوند)) همان ((انفاق فى سبيل اللّه )) است , هرچند
وام دادن به بندگان خدا نيز از فضل اعمال است و در آن حرفى نيست .
(آيـه )ـ در ادامـه بـحث آيات گذشته پيرامون مؤمنان و اجر و پاداششان درپيشگاه خدا,
در اينجا مـى افـزايـد: ((كـسـانـى كـه بـه خـدا و رسـولانـش ايـمـان آوردنـد
آنـهـاصديقين و شهدا نزد پروردگارشانند)) (والذين آمنوا باللّه ورسله اولئك هم
الصديقون والشهدا عند ربهم ).
((صديق )) كسى است كه سر تا پا صداقت و راستى است , و عملش گفتارش راتصديق مى كند.
واژه ((شـهدا)) ممكن است به معنى ((شهادت بر اعمال )) بوده باشد,همان گونه كه از
آيات ديگر قـرآن استفاده مى شود كه پيامبران گواه اعمال امتهاى خود هستند, و پيامبر
اسلام (ص ) گواه بر آنها, و بر امت اسلامى است , و مسلمانان نيزشاهد و گواه بر
اعمال مردمند.
بـعضى نيز احتمال داده اند كه ((شهدا)) در اينجا به همان معنى شهيدان راه خداست ,
يعنى ;Š افراد مؤمن اجر و پاداش
شهيدان را دارند, و به منزله شهدامحسوب مى شوند.
سپس مى افزايد: ((براى آنهاست پاداش (اعمال )شان و نور (ايمان )شان )) (لهم اجرهم
ونورهم ).
اين تعبير سربسته اشاره به پاداش عظيم و نور فوق العاده آنهاست .
و در پـايـان مـى فـرمـايـد: ((و كـسانى كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند
آنهادوزخيانند)) (والذين كفروا وكذبوا باياتنا اولئك اصحاب الجحيم ).
تـا با مقابله اين دو گروه با يكديگر مقام والاى گروه اول , و انحطاط و بدبختى گروه
دوم آشكار گردد.
و از آنجا كه در گروه اول , سطح بالاى ايمان مطرح بود, در اين گروه نيز كفرشديد
مطرح است , لذا با تكذيب آيات الهى همراه ذكر شده .
(آيه )ـ.
دنيا چيزى جز متاع غرور نيست !.
از آنـجـا كـه حـب و علاقه دنيا سرچشمه هر گناه و ((راس كل
خطيئه )) است دراين آيه ترسيم گـويـائى از وضـع زنـدگـى دنيا و مراحل مختلف , و
انگيزه هاى حاكم برهر مرحله را ارائه داده , مى گويد: ((بدانيد زندگى دنيا تنها
بازى و سرگرمى وتجمل پرستى و فخرفروشى در ميان شما و افـزون طلبى در اموال و
فرزندان است ))(اعلموا انما الحيوة الدنيا لعب ولهو وزينة وتفاخر بينكم وتكاثر فى
الا موال والا ولا د).
به اين ترتيب ((غفلت )), ((سرگرمى )), ((تجمل )), ((تفاخر)) و ((تكاثر)) دورانهاى
پنج گانه عمر آدمى را تشكيل مى دهند.
سـپـس بـا ذكـر يـك مـثـال آغاز و پايان زندگى دنيا را در برابر ديدگان انسانهامجسم
ساخته , مـى فـرمـايـد: ((هـمـانند بارانى كه محصولش كشاورزان را در شگفتى فرو مى
برد, سپس خشك مـى شـود بـه گـونـه اى كه آن را زرد رنگ مى بينى , سپس تبديل به كاه
مى شود))! (كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتريه مصفرا ثم يكون حطاما).
((كفار)) در اينجا به معنى كشاورزان است , زيرا اصل معنى ((كفر)) به معنى ((پوشاندن
)) است , و چون كشاورز بذرافشانى كرده و آن را زير خاك مى پوشاند ازاين رو به او
((كافر)) مى گويند.
سـپـس بـه بـازده عمر و نتيجه و محصول نهائى آن پرداخته , مى افزايد: ((و درآخرت
(از دو حال خـارج نيست ): عذاب شديد است يا مغفرت و رضاى الهى ))(وفى الا خرة عذاب
شديد ومغفرة من اللّه ورضوان ).
و سرانجام آيه را با اين جمله پايان مى دهد: ((و (به هر حال ) زندگى دنيا جزمتاع و
فريب نيست ))! (وما الحيوة الدنيا الا متاع الغرور).
جـمـلـه ((دنـيـا مـتـاع غـرور اسـت )) مفهومش اين است كه وسيله و ابزار است براى
فريبكارى , فـريـب دادن خويشتن , و هم فريب ديگران و البته اين در مورد كسانى است
كه دنيا را هدف نهائى قـرار مـى دهـنـد و به آن دل مى بندند, و آخرين آرزويشان وصول
به آن است , اما اگر مواهب اين جـهـان مادى وسيله اى براى وصول به ارزشهاى والاى
انسانى و سعادت جاودان باشد هرگز دنيا نيست , بلكه مزرعه آخرت , و قنطره و پلى براى
رسيدن به آن هدفهاى بزرگ است .
(آيه )ـ.
يك مسابقه بزرگ معنوى !.
بعد از بيان ناپايدارى جهان و لذات آن , و اين كه مردم در
سرمايه هاى كم ارزش اين جهان نسبت به يـكـديـگر تفاخر و تكاثر مى جويند, در اينجا
مردم را به يك مسابقه عظيم روحانى در طريق كسب آنچه پايدار است و سزاوار هرگونه
تلاش وكوشش دعوت كرده , مى فرمايد: ((و به پيش تازيد براى رسيدن به مغفرت
پروردگارتان و بهشتى كه پهنه آن مانند آسمان و زمين است و براى كسانى كه بـه خـداو
رسـولانـش ايمان آورده اند آماده شده است )) (سابقوا الى مغفرة من ربكم وجنة عرضها
كعرض السما والا رض اعدت للذين آمنوا باللّه ورسله ).
در حـقـيـقـت مـغـفرت پروردگار كليد بهشت است همان بهشتى كه پهنه آسمان و زمين را
فرا مـى گـيـرد, و از هـم اكنون آماده براى پذيرائى مؤمنان است تا كسى نگويدبهشت
نسيه است و بر نسيه دل نبايد نهاد.
اين نكته شايسته توجه است كه پيشى گرفتن به سوى مغفرت پروردگار ازطريق اسباب آن است
, مانند توبه و جبران طاعات فوت شده و اصولا اطاعت پروردگار و پرهيز از معاصى است .
و در پـايان آيه مى افزايد: ((اين فضل خداوند است كه به هركس بخواهدمى دهد و خداوند
صاحب فضل عظيم است )) (ذلك فضل اللّه يؤتيه من يشا واللّه ذوالفضل العظيم ).
يقينا آن چنان بهشت گسترده , با آن مواهب عظيمش چيزى نيست كه انسان با اين اعمال
ناچيز به آن بـرسـد, و ايـن تنها فضل و رحمت و لطف الهى است كه آن پاداش عظيم را در
مقابل اين قليل قرار داده , و از او نيز جز اين انتظار نيست .
چرا كه پاداشها هميشه به مقياس اعمال نيست بلكه به مقياس كرم پاداش دهنده است .
(آيه )ـ سپس براى تاكيد بيشتر در زمينه عدم دلبستگى به دنيا, وشادنشدن به اقبال آن
, و غمگين نـگـشـتـن بـه ادبـار آن , مى افزايد: ((هيچ مصيبتى (ناخواسته ) در زمين
و نه در وجود شما روى نـمى دهد مگر اين كه همه آنها قبل ازآن كه زمين را بيافرينيم
در لوح محفوظ ثبت است , و اين امر بـراى خداوند آسان است )) (مـا اصاب من مصيبة فى
الا رض ولا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها ان ذلك على اللّه يسير).
آرى ! مـصائبى كه در زمين رخ مى دهد همچون زلزله ها و سيلها و طوفانها وهمچنين
مصائبى كه در نـفـوس انـسـانها واقع مى شود مانند مرگ و ميرها, و انواع حوادث
دردناكى كه دامان انسان را مى گيرد همه آنها از قبل مقدر شده است , و درلوح محفوظ
ثبت است .
ولى بايد توجه داشت كه مصائبى كه در اين آيه به آن اشاره شده , تنهامصائبى است كه
به هيچ وجه قابل اجتناب نيست و مولود اعمال انسانها نمى باشدوگرنه مصيبتها, و
ناكاميهايى كه تنها معلول گـنـاهـان و سـهـل انگارى خود انسان است ,راه مقابله با
آنها موضع گيرى صحيح در برنامه هاى زندگى است .
و مـنـظـور از ((لـوح محفوظ)) علم بى پايان خداوند است , و يا صفحه جهان خلقت و
نظام علت و معلول كه آن نيز مصداق علم فعلى خداوند است .
(آيـه )ـ اكـنون ببينيم فلسفه تقدير اين مصائب در لوح محفوظ و سپس بيان اين حقيقت
در قرآن چيست ؟.
آيـه موردبحث پرده از روى اين راز مهم برداشته , مى گويد: ((اين به خاطر آن است كه
براى آنچه ازدست داده ايد تاسف نخوريد, و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان
نباشيد)) (لكيلا تاسوا على مـافاتكم ولا تفرحوا بما آتيكم ).
اين دو جمله كوتاه در حقيقت يكى از مسائل پيچيده فلسفه آفرينش را حل مى كند, چرا كه
انسان هميشه در جهان هستى با مشكلات و گرفتاريها و حوادث ناگوار روبروست , و غالبا
از خود سؤال مى كند: با اين كه خداوند مهربان و كريم ورحيم است اين حوادث دردناك
براى چيست ؟!.
قرآن مى گويد: ((هدف اين بوده كه شما دلبسته و اسير زرق و برق اين جهان نباشيد)).
ايـن مـصـائب زنگ بيدارباشى است براى غافلان و شلاقى است , براى ارواح خفته , و
رمزى است از ناپايدارى جهان , و اشاره اى است به كوتاه بودن عمراين زندگى .
آرى ايـن مـصـائب شـكـننده تفاخر و غرور است , لذا در پايان آيه مى افزايد:
((وخداوند هيچ متكبر فخرفروشى را دوست ندارد)) (واللّه لا يحب كل مختال فخور).
تنها كسى گرفتار اين حالات مى شود كه مست ناز و نعمت گردد, ولى وجودآفات و مصائب
براى آنها كه قابل بيدارى و هدايتند اين مستى و آثار آن را از بين مى برد.
افـراد بـا ايـمـان بـاتوجه به آيه فوق هنگامى كه به نعمتى از سوى خدامى رسند خود
را امانتدار او مى دانند, نه از رفتن آن غمگين مى شوند و نه از داشتن آن مست و
مغرور.
(آيـه )ـ ايـن آيـه تـوضيح و تفسيرى است بر آنچه در آيه قبل آمده و در حقيقت
((مختال فخور)) (مـكـتـبر فخرفروش ) را معرفى مى كند, مى فرمايد:((همانها كه بخل مى
ورزند و مردم را به بخل دعوت مى كنند)) (الذين يبخلون ويامرون الناس بالبخل ).
آرى ! لازمـه دلـبستگى شديد به مواهب دنيا تكبر و غرور است , و لازمه تكبر وغرور
بخل كردن , و دعـوت ديـگران به بخل است , اما بخل كردن به اين دليل كه سرمايه كبر و
غرور خود را اين اموال مـى دانـد, و هـرگز نمى خواهد آن را از دست دهد, و اما دعوت
ديگران به بخل براى اين است كه اگـر ديـگـران سـخـاوتمند باشنداو رسوا مى شود و
ديگر اين كه , چون بخل را دوست دارد مبلغ چيزى است كه به آن عشق مى ورزد!.
و بـراى ايـن كـه تـصـور نشود اصرار و تاكيد خداوند در مساله انفاق و ترك بخل ويا
حتى تعبير به وام گـرفـتن خداوند از بندگان در آيات گذشته ـكه همه براى تشويق آنها
به انفاق است ـ از نياز ذات پـاك او سـرچـشمه مى گيرد, در پايان آيه مى افزايد:
((وهركس (از اين فرمان ) روى گردان شود (به خود زيان مى رساند نه به خدا) چرا كه
خداوند بى نياز و شايسته ستايش است )) (ومن يتول فان اللّه هو الغنى الحميد).
همه به او نيازمندند و او از همگان بى نياز است , چرا كه خزائن و منابع اصلى همه
چيز نزد اوست , و از آنجا كه جامع همه صفات كمال است شايسته هر حمد وستايش نيز مى
باشد.
(آيه )ـ.
هدف اصلى بعث انبيا!.
از آنـجا كه سبقت به سوى رحمت و مغفرت و بهشت پروردگار كه در
آيات قبل به آن اشاره شده بـود نـيـاز بـه رهبرى ((رهبران الهى )) دارد در اين آيه
كه ازپرمحتواترين آيات قرآن است به اين مـعنى اشاره كرده , و هدف ارسال انبيا و
برنامه آنها را دقيقا بيان مى كند, مى فرمايد: ((ما رسولان خود را با دلائل روشن
فرستاديم ))(لقد ارسلنا رسلنا بالبينات ).
((و با آنها كتاب (آسمانى ) و ميزان (شناسايى حق از باطل و قوانين عادلانه )نازل
كرديم )) (وانزلنا معهم الكتاب والميزان ).
((تا مردم قيام به عدالت كنند)) (ليقوم الناس بالقسط).
بـه اين ترتيب پيامبران با سه وسيله مجهز بودند: دلائل روشن , كتب آسمانى ,و معيار
سنجش حق از بـاطـل و خـوب از بد, و مانعى ندارد كه فى المثل قرآن مجيدهم ((بينه ))
(معجزه ) باشد, و هم كتاب آسمانى , و هم بيان كننده احكام و قوانين ,يعنى سه بعد در
يك محتوا.
و بـه هـر حال هدف از اعزام اين مردان بزرگ با اين تجهيزات كامل همان اجراى ((قسط و
عدل )) است و اين يكى از اهداف متعدد ارسال پيامبران است .
ولـى از آنـجا كه در يك جامعه انسانى هرقدر سطح اخلاق و اعتقاد و تقوا بالاباشد باز
افرادى پيدا مـى شوند كه سر به طغيان و گردنكشى برمى دارند و مانع اجراى قسط و عدل
خواهند بود لذا در ادامـه آيـه مى فرمايد: ((و آهن را نازل كرديم كه در آن نيروى
شديد و منافعى براى مردم است ))! (وانزلنا الحديد فيه باس شديدومنافع للناس ).
آرى ! تـجـهـيزات سه گانه انبيا الهى براى اجراى عدالت وقتى مى تواند به هدف نهائى
برسد كه از ضمانت اجرائى آهن و ((باس شديد)) آن برخوردار باشد.
اميرمؤمنان على (ع ) در تفسير جمله ((وانزلنا الحديد)) فرمود: ((منظور از نازل كردن
آهن خلقت آن است ).
سپس به يكى ديگر از اهداف ارسال انبيا و نزول كتب آسمانى و همچنين آفرينش وسائلى
همچون آهـن اشـاره كـرده , مـى فرمايد: هدف اين است ((تا خداوندبداند چه كسى او و
رسولانش را يارى مى كند بى آنكه او را ببينند)) (وليعلم اللّه من ينصره ورسله
بالغيب ).
مـنـظـور از علم خداوند در اينجا تحقيق عينى علم اوست , يعنى تا آشكار شودچه كسانى
به يارى خـدا و مـكـتـب او به پا مى خيزند و قيام به قسط مى كنند و چه كسانى از اين
وظيفه بزرگ سر باز مى زنند در حقيقت مفهوم اين آيه شبيه همان است كه در آيه 179
سوره آل عمران آمده .
((مـمـكن نبود خداوند مؤمنان را به همان صورت كه شما هستيد واگذارد مگراين كه ناپاك
را از پاك جدا كند))!.
بـه ايـن تـرتـيب مساله آزمون و امتحان انسانها, و جداسازى صفوف و تصفيه ,يكى ديگر
از اهداف بزرگ اين برنامه بوده است .
تـعـبـيـر به ((يارى خداوند)) مسلما به معنى يارى دين و آئين و نمايندگان او وبسط
آئين حق و قسط و عدل است , و گرنه خداوند نيازى به يارى كسى ندارد, وهمگان به او
نيازمندند.
لـذا بـراى اثـبـات همين معنى آيه را با اين جمله پايان مى دهد كه : ((خداوندقوى و
شكست ناپذير است )) (ان اللّه قوى عزيز).
بـراى او ممكن است با يك اشاره همه جهان را زير و رو كند و تمامى دشمنان را نابود و
اوليائش را پيروز گرداند, ولى هدف اصلى كه ترتيب و تكامل انسانهاست از اين طريق
حاصل نمى گردد, لذا آنها را دعوت به يارى آئين حق كرده است .
(آيه )ـ.
پيامبران را يكى بعد از ديگرى
فرستاديم !.
چنانكه مى دانيم شيوه قرآن اين است كه بعد از بيان يك سلسله
اصول كلى تعليمات خود, اشاره به سـرنـوشـت اقـوام پـيـشين مى كند تا شاهد گويائى
براى آن باشد, در اينجا نيز بعد از ذكر مسائل پـيـشـيـن دربـاره ارسـال رسولان
همراه بينات وكتاب و ميزان , و همچنين لزوم سبقت مردم بر يـكـديگر در وصول به غفران
پروردگارو سعادت جاويدان , از بعضى از اقوام و پيامبران پيشين نام مى برد و اين
اصول كلى را در زندگى آنها مجسم مى سازد.
نـخـسـت از ((نـوح )) و ((ابـراهـيم )) كه شيخ الانبيا و سرسلسله رسولان حق
بودندشروع كرده , مـى فـرمايد: ((ما نوح و ابراهيم را فرستاديم , و در دودمان آن دو
نبوت وكتاب قرار داديم )) (ولقد ارسلنا نوحا وابرهيم وجعلنا فى ذريتهما النبوة
والكتاب ).
اما همگى از اين ميراث بزرگ و مواهب عظيم خداوند بهره نگرفتند,((گروهى در پرتو آن
هدايت يافته اند و بسيارى از آنها گنهكارند)) (فمنهم مهتد وكثيرمنهم فاسقون ).
آرى ! نبوت توام با شريعت و آئين از نوح (ع ) شروع شد, و بعد از او ابراهيم (ع
)پيامبر اولواالعزم ديگر, اين خط را تداوم بخشيد.
(آيه )ـ سپس اشاره سربسته اى به سلسله انبياى ديگر, و آخرين آنها قبل از پيامبر
اسلام (ص ) كرده , مى افزايد: ((سپس در پى آنان رسولان ديگر خود رافرستاديم )) (ثم
قفينا على آثارهم برسلنا).
يكى بعد از ديگرى با اهدافى هماهنگ قيام كردند و چراغ هدايت را فرا راه مردم قرار
دادند تا نوبت به حضرت مسيح (ع ) رسيد.
((و بعد از آنان عيسى بن مريم را مبعوث كرديم )) (وقفينا بعيسى ابن مريم ).
سپس به كتاب آسمانى مسيح (ع ) اشاره كرده , مى افزايد: ((و به او انجيل عطاكرديم ))
(وآتيناه الا نجيل ).
بـعـد از ويژگيهاى پيروان او سخن مى گويد, مى فرمايد: ((و در دل كسانى كه از او
پيروى كردند رافت و رحمت قرار داديم )) (وجعلنا فى قلوب الذين اتبعوه رافة ورحمة ).
سـپـس مـى افـزايد: ((و رهبانيتى را كه ابداع كرده بودند, ما بر آنان مقرر نداشته
بوديم ,هدفشان جلب خشنودى خدا بود ولى حق آن را رعايت نكردند, از اين رو ما به
كسانى از آنها كه ايمان آوردند پاداش داديم , و بسيارى از آنها فاسقند)) (ورهبانية
ابتدعوها مـا كتبناها عليهم الا ابتغا رضوان اللّه فمارعوها حق رعايتها فتيناالذين
آمنوا منهم اجرهم وكثير منهم فاسقون ).
از آيـه فـوق استفاده مى شود كه ((رهبانيت )) در آئين مسيح نبوده و پيروانش آن را
بعد از او ابداع كردند, ولى در آغاز نوعى زهدگرائى و از ابداعات نيك محسوب مى شد,
مانند بسيارى از مراسم و سـنـتـهاى حسنه اى كه هم اكنون در ميان مردم رائج است , و
كسى نيز روى آن به عنوان تشريع و دسـتـور خاص شرع تكيه نمى كند, ولى اين سنت بعدا
به انحراف گرائيد و آلوده با امورى مخالف فرمان الهى و حتى گناهان زشتى شد.
از جـمله بدعتهاى زشت مسيحيان در زمينه رهبانيت ((تحريم ازدواج )) براى مردان و
زنان تارك دنـيـا بـود, و ديـگـر ((انـزواى اجـتـماعى )) و پشت پا زدن به وظائف
انسان در اجتماع , و انتخاب صومعه ها و ديرهاى دورافتاده براى عبادت و زندگى
درمحيطى دور از اجتماع بود, سپس مفاسد زيادى در ديرها و مراكز زندگى رهبانهابه وجود
آمد.
اسـلام بـه شـدت ((رهـبـانيت )) را محكوم كرده چنانكه رسول خدا(ص ) فرمود:((خداوند
متعال رهبانيت را براى امت من مقرر نداشته , رهبانيت امت من جهاد درراه خداست )).
آيه ـ شان نزول : در مورد نزول اين آيه و آيه بعد نقل شده كه : رسول خدا(ص ) جعفربن
ابي طالب را بـا هـفـتـاد نفر به سوى نجاشى (به حبشه ) فرستاد, او برنجاشى وارد شد,
و وى را دعوت به اسلام كـرد, و اجـابت نمود و ايمان آورد, به هنگام بازگشت از حبشه
چهل تن از اهل آن كشور كه ايمان آورده بودند به جعفرگفتند: به ما اجازه ده كه خدمت
اين پيامبر(ص ) برسيم و اسلام خود را بر او عرضه بداريم , و همراه جعفر به مدينه
آمدند.
هـنـگـامـى كه فقر مالى مسلمانها را مشاهده كردند, به رسول خدا(ص ) عرض كردند: اگر
اجازه فرمائيد به كشور خود بازگرديم و اموال خود را همراه بياوريم و بامسلمانان
تقسيم كنيم .
پيامبر(ص ) اجازه فرمود.
در اين هنگام آيه 52 تا 54 سوره قصص نازل گرديد و از آنها تمجيد كرد.
افرادى از اهل كتاب كه ايمان نياورده بودند هنگامى كه اين جمله را ـكه درذيل آيات
مزبور است ـ شـنـيـدنـد: ((آنـهـا پاداش خود را به خاطر صبر و استقامتشان دوبار
دريافت مى دارند)) در برابر مـسـلمانان ايستادند و گفتند: اى مسلمانان ! كسانى كه
به كتاب شما و كتاب ما ايمان بياورند دو پـاداش دارنـد, بنابراين كسى كه تنها به
كتاب ما ايمان داشته باشد يك پاداش دارد همانند پاداش شما! بنابراين به اعتراف
خودتان شما فضيلتى بر ما نداريد!.
ايـنـجـا بـود كه اين دو آيه نازل شد, و اعلام داشت كه مسلمانان نيز دو پاداش
دارند, علاوه بر نور الـهـى و مغفرت , و سپس افزود: ((اهل كتاب بدانند آنها توانائى
بربه دست آوردن چيزى از فضل و رحمت الهى ندارند))!.
تفسير:.
آنها كه دو سهم از رحمت الهى دارند:.
از آنـجا كه در آيات گذشته سخن از اهل كتاب و مسيحيان درميان
بود, اين آيه و آيه بعد تكميلى است بر آنچه در آيات قبل آمده است .
نـخـسـت مـى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! تقواى الهى پيشه كنيد و به
رسولش ايمان بياوريد)) (يا ايها الذين آمنوا اتقوااللّه وآمنوا برسوله ).
مـخـاطب در آيه همه مؤمنانى هستند كه در ظاهر دعوت پيامبر(ص ) را پذيرفته بودند ولى
هنوز ايمان راسخ , ايمانى كه اعماق جان آنها را روشن كند و در اعمال آنها ظاهر شود,
پيدا نكرده بودند.
سپس در دنباله آيه به سه موهبت بزرگ كه در سايه ايمان عميق و تقوا حاصل مى شود
اشاره كرده , مـى فـرمايد: چنين كنيد ((تا دو سهم از رحمتش به شما ببخشد, وبراى شما
نورى قرار دهد كه با آن (درميان مردم و در مسير زندگى خود) راه برويد وگناهان شما
را ببخشد و خداوند آمرزنده و مهربان است )) (يؤتكم كفلين من رحمته ويجعل لكم نورا
تمشون به ويغفرلكم واللّه غفور رحيم )! .
مـنـظـور از ايـن دو بهره همان است كه در آيه 201 سوره بقره آمده : ((خداوندا در
دنيا به ما نيكى مرحمت فرما, و دپر آخرت نيز نيكى عنايت كن )).
دومين پاداش آنها ((ويجعل لكم نورا تمشون به )) مفهوم مطلق و گسترده اى دارد, نه
اختصاصى بـه دنـيـا دارد, و نـه آخـرت , و بـه تعبير ديگر ايمان و تقوا سبب مى شود
كه حجابها از قلب مؤمن برچيده شود, و چهره حقايق را بى پرده ببيند, و درپرتو آن
روشن بينى خاصى نصيب او مى شود كه افـراد بى ايمان از آن محرومند چراكه بزرگترين
مانع شناخت و مهمترين حجاب بر قلب آدمى و هـوى و هـوسـهـاى سـركـش و آمـال و
آرزوهـاى دورودراز و اسـارت در چـنـگال ماده و زرق و برق دنياست , هنگامى كه در
پرتو ايمان و تقوا اين گرد و غبارها فرونشست آفتاب حقيقت بر صفحه قلب مى تابد, و
حقايق را آن چنان كه هست درمى يابد.
(آيـه )ـ ايـن آيـه كـه آخـريـن آيـه ايـن سـوره است بيان دليلى است براى آنچه در
آيه قبل آمده , مى فرمايد: اين پاداشهاى مضاعف الهى علاوه بر نورانيت ومغفرت به
خاطر آن است ((تا اهل كتاب بدانند كه آنها قادر بر چيزى از فضل خدانيستند و تمام
فضل (و رحمت ) به دست اوست , به هركس بخواهد آن را مى بخشدو خداوند داراى فضل عظيم
است ))(لئلا يعلم اهل الكتاب الا يقدرون على شى من فضل اللّه وان الفضل بيداللّه
يؤتيه من يشا واللّه ذوالفضل العظيم ).
ايـن پـاسـخـى اسـت بـه آنها كه مى گفتند: خداوند به گروهى از اهل كتاب كه ايمان به
محمد آورده انـد طـبق عقيده مسلمانان ـ دو پاداش مى دهد, بنابراين ما كه ايمان به
او نياورده ايم داراى يك پاداشيم همانند ديگر مسلمانان !.
قـرآن بـه آنـهـا پـاسخ مى گويد كه مسلمانان عموما داراى دو پاداشند, چرا كه همه
آنها ايمان به رسـول خـدا و تـمام انبيا پيشين دارند و اما گروهى از اهل كتاب كه
ايمان نياورده اند هيچ سهمى نـدارنـد تـا بدانند كه رحمت الهى در اختيار آنان نيست
كه به هركس بخواهند بدهند و از هركس بخواهند دريغ دارند!.
((پايان سوره حديد)).
آغاز جز 28 قرآن مجيد.
سوره مجادله [58].
اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و داراى 22 آيه است .
محتواى سوره :.
ايـن سـوره طبق طبيعت سوره هاى ((مدنى )) بيشتر از احكام فقهى ,
و نظام زندگى اجتماعى , و روابـط بـا مسلمين و غيرمسلمين سخن مى گويد, و مجموع
بحثهاى آن را مى توان در سه بخش خلاصه كرد:.
1ـ در بـخـش اول سـخن از حكم ((ظهار)) مى گويد كه در جاهليت نوعى طلاق و جدائى
دائمى محسوب مى شد, و اسلام آن را تعديل كرد و در مسيرصحيح قرارداد.
2ـ در بخش ديگرى يك سلسله دستورها درباره آداب مجالست از جمله منع از ((نجوى ))
(سخنان درگوشى ) و همچنين جادادن به كسانى كه تازه واردمجلس مى شوند.
3ـ در آخرين بخش , بحث گويا و مشروح و كوبنده اى درباره منافقان ,و آنها كه ظاهرا
دم از اسلام مـى زدند اما با دشمنان اسلام سر و سر داشتند, مطرح كرده , مسلمين
راستين را از ورود در حزب شـياطين و منافقين برحذر مى دارد, و آنهارا به رعايت ((حب
فى اللّه )) و ((بغض فى اللّه )) و ملحق شدن به ((حزب اللّه )) دعوت مى كند.
نامگذارى سوره به ((مجادله )) به خاطر تعبيرى است كه در آيه نخستين آن آمده است .
فضيلت تلاوت سوره :.
در حديثى از پيغمبر اكرم (ص ) مى خوانيم : ((هركس سوره مجادله
را تلاوت كند(و در آن بينديشد و به كار بندد) در قيامت در زمره حزب اللّه خواهد
بود)).
هـمـچـنـين در حديث ديگرى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : ((هركس سوره حديد و مجادله
را در نـمـازهـاى فـريـضـه بخواند و آن را ادامه دهد, خداوند هرگز او رادر تمام طول
زندگى عذاب نمى كند, و در خود و خانواده اش هرگز بدى نمى بيند, ونيز گرفتار فقر و
بدحالى نمى شود)).
تـنـاسـب محتواى اين سوره ها با پاداشهاى فوق روشن است , و اين خود نشان مى دهد كه
هدف از تلاوت پياده كردن محتواى آن در زندگى است نه تلاوتى خالى از انديشه و عمل .
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
آيـه ـ شـان نـزول : نـقل كرده اند كه : زنى از طايفه انصار به نام ((خوله )) كه از
طايفه ((خزرج )) و هـمـسـرش ((اوس بـن صـامت )) بود در يك ماجرا مورد خشم شوهرش
قرارگرفت , و او كه مرد تـنـدخـويـى بـود تصميم بر جدائى از او گرفت , و گفت :
((انت على كظهر امى ;Š تو نسبت
به من همچون مادر من هستى !)).
و اين در حقيقت نوعى از طلاق در زمان جاهليت بود اما طلاقى بود كه نه قابل بازگشت
بود و نه زن آزاد مـى شـد كه بتواند همسرى براى خود برگزيند, و اين بدترين حالتى
بود كه براى يك زن شوهردار ممكن بود رخ دهد.
چيزى نگذشت كه مرد پشيمان شد.
زن خـدمـت رسـول خـدا(ص ) آمـد و مـاجرا را چنين نقل كرد: اى رسول خدا!همسرم ((اوس
بن صامت )) زمانى مرا به زوجيت خود برگزيد كه جوان بودم وصاحب جمال و مال و ثروت و
فاميل , امـوال مـن را مـصرف كرد, حالا ((ظهار)) كرده وپشيمان شده , آيا راهى هست
كه ما به زندگى سابق بازگرديم ؟!.
پيامبر(ص ) فرمود: تو بر او حرام شده اى !.
زن پـى درپـى اصـرار و الـحـاح مى كرد, سرانجام رو به درگاه خدا آورد و عرض كرد:
((خداوندا! بيچارگى و نياز و شدت حالم را به تو شكايت مى كنم , خداوندا!فرمانى بر
پيامبرت نازل كن و اين مشكل را بگشا)).
در ايـنـجـا حال وحى به پيامبر(ص ) دست داد, و چهار آيه آغاز اين سوره بر اونازل شد
كه راه حل مشكل ((ظهار)) را به روشنى نشان مى دهد.
تفسير:.
((ظهار)) يك عمل زشت جاهلى !.
بـاتـوجـه بـه آنـچـه در شان نزول گفته شد تفسير آيات نخستين
سوره روشن است , مى فرمايد: ((خـداونـد سخن زنى را كه درباره شوهرش به تو مراجعه
كرده بود,شنيد)) و تقاضاى او را اجابت كرد (قد سمع اللّه قول التى تجادلك فى
زوجها).
سـپـس مـى افـزايـد: آن زن علاوه بر اين كه با تو مجادله داشت ;Š
((به خداوندشكايت مى كرد)) و از پيشگاهش تقاضاى حل مشكل نمود (وتشتكى الى اللّه ).
((ايـن در حـالـى بود كه خداوند گفتگوى شما (و اصرار آن زن ) را (در حل مشكلش ) مى
شنيد)) (واللّه يسمع تحاوركما).
((و خداوند شنوا و بيناست )) (ان اللّه سميع بصير).
آرى ! خـداوند, آگاه از همه ((مسموعات )) و ((مبصرات )) است , بى آنكه نيازى به
اعضاى بينائى و شنوائى داشته باشد, او همه جا حاضر و ناظر است و همه چيز رامى بيند
و هر سخنى را مى شنود.
(آيـه )ـ سـپـس بـه سـراغ بيان حكم ظهار مى رود و به عنوان مقدمه ريشه اين عقيده
خرافى را با جـمـلـه هـاى كوتاه و قاطع درهم مى كوبد, مى فرمايد: ((كسانى از شما كه
نسبت به همسرانشان ظـهـار مـى كـنند (و مى گويند: انت على كظهر امى ;Š
تو نسبت به من به منزله مادرم هستى ) آنان هـرگـز مـادرانـشان نيستند, مادرانشان
تنها كسانى هستند كه آنها را به دنيا آورده اند))! (الذين يظاهرون منكم من نسائهم
مـاهن امهاتهم ان امهاتهم الا اللا ئى ولدنهم ).
مـادر و فـرزنـد بـودن چـيزى نيست كه با سخن درست شود, يك واقعيت عينى خارجى است كه
هرگز از طريق بازى با الفاظ حاصل نمى شود.
و بـه دنبال آن مى افزايد: ((آنها سخنى زشت و باطل مى گويند)) (وانهم ليقولون منكرا
من القول وزورا).
مـطـابق اين آيه ((ظهار)) عملى است حرام و منكر, ولى از آنجا كه تكاليف الهى اعمال
گذشته را شـامـل نـمـى شود, و از لحظه نزول حاكميت دارد, در پايان آيه مى فرمايد:
((و خداوند بخشنده و آمرزنده است )) (وان اللّه لعفو غفور) هم مى بخشد و هم مى
پوشاند.
بـنابراين اگر مسلمانى قبل از نزول اين آيات مرتكب اين عمل شده نبايدنگران باشد,
خداوند او را مى بخشد.
اما به هر حال مساله كفاره به قوت خود باقى است .
(آيه )ـ ولى از آنجا كه اين سخن زشت و زننده چيزى نبود كه از نظر اسلام ناديده
گرفته شود لذا كـفـاره نـسـبتا سنگينى براى آن قرارداده تا از تكرار آن جلوگيرى
كند, مى فرمايد: ((كسانى كه هـمـسران خود را ظهار مى كنند, سپس از گفته خود بازمى
گردند, بايد پيش از آميزش جنسى آنها با هم برده اى را آزاد كنند)) (والذين يظاهرون
من نسائهم ثم يعودون لما قالوا فتحرير رقبة من قبل ان يتماسا).
سپس مى افزايد: ((اين دستورى است كه به آن اندرز داده مى شويد)) (ذلكم توعظون به ).
گـمـان نـكـنيد كه چنين كفاره اى در مقابل ((ظهار)) كفاره سنگين و نامتعادلى است ,
زيرا اين سـبب اندرز و بيدارى و تربيت نفوس شماست , تا بتوانيد خود را دربرابر اين
گونه كارهاى زشت و حرام كنترل كنيد.
اصولا تمام كفارات جنبه بازدارنده و تربيتى دارد, و اى بسا كفاره هائى كه جنبه مالى
دارد تاثيرش از غالب تعزيرات كه جنبه بدنى دارد بيشتر است .
و از آنـجـا كه ممكن است بعضى با بهانه هائى شانه از زيربار كفاره خالى كنندوبدون
اين كه كفاره دهند با همسر خود بعد از ((ظهار)) آميزش جنسى داشته باشند,در پايان
آيه مى افزايد: ((خداوند بـه آنچه انجام مى دهيد آگاه است )) (واللّه بما تعملون
خبير) هم از ظهار آگاه است و هم از ترك كفاره و هم از نيات شما!.
(آيـه )ـ و نـيز از آنجا كه آزاد كردن يك برده براى همه مردم امكان پذيرنيست , همان
گونه كه در شـان نـزول آمد و نيز ممكن است انسان از نظر مالى قادر به آزاد كردن
برده باشد اما برده اى براى ايـن كـار پـيـدا نشود ـهمان گونه كه در عصر ماچنين است
ـ لذا جهانى و جاودانگى بودن اسلام ايـجـاب مـى كند كه در مرحله بعدجانشينى براى
آزادى بردگان ذكر شود به همين دليل در آيه موردبحث مى فرمايد:.
((و كـسـى كـه توانائى (آزادكردن برده اى ) نداشته باشد دوماه پياپى قبل ازآميزش
روزه بگيرد)) (فمن لم يجد فصيام شهرين متتابعين من قبل ان يتماسا).
ايـن كـفـاره نـيـز اثـر عـميق بازدارنده اى دارد, به علاوه از آنجا كه روزه در
تصفيه روح و تهذيب نفوس اثر عميق دارد مى تواند جلو تكرار اين گونه اعمال رادرآينده
بگيرد.
البته ظاهر آيه اين است كه هر شصت روز پى درپى انجام شود, و بسيارى ازفقهاى اهل سنت
نيز بر طبق آن فتوا داده اند, ولى در روايات ائمه اهل بيت (ع ) آمده است كه اگر كمى
از ماه دوم را (حتى يك روز) به دنبال ماه اول روزه بگيرد مصداق شهرين متتابعين و دو
ماه پى درپى خواهد بود و اين تصريح حاكم بر ظهور آيه است .
و از آنـجـا كـه بـسـيـارى از مـردم نيز قادر به انجام كفاره دوم يعنى دو ماه
متوالى روزه نيستند, جـانـشـين ديگرى براى آن ذكر كرده , مى فرمايد: ((و كسى كه اين
را هم نتواند شصت مسكين را اطعام كند)) (فمن لم يستطع فاطعام ستين مسكينا).
ظاهر ((اطعام )) اين است كه به اندازه اى غذا دهد كه در يك وعده سير شود,اما در
روايات اسلامى در يك ((مد)) طعام (حدود 750 گرم ) تعيين شده است .
سپس در دنباله آيه بار ديگر به هدف اصلى اين گونه كفارات اشاره كرده , مى
افزايد:((اين براى آن است كه به خدا و رسولش ايمان بياوريد)) (ذلك لتؤمنوا باللّه
ورسوله ).
آرى ! جـبـران گـنـاهـان بـه وسيله كفارات پايه هاى ايمان را محكم مى كند, وانسان
را نسبت به مقررات الهى علما و عملا پايبند مى سازد!.
و در پـايان آيه براى اين كه همه مسلمانان اين مساله را يك امر جدى تلقى كنند مى
گويد: ((اينها مـرزهـاى الـهـى اسـت , و كسانى كه با آن مخالفت كنند عذاب دردناكى
دارند))(وتلك حدوداللّه وللكافرين عذاب اليم ).
قوانين الهى را از اين رو ((حدود الهى )) مى گويند كه عبور از آن مجاز نيست .
#چـنانكه ديديم اسلام ((ظهار)) را به شدت محكوم كرده , بنابراين هرگاه كسى نسبت به
همسرش ظهار كند, همسرش مى تواند با مراجعه به حاكم شرع او راموظف سازد كه يا رسما
از طريق طلاق از او جـدا شود و يا به زندگى زناشوئى بازگردد, اما پيش از بازگشت
بايد به ترتيبى كه در آيات فوق خوانديم كفاره بدهد.
(آيه )ـ.
آنها كه با خدا دشمنى مى كنند.
از آنـجـا كـه آخرين جمله آيه قبل به همگان اخطار مى كرد كه
حدود الهى رارعايت كنند, و از آن تـجـاوز نـنـمايند, در اينجا از كسانى سخن مى گويد
كه نه تنها ازاين حدود تجاوز كرده , بلكه به مـبـارزه بـا خـدا و پـيـامبر او(ص )
برخاسته اند و سرنوشت آنها را در اين دنيا و جهان ديگر روشن مى سازد.
نخست مى فرمايد: ((كسانى كه با خدا و رسولش دشمنى مى كنند خوار وذليل شدند آن گونه
كه پـيـشـيـنـيـان آنها خوار و ذليل شدند)) (ان الذين يحادون اللّه ورسوله كبتوا
كما كبت الذين من قبلهم ).
سپس مى افزايد: ((ما آيات روشنى نازل كرديم )) (وقد انزلنا آيات بينات ).
بـنـابراين , به قدر كافى اتمام حجت شده و عذر و بهانه اى براى مخالفت باقى نمانده
است , و با اين حال اگر مخالفت كنند بايد مجازات شوند.
نـه تنها در اين دنيا مجازات مى شوند بلكه ;Š
((براى كافران عذاب خواركننده اى (در قيامت ) است )) (وللكافرين عذاب مهين ).
بـه هـرحـال اين تهديد الهى در مورد كسانى كه در برابر پيامبر(ص ) و قرآن ايستاده
بودند به وقوع پـيوست , و در جنگهاى بدر و خيبر و خندق و غير آن با ذلت وشكست روبرو
شدند, و سرانجام فتح مكه طومار قدرت و شوكت آنها را در هم پيچيد و اسلام در همه جا
پيروز گشت .
(آيـه )ـ اين آيه در توصيف زمان وقوع عذاب اخروى آنها چنين مى گويد:((در آن روز كه
خداوند هـمـه آنـهـا را بـرمـى انگيزد و از اعمالى كه انجام دادند باخبرمى سازد))
(يوم يبعثهم اللّه جميعا فينبئهم بما عملوا).
((اعمالى كه خداوند حساب آن را نگه داشته و آنها فراموشش كردند))((احصيه اللّه
ونسوه ).
و ايـن خود عذاب دردناكى است كه خداوند گناهان فراموش شده آنها را به يادشان مى
آورد و در صحنه محشر در برابر خلايق رسوا مى شوند.
و در پايان آيه مى فرمايد: ((و خداوند بر هر چيز شاهد و ناظر است )) (واللّه على كل
شى شهيد).
آرى ;Š حضور خداوند در همه جا و
در هر زمان و در درون و برون ما ايجاب مى كند كه نه فقط اعمال , بـلـكـه نـيـات و
عقايد ما را شمارش كند و در آن روز بزرگ كه ((يوم البروز)) است همه را بازگو
فرمايد.
(آيـه )ـ سـپس براى تاكيد بر حضور خداوند در همه جا و آگاهى او بر همه چيز سخن را
به مساله ((نـجـوى )) (گـفـتگوهاى درگوشى ) مى كشد, مى فرمايد: ((آيانمى دانى كه
خداوند آنچه را در آسمانها و آنچه در زمين است مى داند)) (الم تر ان اللّه يعلم مـا
فى السموات ومـا فى الا رض ).
سـپس مى افزايد: ((هيچ گاه سه نفر با هم نجوا نمى كنند مگر اين كه خداوندچهارمين
آنهاست , و هيچ گاه پنج نفر با هم نجوا نمى كنند مگر اين كه خداوندششمين آنهاست ))
(مـا يكون من نجوى ثلثة الا هو رابعهم ولا خمسة الا هوسادسهم ).
((و نه تعدادى كمتر و نه بيشتر از آن , مگر اين كه او همراه آنهاست هرجا كه
باشند))(ولا ادنى من ذلك ولا اكثر الا هو معهم اين مـا كانوا).
((سـپـس روز قيامت آنها را از اعمالشان آگاه مى سازد چرا كه خداوند به هرچيزى
داناست )) (ثم ينبئهم بمـا عملوا يوم القيمة ان اللّه بكل شى عليم ).
منظور از اين كه خداوند چهارمين يا ششمين آنهاست اين است كه او در همه جا حاضر و
ناظر و از هـمـه چيز آگاه است , وگرنه ذات پاكش نه مكان دارد و نه هرگزتوصيف به
اعداد مى شود, بلكه شبيه و نظير و مثل و مانند ندارد.
آيـه ـ شـان نـزول : در مورد اين آيه دو شان نزول نقل شده كه هركدام مربوطبه يك
قسمت از آيه است .
نـخست اين كه : جمعى از يهود و منافقان در ميان خودشان جدا از مؤمنان نجوا مى كردند
و گاه با چـشـمهاى خود اشاره هاى ناراحت كننده اى به مؤمنان داشتند, و همين باعث غم
و اندوه مؤمنان مى شد, هنگامى كه اين كار را تكراركردند مؤمنان شكايت به رسول خدا(ص
) نمودند, پيامبر(ص ) دستور داد كه هيچ كس در برابر مسلمانان با ديگرى نجوا نكند,
اما آنها گوش ندادند, باز هم تكرار كردند,آيه نازل شد (و آنها را سخت بر اين كار
تهديد كرد).
هـمـچـنـين نقل شده كه : گروهى از يهود خدمت پيامبر(ص ) آمدند و به جاى ((السلا م
عليك )) گفتند: ((السام عليك يا اباالقاسم )) (كه مفهومش مرگ بر تو يا ملالت و
خستگى بر تو باد, است ).
پيامبر(ص ) در جواب آنها فرمود: ((وعليكم ;Š
همين بر شما باد)).
عـايـشه مى گويد: من متوجه اين مطلب شدم و گفتم : ((عليكم السام ولعنكم اللّه وغضب
عليكم ;Š مرگ بر شما, خدا لعنت
كند شما را, و غضب كند))!.
پيامبر به من فرمود: مدارا كن و از خشونت و بدگوئى بپرهيز.
گفتم : مگر نمى شنوى مى گويند: ((مرگ بر تو))!.
فرمود: مگر تو هم نشنيدى كه من در جواب ((عليكم )) گفتم !.
اينجا بود كه خداوند آيه نازل كرد كه هنگامى كه اين گروه نزد شما مى آيندتحيتى مى
گويند كه خدا چنان تحيتى به شما نگفته است .
تفسير:.
((نجوا)) از شيطان است !.
در اينجا همچنان ادامه بحثهاى نجواست .
نخست مى فرمايد: ((آيا نديدى كسانى را كه از نجوا [ سخنان درگوشى ] نهى شدند سپس به
كارى كـه از آن نهى شده بودند باز مى گردند, و براى انجام گناه وتعدى و نافرمانى
رسول خدا به نجوا مى پردازند)) (الم تر الى الذين نهوا عن النجوى ثم يعودون لما
نهوا عنه ويتناجون بالا ثم والعدوان ومعصيت الرسول ).
از ايـن تـعـبـير به خوبى استفاده مى شود كه قبلا به آنها هشدار داده شده بود كه از
نجوا بپرهيزند كارى كه ذاتا توليد نگرانى و بدگمانى در ديگران مى كند.
در ادامـه ايـن سـخـن بـه يـكـى ديگر از اعمال خلاف منافقان و يهود اشاره كرده ,مى
فرمايد: ((و هـنگامى كه نزد تو مى آيند تو را تحيتى (و خوشامدى ) مى گويند كه خدا
به تو نگفته است )) (واذا جاؤك حيوك بما لم يحيك به اللّه ).
مـنـظـور از ((تـحـيـت الـهى )) در اين آيه همان جمله ((السلا م عليك )), يا ((سلا
م اللّه عليك )) مـى بـاشـد كـه شـبيه آن در آيات قرآن در مورد پيامبران و بهشتيان
و غير آنهاكرارا آمده است : از جـمـلـه در آيـه 181 سـوره صـافـات مـى خوانيم :
((وسلا م على المرسلين ;Š سلام
بر تمام رسولان پروردگار)).
سـپـس مـى افـزايـد: آنـها نه فقط مرتكب اين گناهان بزرگ مى شوند, بلكه آن چنان از
باده غرور سـرمـست هستند كه ;Š
((در دل مى گويند: (اگر اعمال ما بد است پس ) چرا خداوند ما را به خاطر گفته هايمان
عذاب نمى كند))؟! (ويقولون فى انفسهم لولا يعذبنا اللّه بما نقول ).
بـه ايـن تـرتـيب هم عدم ايمان خود را به نبوت پيامبر(ص ) ثابت كردند و هم عدم
ايمان به احاطه علمى خداوند.
ولى قرآن در يك جمله كوتاه به آنها چنين پاسخ مى گويد: ((جهنم براى آنان كافى است
(و نيازى بـه مـجـازات ديـگر نيست , همان جهنمى كه به زودى ) وارد آن مى شوند و چه
بدفرجامى است )) (حسبهم جهنم يصلونها فبئس المصير).
البته اين تعبير نفى عذاب دنيوى را درباره آنها نمى كند.
(آيه )ـ و از آنجا كه مؤمنان نيز گهگاه به خاطر ضرورتها يا تمايلاتى به نجوامى
پرداختند در اين آيه روى سـخـن را بـه آنـهـا كـرده , و براى اين كه در اين كار
آلوده به گناهان منافقان و يهود نشوند مـى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد!
هنگامى كه نجوا مى كنيد به گناه و تعدى و نافرمانى رسـول (خـدا) نـجـوا نـكنيد,
(محتواى نجواى شما بايد پاك و الهى باشد) به كار نيك و تقوا نجوا كـنيد)) (يا ايها
الذين آمنوا اذاتتنـاجيتم فلا تناجوا بالا ثم والعدوان ومعصيت الرسول وتناجوا بالبر
والتقوى ).
((و از خدائى كه همگى نزد او جمع مى شويد بپرهيزيد)) (واتقوااللّه الذى اليه تحشرون
).
از ايـن تـعـبـيـر بـه خـوبـى اسـتفاده مى شود كه اصل نجوا اگر در ميان مؤمنان
باشد,سؤظنى برنيانگيزد, توليد نگرانى نكند و محتواى آن توصيه به نيكيها و
خوبيهاباشد مجاز است .
(آيه )ـ لذا در اين آيه مى افزايد: ((نجوا تنها از سوى شيطان است )) (انماالنجوى من
الشيطان ).
((مى خواهد با آن مؤمنان را غمگين سازد)) (ليحزن الذين آمنوا).
((ولـى (بـايـد بـدانـند كه شيطان ) نمى تواند هيچ گونه ضررى به آنها برساند جزبه
فرمان خدا)) (وليس بضارهم شيئا الا باذن اللّه ).
چرا كه هر مؤثرى در عالم هستى است تاثيرش به فرمان خداست .
((پـس مـؤمـنـان بـايد تنها بر خدا توكل كنند)) و از هيچ چيز جز او نترسند و بر
غيراو دل ننهند (وعلى اللّه فليتوكل المؤمنون ).
بـدين ترتيب ((نجوا)) گاه حرام است و اين در صورتى است كه موجب اذيت وآزار و هتك
حيثيت مسلمانى گردد و چنين نجوائى نجواى شيطانى است كه هدفش غمگين ساختن مؤمنان است
.
در مقابل گاه حكم وجوب به خود مى گيرد, و اين در صورتى است كه مساله سرى لازمى
درميان بـاشـد كـه افـشـاى آن خـطرناك , و عدم ذكر آن نيز موجب تضييع حق و يا خطرى
براى اسلام و مسلمين است .
و گـاه مـتـصف به استحباب مى شود و آن در جائى است كه انسان براى انجام كارهاى نيك
و بر و تقوا به سراغ آن رود, و همچنين حكم كراهت و اباحه .
ولى اصولا هرگاه هدف مهمترى در كار نباشد نجوا كردن كار پسنديده اى نيست , و برخلاف
آداب مجلس است زيرا نوعى بى اعتنائى يا بى اعتمادى نسبت به ديگران محسوب مى شود.
آيـه ـ شـان نـزول : نـقـل كـرده اند كه : پيامبر(ص ) در يكى از روزهاى جمعه
در((صفه )) (سكوى بـزرگـى كـه در كـنـار مسجد پيامبر(ص ) قرار داشت ) نشسته بود و
گروهى نزد حضرت حاضر بـودند, و جا تنگ بود, پيامبر(ص ) عادتش اين بود كه مجاهدان
بدر را اعم از مهاجر و انصار احترام فـراوان مـى كـرد, در ايـن هـنـگام گروهى از
بدريون وارد شدند, در حالى كه ديگران قبل از آنها اطـراف پـيـامـبـر(ص ) را پـر
كـرده بـودنـد,هنگامى كه مقابل پيامبر(ص ) رسيدند سلام كردند, پـيـامبر(ص ) پاسخ
فرمود;Š سپس به حاضران سلام
كردند آنها نيز پاسخ گفتند, آنها روى پاى خود ايستاده بودند, ومنتظر بودند حاضران
به آنها جا دهند ولى هيچ كس تكان نخورد!.
ايـن امـر بر پيامبر(ص ) سخت آمد, رو به بعضى از كسانى كه اطراف او نشسته بودند كرد
و فرمود: فـلان و فـلانـى بـرخـيـزيد, چند نفر را از جا بلند كرد تا واردين بنشينند
(و اين در حقيقت نوعى ادب آموزى و درس احترام گذاردن به پيش كسوتان در ايمان و جهاد
بود).
ولـى ايـن مطلب بر آن چند نفر كه از جا برخاستند ناگوار آمد, منافقان
گفتند:پيامبر(ص ) رسم عدالت را رعايت نكرد! در اينجا آيه نازل شد و قسمتى از آداب
نشستن در مجالس را براى آنها شرح داد.
تفسير:.
در تـعـقيب دستورى كه در آيات گذشته در مورد ترك نجوا در مجالس
, ومحدود ساختن آن به موارد معين آمده , در اين آيه يكى ديگر از آداب مجلس رابازگو
كرده , مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايـمـان آورده ايـد! هـنـگامى كه به شما گفته
شود:مجلس را وسعت بخشيد (و به تازه واردها جا دهيد) وسعت بخشيد)) (يا ايها الذين
آمنوا اذا قيل لكم تفسحوا فى المجالس فافسحوا).
كه اگر چنين كنيد: ((خداوند (بهشت را) براى شما وسعت مى بخشد)) و دراين جهان نيز به
قلب و جان و رزق و روزى شما وسعت مى دهد (يفسح اللّه لكم ).
و از آنـجـا كـه گـاهـى مجلس آن چنان مملوست كه بدون برخاستن بعضى جابراى ديگران
پيدا نـمـى شود, و يا اگر جائى پيدا مى شود مناسب حال آنها نيست درادامه آيه مى
افزايد: ((و هنگامى كه گفته شود: برخيزيد برخيزيد)) (واذا قيل انشزوافانشزوا).
نـه تعلل جوئيد و نه به هنگامى كه برمى خيزيد ناراحت شويد, چرا كه گاه تازه واردها
از شما براى نشستن سزاوارترند به خاطر خستگى مفرط, يا كهولت سن , و يااحترام خاصى
كه دارند, و يا جهات ديگر.
سـپس به بيان پاداش انجام اين دستور الهى پرداخته مى افزايد: اگر چنين كنيد((خداوند
كسانى را كـه ايمان آورده اند و كسانى را كه علم به آنها داده شده درجات عظيمى مى
بخشد)) (يرفع اللّه الذين آمنوا منكم والذين اوتوا العلم درجات ).
اشاره به اين كه اطاعت اين دستورات دليل برايمان و علم و آگاهى است , ونيز اشاره به
اين كه اگر پـيـغـمـبر اكرم (ص ) به بعضى دستور داد از جا برخيزند و به تازه واردان
جا دهند براى يك هدف مقدس الهى و احترام به پيشگامان در ايمان و علم بوده است .
و از آنـجا كه گروهى اين آداب را با طيب خاطر و از صميم دل انجام مى دهند,و گروه
ديگرى با كراهت و ناخشنودى , يا براى ريا و تظاهر, در پايان آيه مى افزايد:((و
خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است )) (واللّه بما تعملون خبير).
اين آيه نشان مى دهد آنچه مقام آدمى را نزد خدا بالا مى برد, دو چيز است :ايمان و
علم .
آيـه ـ شـان نزول : نقل كرده اند: جمعى از اغنيا خدمت پيامبر(ص ) مى آمدندو با او
نجوا مى كردند (ايـن كـار عـلاوه بـر اين كه وقت گرانبهاى پيغمبر(ص ) را مى گرفت
مايه نگرانى مستضعفين و موجب امتيازى براى اغنيا بود) در اينجا اين آيه نازل شد و
به آنها دستور داد كه قبل از نجوا كردن بـا پـيامبر(ص ) صدقه اى به مستمندان
بپردازند, اغنيا وقتى چنين ديدند از نجوا خوددارى كردند آيـه بـعـد نازل شد (و
آنهارا ملامت كرد و حكم آيه اول را نسخ نمود) و اجازه نجوا به همگان داد ـ ولى
نجوادر مورد كار خير و اطاعت پروردگار.
تفسير:.
يك آزمون جالب !.
در بـخـشـى از آيـات گـذشـتـه سـخـن از مساله نجوا بود, باز
همين بحث را ادامه داده , نخست مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى
كه مى خواهيد بارسول خدا نجوا كنيد پيش از نـجـوايـتـان صدقه اى در راه خدا بدهيد))
(يا ايها الذين آمنوا اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدى نجويكم صدقة ).
سپس مى افزايد: ((اين براى شما بهتر و پاكيزه تر است )) (ذلك خير لكم واطهر).
اين صدقه هم براى متمكنان ((خير)) بود, زيرا موجب ثوابى مى شد, و هم براى نيازمندان
, چرا كه وسيله كمكى به آنها محسوب مى گشت .
و اما ((اطهر)) بودنش از اين نظر بود كه قلوب اغنيا را از حب مال مى شست , وقلوب
نيازمندان را از كينه و ناراحتى .
ولـى از آنـجـا كـه اگـر وجـوب صدقه قبل از نجوا عموميت مى داشت فقرا ازطرح مسائل
مهم يا نيازهاى خود در برابر پيامبر(ص ) به صورت نجوا محروم مى شدند, در ذيل آيه
حكم صدقه را از اين گـروه برداشته , مى فرمايد: ((و اگرتوانائى نداشته باشيد خداوند
آمرزنده و مهربان است )) (فان لم تجدوا فان اللّه غفوررحيم ).
و بـه اين ترتيب آنها كه تمكن مالى داشتند دادن صدقه قبل از نجوا براى آنان واجب
بود, و آنها كه نداشتند بدون آن مى توانستند با پيامبر(ص ) نجوا كنند.
(آيـه )ـ جالب اين كه دستور فوق تاثير عجيبى گذاشت و آزمون جالبى شد وهمگى جز يك
نفر از دادن صـدقـه و نـجـوا خـوددارى كردند, و او اميرمؤمنان على (ع )بود اينجا
بود كه آنچه لازم بود روشن شود شد و آنچه بايد مسلمانان از اين دستوربفهمند و درس
گيرند گرفتند.
لـذا آيـه مـوردبـحث نازل گرديد و اين حكم را نسخ كرد و فرمود: ((آيا ترسيديدفقير
شويد كه از دادن صدقات قبل از نجوا خوددارى كرديد))؟! (اشفقتم ان تقدموابين يدى
نجويكم صدقات ).
معلوم مى شود حب مال در دل شما از علاقه به نجواى پيامبر(ع ) بيشتر است ,و نيز
معلوم مى شود در ايـن نـجـواها غالبا مسائل حياتى مطرح نمى شد, وگرنه چه مانعى داشت
كه اين گروه قبل از نـجـوا صـدقه اى مى دادند و نجوا مى كردند,بخصوص اين كه مقدار
خاصى براى صدقه نيز تعيين نشده بود و مى توانستند با مبلغ كمى اين مشكل را حل
كنند.
سپس مى افزايد: ((اكنون كه اين كار را نكرديد (و خود به تقصير خويشتن پى برديد) و
خداوند توبه شما را پذيرفت , نماز را برپا داريد و زكات را ادا كنيد, و خداو
پيامبرش را اطاعت نماييد, و (بدانيد) خـداونـد از آنـچه انجام مى دهيد باخبراست
))(فاذا لم تفعلوا وتاب اللّه عليكم فاقيموا الصلوة وآتوا الزكوة واطيعوا اللّه
ورسوله واللّه خبير بما تعملون ).
(آيه )ـ.
حزب شيطان !.
در ايـنـجـا بـخـشى از توطئه هاى منافقان را برملا مى سازد, و
آنها را بانشانه هايشان به مسلمانان مـعـرفـى مـى كـنـد, و ذكـر ايـن مـعـنى بعد از
آيات نجوا شايد به اين مناسبت است كه در ميان نـجواكنندگان با پيامبر(ص ) افراد
منافقى نيز وجودداشتند كه از اين كار به عنوان پوششى براى تـوطـئه هـاى خود و اظهار
نزديكى به پيامبراكرم (ص ) استفاده مى كردند همين امر سبب شد كه قرآن به صورت يك
امر كلى با آن برخورد كند.
نـخـسـت مى فرمايد: ((آيا نديدى كسانى را كه طرح دوستى با گروهى كه موردغضب خدا
بودند ريختند))؟! (الم تر الى الذين تولوا قوما غضب اللّه عليهم ).
سپس مى افزايد: ((آنها نه از شما هستند و نه از آنان )) يهود (مـاهم منكم ولا منهم
).
نـه در مشكلات و گرفتاريها ياور شما هستند, و نه دوست صميمى آنها, بلكه منافقانى
هستند كه هر روز چهره عوض مى كنند, و هر لمحه به شكلى در مى آيند.
بـاز در ادامه همين سخن مى افزايد: ((سوگند دروغ ياد مى كنند (كه از شماهستند) در
حالى كه خودشان مى دانند)) دروغ مى گويند (ويحلفون على الكذب وهم يعلمون ).
ايـن راه و رسم منافقان است كه پيوسته براى پوشانيدن چهره زشت و منفورخود به
سوگندهاى دروغ پناه مى برند, در حالى كه عملشان بهترين معرف آنهاست .
(آيـه )ـ بعد به عذاب دردناك اين منافقان لجوج اشاره كرده , مى فرمايد:((خداوند
عذاب شديدى براى آنها فراهم ساخته است )) (اعداللّه لهم عذابا شديدا).
و بدون شك اين عذاب عادلانه است ;Š
((چرا كه آنها اعمال بدى انجام مى دادند)) (انهم سا مـا كانوا يعملون ).
(آيـه )ـ سـپـس براى توضيح بيشتر در مورد نشانه هاى اين منافقان مى گويد: ((آنها
سوگندهاى خـود را سپرى قرار دادند و مردم را از راه خدا بازداشتند))(اتخذوا ايمانهم
جنة فصدوا عن سبيل اللّه ).
قسم ياد مى كنند كه مسلمانند و هدفى جز اصلاح ندارند در حالى كه زيرپوشش اين قسم به
انواع فـسـاد و خرابكارى و توطئه مشغولند, و در حقيقت از نام مقدس خدا براى جلوگيرى
از راه خدا بهره مى گيرند.
و در پايان آيه مى افزايد: ((از اين رو براى آنان عذاب خواركننده اى است ))(فلهم
عذاب مهين ).
آنـها مى خواستند با اين سوگندهاى دروغين آبرو براى خود فراهم كنند ولى خدا آنها را
به عذاب خواركننده و شديدى مبتلا مى سازد.
(آيه )ـ و از آنجا كه منافقان غالبا به اموال و فرزندان (سرمايه هاى اقتصادى و
نيروهاى انسانى ) خود بـراى حل مشكلات تكيه مى كنند قرآن در اين آيه مى گويد,
((هرگز اموال و اولادشان , آنها را از عذاب الهى حفظ نمى كند)) (لن .
تغنى عنهم اموالهم ولا اولا دهم من اللّه شيئا).
بلكه همين اموال طوق لعنتى بر گردن آنها مى شود و مايه عذاب دردناكشان .
و بـاز در پـايان آيه آنها را با اين جمله تهديد مى كند: ((آنها اهل آتشند و
جاودانه در آن مى مانند)) (اولئك اصحاب النارهم فيها خالدون ).
(آيـه )ـ و عـجب اين كه اين منافقان در قيامت هم دست از منافقگرى خود برنمى دارند
چنانكه در اين آيه مى فرمايد: به خاطر بياوريد ((روزى را كه خداوند همه آنها را
برمى انگيزد (و اعمالشان را بر آنـهـا عـرضـه مـى دارد و در دادگاه عدلش از آنها
سؤال مى كند) ولى آنان براى خدا نيز سوگند (دروغ ) يـاد مـى كـنـنـدهـمان گونه كه
(امروز) براى شما ياد مى كنند)) (يوم يبعثهم اللّه جميعا فيحلفون له كمايحلفون لكم
).
قـيامت تجليگاه اعمال و روحيات انسان در اين دنياست , و از آنجا كه منافقان اين
روحيه را همراه خود به قبر و برزخ برده اند در صحنه قيامت نيز آشكار مى شود,و بر
طبق عادت گذشته سوگند دروغين ياد مى كنند.
سپس مى افزايد: ((و گمان مى كنند كارى مى توانند انجام دهند)) (ويحسبون انهم على شى
) ولى اين يك پندار موهوم و خيالى خام بيش نيست !.
و سرانجام آيه را با اين جمله پايان مى دهد: ((بدانيد آنها دروغگويانند)) (الا انهم
هم الكاذبون ).
و به اين ترتيب كوس رسوائى آنها را همه جا مى زنند.
(آيـه )ـ در ايـن آيـه سـرنوشت نهائى اين منافقان تيره دل را چنين بيان مى كند:
((شيطان بر آنها مسلط شده , و ياد خدا را از خاطر آنها برده است )) (استحوذعليهم
الشيطان فانسيهم ذكراللّه ).
به همين دليل ;Š ((آنان حزب
شيطانند)) (اولئك حزب الشيطان ).
((بدانيد حزب شيطان زيانكارانند)) (الا ان حزب الشيطان هم الخاسرون ).
آرى ! مـنـافـقـان دروغـگـو و مغرور به مال و مقام سرنوشتى جز اين ندارند كه دربست
در اختيار شيطان و وسوسه هاى او قرار مى گيرند, و خدا را بكلى فراموش مى كنند, نه
تنها منحرف مى شوند كـه در زمـره عـمـال شـيـطان و اعوان و انصار لشكر وحزب او براى
گمراه ساختن ديگران قرار مى گيرند.
(آيـه )ـ در ادامـه بـيـان صـفات و نشانه هاى منافقان در اينجا كه آخرين آيات سوره
مجادله است نـشـانـه هـاى ديگرى از آنها را مطرح مى كند, و سرنوشت حتمى آنها را كه
شكست و نابودى است روشن مى سازد.
نخست مى فرمايد: ((كسانى كه با خدا و رسولش دشمنى مى كنند آنها در زمره ذليل ترين
افرادند)) (ان الذين يحادون اللّه ورسوله اولئك فى الا ذلين ).
(آيه )ـ اين آيه در حقيقت دليلى است براى اين معنى , مى فرمايد: ((خداچنين مقرر
داشته كه من و رسولانم پيروز مى شويم )) (كتب اللّه لا غلبن انا ورسلى ) وهيچ شك و
ترديدى در آن نيست .
((چرا (چنين نباشد, در حالى ) كه خداوند قوى و شكست ناپذير است )) (ان اللّه قوى
عزيز).
بـه همان اندازه كه خداوند قدرتمند است دشمنانش ضعيف و ذليلند, و اگرمى بينيم در
آيه قبل تعبير به ((اذلين )) (ذليل ترين افراد) شده دليلش همين بوده است .
در طـول تاريخ اين پيروزى فرستادگان الهى در چهره هاى گوناگونى نمايان شده : در
عذابهاى مختلفى همچون طوفان نوح , و صاعقه عاد و ثمود, و زلزله هاى ويرانگر قوم
لوط, و مانند آن , و در پـيـروزى در جـنـگـهاى مختلف , مانند غزوات ((بدر))و ((حنين
)) و فتح ((مكه )) و ساير غزوات پيامبر اسلام (ص ).
و از همه مهمتر پيروزى منطقى آنها بر مكاتب شيطانى و دشمنان حق وعدالت بوده است .
(آيـه )ـ در ايـن آيـه كـه آخـرين آيه از سوره مجادله , و از كوبنده ترين آيات قرآن
است , به مؤمنان هشدار مى دهد كه جمع ميان ((محبت خدا)) و ((محبت دشمنان خدا)) در
يك دل ممكن نيست , و بايد از ميان اين دو يكى را برگزينند, اگرراستى مؤمنند بايد از
دوستى دشمنان خدا بپرهيزند والا ادعاى مسلمانى نكنند!.
مـى فـرمـايد: ((هيچ گروهى را كه ايمان به خدا و روز قيامت دارند نمى يابى كه
بادشمنان خدا و رسولش دوستى كنند, هرچند پدران يا فرزندان يا برادران
ياخويشاوندانشان باشند)) (لا تجد قوما يـؤمـنـون بـاللّه والـيـوم الا خـر يـوادون
من حاداللّه ورسوله ولو كانوا آباهم او ابناهم او اخوانهم او عشيرتهم ).
مـحـبـت پدران و فرزندان و برادران و اقوام بسيار خوب است , و نشانه زنده بودن
عواطف انسانى است , اما هنگامى كه اين محبت رودرروى محبت خدا قرارگيرد ارزش خود را
از دست مى دهد.
سـپـس بـه پاداشهاى بزرگ اين گروه كه قلبشان بطوركامل در اختيار عشق خداست پرداخته
, و پـنـج مـوضوع را كه بعضى به صورت امداد و توفيق است , وبعضى به صورت نتيجه و
سرانجام كار بيان مى كند.
در بـيـان قـسمت اول و دوم مى فرمايد: ((آنها كسانى هستند كه خدا ايمان را برصفحه
دلهايشان نـوشته , و با روحى از ناحيه خودش آنان را تقويت فرموده است ))(اولئك كتب
فى قلوبهم الا يمان وايدهم بروح منه ).
و در سومين مرحله مى فرمايد: ((خداوند آنها را در باغهائى از بهشت داخل مى كند كه
نهرها از زير (درخـتـانـش ) جـارى است , جاودانه در آن مى مانند)) (ويدخلهم جنات
تجرى من تحتها الا نهار خالدين فيها).
و در چـهـارمـين مرحله مى افزايد: ((خداوند از آنها خشنود است و آنها نيز ازخداوند
خشنودند)) (رضى اللّه عنهم ورضوا عنه ).
در برابر مواهب مادى قيامت و جنات و حور و قصور اين بزرگترين پاداش روحانى است كه
به اين گروه از مؤمنان داده مى شود.
احـسـاس رضايت مولا ومعبودشان كه آنها را پذيرفته , لذتبخش ترين احساسى است كه به
آنها دست مى دهد, و نتيجه اش خشنودى كامل آنها از خداست .
و در آخـريـن مـرحـلـه بـه صورت يك اعلام عمومى ـكه حاكى از نعمت وموهبت ديگرى است
ـ مـى فـرمـايـد: ((آنها حزب اللّه اند, بدانيد حزب اللّه پيروزان ورستگارانند))
(اولئك حزب اللّه الا ان حزب اللّه هم المفلحون ).
نه تنها پيروزى در سراى ديگر و نيل به انواع نعمتهاى مادى و معنوى درقيامت , بلكه
همان گونه كه در آيات قبل آمد در اين دنيا نيز به لطف الهى بر دشمنان پيروزند, و در
پايان جهان نيز حكومت حق و عدالت در دست آنهاست .
((پايان سوره مجادله )).
سوره حشر [59].
اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و داراى 24 آيه است .
محتواى سوره :.
ايـن سوره ـكه بيشتر ناظر به داستان مبارزه مسلمانان با جمعى از
يهود به نام ((يهود بنى نضير)) است ـ از سوره هاى مهم و بيدارگر وتكان دهنده قرآن
مجيد است , و تناسب بسيار نزديكى با آخرين آيات سوره قبل دارد كه وعده پيروزى در آن
به ((حزب اللّه )) داده شده است .
محتواى اين سوره را مى توان در شش بخش خلاصه كرد:.
در بـخـش اول كـه تـنـها يك آيه است سخن از تسبيح و تنزيه عمومى موجودات در برابر
خداوند عظيم و حكيم است .
در بـخـش دوم كه از آيه 2 تا 10 مى باشد ماجراى درگيرى مسلمانان را با يهودپيمان
شكن مدينه بازگو مى كند.
در بخش سوم كه از آيه 11 تا 17 را تشكيل مى دهد داستان منافقان مدينه آمده است كه
با يهود در اين برنامه همكارى نزديك داشتند.
بخش چهارم مشتمل بر يك سلسله اندرزها و نصايح كلى نسبت به عموم مسلمانان است .
بخش پنجم كه فقط يك آيه است , توصيف بليغى است از قرآن .
وبالاخره در بخش ششم قسمت مهمى ازاوصاف جمال وجلال خدا واسماحسناى او را بر مى شمرد
كه به انسان در طريق معرفة اللّه كمك شايان مى كند.
ضـمنا نام اين سوره از آيه دوم آن گرفته شده كه سخن از ((حشر)) يعنى ;Šاجتماع
يهود براى كوچ كردن از مدينه , و يا حشر مسلمين براى بيرون راندن آنها به ميان آمده
است .
و بـالاخـره اين سوره نيز يكى از سوره هاى ((مسبحات )) است , كه با تسبيح خداوند
شروع شده , و اتفاقا پايان آن نيز با تسبيح الهى است .
فضيلت تلاوت سوره :.
در حديثى از پيغمبر گرامى (ص ) مى خوانيم : ((هركس سوره حشر را
بخواندتمام بهشت و دوزخ و عـرش و كـرسى و حجاب و آسمانها و زمينهاى هفتگانه وحشرات
و بادها و پرندگان و درختان و جـنـبـنـدگـان و خـورشـيد و ماه و فرشتگان همگى بر او
رحمت مى فرستند, و براى او استغفار مى كنند, و اگر در آن روز يا در آن شب بميرد
شهيد مرده است )).
بـدون شـك ايـنـهـا هـمـه آثار انديشه در محتواى سوره است كه از قرائت آن ناشى مى
شود و در زندگى انسان پرتوافكن مى گردد.
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
آيه ـ شان نزول : در مورد نزول پنج آيه اول اين سوره شان نزول مفصلى ذكركرده اند كه
فشرده آن چنين است :.
در سـرزمـيـن مـديـنـه سـه گـروه از يهود زندگى مى كردند ((بنى نضير)) و((بنى قريظه
)) و ((بـنـى قـينقاع )) و گفته مى شود كه آنها اصلا اهل حجاز نبودند ولى چون در
كتب مذهبى خود خوانده بودند كه پيامبرى از سرزمين مدينه ظهور مى كند به اين سرزمين
كوچ كردند, و در انتظار اين ظهور بزرگ بودند.
هـنـگـامـى كه رسول خدا(ص ) به مدينه هجرت فرمود با آنها پيمان عدم تعرض بست , ولى
آنها هر زمان فرصتى يافتند از نقض اين پيمان فروگذار نكردند.
از جمله اين كه بعد از جنگ ((احد)) ـغزوه احد در سال سوم هجرت واقع شدـ ((كعب بن
اشرف )) بـا چـهل مرد سوار از يهود به مكه آمدند و يكسر به سراغ قريش رفتند و با
آنها عهد و پيمان بستند كه همگى متحدا بر ضد محمد(ص ) پيكاركنند.
اين خبر از طريق وحى به پيامبر(ص ) رسيد.
ديـگـر ايـن كـه پـيامبر(ص ) روزى با چند نفر از بزرگان و يارانش به سوى قبيله بنى
نضير كه در نزديكى مدينه زندگى مى كردند آمد و مى خواست از آنها كمك يا وامى بگيرد,
و شايد پيامبر(ص ) و يـارانـش مـى خـواسـتـند در زيراين پوشش وضع ((بنى نضير)) را
از نزديك بررسى كنند, مبادا مسلمانان غافلگيرشوند.
پـيـامـبـر(ص ) در بيرون قلعه يهود بود و با ((كعب بن اشرف )) در اين زمينه صحبت
كرد, در اين هنگام درميان يهوديان بذر توطئه اى پاشيده شد, و با يكديگر گفتند:يك
نفر پشت بام رود و سنگ عـظـيـمـى بر او بيفكند و ما را از دست اين مرد راحت كند!
يكى از يهود اعلام آمادگى كرد و به پشت بام رفت .
رسول خدا(ص ) از طريق وحى آگاه شد برخاست و به مدينه آمد, و اينجا بودكه پيمان شكنى
يهود بر رسول خدا(ص ) مسلم شد, و دستور آماده باش براى جنگ به مسلمانان داد.
در بعضى از روايات نيز آمده كه يكى از شعراى بنى نضير به هجو و بدگوئى پيامبر(ص )
پرداخت و اين خود دليل ديگرى بر پيمان شكنى آنها بود.
پـيـامـبـر(ص ) بـراى اين كه ضربه كارى قبلا به آنها بزند به ((محمدبن مسلمه )) كه
با((كعب بن اشـرف )) بزرگ يهود آشنائى داشت دستور داد او را به هر نحو بتواند به
قتل برساند و او با مقدماتى اين كار را كرد.
كـشته شدن ((كعب بن اشرف )) تزلزلى در يهود ايجاد كرد به دنبال آن رسول خدا(ص
)دستور داد مسلمانان براى جنگ با اين قوم پيمان شكن حركت كنند, هنگامى كه آنهاباخبر
شدند, به قلعه هاى مستحكم و دژهاى نيرومند خود پناه بردند, و درها رامحكم بستند,
پيامبر(ص ) دستور داد بعضى درختان نخل را كه نزديك قلعه ها بودبكنند يا بسوزانند.
اين كار فرياد يهود را بلند كرد گفتند: اى محمد! تو پيوسته از
اين گونه كارهانهى مى كردى , پس اين چه برنامه اى است ؟.
آيه پنجم اين سوره نازل شد و به آنها پاسخ گفت كه اين يك دستور خاص الهى بود.
مـحـاصـره چـنـد روز طـول كشيد و پيامبر(ص ) براى پرهيز از خونريزى به آنهاپيشنهاد
كرد كه سـرزمـيـن مدينه را ترك گويند آنها نيز پذيرفتند, مقدارى از اموال خودرا
برداشته و بقيه را رها كردند باقيمانده اموال و اراضى و باغات و خانه هاى آنها به
دست مسلمانان افتاد.
تـفـسـيـر: ايـن سوره با تسبيح و تنزيه خداوند و بيان عزت و حكمت او شروع مى شود,
مى فرمايد: ((آنچه در آسمانها و زمين است براى خدا تسبيح مى گويد,و او عزيز و حكيم
است )) (سبح للّه مـا فى السموات ومـا فى الا رض وهو العزيزالحكيم ).
و ايـن در حـقيقت مقدمه اى است براى بيان سرگذشت يهود ((بنى نضير))همانها كه در
شناخت خدا و صفاتش گرفتار انواع انحرافات بودند.
تسبيح عمومى موجودات زمين و آسمان اعم از فرشتگان و انسانها وحيوانات و گياهان و
جمادات مـمكن است با زبان قال باشد يا با زبان حال , چرا كه نظام شگفت انگيزى كه در
آفرينش هر ذره اى به كار رفته با زبان حال بيانگر علم وقدرت و عظمت و حكمت خداست .
و از سـوى ديگر به عقيده جمعى از دانشمندان هر موجودى در عالم خودسهمى از عقل و درك
و شـعـور دارد هـرچـنـد ما از آن آگاه نيستيم , و به همين دليل بازبان خود تسبيح
خدا مى گويد, هرچند گوش ما توانايى شنوائى آن را ندارد.
(آيـه )ـ بـعد از بيان اين مقدمه به داستان رانده شدن يهود بنى نضير ازمدينه
پرداخته , مى فرمايد: ((او (خـداونـد) كـسـى اسـت كـه كـافـران اهـل كـتاب را
درنخستين برخورد (با مسلمانان ) از خانه هايشان بيرون راند))! (هو الذى اخرج الذين
كفروا من اهل الكتاب من ديارهم لا ول الحشر).
مـنـظـور از ((حـشـر)) در اينجا اجتماع و حركت مسلمانان از مدينه به سوى قلعه هاى
يهود, و يا اجـتـماع يهود براى مبارزه با مسلمين است , و از آنجا كه اين نخستين
اجتماع در نوع خود بود در قرآن به عنوان ((لا ول الحشر)) ناميده شده , و اين خود
اشاره لطيفى است به برخوردهاى آينده با يهود ((بنى نضير)) و يهود ((خيبر)) ومانند
آنها.
سـپس مى افزايد: ((شما هرگز گمان نمى كرديد كه آنها (از اين ديار) خارج شوند و
خودشان نيز گـمـان مـى كـردنـد كـه دژهاى محكمشان آنان را از عذاب الهى مانع مى
شود)) (مـا ظننتم ان يخرجوا وظنوا انهم مـانعتهم حصونهم من اللّه ).
آنها چنان مغرور و از خود راضى بودند كه تكيه گاهشان دژهاى نيرومند وقدرت ظاهريشان
بود, ولى از آنجا كه خدا مى خواست بر همه روشن سازد كه چيزى در برابر اراده او قدرت
مقاومت ندارد حتى بدون آن كه جنگى رخ دهد آنهارا از آن سرزمين بيرون راند!.
لـذا در ادامـه آيـه مـى فـرمـايد: ((اما خداوند از آنجا كه گمان نمى كردند به
سراغشان آمد, و در دلهايشان ترس و وحشت افكند, به گونه اى كه خانه هاى خودرا با دست
خويش و با دست مؤمنان ويـران مـى كـردنـد)) (فاتيهم اللّه من حيث لم يحتسبوا وقذف
فى قلوبهم الرعب يخربون بيوتهم بايديهم وايدى المؤمنين ).
آرى ! خدا اين لشكر نامرئى , يعنى ;Š
لشكر ترس را كه در بسيارى از جنگها به يارى مؤمنان مى فرستاد بـر قـلـب آنـها چيره
كرد, و مجال هرگونه حركت و مقابله را ازآنها سلب نمود, آنها خود را براى مـقـابـلـه
بـا لـشكر برون آماده كرده بودند بى خبر از آن كه خداوند لشكرى از درون به سراغشان
مى فرستد.
و در پايان آيه به عنوان يك نتيجه گيرى كلى مى فرمايد: ((پس عبرت بگيريداى صاحبان
چشم ))! (فاعتبروا يا اولى الا بصار).
(آيه )ـ اين آيه مى افزايد: ((و اگر نه اين بود كه خداوند ترك وطن را بر آنان
مقررداشته بود آنها را در همين دنيا مجازات مى كرد)) (ولولا ان كتب اللّه عليهم
الجلا لعذبهم فى الدنيا).
بدون شك جلاى وطن و رهاكردن قسمت عمده سرمايه هائى كه يك عمرفراهم كرده بودند خود
براى آنها عذابى دردناك بود.
بـنابراين منظور از جمله فوق اين است كه اگر اين عذاب براى آنها مقدر نشده بود عذاب
ديگرى كـه هـمـان قـتـل و اسـارت بـه دست مسلمانان بود بر سر آنها فرودمى آمد, خدا
مى خواست آنها درجهان آواره شوند, و اى بسا اين آوارگى براى آنهادردناكتر بود, زيرا
هر وقت به ياد آن همه دژها و خـانـه هـاى مـجـلل و مزارع و باغات خود مى افتادند كه
در دست ديگران است و خودشان بر اثر پـيمان شكنى و توطئه برضد پيامبرخدا(ص ) در
مناطق ديگر محروم و سرگردانند گرفتار آزار و شكنجه هاى روحى فراوانى مى شدند.
امـا ايـن تنها عذاب دنياى آنها بود, لذا در پايان اين آيه مى افزايد: ((و براى
آنهادر آخرت نيز عذاب آتش است )) (ولهم فى الا خرة عذاب النار).
چـنـيـن است دنيا و آخرت كسانى كه پشت پا به حق و عدالت زنند و بر مركب غرور و
خودخواهى سوار گردند.
(آيـه )ـ و از آنجا كه ذكر اين ماجرا علاوه بر بيان قدرت پروردگار وحقانيت
پيغمبراكرم (ص ) بايد هـشـدارى بـراى تمام كسانى باشد كه اعمالى مشابه يهودبنى نضير
دارند تا مساله در آنها خلاصه نـشـود در ايـن آيـه مـطـلـب را تعميم داده ,مى
افزايد: ((اين مجازات (دنيا و آخرت ) از آن جهت دامنگيرشان شد كه با خدا ورسولش به
دشمنى برخاستند)) (ذلك بانهم شاقوا اللّه ورسوله ).
((و هركس به دشمنى با خدا برخيزد (خداوند مجازاتش مى كند زيرا) خدامجازات شديدى
دارد)) (ومن يشاق اللّه فان اللّه شديد العقاب ).
(آيـه )ـ در اين آيه به پاسخ ايرادى مى پردازد كه يهود بنى نضير ـچنانكه در شان
نزول نيز گفتيم ـ بـه پيامبر(ص ) متوجه مى ساختند, در آن موقع كه دستور دادقسمتى از
نخلهاى نزديك قلعه هاى مـحـكم يهود را ببرند (تا محل كافى براى نبردباشد, يا براى
اين كه يهود ناراحت شوند و از قلعه ها بيرون آيند و درگيرى در خارج قلعه روى دهد).
آنها گفتند: اى محمد! مگر تو نبودى كه از اين گونه كارها نهى مى كردى ؟.
آيـه نـازل شد و گفت : ((هر درخت با ارزش نخل را قطع يا آن را به حال خودواگذاشتيد
همه به فرمان خدا بود))! (مـا قطعتم من لينة او تركتموها قائمة على اصولها فباذن
اللّه ).
((و هدف اين بود كه فاسقان را خوار و رسوا كنند)) (وليخزى الفاسقين ).
آيـه ـ شـان نـزول : از آنجا كه اين آيه و آيه بعد نيز تكميلى است بر آيات گذشته ,
شان نزول آن نيز ادامه همان شان نزول است .
تـوضـيـح ايـن كـه : بـعد از بيرون رفتن يهود ((بنى نضير)) از مدينه , باغها و
زمينهاى كشاورزى و خانه ها و قسمتى از اموال آنها در مدينه باقى ماند, جمعى از سران
مسلمين خدمت رسول خدا(ص ) رسـيـدنـد و طـبق آنچه از سنت عصر جاهليت به خاطر داشتند
عرض كردند: بر گزيده هاى اين غنيمت , و يك چهارم آن را برگير وبقيه را به ما
واگذار, تا در ميان خود تقسيم كنيم !.
آيـات مـوردبـحـث نـازل شـد و با صراحت گفت : چون براى اين غنائم , جنگى نشده و
مسلمانان زحـمـتى نكشيده اند تمام آن تعلق به رسول اللّه (رئيس حكومت اسلامى ) دارد
و او هرگونه صلاح بداند تقسيم مى كند.
پيامبر(ص ) اين اموال را در ميان مهاجرين كه دستهاى آنها در سرزمين مدينه از مال
دنيا تهى بود و تعداد كمى از انصار كه نياز شديدى داشتندتقسيم كرد.
تفسير:.
حكم غنائمى كه بدون جنگ به دست مى
آيد.
در ايـن آيـه حكم غنائم بنى نضير را بيان مى كند, و در عين حال
روشنگريك قانون كلى در زمينه تـمـام غـنائمى است كه بدون دردسر و زحمت و رنج
عائدجامعه اسلامى مى شود كه ازآن در فقه اسلامى به عنوان ((فيئ )) ياد شده است .
مـى فـرمـايد: ((و آنچه را خدا از آنان [ يهود] به رسولش باز گردانده (و بخشيده )
چيزى است كه شـمـا براى به دست آوردن آن (زحمتى نكشيديد) نه اسبى تاختيد, و نه شترى
)) (ومـا افا اللّه على رسوله منهم فما اوجفتم عليه من خيل ولا ركاب ).
سـپـس مـى افـزايـد: چـنان نيست كه پيروزيها هميشه نتيجه جنگهاى شماباشد, ((ولى
خداوند رسـولان خود را بر هركس بخواهد مسلط مى سازد, و خدا برهمه چيز تواناست ))
(ولكن اللّه يسلط رسله على من يشا واللّه على كل شى قدير).
آرى ! پـيـروزى بر دشمن سرسخت و نيرومندى همچون يهود بنى نضير باامدادهاى غيبى
خداوند صورت گرفت , تا بدانيد خداوند بر همه چيز قادر است ,اينجاست كه مسلمانان مى
توانند در چنين ميدانهائى هم درس معرفة اللّه بياموزند, وهم نشانه هاى حقانيت
پيامبر(ص ) را ببينند, و هم برنامه اخلاص و اتكا به ذات پاك خدا را در تمام مسير
راهشان ياد گيرند.
(آيـه )ـ اين آيه مصرف ((فيئ )) را كه در آيه قبل آمده است به وضوح بيان مى كند و
به صورت يك قـاعـده كـلى مى فرمايد: ((آنچه را خداوند از اهل اين آباديها به رسولش
باز گرداند, از آن خدا, و رسـول , و خـويشاوندان او و يتيمان ومستمندان و در راه
ماندگان است )) (مـا افا اللّه على رسوله من اهل القرى فلله وللرسول ولذى القربى
واليتامى والمساكين وابن السبيل ).
يعنى ;Š اين همانند غنائم جنگهاى
مسلحانه نيست كه تنها يك پنجم آن دراختيار پيامبر(ص ) و ساير نيازمندان قرار گيرد,
و چهار پنجم از آن جنگجويان باشد.
و نيز اگر در آيه قبل گفته شد كه تمام آن متعلق به رسول خداست مفهومش اين نيست كه
تمام آن را در مـصـارف شخصى صرف مى كند, بلكه چون رئيس حكومت اسلامى , و مخصوصا
مدافع و حافظ حقوق نيازمندان است قسمت عمده را در مورد آنها مصرف مى كند.
پـس ايـن مصارف ششگانه ذكر اولويتهائى است كه پيامبر(ص ) در مورد اموالى كه در
اختيار دارد بايد رعايت كند, و به تعبير ديگر پيغمبراكرم (ص ) اين همه ثروت رابراى
شخص خودش نمى خواهد بلكه به عنوان رهبر و رئيس حكومت اسلامى درهر موردى لازم است
مصرف مى كند.
ايـن نـكـته نيز قابل توجه است كه اين حق بعد از پيامبر(ص ) به امامان معصوم (ع )و
بعد از آنها به نـواب آنـهـا يـعـنـى مجتهدان جامع الشرايط مى رسد, چرا كه احكام
اسلام تعطيل بردار نيست , و حكومت اسلامى از مهمترين مسائلى است كه مسلمانان با آن
سر و كار دارند و قسمتى از پايه هاى ايـن حـكـومـت بـر مـسـائل اقـتـصـادى نـهـاده
شـده اسـت و بخشى از مسائل اقتصادى اصيل اسلامى همينهاست .
سـپـس بـه فلسفه اين تقسيم حساب شده پرداخته , مى افزايد: اين به خاطر آن است ((تا
(اين اموال عـظـيـم ) در ميان ثروتمندان شما دست به دست نگردد)) ونيازمندان از آن
محروم نشوند! (كيلا يكون دولة بين الا غنيا منكم ).
ايـن آيـه يـك اصـل اسـاسى را در اقتصاد اسلامى بازگو مى كند و آن اين كه جهت گيرى
اقتصاد اسـلامى چنين است كه در عين احترام به ((مالكيت خصوصى ))برنامه را طورى
تنظيم كرده كه امـوال و ثـروتـهـا متمركز در دست گروهى محدود نشودكه پيوسته در ميان
آنها دست به دست بگردد.
و در پـايـان آيه مى فرمايد: ((آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگيريد (و
اجراكنيد) و آنچه نهى كرده خوددارى نمائيد;Š
و از (مخالفت ) خدا بپرهيزيد كه خداوندكيفرش شديد است )) (ومـا آتيكم الرسول فخذوه
ومـا نهيكم عنه فانتهوا واتقوااللّه ان اللّه شديد العقاب ).
اين جمله هرچند در ماجراى غنائم بنى نضير نازل شده , ولى محتواى آن يك حكم عمومى در
تمام زمـيـنـه هـا و بـرنـامـه هـاى زنـدگى مسلمانهاست , و سند روشنى است براى حجت
بودن سنت پيامبر(ص ) و بر طبق اين اصل همه مسلمانان موظفنداوامر و نواهى پيامبر(ص )
را به گوش جان بشنوند و اطاعت كنند, خواه در زمينه مسائل مربوط به حكومت اسلامى
باشد يا غير آن .
(آيه )ـ.
سه گروه مهاجران و انصار و تابعان و
صفات برجسته هركدام !.
قـرآن هـمچنان بحث آيات گذشته پيرامون مصارف ششگانه ((فيئ ))
ـاموال وغنائمى كه جنگ عائد مسلمين مى شودـ را ادامه مى دهد, كه در حقيقت تفسيرى
براى يتيمان و مسكينها و بيش از همه تفسير ((ابن السبيل )) است .
مـى فرمايد: اين اموال ((براى فقيران مهاجرانى است كه از خانه و كاشانه واموال خود
بيرون رانده شدند)) (للفقرا المهاجرين الذين اخرجوا من ديارهم واموالهم ).
((آنـها فضل خداوند و رضاى او را مى طلبند و خدا و رسولش را يارى مى كنند, آنها
راستگويانند)) (يبتغون فضلا من اللّه ورضوانا وينصرون اللّه ورسوله اولئك هم
الصادقون ).
در اينجا سه وصف مهم براى مهاجران نخستين بيان كرده كه در ((اخلاص )) و((جهاد
مستمر)) و ((صدق همه جانبه )) خلاصه مى شود.
(آيـه )ـ در اين آيه به يكى ديگر از مصارف اين اموال پرداخته , و در ضمن آن توصيف
بسيار جالب و بـلـيـغـى دربـاره طايفه انصار مى كند, و بحثى را كه در آيه قبل
درباره مهاجران بود با آن تكميل نموده , مى فرمايد: ((و براى كسانى است كه دراين
سرا [ سرزمين مدينه ] و در سراى ايمان پيش از مهاجران مسكن گزيدند))(والذين تبوؤ
الدار والا يمان من قبلهم ).
تعبير به ((تبوؤ)) نشان مى دهد كه انصار نه تنها خانه هاى ظاهرى را آماده پذيرائى
مهاجران كردند كـه خـانه دل و جان و محيط شهر خود را تا آنجا كه مى توانستند آماده
ساختند و اينها همه قبل از هجرت مسلمانان مكه بوده است , ومهم همين است .
سـپـس بـه سه توصيف ديگر كه بيانگر كل روحيات انصار مى باشد پرداخته ,چنين مى گويد:
آنها چـنـان هستند كه : ((هر مسلمانى را به سويشان هجرت كنددوست مى دارند)) (يحبون
من هاجر اليهم ).
و در ايـن زمينه تفاوتى ميان مسلمانان از نظر آنها نيست , بلكه مهم نزدآنان مساله
ايمان و هجرت است , و اين دوست داشتن يك ويژگى مستمر آنهامحسوب مى شود.
ديـگـر ايـن كـه : ((و در دل خـود نـيازى به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمى
كنند)) (ولا يجدون فى صدورهم حاجة مما اوتوا).
نـه چشم داشتى به غنائمى كه به آنها داده شده است دارند, و نه نسبت به آنها حسد مى
ورزند و نه حتى در درون دل احساس نياز به آنچه به آنها اعطا شده مى كنند.
و در مـرحـلـه سـوم مـى افـزايد: ((و آنها را بر خود مقدم مى دارند هرچند خودشان
بسيار نيازمند باشند)) (ويؤثرون على انفسهم ولوكان بهم خصاصة ).
و به اين ترتيب ((محبت )) و ((بلندنظرى )) و ((ايثار)) سه ويژگى پرافتخارآنهاست .
((ابـن عـباس )) مفسر معروف اسلامى , مى گويد: پيغمبرگرامى اسلام (ص ) روزپيروزى بر
يهود بـنى نضير به انصار فرمود: ((اگر مايل هستيد اموال و خانه هايتان را بامهاجران
تقسيم كنيد, و در ايـن غنائم با آنها شريك شويد, و اگر مى خواهيد اموال وخانه
هايتان از آن شما باشد و از اين غنائم چيزى به شما داده نشود))؟!.
انصار گفتند: هم اموال و خانه هايمان را با آنها تقسيم مى كنيم , و هم چشم داشتى به
غنائم نداريم , و مهاجران را بر خود مقدم مى شمريم , آيه فوق نازل شد و اين روحيه
عالى آنها را ستود.
و در پايان آيه براى تاكيد بيشتر روى اين اوصاف كريمه , و بيان نتيجه آن مى افزايد:
((و كسانى كه از بـخـل و حـرص نـفس خويش بازداشته شده اند,رستگارانند)) (ومن يوق شح
نفسه فاولئك هم المفلحون ).
در حـديثى مى خوانيم كه امام صادق (ع ) فرمود: ((شح از بخل شديدتر است , بخيل كسى
است كه در مـورد آنـچـه دارد بـخـل مـى ورزد, ولـى شحيح هم نسبت به آنچه دردست مردم
است بخل مى ورزد و هم آنچه خود در اختيار دارد, تا آنجا كه هرچه رادر دست مردم
ببيند آرزو مى كند آن را بـه چـنـگ آورد, خواه از طريق حلال باشد ياحرام و هرگز
قانع به آنچه خداوند به او روزى داده نيست )).
(آيـه )ـ در ايـن آيه سخن از گروه سومى از مسلمين به ميان مى آورد كه باالهام از
قرآن مجيد در مـيـان ما به عنوان ((تابعين )) معروف شده اند, و بعد از مهاجران و
انصار كه در آيات قبل سخن از آنها به ميان آمد سومين گروه عظيم مسلمين راتشكيل مى
دهند.
مى فرمايد: (((همچنين ) كسانى كه بعد از آنها [ مهاجران و انصار]آمدند و مى گويند:
پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتندبيامرز, و در دلهايمان
حسد و كينه اى نسبت به مـؤمـنان قرار مده , پروردگارا! تومهربان و رحيمى )) (والذين
جاؤ من بعدهم يقولون ربنا اغفرلنا ولا خوانناالذين سبقونا بالا يمان ولا تجعل فى
قلوبنا غلا للذين آمنوا ربنا انك رؤف رحيم ).
بـه ايـن تـرتيب ((خودسازى )) و ((احترام به پيشگامان در ايمان )) و ((دورى از كنيه
و حسد)) از ويژگيهاى آنهاست .
تـعـبـير به ((اخوان )) (برادران ) و استمداد از خداوند رؤف و رحيم در پايان آيه
همه حاكى از روح مـحـبـت و صـفـا و بـرادرى اسـت كه بر كل جامعه اسلامى بايد حاكم
باشد و هركس هر نيكى را مى خواهد تنها براى خود نخواهد.
ايـن آيـه تـمـام مـسلمين را تا دامنه قيامت شامل مى شود, و بيانگر اين واقعيت مى
باشد كه اموال ((فـيئ )) منحصر به نيازمندان مهاجرين و انصار نيست , بلكه
سايرنيازمندان مسلمين را در طول تاريخ شامل مى شود.
صحابه در ميزان قرآن و تاريخ .
در ايـنـجـا بـعضى از مفسران بدون توجه به اوصافى كه براى هريك
از((مهاجران )) و ((انصار)) و ((تـابـعـيـن )) در آيـات فـوق آمده باز اصرار دارند
كه همه ((صحابه ))را بدون استثنا پاك و منزه بشمرند, و كارهاى خلافى كه احيانا در
زمان خودپيامبر(ص ) يا بعد از او از بعضى از آنان سرزده با ديده اغماض بنگرند, و
هركس را درصف مهاجران و انصار و تابعين قرارگرفته چشم بسته محترم و مقدس بدانند.
در حـالـى كـه آيات فوق پاسخ دندان شكنى به اين افراد مى دهد, و ضوابط((مهاجران ))
راستين و ((انصار)) و ((تابعين )) را دقيقا معين مى كند.
در ((مهاجران )) اخلاص , و جهاد, و صدق را مى شمرد.
و در ((انصار)) محبت نسبت به مهاجران , و ايثار, و پرهيز از هرگونه بخل وحرص را ذكر
مى كند.
و در ((تابعين )) خودسازى و احترام به پيشگامان در ايمان , و پرهيز از هرگونه كينه
و حسد را بيان مى نمايد.
بنابراين ما در عين احترام به پيشگامان در خط ايمان پرونده اعمال آنها را چه در عصر
پيامبر(ص ), و چـه در طـوفـانـهاى شديدى كه بعد از او در جامعه اسلامى درگرفت ,
دقيقا تحت بررسى قرار مى دهيم , و براساس معيارهائى كه در همين آيات از قرآن
دريافته ايم , درباره آنها قضاوت و داورى مى كنيم , پيوند خود را با آنها كه برسر
عهد و پيمان خود باقى ماندند محكم مى سازيم , و از آنها كه در عـصـر پـيامبر(ص )
يابعد از او رابطه خود را گسستند مى بريم , اين است يك منطق صحيح و هماهنگ باحكم
قرآن و عقل .
آيـه ـ شـان نـزول : جمعى از منافقان مدينه مانند ((عبداللّه بن ابى ))و يارانش
مخفيانه كسى را به سـراغ يهود ((بنى نضير)) فرستادند و گفتند: شما محكم در جاى خود
بايستيد, از خانه هاى خود بـيـرون نـرويـد, و دژهاى خود را محكم سازيد, ما دو هزار
نفر ياور از قوم خود و ديگران داريم و تا آخـريـن نـفـس بـا شـماهستيم , طايفه بنى
قريظه و ساير هم پيمانهاى شما از قبيله غطفان نيز با شماهمراهى مى كنند.
همين امر سبب شد كه يهود بنى نضير بر مخالفت پيامبر(ص ) تشويق شوند, امادر اين
هنگام يكى از بـزرگـان بـنـى نضير به نام ((سلام )) به ((حى بن اخطب )) كه سرپرست
برنامه هاى بنى نضير بود گفت : اعتنائى به حرف ((عبداللّه بن ابى )) نكنيد,او مى
خواهد شما را تشويق به جنگ محمد(ص ) كند, و خودش در خانه بنشيند وشما را تسليم
حوادث نمايد.
حـيـى گفت : ما جز دشمنى محمد(ص ) و پيكار با او چيزى را نمى شناسيم , ((سلام ))
درپاسخ او گـفت : به خدا سوگند من مى بينم سرانجام ما را از اين سرزمين بيرون مى
كنند, و اموال و شرف ما بر باد مى رود كودكان ما اسير, و جنگجويان ما كشته مى شوند.
اين آيه و سه آيه بعد از آن نازل شد كه , سرانجام اين ماجرا را بازگو مى كند.
تفسير:.
نقش منافقان در فتنه هاى يهودـ.
بـعد از بيان ماجراى طايفه يهود ((بنى نضير)) در آيات گذشته , و
شرح حال سه گروه از مؤمنان در اينجا به شرح حال گروه ديگرى يعنى منافقان و نقش آنها
در اين ماجرا مى پردازد.
نخست روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده , مى فرمايد: ((آيا منافقان را نديدى كه پيوسته
به برادران كـافـرشـان از اهـل كـتـاب مى گفتند: هرگاه شما را (از وطن ) بيرون كنند
ما هم با شما بيرون خـواهـيـم رفت , و هرگز سخن هيچ كس را درباره شما اطاعت نخواهيم
كرد, و اگر با شما پيكار شود ياريتان خواهيم نمود)) (الم تر الى الذين نافقوا
يقولون لا خوانهم الذين كفروا من اهل الكتاب لئن اخرجتم لنخرجن معكم ولا نطيع فيكم
احدا ابدا وان قوتلتم لننصرنكم ).
و بـه ايـن تـرتـيب اين گروه از منافقان به طايفه يهود سه مطلب را قول دادند كه در
همه دروغ مى گفتند.
و به همين دليل قرآن با صراحت مى گويد: ((خداوند شهادت مى دهد كه آنهادروغگويانند))
(واللّه يشهد انهم لكاذبون ).
آرى ! هميشه منافقان دروغگو بوده اند, و غالبا دروغگويان منافقند.
(آيه )ـ سپس براى توضيح بيشتر درباره دروغگوئى آنها مى افزايد: ((اگرآنها را بيرون
كنند با آنان بيرون نمى روند)) (لئن اخرجوا لا يخرجون معهم ).
((و اگر با آنها پيكار شود ياريشان نخواهند كرد)) (ولئن قوتلوا لا ينصرونهم ).
((و اگـر (به گفته خود عمل كنند و) ياريشان كنند پشت به ميدان كرده فرارمى كنند))!
(ولئن نصروهم ليولن الا دبار).
((سپس كسى آنان را يارى نمى كند)) (ثم لا ينصرون ).
(آيـه )ـ در ايـن آيه به تشريح علت اين شكست پرداخته , مى گويد:((وحشت از شما در
دلهاى آنها بـيش از ترس از خداست )) (لا نتم اشد رهبة فى صدورهم من اللّه ) چون از
خدا نمى ترسند از همه چيز وحشت دارند, مخصوصا ازدشمنان مؤمن و مقاومى چون شما.
((اين به خاطر آن است كه آنها گروهى نادانند)) ((ذلك بانهم قوم لا يفقهون ).
(آيـه )ـ سـپـس بـه بيان نشانه روشنى از اين ترس درونى پرداخته ,مى افزايد: ((آنها
هرگز با شما به صورت گروهى نمى جنگند جز در دژهاى محكم يا ازپشت ديوارها)) (لا
يقاتلونكم جميعا الا فى قرى محصنة او من ورا جدر).
آرى ! آنها چون از دژ ايمان و توكل برخدا بيرون هستند جز در پناه ديوارها وقلعه هاى
محكم جرات جنگ و روياروئى با مؤمنان ندارند!.
سپس مى افزايد: اما اين نه به خاطر آن است كه آنها افرادى ضعيف و ناتوان وناآگاه به
فنون جنگند بـلكه به هنگامى كه درگيرى رخ مى دهد ((پيكارشان درميان خودشان شديد است
)) اما در برابر شما ضعيف (باسهم بينهم شديد).
و در ادامه همين آيه , به عامل ديگرى براى شكست و ناكامى آنها پرداخته ,مى فرمايد:
به ظاهر آنها كه مى نگرى ((آنها را متحد مى پندارى در حالى كه دلهايشان پراكنده است
, اين به خاطر آن است كـه آنـهـا قـومـى هستند كه تعقل نمى كنند))(تحسبهم جميعا
وقلوبهم شتى ذلك بانهم قوم لا يعقلون ).
بـه اين ترتيب انسجام ظاهرى افراد بى ايمان و پيمان و وحدت نظامى واقتصادى آنها
هرگز نبايد مـا را فـريـب دهد, چرا كه در پشت اين پيمانها و شعارهاى وحدت , دلهاى
پراكنده اى قرار دارد, و دليل آن هم روشن است , زيرا هركدام حافظمنافع مادى خويشند,
و مى دانيم منافع مادى هميشه در تضاد است , در حالى كه وحدت و انسجام مؤمنان براساس
اصولى است كه تضاد در آن راه ندارد, يعنى اصل ايمان و توحيد و ارزشهاى الهى .
(آيـه )ـ قرآن همچنان بحث پيرامون داستان يهود بنى نضير و منافقان را ادامه داده ,
و با دو تشبيه جـالـب , مـوقـعـيت هركدام از اين دو گروه را مشخص مى سازدنخست مى
فرمايد: داستان يهود بنى نضير ((همچون كسانى است كه كمى پيش ازآنان بودند (همانها
كه در اين دنيا) طعم تلخ كار خود را چشيدند و براى آنها عذابى دردناك است )) (كمثل
الذين من قبلهم قريبا ذاقوا وبال امرهم ولهم عذاب اليم ).
اما اين گروه چه كسانى بودند كه سرگذشت عبرت انگيزى قبل از ماجراى بنى نضير
داشتند؟.
بـسـيـارى از مـفسران آن را اشاره به ماجراى يهود ((بنى قينقاع )) مى دانند كه
بعداز ماجراى بدر واقـع شـد, و مـنـجـر بـه بـيـرون رانـدن اين گروه از يهود از
مدينه گرديد,آنها نيز مانند يهود ((بـنى نضير)) افرادى ثروتمند و مغرور و در ميان
خود جنگجوبودند, و پيامبر(ص ) و مسلمانان را تهديد مى كردند, ولى سرانجام چيزى جز
بدبختى و دربه درى در دنيا و عذاب اليم آخرت عائدشان نشد.
(آيه )ـ.
با طناب پوسيده شيطان به چاه نرويد!.
در اين آيه به تشبيهى درباره منافقان پرداخته , مى گويد: داستان
آنها نيز((همچون شيطان است كـه بـه انسان گفت : كافر شو (تا مشكلات تو را حل كنم )
اماهنگامى كه كافر شد;Š گفت : من
از تو بـيزارم , من از خداوندى كه پروردگار عالميان است بيم دارم )) (كمثل الشيطان
اذ قال للا نسان اكفر فلما كفر قال انى برئ انى اخاف اللّه رب العالمين ).
مـنـظـور از ((انـسان )) مطلق انسانهائى است كه تحت تاثير شيطان قرارگرفته ,فريب
وعده هاى دروغين او را مى خورند و راه كفر مى پويند, و سرانجام شيطان آنهارا تنها
گذاشته و از آنان بيزارى مى جويد!.
آرى ! چـنـين است حال منافقان كه دوستان خود را با وعده هاى دروغين ونيرنگ به وسط
معركه مى فرستند, سپس آنها را تنها گذارده فرار مى كنند چرا كه درنفاق وفادارى نيست
.
(آيه )ـ در اين آيه نتيجه كار اين دو گروه : شيطان و اتباعش و منافقان ودوستانشان
از اهل كفر را روشن ساخته , مى افزايد: ((سرانجام كارشان اين شد كه هردو در آتش
دوزخ خواهند بود, جاودانه در آن مـى مـانند, و اين است كيفرستمكاران ))! (فكان
عاقبتهما انهما فى النار خالدين فيها وذلك جزاؤا الظالمين ).
ايـن يـك اصـل كلى است كه عاقبت همكارى كفر و نفاق , و شيطان و يارانش ,شكست و
ناكامى و عذاب دنيا و آخرت است , در حالى كه همكارى مؤمنان ودوستانشان همكارى مستمر
و جاودانى و سرانجامش پيروزى و برخوردارى ازرحمت واسعه الهى در هر دو جهان است .
(آيـه )ـ در ايـن آيـه روى سـخن را به مؤمنان كرده , به عنوان يك نتيجه گيرى از
ماجراى شوم و دردناك ((بنى نضير)) و منافقان و شيطان , مى فرمايد:.
((اى كـسانى كه ايمان آورده ايد! از (مخالفت ) خدا بپرهيزيد, و هركس بايدبنگرد تا
براى فردايش چه چيز از پيش فرستاده ))؟ (يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّه ولتنظر
نفس مـا قدمت لغد).
در حـقيقت سرمايه اصلى انسان در صحنه قيامت كارهائى است كه از پيش فرستاده , وگرنه
غالبا كسى به فكر انسان نيست كه براى او چيزى بعد از مرگ اوبفرستد, و يا اگر
بفرستند ارزش زيادى ندارد.
سـپـس بـار ديگر براى تاكيد مى افزايد: ((از خدا بپرهيزيد كه خداوند از آنچه انجام
مى دهيد آگاه است )) (واتقوا اللّه ان اللّه خبير بما تعملون ).
آرى ! تـقوا و ترس از خداوند سبب مى شود كه انسان براى فرداى قيامت بينديشد, و
اعمال خود را پاك و پاكيزه و خالص كند.
(آيه )ـ اين آيه به دنبال دستور به تقوا و توجه به معاد, تاكيد بر يادخدا كرده ,
چنين مى فرمايد: ((و همچون كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند, وخدا نيز آنها را
به خود فراموشى گرفتار كرد)) (ولا تكونوا كالذين نسوا اللّه فانسيهم انفسهم ).
خمير مايه تقوا دو چيز است : ياد خدا يعنى ;Š
توجه به مراقبت دائمى ((اللّه )) و حضوراو در همه جا و هـمه حال , و توجه به دادگاه
عدل خداوند و نامه اعمالى كه هيچ كارصغير و كبيرى وجود ندارد مـگـر ايـن كه در آن
ثبت مى شود, و به همين دليل توجه به اين دو اصل (مبدا و معاد) در سرلوحه برنامه هاى
تربيتى انبيا و اوليا قرارداشته , وتاثير آن در پاكسازى فرد و اجتماع كاملا چشمگير
است .
اصولا يكى از بزرگترين بدبختيها و مصائب انسان خودفراموشى است , چراكه ارزشها و
استعدادها و لياقتهاى ذاتى خود را كه خدا در او نهفته و از بقيه مخلوقات ممتازش
ساخته , به دست فراموشى مى سپرد, و اين مساوى با فراموش كردن انسانيت خويش است , و
چنين انسانى تا سرحد يك حيوان درنده سقوطمى كند, و همتش چيزى جز خواب و خور و شهوت
نخواهد بود!.
و ايـنـهـا هـمـه عامل اصلى فسق و فجور بلكه اين خود فراموشى بدترين مصداق فسق و
خروج از طاعت خداست .
لذا در پايان آيه مى گويد: ((آنها فاسقانند)) (اولئك هم الفاسقون ).
(آيـه )ـ در اين آيه به مقايسه اين دو گروه (گروه مؤمنان باتقوا, و متوجه به مبدا و
معاد, و گروه فـرامـوشـكـاران خدا كه گرفتار خودفراموشى شده اند) پرداخته ,مى گويد:
((هرگز دوزخيان و بهشتيان يكسان نيستند)) (لايستوى اصحاب النارواصحاب الجنة ).
نه در اين دنيا, نه در معارف , نه در نحوه تفكر, نه در طرز زندگى فردى وجمعى و هدف
آن , و نه در آخـرت و پـاداشهاى الهى , خط اين دو گروه در همه جا, وهمه چيز, از هم
جداست , يكى به ياد خـدا و قـيـامت و احياى ارزشهاى والاى انسانى , و اندوختن ذخائر
براى زندگى جاويدان است , و ديگرى غرق شهوات ولذات مادى و گرفتار فراموشى همه چيز و
اسير بند هوى و هوس .
و بـه ايـن ترتيب انسان بر سر دو راهى قرار دارد يا بايد به گروه اول بپيوندد يابه
گروه دوم و راه سومى در پيش نيست .
و در پايان آيه به صورت يك حكم قاطع مى فرمايد: ((اصحاب بهشت رستگارو پيروزند))
(اصحاب الجنة هم الفائزون ).
نـه تـنها در قيامت رستگار و پيروزند كه در اين دنيا نيز پيروزى و آرامش ونجات از
آن آنهاست , و شكست در هر دو جهان نصيب فراموشكاران است .
(آيه )ـ.
اگر قرآن بر كوهها نازل مى شد از هم
مى شكافتند!.
در تعقيب آيات گذشته كه از طرق مختلف براى نفوذ در قلوب
انسانهااستفاده مى كرد, و مسائل سرنوشت ساز انسانها را در زنده ترين صورتش بيان
نموددر اين آيه كه به همه آيات قرآن مجيد است پرده از روى اين حقيقت برمى دارد كه
نفوذ قرآن بقدرى عميق است كه اگر بر كوهها نازل مى شد آنها را تكان مى داد, اماعجب
از اين انسان سنگدل كه گاه مى شنود و تكان نمى خورد!.
نـخـسـت مـى فـرمـايـد: ((اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى كرديم مى ديدى در
برابرآن خاشع مى شود, و از خوف خدا مى شكافد)) (لو انزلنا هذا القرآن على جبل
لرايته خاشعا متصدعا من خشية اللّه ).
((و ايـنـهـا مـثالهائى است كه براى مردم مى زنيم شايد در آن بينديشيد)) (وتلك الا
مثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون ).
بـعضى اين آيه را بر ظاهرش حمل كرده اند و گفته اند: تمام موجودات اين جهان , از
جمله كوهها, بـراى خـود نوعى درك و شعور دارند و اگر اين آيات بر آنها نازل مى شد
به راستى از هم متلاشى مى شدند, گواه اين معنى راآيه 74 سوره بقره مى دانند كه در
توصيف گروهى از يهود مى گويد: ((سـپـس دلـهـاى شما بعد از اين ماجرا سخت شد, همچون
سنگ ! و يا سخت تر! چرا كه پاره اى از سنگها مى شكافد و از آنها نهرها جارى مى شود,
و پاره اى از آنهاشكاف برمى دارد و آب از آن تراوش مى كند و پاره اى از خوف خدا به
زيرمى افتد))!.
(آيـه )ـ در آيـات بـعـد بـه ذكر قسمت مهمى از اوصاف جمال و جلال خداـكه توجه به
هريك در تـربيت نفوس و تهذيب قلوب تاثير عميق داردـ مى پردازد, وضمن سه آيه پانزده
صفت و به تعبير ديـگـر هـجـده صـفـت از اوصاف عظيم او رابرمى شمرد و هر آيه با بيان
توحيد الهى و نام مقدس ((اللّه )) شروع مى شود كه انسان رابه عالم نورانى اسما و
صفات حق رهنمون مى گردد.
مى فرمايد: ((او خدائى است كه معبودى جز او نيست , داناى آشكار و نهان است واو
رحمان و رحيم است )) (هواللّه الذى لا اله الا هو عالم الغيب والشهادة هوالرحمن
الرحيم ).
در ايـنجا قبل از هر چيز روى مساله توحيد كه خميرمايه همه اوصاف جمال وجلال و ريشه
اصلى معرفت الهى است تكيه مى كند, و بعد از آن روى علم و دانش او نسبت به غيب و
شهود.
سپس روى رحمت عامه او كه همه خلايق را شامل مى شود ((رحمن )) ورحمت خاصه اش كه ويژه
مؤمنان است ((رحيم )) تكيه شده , تا به انسان اميد بخشد و او را در راه طولانى
تكامل و سير الى اللّه كه در پيش دارديارى دهد.
(آيـه )ـ در ايـن آيه علاوه بر تاكيد روى مساله توحيد هشت وصف ديگرذكر كرده , مى
فرمايد: ((او خدائى است كه معبودى جز او نيست )) (هواللّه الذى لا اله الا هو).
((حاكم و مالك اصلى اوست )) (الملك ).
((از هر عيب منزه است )) (القدوس ).
((به كسى ستم نمى كند)) و همه از ناحيه او در سلامتند (السلا م ).
سپس مى افزايد: او براى دوستانش ((امنيت بخش است ))(المؤمن ).
او حافظ و نگاهدارنده و ((مراقب (همه چيز) است )) المهيمن ).
((او قدرتمندى شكست ناپذير است )) (العزيز).
((كه با اراده نافذ خود هر امرى را اصلاح مى كند)) (الجبار).
سپس مى افزايد: ((و شايسته عظمت است )) و چيزى برتر و بالاتر از او نيست (المتكبر).
از آنجا كه عظمت و بزرگى تنها شايسته مقام خداست اين واژه به معنى ممدوحش تنها
درباره او به كار مى رود و هرگاه در غير مورد او به كار رود به معنى مذموم است .
و در پـايـان آيـه , بـار ديـگر روى مساله توحيد كه سخن با آن آغاز شده بود تكيه
كرده , مى فرمايد: ((خداوند منزه است از آنچه شريك براى او قرار مى دهند))(سبحان
اللّه عما يشركون ).
(آيـه )ـ و در آخـريـن آيـه سـوره در تـكـمـيل اين صفات به شش وصف ديگراشاره كرده ,
چنين مى فرمايد: ((او خداوندى است خالق )) (هو اللّه الخالق ).
((آفريننده اى بى سابقه )) (البارئ ).
((و صورتگرى )) بى نظير (المصور).
و سـپـس از آنـجـا كه اوصاف خداوند منحصر به اين اوصاف نيست , بلكه اوصافش همچون
ذاتش بى پايان است , مى افزايد: ((براى او نامهاى نيك است )) (له الا سما الحسنى ).
و بـه هـمـيـن دلـيل از هرگونه عيب و نقص , منزه و مبراست , ((و آنچه در آسمانهاو
زمين است تـسـبـيـح او مى گويند)) و او را از هر عيب و نقصى پاك مى شمرند (يسبح له
مـافى السموات والا رض ).
و سـرانـجام براى تاكيد بيشتر, روى موضوع نظام آفرينش به دو وصف ديگر ازاوصافش كه
يكى از آنها قبلا آمد, اشاره كرده , مى فرمايد: ((و او عزيز و حكيم است ))(وهو
العزيز الحكيم ).
اولـى نشانه كمال قدرت او بر همه چيز, و غلبه بر هر مانع است , و دومى اشاره به علم
و آگاهى از نظام آفرينش و تنظيم برنامه دقيق در امر خلقت و تدبير است .
و بـه ايـن ترتيب در مجموع اين آيات سه گانه علاوه بر مساله توحيد ـكه دو بارتكرار
شده ـ هفده وصف از اوصاف خدا آمده است بدين ترتيب :.
عالم الغيب و الشهاده رحمان رحيم ملك قدوس سلام مؤمن مهيمن عزيزـ جبار متكبر خالق
بارئ مصور حكيم داراى اسما الحسنى كسى كه همه موجودات عالم تسبيح او مى گويند.
و بـه اين ترتيب , اين آيات دست پويندگان راه معرفت اللّه را گرفته منزل به منزل
پيش مى برد, از ذات پـاك او شروع مى كند, و بعد به عالم خلقت مى آورد, و بازدر اين
سير الى اللّه از مخلوق نيز به سـوى خـالـق مى برد, قلب را مظهر اسما و صفات الهى و
مركز انوار ربانى مى كند و در لابلاى اين معارف و انوار, او را مى سازد وتربيت مى
نمايد شكوفه هاى تقوا را برشاخسار وجودش ظاهر ساخته و لايق قرب جوارش مى كند.
آيـات آخـر ايـن سـوره آيـاتى است فوق العاده باعظمت و الهام بخش ;Š
درحديثى از رسول خدا(ص ) مى خوانيم : ((هركس آخر سوره حشر را بخواند, گناهان گذشته
و آينده او بخشوده مى شود))!.
((پايان سوره حشر)).
سوره ممتحنه [60].
اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و داراى 13 آيه است .
محتواى سوره :.
اين سوره در حقيقت از دو بخش تشكيل مى گردد:
بـخـش اول از مـسـاله ((حب فى اللّه )) و ((بغض فى اللّه )) و
نهى از طرح دوستى بامشركان سخن مـى گـويـد, و مـسـلـمـانان را به الهام گرفتن از
پيامبر بزرگ خدا ابراهيم (ع )دعوت مى كند, و خـصـوصـيات ديگرى را در اين زمينه برمى
شمرد اين معنى درپايان سوره نيز تكرار و تاكيد شده است .
بخش دوم پيرامون زنان مهاجر و آزمايش و امتحان آنها و احكام ديگرى دراين رابطه بحث
مى كند .
انتخاب نام ((ممتحنه )) براى اين سوره نيز به خاطر مساله آزمايش و امتحان مى باشد
كه در آيه 10 آمده است .
نـام ديـگـرى براى سوره ذكر شده و آن سوره ((مودت )) است به خاطر نهى ازمودت مشركان
در نخستين آيه سوره .
فضيلت تلاوت سوره :.
در حـديـثـى از رسول خدا(ص ) مى خوانيم : ((هركس سوره ممتحنه را
قرائت كندتمام مؤمنين و مؤمنات , شفعيان او در روز قيامت خواهند بود)).
ناگفته پيداست اين همه فضيلت و افتخار از آن كسانى است كه تنها به تلاوت بى روح و
فاقد علم و عمل قناعت نكنند.
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
آيـه ـ شان نزول : اين آيه درباره ((حاطب بن ابى بلتعه )) نازل شده است جريان چنين
بود كه : زنى به نام ((ساره )) كه وابسته به يكى از قبائل ((مكه )) بود از مكه به
مدينه خدمت رسول خدا(ص ) آمد حضرت به او فرمود: آيا مسلمان شده اى و به اينجا آمده
اى ؟.
عرض كرد: نه .
فرمود: پس چرا آمدى ؟.
عرض كرد: شما اصل و عشيره ما بوديد, و سرپرستان من همه رفتند, و من شديدا, محتاج
شدم نزد شما آمده ام تا عطائى به من كنيد و لباس و مركبى ببخشيد.
فرمود: پس جوانان مكه چه شدند؟ (اشاره به اين كه آن زن خواننده بود وبراى جوانان
خوانندگى مى كرد).
گـفـت : بـعـد از واقعه بدر, هيچ كس از من تقاضاى خوانندگى نكرد ـو اين نشان مى دهد
ضربه جـنگ بدر تا چه حد بر مشركان مكه سنگين بودـ حضرت دستور داد,لباس و مركب و خرج
راهى به او دادند, و اين در حالى بود كه پيامبر(ص ) آماده فتح مكه مى شد.
در ايـن موقع ((حاطب بن ابى بلتعه )) (يكى از مسلمانان معروف كه در جنگ بدر و بيعت
رضوان شـركـت كـرده بود) نزد ((ساره )) آمد و نامه اى نوشت و گفت : آن رابه اهل مكه
بده و ده دينار و به قولى ده درهم نيز به او داد.
((حاطب )) در نامه به اهل مكه نوشته بود رسول خدا(ص ) قصد دارد به سوى شما آيد,
آماده دفاع از خويش باشيد!.
جـبـرئيـل ايـن مـاجرا را به اطلاع پيامبر(ص ) رسانيد, رسول خدا, على (ع ) و عمار
وعمر و زبير و طـلـحـه و مـقـداد و ابـومـرثـد را دسـتـور داد كه به سوى مكه حركت
كنند وفرمود: در يكى از منزلگاههاى وسط راه به زنى مى رسيد كه حامل نامه اى به
مشركين مكه است , نامه را از او بگيريد.
آنـهـا در هـمـان مـكان كه رسول خدا(ص ) فرموده بود به او رسيدند, او سوگند ياد كرد
كه هيچ نـامـه اى نـزد او نـيـسـت , ولـى عـلـى (ع ) فرمود: نه پيامبر(ص ) به ما
دروغ گفته , و نه مادروغ مى گوئيم , شمشير را كشيد و فرمود: نامه را بيرون بياور, و
الا به خدا سوگندگردنت را مى زنم !.
((سـاره )) كـه نـامـه را درمـيـان گـيـسـوانـش پنهان كرده بود بيرون آورد, آنها
نامه راخدمت پيامبر(ص ) آوردند.
حضرت (ص ) به سراغ ((حاطب )) فرستاد, فرمود: اين نامه را مى شناسى ؟.
عرض كرد: بلى , فرمود: چه چيز موجب شد به اين كار اقدام كنى ؟.
عرض كرد: اى رسول خدا! به خدا سوگند از آن روز كه اسلام را پذيرفته ام لحظه اى كافر
نشده ام , ولـى مـسـالـه ايـن اسـت كه تمام مهاجران كسانى را در مكه دارندولى من در
ميان آنها غريبم و خـانواده من در چنگال آنها گرفتارند, خواستم مزاحم خانواده من
نشوند, در حالى كه مى دانستم خداوند سرانجام آنها را گرفتار شكست مى كند.
پيامبر(ص ) عذرش را پذيرفت ـاينجا بود كه آيه نازل شد و درسهاى مهمى درزمينه ترك
هرگونه دوستى نسبت به مشركان و دشمنان خدا به مسلمانان داد.
تفسير:.
سرانجام طرح دوستى با دشمن خدا!.
چـنـانـكـه در شان نزول دانستيم حركتى از ناحيه يكى از مسلمانان
صادر شد كه هرچند به قصد جـاسـوسى نبود ولى اظهار محبتى به دشمنان اسلام محسوب مى
شد, لذا آيه به مسلمانان هشدار داد كه از تكرار اين گونه كارها در آينده بپرهيزند.
نخست مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! دشمن من و دشمن خودتان را دوست
نگيريد)) (يـا ايها الذين آمنوا لا تتخذوا عدوى وعدوكم اوليـا).
يـعـنـى ;Š آنها نه فقط دشمنان
خدا هستند كه با شما نيز عداوت و دشمنى دارند, با اين حال چگونه دست دوستى به سوى
آنها دراز مى كنيد؟!.
سـپس مى افزايد: ((شما نسبت به آنها اظهار محبت مى كنيد در حالى كه آنها به آنچه از
حق براى شـمـا آمـده (اسـلام و قـرآن ) كـافر شده اند, و رسول خدا و شما رابه خاطر
ايمان به خداوندى كه پـروردگار همه شماست از شهر و ديارتان بيرون مى رانند)) (تلقون
اليهم بالمودة وقد كفروا بمـا جـاكم من الحق يخرجون الرسول واياكم ان تؤمنوا باللّه
ربكم ).
آنـهـا هـم در عـقيده با شما مخالفند, و هم عملا به مبارزه برخاسته اند,و كارى را
كه بزرگترين افـتـخـار شماست , يعنى ايمان به پروردگار, براى شما بزرگترين جرم و
گناه شمرده اند, با اين حال آيا جاى اين است كه شما نسبت به آنها اظهارمحبت كنيد.
سـپـس براى توضيح بيشتر مى افزايد: ((اگر شما براى جهاد در راه من و جلب خشنوديم
هجرت كـرده ايـد)) پـيـونـد دوسـتـى با آنها برقرار نسازيد (ان كنتم خرجتم جهــادا
فى سبيلى وابتغــا مرضــاتى ).
اگر به راستى دم از دوستى خدا مى زنيد و به خاطر او از شهر و ديار خودهجرت كرده
ايد, و طالب جهاد فى سبيل اللّه و جلب رضاى او هستيد اين مطلب بادوستى دشمنان خدا
سازگار نيست .
بـاز براى توضيح بيشتر مى افزايد: ((شما مخفيانه با آنها رابطه دوستى برقرارمى كنيد
در حالى كه من به آنچه پنهان يا آشكار مى سازيد از همه داناترم ))! (تسرون اليهم
بالمودة وانا اعلم بمـا اخفيتم ومـا اعلنتم ).
بنابراين مخفى كارى چه فايده اى دارد با علم خداوند به غيب و شهود.
و در پـايـان آيـه , به عنوان يك تهديد قاطع , مى فرمايد: ((و هركس از شما چنين
كارى كند از راه راست گمراه شده است )) (ومن يفعله منكم فقد ضل سوا السبيل ).
هـم از راه مـعرفت خدا منحرف گشته كه گمان كرده چيزى بر خدا مخفى مى ماند, و هم از
راه ايـمـان و اخلاص و تقوا كه طرح دوستى با دشمنان خدا ريخته وهم تيشه به ريشه
زندگانى خود زده اسـت كـه دشـمنش را از اسرارش باخبر ساخته واين بدترين انحرافى است
كه ممكن است به شخص مؤمن بعد از وصول به سرچشمه ايمان دست دهد.
(آيـه )ـ در ايـن آيـه , بـراى تـاكـيـد و توضيح بيشتر, مى افزايد: شما براى چه طرح
دوستى با آنها مى ريزيد؟ با اين كه : ((اگر آنها بر شما مسلط شوند دشمنانتان خواهند
بود, و دست و زبان خود را به بدى كردن به شما مى گشايند)) (ان يثقفوكم يكونوا لكم
اعدا ويبسطوا اليكم ايديهم والسنتهم بالسؤ).
شـمـا براى آنها دلسوزى مى كنيد در حالى كه عداوتشان با شما آن چنان ريشه دار است
كه اگر بر شما دست يابند از هيچ كارى فروگذار نمى كنند.
و از همه بدتر اين است كه : ((دوست دارند شما (از اسلام ) به كفر باز گرديد))
وبزرگترين افتخار خود يعنى گوهر ايمان را از دست دهيد (وودوا لو تكفرون ).
(آيـه )ـ و در ايـن آيـه بـه پـاسـخـگـوئى افـرادى مـانـنـد ((حـاطب بن ابى بلتعه
))پرداخته , كه درجـواب پيامبر(ص ) كه فرمود: چرا اسرار مسلمانان را در اختيار
مشركان مكه قرار دادى ؟ گفت : خواستم از اين طريق خويشاوندان و بستگانم را حفظ كنم
!.
مـى فـرمـايـد: ((هـرگز بستگان و فرزندانتان روز قيامت سودى به حالتان نخواهندداشت
)) (لن تنفعكم ارحـامكم ولا اولا دكم ).
چـرا كـه اگـر اولاد و بـسـتگان بى ايمان باشند نه آبرو و سرمايه اى براى اين
دنياخواهند بود و نه وسيله نجاتى در آخرت .
سپس مى افزايد: خداوند روز قيامت ((ميان شما جدائى مى افكند)) (يوم القيمة يفصل
بينكم ).
اهل ايمان به سوى بهشت مى روند, و اهل كفر به سوى دوزخ .
و در پـايان آيه , بار ديگر به همگان هشدار مى دهد كه : ((خداوند به آنچه انجام مى
دهيد بيناست )) (واللّه بمــا تعملون بصير).
هم از نيات شما آگاه است , و هم از اعمالى كه بطور سرى انجام مى دهيد, و اگر
درمواردى اسرار شـمـا را مانند ((حاطب بن ابى بلتعه )) فاش نمى كند روى مصالحى است
, نه اين كه نداند و آگاه نباشد.
(آيه )ـ.
ابراهيم براى همه شما اسوه بود!.
از آنـجـا كـه قرآن مجيد, در بسيارى از موارد, براى تكميل
تعليمات خود ازالگوهاى مهمى كه در جـهـان انـسـانـيت وجود داشته شاهد مى آورد, در
اينجا نيز به دنبال نهى شديدى كه از دوستى با دشمنان خدا در آيات قبل شده سخن از
ابراهيم (ع ) و برنامه اوج به عنوان پيشواى بزرگى كه مورد احترام همه اقوام ,
مخصوصا قوم عرب , بوده به ميان مى آورد.
مـى فرمايد: ((براى شما سرمشق خوبى در زندگى ابراهيم و كسانى كه با اوبودند وجود
داشت )) (قد كـانتت لكم اسوة حسنة فى ابرهيم والذين معه ).
منظور از تعبير ((والذين معه )) (آنها كه با ابراهيم بودند) مؤمنانى است كه او رادر
اين راه همراهى مى كردند, هرچند قليل و اندك بودند.
سپس در توضيح اين معنى مى افزايد: ((در آن هنگامى كه به قوم (مشرك )خود گفتند: ما
از شما و آنـچـه غـير از خدا مى پرستيد بيزاريم ))! (اذ قــالوا لقومهم انابرا ؤا
منكم ومما تعبدون من دون اللّه ).
مـا نـه شـمـا را قـبـول داريم , و نه آئين و مذهبتان را, ما هم از خودتان و هم
ازبتهاى بى ارزشتان متنفريم .
و باز براى تاكيد افزودند: ((ما نسبت به شما كافريم )) (كفرنـا بكم ).
الـبـتـه ايـن كـفـر همان كفر برائت و بيزارى است كه در بعضى از روايات ضمن برشمردن
اقسام پنج گانه كفر به آن اشاره شده است .
و سومين بار براى تاكيد بيشتر افزودند: ((و ميان ما و شما عداوت و دشمنى هميشگى
آشكار شده است )) (وبدا بيننـا وبينكم العداوة والبغضـا ابدا).
و ايـن وضـع همچنان ادامه دارد ((تا آن زمان كه به خداى يگانه ايمان بياوريد))(حتى
تؤمنوا باللّه وحده ).
و بـه اين ترتيب با نهايت قاطعيت و بدون هيچ گونه پرده پوشى اعلام جدائى و بيزارى
از دشمنان خـدا كـردنـد, و تصريح نمودند كه اين جدائى تا ابد ادامه دارد,مگر اين كه
آنها مسير خود را تغيير دهند و از خط كفر به خط ايمان روى آورند.
ولـى از آنـجـا كه اين قانون كلى و عمومى در زندگى ابراهيم استثنائى داشته كه آن هم
به خاطر هدايت بعضى از مشركان صورت گرفته , به دنبال آن مى فرمايد: آنهاهرگونه
ارتباطشان را با قوم كـافر قطع كردند و هيچ سخن محبت آميزى به آنهانگفتند: ((جز آن
سخن ابراهيم كه به پدرش [ عمويش آزر] گفت : (وعده داد) كه براى تو آمرزش طلب مى كنم
, و در عين حال در برابر خداوند بـراى تـو مالك چيزى نيستم )) و اختيارى ندارم (الا
قول ابرهيم لا بيه لا ستغفرن لك ومــا املك لك من اللّه من شى ).
ابـراهيم (ع ) به اين وعده خود عمل كرد: ولى آزر ايمان نياورد, و هنگامى كه بر
ابراهيم روشن شد كه او دشمن خداست و هرگز ايمان نمى آورد ديگر براى اواستغفار نكرد
و با او قطع رابطه نمود.
ابـراهـيـم و پـيروانش قويا با بت پرستان مخالف بودند و بايد اين درس را از
آنهاسرمشق گرفت , و داستان آزر شرائط خاصى داشته كه اگر براى ما هم پيدا شود قابل
تاسى است .
و از آنـجا كه مبارزه با دشمنان خدا با اين صراحت و قاطعيت مخصوصا درزمانى كه آنها
از قدرت ظـاهـرى بـرخـوردارند جز با توكل بر ذات خدا ممكن نيست ,در پايان آيه مى
افزايد: آنها گفتند: ((پـروردگـارا! ما بر تو توكل كرديم و به سوى توبازگشتيم همه
فرجامها به سوى توست )) (ربنـا عليك توكلنـا واليك انبنـا واليك المصير).
(آيـه )ـ در ايـن آيـه بـه يـكـى ديگر از درخواستهاى ابراهيم و يارانش كه دراين
زمينه , حساس و چـشمگير است اشاره كرده , مى گويد: ((پروردگارا! ما را مايه گمراهى
كافران قرار مده )) (ربنـا لا تجعلنـا فتنة للذين كفروا).
ايـن تـعـبير ممكن است اشاره به اعمالى مانند اعمال ((حاطب ابن ابى بلتعه ))باشد كه
گاهى از افراد بى خبر سر مى زند و كارى مى كنند كه سبب تقويت گمراهان مى گردد در
حالى كه گمان مى كنند كار خلافى نكرده اند.
و در پايان آيه مى افزايد: ((پروردگارا! (اگر لغزشى از ما سرزد) ما را ببخش
))(واغفرلنـا ربنـا).
((چرا كه تو عزيز و حكيمى )) (انك انت العزيز الحكيم ).
قدرتت شكست ناپذير است و حكمتت نافذ در همه چيز.
(آيـه )ـ در ايـن آيـه بـار ديـگر روى همان مطلبى تكيه مى كند كه در نخستين آيه
تكيه شده بود, مـى فـرمـايد: ((براى شما (مسلمانان ) در زندگى آنها اسوه حسنه
(وسرمشق نيكوئى ) بود, براى كسانى كه اميد به خدا و روز قيامت دارند)) (لقد كـان
لكم فيهم اسوة حسنة لمن كـان يرجوا اللّه واليوم الا خر).
نه تنها برائت و بيزاريشان از بت پرستان و خط كفر, بلكه دعاهاى آنها وتقاضاهايشان
در پيشگاه خدا نيز براى همه مسلمانان سرمشق است .
بـدون شـك ايـن تاسى و پيروى نفعش قبل از هركس به خود مسلمانان بازمى گردد لذا در
پايان مـى افـزايـد: ((و هركس سرپيچى كند (به خويشتن ضرر زده است ) زيرا خداوند بى
نياز و شايسته ستايش است )) (ومن يتول فان اللّه هو الغنى الحميد).
زيرا طرح دوستى با دشمنان خدا آنها را تقويت مى كند, و قوت آنها باعث شكست خود
شماست .
هـميشه وجود الگوها و سرمشقهاى بزرگ در زندگى انسانها, وسيله مؤثرى براى تربيت آنها
بوده اسـت , بـه هـمـيـن دلـيل , پيامبر و پيشوايان معصوم مهمترين شاخه هدايت را با
عمل خود نشان مى دادند.
(آيه )ـ.
محبت به كفارى كه سر جنگ ندارند:.
در ايـنجا همچنان بحث پيرامون قطع رابطه با مشركان ادامه مى
يابد, و از آنجاكه اين قطع رابطه يـك نـوع خـلا عاطفى براى جمعى از مسلمانان ايجاد
مى كرد,خداوند براى پاداش آنها و رفع اين كـمبود به آنها بشارت داده , مى فرمايد:
((اميداست خدا ميان شما و كسانى از مشركين كه با شما دشـمـنـى كردند (از راه اسلام
)پيوند محبت برقرار كند)) (عسى اللّه ان يجعل بينكم وبين الذين عـاديتم منهم مودة
).
و ايـن امـر سرانجام تحقق يافت , سال هشتم هجرى فرارسيد و مكه فتح شد واهل مكه به
مصداق يدخلون فى دين اللّه افواجا گروه گروه مسلمان شدند, و آفتاب ايمان با گرمى
محبت و دوستى تابيدن گرفت .
بـه هـرحـال اگـر كـسانى كه مورد علاقه مسلمانان هستند از خط مكتبى آنان جداشوند
نبايد از بـازگـشـت آنـهـا مـايـوس شد, چرا كه خداوند بر همه چيز قادر است ,اوست كه
مى تواند دلها را دگـرگـون سـازد, و اوسـت كـه گـنـاهـان و خطاهاى بندگانش رامى
بخشد, لذا در پايان آيه مى افزايد: ((و خداوند تواناست و آمرزنده و مهربان است ))
(واللّه قدير واللّه غفور رحيم ).
(آيـه )ـ ايـن آيـه شرح و توضيحى است بر مساله ترك رابطه دوستى بامشركان , مى
فرمايد: ((خدا شما را از نيكى كردن و رعايت عدالت نسبت به كسانى كه با شما در امر
دين پيكار نكردند و شما را از خـانـه و ديارتان بيرون نراندند نهى نمى كند)) (لا
ينهيكم اللّه عن الذين لم يقـاتلوكم فى الدين ولم يخرجوكم من ديـاركم ان تبروهم
وتقسـطوا اليهم ).
((چرا كه خداوند عدالت پيشگان را دوست دارد)) (ان اللّه يحب المقسطين ).
(آيـه )ـ ((تنها شما را از دوستى و رابطه با كسانى نهى مى كند كه در امر دين با شما
پيكار كردند و شـمـا را از خـانـه هـايتان بيرون راندند يا به بيرون راندن شما كمك
كردند و هركس با آنان رابطه دوسـتـى داشـتـه بـاشـد ظـالـم و ستمگر است ))
(انمـاينهيكم اللّه عن الذين قـاتلوكم فى الدين واخرجوكم من ديـاركم وظاهروا على
اخراجكم ان تولوهم ومن يتولهم فاولئك هم الظالمون ).
از دو آيـه فـوق يـك اصـل كـلـى و اسـاسى در چگونگى رابطه مسلمانان با غير مسلمين
استفاده مى شود, نه تنها براى آن زمان كه براى امروز و فردا نيز ثابت است , و آن
اين كه مسلمانان موظفند در بـرابر هر گروه و جمعيت و هر كشورى كه موضع خصمانه
باآنها داشته باشند و برضد اسلام و مسلمين قيام كنند, يا دشمنان اسلام را يارى
دهندسرسختانه بايستند, و هرگونه پيوند محبت و دوسـتـى را بـا آنها قطع كنند اما اگر
آنهادر عين كافر بودن نسبت به اسلام و مسلمين بى طرف بمانند و يا تمايل داشته
باشند, مسلمين مى توانند با آنها رابطه دوستانه برقرار سازند البته نه در آن حد كه
بابرادران مسلمان دارند, و نه در آن حد كه موجب نفوذ آنها درميان مسلمين گردد.
آيـه ـ شـان نـزول : در شان نزول اين آيه و آيه بعد آمده است كه :رسول خدا(ص ) در
((حديبيه )) با مـشـركـان مـكه پيمانى امضا كرد يكى از موارد پيمان اين بود كه هركس
از اهل مكه به مسلمانان بپيوندد او را بازگردانند, اما اگر كسى ازمسلمانان اسلام را
رها كرده به مكه بازگردد مى توانند را برنگردانند.
در ايـن هـنـگام زنى به نام ((سبيعه )) اسلام را پذيرفت , و در همان سرزمين حديبيه
به مسلمانان پيوست , همسرش خدمت پيامبر(ص ) آمد و گفت : اى محمد!همسرم را به من
بازگردان , چرا كه اين يكى از مواد پيمان ماست , و هنوز مركب آن خشك نشده .
آيه نازل شد و دستور داد زنان مهاجر را امتحان كنيد.
ابـن عـبـاس مى گويد;Š امتحانشان
به اين بود كه بايد سوگند ياد كنند هجرت آنهابه خاطر كينه با شوهر, يا علاقه به
سرزمين جديد, و يا هدف دنيوى نبوده بلكه تنهابه خاطر اسلام بوده است .
آن زن سـوگند ياد كرد كه چنين است در اينجا رسول خدا(ص ) مهريه اى را كه شوهرش
پرداخته بـود و هزينه هائى را كه متحمل شده بود به او پرداخت و فرمود:طبق اين ماده
قرارداد تنها مردان را بازمى گرداند نه زنان را.
تفسير:.
جبران زيانهاى مسلمين و كفارـ.
در آيـات گـذشـته سخن از ((بغض فى اللّه )) قطع پيوند با دشمنان
خدا بود, اما دراينجا سخن از ((حب فى اللّه )) و برقرار ساختن پيوند با كسانى است
كه از كفر جدامى شوند و به ايمان مى پيوندند.
نخست از زنان مهاجر, سخن مى گويد, و جمعا هفت دستور در اين آيه واردشده كه عمدتا
درباره زنان مهاجر, و قسمتى نيز درباره زنان كافر است .
1ـ نـخـسـتـيـن دسـتور درباره آزمايش ((زنان مهاجرات )) است , روى سخن را به مؤمنان
كرده , مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هنگامى كه زنان با ايمان به
عنوان هجرت نزد شما آيند, آنـهـا را (از خود نرانيد, بلكه ) آزمايش كنيد)) (يـا
ايهاالذين آمنوا اذا جـاكم المؤمنـات مهـاجرات فامتحنوهن ).
نـحـوه امتحان چنين بود كه آنها را سوگند به خدا مى دادند كه مهاجرتشان جزبراى قبول
اسلام نـبـوده , و يـا بـا پـيـغـمـبـر اسـلام (ص ) بيعت كنند كه راه شرك نپويند, و
گردسرقت و اعمال منافى عفت , و كشتن فرزندان , و مانند آن نروند, و سرتاپا تسليم
فرمان رسول خدا(ص ) باشند.
الـبـتـه ممكن است كسانى در آن سوگند و اين بيعت نيز خلاف بگويند اما مقيدبودن
بسيارى از (مـردم ) حـتـى مشركان در آن زمان به مساله بيعت و سوگند به خداسبب مى شد
كه افراد كمتر دروغ بگويند.
لـذا در جـمـلـه بـعد مى افزايد: ((خداوند به (درون دل آنها و) ايمانشان آگاهتراست
))(اللّه اعلم بايمـانهن ).
2ـ در دستور بعد مى فرمايد: ((هرگاه (از عهده اين امتحان برآمدند و) آنها رامؤمن
يافتيد, آنها را به سوى كفار بازنگردانيد)) (فان علمتموهن مؤمنـات فلا ترجعوهن الى
الكفار).
3ـ در سـومـين مرحله كه در حقيقت دليلى است براى حكم قبل اضافه مى كند: ((نه آنها
بر كفار حلالند, و نه كفار براى آنها حلال )) (لا هن حل لهم ولا هم يحلون لهن ).
چـرا كـه ايـمـان و كـفر در يك جا جمع نمى شود, و پيمان مقدس ازدواج نمى تواند
رابطه درميان مؤمن و كافر برقرار سازد.
4ـ از آنـجـا كـه مـعـمـول عرب بود كه مهريه زنان خود را قبلا مى پرداختند
درچهارمين دستور مـى افـزايـد: ((و آنـچـه را هـمـسران آنها (براى ازدواج با اين
زنان )پرداخته اند به آنان بپردازيد)) (وآتوهم مـا انفقوا).
درسـت اسـت كـه شوهرشان كافر است اما چون اقدام بر جدائى به وسيله ايمان از طرف زن
شروع شده , عدالت اسلامى ايجاب مى كند كه خسارات همسرش پرداخت شود.
الـبـتـه اين پرداخت مهر در مورد مشركانى بود كه با مسلمانان پيمان ترك مخاصمه
درحديبيه يا غير آن امضا كرده بودند.
5ـ حكم ديگر كه به دنبال احكام فوق آمده اين است كه مى فرمايد: ((و گناهى بر شما
نيست كه با آنها ازدواج كنيد هرگاه مهرشان را به آنان بدهيد)) (ولا جنـاح عليكم ان
تنكحوهن اذا آتيتموهن اجورهن ).
بايد توجه داشت كه در اينجا زن بدون طلاق از شوهر كافر جدا مى شود, ولى بايد عده
نگهدارد.
6ـ اما هرگاه قضيه برعكس باشد يعنى شوهر اسلام را بپذيرد و زن بر كفرباقى بماند, در
اينجا نيز رابـطـه زوجـيـت به هم مى خورد و نكاح فسخ مى شود,چنانكه در ادامه همين
آيه مى فرمايد: ((و هرگز زنان كافر را در همسرى خود نگه نداريد)) (ولا تمسكوا بعصم
الكوافر).
7ـ در آخرين حكم كه در آيه ذكر شده سخن از مهر زنانى است كه از اسلام جدا شوند و به
اهل كفر بـپيوندند, مى فرمايد;Š
اگر كسى از زنان شما كافر شد و به بلادكفر فرار كرد ((حق داريد مهرى را كه پرداخته
ايد مطالبه كنيد همان گونه كه آنها حق دارند مهر (زنانشان را كه از آنان جدا شده
اند) از شما مطالبه كنند)) (وسئلوا مـاانفقتم وليسئلوا مـا انفقوا).
و اين مقتضاى عدالت و احترام به حقوق متقابل است .
و در پـايـان آيـه به عنوان تاكيد بر آنچه گذشت , مى فرمايد: ((اين حكم خداونداست
كه در ميان شما حكم مى كند و خداوند دانا و حكيم است )) (ذلكم حكم اللّه يحكم بينكم
واللّه عليم حكيم ).
احـكـامـى اسـت كـه همه از علم الهى سرچشمه گرفته , و آميخته با حكمت است , و توجه
به اين حقيقت كه همه از سوى خداست بزرگترين ضمانت اجرائى براى اين احكام محسوب مى
شود.
(آيـه )ـ در ايـن آيـه در ادامـه همين سخن مى فرمايد: ((و اگر بعضى ازهمسران شما از
دستتان بـروند (اسلام را رها كرده به كفار پيوستند) و شما در جنگى بر آنها پيروز
شديد و غنائمى به دست گـرفـتـيد, به كسانى كه همسرانشان رفته اندهمانند مهرى را كه
پرداخته اند (از غنائم ) بدهيد)) (وان فـاتكم شى من ازواجكم الى الكفار فعـاقبتم
فـاتوا الذين ذهبت ازواجهم مثل مـا انفقوا).
و در پـايـان آيـه , همه مسلمانان را به تقوا دعوت كرده , مى فرمايد: ((و از(مخالفت
) خداوندى كه همه به او ايمان داريد بپرهيزيد)) (واتقوا اللّه الذى انتم به مؤمنون
).
دستور به تقوا در اينجا ممكن است به خاطر اين باشد كه معمولا در تشخيص مقدار مهريه
به گفته هـمسران اعتماد مى شود, چون راهى براى اثبات آن جز گفته خود آنها وجود
ندارد, و امكان دارد وسـوسـه هـاى شـيـطـانى سبب شود كه بيش ازمقدار واقعى ادعا
كنند, لذا آنها را توصيه به تقوا مى نمايد.
(آيه )ـ.
شرايط بيعت زنان :.
در تـعـقـيـب آيـات گذشته كه احكام زنان مهاجر را بيان مى كرد
در اين آيه حكم بيعت زنان را با پيامبر(ص ) شرح مى دهد.
بـطـورى كه مفسران نوشته اند اين آيه روز فتح مكه نازل شد, هنگامى كه پيامبر(ص ) بر
كوه صفا قـرارگـرفـتـه بـود از مردان بيعت گرفت , زنان مكه كه ايمان آورده بودند
براى بيعت خدمتش آمدند, آيه نازل شد و كيفيت بيعت با آنان را شرح داد.
روى سـخن را به پيامبر(ص ) كرده , مى فرمايد: ((اى پيامبر! هنگامى كه زنان مؤمن نزد
تو آيند و با تـو بـيـعـت كـنند كه چيزى را شريك خدا قرار ندهند, دزدى و زنانكنند,
فرزندان خود را نكشند تـهـمـت و افترائى پيش دست و پاى خود نياورند, ودر هيچ كار
شايسته اى مخالفت و نافرمانى تو نـكنند, با آنها بيعت كن و براى آنها ازدرگاه
خداوند آمرزش بطلب كه خداوند آمرزنده و مهربان اسـت )) (يــا ايـها النبى اذاجـاك
المؤمنـات يبـايعنك على ان لا يشركن باللّه شيئا ولا يسرقن ولا يزنين ولايقتلن اولا
دهن ولا ياتين ببهتـان يفترينه بين ايديهن وارجلهن ولا يعصينك فى معروف فبـايعهن
واستغفر لهن اللّه ان اللّه غفور رحيم ).
در مورد چگونگى بيعت بعضى نوشته اند كه پيامبر(ص ) دستور داد ظرف آبى آوردند, و دست
خود را در آن ظـرف آب گـذارد و زنـان هم دست خود را در طرف ديگر ظرف مى گذاردند, و
بعضى گفته اند: پيامبر از روى لباس با آنها بيعت مى كرد.
(آيه )ـ چنانكه ديديم اين سوره با مساله قطع رابطه از دشمنان خدا آغاز شد و باهمين
امر نيز پايان مى گيرد, مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! با قومى كه
خداوند آنان را مورد غضب قرار داده دوستى نكنيد)) (يـا ايها الذين آمنوا لا
تتولواقوما غضب اللّه عليهم ).
شما نبايد آنها را به دوستى برگزينيد و اسرار خود را در اختيار آنها بگذاريد.
تعبير ((قوما غضب اللّه عليهم )) مفهوم وسيع و گسترده اى دارد كه همه كفار ومشركين
را شامل مى شود, و تعبير به ((غضب )) در قرآن مجيد منحصر به ((يهود))نيست , بلكه در
مورد منافقان نيز آمده است (فتح /6).
سپس به ذكر مطلبى مى پردازد كه در حكم دليل بر اين نهى است , مى فرمايد:((آنان از
(نجات در) آخـرت مايوسند همان گونه كه كافران مدفون در قبرها مايوس مى باشند)) (قد
يئسوا من الا خرة كمـا يئس الكفار من اصحـاب القبور).
زيرا مردگان كفار در جهان برزخ نتائج كار خود را مى بينند و راه بازگشت براى جبران
ندارند لذا بـكـلـى مـايـوسـند, اين گروه از زندگان نيز به قدرى آلوده گناهند كه
هرگز اميدى به نجات خويش ندارند, درست همانند مردگان از كفار.
((پايان سوره ممتحنه )).
سوره صف [61].
اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و داراى 14 آيه است .
محتواى سوره :.
اين سوره در حقيقت بر دو محور اساسى دور مى زند:
يـكـى بـرترى اسلام بر تمام آئينهاى آسمانى , و تضمين بقا و جاودانگى آن از سوى
خداوند, و ديگر لزوم جهاد در طريق حفظ و پيشرفت اين آئين .
اما در يك نظر مى توان به سه بخش ديگر نيز اشاره كرد.
1ـ دعوت به هماهنگى گفتار و كردار و پرهيز از سخنان بى عمل .
2ـ يادآورى از پيمان شكنى بنى اسرائيل و بشارت مسيح به ظهور اسلام .
3ـ اشاره فشرده اى به زندگى حواريين مسيح و الهام از آنها.
انتخاب نام ((صف )) براى سوره به خاطر تعبيرى است كه در آيه چهارم اين سوره آمده ,
گاهى نيز به عنوان سوره ((عيسى )) و يا سوره ((حواريين )) ناميده شده است .
فضيلت تلاوت سوره :.
در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (ص ) مى خوانيم :
((هركس سوره عيسى (سوره صف ) را بخواند حضرت مسيح بر او درودمى فرستد و تا در دنيا
زنده است براى او استغفار مى كند و در قيامت رفيق او است )).
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
(آيـه )ـ آغاز اين سوره نيز تسبيح خداوند است و به همين جهت آن را جزسوره هاى
((مسبحات )) (سوره هائى كه با تسبيح خدا شروع مى شود) شمرده اند.
مـى فـرمايد: ((آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است , همه تسبيح خدامى گويند)) (سبح
للّه مـا فى السموات ومـا فى الا رض ).
چـرا تـسـبيح او نگويند و از هر عيب و نقصى منزهش نشمرند با اين كه ((اوشكست
ناپذير, و حكيم است )) (وهو العزيز الحكيم ).
آيـه ـ شان نزول : جمعى از مؤمنان پيش از آنكه حكم جهاد نازل شودمى گفتند: اى كاش
خداوند بـهـتـرين اعمال را به ما نشان مى داد تا عمل كنيم , چيزى نگذشت كه خداوند
به آنها خبر داد كه ((افـضل اعمال , ايمان خالص و جهاد است ))اما اين خبر آنها را
ناخوشايند آمد و تعلل ورزيدند, آيه نازل شد و آنها را ملامت كرد.
تـفـسـيـر: ايـن آيـه بـه عنوان ملامت و سرزنش از كسانى كه به گفته هاى خودعمل نمى
كنند, مـى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! چرا سخنى مى گوئيد كه عمل نمى
كنيد))؟! (يـا ايها الذين آمنوا لم تقولون مـا لا تفعلون ).
(آيـه )ـ سـپـس در ادامـه هـمـين سخن مى افزايد: ((نزد خدا بسيار موجب خشم است كه
سخنى بگوئيد كه عمل نمى كنيد)) (كبر مقتا عنداللّه ان تقولوا مـالا تفعلون ).
آيه فوق هرگونه تخلف از عهد و پيمان و وعده , و حتى به گفته بعضى نذر رانيز شامل مى
شود.
در حـديـثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : ((وعده مؤمن به برادرش نوعى نذراست ,
هرچند كفاره ندارد, و هركس تخلف وعده كند با خدا مخالفت كرده , وخويش را در معرض
خشم او قرارداده , و اين همان است كه قرآن مى گويد: ((يـا ايهاالذين آمنوا لم
تقولون مـالا تفعلون )).
(آيه )ـ در اين آيه مساله اصلى را كه مساله جهاد است پيش كشيده ,مى فرمايد:
((خداوند كسانى را دوسـت مى دارد كه در راه او پيكار مى كنند گوئى بنائى آهنين
اند)) (ان اللّه يحب الذين يقـاتلون فى سبيله صفا كانهم بنيـان مرصوص ).
بـنـابـراين نفس پيكار مطرح نيست , آنچه مهم است اين كه پيكار ((فى سبيل اللّه
))باشد و آن هم با اتحاد و انسجام كامل همانند سدى فولادين .
از مهمترين عوامل پيروزى در برابر دشمنان انسجام و به هم پيوستگى صفوف در ميدان
نبرد است , نـه تـنها در نبردهاى نظامى كه در نبرد سياسى واقتصادى نيز جز از طريق
وحدت كارى ساخته نيست .
(آيـه )ـ در تـعقيب دو دستورى كه در آيات قبل درباره ((هماهنگى گفتار وكردار)) و
((وحدت صـفـوف )) آمـده بود در اين آيه براى تكميل اين معنى به گوشه اى اززندگى دو
پيامبر موسى و عـيـسـى (ع ) اشـاره مى كند كه متاسفانه نمونه هاى روشنى از((جدائى
گفتار و عمل )) و ((عدم انـسجام صفوف )) در زندگى پيروان آن دو ديده مى شود, با
سرنوشت شومى كه به دنبال آن پيدا كردند.
نـخـست مى فرمايد: ((به ياد آوريد هنگامى را كه موسى به قومش گفت : اى قوم من ! چرا
مرا آزار مى دهيد با اين كه مى دانيد من فرستاده خدا به سوى شماهستم ))؟! (واذ قـال
موسى لقومه يـا قوم لم تؤذوننى وقد تعلمون انى رسول اللّه اليكم ).
ايـن آزار اشـاره بـه نـسـبـتهاى ناروائى است كه به موسى مى دادند و خداوندموسى را
از آن مبرا سـاخت , در آيه 69 سوره احزاب مى خوانيم : ((اى كسانى كه ايمان آورده
ايد همانند كسانى نباشيد كه موسى را آزار دادند و خداوند او را (از آنچه در حق او
مى گفتند) مبرا ساخت )).
ولـى اين عمل بدون مجازات نماند چنانكه در پايان آيه موردبحث مى خوانيم :((هنگامى
كه آنها از حـق مـنحرف شدند خداوند قلوبشان را منحرف ساخت , و خدافاسقان را هدايت
نمى كند)) (فلما زاغوا ازاغ اللّه قلوبهم واللّه لا يهدى القوم الفـاسقين ).
از ايـن تـعـبـيـر استفاده مى شود كه هدايت و ضلالت , هرچند از ناحيه خداونداست اما
زمينه ها و مقدمات و عوامل آن , از ناحيه خود انسان است .
(آيه )ـ.
من بشارت ظهور ((احمد)) را آورده ام
!.
در اين آيه به مساله رسالت حضرت عيسى (ع ) و كارشكنى و تكذيب
بنى اسرائيل در مقابل او اشاره كـرده , مـى افـزايـد ((و (بـه يـاد آوريد) هنگامى
را كه عيسى بن مريم گفت : اى بنى اسرائيل ! من فرستاده خدا به سوى شما هستم , اين
درحالى است كه تصديق كننده كتابى كه قبل از من فرستاده شده [ تورات ] مى باشم
))(واذ قـال عيسى بن مريم يـا بنى اسرائيل انى رسول اللّه اليكم مصدقا لمـا بين يدى
من التورية ).
((و بـشـارت دهـنده به رسولى كه بعد از من مى آيد و نام او احمد است ))(ومبشرا
برسول ياتى من بعدى اسمه احمد).
بـنابراين من حلقه اتصالى هستم كه امت موسى و كتاب او را به امت پيامبرآينده
(پيامبر اسلام ) و كتاب او, پيوند مى دهم .
گـرچه جمعى از بنى اسرائيل به اين پيامبر موعود ايمان آوردند, اما گروه عظيمى
سرسختانه در برابر او ايستادند, و حتى معجزات آشكار او را انكار كردند ولذا در
پايان آيه مى افزايد: ((هنگامى كه او [ احـمـد] بـا معجزات و دلائل روشن به سراغ
آنان آمد گفتند: اين سحرى است آشكار))! (فلما جـاهم بالبينـات قـالواهذا سحر مبين
).
عـجـب اين كه : طايفه يهود, قبل از مشركان عرب , اين پيامبر(ص ) را شناخته بودند,
اما با اين همه بسيارى از بت پرستان , ايمان آوردند ولى بسيارى از يهود برلجاج و
عناد و انكار باقى ماندند.
(آيـه )ـ در آيـه قـبـل خـوانـديم كه چگونه گروهى معاند و لجوج على رغم بشارت
پيامبر پيشين حضرت مسيح (ع ) درباره ظهور پيامبر اسلام (ص ), و على رغم توام بودن
دعوت پيامبر اسلام (ص ) با ((بينات )) و دلائل روشن و معجزات , چگونه به مقابله و
انكار برخاستند, در اينجا عاقبت كار اين افراد, و سرنوشت آنها راتشريح مى كند.
نخست مى فرمايد: ((چه كسى ظالمتر است از آن كس كه بر خدا دروغ بسته در حالى كه دعوت
به اسلام مى شود)) (ومن اظلم ممن افترى على اللّه الكذب وهويدعى الى الا سلا م ).
آرى ! چـنـيـن كسى كه دعوت پيامبر الهى را دروغ , معجزه او را سحر و آئين اورا باطل
مى شمرد ستمكارترين مردم است , چرا كه راه هدايت و نجات را به روى خود و ساير
بندگان خدا مى بندد.
در پـايـان آيـه مـى افـزايد: ((و خداوند گروه ستمكاران را هدايت نمى كند)) (واللّه
لا يهدى القوم الظالمين ).
(آيه )ـ.
مى خواهند نور خدا را با دهان خود
خاموش كنند!.
سـپـس بـراى اين كه نشان دهد دشمنان حق قادر نيستند آئين او را
برچينندضمن تشبيه جالبى مى فرمايد: ((آنان مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش
سازند, ولى خداوند نور خود را كامل مـى كند هرچند كافران خوش نداشته
باشند))!(يريدون ليطفؤا نوراللّه بافواههم واللّه متم نوره ولو كره الكـافرون ).
آرى ! هـمـان گونه كه خداوند اراده كرده بود اين نور الهى روز به روز در گسترش است
و دامنه اسـلام هـر زمان نسبت به گذشته وسيعتر مى شود, و آمارها نشان مى دهد كه
جمعيت مسلمانان جـهـان عـلـى رغـم تلاشهاى مشترك ((صهيونيستها)),((صليبيها)) و ديگر
دشمنان اسلام رو به افزايش است .
(آيـه )ـ در ايـن آيـه بـراى تـاكـيد بيشتر با صراحت مى گويد: ((او كسى است كه رسول
خود را با هدايت و دين حق فرستاده تا او را بر همه اديان غالب سازد هرچندمشركان
كراهت داشته باشند)) (هو الذى ارسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله
ولو كره المشركون ).
و سـرانـجـام اسـلام هـم از نـظـر منطق , و هم از نظر پيشرفت عملى بر مذاهب ديگر
غالب شد, و دشـمـنـان را از قسمتهاى وسيعى از جهان عقب زد و جاى آنها راگرفت و هم
اكنون نيز در حال پيشروى است .
الـبـتـه مرحله نهائى اين پيشروى به عقيده ما با ظهور حضرت مهدى ـعج ـتحقق مى يابد
كه اين آيات خود دليلى بر آن ظهور عظيم است .
(آيه )ـ.
تجارتى پرسود و بى نظير!.
يـكى از اهداف مهم اين سوره , دعوت به ايمان و جهاد است , اين
آيه و سه آيه بعد نيز تاكيدى است به اين دو اصل , با مثال لطيفى كه انگيزه حركت
الهى را درجان انسان به وجود مى آورد.
نخست مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! آيا شما را به تجارتى راهنمائى كنم
كه شما را از عـذاب دردناك رهائى مى بخشد))؟ (يـا ايها الذين آمنواهل ادلكم على
تجـارة تنجيكم من عذاب اليم ).
(آيـه )ـ سپس به شرح آن تجارت پرسود پرداخته , مى افزايد: ((و آن اين كه به خدا و
رسولش ايمان بياوريد و با اموال و جانهايتان در راه خدا جهاد كنيد))(تؤمنون باللّه
ورسوله وتجـاهدون فى سبيل اللّه باموالكم وانفسكم ).
بـدون شـك خـدا نـيازى به اين تجارت پرسود ندارد, بلكه تمام منافع آن دربست به
مؤمنان تعلق مـى گيرد, لذا در پايان آيه مى فرمايد: ((اين براى شما (از هرچيز) بهتر
است اگر بدانيد)) (ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون ).
ايـمـان بـه پـيـامـبر(ص ) از ايمان به خدا جدا نيست , همان
گونه كه جهاد با جان , ازجهاد با مال نمى تواند جدا باشد, و اگر مى بينيم جهاد با
مال مقدم داشته شده نه به خاطر آن است كه از جهاد بـا جـان مـهمتر مى باشد, بلكه به
خاطر اين است كه مقدمه آن محسوب مى شود چرا كه ابزار جهاد ازطريق كمكهاى مالى فراهم
مى گردد.
(آيـه )ـ تـا ايـنـجـا سه ركن اساسى از اركان اين تجارت بزرگ مشخص شد((خريدار))
خداست و ((فـروشنده )) انسانهاى با ايمان , ((و متاع )) جانها و اموالشان ,اكنون
نوبت به ركن چهارم مى رسد كه بهاى اين معامله عظيم است .
مى فرمايد: اگر چنين كنيد ((گناهانتان را مى بخشد و شما را در باغهائى ازبهشت داخل
مى كند كـه نـهرها از زير درختانش جارى است و در مسكنهاى پاكيزه دربهشت جاويدان جاى
مى دهد, و ايـن پيروزى عظيم است )) (يغفر لكم ذنوبكم ويدخلكم جنات تجرى من تحتها
الا نهـار ومسـاكن طيبة فى جنات عدن ذلك الفوز العظيم ).
در مـرحـله پاداش اخروى نخست به سراغ آمرزش گناهان مى رود چرا كه بيشترين ناراحتى
فكر انـسـان از گـنـاهـان خـويش است , همچنين اين تعبير نشان مى دهد كه نخستين هديه
الهى به شهيدان راهش اين است كه تمام گناهانشان رامى بخشد.
(آيـه )ـ در ايـن آيـه بـه دو شـاخه از مواهب الهى در دنيا نيز اشاره كرده ,مى
فرمايد: ((و (نعمت ) ديـگـرى كـه آن را دوسـت داريـد به شما مى بخشد, و آن يارى
خداوند, و پيروزى نزديك است )) (واخرى تحبونهـا نصر من اللّه وفتح قريب ).
چه تجارت پرسود و پربركتى ؟ كه سراسرش فتح و پيروزى و نعمت ورحمت است .
سـپـس بـه هـمـين دليل به مؤمنان در مورد اين تجارت بزرگ تبريك مى گويد ومى افزايد:
((و مؤمنان را بشارت ده )) به اين پيروزى بزرگ (وبشر المؤمنين ).
(آيه )ـ.
همچون حواريون باشيد!.
در ايـن آيـه كـه آخـرين آيه سوره صف مى باشد باز تكيه و تاكيد
روى امر((جهاد)) است كه محور اصـلـى سـوره را تـشـكيل مى دهد, منتهى از طريقى ديگر
اين مساله را تعقيب مى كند, و مطلبى مـهمتر از عنوان بهشت و نعمتهاى بهشتى ارائه
داده , مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! ياوران خدا باشيد)) (يـا ايها
الذين آمنوا كونوا انصـاراللّه ).
خدائى كه تمام قدرتها از او سرچشمه مى گيرد و به او باز مى گردد.
سـپـس بـه يك نمونه تاريخى اشاره مى كند تا بدانند اين راه بدون رهرو نبوده ونيست ,
مى افزايد: ((همان گونه كه عيسى بن مريم به حواريون گفت : چه كسانى در راه خدا
ياوران من هستند))؟! (كمـا قـال عيسى ابن مريم للحواريين من انصـارى الى اللّه ).
و ((حـواريون (در پاسخ با نهايت افتخار) گفتند: ما ياوران خدائيم )) (قـال
الحواريون نحن انصـار اللّه ).
و در همين مسير با دشمنان حق به مبارزه برخاستند ((در اين هنگام گروهى ازبنى
اسرائيل ايمان آوردنـد (و به حواريون پيوستند) و گروهى كافر شدند)) (فـامنت طائفة
من بنى اسرائيل وكفرت طائفة ).
ايـنـجـا بود كه نصرت و يارى ما به كمك آنها شتافت ((ما كسانى را كه ايمان آورده
بودند در برابر دشمنانشان تاييد كرديم , و سرانجام بر آنان پيروز شدند))(فايدنا
الذين آمنوا على عدوهم فاصبحوا ظاهرين ).
شـمـا نـيـز حـواريـون مـحـمد(ص ) هستيد, و به اين افتخار مفتخريد كه ياوران اللّه
ورسول خدا مى باشيد, و همان گونه كه حواريون بر دشمنان غلبه كردند شما نيز
پيروزخواهيد شد.
حواريون كيانند؟.
در قـرآن مـجـيـد پنج بار از حواريون مسيح (ع ) ياد شده كه
دوبار در همين سوره است , اين تعبير اشاره به دوازده نفر از ياران خاص حضرت مسيح
است كه نام آنهادر انجيلهاى كنونى (انجيل متى و لوقا باب 6) ذكر شده است .
در حـديـثـى آمـده است كه پيغمبر گرامى اسلام (ص ) هنگامى كه در ((عقبه )) باجمعى
از اهل مـديـنـه كـه بـراى بيعت آمده بودند روبه رو شد فرمود: دوازده نفر ازخودتان
را انتخاب و به من مـعـرفى كنيد كه اينها نماينده قوم خود باشند, همان گونه كه
حواريون نسبت به عيسى بن مريم بوده اند و اين نيز اهميت مقام آن بزرگواران رانشان
مى دهد.
((پايان سوره صف )).
سوره جمعه [62].
اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و 11 آيه است .
محتواى سوره :.
ايـن سوره در حقيقت بر دو محور اساسى دور مى زند: نخست توجه به
توحيد و صفات خدا و هدف از بعثت پيامبر اسلام (ص ) و مساله معاد, و ديگرى برنامه
سازنده نماز جمعه و بعضى از خصوصيات اين عبادت بزرگ .
فضيلت تلاوت سوره :.
در فـضيلت تلاوت اين سوره ـچه مستقلا و يا در ضمن نمازهاى يوميه
ـروايات بسيارى وارد شده است .
در حديثى از پيغمبر اكرم (ص ) مى خوانيم : ((هركس سوره جمعه را بخواندخداوند به
تعداد كسانى كـه در نـمـاز جمعه شركت مى كنند و كسانى كه شركت نمى كنند در تمام
بلاد مسلمين به او ده حسنه مى بخشد)).
قـابـل ذكر است , با اين كه عدول از سوره توحيد و ((قل يـا ايها الكـافرون )) به
سوره هاى ديگر در قرائت نماز جائز نيست اين مساله در خصوص نماز جمعه استثنا و عدول
از آنها به سوره ((جمعه )) و ((منافقون )) جايز بلكه مستحب شمرده شده است .
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
(آيـه )ـ اين سوره نيز با تسبيح و تقديس پروردگار شروع مى شود, و به قسمتى ازصفات
جمال و جلال و اسما حسناى او اشاره مى كند كه در حقيقت مقدمه اى است براى بحثهاى
آينده .
مى فرمايد: ((آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است همواره تسبيح خدامى گويند)) و با
زبان حال و قال او را از تمام نقايص و عيوب پاك مى شمرند (يسبح للّه مـا فى السموات
ومـا فى الا رض ).
خداوندى كه ((مالك و حاكم است , و از هر عيب و نقصى مبراست )) (الملك القدوس ).
خداوندى كه ((عزيز و حكيم است )) (العزيز الحكيم ).
و به اين ترتيب نخست بر ((مالكيت و حاكميت )) و سپس ((منزه بودن او ازهرگونه ظلم و
ستم و نقص )) تاكيد مى كند, زيرا با توجه به مظالم بى حساب ملوك وشاهان واژه ((ملك
)) تداعى معانى نامقدسى مى كند كه با كلمه ((قدوس )) همه شستشو مى شود.
(آيـه )ـ بـعـد از ايـن اشـاره كـوتاه و پرمعنى به مساله توحيد و صفات خدا, به
مساله بعثت پيامبر اسـلام (ص ) و هدف از اين رسالت بزرگ كه در ارتباط با عزيز وحكيم
و قدوس بودن خداوند است پـرداخـتـه , مـى گـويـد: ((او كـسى است كه در ميان جمعيت
درس نخوانده رسولى از خودشان بـرانـگـيـخـت كه آياتش را بر آنهامى خواند)) (هو الذى
بعث فى الا ميين رسولا منهم يتلوا عليهم آيـاته ).
و در پرتو اين تلاوت , ((آنها را تزكيه مى كند, و به آنها كتاب (قرآن ) و حكمت مى
آموزد)) (ويزكيهم ويعلمهم الكتـاب والحكمة ).
((هرچند پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند)) (وان كـانوا من قبل لفى ضلا ل مبين ).
پـيـامـبـر اسلام از ميان همين گروه درس نخوانده برخاسته تا عظمت رسالت اورا روشن
سازد, كـتابى مثل قرآن با اين محتواى عميق و عظيم , محال است زائيده فكر بشر باشد
آن هم بشرى كه نه خود درس خوانده , و نه در محيط علم و دانش پرورش يافته است , اين
نورى است كه از ظلمت برخاسته , و اين خود معجزه اى است آشكار و سندى است روشن بر
حقانيت او.
در آيـه فـوق هـدف ايـن بعثت را در سه امر خلاصه كرده كه يكى جنبه مقدماتى دارد و
آن تلاوت آيات الهى است , و دو قسمت ديگر يعنى ((تهذيب وتزكيه نفوس )) و ((تعليم
كتاب و حكمت )) دو هدف بزرگ نهائى را تشكيل مى دهد.
آرى ! پـيـامبر(ص ) آمده است كه انسانها را هم در زمينه علم و دانش , و هم اخلاق و
عمل , پرورش دهـد, تا به وسيله اين دو بال بر اوج آسمان سعادت پروازكنند, و مسير
الى اللّه را پيش گيرند, و به مقام قرب او نائل شوند.
(آيـه )ـ ولى ازآنجاكه پيامبراسلام تنها مبعوث به اين قوم ((امى ))نبود, بلكه دعوتش
همه جهانيان را دربـر مـى گرفت در اين آيه , مى افزايد: ((و رسول است برگروه ديگرى
(از مؤمنان ) كه هنوز به آنها ملحق نشده اند)) (وآخرين منهم لما يلحقوا بهم ).
بـه ايـن تـرتيب آيه فوق تمام اقوامى را كه بعد از صحابه پيامبر(ص ) به وجودآمدند
از عرب و عجم شامل مى شود.
و از آنـجـا كه همه اين امور از قدرت و حكمت خداوند سرچشمه مى گيرد, درپايان آيه مى
افزايد: ((و او عزيز و حكيم است )) (وهو العزيز الحكيم ).
(آيـه )ـ سپس به اين نعمت بزرگ يعنى , بعثت پيامبر گرامى اسلام (ص ) وبرنامه تعليم
و تربيت او اشـاره كـرده , مى افزايد: ((اين فضل خداست كه به هركس بخواهد (و شايسته
بداند) مى بخشد, و خداوند صاحب فضل عظيم است )) (ذلك فضل اللّه يوتيه من يشـا
واللّه ذوالفضل العظيم ).
(آيه )ـ.
چارپائى بر او كتابى چند!.
در بـعـضـى از روايات آمده است كه يهود مى گفتند: اگر محمد به
رسالت مبعوث شده رسالتش شامل حال ما نيست , لذا به آنها گوشزد مى كند كه اگر كتب
آسمانى خود را دقيقا خوانده و عمل مى كرديد اين سخن را نمى گفتيد, چرا كه بشارت
ظهور پيامبر اسلام (ص ) در آن آمده است .
مى فرمايد: ((كسانى كه مكلف به تورات شدند ولى حق آن را ادا نكردند ماننددرازگوشى
هستند كـه كـتابهائى حمل مى كند)) آن را بر دوش مى كشد اما چيزى از آن نمى فهمد
(مثل الذين حمل التورية ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا).
ايـن قوم از خود راضى كه تنها به نام تورات يا تلاوت آن قناعت كردند,بى آنكه انديشه
در محتواى آن داشـته باشند و عمل كنند همانند همين حيوانى هستند كه در حماقت و
نادانى ضرب المثل و مشهور خاص و عام است .
سپس در ادامه اين مثل مى افزايد: ((گروهى كه آيات خدا را انكار كردند مثال بدى
دارند)) (بئس مثل القوم الذين كذبوا بـايـات اللّه ).
و در پـايـان آيـه در يـك جـمـلـه كـوتـاه و پـرمعنى مى فرمايد: ((و خداوند قوم
ستمگر را هدايت نمى كند))؟ (واللّه لا يهدى القوم الظالمين ).
درسـت اسـت كـه هـدايـت كـار خـداسـت , اما زمينه لازم دارد, و زمينه آن كه روح حق
طلبى و حق جوئى است بايد از ناحيه خود انسانها فراهم شود, و ستمگران ازاين مرحله
دورند.
در روايـات اسـلامـى در نـكـوهش عالمان بى عمل تعبيرات تكان دهنده اى آمده است : از
جمله , از رسـول خـدا(ص ) نـقل شده كه فرمود: ((هركس علمش افزوده شود ولى بر هدايتش
نيفزايد, اين علم , جز دورى از خدا, براى او حاصلى ندارد)).
و بـدون شك وجود چنين علما و دانشمندانى , بزرگترين بلا براى يك جامعه محسوب مى شود
و سرنوشت مردمى كه عالمشان چنين باشد, سرنوشت خطرناكى است كه به گفته شاعر عرب :.
شـبـان , گـوسفندان را از چنگال گرگ نجات مى دهد اما واى به حال گوسفندانى كه
شبانشان گرگان باشند.
(آيـه )ـ گـفـتـيم يهود خود را امتى برگزيده , و به اصطلاح تافته اى جدابافته مى
دانستند, حتى گـاهـى ادعـا مـى كـردنـد كـه پسران خدا هستند! و گاه خود را دوستان
خاص خداوند قلمداد مى كردند, چنانكه در آيه 18 سوره مائده آمده است .
قرآن در مقابل اين بلندپروازيهاى بى دليل , آن هم از ناحيه گروهى كه حامل كتاب الهى
بودند اما عـامـل بـه آن نـبودند, مى گويد: به آنها ((بگو: اى يهوديان ! اگر گمان
مى كنيد كه (فقط) شما دوستان خدائيد نه ساير مردم پس آرزوى مرگ كنيد اگرراست مى
گوئيد)) تا به لقاى محبوبتان بـرسـيـد (قل يـا ايها الذين هـادوا ان زعمتم انكم
اوليـا للّه من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صـادقين ).
چرا كه دوست هميشه مشتاق لقاى دوست است , و مى دانيم كه لقاى معنوى پروردگار در
قيامت رخ مى دهد اگر شما راست مى گوئى پس چرا اين قدر به زندگى دنيا چسبيده ايد؟
چرا اين قدر از مرگ وحشت داريد؟.
(آيـه )ـ سپس به دليل اصلى وحشت آنها از مرگ اشاره كرده , مى افزايد:((ولى آنان
هرگز تمناى مرگ نمى كنند به خاطر اعمالى كه از پيش فرستاده اند))(ولا يتمنونه ابدا
بمـا قدمت ايديهم ).
((و خداوند ظالمان را به خوبى مى شناسد)) (واللّه عليم بالظالمين ).
در حـقـيـقـت ترس انسان از مرگ به خاطر يكى از دو عامل است : يا به زندگى بعد از
مرگ ايمان ندارد, و مرگ را هيولاى فنا و نيستى مى پندارد, و طبيعى است كه انسان از
نيستى و عدم بگريزد.
و يا اين كه به جهان پس از مرگ معتقد است اما پرونده اعمال خود را چنان تاريك و
سياه و خالى از حسنات مى بيند كه از حضور در آن دادگاه بزرگ سخت بيمناك است و از
آنجا كه يهود معتقد به معاد و جهان پس از مرگ بودند طبعا علت وحشت آنها از مرگ ,
عامل دوم بود.
(آيه )ـ ولى مسلما اين وحشت و اضطراب مشكلى را حل نمى كند;Šمرگ
, شترى است كه بر در خانه هـمه خوابيده است لذا قرآن مى گويد: اى پيامبر! به آنها
((بگو: اين مرگى كه از آن فرار مى كنيد سرانجام با شما ملاقات خواهد كرد)) (قل ان
الموت الذى تفرون منه فانه ملا قيكم ).
((سـپـس بـه سـوى كسى كه داناى پنهان و آشكار است بازگردانده مى شويد آنگاه شمارا
از آنچه انجام مى داديد خبر مى دهد)) (ثم تردون الى عـالم الغيب والشهـادة فينبئكم
بمـا كنتم تعملون ).
قـانـون مـرگ از عـمومى ترين و گسترده ترين قوانين اين عالم است , انبيا بزرگ الهى
و فرشتگان مقرب همه مى ميرند, و جز ذات پاك خداوند در اين جهان باقى نمى ماند, ((كل
من عليهـا فـان ت ويبقى وجه ربك ذوالجلا ل والا كرام )).
(الرحمن /26و27).
هـم مـرگ از قوانين مسلم اين عالم است , و هم حضور در دادگاه عدل خدا وحسابرسى
اعمال و هم خداوند از تمام اعمال بندگان دقيقا آگاه است .
بـنـابـرايـن تنها راه براى پايان دادن به اين وحشت , پاكسازى اعمال , وشستشوى دل
از آلودگى گناه مى باشد كه هركس حسابش پاك است از محاسبه اش چه باك .
آيه ـ شان نزول : در شان نزول اين آيه و سه آيه بعد يا خصوص آخرين آيه اين سوره
روايات مختلفى نقل شده همه آنها از اين معنى خبر مى دهد كه در يكى ازسالها كه مردم
مدينه گرفتار خشكسالى و گـرسـنگى و افزايش نرخ اجناس شده بودند((دحيه )) با كاروانى
از شام فرارسيد و با خود مواد غذائى آورده بود, در حالى كه روزجمعه بود و پيامبر(ص
) مشغول خطبه نماز جمعه بود.
طـبـق مـعمول براى اعلام ورود كاروان طبل زدند و حتى بعضى ديگر آلات موسيقى را
نواختند, مـردم بـا سرعت خود را به بازار رساندند, در اين هنگام مسلمانانى كه در
مسجد براى نماز اجتماع كرده بودند خطبه را رها كرده و براى تامين نيازهاى خود به
سوى بازار شتافتند, تنها دوازده مرد و يك زن در مسجد باقى ماندند ـ آيه نازل شد و
آنها را سخت مذمت كرد.
پيامبر(ص ) فرمود: ((اگر اين گروه اندك هم مى رفتند از آسمان سنگ بر آنهامى
باريد)).
تفسير:.
بزرگترين اجتماع عبادى ـسياسى هفته .
در آيـات گـذشته بحثهاى فشرده اى پيرامون توحيد و نبوت و معاد,و
نيز مذمت يهود دنياپرست آمده بود در اينجا به گفتگو پيرامون يكى از مهمترين وظائف
اسلامى كه در تقويت پايه هاى ايمان تـاثير فوق العاده دارد, و از يك نظرهدف اصلى
سوره را تشكيل مى دهد, يعنى نماز جمعه و بعضى از احكام آن مى پردازد.
نـخست همه مسلمانان را مخاطب قرار داده , مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده
ايد! هنگامى كـه بـراى نـماز روز جمعه اذان گفته مى شود به سوى ذكر خدا(خطبه و
نماز) بشتابيد و خريد و فـروش را رهـا كـنـيـد, ايـن براى شما بهتر است اگرمى
دانستيد)) (يـا ايها الذين آمنوا اذا نودى للصلوة من يوم الجمعة فاسعوا الى
ذكراللّه وذروا البيع ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون ).
بـه ايـن تـرتيب هنگامى كه صداى اذان نماز جمعه بلند مى شود مردم موظفندكسب و كار
را رها كرده به سوى نماز كه مهمترين ياد خداست بشتابند.
البته ترك خريد و فروش مفهوم وسيعى دارد كه هر كار مزاحمى را شامل مى شود.
مـنـظـور از ((ذكراللّه )) در درجه اول ((نماز)) است , ولى مى دانيم خطبه هاى
نمازجمعه هم كه آميخته با ذكر خداست , در حقيقت بخشى از نماز جمعه است ,بنابراين
بايد براى شركت در آن نيز تسريع كرد.
(آيه )ـ در اين آيه مى افزايد: ((و هنگامى كه نماز پايان گرفت (شما آزاديد)در زمين
پراكنده شويد و از فـضـل خدا بطلبيد و خدا را بسيار ياد كنيد شايد رستگارشويد))
(فاذا قضيت الصلوة فانتشروا فى الا رض وابتغوا من فضل اللّه واذكروااللّه كثيرا
لعلكم تفلحون ).
(آيـه )ـ در آخـرين آيه سوره كسانى كه پيغمبراكرم (ص ) را به هنگام نمازجمعه رها
كردند و براى خريد از قافله تازه وارد به بازار شتافتند شديدا مورد ملامت قرار داده
, مى گويد: ((هنگامى كه آنها تـجارت يا سرگرمى و لهوى را ببينند پراكنده مى شوند و
به سوى آن مى روند, و تو را ايستاده (در حـالى كه خطبه نماز جمعه مى خوانى ) به حال
خود رها مى كنند)) (واذا راوا تجـارة او لهوا انفضوا اليهـاوتركوك قـائما).
ولـى بـه آنـهـا ((بـگـو: آنـچـه نـزد خـداسـت بـهـتر از لهو و تجارت بهتر است و
خداوندبهترين روزى دهندگان است )) (قل مـا عنداللّه خير من اللهو ومن التجـارة
واللّه خيرالرازقين ).
ثواب و پاداش الهى و بركاتى كه از حضور در نماز جمعه و شنيدن مواعظ واندرزهاى
پيامبر(ص ) و تـربـيـت مـعـنوى و روحانى عائد شما مى شود قابل مقايسه باهيچ چيز
ديگر نيست , و اگر از اين مى ترسيد كه روزى شما بريده شود اشتباه مى كنيد, خداوند
بهترين روزى دهندگان است .
تـعـبـيـر ((لـهو)) اشاره به طبل و ساير آلات لهوى است كه به هنگام ورود قافله تازه
اى به مدينه مى زدند كه هم نوعى اخبار و اعلام بود و هم وسيله اى براى سرگرمى و
تبليغ كالا.
نكته ها:.
1ـ نخستين نماز جمعه در اسلام :.
در بعضى از روايات اسلامى آمده است كه مسلمانان مدينه , پيش از
آن كه پيامبر(ص ) هجرت كند, بـا يـكديگر صحبت كردند و گفتند: يهود در يك روز هفته
اجتماع مى كنند (روز شنبه ) و نصارى نيزروزى براى اجتماع دارند (يكشنبه ) خوب است
ما هم روزى قرار دهيم و درآن روز جمع شويم و ذكـر خدا گوئيم و شكر او را به جا
آوريم , آنها روز قبل ازشنبه را كه در آن زمان ((يوم العروبه )) نـامـيـده مى شد,
براى اين هدف برگزيدند, وبه سراغ ((اسعدبن زراره )) (يكى از بزرگان مدينه )
رفـتـنـد, او نماز را به صورت جماعت با آنها به جا آورد و به آنها اندرز داد و آن
روز, ((روز جمعه )) ناميده شد, زيرا روزاجتماع مسلمين بود.
و اين نخستين جمعه اى بود كه در اسلام تشكيل شد.
امـا اولين جمعه اى كه رسول خدا(ص ) با اصحابش تشكيل دادند, هنگامى بودكه به مدينه
هجرت كرد, وارد مدينه شد, و آن روز روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول هنگام ظهر بود,
حضرت , چهار روز در ((قـبـا)) مـاندند و مسجد قبا را بنيان نهادند,سپس روز جمعه به
سوى مدينه حركت كرد و به هـنـگـام نـماز جمعه به محله ((بنى سالم )) رسيد, و مراسم
نماز جمعه را در آنجا برپاداشت , و اين اولين جمعه اى بود كه رسول خدا(ص ) در اسلام
به جا آورد, خطبه اى هم در اين نماز جمعه خواند كه اولين خطبه حضرت در مدينه بود.
2ـ اهميت نماز جمعه :.
بهترين دليل بر اهميت اين فريضه بزرگ اسلامى قبل از هر چيز آيات
همين سوره است , كه به همه مسلمانان و اهل ايمان دستور مى دهد به محض شنيدن اذان
جمعه به سوى آن بشتابند, و هرگونه كسب و كار و برنامه مزاحم را ترك گويند.
در احاديث اسلامى نيز تاكيدهاى فراوانى وارد شده است از جمله : درخطبه اى كه موافق
و مخالف آن را از پيامبر گرامى اسلام (ص ) نقل كرده اند آمده :.
((خـداونـد نماز جمعه را بر شما واجب كرده هركس آن را در حيات من يا بعداز وفات من
از روى اسـتخفاف يا انكار ترك كند خداوند او را پريشان مى كند, و به كار او بركت
نمى دهد, بدانيد نماز او قبول نمى شود, بدانيد زكات او قبول نمى شود,بدانيد حج او
قبول نمى شود, بدانيد اعمال نيك او قبول نخواهد شد تا از اين كارتوبه كند))!.
البته بايد توجه داشت كه مذمتهاى شديدى كه در مورد ترك نماز جمعه آمده در صورتى است
كه نماز جمعه واجب عينى باشد.
3ـ فلسفه نماز عبادى ـسياسى جمعه :.
نماز جمعه , قبل از هر چيز يك عبادت بزرگ دسته جمعى است , و
اثرعمومى عبادات را كه تلطيف روح و جان , و شستن دل از آلودگيهاى گناه و زدودن
زنگار معصيت از قلب مى باشد دربردارد.
وامـا از نـظـر اجـتـمـاعـى و سياسى , يك كنگره عظيم هفتگى است كه بعد ازكنگره
سالانه حج , بـزرگترين كنگره اسلامى مى باشد, و به همين دليل در روايتى ازپيغمبر
اكرم (ص ) نقل شده كه : ((جمعه حج كسانى است كه قادر به شركت در مراسم حج نيستند)).
در حقيقت اسلام , به سه اجتماع بزرگ اهميت مى دهد:.
اجتماعات روزانه كه در نماز جماعت حاصل مى شود.
اجتماع هفتگى كه در مراسم نماز جمعه است .
و اجتماع حج كه در كنار خانه خدا هر سال يك بار انجام مى گيرد.
نقش نمازجمعه در اين ميان بسيار مهم است بخصوص اين كه يكى ازبرنامه هاى خطيب در
خطبه نمازجمعه , ذكر مسائل مهم سياسى و اجتماعى واقتصادى است .
((پايان سوره جمعه )).
سوره منافقون [63].
اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و داراى 11 آيه است .
محتواى سوره :.
سـوره مـنـافـقين از سوره هاى پرمحتواست كه محور اصلى بحثهاى آن
رامى توان در چهار بخش خلاصه كرد:.
1ـ نشانه هاى منافقان كه خود شامل چندين قسمت حساس است .
2ـ برحذر داشتن مؤمنان از توطئه هاى منافقان .
3ـ هشدار به مؤمنان كه مواهب مادى دنيا آنها را از ذكر خداوند غافل نكند.
4ـ توصيه به انفاق در راه خدا, و بهره گيرى از اموال , پيش از آن كه مرگ فرارسد و
آتش حسرت به جان انسان بيفتد.
فضيلت تلاوت سوره :.
در حـديـثـى از پـيـغـمـبر گرامى اسلام (ص ) آمده است : ((كسى
كه سوره منافقون رابخواند از هرگونه نفاق پاك مى شود)).
در حـديـثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : ((بر هر مؤمنى از شيعيان ما لازم است كه
در شب جمعه سـوره جـمـعه و سبح اسم ربك الاعلى بخواند, و در نمازظهر جمعه سوره جمعه
و منافقين را )) سپس افزود: ((هنگامى كه چنين كند گوئى عمل رسول خدا را انجام داده
و جزا و پاداشش بر خدا بهشت است )).
مـكرر گفته ايم كه اين فضائل و آثار مهم نمى تواند تنها نتيجه تلاوت خالى ازانديشه
و عمل باشد, چـرا كـه هـرگز خواندن اين سوره بى آنكه برنامه زندگى بر آن تطبيق شود
روح نفاق را از انسان بيرون نمى برد.
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
سرچشمه نفاق و نشانه هاى منافقان !.
قـبـل از ورود در تـفـسـير اين سوره ذكر مقدمه اى لازم به نظر
مى رسد و آن اين كه مساله نفاق و منافقان در اسلام از زمانى مطرح شد كه پيامبر(ص )
به مدينه هجرت فرمود و پايه هاى اسلام قوى , و پـيـروزى آن آشـكـار شد, وگرنه در
مكه تقريبا منافقى وجود نداشت زيرا اظهار مخالفت بطور آشـكـار مشكل , و گاه غيرممكن
بود, و لذادشمنان شكست خورده براى ادامه برنامه هاى تخريبى خـود تـغـيـيـر چـهره
داده ,ظاهرا به صفوف مسلمانان پيوستند, ولى در خفا به اعمال خود ادامه مى دادند.
اصولا طبيعت هر انقلابى چنين است كه بعد از پيروزى چشمگير با صفوف منافقان روبه رو
خواهد شد, و دشمنان سرسخت ديروز به صورت عوامل نفوذى امروز در لباس دوستان ظاهرى
جلوه گر مـى شـونـد, و از اينجاست كه مى توان فهميدچرا اين همه آيات مربوط به
منافقين در مدينه نازل شده نه در مكه .
اين نكته نيز قابل توجه است كه مساله نفاق و منافقان مخصوص به عصرپيامبر(ص ) نبود,
بلكه هر جامعه اى ـمخصوصا جوامع انقلابى ـ با آن روبرو هستند,به همين دليل بايد
تحليهاى قرآن را روى ايـن مساله به عنوان يك مساله مورد نيازفعلى , مورد بررسى دقيق
قرار داد, و از آن براى مبارزه با روح نفاق و خطوط منافقين در جوامع اسلامى امروز
الهام گرفت .
نـكـتـه مـهم ديگر اين كه خطر منافقان براى هر جامعه از خطر هر دشمنى بيشتراست ,
چرا كه از يـكسو شناخت آنها غالبا آسان نيست , و از سوى ديگر دشمنان داخلى هستند, و
گاه چنان در تار و پود جامعه نفوذ مى كنند كه جداساختن آنها كاربسيار مشكلى است و
از سوى سوم روابط مختلف آنها با ساير اعضا جامعه كارمبارزه را با آنها دشوار مى
سازد.
به همين دليل اسلام در طول تاريخ خود بيشترين ضربه را از منافقان خورده ,و نيز به
همين دليل قرآن سخت ترين حملات خود را متوجه منافقان ساخته وآن قدر كه آنها را
كوبيده هيچ دشمنى را نكوبيده است .
باتوجه به اين مقدمه به تفسير آيات باز مى گرديم :.
(آيـه )ـ نـخـسـتـين سخنى را كه قرآن در اينجا درباره منافقان مطرح مى كند همان
اظهار ايمان دروغـيـن آنـهاست كه پايه اصلى نفاق را تشكيل مى دهد, مى
فرمايد:((هنگامى كه منافقان نزد تو آيند مى گويند, ما شهادت مى دهيم كه حتما تو
رسول خدائى ))! (اذا جـاك المنافقون قالوا نشهد انك لرسول اللّه ).
سـپـس مـى افـزايـد: ((خداوند مى داند كه تو فرستاده او هستى , ولى خداوندشهادت مى
دهد كه مـنـافـقـان دروغـگو هستند)) و به گفته خود ايمان ندارند (واللّه يعلم انك
لرسوله واللّه يشهد ان الـمـنــافـقـيـن لـكـاذبـون ) چـرا كـه آنها نمى خواستند,
خبر ازرسالت پيامبر(ص ) بدهند, بلكه مى خواستند از اعتقاد خود به نبوت او خبر دهند
ومسلما در اين خبر دروغگو بودند.
و از اينجا نخستين نشانه نفاق , روشن مى شود و آن دوگانگى ظاهر و باطن است كه با
زبان مؤكدا اظـهـار ايـمان مى كنند, ولى در دل آنها مطلقا خبرى از ايمان نيست , اين
دروغگوئى محور اصلى نفاق را تشكيل مى دهد.
(آيـه )ـ ايـن آيه به دومين نشانه منافقين پرداخته , چنين مى گويد:
((آنهاسوگندهايشان را سپر ساخته اند, تا مردم را از راه خدا باز دارند)) (اتخذوا
ايمـانهم جنة فصدوا عن سبيل اللّه ).
((آنها كارهاى بسيار بدى انجام مى دهند)) (انهم سـا مـا كـانوا يعملون ).
چرا كه در طريق هدايت مردم به آئين حق , ايجاد مانع مى نمايند, و چه عملى از اين
بدتر و زشت تر است ؟.
تعبير ((جنه )) (سپر) نشان مى دهد كه آنها دائما با مؤمنان در حال جنگ و ستيزند,
وهرگز نبايد فريب ظاهرسازى و چرب زبانى آنها را خورد, زيرا انتخاب سپرمخصوص
ميدانهاى نبرد است .
(آيـه )ـ ايـن آيه به علت اصلى اين گونه اعمال ناروا پرداخته , مى افزايد:((اين به
خاطر آن است كه آنـها نخست ايمان آوردند, سپس كافر شدند, و لذا بردلهاى آنها مهر
نهاده شده و حقيقت را درك نمى كنند)) (ذلك بانهم آمنوا ثم كفروافطبع على قلوبهم فهم
لا يفقهون ).
منافقان دو گروهند, گروهى از اول ايمانشان صورى و ظاهرى بوده , و گروه ديگر در آغاز
ايمان حـقـيـقى داشته اند سپس راه ارتداد و نفاق را پيش گرفته اند, ظاهرآيه مورد
بحث گروه دوم را مى گويد.
و اين سومين نشانه از نشانه هاى آنهاست كه از درك حقائق روشن غالبامحرومند.
(آيه )ـ اين آيه نشانه هاى بيشترى را از منافقين ارائه داده , مى گويد:((هنگامى كه
آنها را مى بينى جسم و قيافه آنان تو را در شگفتى فرو مى برد)) (واذارايتهم تعجبك
اجسـامهم ) ظاهرى آراسته و قيافه هائى جالب دارند.
علاوه بر اين چنان شيرين و جذاب سخن مى گويند كه ((اگر سخن بگويند به سخنانشان گوش
فرا مى دهى ))! (وان يقولوا تسمع لقولهم ).
جائى كه پيامبر(ص ) ظاهرا تحت تاثير جذابيت سخنان آنها قرار گيرد تكليف ديگران روشن
است .
ايـن از نـظـر ظـاهـر و امـا از نـظر باطن , ((گوئى چوبهاى خشكى هستند كه به
ديوارتكيه داده شده اند)) (كانهم خشب مسندة ).
اجسامى بى روح , و صورتهائى بى معنى و هيكلهائى توخالى دارند, نه ازخود استقلالى ,
نه در درون نـور و صفائى ;Š و نه
اراده و تصميم محكم و ايمانى دارند,درست همچون چوبهائى خشك تكيه زده بر ديوار!.
سپس مى افزايد: آنها چنان توخالى و فاقد توكل بر خدا و اعتماد بر نفس هستند كه ((هر
فريادى از هر جا بلند شود آن را بر ضد خود مى پندارند)) (يحسبون كل صيحة عليهم ).
تـرس و وحـشـتـى عجيب هميشه بر قلب و جان آنها حكم فرماست , و يك حالت سؤظن و
بدبينى جانكاه سرتاسر روح آنها را فراگرفته است .
و در پايان آيه به پيامبر(ص ) هشدار مى دهد كه ((اينها دشمنان واقعى تو هستندپس از
آنها برحذر باش )) (هم العدو فاحذرهم ).
سـپـس مـى گـويـد: ((خداوند آنها را بكشد, چگونه از حق منحرف مى شوند))؟!(قـاتلهم
اللّه انى يؤفكون ).
آيـه ـ شان نزول : براى اين آيه و سه آيه بعد شان نزول مفصلى نقل شده كه خلاصه آن
چنين است : بعد از غزوه بنى المصطلق (جنگى كه در سال ششم هجرت در سرزمين ((قديد))
واقع شد) دو نفر از مـسـلمانان , يكى از طايفه انصار و ديگرى ازمهاجران به هنگام
گرفتن آب از چاه با هم اختلاف پيدا كردند, ((عبداللّه بن ابى )) كه ازسركرده هاى
معروف منافقان بود به يارى مرد انصارى شتافت , و مـشـاجـره لفظى شديدى درميان آن دو
در گرفت , عبداللّه بن ابى , سخت , خشمگين شد, و در حالى كه جمعى از قومش نزد او
بودند گفت : ((به خدا سوگند اگر به مدينه بازگرديم ,عزيزان , ذلـيـلان را بـيرون
خواهند كرد)) و منظورش از عزيزان , خود و اتباعش بود و ازذليلان مهاجران , سـپـس رو
بـه اطـرافيانش كرد و گفت : اين نتيجه كارى است كه شمابه سر خودتان آورديد, اين
گـروه را در شـهـر خـود جـاى داديـد و اموالتان را با آنهاقسمت كرديد: هرگاه
باقيمانده غذاى خودتان را به مثل اين مرد (اشاره به مردمهاجر) نمى داديد بر گردن
شما سوار نمى شدند.
در اينجا ((زيدبن ارقم )) كه در آن وقت جوانى نوخاسته بود, رو به ((عبداللّه بن ابى
)) كرد و گفت بـه خـدا سـوگـنـد ذلـيـل و قـلـيـل تـوئى ! و محمد(ص ) در عزت الهى
ومحبت مسلمين است , ((عبداللّه ))صدا زد: خاموش باش تو بايد بازى كنى اى كودك !.
زيدبن ارقم خدمت رسول خدا(ص ) آمد و ماجرا را نقل كرد.
پيامبر(ص ) كسى را به سراغ ((عبداللّه )) فرستاد فرمود: اين چيست كه براى من نقل
كرده اند؟.
عـبـداللّه گـفـت : به خدائى كه كتاب آسمانى بر تو نازل كرده من چيزى نگفتم ! و
((زيد))دروغ مى گويد.
سـپـس پـيـامـبر(ص ) دستور داد تمام آن روز و تمام شب را لشكريان به راه ادامه
دهند, سرانجام پيامبر(ص ) وارد مدينه شد.
زيدبن ارقم مى گويد: من از شدت اندوه و شرم در خانه ماندم و بيرون نيامدم در اين
هنگام سوره منافقين نازل شد, و زيد را تصديق , و عبداللّه را تكذيب كرد.
پيامبر(ص ) گوش زيد را گرفت و فرمود: اى جوان ! خداوند سخن تو را تصديق كرد خداوند
آياتى از قرآن را درباره آنچه تو گفته بودى نازل كرد.
هنگامى كه اين آيات نازل شد و دروغ عبداللّه ظاهر گشت بعضى به او گفتند:خدمت
پيامبر(ص ) برو تا براى تو استغفار كند, عبداللّه سرش را تكان داد و سخنان ناروائى
گفت در اينجا آيه واذا قيل لهم تعـالوا نازل گرديد.
تفسير:.
نشانه هاى ديگرى از منافقان ـ.
ايـن آيـه و آيـات بـعـد از آن هـمچنان ادامه بيان اعمال
منافقان و نشانه هاى گوناگون آنهاست , مـى فـرمايد: ((هنگامى كه به آنها گفته شود:
بيائيد تا رسول خدابراى شما استغفار كند, سرهاى خود را (از روى استهزا و كبر و
غرور) تكان مى دهند و آنها را مى بينى كه از سخنان تو اعراض كرده و تـكبر مى
ورزند)) (واذا قيل لهم تعـالوا يستغفر لكم رسول اللّه لووا رؤسهم ورايتهم يصدون وهم
مستكبرون ).
روشن است كه روح اسلام , تسليم در برابر حق است و كبر و غرور;Š
هميشه مانع اين تسليم است , به هـمـين دليل يكى از نشانه هاى منافقان , بلكه يكى
ازانگيزه هاى نفاق را همين خودخواهى و خود برتربينى و غرور مى توان شمرد.
(آيـه )ـ در اين آيه براى رفع هرگونه ابهام در اين زمينه , مى افزايد: به فرض كه
آنها نزد تو بيايند و براى آنها استغفار كنى , زمينه آمرزش در آنها وجود
نداردبنابراين ((براى آنها تفاوت نمى كند كه , خـواه اسـتغفار كنى يا نكنى , هرگز
خداوند آنان را نمى بخشد))! (سوا عليهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم لن يغفر اللّه
لهم ).
دلـيـل آن هـم ايـن اسـت كـه : ((خـداونـد قوم فاسق را هدايت نمى كند)) (ان اللّه
لا يهدى القوم الفـاسقين ) چرا كه در گناه اصرار مى ورزند و در برابر حق مستكبرند.
استغفار پيامبر(ص ) تنها در صورتى اثر مى گذارد كه زمينه مساعد و قابليت لازم فراهم
شود, اگر بـه راسـتـى آنها توبه كنند و سر تسليم در مقابل حق فرود آورند,استغفار
پيامبر(ص ) و شفاعت او مسلما مؤثر است , و در غير اين صورت كمترين اثرى نخواهد داشت
.
(آيه )ـ سپس به يكى از گفته هاى بسيار زشت آنها كه روشنترين گواه نفاق آنها محسوب
مى شود اشـاره كـرده , مى فرمايد: ((آنها كسانى هستند كه مى گويند: به افرادى كه
نزد رسول خدا هستند انـفـاق نـكنيد (و از اموال و امكانات خود در اختيارآنها قرار
ندهيد) تا پراكنده شوند)) (هم الذين يقولون لا تنفقوا على من عندرسول اللّه حتى
ينفضوا).
غـافـل از ايـن كـه ((خـزائن آسمانها و زمين از آن خداست ولى منافقان نمى فهمند))
(وللّه خزائن السموات والا رض ولكن المنـافقين لا يفقهون ).
اين بينواها نمى دانند كه هركس هرچه دارد از خدا دارد, اگر ((انصار))مى توانند به
((مهاجران )) پـناه دهند و آنها را در اموال خود سهيم كنند اين بزرگترين افتخارى
است كه نصيبشان شده , نه تنها نبايد منتى بگذارند, بلكه بايد خدا را بر اين توفيق
بزرگ شكر گويند.
(آيه )ـ سپس به يكى ديگر از نفرت انگيزترين سخنان آنها اشاره كرده ,مى افزايد:
((آنها مى گويند: اگـر بـه مـدينه بازگرديم , عزيزان ذليلان را بيرون مى
كنند))!(يقولون لئن رجعنـا الى المدينة ليخرجن الا عز منها الا ذل ).
ايـن همان گفتارى است كه از دهـان آلوده ((عبداللّه بن ابى )) خارج شد, ومنظورش اين
بود كه ما ساكنان مدينه , رسول اللّه (ص ) و مؤمنان مهاجر را بيرون مى كنيم .
سپس قرآن پاسخ دندان شكنى به آنان داده , مى گويد: ((عزت مخصوص خداو رسول او و
مؤمنان است ولى منافقان نمى دانند)) (وللّه العزة ولرسوله وللمؤمنين ولكن
المنـافقين لا يعلمون ).
تـنـهـا مـنافقان مدينه نبودند كه اين سخن را در برابر مؤمنان مهاجر گفتند بلكه قبل
ازآنها نيز سـران قريش در ((مكه )) مى گفتند: اگر اين گروه اندك مسلمان فقير را
درمحاصره اقتصادى قرار دهيم , يا از مكه بيرونشان كنيم , مطلب تمام است !.
امـروز نيز دولتهاى استعمارى به پندار اين كه خزائن آسمان و زمين را دراختيار دارند
مى گويند مـلتهائى را كه در برابر ما تسليم نمى شوند بايد در محاصره اقتصادى قرار
داد تا بر سر عقل آيند و تسليم شوند!.
ايـن كـوردلان خـبـر ندارند كه با يك اشاره خداوند تمام ثروتها و امكاناتشان برباد
مى رود و عزت پوشالى آنها دستخوش فنا مى گردد.
(آيه )ـ اموال و فرزندان , شما را از ياد خدا غافل نكنند!.
از آنـجـا كـه يكى از عوامل مهم نفاق حب دنيا, و علاقه افراطى به اموال وفرزندان
است , در اينجا مـؤمنان را از چنين علاقه افراطى باز مى دارد, مى گويد: ((اى كسانى
كه ايمان آورده ايد! اموال و فـرزنـدانتان شما را از ياد خدا غافل نكند))! (يـاايها
الذين آمنوا لا تلهكم اموالكم ولا اولا دكم عن ذكراللّه ).
((و كسانى كه چنين كنند زيانكارانند)) (ومن يفعل ذلك فاولئك هم الخـاسرون ).
درست است كه اموال و اولاد از مواهب الهى هستند, ولى تا آنجا كه از آنهادر راه خدا
و براى نيل به سـعـادت كمك گرفته شود, اما اگر علاقه افراطى به آنهاسدى در ميان
انسان و خدا ايجاد كند بزرگترين بلا محسوب مى شوند.
(آيـه )ـ سـپـس بـه دنـبـال ايـن اخطار شديد به مؤمنان , دستور انفاق در راه خدا را
صادر كرده , مـى فـرمـايد:((و از آنچه به شما روزى داده ايم انفاق كنيد پيش ازآنكه
مرگ يكى از شما فرارسد و بـگويد: پروردگارا! چرا (مرگ ) مرا مدت كمى به تاخير
نينداختى تا (در راه خدا) صدقه دهم و از صـالـحان باشم ))؟! (وانفقوا ممارزقنـاكم
من قبل ان ياتى احدكم الموت فيقول رب لولا اخرتنى الى اجل قريب فاصدق واكن من
الصالحين ).
در ذيـل آيـه مـى گويد: ((من انفاق كنم و از صالحان شوم )) اين
تعبير بيانگر تاثيرعميق انفاق در صالح بودن انسان است .
بـسـيـارنـد كسانى كه وقتى چشم برزخى پيدا مى كنند و خود را در آخرين لحظات زندگى و
در آسـتانه قيامت مى بينند, و پرده هاى غفلت و بى خبرى از جلوچشمان آنها كنار مى
رود, و مى بينند بايد اموال و سرمايه ها را بگذارند و بروندپشيمان مى شوند و تقاضاى
بازگشت به زندگى مى كنند تـا جـبـران كنند;Š
ولى دست رد بر سينه آنها گذارده مى شود, چرا كه سنت الهى است كه اين راه , بازگشت
ندارد!.
(آيه )ـ لذا در آخرين آيه با قاطعيت تمام , مى افزايد: ((و خداوند هرگز(مرگ ) كسى
را, هنگامى كه اجلش فرارسد, به تاخير نمى اندازد))! (ولن يؤخر اللّه نفسا اذا جـا
اجلهـا).
چـنـانـكه در آيه 34 سوره اعراف مى خوانيم : ((هنگامى كه مرگ آنها فرارسد, نه يك
ساعت پيشى مى گيرند نه يك ساعت , تاخير مى كنند)).
و سـرانجام آيه را با اين جمله پايان مى دهد: ((و خداوند به آنچه انجام مى دهيد
آگاه است )) (واللّه خبير بمـا تعملون ).
و همه آنها را براى پاداش و كيفر, ثبت كرده و در برابر همه آنها به شما جزامى دهد.
((پايان سوره منافقون )).
سوره تغابن [64].
اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و 18 آيه است .
محتواى سوره :.
لـحـن آيـات اخـيـر اين سوره , با سوره هاى مدنى هماهنگ است ,
ولى صدر آن ,با سوره هاى مكى موافقتر است , اما به هرحال ما مجموع آن را طبق مشهور
مدنى ,تلقى مى كنيم .
از نظر محتوا, اين سوره را مى توان به چند بخش تقسيم كرد:.
1ـ آغاز سوره كه از توحيد و صفات و افعال خدا بحث مى كند.
2ـ به دنبال آن , با استفاده از علم خداوند, به مردم هشدار مى دهد كه مراقب اعمال
پنهان و آشكار خود باشند و سرنوشت اقوام پيشين را فراموش نكنند.
3ـ در بـخش ديگرى از سوره , سخن از معاد است و اين كه روزقيامت روز((تغابن )) و
مغبون شدن گروهى و برنده شدن گروه ديگرى است (نام اين سوره نيز ازهمين گرفته شده ).
4ـ در بـخـشـى ديـگـر دسـتور به اطاعت خدا و پيامبر(ص ) داده و پايه هاى اصل نبوت
را تحكيم مى بخشد.
5ـ آخرين بخش سوره , مردم را به انفاق در راه خدا تشويق مى كند و از اين كه فريفته
اموال و اولاد و هـمـسران شوند برحذر مى دارد, و سوره را با نام و صفات خداپايان مى
دهد همان گونه كه آغاز كرده بود.
فضيلت تلاوت سوره :.
در حديثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : ((كسى كه سوره تغابن را
در نمازفريضه اش بخواند شفيع او روزقيامت خواهد شد, و شاهد عادلى است در نزدكسى كه
شفاعت او را اجازه مى دهد, سپس از او جدا نمى شود تا داخل بهشت گردد)).
بـديهى است اين تلاوت بايد توام با انديشه باشد انديشه اى كه محتواى آن رادر عمل
منعكس كند, تا اين همه آثار و بركات بر آن مترتب گردد.
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
(آيـه )ـ ايـن سـوره نـيـز بـا تسبيح خداوند آغاز مى شود, خداوندى كه مالك و حاكم
بر كل جهان هستى , و قادر بر همه چيز است .
مـى فـرمايد: ((آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است براى خدا تسبيح مى گويند))
(يسبح للّه مـا فى السموات ومـا فى الا رض ).
سپس مى افزايد: ((مالكيت و حكومت از آن اوست )) (له الملك ).
((و (به همين دليل ) تمام حمد و ستايش نيز به ذات پاك او برمى گردد)) (وله الحمد).
((و او بر همه چيز تواناست )) (وهو على كل شى قدير).
(آيه )ـ سپس به امر خلقت و آفرينش كه لازمه قدرت است اشاره كرده ,مى فرمايد: ((او
كسى است كه شما را آفريد)) (هو الذى خلقكم ).
و به شما نعمت آزادى و اختيار داد, لذا ((گروهى از شما كافريد و گروهى مؤمن ))
(فمنكم كـافر ومنكم مؤمن ).
و بـه اين ترتيب بازار امتحان و آزمايش الهى داغ شد و در اين ميان ((خداوندنسبت به
آنچه انجام مى دهيد بيناست )) (واللّه بمـا تعملون بصير).
(آيـه )ـ سـپـس مـساله ((خلقت )) را با توضيح بيشتر, و با اشاره به هدف آفرينش در
اين آيه ادامه داده , مى فرمايد: ((آسمانها و زمين را به حق آفريد)) (خلق السموات
والا رض بالحق ).
هـم در آفـريـنـش آن , نـظام حق و دقيقى است , و هم داراى هدف حكيمانه ومصالح حقى
است , چـنـانـكـه در آيـه 27 سوره ((ص )) نيز فرمود: ((ما آسمان و زمين وآنچه را در
ميان اين دو است بيهوده نيافريديم , اين گمان كافران است )).
بـعد به آفرينش ((انسان )) پرداخته و ما را از سير آفاقى به سير انفسى دعوت كرده ,
مى افزايد: ((و شـمـا را (در عـالـم جنين ) تصوير كرد, تصويرى زيبا و دلپذير)) هم
از نظر جسم و هم از نظر جان (وصوركم فاحسن صوركم ).
بـه انسان , ظاهرى آراسته , و باطنى پيراسته , عقلى فروزان و خردى نيرومندداد, و از
آنچه در كل جهان هستى است , نمونه هائى در وجود او آفريد.
ولـى هـمـان گونه كه در پايان آيه مى فرمايد: ((سرانجام (بازگشت همه ) به سوى اوست
)) (واليه المصير).
(آيه )ـ و از آنجا كه انسان براى هدف بزرگى آفريده شده بايد دائما تحت مراقبت
پروردگار باشد, پـروردگـارى كه , از درون و برون او باخبر است , لذا در اين آيه مى
فرمايد: ((آنچه را در آسمانها و زمـيـن اسـت مـى دانـد, و از آنچه پنهان يا آشكارمى
كنيد باخبر است , و خداوند از آنچه در درون سينه هاست , آگاه است )) (يعلم مـافى
السموات والا رض ويعلم مـا تسرون ومـا تعلنون واللّه عليم بذات الصدور).
ايـن آيـه تـرسـيـمـى اسـت از علم بى پايان خداوند, در سه مرحله : نخست علم اونسبت
به تمامى مـوجـودات آسمانها و زمين , سپس علم او به همه اعمال انسانها و آنچه را
پنهان مى دارند يا آشكار مـى سـازنـد, و در مـرحله سوم مخصوصاروى عقائد باطنى و
چگونگى نيتها و آنچه بر قلب و جان انسان , حاكم است ,تكيه مى كند.
مـسلما توجه به اين حقيقت در اصلاح و تربيت انسان فوق العاده مؤثر است ,و انسان را
براى وصول به هدف آفرينش و قانون تكامل آماده مى سازد.
(آيـه )ـ و از آنـجـا كـه يكى از مؤثرترين و سائل تربيت و طرق انذار, توجه دادن به
سرنوشت اقوام و امـتـهـاى پـيشين است , اين آيه يك نگاه اجمالى به زندگى آنهاافكنده
, سپس انسانها را مخاطب سـاخـتـه , مى گويد: ((آيا خبر كسانى كه پيش از اين كافر
شدند به شما نرسيده است ؟ (آرى ) آنها طعم كيفر گناهان بزرگ خود راچشيدند و (در
آخرت نيز) عذاب دردناكى براى آنهاست ))؟! (الم ياتكم نبؤا الذين كفروا من قبل
فذاقوا وبـال امرهم ولهم عذاب اليم ).
شـمـا از كـنار شهرهاى بلاديده و ويران شده آنها, در مسير خود به سوى شام ومناطق
ديگر عبور مـى كـنـيـد, نـتـيـجـه كـفر و ظلم و عصيانگرى آنها را با چشم مى بينيد,
واخبار آنها را در تاريخ مى خوانيد.
اين عذاب دنياى آنها بود, در آخرت نيز عذاب دردناكى در انتظارشان است .
(آيه )ـ اين آيه به منشا اصلى اين سرنوشت دردناك اشاره كرده ,مى افزايد: ((اين به
خاطر آن بود كه رسولان آنها (پيوسته ) با دلائل روشن به سراغشان مى آمدند ولى آنها
(از روى كبر و غرور) گفتند: آيـا بـشرهايى (مثل ما) مى خواهند مارا هدايت كنند))؟
مگر چنين چيزى ممكن است ؟ (ذلك بانه كـانت تاتيهم رسلهم بالبينـات فقـالوا ابشر
يهدوننـا).
و با اين منطق پوشالى به مخالفت با آنها برخاستند ((پس كافر شدند و روى
برگرداندند)) (فكفروا وتولوا).
((در حـالى كه خداوند (از ايمان و طاعتشان ) بى نياز بود)) (واستغنى اللّه ) و
اگرآنها را موظف به ايـمـان و اطـاعـت و پرهيز از گناه فرمود تنها براى منفعت
خودشان وسعادت و نجاتشان در اين جهان و جهان ديگر بود.
آرى ((خداوند بى نياز و شايسته ستايش است )) (واللّه غنى حميد).
اگـر جـمـله كائنات كافر شوند بر دامان كبريائيش گردى نمى نشيند, همان گونه كه اگر
همه مـخلوقات مؤمن و مطيع فرمان او باشند چيزى بر جلالش افزوده نمى شود, اين مائيم
كه نيازمند به اين برنامه هاى تربيتى و سازنده و تكامل بخش هستيم .
(آيـه )ـ در تعقيب بحثهايى كه در آيات قبل , پيرامون هدف دار بودن آفرينش آمده در
اينجا مساله معاد و رستاخيز را ـكه تكميلى است بر بحث هدف آفرينش انسان ـ مطرح مى
كند.
نخست از ادعاى بى دليل , منكران رستاخيز, شروع كرده , مى فرمايد: ((كافران پنداشتند
كه هرگز برانگيخته نخواهند شد)) (زعم الذين كفروا ان لن يبعثوا).
سـپـس در تـعـقـيـب ايـن سخن , به پيامبراسلام (ص ) دستور مى دهد ((بگو: آرى به
پروردگارم سـوگـند همه شما (در قيامت ) برانگيخته خواهيد شد, سپس آنچه را عمل مى
كرديد به شما خبر داده مى شود, و اين براى خداوند آسان است )) (قل بلى وربى لتبعثن
ثم لتنبؤن بمـا عملتم وذلك على اللّه يسير).
وقتى كه كار دست خداوند قادر متعال است مشكلى درميان نخواهد بود.
(آيـه )ـ در ايـن آيـه چـنين نتيجه گيرى مى كند: اكنون كه قطعا معادى در كاراست ,
((به خدا و رسول او و نورى كه نازل كرده ايم ايمان بياوريد)) (فـامنوا باللّه
ورسوله والنور الذى انزلنـا).
و بدانيد ((خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است )) (واللّه بمـا تعملون خبير).
بـه ايـن تـرتيب دستور مى دهد كه خود را براى رستاخيز از طريق ايمان و عمل صالح
آماده كنند, ايمان به سه اصل ((خدا)), ((پيامبر)) و ((قرآن )) كه اصول ديگر نيز
درآن درج است .
(آيه )ـ روز تغابن و آشكار شدن غبن ها.
در اين آيه به توصيف روزقيامت پرداخته , چنين مى گويد: ((اين (بعث و نشورو حساب و
جزا) در زمـانـى خـواهـد بود كه همه شما را در آن روز اجتماع [ روزرستاخيز] گردآورى
مى كند)) (يوم يجمعكم ليوم الجمع ).
يـكى از نامهاى قيامت ((يوم الجمع )) است كه در آيات قرآن با تعبيرهاى مختلف كرارا
به آن اشاره شده است , از جمله در آيه 49 و 50 سوره واقعه مى خوانيم : ((بگو:تمام
اولين و آخرين در ميعاد روز مـعـيـنـى جمع مى شوند)) و از آن به خوبى استفاده مى
شود كه رستاخيز همه انسانها در يك روز است .
سپس مى افزايد: ((آن روز روز تغابن است )) (ذلك يوم التغـابن ).
روزى است كه ((غابن )) (برنده ) و ((مغبون )) (بازنده ) شناخته مى شوند, روزى كه
روشن مى شود چه كسانى در تجارت خود در عالم دنيا گرفتار غبن و خسارت وپشيمانى شده
اند؟.
به اين ترتيب يكى ديگر از نامهاى قيامت ((يوم التغـابن )) روز ظهورغبن هاست .
سـپس به بيان حال مؤمنان در آن روز پرداخته , مى افزايد: ((و هركس به خداايمان
بياورد و عمل صـالـح انـجام دهد, گناهان او را مى بخشد و او را در باغهائى ازبهشت
كه نهرها از زير درختانش جـارى اسـت وارد مى كند, جاودانه در آن مى مانند واين
پيروزى بزرگى است )) (ومن يؤمن باللّه ويعمل صـالحا يكفر عنه سيئـاته ويدخله جنات
تجرى من تحتها الا نهـار خـالدين فيهـا ابدا ذلك الفوز العظيم ).
بـه اين ترتيب هنگامى كه دو شرط اصلى , يعنى ايمان و عمل صالح حاصل شود, اين مواهب
عظيم پشت سر آن خواهد بود.
(آيـه )ـ در ايـن آيـه مـى افـزايـد: ((امـا كسانى كه كافر شدند, و آيات ما راتكذيب
كردند اصحاب دوزخـنـد, جـاودانه در آن مى مانند, و (سرانجام آنها)سرانجام بدى است
)) (والذين كفروا وكذبوا بـايـاتنـا اولئك اصحـاب النارخـالدين فيهـا وبئس المصير).
در ايـنـجـا نيز, عامل بدبختى دو چيز شمرده شده است : ((كفر)) و ((تكذيب آيات الهى
)) كه ضد ((ايـمـان )) و ((عمل صالح )) است , و در نتيجه در آنجا سخن ازبهشت
جاويدان است و در اينجا از دوزخ هميشگى , آنجا فوز عظيم است و اينجابئس المصير و
سرانجام مرگبار!.
(آيه )ـ.
همه مصائب به فرمان اوست !.
در اين آيه به يك اصل كلى در مورد مصائب و حوادث دردناك اين
جهان اشاره مى كند, شايد از اين جهت كه هميشه وجود مصائب دستاويزى براى كفار درمورد
نفى عدالت در اين جهان بوده است , و يا از اين نظر كه در راه تحقق ايمان وعمل صالح
هميشه مشكلاتى وجود دارد كه بدون مقاومت در بـرابـر آنـهـا مـؤمـن به جائى نمى رسد,
و به اين ترتيب رابطه اين آيات با آيات گذشته روشن مى شود.
نخست مى فرمايد: ((هيچ مصيبتى رخ نمى دهد مگر به اذن خدا)) (مـااصـاب من مصيبة الا
باذن اللّه ).
منظور از ((اذن )) در اينـجـا همـان اراده تكـوينى خداوند است , نه اراده تشريعى .
از مـجـمـوع آيـاتـى كه درباره مصائب در قرآن مجيد آمده برمى آيد كه مصائب بر دو
گونه است : مصائبى كه با طبيعت زندگى انسان سرشته شده ,و اراده بشر كمترين تاثيرى
در آن ندارد, مانند مرگ و مير و قسمتى از حوادث دردناك طبيعى .
دوم مصائبى كه انسان به نحوى در آن نقشى داشته باشد.
قـرآن دربـاره دسته اول مى گويد, همه به اذن خدا روى مى دهد;Š
و درباره قسم دوم مى گويد: به خـاطـر اعمال خودتان دامانتان را مى گيرد ((2)) سپس
در دنباله آيه به مؤمنان بشارت مى دهد كـه : ((و هـركـس بـه خـدا ايمان آورد, خدا
قلبش را هدايت مى كند)) (ومن يؤمن باللّه يهد قلبه ) آن چنان كه در برابرمصائب زانو
نزند, مايوس نشود, جزع و بيتابى نكند.
ايـن هـدايت الهى هنگامى كه به سراغ انسان آيد در نعمتها شاكر مى شود و درمصيبتها
صابر, و در برابر قضاى الهى تسليم .
و در پايان آيه مى فرمايد: ((و خداوند به هر چيز داناست )) (واللّه بكل شى عليم ).
ايـن تـعـبـير مى تواند اشاره اجمالى به فلسفه مصائب و بلاها باشد كه خداوند روى
علم و آگاهى بـى پـايـانـش براى تربيت بندگان و اعلام بيدارباش و مبارزه با هرگونه
غرور و غفلت گهگاه در زنـدگـانى آنها مصائبى ايجاد مى كند, تابه خواب فرو نروند و
موقعيت خويش را در دنيا فراموش نكنند, و دست به طغيان و سركشى نزنند.
(آيـه )ـ و از آنـجا كه معرفت مبدا و معاد كه در آيات قبل , پايه ريزى شده واثر
حتمى آن , تلاش در راسـتـاى اطـاعت خدا و پيامبر(ص ) است , در اين آيه مى
افزايد:((و اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر را)) (واطيعوا اللّه واطيعوا
الرسول ).
ناگفته پيداست كه اطاعت رسول خدا(ص ) نيز شعبه اى از اطاعت خداونداست , چرا كه او
از خود چيزى نمى گويد, و تكرار ((اطيعوا)) در اينجا اشاره به همين است كه اين دو در
عرض هم نيست , بلكه يكى از ديگرى سرچشمه مى گيرد, از اين گذشته اطاعت خداوند, مربوط
به اصول قوانين و تشريع الهى است , و اطاعت رسول مربوط به تفسيرها و مسائل اجرائى
مى باشد, بنابراين يكى اصل و ديگرى فرع است .
سـپـس مـى فرمايد: ((اگر شما روى گردان شويد (و اطاعت نكنيد, او هرگز ماموربه اجبار
شما نيست ) رسول ما جز ابلاغ آشكار وظيفه اى ندارد)) (فان توليتم فانمـاعلى رسولنا
البلا غ المبين ).
آرى ! او مـوظف به رساندن پيام حق است , بعدا سر و كار شما با خداست , واين تعبير
يك نوع تهديد جدى و سربسته است .
(آيه )ـ در اين آيه اشاره به مساله توحيد در عبوديت مى كند كه به منزله دليلى براى
وجوب اطاعت است , مى فرمايد: ((خداوند (كسى است كه ) هيچ معبودى جز او نيست ))
(اللّه لا اله الا هو).
((مؤمنان بايد فقط بر او توكل كنند)) (وعلى اللّه فليتوكل المؤمنون ).
غير از او هيچ كس شايسته عبوديت نيست , چرا كه مالكيت و قدرت و علم وغنا, همه از آن
اوست , و ديـگـران هـرچـه دارند, از او دارند و به همين دليل نبايد دربرابر غير او
سر تسليم و تعظيم فرود آورند و نيز به همين دليل براى حل هرگونه مشكل بايد از او
مدد گيرند و فقط بر او توكل كنند.
آيـه ـ شان نزول : در روايتى از امام باقر(ع ) مى خوانيم : كه در مورد آيه ((ان من
ازواجكم )) فرمود: مـنـظـور اين است كه وقتى بعضى از مردان مى خواستند هجرت كنند
پسر و همسرش دامن او را مـى گـرفـتـنـد و مـى گـفتند: تو را به خدا سوگند كه هجرت
نكن , زيرا اگر بروى ما بعد از تو بـى سرپرست خواهيم شد, بعضى مى پذيرفتند و مى
ماندند, آيه نازل شد و آنها را از قبول اين گونه پيشنهادها و اطاعت فرزندان و زنان
در اين زمينه ها برحذر داشت .
امـا بـعـضـى ديـگر اعتنا نمى كردند و مى رفتند ولى به خانواده خود مى گفتند: به
خدا اگر با ما هجرت نكنيد و بعدا در (دارالهجرة ) مدينه نزد ما آئيد ما مطلقا به
شمااعتنا نخواهيم كرد, ولى به آنـهـا دسـتـور داده شد كه هر وقت خانواده آنها به
آنهاپيوستند گذشته را فراموش كنند و جمله ((وان تعفوا وتصفحوا )) ناظر به همين معنى
است .
تفسير:.
اموال و فرزندانتان وسيله آزمايش شما
هستند!.
از آنـجـا كـه در آيـات گذشته فرمان به اطاعت بى قيد و شرط خدا
و رسولش آمده بود, و يكى از مـوانع مهم اين راه علاقه افراطى به اموال و همسران و
فرزندان است در اينجا به مسلمانان در اين زمينه هشدار مى دهد.
نـخـست مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! بعضى از همسران وفرزندانتان دشمنان
شما هستند, از آنها برحذر باشيد)) (يـا ايها الذين آمنوا ان من ازواجكم واولا دكم
عدوا لكم فاحذروهم ).
الـبـته نشانه هاى اين عداوت كم نيست گاه مى خواهيد اقدام به كار مثبتى همچون هجرت
كنيد دامـان شـما را مى گيرند و مانع اين فيض عظيم مى شوند, و گاه انتظار مرگ شما
را مى كشند تا ثروت شما را تملك كنند, و مانند اينها.
البته اين دشمنى گاه در لباس دوستى است و به گمان خدمت است ,و گاه به راستى با نيت
سؤ و قصد عداوت انجام مى گيرد, و يا به قصد منافع خويشتن .
ولى از آنجا كه ممكن است اين دستور بهانه اى براى خشونت و انتقام جوئى و افراط از
ناحيه پدران و هـمـسـران گـردد بـلافاصله در ذيل آيه براى تعديل آنهامى فرمايد: ((و
اگر عفو كنيد و چشم بپوشيد و ببخشيد (خداوند شما را مشمول عفوو رحمتش قرار مى دهد)
چرا كه خداوند بخشنده و مهربان است )) (وان تعفواوتصفحوا وتغفروا فان اللّه غفور
رحيم ).
بـنـابـراين اگر آنها از كار خود پشيمان شدند و در مقام عذرخواهى برآمدند, و يابعد
از هجرت به شما پيوستند آنها را از خود نرانيد, عفو و گذشت پيشه كنيد,همان طور كه
انتظار داريد خدا هم با شما چنين كند.
(آيه )ـ در اين آيه به يك اصل كلى ديگر در مورد اموال و فرزندان اشاره كرده , مى
فرمايد: ((اموال و فرزندانتان فقط وسيله آزمايش شما هستند)) (انمـااموالكم واولا
دكم فتنة ).
و اگر در اين ميدان آزمايش , از عهده برآئيد ((اجر و پاداش عظيم نزد خداوند(از آن
شما) خواهد بود)) (واللّه عنده اجر عظيم ).
در آيه گذشته تنها سخن از عداوت بعضى از همسران و فرزندان نسبت به انسان بود كه او
را از راه اطـاعـت خـدا مـنحرف ساخته , به گناه , و گاهى به كفرمى كشانند, ولى در
اينجا سخن از همه فرزندان و اموال است كه وسيله آزمايش انسانند.
در واقـع ايـن دو موضوع , بيش از هر چيز ديگر وسيله امتحان است , و به همين دليل در
روايتى از اميرمؤمنان على (ع ) مى خوانيم كه فرمود: ((هيچ كس از شمانگويد: خداوندا!
من به تو پناه مى برم , از امـتحان و آزمايش , چرا كه هركس داراى وسيله آزمايشى است
(و حداقل مال و فرزندى دارد و اصـولا طـبـيعت زندگى دنيا,طبيعت آزمايش و بوته
امتحان است ) ولكن كسى كه مى خواهد به خدا پناه برد, ازامتحانات گمراه كننده پناه
برد چه اين كه خداوند مى گويد: بدانيد اموال و اولاد شماوسيله آزمون است )).
(آيـه )ـ در ايـن آيه , به عنوان نتيجه گيرى مى فرمايد: ((پس تا مى توانيدتقواى
الهى پيشه كنيد و گـوش دهـيـد و اطـاعـت نـماييد و انفاق كنيد كه براى شما بهتراست
)) (فاتقوا اللّه ما استطعتم واسمعوا واطيعوا وانفقوا خيرا لا نفسكم ).
نـخـست دستور به اجتناب از گناهان مى دهد ـچرا كه تقوا بيشتر ناظر به پرهيزاز گناه
است ـ و سـپس دستور به اطاعت فرمان و شنيدنى كه مقدمه اين اطاعت است و از ميان
طاعات بخصوص روى مساله انفاق كه از مهمترين آزمايشهاى الهى است تكيه مى كند و
سرانجام هم مى گويد: سود تمام اينها عائد خود شما مى شود.
در پـايـان آيه به عنوان تاكيدى بر مساله انفاق مى فرمايد: ((و كسانى كه از بخل و
حرص خويشتن مصون بمانند رستگارانند)) (ومن يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون ).
اين دو صفت رذيله از بزرگترين موانع رستگارى انسان , و بزرگترين سد راه انفاق و
كارهاى خير است .
در حـديـثـى مى خوانيم كه امام صادق (ع ) از شب تا صبح طواف خانه خدا به جامى آورد
و پيوسته مى فرمود: ((اللهم ق شح نفسى ;Š
خداوندا! مرا از حرص و بخل خودم نگاهدار)).
يكى از يارانش عرض مى كند: فدايت شوم , امشب نشنيدم غير از اين دعا,دعاى ديگرى كنى
!.
فـرمود: ((چه چيز از بخل و حرص نفس مهمتر است در حالى كه خداوندمى فرمايد: ومن يوق
شح نفسه فاولئك هم المفلحون )).
(آيـه )ـ سـپـس بـراى تشويق به انفاق و جلوگيرى از بخل و شح نفس مى فرمايد: ((اگر
به خدا, قـرض الحسنه دهيد, آن را براى شما مضاعف مى سازد, وشما را مى بخشد, و
خداوند شكركننده و بردبار است )) (ان تقرضوا اللّه قرضا حسنايضـاعفه لكم ويغفرلكم
واللّه شكور حليم ).
چـه تـعـبـير عجيبى خدائى كه آفريننده اصل و فرع وجود ما, و بخشنده تمام نعمتهاست
از ما وام مـى طلبد! و در برابر آن وعده ((اجر مضاعف و آمرزش )) مى دهد,و نيز از ما
تشكر مى كند, لطف و محبت بالاتر از اين تصور نمى شود.
(آيه )ـ و بالاخره در آخرين آيه , مى فرمايد: ((او داناى پنهان و آشكاراست و او
عزيز و حكيم است )) (عـالم الغيب والشهـادة العزيز الحكيم ).
از اعمال بندگان مخصوصا انفاقهاى آنها, در نهان و آشكار, باخبر است , و اگراز آنها
تقاضاى قرض مـى كـنـد, نه به خاطر نياز و عدم قدرت است بلكه به خاطر كمال لطف و
محبت است , و اگر اين همه پاداش در برابر انفاقها به آنها وعده مى دهد, اين نيز
مقتضاى حكمت اوست .
((پايان سوره تغابن )).
سوره طلاق [65].
اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و داراى 12 آيه است .
محتواى سوره :.
محتواى اين سوره به دو بخش عمده تقسيم مى شود .
بخش اول هفت آيه نخستين سوره است كه پيرامون طلاق و مسائل مربوطبه آن سخن مى گويد.
بـخش دوم كه در حقيقت انگيزه اجراى بخش اول است از عظمت خداوند,و عظمت مقام رسول
او, و پـاداش صـالـحـان , و مـجازات بدكاران , بحث مى كند, ومجموعه منسجمى را براى
ضمانت اجراى اين مساله مهم اجتماعى ارائه مى دهد,ضمنا اين سوره نام ديگرى نيز دارد
و آن سوره ((نسا قصرى )) (بر وزن و معنى صغرى ) در مقابل سوره معروف نسا است كه
((نسا كبرى )) مى باشد.
فضيلت تلاوت سوره :.
در حـديثى از پيغمبراكرم (ص ) آمده است : ((هركس سوره طلاق را
بخواند (و آن را در برنامه هاى زندگى خود به كار بندد) بر سنت پيامبر از دنيا مى
رود)).
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
(آيه )ـ.
شرايط طلاق و جدائى :.
در نـخستين آيه روى سخن را به پيامبراسلام (ص ) به عنوان پيشواى
بزرگ مسلمانان كرده سپس يـك حكم عمومى را با صيغه جمع بيان مى كند, مى فرمايد: ((اى
پيامبر! هر زمان خواستيد زنان را طـلاق دهـيـد در زمـان عـده آنـهـا را طلاق
گوييد)) (يـا ايها النبى اذا طلقتم النسـافطلقوهن لعدتهن ).
يـعـنـى , صيغه طلاق در زمانى اجرا شود كه زن از عادت ماهيانه پاك شده , و باهمسرش
نزديكى نكرده باشد.
و اين نخستين شرط طلاق است .
سپس به دومين حكم كه مساله نگهداشتن حساب عده است پرداخته ,مى فرمايد: ((و حساب عده
را نگه داريد)) (واحصوا العدة ).
دقيقا ملاحظه كنيد كه سه بار زن , ايام پاكى خود را به پايان رساند و عادت ماهيانه
ببيند, هنگامى كـه سـومين دوران پاكى پايان يافت , و وارد عادت ماهيانه سوم شد,
ايام عده سر آمده و پايان يافته است .
قابل توجه اين كه : مخاطب به نگهدارى حساب عده , مردان هستند, اين به خاطر آن است
كه مساله ((حـق نـفـقـه و مسكن )) برعهده آنهاست , و همچنين ((حق رجوع )) نيز از آن
آنان است , وگرنه زنان نيز موظفند كه براى روشن شدن تكليفشان حساب عده را دقيقا نگه
دارند.
بـعـد از ايـن دسـتور, همه مردم را به تقوا و پرهيزكارى دعوت كرده , مى فرمايد:((و
از خدائى كه پروردگار شماست بپرهيزيد)) (واتقوااللّه ربكم ).
او پـروردگار و مربى شماست , و دستوراتش , ضامن سعادت شما مى باشد,بنابراين
فرمانهاى او را به كار بنديد و از عصيان و نافرمانيش بپرهيزيد.
بـعـد بـه ((سـومـين )) و ((چهارمين )) حكم ـكه يكى مربوط به شوهران و ديگرى مربوط
به زنان اسـت ـ پـرداخته , مى فرمايد: ((نه شما آنها را ازخانه هايشان , بيرون كنيد
و نه آنها (در دوران عده ) بيرون روند)) (لا تخرجوهن من بيوتهن ولا يخرجن ).
گـرچه بسيارى از بى خبران , اين حكم اسلامى را به هنگام طلاق اصلا اجرانمى كنند, و
به محض جارى شدن صيغه طلاق , هم مرد به خود اجازه مى دهد كه زن را بيرون كند, و هم
زن خود را آزاد مـى پـندارد كه از خانه شوهر خارج شود و به خانه بستگان بازگردد,
ولى اين حكم اسلامى فلسفه بـسيار مهمى دارد, زيرا علاوه برحفظ احترام زن , غالبا
زمينه را براى بازگشت شوهر از طلاق , و تحكيم پيوندزناشوئى , فراهم مى سازد.
پـشت پا زدن به اين حكم مهم اسلامى كه در متن قرآن مجيد آمده است سبب مى شود بسيارى
از طـلاقـهـا بـه جـدائى دائم مـنـتهى شود, در حالى كه اگر اين حكم اجرا مى شد,
غالبا به آشتى و بازگشت مجدد منتهى مى گشت .
ولـى از آنـجـا كـه گـاهـى شـرائطـى فـراهـم مـى شـود كـه نگهدارى زن بعد از طلاق
درخانه طـاقـت فـرسـاسـت , به دنبال آن پنجمين حكم را به صورت استثنا اضافه كرده
,مى گويد: ((مگر اين كه كار زشت آشكارى انجام دهند)) (الا ان ياتين بفـاحشة مبينة
).
مـثـلا آنقدر ناسازگارى , بدخلقى , و بدزبانى با همسر و كسان او كند كه ادامه حضور
او در منزل , باعث مشكلات بيشتر گردد.
بـه دنبال بيان اين احكام به عنوان تاكيد مى افزايد: ((اينها حدود و مرزهاى الهى
است و هركس از حـدود الـهـى تجاوز كند به خويشتن ستم كرده )) (وتلك حدوداللّه ومن
يتعد حدوداللّه فقد ظلم نفسه ).
چرا كه اين قوانين و مقررات الهى ضامن مصالح خود مكلفين است .
و در پـايـان آيـه ضـمـن اشاره لطيفى به فلسفه عده , و عدم خروج زنان از خانه
واقامتگاه اصلى , مـى فرمايد: ((تو نمى دانى شايد خداوند بعد از اين , وضع تازه
(ووسيله اصلاحى ) فراهم كند)) (لا تدرى لعل اللّه يحدث بعد ذلك امرا).
بـا گـذشـتـن زمـان , طوفان خشم و غضب كه غالبا موجب تصميمهاى ناگهانى در امر طلاق
و جـدائى مـى شود فرو مى نشيند, و حضور دائمى زن در خانه در كنارمرد در مدت عده , و
يادآورى عـواقب شوم طلاق , مخصوصا در آنجا كه پاى فرزندانى در كار است , و اظهار
محبت هر يك نسبت به ديگرى , زمينه ساز رجوع مى گردد.
در حـديـثى از امام باقر(ع ) مى خوانيم : ((زن مطلقه در دوران عده اش مى تواند
آرايش كند, سرمه در چشم نمايد, و موهاى خود را رنگين , و خود را معطر,و هر لباسى كه
مورد علاقه اوست بپوشد, زيرا خداوند مى فرمايد: شايد خدا بعد ازاين ماجرا وضع تازه
اى فراهم سازد, و ممكن است از همين راه زن بار ديگر قلب مرد را تسخير كرده و مرد
رجوع كند)).
طلاق منفورترين حلالها.
اصـل مساله طلاق يك ضرورت است , اما ضرورتى كه بايد به حداقل
ممكن تقليل يابد, و تا آنجا كه راهى براى ادامه زوجيت است كسى سراغ آن نرود.
بـه هـمين دليل در روايات اسلامى , شديدا از طلاق مذمت گرديده , درحديثى از امام
صادق (ع ) مى خوانيم : ((چيزى از امور حلال , در پيشگاه خدا مبغوضتراز طلاق نيست
)).
چرا كه طلاق مشكلات زيادى براى خانواده ها, زنان و مردان و مخصوصافرزندان به وجود
مى آورد.
(آيه )ـ.
يا سازش يا جدائى خداپسندانه !.
در ادامـه بـحـثـهـاى مـربـوط بـه ((طلاق )) در اين آيه به چند
حكم ديگر اشاره مى كند, نخست مـى فرمايد: ((و چون عده آنها سر آمد, آنها را بطرز
شايسته اى نگه داريد يا بطرز شايسته اى از آنان جدا شويد)) (فاذا بلغن اجلهن
فامسكوهن بمعروف او فـارقوهن بمعروف ).
مـنـظـور از ((بـلـغن اجلهن )) (رسيدن به پايان مدت ) رسيدن به اواخر مدت است وگرنه
رجوع كردن بعد از پايان عده جايز نيست مگر اين كه نگهدارى آنها از طريق عقد جديد
صورت گيرد.
همان گونه كه زندگى مشترك بايد روى اصول صحيح و طرز انسانى و شايسته باشد, جدائى
نيز بـايـد خـالى از هرگونه جار و جنجال و دعوى و نزاع وبدگوئى و ناسزا و اجحاف و
تضييع حقوق بـوده بـاشـد, چـرا كه ممكن است درآينده اين زن و مرد بار ديگر به فكر
تجديد زندگى مشترك بيفتند, ولى بدرفتاريهاى هنگام جدائى چنان جو فكرى آنها را تيره
و تار ساخته كه راه بازگشت را به روى آنهامى بندد, از سوى ديگر بالاخره هر دو
مسلمانند و متعلق به يك جامعه , و جدائى توام با مـخـاصـمـه و امـور نـاشـايست نه
تنها در خود آنها اثر مى گذارد كه در ميل دوطرف هم اثرات زيانبارى دارد, و گاه
زمينه همكاريهاى آنها را در آينده بكلى بر بادمى دهد.
سپس به دومين حكم اشاره كرده , مى افزايد: ((و (هنگام طلاق و جدائى ) دومرد عادل از
خودتان را گـواه گـيـريـد)) (واشهدوا ذوى عدل منكم ) تا اگردر آينده اختلافى روى
دهد, هيچ يك از طرفين , نتوانند واقعيتها را انكار كنند.
و در سـومـيـن دسـتور, وظيفه شهود را چنين بيان مى كند: ((و شهادت را براى خدا برپا
داريد)) (واقيموا الشهـادة للّه ).
مبادا تمايل قلبى شما به يكى از دو طرف , مانع شهادت به حق باشد.
سپس به عنوان تاكيد درباره تمام احكام گذشته مى افزايد: ((اين چيزى است كه مؤمنان
به خدا و روزقيامت به آن اندرز داده مى شوند))! (ذلكم يوعظ به من كـان يؤمن باللّه
واليوم الا خر).
و از آنـجـا كه گاهى مسائل مربوط به معيشت و زندگى آينده و يا گرفتاريهاى ديگر
خانوادگى سـبب مى شود كه دو همسر به هنگام طلاق يا رجوع , و يا دو شاهدبه هنگام
شهادت دادن از جاده حـق و عـدالت منحرف شوند در پايان آيه مى فرمايد:((و هركس از
خدا بپرهيزد و ترك گناه كند خداوند براى او راه نجاتى قرار مى دهد)) ومشكلات زندگى
او را حل مى كند (ومن يتق اللّه يجعل له مخرجا).
(آيه )ـ ((و او را از جائى كه گمان ندارد روزى مى دهد)) (ويرزقه من حيث لا يحتسب ).
((و هركس بر خداوند توكل كند (و كار خود را به او واگذارد خدا) كفايت امرش را مى
كند)) (ومن يتوكل على اللّه فهو حسبه ).
((خداوند فرمان خود را به انجام مى رساند;Š
و خدا براى هر چيزى اندازه اى قرار داده است )) (ان اللّه بـالغ امره قد جعل اللّه
لكل شى قدرا).
به اين ترتيب به زنان و مردان و شهود هشدار مى دهد كه از مشكلات حق نهراسند, و مجرى
عدالت بـاشـنـد, و گـشـايـش كـارهاى بسته را از خدا بخواهند چرا كه خداوند تضمين
كرده كه مشكل پرهيزكاران را بگشايد.
آيـات فـوق از امـيـدبـخش ترين آيات قرآن مجيد است كه تلاوت آن دل را صفا وجان را
نور و ضيا مـى بـخـشـد, پـرده هاى ياس و نوميد را مى درد, و به تمام افرادپرهيزكار
باتقوا وعده نجات و حل مشكلات مى دهد.
در حـديـثـى از رسـول خدا(ص ) نقل شده كه در تفسير اين آيه فرمود:
((خداوندپرهيزكاران را از شبهات دنيا و حالات سخت مرگ و شدائد روزقيامت رهائى مى
بخشد)).
(آيه )ـ.
احكام زنان مطلقه و حقوق آنها.
از جمله احكامى كه از آيات گذشته استفاده شد لزوم نگهداشتن عده
بعد ازطلاق است , و از آنجا كـه در آيه 228 سوره بقره حكم زنانى كه عادت ماهيانه مى
بينند در مساله عده روشن شده است كه بايد سه بار پاكى را پشت سر گذاشته عادت ماهانه
ببينند هنگامى كه براى بار سوم وارد عادت مـاهـانـه شـدنـد عـده آنـها پايان يافته
, ولى در اين ميان افراد ديگرى هستند كه به عللى عادت ماهانه نمى بينند و يا
باردارند, آيه مورد بحث حكم اين افراد را روشن ساخته و بحث عده را تكميل مى كند.
نـخـسـت مـى فـرمـايـد: ((و از زنانتان آنان كه از عادت ماهانه مايوسند اگر در وضع
آنها (از نظر بـاردارى ) شك كنيد عده آنان سه ماه است )) (واللا ئى يئسن من المحيض
من نسـائكم ان ارتبتم فعدتهن ثلثة اشهر).
((و هـمچنين آنها كه عادت ماهانه نديده اند)) آنها نيز بايد سه ماه تمام عده
نگهدارند (واللا ئى لم يحضن ).
سپس به سومين گروه اشاره كرده , مى افزايد: ((و عده زنان باردار اين است كه بار خود
را بر زمين بگذارند)) (واولا ت الا حمـال اجلهن ان يضعن حملهن ).
بـه ايـن ترتيب حكم سه گروه ديگر از زنان در آيه فوق مشخص شده است , دوگروه بايد سه
ماه عـده نـگهدارند, و گروه سوم يعنى , زنان باردار با وضع حمل عده آنان پايان مى
گيرد, خواه يك ساعت بعد از طلاق وضع حمل كنند يا مثلا هشت ماه .
مـنـظـور از جـمله ((ان ارتبتم )) (هرگاه شك و ترديد كنيد) احتمال و شك دروجود
((حمل )) اسـت , بـه اين معنى كه اگر بعد از سن ياس (سن پنجاه سالگى در زنان عادى و
شصت سالگى در زنـان قـرشـى ) احـتمال وجود حمل در زنى برود بايد عده نگهدارد, اين
معنى هرچند كمتر اتفاق مى افتد ولى گاه اتفاق افتاده است .
و بـالاخره در پايان آيه مجددا روى مساله تقوا تكيه كرده , مى فرمايد: ((وهركس
تقواى الهى پيشه كند خداوند كار را بر او آسان مى سازد)) (ومن يتق اللّه يجعل له من
امره يسرا).
هم در اين جهان و هم در جهان ديگر مشكلات او را ـچه در رابطه بامساله جدايى و طلاق
و احكام آن و چه در رابطه با مسائل ديگرـ به لطفش حل مى كند.
(آيه )ـ در اين آيه باز براى تاكيد بيشتر روى احكامى كه در زمينه طلاق وعده در آيات
قبل آمده , مى افزايد: ((اين فرمان خداست كه بر شما نازل كرده است ))(ذلك امراللّه
انزله اليكم ).
((و هركس تقواى الهى پيشه كند (و از مخالفت فرمان او بپرهيزد) خداوندگناهانش را مى
بخشد, و پاداش او را بزرگ مى دارد)) (ومن يتق اللّه يكفر عنه سيئـاته ويعظم له
اجرا).
(آيـه )ـ ايـن آيـه توضيح بيشترى درباره حقوق زن بعد از جدائى مى دهد,هم از نظر
((مسكن )) و ((نفقه )) و هم از جهات ديگر.
نخست درباره چگونگى مسكن زنان مطلقه , مى فرمايد: ((آنها را هر جا خودتان سكونت
داريد و در توانايى شماست سكونت دهيد)) (اسكنوهن من حيث سكنتم من وجدكم ).
سـپـس بـه حكم ديگرى پرداخته , مى گويد: ((به آنها زيان نرسانيد تا كار را برآنان
تنگ كنيد)) و مجبور به ترك منزل شوند (ولا تضـاروهن لتضيقوا عليهن ).
مـبـادا كـيـنه توزيها و عداوت و نفرت , شما را از راه حق و عدالت منحرف سازد, و
آنها را از حقوق مـسـلـم خـود در مسكن و نفقه محروم كنيد, و آن چنان درفشار قرار
گيرند كه همه چيز را رها كرده , فرار كنند!.
در سومين حكم در مورد زنان باردار مى گويد: ((و اگر باردار باشند نفقه آنها را
بپردازيد تا وضع حمل كنند)) (وان كن اولا ت حمل فانفقوا عليهن حتى يضعن حملهن ).
زيرا مادام كه وضع حمل نكرده اند در حال عده هستند, و نفقه و مسكن برهمسر واجب است
.
و در چهارمين حكم در مورد حقوق ((زنان شيرده )) مى فرمايد: ((و اگر براى شما (فرزند
را) شير مى دهند, پاداش آنها را بپردازيد)) (فان ارضعن لكم فـاتوهن اجورهن ).
اجرتى متناسب با مقدار و زمان شيردادن بر حسب عرف و عادت .
و از آنجا كه بسيار مى شود نوزادان و كودكان مال المصالحه اختلافات دوهمسر بعد از
جدائى واقع مـى شـونـد در پـنـجـمـيـن حكم , يك دستور قاطع در اين زمينه صادر كرده
, مى فرمايد: درباره سرنوشت فرزندان كار را ((با مشاوره شايسته انجام دهيد))
(واتمروا بينكم بمعروف ).
مـبـادا اخـتـلافات دو همسر ضربه بر منافع كودكان وارد سازد از
نظر جسمى وظاهرى گرفتار خسران شوند, و يا از نظر عاطفى از محبت و شفقت لازم محروم
بمانند, پدر و مادر موظفند خدا را در نظر گيرند, و منافع نوزاد بى دفاع را فداى
اختلافات و اغراض خويش نكنند.
و از آنـجـا كـه گـاهـى توافق لازم ميان دو همسر بعد از طلاق براى حفظ مصالح فرزند
و مساله شيردادن حاصل نمى شود در ششمين حكم مى فرمايد: ((و اگرهركدام بر ديگرى سخت
گرفتيد و بـه تـوافق نرسيديد زن ديگرى شيردادن آن بچه رابرعهده مى گيرد)) تا
كشمكشها ادامه نيابد (وان تعـاسرتم فسترضع له اخرى ).
اشاره به اين كه اگر اختلافها به طول انجاميد خود را معطل نكنيد, و كودك رابه ديگرى
بسپاريد.
(آيـه )ـ ايـن آيـه هـفتمين و آخرين حكم را در اين زمينه بيان كرده ,مى افزايد:
((آنان كه امكانات وسـيعى دارند, از امكانات وسيع خود انفاق كنند, و آنهاكه
تنگدستند, از آنچه كه خدا به آنها داده انـفـاق نـمـايند, خداوند هيچ كس را جز به
مقدار توانايى كه به او داده , تكليف نمى كند)) (لينفق ذوسعة من سعته ومن قدرعليه
رزقه فلينفق مما آتيه اللّه لا يكلف اللّه نفسا الا مـا آتيهـا).
دسـتـور انـفـاق بـه اندازه توانائى هم مربوط به زنانى است كه بعد از جدائى
,شيردادن كودكان را برعهده مى گيرند, و هم مربوط به ايام عده است كه در آيات قبل
بطور اجمال اشاره شده بود.
به هرحال آنها كه توانائى كافى دارند, بايد مضايقه و سختگيرى نكنند, و آنهاكه تمكن
مالى ندارند, بيش از توانائى خود مامور نيستند, و زنان نمى توانند ايرادى به آنها
داشته باشند.
و در پايان آيه , براى اين كه تنگى معيشت , سبب خارج شدن از جاده حق وعدالت نگردد,
و هيچ يك زبـان بـه شـكـايـت نگشايند, مى فرمايد: ((خداوند به زودى بعد از سختيها,
آسانى قرار مى دهد)) (سيجعل اللّه بعد عسر يسرا).
يـعـنـى , غم مخوريد, بيتابى نكنيد, دنيا به يك حال نمى ماند, مبادا مشكلات مقطعى و
زودگذر رشته صبر و شكيبائى شما را پاره كند.
(آيه )ـ.
سرانجام دردناك سركشان .
شـيـوه قـرآن اين است كه در بسيارى از موارد بعد از ذكر يك
سلسله ازدستورات عملى اشاره به وضع امتهاى پيشين مى كند, تا مسلمانان نتيجه ((اطاعت
))و ((عصيان )) را در سرگذشت آنها با چشم ببينند, و مساله شكل حسى به خود گيرد.
لذا در اين سوره نيز بعد از ذكر وظائف مردان و زنان در موقع طلاق و جدائى به سراغ
همين معنى رفته , و به عاصيان و گردنكشان هشدار مى دهد.
نـخست مى فرمايد: ((چه بسيار شهر و آباديها كه اهل آن از فرمان پروردگار ورسولانش
سرپيچى كردند, و ما به شدت به حسابشان رسيديم و به مجازات كم نظيرى گرفتار ساختيم
))! (وكاين من قرية عتت عن امر ربهـا ورسله فحـاسبنـاهـا حسـابا شديدا وعذبنـاهـا
عذابا نكرا).
(آيـه )ـ سـپـس در اين آيه مى افزايد: ((آنها آثار سؤ كار خود را چشيدند, وعاقبت
كارشان خسران بود)) (فذاقت وبـال امرهـا وكـانت عـاقبة امرهـا خسرا).
چـه زيـانـى از ايـن بـدتر كه سرمايه هاى خداداد را از كف دادند, و در اين
بازارتجارت دنيا نه تنها متاعى نخريدند بلكه سرانجام با عذاب الهى نابود شدند.
(آيه )ـ سپس به عذاب اخروى آنها اشاره كرده , مى فرمايد: ((خداوندعذاب سختى براى
آنها آماده ساخته )) (اعداللّه لهم عذابا شديدا).
عـذابـى دردنـاك , شـديـد, وحشت انگيز, خواركننده , رسواگر, و هميشگى دردوزخ براى
آنها از هم اكنون فراهم است .
حال كه چنين است ((پس از (مخالفت فرمان ) خدا بپرهيزيد اى خردمندانى كه ايمان آورده
ايد))! (فاتقوااللّه يـا اولى الا لبـاب الذين آمنوا).
فـكـر و انديشه از يكسو, ايمان و آيات الهى از سوى ديگر, به شما هشدارمى دهد كه
سرنوشت اقوام متمرد و طغيانگر را ببينيد, و از آن عبرت بگيريد, مبادادر صف آنها
واقع شويد.
سـپس مؤمنان انديشمند را مخاطب ساخته , مى افزايد: ((خداوند چيزى كه مايه تذكر است
بر شما نازل كرده است )) (قد انزل اللّه اليكم ذكرا).
(آيه )ـ ((رسولى به سوى شما فرستاده كه آيات روشن خدا را بر شماتلاوت مى كند تا
كسانى را كه ايـمـان آورده و كـارهـاى شايسته انجام داده اند ازتاريكيها به سوى
نور, خارج سازد)) (رسولا يتلوا عليكم آيـات اللّه مبينـات ليخرج الذين آمنوا وعملوا
الصالحـات من الظلمـات الى النور).
هدف نهائى از ارسال اين رسول و انزال اين كتاب آسمانى اين است كه باتلاوت آيات الهى
آنها را از ظـلـمـتـهـاى كفر و جهل و گناه و فساد اخلاق بيرون آورده ,به سوى نور
ايمان , و توحيد, و تقوا, رهنمون گردد.
و در پـايـان آيـه بـه اجـر و پـاداش كسانى كه ايمان و عمل صالح دارند اشاره كرده ,
مى افزايد: ((و هـركـس بـه خدا ايمان آورده و اعمال صالح انجام دهد (و اين راه را
تداوم بخشد خداوند) او را در باغهايى از بهشت وارد مى سازد كه از زير(درختانش )
نهرها جارى است , جاودانه در آن مى مانند, و خداوند روزى نيكوئى براى او قرار داده
است )) (ومن يؤمن باللّه ويعمل صـالحا يدخله جنات تجرى من تحتها الا نهـار خـالدين
فيهـا ابدا قد احسن اللّه له رزقا).
تـعبير ((رزقا)) مفهوم وسيعى دارد كه هرگونه موهبت الهى را در آخرت و حتى در دنيا
نيز دربر مـى گـيـرد, چرا كه افراد مؤمن و پرهيزكار در اين دنيا نيز زندگى پاكتر
وآرامتر و لذتبخش ترى دارند.
(آيه )ـ.
هدف از آفرينش عالم , معرفت است .
ايـن آيـه ـكـه آخـرين آيه سوره طلاق است ـ اشاره پرمعنى و
روشنى به عظمت قدرت خداوند در آفرينش آسمانها و زمين , و نيز هدف نهائى اين آفرينش
دارد.
نـخـسـت مـى فرمايد: ((خداوند همان كسى است كه هفت آسمان را آفريد)) (اللّه الذى
خلق سبع سموات ).
((و از زمين نيز همانند آنها را)) (ومن الا رض مثلهن ).
يـعـنـى , هـمان گونه كه آسمانها ((هفتگانه ))اند زمينها نيز هفتگانه مى باشند, و
اين تنها آيه اى از قرآن مجيد است كه اشاره به زمينهاى هفتگانه مى كند.
بـاتـوجـه بـه آيـه 6 سـوره صـافـات كه مى گويد: ((ما آسمان نزديك (آسمان اول ) را
باكواكب و ستارگان زينت بخشيديم )).
روشـن مـى شـود كه آنچه ما مى بينيم و علم و دانش بشر به آن احاطه دارد همه مربوط
به آسمان اول اسـت , و ماوراى اين ثوابت و سيارات , شش عالم ديگر وجوددارد كه از
دسترس علم ما بيرون است .
اما زمينهاى هفتگانه ممكن است اشاره به طبقات مختلف كره زمين باشد,زيرا امروز ثابت
شده كه زمـيـن از قشرهاى گوناگونى تشكيل يافته , و يا اشاره به اقليمهاى هفتگانه
روى زمين باشد چرا كه هم در گذشته و هم امروز كره زمين را به هفت ((منطقه )) تقسيم
مى كردند.
سـپس به مساله تدبير اين عالم بزرگ به فرمان خداوند اشاره كرده , مى افزايد:((فرمان
او در ميان آنها پيوسته فرود مى آيد)) (يتنزل الا مر بينهن ).
و در پـايـان بـه هدف اين آفرينش عظيم اشاره كرده , مى گويد: ((اينها همه به خاطر
آن است ((تا بـدانيد خداوند بر هر چيز تواناست و اين كه علم خداوند به همه چيز
احاطه دارد)) (لتعلموا ان اللّه على كل شى قدير وان اللّه قد احـاط بكل شى علما).
انـسـان بـايد بداند او بر تمام اسرار وجودش احاطه دارد, و از همه اعمالش باخبر است
, و نيز بداند وعـده هايش در زمينه معاد و رستاخيز, در زمينه پاداش وكيفر و در
زمينه وعده پيروزى مؤمنان تخلف ناپذير است .
((پايان سوره طلاق )).
سوره تحريم [66].
اين سوره در ((مدينه )) نازل شده و داراى 12 آيه است .
محتواى سوره :.
اين سوره عمدتا از چهار بخش تشكيل شده است :
بـخـش اول كـه از آيـه يـك تا پنج ادامه دارد مربوط به ماجراى پيامبر(ص ) بابعضى از
همسرانش مى باشد.
بـخـش دوم كـه از آيـه 6 تا8 ادامه دارد خطابى است كلى به همه مؤمنان درمورد مراقبت
در امر تعليم و تربيت خانواده , و لزوم توبه از گناهان .
بخش سوم كه تنها يك آيه است , خطاب به پيامبر(ص ) در مورد جهاد با كفار ومنافقين
است .
در بخش چهارم كه شامل آيه 10 تا 12 مى باشد, خداوند براى تبيين بخشهاى قبل شرح حال
دو نفر از زنـان صـالـح (مريم و همسر فرعون ) و دو نفر از زنان ناصالح (همسر نوح و
همسر لوط) را بيان كرده است .
فضيلت تلاوت سوره :.
در حـديثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : ((هركس سوره طلاق و
تحريم را درنماز فريضه بخواند, خـداونـد او را در قـيـامـت از تـرس و اندوه پناه مى
دهد, و از آتش دوزخ رهائى مى بخشد, و او را به خاطر تلاوت اين سوره و مداومت بر آن
, واردبهشت مى كند, زير اين دو سوره , از آن پيغمبر(ص ) است )).
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
آيه ـ شان نزول : پيامبر(ص ) گاه كه نزد ((زينب بنت جحش )) (يكى از همسرانش )مى رفت
زينب او را نگاه مى داشت و از عسلى كه تهيه كرده بود خدمت پيامبر(ص ) مى آورد, اين
سخن به گوش ((عـايـشـه )) رسـيـد, و بـر اوگـران آمـده , مـى گويد: من با ((حفصه ))
(يكى ديگر از همسران پـيـامـبـر(ص )) قـرارگـذاشتيم كه هر وقت پيامبر(ص ) نزد يكى
از ما آمد فورا بگوئيم , آيا صمغ ((مغافير))خورده اى ؟!.
((مـغافير)) صمغى بود كه يكى از درختان حجاز به نام ((عرفط)) تراوش مى كرد وبوى
نامناسبى داشت و پيامبر(ص ) مقيد بود كه هرگز بوى نامناسبى از دهان يا لباسش
استشمام نشود.
روزى پيامبر(ص ) نزد ((حفصه )) آمد, او اين سخن را به پيامبر(ص ) گفت .
حـضـرت فـرمـود: مـن ((مـغـافير)) نخورده ام , بلكه عسلى نزد زينب بنت جحش نوشيدم ,
و من سـوگـنـد ياد مى كنم كه ديگر از آن عسل ننوشم ولى اين سخن را به كسى مگو
ـمبادا به گوش مردم برسد, و بگويند چرا پيامبر غذاى حلالى را بر خودتحريم كرده , و
يا از كار پيامبر در اين مورد و يا مشابه آن تبعيت كنند, و يا به گوش زينب برسد و
او دل شكسته شود.
ولـى سـرانـجـام او ايـن راز را افـشـا كـرد, و بـعدا معلوم شد اصل اين قضيه توطئه
اى بوده است , پـيامبر(ص ) سخت ناراحت شد و پنج آيه اول اين سوره نازل گشت ـ و
ماجرا را چنان پايان داد كه ديگر اين گونه كارها در درون خانه پيامبر(ص )تكرار
نشود.
تفسير:.
سرزنش شديد نسبت به بعضى از همسران
پيامبر(ص ).
بدون شك مرد بزرگى همچون پيغمبر اسلام (ص ) تنها به خودش تعلق
ندارد,بلكه به تمام جامعه اسـلامى و عالم بشريت متعلق است , بنابراين اگر در داخل
خانه او توطئه هايى بر ضد وى , هرچند به ظاهر كوچك و ناچيز, انجام گيرد نبايد به
سادگى از كنار آن گذشت .
آيـه مـوردبحث در حقيقت قاطعيتى است از سوى خداوند بزرگ در برابرچنين حادثه اى , و
براى حفظ حيثيت پيامبرش .
نـخست روى سخن را به خود پيامبر(ص ) كرده , مى گويد: ((اى پيامبر! چراچيزى را كه
خدا بر تو حـلال كرده به خاطر جلب رضايت همسرانت بر خود حرام مى كنى ))؟! (يـا ايها
النبى لم تحرم مـا احل اللّه لك تبتغى مرضـات ازواجك ).
مـعـلـوم اسـت كـه ايـن تحريم , تحريم شرعى نبود, بلكه بطورى كه از آيات بعداستفاده
مى شود سـوگندى از ناحيه پيامبر(ص ) ياد شده بود و مى دانيم كه قسم خوردن بر ترك
بعضى از مباحات گناهى ندارد.
بـنـابـراين جمله ((لم تحرم )) (جرا بر خود حرام مى كنى ؟) به عنوان عتاب وسرزنش
نيست بلكه نوعى دلسوزى و شفقت است .
سپس در پايان آيه مى افزايد: ((و خداوند آمرزنده و رحيم است )) (واللّه غفوررحيم ).
ايـن عـفـو و رحمت نسبت به همسران است كه موجبات آن حادثه را فراهم كردند كه اگر
راستى توبه كنند مشمول آن خواهند بود.
(آيـه )ـ در ايـن آيـه اضافه مى كند: ((خداوند راه گشودن سوگندهايتان را (دراين
گونه موارد) روشن ساخته است )) (قد فرض اللّه لكم تحلة ايمـانكم ).
به اين ترتيب كه كفاره قسم را بدهيد و خود را آزاد سازيد.
سـپـس مـى افـزايد: ((و خداوند مولاى شماست و او دانا و حكيم است )) (واللّه
مولـيكم وهو العليم الحكيم ).
لذا او راه نجات از اين گونه سوگندها را براى شما هموار ساخته , و طبق علم وحكمتش
مشكل را براى شما گشوده است .
از روايـات استفاده مى شود كه پيامبر(ص ) بعد از نزول اين آيه برده اى آزاد كرد و
آنچه را بر خود از طريق قسم حرام كرده بود حلال نمود.
(آيـه )ـ در اين آيه شرح بيشترى پيرامون اين ماجرا داده , مى فرمايد:((به خاطر
بياوريد هنگامى را كه پيامبر يكى از رازهاى خود را به بعضى از همسرانش گفت , ولى
هنگامى كه وى آن را افشا كرد و خـداونـد پـيـامبرش را از آن آگاه ساخت ,قسمتى از آن
را براى او بازگو كرد و از قسمت ديگر خوددارى نمود)) (واذ اسرالنبى الى بعض ازواجه
حديثا فلما نبات به واظهره اللّه عليه عرف بعضه واعرض عن بعض ).
ايـن راز دو مـطـلـب بـود: يـكـى نوشيدن عسل نزد همسرش زينب بنت جحش , و ديگرى
تحريم نـوشيدن آن بر خود در آينده بود, و منظور از همسر غيررازدارش در اين آيه
((حفصه )) بود, كه او اين سخن را شنيد و به ((عايشه )) بازگو كرد.
بـه هـر حال ;Š ((هنگامى كه
پيامبر همسرش را از آن خبر داد, گفت : چه كسى تورا از اين راز آگاه ساخت ))؟ (فلما
نباهـا به قـالت من انباك هذا).
((گفت : خداوند عالم و آگاه مرا باخبر ساخت )) (قـال نبانى العليم الخبير).
از مـجـمـوع اين آيه برمى آيد كه بعضى از همسران پيامبر(ص ) نه تنها او را باسخنان
خود ناراحت مى كردند بلكه مساله رازدارى كه از مهمترين شرائط يك همسر با وفاست نيز
در آنها نبود.
(آيـه )ـ سـپـس روى سخن را به اين دو همسر ـكه در توطئه بالا دست داشتندـ كرده , مى
گويد: ((اگر شما از كار خود توبه كنيد (و دست از آزار پيامبر(ص )برداريد به نفع
شماست زيرا) دلهايتان با اين عمل از حق منحرف گشته )) و به گناه آلوده شده (ان
تتوبـا الى اللّه فقد صغت قلوبكمـا).
منظور از اين دو نفر به اتفاق مفسران شيعه و اهل سنت , ((حفصه )) و ((عايشه ))است
كه به ترتيب دختران ((عمر)) و ((ابوبكر)) بودند.
سـپس اضافه مى كند: ((و اگر بر ضد او دست به دست هم دهيد (كارى از پيش نخواهيد برد)
چرا كـه خـداونـد يـاور اوست , و همچنين جبرئيل و مؤمنان صالح , وفرشتگان بعد از
آنان پشتيبان او هـسـتـنـد)) (وان تظاهـرا عليه فان اللّه هو مولـيه وجبريل وصـالح
المؤمنين والملا ئكة بعد ذلك ظهير).
اين تعبير, نشان مى دهد كه تا چه حد اين ماجرا در قلب پاك پيامبر(ص ) و روح عظيم او
تاثير منفى گذاشت , تا آنجا كه خداوند به دفاع از او پرداخته , و با اين كه قدرت
خودش از هر نظر كافى است , حمايت جبرئيل و مؤمنان صالح و فرشتگان ديگر را نيز اعلام
مى دارد.
((صـالـح الـمـؤمـنين )) معنى وسيعى دارد كه همه مؤمنان صالح و باتقوا وكامل
الايمان را شامل مى شود, اما در اين كه مصداق اتم و اكمل آن در اينجا كيست ؟از
روايات متعددى استفاده مى شود كه منظور اميرمؤمنان على (ع ) است .
(آيـه )ـ در اين آيه خداوند روى سخن را به تمام زنان پيامبر(ص ) كرده , بالحنى كه
خالى از تهديد نـيـسـت مى فرمايد: ((اميد است اگر او شما را طلاق گويدپروردگارش به
جاى شما همسرانى بـهتر براى او قرار دهد همسرانى مسلمان ,مؤمن , متواضع , توبه كار,
عابد, هجرت كننده , زنانى غير بـاكـره و بـاكره )) (عسى ربه ان طلقكن ان يبدله
ازواجا خيرا منكن مسلمـات مؤمنـات قـانتـات تـائبـات عـابدات سـائحـات ثيبـات
وابكـارا).
بـه ايـن ترتيب به آنها هشدار مى دهد تصور نكنند كه پيامبر هرگز آنها را طلاق
نخواهد داد, و نيز تصور نكنند كه اگر آنها را طلاق دهد همسرانى بهتر از آنان جانشين
آنها نمى شود.
در آيـه فـوق قـرآن شـش وصـف بـراى همسران خوب شمرده است كه مى تواندالگوئى براى
همه مسلمانان به هنگام انتخاب همسر باشد.
(آيه )ـ.
خانواده خود را از آتش دوزخ نجات
دهيد!.
به دنبال اخطار و سرزنش نسبت به بعضى از همسران پيامبر(ص ),
خداوند دراين آيه , روى سخن را بـه هـمـه مـؤمـنان كرده , و دستوراتى درباره تعليم
و تربيت همسر و فرزندان و خانواده به آنها مى دهد.
نـخـست مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خود و خانواده خويش را ازآتشى كه
هيزم آن انـسـانـهـا و سـنـگهاست نگه داريد)) (يـا ايها الذين آمنوا قوا انفسكم
واهليكم نـارا وقودها الناس والحجـارة ).
نگهدارى خويشتن به ترك معاصى و عدم تسليم در برابر شهوات سركش است , و نگهدارى
خانواده بـه تعليم و تربيت و امر به معروف و نهى ازمنكر,و فراهم ساختن محيطى پاك و
خالى از هرگونه آلودگى , در فضاى خانه وخانواده است .
ايـن بـرنـامـه اى اسـت كـه بايد از نخستين سنگ بناى خانواده , يعنى از مقدمات
ازدواج , و سپس نـخـسـتين لحظه تولد فرزند آغاز گردد, و در تمام مراحل بابرنامه
ريزى صحيح و با نهايت دقت تعقيب شود.
سپس مى افزايد: ((فرشتگانى بر آن آتش گمارده شده , كه خشن و سختگيرندو هرگز فرمان
خدا را مخالفت نمى كنند, و آنچه فرمان داده شده اند (بطوركامل )اجرا مى كنند))
(عليهـا ملا ئكة غلا ظ شداد لا يعصون اللّه مـا امرهم ويفعلون مـايؤمرون ).
و به اين ترتيب , نه راه گريزى وجود دارد و نه گريه و التماس و جزع و فزع مؤثر است
.
(آيه )ـ در اين آيه كفار را مخاطب ساخته , و وضع آنها را در آن روز بازگومى كند; مى
فرمايد: ((اى كسانى كه كافر شده ايد! امروز عذرخواهى نكنيد, چرا كه تنها به
اعمالتان جزا داده مى شويد)) (يـا ايها الذين كفروا لا تعتذروا اليوم انمـاتجزون
مـا كنتم تعملون ).
(آيـه )ـ ايـن آيـه در حـقيقت راه نجات از آتش دوزخ را نشان مى دهد,مى گويد: ((اى
كسانى كه ايـمـان آورده ايـد! بـه سـوى خـدا توبه كنيد, توبه اى خالص ))(يـا ايها
الذين آمنوا توبوا الى اللّه توبة نصوحا).
آرى ! نـخستين گام براى نجات , توبه از گناه است , توبه اى كه از هر نظر خالص باشد,
توبه اى كه محرك آن فرمان خدا بوده باشد.
در حـديـثـى از پيغمبر گرامى اسلام (ص ) مى خوانيم هنگامى كه ((معاذبن جبل ))
ازتوبه نصوح سـؤال كرد, در پاسخ فرمود: ((آن است كه شخص توبه كننده به هيچ وجه
بازگشت به گناه نكند آن چنان كه شير به پستان هرگز باز نمى گردد))!.
اين تعبير لطيف بيانگر اين واقعيت است كه توبه نصوح چنان انقلابى درانسان ايجاد مى
كند كه راه بـازگـشـت بـه گذشته را بكلى بر او مى بندد;Š
همان گونه كه بازگشت شير به پستان غيرممكن است .
سـپـس بـه آثـار ايـن تـوبـه نـصوح اشاره كرده , مى افزايد: ((اميد است (با اين
كار)پروردگارتان گناهانتان را ببخشد)) (عسى ربكم ان يكفر عنكم سيئـاتكم ).
((و شما را در باغهائى از بهشت كه نهرها از زير درختانش جارى است واردكند))
(ويدخلكم جنات تجرى من تحتها الا نهـار).
اين كار ((در روزى خواهد بود كه خداوند پيامبر و كسانى را كه با او ايمان آوردند
خوار نمى كند)) (يوم لا يخزى اللّه النبى والذين آمنوا معه ).
((ايـن در حـالى است كه نور (ايمان و عمل صالح ) آنها از پيشاپيش و از سوى راستشان
در حركت است )) و عرصه محشر را روشن مى سازد, و راه آنها را به سوى بهشت مى گشايد
(نورهم يسعى بين ايديهم وبايمـانهم ).
در ايـنجاست كه آنها رو به درگاه خداوند آورده ;Š
((و مى گويند: پروردگارا! نورما را كامل كن , و مـا را بـبـخش كه تو بر هر چيز
توانايى )) (يقولون ربنـا اتمم لنـانورنـا واغفر لنـا انك على كل شى قدير).
(آيـه )ـ از آنـجا كه منافقان از افشاى اسرار درونى خانه پيامبر(ص ) و بروز مشاجرات
و اختلافهائى درميان همسران او كه در آيات قبل به آن اشاره شده قطعا خوشحال بودند,
بلكه به شايعات در اين زمـيـنـه دامـن مـى زدنـد شايد به همين مناسبت در اين آيه
دستور شدت عمل درباره آنها داده , مى فرمايد: ((اى پيامبر! با كفار و منافقين پيكار
كن و بر آنان سخت بگير جايگاهشان جهنم است و بـدفـرجـامى است )) (يـاايها النبى
جـاهد الكفار والمنـافقين واغلظ عليهم وماويهم جهنم وبئس المصير).
ايـن جـهـاد در مورد كفار ممكن است به صورت مسلحانه يا غيرمسلحانه بوده باشد, ولى
در مورد منافقان بدون شك جهاد مسلحانه نيست , زيرا در هيچ تاريخى نقل نشده كه
پيامبر(ص ) با منافقان پـيـكار مسلحانه كرده باشد, بلكه مراد از جهاد با آنهاهمان
توبيخ و سرزنش و تهديد و انذار و رسوا ساختن آنها, و يا در بعضى از مواردتاليف قلوب
آنهاست .
البته بعد از پيامبر(ص ) اميرمؤمنان على (ع ) با منافقان مسلح به نبرد برخاست .
(آيه )ـ.
الگوهائى از زنان مؤمن و كافر.
بـار ديگر به ماجراى همسران پيامبر(ص ) باز مى گردد, و براى اين
كه درس عملى زنده اى به آنها بـدهـد بـه ذكـر سـرنوشت فشرده دو نفر از زنان بى تقوا
كه در خانه دو پيامبر بزرگ خدا بودند, و سـرنـوشـت دو زن مـؤمـن و ايـثـارگر كه يكى
از آنها در خانه يكى از جبارترين مردان تاريخ بود مى پردازد.
نـخـسـت مـى فرمايد: ((خداوند براى كسانى كه كافر شده اند به همسرنوح و همسر لوط
مثل زده است )) (ضرب اللّه مثلا للذين كفروا امرات نوح وامرات لوط).
((آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند, ولى به آن دوخيانت كردند))
(كـانتـا تحت عبدين من عبـادنـا صـالحين فخـانتـاهمـا).
((اما ارتباط با اين دو (پيامبر) سودى به حالشان (در برابر عذاب الهى )نداشت , و به
آنها گفته شد: وارد آتش شويد همراه كسانى كه وارد مى شوند)) (فلم يغنيـا عنهمـا من
اللّه شيئا وقيل ادخلا النار مع الداخلين ).
و بـه ايـن تـرتـيـب , بـه دو همسر پيامبر اسلام (ص ) كه در ماجراى افشاى اسرار
وآزار آن حضرت دخالت داشتند هشدار مى دهد كه گمان نكنند همسرى پيامبر(ص ) به تنهائى
مى تواند مانع كيفر آنـها باشد و در ضمن هشدارى است به همه مؤمنان درتمام قشرها كه
پيوندهاى خود را با اوليااللّه در صورت گناه و عصيان مانع عذاب الهى نپندارند.
به هرحال اين دو زن به اين دو پيامبر بزرگ خيانت كردند, البته خيانت آنهاهرگز
انحراف از جاده عـفـت نـبـود, زيرا هرگز همسر هيچ پيامبرى آلوده به بى عفتى نشده
است , چنانكه در حديثى از پيامبر اكرم (ص ) صريحا آمده است : ((همسر هيچ پيامبرى
هرگز آلوده عمل منافى عفت نشد)).
(آيـه )ـ سپس دو مثال براى افراد باايمان ذكر كرده , مى گويد: ((و خداوندبراى
مؤمنان به همسر فـرعون مثل زده است در آن هنگام كه گفت : پروردگارا!خانه اى براى من
نزد خودت در بهشت بـسـاز, و مرا از فرعون و كار او نجات ده و مرااز گروه ستمگران
رهايى بخش )) (وضرب اللّه مثلا لـلـذيـن آمـنوا امرات فرعون اذقـالت رب ابن لى عندك
بيتا فى الجنة ونجنى من فرعون وعمله ونجنى من القوم الظالمين ).
مـعـروف ايـن اسـت كـه نام همسر فرعون ((آسيه )) و نام پدرش ((مزاحم ))بوده است ,
گفته اند هـنـگامى كه معجزه موسى (ع ) را در مقابل ساحران مشاهده كرداعماق قلبش به
نورايمان روشن شـد, و از هـمان لحظه به موسى ايمان آورد او پيوسته ايمان خود را
مكتوم مى داشت , هنگامى كه فـرعـون از ايـمـان او بـاخـبـر شـد بـارهـا او را نـهى
كرد, ولى اين زن با استقامت هرگز تسليم خواسته فرعون نشد.
سـرانـجـام فرعون دستور داد دست و پاهايش را با ميخها بسته , در زير آفتاب سوزان
قرار دهند, و سـنگ عظيمى برسينه او بيفكنند, هنگامى كه آخرين لحظه هاى عمر خود را
مى گذراند دعايش اين بود ((پروردگارا! براى من خانه اى در بهشت درجوار خودت بنا كن
و مرا از فرعون و اعمالش رهائى بخش و مرا از اين قوم ظالم نجات ده ))!.
خـداوند نيز دعاى اين مؤمن پاكباز فداكار را اجابت فرمود و او را در كناربهترين
زنان جهان مانند مريم قرار داد.
در روايـتى از رسول خدا(ص ) مى خوانيم : ((برترين زنان اهل بهشت چهار نفرند((خديجه
)) دختر خـويـلـد و ((فاطمه )) دختر محمد(ص ) و ((مريم )) دختر عمران و ((آسيه
))دختر مزاحم همسر فرعون )).
(آيه )ـ سپس به دومين زن باشخصيت كه الگوئى براى افراد با ايمان محسوب مى شود اشاره
كرده , مى فرمايد: و نيز خداوند مثلى زده است به ((مريم دختر عمران كه دامان خود را
پاك نگه داشت )) (ومريم ابنت عمران التى احصنت فرجهـا).
((و ما از روح خود در آن دميديم )) (فنفخنـا فيه من روحنـا).
و او به فرمان خدا بدون داشتن همسر, فرزندى آورد كه پيامبر اولواالعزم پروردگار شد.
سـپـس مـى افـزايد: ((او سخنان پروردگار و كتابهايش را تصديق كرد)) و به همه آنها
ايمان آورد (وصدقت بكلمـات ربهـا وكتبه ).
((و از مطيعان فرمان خدا بود)) (وكـانت من القـانتين ).
از نـظر ايمان در سرحد اعلى قرار داشت , و به تمام كتب آسمانى و اوامر الهى مؤمن ,
و از نظر عمل پـيـوسـتـه مطيع اوامر الهى بود, و بنده اى بود جان و دل بر كف , وچشم
بر ا مر و گوش بر فرمان داشت .
((پايان سوره تحريم )).
آغاز جز 29 قرآن مجيد.
سوره ملك [67].
اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 30 آيه است .
محتواى سوره :.
سوره ملك ـكه نام ديگرش ((منجيه )) (نجاتبخش ) و نام سومش
((واقعية )) يا((مانعة )) است زيرا تـلاوت كـننده خود را از عذاب الهى يا عذاب قبر
نگاه مى داردـ ازسوره هاى بسيار پرفضيلت قرآن مى باشد, و مسائل زيادى در آن مطرح
شده كه عمدتا بر سه محور دور مى زند.
1ـ بـحـثـهـائى پـيرامون ((مبدا)) و صفات خداوند, و نظام شگفت انگيز خلقت مخصوصا
آفرينش آسمانها و ستارگان , و آفرينش زمين و مواهب آن , و همچنين آفرينش پرندگان ,
و آبهاى جارى و آفرينش گوش و چشم و ابزار شناخت .
2ـ بحثهائى پيرامون ((معاد)) و عذاب دوزخ , و گفتگوهاى ماموران عذاب بادوزخيان , و
مانند آن .
3ـ انذار و تهديد كافران و ظالمان به انواع عذابهاى دنيا و آخرت .
فضيلت تلاوت سوره :.
در حديثى از امام باقر(ع ) مى خوانيم كه فرمود: ((سوره ملك سوره
((مانعه ))است , يعنى از عذاب قـبـر مـمـانعت مى كند, و در تورات به همين نام ثبت
است ,كسى كه آن را در شبى بخواند بسيار خوانده , و خوب خوانده , و از غافلان محسوب
نمى شود)).
البته اين همه آثار عظيم مربوط به خواندن بدون فكر و عمل نيست , هدف خواندنى است
آميخته با الهام گرفتن براى عمل .
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
(آيه )ـ اين سوره با مساله مهم مالكيت و حكاميت خداوند و جاودانگى ذات پاك او آغاز
مى شود كه در واقع كليد همه بحثهاى اين سوره است .
مـى فـرمايد: ((پربركت و زوال ناپذير است كسى كه حكومت جهان هستى به دست اوست , و
او بر هر چيز تواناست )) (تبـارك الذى بيده الملك وهو على كل شى قدير).
(آيـه )ـ در ايـن آيه به هدف آفرينش مرگ و حيات انسان كه از شؤون مالكيت و حاكميت
خداست اشاره كرده , مى فرمايد: ((آن كسى كه مرگ و حيات راآفريد تا شما را بيازمايد
كه كداميك از شما بهتر عمل مى كنيد)) (الذى خلق الموت والحيوة ليبلوكم ايكم احسن
عملا ).
منظور از آزمايش خداوند نوعى پرورش است , به اين معنى كه انسانها را به ميدان عمل
مى كشد تا ورزيده و آزموده و پاك و پاكيزه شوند و لايق قرب خداگردند.
به اين ترتيب عالم ميدان آزمايش بزرگى است براى همه انسانها و وسيله آزمايش , مرگ و
حيات , و هـدف ايـن آزمون بزرگ رسيدن به حسن عمل , كه مفهومش ((تكامل معرفت , و
اخلاص نيت , و انجام هر كار خير)) است .
و از آنـجـا كـه در ايـن ميدان آزمايش بزرگ , انسان گرفتار لغزشهاى فراوانى مى شود
و نبايد اين لغزشها او را مايوس كند, و از تلاش و كوشش براى اصلاح خويش باز دارد,
در پايان آيه به بندگان وعده يارى و آمرزش داده مى گويد: ((و اوشكست ناپذير و
بخشنده است )) (وهو العزيز الغفور).
(آيـه )ـ بـعـد از بـيـان نـظـام مرگ و زندگى , به نظام كلى جهان پرداخته , وانسان
را به مطالعه مـجـمـوعـه عـالم هستى دعوت مى كند, تا از اين طريق خود را براى آن
آزمون بزرگ آماده كند, مـى فـرمـايـد: ((هـمان كسى كه هفت آسمان را بر فراز
يكديگرآفريد)) (الذى خلق سبع سموات طبـاقا).
و به دنبال آن مى افزايد: ((در آفرينش خداوند رحمان هيچ تضاد و عيبى نمى بينى ))
(مـا ترى فى خلق الرحمن من تفـاوت ).
بـا تـمـام عـظـمتى كه عالم هستى دارد هرچه هست نظم است و استحكام , وانسجام , و
تركيبات حـسـاب شـده , و قوانين دقيق و اگر بى نظمى در گوشه اى از جهان راه مى يافت
آن را به نابودى مى كشيد.
و در پـايـان آيـه بـراى تاكيد بيشتر مى فرمايد: ((بار ديگر نگاه كن (و عالم را
بادقت بنگر) آيا هيچ شكاف و خلل و اختلافى (در جهان ) مشاهده مى كند))؟!(فارجع
البصر هل ترى من فطور).
مـنـظـور ايـن است كه هر چه انسان در جهان آفرينش دقت كند كمترين خلل وناموزونى در
آن نمى بيند.
(آيـه )ـ و لذا در اين آيه براى تاكيد همين معنى مى افزايد: ((بار ديگر به عالم
هستى بنگر, سرانجام چشمانت به سوى تو باز مى گردد در حالى كه خسته وناتوان شده )) و
در جستجوى خلل و نقصان در اين عالم بزرگ ناكام مانده است ! (ثم ارجع البصر كرتين
ينقلب اليك البصر خـاسئا وهو حسير).
(آيـه )ـ ايـن آيـه , نـظرى به صفحه آسمان افكنده , و از ستارگان درخشنده وزيبا سخن
به ميان آورده , مـى گـويـد: ((مـا آسـمان پايين را با چراغهاى فروزانى زينت
بخشيديم , و آنها [ شهابها] را تـيـرهـائى بـراى شياطين قرار داديم , و براى آنان
عذاب آتش فروزان فراهم ساختيم )) (ولقد زينا السمـا الدنيـا بمصـابيح
وجعلنـاهـارجوما للشياطين واعتدنـا لهم عذاب السعير).
ايـن آيـه بـار ديـگر اين حقيقت را تاكيد مى كند كه تمام ستارگانى كه ما مى بينيم
همه بخشى از آسمان اول است , آسمانى كه از ميان آسمانهاى هفتگانه به ما نزديكترمى
باشد, و به همين دليل به عنوان ((السما الدنيا)) (آسمان نزديك و پائين ) از آن
تعبير شده است .
(آيـه )ـ از آنـجـا كه در آيات گذشته سخن از نشانه هاى عظمت و قدرت خدا و دلائل آن
در عالم آفـرينش بود, در اينجا سخن از كسانى مى گويد كه اين دلائل را ناديده گرفته
, و راه كفر و شرك را پيش مى گيرند, و همچون شياطين , عذاب الهى را به جان مى خرند.
نخست مى فرمايد: ((براى كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند عذاب جهنم است و
بدفرجامى است )) (وللذين كفروا بربهم عذاب جهنم وبئس المصير).
(آيـه )ـ سپس به شرح گوشه اى از اين عذاب وحشتناك پرداخته ,مى افزايد: ((هنگامى كه
(كفار) در آن افكنده شوند صداى وحشتناكى از آن مى شنوند و اين در حالى است كه
پيوسته مى جوشد)) (اذا القوا فيهـا سمعوا لهـااشهيقا وهى تفور).
آرى ! هـنـگـامى كه آنها با نهايت ذلت و حقارت در آن پرتاب مى شوند فرياد وحشتناك و
طولانى جهنم برمى خيزد, و تمام وجود آنها را در وحشت فرو مى برد.
(آيـه )ـ سـپـس بـراى مـجـسم ساختن خشم ((دوزخ )) مى افزايد: ((نزديك است از شدت
غضب پاره پاره شود))! (تكـاد تميز من الغيظ).
درسـت همانند ظرف عظيمى كه روى آتش فوق العاده پرحرارتى گذارده اند وچنان مى جوشد و
زير و رو مى شود كه هر زمان بيم متلاشى شدن آن مى رود.
سـپـس ادامـه مـى دهـد: ((هر زمان كه گروهى در آن افكنده مى شوند نگهبانان دوزخ (از
روى تـعصب و توبيخ ) از آنها مى پرسند (مگر شما رهبر و راهنمانداشتيد؟) مگر بيم
دهنده الهى به سراغ شما نيامد))؟ پس چرا به اين روز سياه افتاده ايد؟! (كلمـا القى
فيهـا فوج سالهم خزنتهـا الم ياتكم نذير).
(آيه )ـ ولى آنان در پاسخ ((مى گويند: آرى بيم دهنده به سراغ ما آمد,ولى ما او را
تكذيب كرديم و گـفـتـيـم : خـداوند هرگز چيزى نازل نكرده (تا به هواى نفس خويش
ادامه دهيم , حتى به آنها گفتيم ) شما در گمراهى عظيمى هستيد))!(قـالوا بلى قد
جـانـا نذير فكذبنـا وقلنـا مـا نزل اللّه من شى ان انتم الا فى ضلا ل كبير).
نـه تـنـهـا آنـهـا را تـصـديق نكرديم , و به پيام حيات بخششان گوش فرا نداديم
,بلكه به مخالفت برخاسته , و اين طبيبان روحانى را گمراه خوانديم , و از خود رانديم
.
(آيه )ـ بعد به دليل اصلى بدبختى و گمراهى خود اشاره كرده ((ومى گويند: اگر ما گوش
شنوا داشتيم , و يا تعقل مى كرديم , درميان دوزخيان نبوديم ))!(وقـالوا لو كنا نسمع
او نعقل مـا كنا فى اصحـاب السعير).
(آيـه )ـ آرى ((اينجاست كه به گناه خود اعتراف مى كنند, دور باشنددوزخيان از رحمت
خدا))! (فاعترفوا بذنبهم فسحقا لا صحـاب السعير).
از يـكـسـو خـداونـد گـوش شنوا عقل و هوش داده , و از سوى ديگر پيامبرانش رابا
دلائل روشن فـرسـتـاده , اگر اين دو با هم ضميمه شوند سعادت انسان تامين است وگرنه
بدبختى و دورى از رحمت خدا نصيب انسان خواهد شد.
(آيـه )ـ بـه دنـبال بحثهائى كه در آيات گذشته پيرامون كفار و سرنوشت آنهادر قيامت
بيان شد, قرآن در اينجا به سراغ مؤمنان و پاداشهاى عظيم آنها مى رود.
نـخـسـت مـى فـرمـايد: ((كسانى كه از پروردگارشان در نهان مى ترسند مسلماآمرزش و
پاداش بزرگى دارند))! (ان الذين يخشون ربهم بالغيب لهم مغفرة واجركبير).
(آيـه )ـ سـپس براى تاكيد مى افزايد: ((گفتار خود را پنهان كنيد يا آشكار(تفاوتى
نمى كند) او به آنچه در سينه هاست آگاه است )) (واسروا قولكم او اجهروابه انه عليم
بذات الصدور).
بـعـضـى از مـفـسـران شان نزولى براى اين آيه از ((ابن عباس )) نقل كرده اند كه
جمعى ازكفار يا منافقان پشت سر پيامبرخدا(ص ) سخنان ناروائى مى گفتند و جبرئيل به
پيامبر(ص ) خبر مى داد, بعضى از آنها به يكديگر گفتند: ((سخنان خود را پنهانى
بگوئيد تا خداى محمد نشنود))!.
آيه فوق نازل شد و گفت : چه آشكار بگوئيد و چه پنهان , خدا از آن آگاه است .
(آيه )ـ اين آيه در حقيقت به منزله دليلى است براى آنچه در آيه قبل آمد,مى فرمايد:
((آيا آن كسى كـه مـوجـودات را آفـريـد از حال آنها آگاه نيست ؟ در حالى كه او (از
اسرار دقيق ) بااخبر و آگاه است )) (الا يعلم من خلق وهو اللطيف الخبير).
(آيـه )ـ بـه دنـبـال بحثهائى پيرامون دوزخيان و بهشتيان , و كافران و مؤمنان كه در
آيات پيشين گذشت در اينجا براى ترغيب و تشويق به پيوستن به صفوف بهشتيان , و برحذر
بودن از راه و رسم دوزخـيـان , بـه ذكـر بـخـشـى از نـعمتهاى الهى , وسپس به قسمتى
از عذابهاى او, اشاره كرده , مى فرمايد: ((او كسى است كه زمين رابراى شما رام كرد))
(هو الذى جعل لكم الا رض ذلولا ).
((بـر شـانه هاى آن راه برويد, و از روزيهاى پروردگار بخوريد, و (بدانيد)بازگشت و
اجتماع همه به سوى اوست )) (فامشوا فى منـاكبهـا وكلوا من رزقه واليه النشور).
((ذلـول )) به معنى ((رام )) جامعترين تعبيرى است كه درباره زمين ممكن است بشود چرا
كه اين مـركـب راهـوار بـا حركات متعدد و بسيار سريعى كه دارد آن چنان آرام به نظر
مى رسد كه گوئى مطلقا ساكن است , بعضى از دانشمندان مى گويند: زمين چهارده نوع حركت
مختلف دارد كه سه قسمت آن حركت به دور خود, و حركت به دور خورشيد, و حركت همراه
مجموعه منظومه شمسى در دل كـهـكـشـان است , اين حركات كه سرعت زيادى دارد چنان نرم
و ملايم است كه تا براهين قطعى بر حركت زمين اقامه نشده بود كسى باور نمى كرد حركتى
در كار باشد!.
از سوى ديگر, پوسته زمين نه چنان سفت و خشن است كه قابل زندگى نباشد, و نه چنان سست
و نرم است كه قرار و آرام نگيرد, بلكه كاملا براى زندگى بشر رام است .
از سـوى سـوم , فـاصـله آن از خورشيد نه چندان كم است كه همه چيز از شدت گرما
بسوزد, و نه چـنـدان دور اسـت كـه همه چيز از سرما بخشكد, فشار هوا بركره زمين آن
چنان است كه آرامش انسان را تامين كند, جاذبه زمين نه آنقدر زياداست كه استخوانها
را درهم بشكند, و نه آن قدر كم است كه با يك حركت انسان ازجا كنده شود و در فضا
پرتاب شود!.
خلاصه از هر نظر ((ذلول )) و رام و مسخر فرمان انسان است .
در عين حال تا گامى برندارد و تلاشى نكند بهره اى از روزيهاى
زمين نخواهد داشت ! .
ولـى بـدانـيـد اينها هدف نهائى آفرينش شما نيست , اينها همه وسائلى است درمسير
((نشور)) و رستاخيز و حيات ابدى شما.
(آيه )ـ به دنبال اين تشويق و تبشير به سراغ تهديد و انذار مى رود, ومى افزايد:
((آيا خود را از عذاب كسى كه حاكم بر آسمان است در امان مى دانيد كه دستور دهد زمين
بشكافد و شما را در خود فرو بـرد, و دائمـا بـه لـرزش خـود ادامه دهد))؟! بطورى كه
حتى قبر شما هم آرام نباشد (امنتم من فى السمـا ان يخسف بكم الا رض فاذا هى تمور).
آرى ! اگـر او دسـتـور دهد اين زمين ذلول و آرام طغيان مى كند, و به صورت حيوان
چموشى در مى آيد, زلزله ها شروع مى شود, شكافها در زمين ظاهر مى گرددو شما و خانه
ها و شهرهايتان را در كام خود فرو مى بلعد, و باز هم به لرزه واضطراب خود ادامه مى
دهد.
(آيـه )ـ سـپـس مى افزايد: لازم نيست حتما زلزله ها به سراغ شما آيد بلكه مى تواند
اين فرمان را به تـنـدبادها دهد ((آيا خود را از عذاب خداوند آسمان درامان مى دانيد
كه تندبادى پر از سنگريزه بر شـمـا فـرسـتد)) و شما را زير كوهى از آن مدفون سازد؟!
(ام امنتم من فى السمـا ان يرسل عليكم حـاصبا).
((و به زودى خواهيد دانست تهديدهاى من چگونه است ))! (فستعلمون كيف نذير).
(آيـه )ـ در حـقـيـقت آيات فوق به اين معنى اشاره مى كند كه عذاب آنهامنحصر به عذاب
قيامت نيست , در اين دنيا نيز خداوند با مختصر تكان زمين , ياحركت بادها, مى تواند
به زندگى آنها پايان دهد, و بهترين دليل اين امكان , وقوع آن در امتهاى پيشين است .
لذا در اين آيه مى گويد: ((كسانى كه پيش از آنان بودند (آيات الهى و رسولان او را)
تكذيب كردند, اما (ببين ) مجازات من چگونه بود))؟! (ولقد كذب الذين من قبلهم فكيف
كـان نكير).
گـروهـى را بـا زلـزله هاى ويرانگر, و اقوامى را با صاعقه ها, و جمعى را با طوفان
يا تندباد مجازات كرديم , و شهرهاى ويران شده و خاموش آنها را به عنوان درس عبرتى
باقى گذارديم .
(آيه )ـ.
به اين پرندگان بالاى سر خود
بنگريد!.
در آيـات آغـاز ايـن سـوره بـه هنگامى كه بحث از قدرت و مالكيت
خداوند بودسخن از آسمانهاى هـفـتـگـانـه و سـتارگان و كواكب آنها به ميان آمد, در
اين آيه همين مساله قدرت با ذكر يكى از مـوجـودات بـه ظـاهر كوچك عالم هستى تعقيب
مى شود,مى فرمايد: ((آيا به پرندگانى كه بالاى سـرشـان اسـت و گاه بالهاى خود را
گسترده و گاه جمع مى كنند نگاه نكردند؟! (اولم يروا الى الطير فوقهم صـافات ويقبضن
) همه پرواز مى كنند اما هركدام برنامه مخصوصى دارند.
ايـن اجـسـام سـنـگين برخلاف قانون جاذبه از زمين برمى خيزند, و به راحتى تمام
برفراز آسمان , ساعتها, و گاه هفته ها و ماهها! پشت سرهم به حركت سريع ونرم خود
ادامه مى دهند, بى آنكه هيچ مشكلى داشته باشند.
چه كسى بدن آنها را به گونه اى آفريده كه به راحتى در هوا سير مى كنند؟! وچه كسى
اين قدرت را به بالهاى آنها بخشيده ؟.
لذا در پايان آيه مى افزايد: ((جز خداوند رحمان كسى آنها را بر فراز آسمان نگه نمى
دارد, چرا كه او به هر چيز بيناست ,)) و نياز هر مخلوقى را مى داند (مـايمسكهن الا
الرحمن انه بكل شى بصير).
اوست كه وسائل و نيروهاى مختلف را براى پرواز در اختيار آنها گذارده ,نگهدارنده
پرندگان در آسـمـان , همان نگهدارنده زمين و موجودات ديگر است و هرزمان اراده كند
نه پرنده قدرت پرواز دارد و نه زمين آرامش خود را حفظ مى كند.
(آيـه )ـ در ايـن آيـه بـه اين معنى اشاره مى كند كه كافران در برابر قدرت خداوند
هيچ گونه يار و مـددكـارى نـدارنـد, مى فرمايد: ((آيا اين كسى كه لشكرشماست مى
تواند شما را در برابر خداوند رحمان يارى دهد))؟! (امن هذا الذى هوجند لكم ينصركم
من دون الرحمن ).
نـه تـنـهـا نمى توانند شما را در گرفتاريها يارى دهند, بلكه اگر بخواهد همانها
رامامور عذاب و نابودى شما مى كند.
((ولى كافران تنها گرفتار فريبند)) (ان الكـافرون الا فى غرور).
پـرده هـاى غـرور و جهل بر عقلهاى آنها افتاده , و به آنان جازه نمى دهد اين همه
درس عبرت را بر صفحات تاريخ يا در گوشه و كنار زندگى خود ببينند.
(آيـه )ـ بـاز بـراى تـاكـيـد بـيشتر مى افزايد: ((يا آن كس كه شما را روزى مى
دهداگر روزيش را بازدارد)) چه كسى مى تواند نياز شما را تامين كند؟ (امن هذا الذى
يرزقكم ان امسك رزقه ).
هرگاه به آسمان دستور دهد نبارد, و زمينها گياهى نروياند, و يا آفات مختلف نباتى
محصولات را نـابود كنند, چه كسى توانائى دارد غذائى در اختيار شمابگذارد؟ و يا اگر
روزيهاى معنوى و وحى آسمانى را از شما قطع كند چه كسى توانائى راهنمائى شما را
دارد؟.
اينها حقايقى است آشكار, ولى لجاجت و خيره سرى , حجابى است در برابردرك و شعور آدمى
, و لذا در پـايان آيه مى فرمايد: ((بلكه آنها در سركشى و فرار ازحقيقت لجاجت مى
ورزند)) (بل لجوا فى عتو ونفور).
(آيه )ـ.
راست قامتان جاده توحيد!.
در تعقيب آيات گذشته , پيرامون كافران و مؤمنان , در اين آيه
وضع حال اين دو گروه را در ضمن مـثـال جـالـبـى منعكس ساخته , مى فرمايد: ((آيا كسى
كه به روافتاده حركت مى كند, به هدايت نـزديكتر است , يا كسى كه راست قامت در
صراطمستقيم گام برمى دارد)) و پيش مى رود (افمن يمشى مكبا على وجهه اهدى امن يمشى
سويا على صراط مستقيم ).
در ايـنـجـا افـراد بى ايمان و ظالمان لجوج مغرور, به كسى تشبيه شده اند كه ازجاده
اى ناهموار و پرپيچ و خم , مى گذرد, در حالى كه به رو افتاده , و با دست و پا, يابه
سينه حركت مى كند, نه راه را بـه درسـتى مى بيند, و نه قادر بر كنترل خويشتن است ,
نه از موانع باخبر است و نه سرعتى دارد؟ كمى راه مى رود و درمانده مى شود.
ولى مؤمنان را به افراد راست قامتى تشبيه مى كند كه از جاده اى هموار وصاف و مستقيم
باسرعت و قدرت و آگاهى تمام , به راحتى پيش مى رود.
چـه تشبيه جالب و دقيقى ؟ كه آثار آن در زندگى اين دو گروه كاملا نمايان است و با
چشم خود مى بينيم .
(آيه )ـ در اين آيه پيامبر(ص ) را مخاطب ساخته , مى افزايد: ((بگو: او كسى است كه
شما را آفريد, و بـراى شـمـا گوش و چشم و قلب قرار داد, اما كمترسپاسگزارى مى
كنيد)) (قل هو الذى انشاكم وجعل لكم السمع والا بصـار والا فئدة قليلا مـا تشكرون
).
خـداونـد, هـم وسـيـله مشاهده و تجربه را در اختيار شما قرارداد (چشم ) و هم وسيله
آگاهى بر نـتـيـجه افكار ديگران (گوش ) و هم وسيله انديشيدن در علوم عقلى (قلب )
را, خلاصه تمام ابزار لازم بـراى آگـاهـى به علوم عقلى و نقلى را در اختيار
شماگذارده است , اما كمتر كسى سپاس اين همه نعمتهاى بزرگ را به جا مى آورد,
زيراشكرنعمت آن است كه هر نعمتى در مسير هدفى كه به خاطر آن آفريده شده است به كار
گرفته شود.
(آيه )ـ بار ديگر پيامبر(ص ) را مخاطب ساخته , مى فرمايد: ((بگو: او كسى است كه شما
را در زمين آفريد و به سوى او محشور مى شويد)) (قل هو الذى ذراكم فى الا رض واليه
تحشرون ).
پـيام اين سه آيه اين است كه : در راه راست و صراط مستقيم ايمان و اسلام گام
برداريد, و از تمام ابزار شناخت بهره گيريد, و به سوى زندگى جاويدان حركت كنيد.
(آيـه )ـ سـپس در همين رابطه , به گفتار منكران معاد و پاسخ آنها پرداخته ,مى
فرمايد: ((آنها (از روى اسـتـهـزا) مى گويند: اگر راست مى گوئيد اين وعده قيامت چه
زمانى است ))؟! (ويقولون متى هذا الوعد ان كنتم صـادقين ).
(آيـه )ـ در اين آيه به آنها چنين پاسخ مى گويد: ((به آنها بگو: علم آن تنهانزد
خداست , و من تنها بيم دهنده آشكارى هستم )) (قل انما العلم عنداللّه وانمـا
انانذير مبين ).
و بـايد چنين باشد چرا كه اگر تاريخ قيامت معلوم بود هرگاه فاصله زيادى داشت مردم
در غفلت فرو مى رفتند, و اگر فاصله كم بود حالتى شبيه به اضطرار پيدامى كردند, و در
هر حال , هدفهاى تربيتى ناتمام مى ماند.
(آيـه )ـ در ايـن آيه , مى افزايد: ((هنگامى كه آن (وعده الهى ) را از نزديك مى
بينند صورت كافران زشت و سياه مى گردد)) به گونه اى كه آثار غم و اندوه از آن مى
بارد (فلما راوه زلفة سيئت وجوه الذين كفروا).
((و بـه آنـهـا گـفته مى شود: اين همان چيزى است كه تقاضاى آن را داشتيد))!(وقيل
هذا الذى كنتم به تدعون ).
(آيـه )ـ ايـن آيه و دو آيه بعد كه آخرين آيات سوره ((ملك )) است و همه باكلمه ((قل
)) خطاب به پـيـامبر(ص ) شروع مى شود ادامه بحثهائى است كه در آيات قبل كفار شده ,
كه جنبه هاى ديگرش در اين آيات , منعكس است .
نـخست به آنها كه غالبا انتظار مرگ پيامبر(ص ) و يارانش را داشتند و گمان مى كردند
كه با مرگ وى آئيـن او بـرچـيـده مـى شـود و همه چيز پايان مى يابد ـو غالب دشمنان
شكست خورده درباره رهبران راستين هميشه همين انتظار را دارندـ مى فرمايد:((بگو: به
من خبر دهيد اگر خداوند مرا و تـمـام كـسانى كه با من هستند, هلاك كند, يامورد ترحم
قرار دهد چه كسى كافران را از عذاب دردنـاك پـنـاه مى دهد))؟ (قل اريتم ان اهلكنى
اللّه ومن معى او رحمنـا فمن يجير الكـافرين من عذاب اليم ).
كـافـران مـكه , به پيامبر(ص ) و مسلمانان نفرين مى كردند و تقاضاى مرگ او راداشتند
به گمان ايـن كـه اگر آن حضرت از دنيا برود, دعوتش نيز برچيده مى شود, آيه فوق نازل
شد و به آنها پاسخ داد.
(آيـه )ـ و در ادامـه هـمـيـن سخن مى افزايد: ((به آنها بگو: او خداوند رحمان است ,
ما به او ايمان آورده , و بـر او تـوكـل كـرده ايم , و به زودى مى دانيد چه كسى
درگمراهى آشكار است )) (قل هو الرحمن آمنا به وعليه توكلنـا فستعلمون من هو فى ضلا
ل مبين ).
يـعـنـى , اگـر ما به خدا ايمان آورده ايم , و او را ولى و وكيل و سرپرست
خودبرگزيده ايم , دليلش روشن است , او خداى رحمان است , رحمت عامش همه جارسيده , و
فيض انعامش دوست و دشمن را فراگرفته , اما معبودهاى شما چه كارى كرده اند؟!.
(آيـه )ـ در آخـريـن آيـه به عنوان ذكر يك مصداق از رحمت عام خداوند كه بسيارى از
مردم از آن غافلند, مى گويد: ((به آنها بگو: به من خبر دهيد اگر آبهاى (سرزمين )
شما در زمين فرو رود چه كـسى مى تواند آب جارى و گوارا در دسترس شما قرار دهد))؟!
(قل اريتم ان اصبح مـاؤكم غورا فمن ياتيكم بمـا معين ).
در روايـاتـى كـه از ائمـه اهـل بيت (ع ) به ما رسيده , آيه اخير به ظهور حضرت مهدى
ـعج ـ و عدل جهان گستر او تفسير شده است كه همه از باب ((تطبيق )) است , وبه تعبير
ديگر ظاهر آيه مربوط بـه آب جـارى اسـت كـه مايه حيات موجودات زنده است , و باطن
آيه مربوط به وجود امام و علم و عدالت جهان گستر اوست كه آن نيزمايه حيات جامعه
انسانى است .
((پايان سوره ملك )).
سوره قلم [68].
اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 52 آيه است .
محتواى سوره :.
محتواى آيات اين سوره كاملا هماهنگ با سوره هاى ((مكى )) است
چرا كه بيش از هر چيز بر محور مساله نبوت پيامبر اسلام (ص ), و مبارزه با دشمنانى
كه او رامجنون مى خواندند, و دعوت به صبر و استقامت , و انذار و تهديد مخالفان به
عذاب الهى , دور مى زند.
روى هم رفته مباحث اين سوره را مى توان در هفت بخش خلاصه كرد:.
1ـ نـخست به ذكر قسمتى از صفات ويژه رسول خدا(ص ) مخصوصا اخلاق برجسته او مى
پردازد, و آن را با قسمهاى مؤكدى تاكيد مى كند.
2ـ سپس قسمتى از صفات زشت و اخلاق نكوهيده دشمنان او را بازگومى نمايد.
3ـ در بـخـش ديـگـرى داسـتـان ((اصـحـاب الـجنة )) كه در حقيقت هشدارى است به
مشركان زشت سيرت بيان شده .
4ـ در قسمت ديگرى مطالب گوناگونى راجع به قيامت و عذاب كفار در آن روز آمده است .
5ـ در بخش ديگرى انذارها و تهديدهائى نسبت به مشركان بازگو شده .
6ـ در بخش ديگرى به پيامبراسلام (ص ) دستور مى دهد كه در برابر دشمنان سرسخت ,
استقامت و صبر نشان دهد.
7ـ سـرانـجام در پايان سوره نيز سخن از عظمت قرآن و توطئه هاى مختلف دشمنان بر ضد
پيامبر به ميان آورده .
انتخاب نام ((قلم )) براى اين سوره به تناسب نخستين آيه آن است , بعضى نيزنام آن را
سوره ((ن )) ذكـر كرده اند, و از بعضى از روايات كه در فضيلت اين سوره آمده استفاده
مى شود كه نام آن سوره ((ن والقلم )) است .
فضيلت تلاوت سوره :.
از پيغمبر گرامى اسلام نقل شده كه فرمود: ((كسى كه سوره ((ن
والقلم )) راتلاوت كند خداوند ثواب كسانى را كه داراى حسن اخلاقندبه او مى دهد)).
در حديثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : ((كسى كه سوره ن والقلم را در نمازواجب يا
نافله بخواند خـداونـد او را بـراى هـمـيـشـه از فـقر درامان مى دارد, و هنگامى كه
بميرد او را از فشار قبر پناه مى دهد)).
ايـن ثـوابـها تناسب خاصى با محتواى سوره دارد, و نشان مى دهد كه هدف تلاوتى است كه
توام با آگاهى و به دنبال آن عمل باشد.
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
(آيه )ـ اين سوره تنها سوره اى است كه با حرف مقطع ((ن )) آغاز شده است ,مى فرمايد:
((ن )) (ن ) .
سـپـس به دو موضوع از مهمترين مسائل زندگى بشر سوگند ياد كرده ,مى افزايد: ((سوگند
به قلم و آنچه مى نويسند)) (والقلم ومـا يسطرون ).
در واقع آنچه به آن در اينجا سوگند ياد شده است ظاهرا موضوع كوچكى است : يك قطعه نى
, و يا چـيـزى شـبيه به آن , و كمى ماده سياه رنگ , و سپس سطورى كه بر صفحه كاغذ
ناچيز رقم زده مى شود.
امـا در واقع اين همان چيزى است كه سرچشمه پيدايش تمام تمدنهاى انسانى , و پيشرفت و
تكامل علوم , و بيدارى انديشه ها و افكار, و شكل گرفتن مذهبها, و سرچشمه هدايت و
آگاهى بشر است , تـا آنـجـا كه دوران زندگى بشر را به دو دوران تقسيم مى كند
((دوران تاريخ )) و ((دوران قبل از تـاريـخ )), دوران تـاريـخ بشر اززمانى شروع مى
شود كه خط اختراع شد, و انسان توانست ماجراى زنـدگـى خـود رابـر صفحات نقش كند,
عظمت اين سوگند هنگامى آشكارتر مى شود كه توجه داشـتـه بـاشـيـم آن روزى كـه ايـن
آيـات نـازل گـشـت , نـويسنده و ارباب قلمى در آن محيط وجـودنـداشت , و اگر كسانى
مختصر سواد خواندن و نوشتن را داشتند تعداد آنها در كل سرزمين ((مكه )) كه مركز
عبادى و سياسى و اقتصادى حجاز بود به بيست نفرنمى رسيد, آرى سوگند به قلم ياد كردن
در چنين محيطى عظمت خاصى دارد.
(آيـه )ـ سـپـس بـه چـيزى كه سوگند براى آن ياد شده پرداخته , مى فرمايد:((به (بركت
) نعمت پروردگارت تو مجنون نيستى )) (مـا انت بنعمة ربك بمجنون ).
ديوانه آنها هستند كه مظهر عقل كل را متهم به جنون مى كنند, و رهبر وراهنماى
انسانها را با اين نسبت ناروا از خود دور مى سازند.
(آيـه )ـ و به دنبال آن مى افزايد: ((و براى تو پاداشى عظيم و هميشگى است )) (وان
لك لا جرا غير ممنون ).
((ممنون )) از ماده ((من )) يعنى , اجر و پاداشى كه هرگز قطع نمى شود و دائماباقى
است .
(آيـه )ـ ايـن آيـه در تـوصـيـف ديگرى از پيامبر(ص ) مى گويد: ((و تو اخلاق عظيم و
برجسته اى دارى )) (وانك لعلى خلق عظيم ).
اخـلاقـى كـه عـقـل در آن حيران است لطف و محبتى بى نظير صفا و صميميتى بى مانند,
صبر و استقامت و تحمل و حوصله اى توصيف ناپذير.
اگر مردم را به بندگى خدا دعوت مى كنى تو خود بيش از همه عبادت مى نمائى , واگر از
كار بد بـاز مـى دارى تـو قـبـل از هـمـه خوددارى مى كنى آزارت مى كنند و تو
اندرزمى دهى , ناسزايت مـى گـويند و براى آنها دعا مى كنى , بر بدنت سنگ مى زنند
وخاكستر داغ بر سرت مى ريزند و تو براى هدايت آنها دست به درگاه خدابرمى دارى !.
در حـديـثـى آمده است كه پيامبر(ص ) فرمود: ((انمـا بعثت لا تمم مكـارم الا خلا ق ;Š
من براى اين مبعوث شده ام كه فضائل اخلاقى را تكميل كنم )).
و در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است : ((مؤمن با حسن خلق خود به درجه كسى مى رسد
كه شبها به عبادت مى ايستد, و روزها روزه دار است )).
(آيه )ـ و به دنبال آن مى افزايد: ((به زودى تو مى بينى و آنان نيز مى
بينند))(فستبصر ويبصرون ).
(آيه )ـ ((كه كداميك از شما مجنونند))! (بايكم المفتون ).
حركتها و موضعگيرى تو در آينده و پيشرفت و نفوذ سريع اسلام در سايه آن نشان خواهد
داد كه تو منبع بزرگ عقل و درايتى , ديوانه خفاشانى هستند كه با نوراين آفتاب به
ستيز برخاستند.
و البته در قيامت اين حقايق باز هم روشنتر و آشكارتر خواهد بود.
(آيـه )ـ بـاز براى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((پروردگارت بهتر از هر كس مى داند چه
كسى از راه او گمراه شده و او هدايت يافتگان را نيز بهتر مى شناسد)) (ان ربك هو
اعلم بمن ضل عن سبيله وهو اعلم بالمهتدين ).
چرا كه راه , راه اوست ;Š و او
بهتر از هركس راه خود را مى شناسد, و به اين ترتيب به پيامبراسلام (ص ) اطمينان
بيشتر مى دهد كه او در مسير هدايت و دشمنانش در مسير ضلالتند.
(آيه )ـ.
از آنها كه داراى اين صفاتند پيروى
مكن .
بعد از ذكر اخلاق عظيم پيامبر(ص ) در اينجا به ذكر اخلاق دشمنان
اومى پردازد تا در يك مقايسه , فاصله ميان اين دو كاملا روشن شود.
نـخـست مى فرمايد: ((از تكذيب كنندگان (ى كه خدا و پيامبر و روز رستاخيز وآئين او
را تكذيب مى كنند) اطاعت مكن )) (فلا تطع المكذبين ).
(آيـه )ـ سـپـس به تلاش و كوشش آنها براى به سازش كشيدن پيامبر(ص )اشاره كرده , مى
افزايد: ((آنـهـا دوسـت دارند نرمش نشان دهى تا آنها (هم ) نرمش نشان دهند)) نرمشى
توام با انحراف از مسير حق (ودوا لو تدهن فيدهنون ).
(آيـه )ـ سـپس بار ديگر از اطاعت آنها نهى كرده و صفات نه گانه مذمومى راكه هر يك
به تنهائى مى تواند مانع اطاعت و تبعيت گردد برمى شمرد, مى فرمايد: ((واز هركسى كه
بسيار سوگند ياد مى كند و پست است اطاعت مكن )) (ولا تطع كل حلاف مهين ).
(آيه )ـ سپس مى افزايد: ((كسى كه بسيار عيبجوست و به سخن چينى آمدو شد مى كند)) و
در اين كار اصرار دارد (هماز مشا بنميم ).
(آيـه )ـ در پـنـجـمـيـن و ششمين و هفتمين وصف مى گويد: كسى كه ((بسيارمانع كار خير
و تجاوزگران شاهكار است )) (مناع للخير معتد اثيم ).
نه تنها خود كار خيرى نمى كند و راه خيرى ارائه نمى دهد, بلكه سدى است در مقابل خير
و بركت ديگران , به علاوه انسانى است متجاوز از حدود الهى وحقوقى كه خدا براى هر
انسانى تعيين كرده , و اضافه بر اين صفات , آلوده هرگونه گناهى نيز هست , بطورى كه
گناه جز طبيعت او شده است .
(آيه )ـ و سرانجام به هشتمين و نهمين صفات آنها اشاره كرده ,مى فرمايد: ((علاوه بر
اينها كينه توز و پرخور, و خشن و بدنام است )) (عتل بعد ذلك زنيم ).
به اين ترتيب قرآن روشن مى سازد كه مخالفان اسلام و قرآن و مخالفان شخص پيامبر(ص )
چگونه افرادى بوده اند, افرادى دروغگو, پست , عيبجو,سخن چين , متجاوز گنهكار, بى
اصل و نسب , و به راستى از غير چنين افرادى مخالفت با چنان مصلح بزرگى انتظار نمى
رود.
(آيه )ـ در اين آيه هشدار مى دهد ((مبادا به خاطر اين كه صاحب مال و فرزندان فراوان
است )) از او پيروى كنى (ان كـان ذا مـال وبنين ).
بـدون شك پيامبر هرگز تسليم نمى شد, و اين آيات در حقيقت تاكيدى است بر اين معنى ,
تا خط مـكـتـبـى و روش عـمـلى او بر همه آشكار گردد, و هيچ كس ازدوست و دشمن چنين
انتظارى نداشته باشد.
(آيـه )ـ ايـن آيـه عكس العمل اين گونه افراد را كه داراى چنين صفات پست هستند در
برابر آيات الـهى نشان داده , مى گويد: ((هنگامى كه آيات ما بر او خوانده مى شود مى
گويد: اينها افسانه هاى خرافى پيشينيان است ))! (اذا تتلى عليه آيـاتنـاقـال
اسـاطير الا ولين ).
و با اين بهانه و اين برچسب زشت از آيات خداوند فاصله مى گيرد.
(آيه )ـ در اين آيه از يكى از مجازاتهاى اين گروه پرده برداشته , مى افزايد:((ما به
زودى بر بينى او علامت و داغ ننگ مى نهيم ))! (سنسمه على الخرطوم ).
اين تعبيرى است گويا و رسا بر نهايت ذليل ساختن آنها, زيرا تعبير به ((خرطوم ))
(بينى ) كه تنها در مورد خوك و فيل گفته مى شود تحقير روشنى براى آنهاست , و دوم
اين كه , بينى در لغت عرب مـعمولا كنايه از بزرگى و عزت است همان گونه كه در فارسى
نيز وقتى مى گوئيم بينى او را به خـاك بماليد دليل بر اين است كه عزت او را بر باد
دهيد و سوم اين كه علامت گذاردن مخصوص حـيوانات است , حتى در حيوانات در صورت آنها
مخصوصا بر بينى آنها علامت گذارى نمى شود, و در اسـلام نـيـز ايـن كـار نهى شده است
, همه اينها با بيانى رسا مى گويد:خداوند اين چنين افراد طغيانگر خودخواه متجاوز
سركش را چنان ذليل مى كند كه عبرت همگان گردند.
(آيه )ـ.
داستان عبرت انگيز ((اصحاب الجنة
))!.
به تناسب بحثى كه در آيات گذشته پيرامون ثروتمندان خودخواه و
مغروربود در اينجا داستانى را درباره عده اى از ثروتمندان پيشين كه داراى باغ خرم
وسرسبزى بودند, ذكر مى كند.
نخست مى فرمايد: ((ما آنها را آزموديم همان گونه كه صاحبان باغ را آزمايش كرديم ))
(انا بلونـاهم كمـا بلونـا اصحـاب الجنة ).
ماجرا چنين بود: اين باغ ـكه طبق مشهور در يمن بوده ـ در اختيار پيرمردى مؤمن قرار
داشت , او بـه قـدر نياز از آن برمى گرفت , و بقيه را به مستحقان و نيازمندان مى
داد, اما هنگامى كه چشم از دنـيـا پـوشـيد, فرزندانش گفتند: ما خود به محصول اين
باغ سزاوارتريم , و به اين ترتيب تصميم گرفتند تمام مستمندان را محروم سازند.
آيـه مـى گـويـد: ما آنها را آزموديم , ((هنگامى كه سوگند ياد كردند: ميوه هاى باغ
را صبحگاهان (دور از چشم مستندان ) بچينند)) (اذ اقسموا ليصرمنهـا مصبحين ).
(آيه )ـ ((و هيچ از آن استثنا نكنند)) و براى مستمندان چيزى فرو نگذارند(ولا
يستثنون ).
ايـن تـصميم آنها ناشى از بخل و ضعف ايمان آنها بود, زيرا انسان هرقدر هم نيازمند
باشد مى تواند كمى از محصول يك باغ پر درآمد را به نيازمندان اختصاص دهد.
(آيـه )ـ سـپـس در ادامـه اين سخن مى افزايد: ((اما عذابى فراگير (شب هنگام ) بر
(تمام ) باغ آنها فرود آمد در حالى كه همه در خواب بودند)) (فطاف عليهـاطائف من ربك
وهم نـائمون ).
(آيـه )ـ آتشى سوزان و صاعقه اى مرگبار چنان بر آن مسلط شد كه ((آن باغ سرسبز همچون
شب سياه و ظلمانى شد)) و جز مشتى خاكستر از آن باقى نماند(فاصبحت كالصريم ).
(آيه )ـ صاحبان باغ به گمان اين كه درختهاى پربارشان آماده براى چيدن ميوه است
((صبحگاهان يكديگر را صدا زدند)) (فتنـادوا مصبحين ).
(آيه )ـ و گفتند: ((كه به سوى كشتزار و باغ خود حركت كنيد, اگر قصدچيدن ميوه ها را
داريد))! (ان اغدوا على حرثكم ان كنتم صـارمين ).
(آيـه )ـ بـه ايـن تـرتيب ((آنها (به سوى باغ ) حركت كردند در حالى كه آهسته با هم
مى گفتند:)) (فانطلقوا وهم يتخـافتون ).
(آيـه )ـ ((مـواظـب بـاشيد امروز حتى يك فقير وارد بر شما نشود))! (ان لا يدخلنهـا
اليوم عليكم مسكين ).
چنين به نظر مى رسد كه به خاطر سابقه اعمال نيك پدر, جمعى از فقرا همه سال درانتظار
چنين ايـامـى بـودند كه ميوه چينى باغ شروع شود و بهره اى عائد آنها گردد, ولذا اين
فرزندان بخيل و ناخلف چنان مخفيانه حركت كردند كه هيچ كس احتمال ندهد چنان روزى فرا
رسيده .
(آيـه )ـ و بـه ايـن ترتيب , ((آنها صبحگاهان تصميم داشتند كه با قدرت ازمستمندان
جلوگيرى كنند)) (وغدوا على حرد قـادرين ).
(آيـه )ـ امـا ((هنگامى كه (وارد باغ شدند و) آن را ديدند گفتند: حقا ماگمراهيم ))
(فلما راوهـا قـالوا انا لضـالون ).
(آيه )ـ سپس افزودند: همه چيز از دست رفته ((بلكه ما محروميم )) (بل نحن محرومون ).
مـى خواستيم مستمندان و نيازمندان را محروم كنيد اما خودمان از همه بيشترمحروم شديم
, هم محروم از درآمد مادى , و هم بركات معنوى .
(آيـه )ـ در ايـن مـيان ((يكى از آنها كه از همه عاقلتر بود گفت : آيا به شمانگفتم
چرا تسبيح خدا نمى گوييد))! (قـال اوسطهم الم اقل لكم لولا تسبحون ).
از ايـن آيه استفاده مى شود كه در ميان آنها فرد مؤمنى بود كه آنها را از بخل وحرص
نهى مى كرد, ولى كسى گوش به حرفش نمى داد.
(آيـه )ـ آنـهـا نـيـز لـحـظـه اى بيدار شدند و به گناه خود اعتراف كردند و((گفتند:
منزه است پروردگار ما (از هرگونه ظلم و ستم ) مسلما ما ظالم بوديم )) هم برخويشتن
ستم كرديم و هم بر ديگران (قـالوا سبحـان ربنـا انا كنا ظـالمين ).
(آيـه )ـ ولـى مـطلب به اينجا خاتمه نيافت ((سپس رو به يكديگر كرده , به ملامت هم
پرداختند)) (فاقبل بعضهم على بعض يتلا ومون ).
و احتمالا هركدام در عين اعتراف به خطاى خويش گناه اصلى را به دوش ديگرى مى
انداختند, و او را شديدا سرزنش مى كرد.
آرى ! هـمه ظالمانى كه در چنگال عذاب الهى گرفتار مى شوند در عين اعتراف به گناه ,
هركدام سعى دارد عامل اصلى بدبختى خود را ديگرى بشمرد.
(آيـه )ـ سـپـس مـى افـزايـد: هـنـگـامى كه به عمق بدبختى خود آگاه شدندفريادشان
بلند شد ((گفتند: واى بر ما كه طغيانگر بوديم ))! (قـالوا يـا ويلنـا اناكنا طـاغين
).
آنـهـا در مـرحـلـه قـبل اعتراف به ((ظلم )) و ستم كردند, و در اينجا اعتراف به
((طغيان )) و در حقيقت طغيان مرحله اى است بالاتر از ظلم .
(آيه )ـ سرانجام آنها بعد از اين بيدارى و هشيارى و اعتراف به گناه وبازگشت به سوى
خدا, رو به درگـاه او آوردنـد, و گـفـتـند: ((اميدواريم پروردگارمان (گناهان ما را
ببخشد و) بهتر از آن به جاى آن به ما بدهد)) (عسى ربنـا ان يبدلنـاخيرا منهـا).
((چـرا كـه مـا بـه او عـلاقه منديم )) و به ذات پاكش دل بسته ايم و حل اين مشكل را
نيز از قدرت بى پايان او مى طلبيم (انا الى ربنـا راغبون ).
(آيـه )ـ در ايـن آيـه بـه عـنوان يك نتيجه گيرى كلى و درس همگانى مى فرمايد: اين
گونه است عذاب (خداوند در دنيا) و عذاب آخرت از آن هم بزرگتراست اگر مى دانستند))
(كذلك العذاب ولعذاب الا خرة اكبر لو كـانوا يعلمون ).
شـمـا نـيز اگر به خاطر مال و ثروت و امكانات مادى مست و مغرور شويد, وروح
انحصارطلبى بر شـما چيره گردد, همه چيز را براى خود بخواهيد, و نيازمندان را محروم
كنيد, سرنوشتى بهتر از اين نخواهيد داشت .
(آيـه )ـ مـى دانـيـم روش قرآن اين است كه شرح حال زندگى بدان و خوبان را در مقابل
هم قرار مى دهد, تا در مقايسه با يكديگر بهتر شناخته شوند.
طبق همين روش بعد از ذكر سرنوشت دردناك ((اصحاب الجنة )) (صاحبان باغ خرم و سرسبز)
در ايـنجا به ذكر حال پرهيزكاران پرداخته , مى گويد: ((براى پرهيزكاران نزد
پروردگارشان باغهاى پرنعمت بهشت است )) (ان للمتقين عند ربهم جنات النعيم ).
بـاغـهـائى از بهشت كه هر نعمتى تصور شود كاملترين نوع آن در آنجاست ,علاوه بر
نعمتهائى كه به فكر هيچ انسانى نرسيده است .
(آيه )ـ ولى از آنجا كه جمعى از مشركان و ثروتمندان خودخواه بودند كه ادعامى كردند
همان طور كـه در دنـيـا وضـع ما عالى است در قيامت نيز بسيار خوب است ,خداوند در
اين آيه شديدا آنها را مـورد مـؤاخـذه قـرار داده بـلـكه محاكمه مى كند,مى فرمايد:
((آيا مؤمنانى را (كه در برابر حق و عدالت تسليمند) همچون مشركان ومجرمان قرار دهيم
))؟(افنجعل المسلمين كالمجرمين ).
(آيه )ـ ((شما را چه مى شود؟ چگونه داورى مى كنيد))؟! (مـالكم كيف تحكمون ).
هـيـچ انـسـان عاقلى باور مى كند سرنوشت عادل و ظالم , مطيع و مجرم , ايثارگرو
انحصارطلب يكسان باشد؟ آن هم در پيشگاه خداوند.
(آيـه )ـ سـپـس مـى افـزايـد: اگر عقل و خرد, شما را به چنين حكمى رهنمون نشده آيا
دليلى از ((نقل )) بر آن داريد ((آيا كتابى داريد كه از آن درس مى خوانيد ))؟ (ام
لكم كتـاب فيه تدرسون ).
(آيه )ـ ((كه آنچه را شما اختيار مى كنيد از آن شماست ))؟! (ان لكم فيه لمـا تخيرون
).
شـما انتظار داريد مجرمانى همچون خودتان همطراز مسلمين باشند, اين سخنى است كه نه
عقل به آن حكم مى كند و نه در هيچ كتاب معتبرى آمده است .
(آيـه )ـ در اين آيه چنين ادامه مى دهد: آيا شما مدركى از عقل و نقل براين ادعا
داريد؟ ((يا اين كه عـهد و پيمان موكد و مستمرى تا روزقيامت بر ما داريد كه هرچه را
حكم كنيد براى شما باشد))؟ (ام لكم ايمـان علينـا بـالغة الى يوم القيمة ان لكم
لمـا تحكمون ).
چه كسى مى تواند ادعا كند كه از خدا عهد و پيمان گرفته است كه تسليم تمايلات او
گردد!.
(آيه )ـ باز در ادامه اين پرسشها كه راهها را از هرسو به روى آنان مى بنددمى
افزايد: ((از آنها بپرس كـدامـيـك از آنان چنين چيزى را تضمين مى كنند)) كه مجرمان
و مؤمنان يكسان باشند يا هرچه آنها مى خواهند خدا در اختيارشان بگذارد (سلهم ايهم
بذلك زعيم ).
(آيـه )ـ و در آخرين مرحله از اين بازپرسى عجيب مى فرمايد: ((يا اين كه معبودانى
دارند كه آنها را شـريـك خـدا قرار داده اند (و براى آنان شفاعت مى كنند)اگر راست
مى گويند معبودان خود را بياورند))! (ام لهم شركـا فلياتوا بشركـائهم ان كـانوا
صـادقين ).
آيـا آنـهـا كمترين دليلى دارند بر اين كه بتها اين جمادات كم ارزش و بى شعورشريك
خدا و شفيع درگاه اويند؟.
(آيه )ـ.
آن روز مى خواهند سجده كنند اما قادر
نيستند!.
در تـعـقـيب آيات گذشته كه مشركان و مجرمان را در برابر يك
بازپرسى كوبنده قرار مى داد, در ايـنـجـا گوشه اى از سرنوشت آنها را در قيامت نشان
مى دهد تا روشن شود اين گروه خودخواه و پرادعا در آن روز چقدر ذليل و خوارند؟.
مـى فـرمايد: به خاطر بياوريد ((روزى را كه (از شدت ترس و وحشت ) ساق پاهابرهنه مى
گردد و دعوت به سجود مى شوند اما نمى توانند)) سجود كنند (يوم يكشف عن سـاق ويدعون
الى السجود فلا يستطيعون ).
آرى ! در آن روز هـمگان به سجده و خضوع در برابر پروردگار دعوت مى شوند, مؤمنان به
سجده مى افتند, ولى مجرمان قدرت سجده ندارند!.
(آيه )ـ اين آيه مى گويد: ((اين در حالى است كه چشمهايشان (از شدت شرمسارى ) به زير
افتاده و ذلت و خوارى تمام وجودشان را فراگرفته )) (خـاشعة ابصـارهم ترهقهم ذلة ).
افـراد مـجرم هنگامى كه در دادگاه محكوم مى شوند معمولا سر خود را به زيرمى افكنند,
و ذلت تمام و جودشان را فرا مى گيرد.
سـپـس مـى افـزايـد: ((آنها پيش از اين (در دار دنيا) دعوت به سجود مى شدند درحالى
كه سالم بودند)) ولى امروز ديگر توانائى آن را ندارند (وقد كـانوا يدعون الى السجود
وهم سـالمون ).
آنـهـا هرگز سجده نكردند, و روح استكبار و تمرد و سرپيچى را با خود به صحنه قيامت
آوردند با اين حال چگونه قدرت بر سجده دارند.
(آيه )ـ سپس روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده , مى گويد: ((اكنون مرا با آنها كه اين
سخن (يعنى قرآن ) را تكذيب مى كنند واگذار)) تا حساب همه آنها را برسم (فذرنى ومن
يكذب بهذا الحديث ).
ايـن تـهـديـدى است شديد از ناحيه خداوند قادر قهار كه به پيامبر(ص ) مى گويد:نمى
خواهد تو دخالت كنى , مرا با اين تكذيب كنندگان لجوج و سركش رها كن , تاآنچه
مستحقند به آنها بدهم !.
سـپـس مـى افـزايـد: ((مـا آنـان را از آنـجـا كه نمى دانند به تدريج به سوى عذاب
پيش مى بريم )) (سنستدرجهم من حيث لا يعلمون ).
(آيه )ـ ((و به آنها مهلت (بازگشت ) مى دهم (و در عذابشان عجله نخواهم كرد) چرا كه
نقشه هاى من محكم و دقيق (و عذاب من شديد) است )) (واملى لهم ان كيدى متين ).
در حـديـثـى از امـام صـادق (ع ) مـى خوانيم : ((گاه هنگامى كه بندگان سركش گناه مى
كنند خـداونـد بـه آنها نعمتى مى دهد, آنها از گناه خود غافل مى شوند, و توبه
رافراموش مى كنند, اين همان استدراج و بلا و عذاب تدريجى است )).
هـنـگـامـى كـه انـسـان گـنـاه مى كند از سه حال بيرون نيست , يا خودش متوجه مى شود
و باز مى گردد, و يا خداوند تازيانه ((بلا)) بر او مى نوازد تا بيدار شود, و
ياشايستگى هيچ يك از اين دو را ندارد, خدا به جاى بلا نعمت به او مى بخشد و اين
همان ((عذاب استدراج )) است .
لـذا انسان بايد به هنگام روى آوردن نعمتهاى الهى مراقب باشد نكند اين امركه ظاهرا
نعمت است ((عـذاب اسـتـدراج )) گـردد, بـه هـمـيـن دليل مسلمانان بيدار دراين گونه
مواقع در فكر فرو مـى رفـتـند, و به بازنگرى اعمال خود مى پرداختند, چنانكه در
حديثى آمده است كه يكى از ياران امام صادق (ع ) عرض كرد: من از خداوند مالى طلب
كردم به من روزى فرمود, فرزندى خواستم به من بخشيد, خانه اى طلب كردم به من مرحمت
كرد, من مى ترسم نكند اين ((استدراج )) باشد!.
امام (ع ) فرمود: ((اگر اينها توام با حمد و شكرالهى است استدراج نيست ))(نعمت است
).
(آيـه )ـ در ادامـه بـازپـرسيهائى كه در آيات گذشته از مشركان و مجرمان شده بود, در
اينجا دو سـؤال ديـگر بر آن مى افزايد, نخست مى گويد: ((يا اين كه تو ازآنها مزدى
مى طلبى كه پرداختش براى آنها سنگين است ))؟ (ام تسئلهم اجرا فهم من مغرم مثقلون ).
اگـر بـهـانـه آنـهـا ايـن است كه شنيدن دعوت تو خرج دارد و اجر و مزد كلانى بايددر
مقابل آن بـپردازند و آنها قادر بر آن نيستند اين سخن دروغى است , و تو مطلقا
ازآنها اجر و پاداشى مطالبه نمى كنى , و نه هيچ پيامبر ديگرى از پيامبران خدا مزدى
مطالبه كردند.
(آيه )ـ سپس در ادامه همين گفتگو, مى افزايد: ((يا اسرار غيب نزدآنهاست , و آن را
مى نويسند)) و بـه يـكـديـگر منتقل مى كنند, و در اين اسرار آمده است كه آنها با
مسلمانان يكسانند؟ (ام عندهم الغيب فهم يكتبون ).
(آيه )ـ و از آنجا كه سرسختى و بى منطقى مشركان و دشمنان اسلام گاه چنان قلب
پيامبر(ص ) را مـى فشرد كه امكان داشت در مورد آنها نفرين كند, خداونددر اين آيه
پيامبرش را دلدارى داده , و امـر بـه صـبـر و شـكـيبائى مى كند, مى فرمايد:((اكنون
كه چنين است صبر كن و منتظر فرمان پروردگارت باش )) (فاصبر لحكم ربك ).
منتظرباش تا خداوند وسائل پيروزى تو ويارانت وشكست دشمنانت را فراهم سازد, و بدان
اين مهلتها كه به آنها داده مى شود يك نوع عذاب استدراج است .
سـپـس مـى افزايد: ((و مانند صاحب ماهى [ يونس ] مباش )) كه در تقاضاى مجازات قومش
عجله كرد, و گرفتار مجازات ترك اولى شد (ولا تكن كصـاحب الحوت ).
((در آن زمان كه با نهايت اندوه خدا را (از درون شكم ماهى ) خواند)) (اذنـادى وهو
مكظوم ).
مـنظور از اين ((ندا)) همان است كه در آيه 87 سوره انبيا آمده است ((او درميان
ظلمتهاصدا زد كه معبودى جز تو نيست , منزهى تو من از ستمكاران بودم )).
و به اين ترتيب به ترك اولاى خود اعتراف كرد, و از خدا تقاضاى عفو وبخشش نمود.
(آيـه )ـ در ايـن آيـه مى افزايد: ((و اگر رحمت پروردگارش به ياريش نيامده بود (از
شكم ماهى ) بـيـرون افـكـنده مى شد در حالى كه نكوهيده بود)) (لولا ان تداركه نعمة
من ربه لنبذ بالعرا وهو مذموم ).
منظور از ((نعمت )) در آيه فوق همان توفيق توبه و شمول رحمت الهى است .
(آيـه )ـ لـذا در ايـن آيـه مـى فـرمـايـد: ((ولى پروردگارش او را برگزيد و
ازصالحان قرار داد)) (فاجتبيه ربه فجعله من الصالحين ).
و بـه دنـبال آن ماموريت هدايت قومش را مجددا برعهده او گذارد و اوبه سراغ آنها
آمد, و همگى ايمان آوردند.
(آيه )ـ.
مى خواهند تو را نابود كنند اما نمى
توانند!.
ايـن آيـه و آيه بعد كه پايان سوره ((قلم )) را تشكيل مى دهد,
در حقيقت تعقيب چيزى است كه در آغـاز ايـن سـوره دربـاره نـسـبت جنون از ناحيه
دشمنان به پيامبر(ص ) آمده , نخست مى فرمايد: ((نـزديـك اسـت كافران هنگامى كه آيات
قرآن را مى شنوند با چشم زخم خود تو را از بين ببرند و مى گويند: او ديوانه است ))
(وان يكـاد الذين كفروا ليزلقونك بابصـارهم لما سمعوا الذكر ويقولون انه لمجنون ).
آنـهـا وقـتـى آيـات قـرآن را مـى شنوند آنقدر مجذوب مى شوند و در برابر آن اعجاب
مى كنند كه مـى خـواهـند تو را چشم بزنند (زيرا چشم زدن معمولا در برابرامورى است
كه بسيار اعجاب انگيز بـاشـد) امـا در عـيـن حـال مـى گـويـنـد: تـو ديـوانه اى ,
واين راستى شگفت آور است , ديوانه و پريشان گوئى كجا و اين آيات اعجاب انگيزجذاب و
پرنفوذ كجا؟.
(آيه )ـ و سرانجام در آخرين آيه مى افزايد: ((در حالى كه اين (قرآن ) جزمايه بيدارى
براى جهانيان نيست )) (ومـا هو الا ذكر للعـالمين ).
مـعارفش روشنگر, انذارهايش آگاه كننده , مثالهايش پرمعنى , تشويقها وبشارتهايش
روحپرور, و در مجموع مايه بيدارى خفتگان و يادآورى غافلان است , بااين حال چگونه مى
توان نسبت جنون به آورنده آن داد؟.
آيا چشم زدن واقعيت دارد؟.
بـسـيـارى از مـردم مـعتقدند در بعضى از چشمها اثر مخصوصى است
كه وقتى از روى اعجاب به چيزى بنگرند ممكن است آن را از بين ببرد, يا درهم بشكند,
واگر انسان است بيمار يا ديوانه كند.
ايـن مساله از نظر عقلى امر محالى نيست و در روايات اسلامى نيز تعبيرات مختلفى ديده
مى شود كه وجود چنين امرى را اجمالا تاييد مى كند.
در حـديـثـى آمـده اسـت كه اميرمؤمنان على (ع ) فرمود: پيامبر براى امام حسن وامام
حسين (ع ) ((رقـيـه ))((3))گرفت , و اين دعا را خواند: ((شما را به تمام كلمات و
اسما حسناى خداونداز شر مرگ و حيوانات موذى , و هر چشم بد, و حسود آنگاه كه حسد
ورزدمى سپارم .
سـپس پيامبر(ص ) نگاهى به ما كرد و فرمود: ((اين چنين حضرت ابراهيم براى اسماعيل و
اسحاق تعويذ نمود)).
((پايان سوره قلم )).
سوره حاقه [69].
اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 52 آيه است .
محتواى سوره :.
مباحث اين سوره بر سه محور دور مى زند .
مـحـور اول كـه مـهـمـترين محورهاى بحث اين سوره است مسائل مربوط به قيامت و بسيارى
از خـصوصيات آن مى باشد, و لذا سه نام از نامهاى قيامت يعنى ((حاقه )) و ((قارعه ))
و ((واقعه )) در اين سوره آمده است .
مـحـور دوم بـحـثـهائى است كه پيرامون سرنوشت اقوام كافر پيشين , مخصوصاقوم عاد و
ثمود و فرعون , مى باشد كه مشتمل بر انذارهاى قوى و مؤكدى است براى همه كافران و
منكران قيامت .
محور سوم بحثهائى است پيرامون عظمت قرآن و مقام پيامبر(ص ) و كيفرتكذيب كنندگان .
فضيلت تلاوت سوره :.
در حـديثى از پيغمبر گرامى اسلام مى خوانيم : ((كسى كه سوره
حاقه را بخواندخداوند حساب او را در قيامت آسان مى كند)).
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
(آيه )ـ اين سوره از مساله قيامت و آن هم با عنوان تازه اى شروع مى شود,مى فرمايد:
روز رستاخيز ((روزى است كه مسلما واقع مى شود))! (الحـاقة ).
(آيه )ـ ((چه روز واقع شدنى ))! (ماالحـاقة ).
(آيه )ـ ((و تو چه مى دانى آن روز واقع شدنى چيست ))؟ (ومـا ادريك ماالحـاقة ).
تـقريبا عموم مفسران ((حاقه )) را به معنى روزقيامت تفسير كرده اند, به خاطراين كه
روزى است كه قطعا واقع مى شود, همانند تعبير به ((الواقعة )) در سوره ((واقعة )).
تعبير به ((ماالحـاقة )) براى بيان عظمت آن روز است .
و تـعـبير به ((مـا ادريك ما الحـاقة )) باز هم براى تاكيد بيشتر روى عظمت حوادث آن
روز عظيم است , تا آنجا كه حتى به پيامبر اسلام (ص ) خطاب مى شود كه تو نمى دانى آن
روز چگونه است ؟.
(آيه )ـ سپس به سراغ بيان سرنوشت اقوامى مى رود كه روز قيامت (يانزول عذاب الهى را
در دنيا) مـنـكر شدند, مى افزايد: ((قوم ثمود و عاد عذاب كوبنده الهى را انكار
كردند)) و نتيجه شومش را ديدند (كذبت ثمود وعـاد بالقـارعة ).
(آيه )ـ ((اما قوم ثمود با عذابى سركش هلاك شدند)) (فاما ثمود فاهلكوابالطاغية ).
((قـوم ثـمود)) در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند,حضرت ((صالح
)) بـه سـوى آنـهـا مـبـعـوث شد, ولى آنها هرگز ايمان نياوردند, حتى از اوخواستند
كه اگر راست مـى گـوئى عـذابى را كه به ما وعده مى دهى فرودآور! در اين هنگام
((صاعقه اى ويرانگر)) بر آنها مسلط شد, و در چند لحظه همه چيز را درهم كوبيد و
جسمهاى بى جانشان برزمين افتاد.
(آيـه )ـ سـپس به سراغ سرنوشت ((قوم عاد)) مى رود, قومى كه درسرزمين ((احقـاف )) در
شبه جزيره عرب يا يمن زندگى مى كردند قامتهائى طويل ,اندامى قوى , شهرهائى آباد,
زمينهائى خرم و سـرسبز, و باغهائى پرطراوت داشتند, پيامبر آنها حضرت ((هود)) بود,
آنها نيز طغيان و سركشى را بـه جـائى رسـاندند كه خداوند با عذابى دردناك ـكه شرح
آن در همين آيات آمده است ـطومار زندگى آنها را درهم پيچيد.
نـخـسـت مى فرمايد: ((و اما قوم عاد با تندبادى طغيانگر و پر سر و صدا به هلاكت
رسيدند)) (واما عـاد فاهلكوا بريح صرصر عـاتية ).
(آيـه )ـ سـپس به توصيف ديگرى از اين تندباد كوبنده پرداخته , مى افزايد:(((خداوند)
اين تندباد بـنـيـان كن را هفت شب و هشت روز پى درپى بر آنها مسلطساخت )) (سخرهـا
عليهم سبع ليـال وثمـانية ايام حسوما).
نـتـيـجـه آن شـد كه قرآن مى گويد: ((و (اگر آنجا بودى ) مى ديدى كه آن قوم همچون
تنه هاى پـوسـيـده و توخالى درختان نخل درميان اين تندباد روى زمين افتاده و هلاك
شده اند))! (فترى القوم فيهـا صرعى كانهم اعجـاز نخل خـاوية ).
چـه تـشبيه جالبى كه هم بزرگى قامت آنها را مشخص مى كند, و هم ريشه كن شدن آنها را,
و هم توخالى بودن در برابر عذابهاى الهى به گونه اى كه تندباد آنها را به آسانى
جابه جا مى كرد.
(آيه )ـ و در اين آيه مى افزايد: ((آيا كسى از آنها را باقى مى بينى ))؟! (فهل ترى
لهم من بـاقية ).
آرى ! امـروز نـه تـنها اثرى از قوم عاد نيست كه از ويرانه هاى شهرهاى آباد,
وعمارتهاى پرشكوه , و مزارع سرسبز آنها نيز چيزى باقى نمانده است .
(آيه )ـ.
كجاست گوشهاى شنوا؟.
بـعـد از ذكر گوشه اى از سرگذشت قوم عاد و ثمود به سراغ اقوام
ديگرى همچون قوم ((نوح )) و قوم ((لوط)) مى رود تا از زندگى آنها درس عبرت ديگرى به
افرادبيدار دل دهد.
مـى فـرمـايد: ((و فرعون و كسانى كه پيش از او بودند و همچنين اهل شهرهاى زيرورو
شده [ قوم لوط] مرتكب گناهان بزرگ شدند)) (وجـا فرعون ومن قبله والمؤتفكـات
بالخـاطئة ).
(آيـه )ـ سـپس مى افزايد: ((و با فرستاده پروردگارشان مخالفت كردند و خداوندآنها را
به عذاب شديدى گرفتار ساخت ))(فعصوا رسول ربهم فاخذهم اخذة رابية ).
فـرعـونـيـان بـا ((مـوسى )) و ((هارون )) به مخالفت برخاستند, و ساكنان شهرهاى
((سدوم )) به مخالفت با حضرت ((لوط)) و اقوام ديگر نيز از فرمان پيامبر خود سرپيچى
كردند, و هر گروهى از اين سركشان به نوعى عذاب گرفتار شدند, فرعونيان در كام امواج
((نيل )) كه مايه حيات و آبادى و بـركت كشورشان بود غرق گشتند, و قوم لوط بازلزله
شديد, و سپس ((بارانى از سنگ )) محو و نابود شدند.
(آيـه )ـ و سرانجام اشاره كوتاهى به سرنوشت قوم نوح و مجازات دردناك آنها كرده , مى
گويد: ((و هـنـگـامـى كـه آب طـغـيـان كرد ما شما را بر كشتى سوار كرديم ))(انا لما
طغا المـا حملنـاكم فى الجـارية ).
طـغـيـان آب چنين بود كه ابرهاى تيره و تار آسمان را پوشانيد, و چنان بارانى نازل
شد كه گوئى سـيـلاب از آسـمـان فـرو مى ريزد, چشمه ها نيز از زمين جوشيدن گرفت , و
اين هر دو آب دست بـه دست هم دادند, و همه چيز زير آب فرو رفت , تنهاگروهى كه نجات
يافتند مؤمنانى بودند كه همراه نوح سوار بر كشتى شدند.
تـعـبـيـر بـه ((حملنـاكم )) (شما را حمل كرديم ) كنايه از اسلاف و نياكان ماست چرا
كه اگر آنها نجات نيافته بودند ما نيز امروز وجود نداشتيم .
(آيـه )ـ بـعـد بـه هدف اصلى اين مجازاتها اشاره كرده , مى افزايد: منظور اين بود
((تا آن را وسيله تذكرى براى شما قرار دهيم )) (لنجعلهـا لكم تذكرة ).
((و گوشهاى شنوا آن را دريابد و بفهمد)) (وتعيهـا اذن واعية ).
هرگز نمى خواستيم از آنها انتقام بگيريم , بلكه هدف تربيت انسانها و هدايت آنها در
مسير كمال , و ارائه طريق , و ايصال به مطلوب بوده است .
فضيلت ديگرى از فضائل على (ع ).
در بـسيارى از كتب معروف اسلامى اعم از تفسير و حديث آمده است
كه پيغمبر گرامى اسلام به هـنگام نزول آيه فوق ((وتعيهـا اذن واعية )) فرمود: ((من
از خداخواستم كه گوش على را از اين گوشهاى شنوا و نگه دارنده حقايق قرار دهد)).
و بـه دنـبـال آن عـلـى (ع ) مى فرمود: ((من هيچ سخنى بعد از آن , از رسول
خدانشنيدم كه آن را فراموش كنم بلكه هميشه آن را به خاطر داشتم )).
در ((غـاية المرام )) شانزده حديث در اين زمينه از طرق شيعه و اهل سنت نقل كرده است
, و تفسير ((الـبـرهان )) از ((محمدبن عباس )) نقل مى كند كه در اين باره سى حديث
از طرق عامه و خاصه نقل شده است .
و ايـن فـضـيلتى است بزرگ براى پيشواى بزرگ اسلام على (ع ) كه صندوقچه اسرار
پيامبر(ص ) و وارث تـمـام عـلـوم رسـول خـدا(ص ) بود, و به همين دليل بعد از او
درمشكلاتى كه براى جامعه اسـلامى در مسائل علمى پيش مى آمد موافقان و مخالفان به او
پناه مى بردند, و حل مشكل را از او مى خواستند كه در كتب تاريخ مشروحاآمده است .
(آيه )ـ.
روزى كه آن واقعه بزرگ رخ مى دهد!.
در ادامـه آيات آغاز اين سوره كه ناظر به مساله رستاخيز و قيامت
بود, دراينجا بحثهائى از حوادث ايـن رستاخيز عظيم را مطرح مى كند, مى فرمايد: ((به
محض اين كه يكبار در صور دميده شود )) (فاذا نفخ فى الصور نفخة واحدة ).
چنانكه قبلا نيز اشاره كرده ايم از قرآن مجيد استفاده مى شود كه پايان اين جهان و
آغاز جهان ديگر, نـاگـهانى و با صدائى عظيم انجام مى گيرد كه از آن تعبير به ((نفخه
صور)) دميدن در شيپور) شده است .
نـفخه صور دو نفخه است : ((نفخه مرگ )) و ((نفخه حيات مجدد)) و آنچه در آيه موردبحث
آمده ((نفخه اول )) يعنى , نفخه پايان دنياست .
(آيـه )ـ سـپـس مـى افـزايد: ((و (هنگامى كه ) زمين و كوهها از جا برداشته شوند, و
يكباره درهم كوبيده و متلاشى گردند)) (وحملت الا رض والجبـال فدكتـادكة واحدة ) به
گونه اى كه يكباره از هم متلاشى و هموار گردند.
(آيه )ـ سپس مى افزايد: ((در آن روز واقعه عظيم روى مى دهد)) ورستاخيز برپا مى شود
(فيومئذ وقعت الواقعة ).
(آيه )ـ نه تنها زمين و كوهها متلاشى مى شوند, بلكه ((آسمانها از هم مى شكافد وسست
مى گردد و فرو مى ريزد)) (وانشقت السمـا فهى يومئذ واهية ).
كرات عظيم آسمانى از اين حادثه هولناك و وحشتناك بركنار نمى مانند, آنهانيز شكافته
, پراكنده و متلاشى و سست خواهند شد.
(آيـه )ـ ((فـرشـتـگـان در اطراف آسمان قرار مى گيرند)) و براى انجام ماموريتها
آماده مى شوند (والملك على ارجـائهـا).
سپس مى فرمايد: ((و آن روز عرش پروردگارت را هشت فرشته بر فراز همه آنها حمل مى
كنند)) (ويحمل عرش ربك فوقهم يومئذ ثمـانية ).
مـنـظـور از ((عـرش )) مـجـموعه جهان هستى است كه عرش حكومت خداونداست , و به وسيله
فرشتگان كه مجرى فرمان او هستند تدبير مى شود.
و جالب اين كه در روايتى آمده است : ((حاملان هشتگانه عرش خدا در قيامت چهار نفر از
اولين , و چـهار نفر از آخرين هستند, اما چهار نفر از اولين نوح و ابراهيم وموسى و
عيسى مى باشند, و چهار نفر از آخرين محمد(ص ) و على و حسن وحسين (ع ) هستند))!.
ايـن تعبير ممكن است اشاره به مقام شفاعت آنها براى اولين و آخرين باشد,البته شفاعت
در مورد كسانى كه لايق شفاعتند, و به هرحال گسترش مفهوم ((عرش ))را نشان مى دهد.
(آيه )ـ.
اى اهل محشر, نامه اعمال مرا
بخوانيد!.
در تفسير آيات گذشته گفته شد كه ((نفخ صور)) دو بار رخ مى دهد و
چنانكه گفتيم آيات آغاز سوره از نفخه اول خبر مى دهد, و آيات بعد از نفخه دوم .
در ادامـه هـمـين مطلب در اينجا مى فرمايد: ((در آن روز همگى به پيشگاه خداعرضه مى
شويد و چيزى از كارهاى شما پنهان نمى ماند)) (يومئذ تعرضون لا تخفى منكم خـافية ).
الـبـته , انسانها و غيرانسانها در اين دنيا نيز دائما در محضر خدا هستند, ولى اين
مطلب در قيامت ظهور و بروز بيشترى دارد.
نـه تنها اعمال مخفيانه انسانها كه صفات و روحيات و خلقيات و نيتها همه برملا مى
گردد, و اين حـادثـه اى اسـت عظيم , و به گفته بعضى از مفسران عظيمتر ازمتلاشى شدن
كوهها و شكافتن كرات آسمان ! روز رسوائى بزرگ بدكاران وسربلندى بى نظير مؤمنان .
(آيـه )ـ و بـه دنـبال آن مى گويد: ((پس كسى كه نامه اعمالش را به دست راستش دهند
(از فرط خـوشـحـالى ) فرياد مى زند كه (اى اهل محشر!) نامه اعمال مرابگيريد و
بخوانيد)) (فاما من اوتى كتـابه بيمينه فيقول هـاؤم اقرؤا كتـابيه ).
(آيـه )ـ سپس بزرگترين افتخار خود را در اين كلمه خلاصه كرده , مى گويد:((من يقين
داشتم (كه قيامتى در كار است , و) به حساب اعمالم مى رسم )) (انى ظننت انى ملا ق
حسـابيه ).
يـعـنـى , آنـچه نصيب من شده به خاطر ايمان به چنين روزى است , و راستى هم همين است
ايمان به حساب وكتاب به انسان روح تقوا و پرهيزگارى مى بخشد وتعهدو احساس مسؤوليت
در او ايجاد مى كند, و مهمترين عامل تربيت انسان است .
پاسخ به يك سؤال :.
در ايـنجا ممكن است سؤالى مطرح شود و آن اين كه آيا مؤمنانى كه
طبق آيات فوق صدا مى زنند: اى اهل محشر! بياييد و نامه اعمال ما را بخوانيد,
مگرگناهى در تمام نامه اعمالشان نيست ؟.
پـاسـخ ايـن سؤال را مى توان از بعضى احاديث استفاده كرد از جمله , درحديثى از
پيغمبرگرامى اسـلام (ص ) مـى خـوانـيـم كـه : ((خداوند در قيامت نخست ازبندگان خود
اقرار بر گناهانشان مى گيرد, سپس مى فرمايد: من اين گناهان را در دنيابراى شما
مستور ساختم , و امروز هم آن را مى بخشم سپس (فقط) نامه حسناتش رابه دست راست او مى
دهند.
(آيـه )ـ در ايـن آيه گوشه اى از پاداشهاى چنين كسانى را بيان كرده ,مى فرمايد:
((پس او در يك زندگى (كاملا) رضايتبخش قرار خواهد داشت )) (فهو فى عيشة راضية ).
(آيه )ـ گرچه با همين يك جمله همه گفتنيها را گفته است , ولى براى توضيح بيشتر مى
افزايد: او ((در بهشتى عالى )) قرار دارد (فى جنة عـالية ).
بهشتى كه آنقدر رفيع و والاست كه هيچ كس مانند آن را نديده و نشنيده وحتى تصور
نكرده است .
(آيه )ـ بهشتى كه ((ميوه هايش در دسترس است )) (قطوفهـا دانية ).
نـه زحمتى براى چيدن ميوه ها دركار است , و نه مشكلى براى نزديك شدن به درختان
پربارش , و اصولا تمام نعمتهايش بدون استثنا در دسترس است .
(آيـه )ـ و در ايـن آيه , خطاب محبت آميز خداوند را به اين بهشتيان چنين بيان كرده
, ((بخوريد و بياشاميد گوارا, در برابر اعمالى كه در ايام گذشته انجام داديد))(كلوا
واشربوا هنيئا بمـا اسلفتم فى الا يام الخـالية ).
آرى ! ايـن نـعـمـتـهاى بزرگ بى حساب نيست , اينها پاداش اعمال شماست البته اين
اعمال ناچيز هنگامى كه در افق فضل و رحمت الهى قرار گرفته به چنين ثمراتى منتهى شده
است .
(آيـه )ـ در آيـات گـذشـته سخن از ((اصحاب اليمين )) و مؤمنانى بود كه نامه
اعمالشان به دست راستشان داده مى شود, ولى اين آيه درست به نقطه مقابل آنها يعنى
((اصحاب الشمال )) پرداخته , و در يك مقايسه وضع آن دو را كاملاروشن مى سازد.
نخست مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه اعمالش را به دست چپش بدهندمى گويد: اى كاش هرگز
نامه اعمالم را به من نمى دادند))! (واما من اوتى كتـابه بشمـاله فيقول يـا ليتنى
لم اوت كتـابيه ).
(آيه )ـ ((و نمى دانستم حساب من چيست ))؟ (ولم ادر مـا حسـابيه ).
(آيـه )ـ ((اى كـاش مـرگـم فـرا مى رسيد))! و به اين زندگى حسرت بار پايان مى داد
(يـا ليتهـا كـانت القـاضية ).
آرى ! در آن دادگاه بزرگ , آهى حسرت بار, و ناله اى شرربار دارد, آرزو مى كندبا
گذشته اش بكلى قطع رابطه كند, همان گونه كه در آيه 40 سوره نبا نيز آمده است
:((ويقول الكـافر يـا ليتنى كنت ترابا;Š
كافر در آن روز مى گويد: اى كاش خاك بودم (وگرفتار عذب نمى شدم )!)).
(آيـه )ـ سـپـس مـى افزايد: اين مجرم گنهكار زبان به اعتراف گشوده ,مى گويد: ((مال
و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد)) و به درد امروز كه روز بيچارگى من است نخورد (مـا
اغنى عنى مـاليه ).
(آيـه )ـ نـه تـنـها اموالم مرا بى نياز نكرد و حل مشكلى از من ننمود بلكه ((قدرت
من نيز از دست رفت ))! (هلك عنى سلطـانيه ).
خـلاصـه نـه مـال بـه كـار آمد, و نه مقام , و امروز با دست تهى , و در نهايت ذلت و
شرمسارى , در دادگـاه عـدل الـهى حاضرم , همه اسباب نجات قطع شده , قدرتم برباد
رفته , و اميدم از همه جا بريده است .
#يـك داسـتـان عـبـرت انـگـيز! در اينجا سرگذشتهاى بسيارى نقل شده كه همه تاكيدى
است بر محتواى آيات فوق و درس عبرتى است براى آنها كه تكيه بر مال ومقام كرده , سر
تا پا آلوده غرور و غفلت و گناهند, از جمله :.
در ((سـفينة البحار)) از كتاب ((نصائح )) چنين نقل شده : ((هنگامى كه بيمارى هارون
الرشيد در خـراسان شديد شد دستور داد طبيبى از طوس حاضر كنند, وسپس سفارش كرد كه
ادرار او را با ادرار جـمع ديگرى از بيماران و از افراد سالم برطبيب عرضه كنند,
طبيب شيشه ها را يكى بعد از ديگرى وارسى مى كرد تا به شيشه هارون رسيد, و بى اينكه
بداند مال كيست , گفت : به صاحب اين شيشه بگوئيدوصيتش را بكند, چرا كه نيرويش مضمحل
شده و بنيه اش فرو ريخته است !.
هارون از شنيدن اين سخن از حيات خود مايوس شد, و شروع به خواندن اين اشعار كرد:.
ان الطبيب بطبه ودوائه لا يستطيع دفـاع نحب قداتى .
مـا للطبيب يموت بالدا الذى ـــــ قد كـان يبر مثله فيمـا مضى .
((طبيب با طبابت و داروى خود ـقدرت ندارد در برابر مرگى كه فرا رسيد دفاع كند)).
اگر قدرت دارد پس چرا خودش با همان بيمارى مى ميردـ كه سابقا آن رادرمان مى
كرد))؟!.
در ايـن هـنـگـام به او خبر دادند كه مردم شايعه مرگ او را پخش كرده اند, براى اين
كه اين شايعه بـرچـيـده شود دستور داد چهارپائى آوردند و گفت : مرا بر آن سوار
كنيد,ناگهان زانوى حيوان سست شد.
گفت : مرا پياده كنيد كه شايعه پراكنان راست مى گويند!.
سپس سفارش كرد كفنهائى براى او بياورند, و از ميان آنها يكى را پسنديد وانتخاب كرد,
و گفت در كنار همين بسترم قبرى براى من آماده كنيد.
سـپس نگاهى در قبر كرد و اين آيه را تلاوت نمود: مـا اغنى عنى مـاليه هلك عنى
سلطـانيه و در همان روز از دنيا رفت .
(آيه )ـ.
او را بگيريد و زنجيرش كنيد!.
در ادامـه آيـات گـذشـته كه سخن از ((اصحاب شمال )) مى گفت كه
نامه اعمالشان را به دست چـپـشـان مى دهند در اينجا به گوشه اى از عذابهاى آنها در
قيامت اشاره كرده , مى فرمايد: در اين هـنـگـام به فرشتگان عذاب دستور داده مى شود:
((اورا بگيريدو دربند وزنجيرش كنيد))! (خذوه فغلوه ).
(آيه )ـ ((سپسس (گفته مى شود:) او را در دوزخ بيفكنيد)) (ثم الجحيم صلوه ).
(آيـه )ـ ((بـعد او را به زنجيرى كه هفتاد ذراع است ببنديد)) (ثم فى سلسلة ذرعهـا
سبعون ذراعا فاسلكوه ).
((ذراع )) بـه مـعنى فاصله آرنج تا نوك انگشتان است (در حدود نيم متر) كه واحد طول
نزد عرب بـوده , و يـك مـقـيـاس طبيعى است , ولى بعضى گفته اند كه اين ذراع غير از
ذراع معمولى است بـطـورى كه هر ذراع از آن فاصله هاى عظيمى را دربرمى گيرد, و همه
دوزخيان را به آن زنجير مى بندند.
(آيه )ـ در اين آيه و آيه بعد به علت اصلى اين عذاب سخت پرداخته ,مى فرمايد : ((چرا
كه او هرگز به خداوند بزرگ ايمان نمى آورد)) (انه كـان لا يؤمن باللّه العظيم ).
و هر قدر انبيا و اوليا و رسولان پروردگار او را به سوى خدا دعوت مى كردندنمى
پذيرفت , و به اين ترتيب پيوند او با ((خالق )) بكلى قطع شده بود.
(آيـه )ـ ((و هـرگـز مـردم را بـر اطـعـام مـستمندان تشويق نمى نمود)) (ولا يحض على
طعـام المسكين ).
و به اين ترتيب پيوند خود را از ((خلق )) نيز بريده بود.
از اين دو آيه به خوبى استفاده مى شود كه عمده اطاعات و عبادات ودستورات شرع را مى
توان در رابـطـه بـا خـلـق و خـالق خلاصه كرد, و عطف ((اطعام مسكين )) بر ((ايمان
)) اشاره به اهميت فوق العاده اين عمل بزرگ است .
(آيـه )ـ سـپـس مـى افـزايـد: ((چون عقيده و عمل او چنين بود ((از اين رو امروزهم
در اينجا يار مهربانى ندارد))! (فليس له اليوم ههنـا حميم ).
(آيه )ـ ((و نه طعامى جز از چرك و خون )) (ولا طعـام الا من غسلين ).
قـابـل تـوجـه ايـن كه كيفر و عمل آنها كاملا با هم متناسبند, به خاطر قطع پيوند
باخالق , در آنجا دوسـت گـرم و صـمـيـمـى ندارند, و به خاطر ترك اطعام مستمندان
,غذائى جز چرك و خون از گلوى آنها پايين نمى رود, چرا كه آنها سالها لذيذترين
طعامها را مى خوردند در حالى كه بينوايان جز خون دل طعامى نداشتند.
(آيه )ـ در اين آيه , براى تاكيد مى افزايد: ((غذائى كه جز خطاكاران آن رانمى
خورند)) (لا ياكله الا الخـاطؤن ).
كسانى كه با تعمد و آگاهى و به عنوان طغيان و سركشى راه شرك و كفر وبخل را مى
پويند.
(آيه )ـ.
اين قرآن قطعا كلام خداست .
بـه دنبال بحثهائى كه در آيات گذشته پيرامون قيامت و سرنوشت
مؤمنان وكافران بود, در اينجا بحث گويائى پيرامون قرآن مجيد و نبوت بيان مى كند, تا
بحث ((نبوت )) و ((معاد)) مكمل يكديگر باشند.
نخست مى فرمايد: ((سوگند به آنچه مى بينيد))! (فلا اقسم بمـا تبصرون ).
(آيه )ـ ((و آنچه نمى بينيد)) (ومـا لاتبصرون ).
اين دو تعبير سراسر عالم ((شهود)) و ((غيب )) را شامل مى شود.
(آيـه )ـ سپس در اين آيه به ذكر نتيجه و جواب اين سوگند بزرگ و بى نظيرپرداخته , مى
فرمايد: ((كه اين قرآن گفتار رسول بزرگوارى است )) (انه لقول رسول كريم ).
مـنـظور از ((رسول )) در اينجا بدون شك پيغمبر گرامى اسلام (ص ) است نه جبرئيل و مى
دانيم آنچه را رسول مى آورد گفتار فرستنده اوست .
(آيه )ـ سپس مى افزايد: ((و گفته شاعرى نيست , اما كمتر ايمان مى آوريد))(ومـا هو
بقول شـاعر قليلا مـا تؤمنون ).
(آيه )ـ ((و نه گفته كاهنى , هرچند كمتر متذكر مى شويد)) (ولا بقول كـاهن قليلا مـا
تذكرون ).
در حقيقت دو آيه فوق نفى نسبتهاى ناروائى است كه مشركان و مخالفان به پيامبر(ص ) مى
دادند, گـاه مـى گـفـتند: او شاعر است و اين آيات شعر اوست , و گاه مى گفتند: او
كاهن است و اينها كهانت .
((شـعـر)) مـعـمـولا زائيده تخيلات , و بيانگر احساسات برافروخته , و هيجانات عاطفى
است , و به همين دليل فراز و نشيب و افت و خيز فراوان دارد در حالى كه قرآن در عين
زيبائى و جذابى كاملا مـسـتـدل و مـنطقى , و محتوائى عقلانى دارد, و اگرپيشگوئيهائى
از آينده كرده اين پيشگوئيها اساس قرآن را تشكيل نمى دهد, تازه برخلاف خبرهاى
كاهنان همه قرين واقعيت بوده .
(آيـه )ـ و در ايـن آيـه بـه عنوان تاكيد با صراحت مى گويد: ((كلامى است كه از سوى
پروردگار عالميان نازل شده است )) (تنزيل من رب العـالمين ).
بـنابراين قرآن نه شعر است و نه كهانت , نه ساخته فكر پيامبر اسلام (ص ) و نه گفته
جبرئيل , بلكه سخن خداست كه به وسيله پيك وحى بر قلب پاك پيامبر نازل شده .
(آيه )ـ.
اگر او دروغ بر ما مى بست مهلتش نمى
داديم !.
در ادامـه بحثهاى مربوط به قرآن , در اينجا به ذكر دليل روشنى
بر اصالت آن پرداخته , مى فرمايد: ((اگر او سخنى دروغ بر ما مى بست )) (ولو تقول
علينـا بعض الا قـاويل ).
(آيه )ـ ((ما او را با قدرت مى گرفتيم )) (لا خذنـا منه باليمين ).
(آيه )ـ ((سپس رگ قلبش را قطع مى كرديم ))! (ثم لقطعنـا منه الوتين ).
(آيه )ـ ((و هيچ كس از شما نمى توانست از (مجازات ) او مانع شود)) و از اوحمايت كند
(فمـا منكم من احد عنه حـاجزين ).
(آيه )ـ در اين آيه باز هم براى تاكيد و يادآورى مى فرمايد: ((و آن (قرآن )تذكرى
براى پرهيزكاران است )) (وانه لتذكرة للمتقين ).
بـراى آنها كه آماده اند خود را از گناه پاك كنند و راه حق را بپويند, براى آنها كه
جستجوگرند و طـالـب حـقـيـقـت , و كسانى كه اين حد از تقوا را ندارند مسلمانمى
توانند از تعليمات قرآن بهره گيرند.
تاثير عميق و فوق العاده اى كه قرآن از اين نظر دارد خود نشانه ديگرى ازحقانيت آن
است .
(آيه )ـ سپس مى گويد: ((و ما مى دانيم كه بعضى از شما (آن را) تكذيب مى كنيد))
(وانا لنعلم ان منكم مكذبين ).
امـا وجـود تـكذيب كننده لجوج هرگز دليل بر عدم حقانيت آن نخواهد بود,چرا كه
پرهيزكاران و طالبان حقيقت از آن متذكر مى شوند, نشانه هاى حق را در آن مى بينند و
در راه خدا گام مى نهند .
(آيه )ـ در اين آيه مى افزايد: ((و آن مايه حسرت كافران است )) (وانه لحسرة على
الكـافرين ).
امـروز آن را تـكـذيب مى كنند, ولى فردا كه ((يوم الظهور)) و ((يوم البروز)) و
درعين حال ((يوم الـحـسـرة )) اسـت مى فهمند چه نعمت بزرگى را به خاطر لجاجت وعناد
از دست داده اند, و چه عذابهاى دردناكى را براى خود خريده اند.
(آيـه )ـ و بـراى ايـن كه كسى تصور نكند كه شك و ترديد, يا تكذيب منكران به خاطر
ابهام مفاهيم قرآن است , در اين آيه اضافه مى كند: ((و آن (قرآن )يقين خالص است ))
(وانه لحق اليقين ).
يـعـنى , قرآن يقينى است خالص , و يا به تعبير ديگر ((يقين )) داراى مراحل مختلفى
است : گاه از دلـيـل عقلى حاصل مى شود, مثل اين كه دودى را از دور مشاهده مى كنيم و
از آن , يقين به وجود آتش حاصل مى شود, در حالى كه آتش را نديده ايم ,اين را ((علم
اليقين )) گويند.
گاه نزديكتر مى رويم و شعله هاى آتش را با چشم مى بينيم , در اينجا يقين محكمتر مى
شود, و آن را ((عين اليقين )) مى نامند.
گـاه از اين هم نزديكتر مى رويم و در مجاورت آتش قرار مى گيريم , و سوزش آن را با
دست خود لمس مى كنيم , مسلما اين مرحله بالاترى از يقين است كه آن را((حق اليقين ))
مى نامند.
آيـه فـوق مـى گـويـد قـرآن در چـنين مرحله اى از يقين است , و با اين حال كوردلان
آن را انكار مى كنند!.
(آيه )ـ و سرانجام در آخرين آيه مى فرمايد: ((حال كه چنين است به نام پروردگار
بزرگت تسبيح گوى ))! و او را از هرگونه عيب و نقص منزه بشمار (فسبح باسم ربك العظيم
).
قـابل توجه اين كه مضمون اين آيه و آيه قبل با مختصر تفاوتى در آخر سوره واقعه نيز
آمده است , با ايـن تفاوت كه در اينجا سخن از قرآن مجيد است و توصيف آن به ((حق
اليقين )) اما در پايان سوره ((واقعه )) سخن از گروههاى مختلف نيكوكاران وبدكاران
در قيامت است .
((پايان سوره حاقه )).
سوره معارج [70].
اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 44 آيه است .
محتواى سوره :.
مـعروف در ميان مفسران اين است كه سوره ((معارج )) از سوره هاى
مكى است ولى بعضى از آيات آن در مـديـنـه نـازل شده و دليل بر آن روايات زيادى است
كه درتفسير اين آيات به خواست خدا خواهد آمد.
به هرحال اين سوره داراى چهار بخش است :.
بخش اول از عذاب سريع كسى سخن مى گويد كه بعضى از گفته هاى پيامبر(ص ) را انكار
كرد, و گفت : اگر اين سخن حق است عذابى بر من نازل شود ونازل شد (آيه 1 تا 3).
در بـخـش دوم بـسـيارى از خصوصيات قيامت و مقدمات آن و حالات كفار درآن روز آمده
است (آيات 4 تا 18).
بخش سوم اين سوره بيانگر قسمتهائى از صفات انسانهاى نيك و بد است كه او را بهشتى يا
دوزخى مى كند (آيات 19 تا 34).
بـخـش چهارم شامل انذارهائى است نسبت به مشركان و منكران , و بار ديگربه مساله
رستاخيز بر مى گردد و سوره را پايان مى دهد.
فضيلت تلاوت سوره :.
در حـديـثى از پيغمبر(ص ) مى خوانيم : ((كسى كه سوره ((سال
ســائل )) را بخواندخداوند ثواب كـسـانـى را بـه او مـى دهد كه امانات و عهد و
پيمان خود را حفظمى كنند و كسانى كه مواظب و مراقب نمازهاى خويشند)).
بديهى است آنچه انسان را مشمول اين همه ثواب عظيم مى كند تلاوتى است كه با عقيده و
ايمان , و سپس با عمل همراه باشد, نه اين كه سوره را بخواند و هيچ انعكاسى در روح و
فكر و عملش نداشته باشد.
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
(آيـه )ـ شـان نـزول : هـنگامى كه رسول خدا(ص ) على (ع ) را در روز غديرخم به خلافت
منصوب فرمود و درباره او گفت : من كنت مولا ه فعلى مولا ه ;Š
هركس من مولى و ولى او هستم على مولى و ولى اوست .
چـيـزى نـگـذشـت كـه اين مساله در بلاد و شهرها منتشر شد ((نعمان بن حارث فهرى
))خدمت پـيـامبر(ص ) آمد و عرض كرد: تو به ما دستور دادى شهادت به يگانگى خدا و اين
كه تو فرستاده او هستى دهيم ما هم شهادت داديم , سپس دستور به جهادو حج و روزه و
نماز و زكات دادى ما همه ايـنـهـا را نـيـز پـذيرفتيم , اما با اينها راضى نشدى تا
اين كه اين جوان على (ع ) را به جانشينى خود مـنـصـوب كردى , و گفتى : من كنت مولا
ه فعلى مولا ه ;Š آيا اين سخنى
است از ناحيه خودت يا از سوى خدا؟!.
پيامبر(ص ) فرمود: ((قسم به خدائى كه معبودى جز او نيست اين از ناحيه خداست )).
((نـعمان )) روى برگرداند در حالى كه مى گفت : ((خداوندا! اگر اين سخن حق است و از
ناحيه تو, سنگى از آسمان بر ما بباران ))!.
ايـنـجا بود كه سنگى از آسمان بر سرش فرود آمد و او را كشت , همين جا اين آيه و دو
آيه بعد نازل گشت .
تفسير:.
عذاب فورى :.
سـوره مـعـارج از ايـنجا آغاز مى شود كه مى فرمايد:
((تقاضاكننده اى تقاضاى عذابى كرد كه واقع شد)) (سال ســائل بعذاب واقع ).
(آيه )ـ سپس مى افزايد: اين عذاب ((مخصوص كافران است و هيچ كس نمى تواند آن را دفع
كند)) (للكــافرين ليس له دافع ).
(آيه )ـ و در اين آيه به كسى كه اين عذاب از ناحيه اوست اشاره كرده ,مى گويد: ((از
سوى خداوند ذى المعارج )) خداوندى كه فرشتگانش بر آسمانها صعودو عروج مى كنند (من
اللّه ذى المعــارج ).
از آنجا كه خداوند مقامات مختلفى براى فرشتگان قرار داده كه با سلسله مراتب به سوى
قرب خدا پيش مى روند, خداوند به ((ذى المعارج )) توصيف شده است .
آرى ! ايـن فـرشـتـگانند كه ماموريت عذاب كافران و مجرمان دارند, و همانهابودند كه
بر ابراهيم خليل (ع ) نازل شدند, و به او خبر دادند كه ما مامور نابودى قوم لوط
هستيم .
(آيه )ـ.
روزى به اندازه پنجاه هزار سال !.
بـعـد از ذكـر داسـتـان عذاب دنيوى كسى كه تقاضاى عذاب الهى
كرده بود واردبحثهاى معاد و عذابهاى اخروى مجرمان در آن روز مى شود, نخست مى
فرمايد:((فرشتگان و روح [ فرشته مقرب خـداونـد] به سوى او عروج مى كنند در آن روزى
كه مقدارش پنجاه هزار سال است )) (تعرج الملا ئكة والروح اليه فى يوم كـان مقداره
خمسين الف سنة ).
مسلما منظور از ((عروج فرشتگان )) عروج جسمانى نيست , بلكه عروج روحانى است يعنى ,
آنها به مـقـام قـرب خـدا مـى شتابند, و در آن روز كه روزقيامت است آماده گرفتن
فرمان , و اجراى آن مى باشند.
منظور از ((روح )) در اينجا همان ((روح الامين )) بزرگ فرشتگان است كه درسوره
((قدر)) نيز به او اشاره شده است .
و اما تعبير به ((پنجاه هزار سال )) از اين نظر است كه آن روز بر حسب سالهاى دنيا
تااين حد ادامه پـيـدا مـى كـنـد, و بـا آنـچه در آيه 5 سوره سجده آمده است كه
مقدار آن را يك هزار سال تعيين مى نمايد منافاتى ندارد, زيرا همان گونه كه درروايات
وارد شده است در قيامت پنجاه موقف است , و هر موقف به اندازه يك هزارسال طول مى
كشد.
(آيـه )ـ در اين آيه پيغمبراكرم (ص ) را مخاطب ساخته , مى فرمايد: ((پس صبر جميل
پيشه كن )) و در برابر استهزا و تكذيب و آزار آنها شكيبا باش (فاصبرصبرا جميلا ).
((صـبـر جـمـيل )) به معنى شكيبائى زيبا و قابل توجه است , و آن صبر واستقامتى است
كه تداوم داشـتـه باشد, ياس و نوميدى به آن راه نيابد, و توام بابيتابى و جزع و
شكوه و آه و ناله نگردد, و در غير اين صورت جميل نيست .
(آيه )ـ سپس مى افزايد: ((زيرا آنها آن روز را دور مى بينند)) (انهم يرونه بعيدا).
(آيه )ـ ((و ما آن را نزديك مى بينيم )) (ونريه قريبا).
آنـهـا اصـلا بـاور نمى كنند چنان روزى در كار باشد كه حساب همه خلايق رابرسند و
كوچكترين گفتار و كردار آنها محاسبه شود, آن هم در روزى كه پنجاه هزارسال به طول مى
انجامد, ولى آنها در حقيقت خدا را نشناخته اند و در قدرت او شك و ترديد دارند.
(آيـه )ـ در ايـنجا بحثهاى گذشته درباره قيامت با شرح و توضيح بيشترى ادامه يافته ,
مى فرمايد: ((همان روز كه آسمان همچون فلز گداخته مى شود)) (يوم تكون السمـا كالمهل
).
(آيه )ـ ((و كوهها مانند پشم رنگين متلاشى خواهد بود)) (وتكون الجبـال كالعهن ).
آرى ! در آن روز آسـمـانـها از هم متلاشى و ذوب مى شود, و كوهها درهم كوبيده و خرد
و سپس با تـنـدبـادى در فـضا پراكنده مى گردد, همچون پشمى كه تندبادآن را با خود
ببرد و چون كوهها رنـگـهاى مختلفى دارند تشبيه به پشمهاى رنگين شده اند, و بعد از
اين ويرانى , جهانى نوين ايجاد مى گردد, و انسانها حيات نوين خود را از سر مى
گيرند.
(آيـه )ـ هـنـگـامـى كه رستاخيز در آن جهان نو برپا مى شود آن چنان وضع حساب و
رسيدگى به اعـمـال وحـشـتناك است كه همه در فكر خويشند,احدى به ديگرى نمى پردازد
((و هيچ دوست صميمى سراغ دوستش را نمى گيرد))(ولا يسئل حميم حميما).
(آيـه )ـ نـه ايـن كـه دوسـتـان صميمى خود را در آنجا نشناسند, بلكه مخصوصا ((آنها
را نشانشان مى دهند)) ولى هركس گرفتار كار خويشتن است (يبصرونهم ).
مساله اين است كه هول و وحشت بيش از آن است كه بتواند به ديگرى بينديشد.
و در ادامـه هـمين سخن و ترسيم آن صحنه وحشتناك مى افزايد: وضع چنان است كه
((گنهكار دوست مى دارد فرزندان خود را در برابر عذاب آن روز فدا كند))(يود المجرم
لو يفتدى من عذاب يومئذ ببنيه ).
(آيه )ـ نه تنها فرزندانش بلكه دوست دارد ((همسر و برادرش را)) بدهد(وصـاحبته واخيه
).
(آيه )ـ ((و قبيله اش را كه هميشه از او حمايت مى كرد)) (وفصيلته التى تؤويه ).
(آيه )ـ بلكه ((همه مردم روى زمين را تا مايه نجاتش شوند)) (ومن فى الا رض جميعا ثم
ينجيه ).
آرى ! به قدرى عذاب خدا در آن روز هولناك است كه انسان مى خواهدعزيزترين عزيزان را
ـكه در چهار گروه در اينجا خلاصه شده اند و حتى همه مردم روى زمين راـ براى نجات
خود فدا كند.
(آيه )ـ ولى در جواب همه اين تمناها و آرزوها مى فرمايد: ((هرگز چنين نيست )) كه با
اينها بتوان نجات يافت (كلا ).
آرى ((شـعـلـه هـاى سوزان آتش است )) (انهـا لظى ) پيوسته زبانه مى كشد, و هرچيز را
در كنار و مسير خود مى يابد مى سوزاند.
(آيه )ـ ((دست و پا و پوست سر را مى كند و با خود مى برد))! (نزاعة للشوى ).
(آيـه )ـ سپس به كسانى اشاره مى كند كه طعمه چنان آتشى هستند,مى فرمايد: ((و كسانى
را كه بـه فـرمـان خـدا پـشـت كردند (و از اطاعت او روى گردان شدند) صدا مى زند)) و
به سوى خود مى خواند (تدعوا من ادبر وتولى ).
(آيه )ـ و آنها كه ((اموال را جمع و ذخيره كردند)) و در راه خدا انفاق نكردند (وجمع
فاوعى ).
به اين ترتيب اين آتش سوزان با زبان حال و جاذبه مخصوصى كه نسبت
به مجرمان دارد, يا با زبان قال كه خداوند به او داده , پيوسته آنها را صدا مى زند
وبه سوى خود فرا مى خواند.
(آيـه )ـ بـعـد از ذكـر گـوشـه اى از عذابهاى قيامت به ذكر اوصاف افرادبى ايمان و
در مقابل آنها مؤمنان راستين مى پردازد تا معلوم شود چرا گروهى اهل عذابند و گروهى
اهل نجات .
نخست مى فرمايد: ((انسان حريص و كم طاقت آفريده شده است )) (ان الا نسـان خلق
هلوعا).
(آيه )ـ ((هنگامى كه بدى به او رسد بيتابى مى كند)) (اذا مسه الشرجزوعا).
(آيـه )ـ ((و هـنـگامى كه خوبى به او رسد مانع ديگران مى شود)) و بخل مى ورزد (واذا
مسه الخير منوعا).
(آيه )ـ سپس به ذكر اوصاف انسانهاى شايسته به صورت يك استثناضمن بيان نه صفت از
اوصاف برجسته پرداخته , مى گويد: ((مگر نمازگزاران )) (الا المصلين ).
(آيه )ـ ((آنها كه نمازها را پيوسته به جا مى آورند)) (الذين هم على صلا تهم دائمون
).
اين نخستين ويژگى آنهاست كه ارتباط مستمر با درگاه پروردگار متعال دارند,و اين
ارتباط از طريق نماز تامين مى گردد, نمازى كه انسان را از فحشا و منكر بازمى دارد,
نمازى كه روح و جان انـسـان را پـرورش مـى دهد, و او را همواره به ياد خدامى دارد و
اين توجه مستمر مانع از غفلت و غرور, و فرورفتن در درياى شهوات , واسارت در چنگال
شيطان و هواى نفس مى شود.
بـديهى است منظور از مداومت بر نماز اين نيست كه هميشه در حال نمازباشند, بلكه
منظور اين است در اوقات معين نماز را انجام مى دهند.
(آيـه )ـ بـه هـر حـال بعد از ذكر نماز كه بهترين اعمال , و بهترين حالات مؤمنان
است , به دومين ويـژگى آنها پرداخته , مى افزايد: ((و آنها كه در اموالشان حق
معلومى است )) (والذين فى اموالهم حق معلوم ).
(آيه )ـ ((براى تقاضاكننده و محروم )) (للسائل والمحروم ).
و به اين ترتيب هم ارتباطشان را با خالق حفظ مى كنند, و هم پيوندشان را باخلق خدا.
مـراد از ((حـق معلوم )) چيزى غير از زكات است كه انسان بر خود لازم مى شمرد كه به
نيازمندان دهد.
((سائل )) كسى است كه حاجت خود را مى گويد و تقاضا مى كند, و ((محروم ))كسى است كه
شرم و حيا مانع تقاضاى اوست .
(آيـه )ـ اين آيه به سومين ويژگى آنها اشاره كرده , مى افزايد: ((و آنها كه به روز
جزا ايمان دارند)) (والذين يصدقون بيوم الدين ).
(آيه )ـ و در ويژگى چهارم مى گويد: ((و آنها كه از عذاب پروردگارشان بيمناكند))
(والذين هم من عذاب ربهم مشفقون ).
(آيه )ـ ((چرا كه هيچ كس از عذاب پروردگارش در امان نيست )) (ان عذاب ربهم غير
مامون ).
(آيه )ـ.
بخش ديگرى از ويژگيهاى بهشتيان .
در آيات گذشته چهار وصف از اوصاف ويژه مؤمنان راستين و آنها كه
در قيامت اهل بهشتند ذكر شد, و در اينجا به پنج وصف ديگر اشاره مى كند كه مجموعا نه
وصف مى شود.
در نخستين توصيف مى فرمايد: ((و آنها كه دامان خويش را (از بى عفتى )حفظ مى كنند))
(والذين هم لفروجهم حـافظون ).
(آيـه )ـ ((جز با همسران و كنيزانشان (كه در حكم همسرند آميزش ندارند)چرا كه بهره
گيرى از اينها مورد سرزنش نخواهند بود)) (الا على ازواجهم او مـاملكت ايمـانهم
فانهم غير ملومين ).
بـدون شـك غـريزه جنسى از غرائز سركش انسان , و سرچشمه بسيارى ازگناهان است تا آنجا
كه بعضى معتقدند در تمام پرونده هاى مهم جنائى اثرى از اين غريزه ديده مى شود, لذا
كنترل و حفظ حدود آن از نشانه هاى مهم تقواست و به همين دليل بعد از ذكر نماز و كمك
به نيازمندان و ايمان به روز قيامت و ترس ازعذاب الهى كنترل اين غريزه ذكر شده است
.
(آيـه )ـ در ايـن آيـه براى تاكيد بيشتر روى همين موضوع مى افزايد: ((وهركس جز
اينها را طلب كند, متجاوز است ))! (فمن ابتغى ورا ذلك فاولئك هم العـادون ).
و بـه ايـن ترتيب اسلام طرح اجتماعى مى ريزد كه هم به غرائز فطرى در آن پاسخ داده
مى شود, و هم آلوده فحشا و فساد جنسى و مفاسد ناشى از آن نيست .
(آيه )ـ سپس به دومين و سومين اوصاف آنها اشاره كرده , مى گويد: ((وآنها كه امانتها
و عهد خود را رعايت مى كنند)) (والذين هم لا مـانـاتهم وعهدهم راعون ).
((امـانـت )) مـعنى وسيعى دارد كه نه تنها امانتهاى مادى مردم را از هر نوع در بر
مى گيرد, بلكه امانتهاى الهى و پيامبران و پيشوايان معصوم همه را شامل مى شود.
هـريك از نعمتهاى الهى امانتى از امانات او هستند, پستهاى اجتماعى ومخصوصا مقام
حكومت از مهمترين امانات است .
و از همه مهمتر دين و آئين خدا و كتاب او قرآن , امانت بزرگ او است , كه بايد در
حفظش كوشيد.
((عهد)) نيز مفهوم وسيعى دارد كه هم عهدهاى مردمى را شامل مى شود و هم عهدها و
پيمانهاى الهى را.
(آيـه )ـ و در چـهـارمين وصف اضافه مى كند: ((و كسانى كه به اداى شهادتشان قيام مى
نمايند)) (والذين هم بشهـاداتهم قـائمون ).
زيـرا اقـامـه شـهـادت عادلانه و ترك كتمان آن , يكى از مهمترين پايه هاى اقامه
عدالت در جامعه بشرى است .
(آيه )ـ در آخرين وصف كه در واقع نهمين توصيف از اين مجموعه است بار ديگر به مساله
نماز باز مـى گـردد, هـمـان گـونه كه آغاز آن نيز از نماز بود, مى فرمايد:((و كسانى
كه بر نماز مواظبت دارنـد)) (والـذيـن هـم عـلـى صـلا تهم يحـافظون ) نمازى كه
مهمترين وسيله تهذيب نفوس و پاكسازى جامعه است .