فهرست
زير نظر: استاد محقق .
آية اللّه مكارم شيرازى .
برگزيده تفسير نمونه .
جلد سوم .
تحقيق و تنظيم :.
احمد - على بابائى .
تفسير سوره هاى : كهف مريم طه انبيا حج مؤمنون نورفرقان شعرا نمل قصص عنكبوت روم
لقمان سجده احزاب .
پيشگفتار.
برگزيده تفسيرنمونه ! .
بـزرگترين سرمايه ما مسلمانان قرآن مجيد است معارف , احكام , برنامه زندگى , سياست
اسلامى , راه به سوى قرب خدا, همه و همه را در اين كتاب بزرگ آسمانى مى يابيم .
بنابراين , وظيفه هر مسلمان اين است كه با اين كتاب بزرگ دينى خود روزبه روز آشناتر
شود اين از يكسو.
از سـوى ديـگر آوازه اسلام كه بر اثر بيدارى مسلمين در عصرما, و بخصوص بعد از
انقلاب اسلامى در سـراسـر جهان پيچيده است , حس كنجكاوى مردم غيرمسلمان جهان را
براى آشنايى بيشتر به اين كتاب آسمانى برانگيخته است , به همين دليل در حال حاضر از
همه جا تقاضاى ترجمه و تفسير قرآن به زبانهاى زنده دنيا مى رسد, هر چند متاسفانه
جوابگويى كافى براى اين تقاضاها نيست , ولى به هرحال بايد تلاش كرد و خود را آماده
براى پاسخگويى به اين تقاضاهاى مطلوب كنيم .
خـوشـبـختانه حضور قرآن در زندگى مسلمانان جهان و بخصوص در محيطكشور ما روز به روز
افزايش پيدا مى كند, قاريان بزرگ , حافظان ارجمند, مفسران آگاه در جامعه امروز ما
بحمداللّه كم نـيـسـتـنـد, رشته تخصصى تفسير در حوزه علميه قم به صورت يكى از رشته
هاى تخصصى مهم درآمـده و مـتـقاضيان بسيارى دارد, درس تفسير نيز از دروس رسمى حوزه
ها و از مواد امتحانى است , و در همين راستا((تفسيرنمونه )) نوشته شد, كه تفسيرى
است سليس و روان و در عين حال پرمحتوا وناظر به مسائل روز و نيازهاى زمان , و شايد
يكى از دلايل گسترش سريع آن همين اقبال عمومى مردم به قرآن مجيد است .
گـرچـه براى تهيه اين تفسير به اتفاق گروهى از فضلاى گرامى حوزه علميه قم
(دانشمندان و حـجـج اسـلام آقـايـان : محمدرضا آشتيانى - محمد جعفر امامى -داود
الهامى - اسداللّه ايمانى - عـبـدالـرسول حسنى - سيد حسن شجاعى - سيدنوراللّه
طباطبائى ـ محمود عبداللهى ـ محسن قرائتى و محمد محمدى اشتهاردى ) در مدت پانزده
سال زحمات زيادى كشيده شد, ولى با توجه به استقبال فوق العاده اى كه از سوى تمام
قشرها و حتى برادران اهل تسنن از آن به عمل آمد, تمام خـسـتـگـى تـهيه آن برطرف گشت
و اين اميد در دل دوستان بوجودآمد كه ان شااللّه اثرى است مقبول در پيشگاه خدا.
مـتـن فارسى اين تفسير دهها بار چاپ و منتشر شده , و ترجمه كامل آن به زبان
((اردو)) در (27) جلد نيز بارها به چاپ رسيده است , و ترجمه كامل آن به زبان ((عربى
)) نيز به نام تفسير ((الامثل )) اخيرا در بيروت به چاپ رسيد و در نقاط مختلف
كشورهاى اسلامى انتشار يافت .
ترجمه آن به زبان ((انگليسى )) هم اكنون در دست تهيه است كه اميدواريم آن هم به
زودى در افق مطبوعات اسلامى ظاهر گردد.
ت ت ت.
بعد از انتشار تفسيرنمونه گروه كثيرى خواهان نشر ((خلاصه )) آن شدند.
چـرا كـه مـايـل بـودنـد بتوانند در وقت كوتاهتر و با هزينه كمتر به محتواى اجمالى
آيات , و شرح فشرده اى آشنا شوند, و در بعضى از كلاسهاى درسى كه تفسيرقرآن مورد
توجه است به عنوان متن درسى از آن بهره گيرى شود.
ايـن درخواست مكرر, ما را بر آن داشت كه به فكر تلخيص تمام دوره (27)جلدى
تفسيرنمونه , در پـنج جلد بيفتيم ولى اين كار آسانى نبود, مدتى در باره آن مطالعه و
برنامه ريزى شد و بررسيهاى لازم به عمل آمد تا اين كه فاضل محترم جناب مستطاب آقاى
احمد ـ على بابائى كه سابقه فعاليت وپـشتكار وحسن سليقه ايشان در تهيه ((فهرست
موضوعى تفسيرنمونه )) بر ما روشن و مسلم بود عـهـده دارانـجـام ايـن مـهـم گـرديـد
و در مـدت سه سال كار مستمر شبانه روزى اين مهم به وسيله ايشان انجام گرديد.
ايـنـجـانـب نـيز با فكر قاصر خود كرارا بر نوشته هاى ايشان نظارت كردم و درمواردى
كه نياز به راهـنـمايى بود به اندازه توانايى مسائل لازم را تذكر دادم , و درمجموع
فكر مى كنم بحمداللّه اثرى ارزنـده و پـربـار بـه وجـود آمـده كه هم قرآن باترجمه
سليس را در بر دارد و هم تفسير فشرده و گويايى , براى كسانى كه مى خواهندبا يك
مراجعه سريع از تفسير آيات آگاه شوند, مى باشد.
و نام آن برگزيده تفسير نمونه نهاده شد.
و مـن بـه نـوبـه خـود از زحـمات بى دريغ ايشان تشكر و قدردانى مى كنم ,اميدوارم
اين خلاصه و فـشـرده كـه گـزيده اى است از قسمتهاى حساس , و حديث مجملى از آن مفصل
, نيز مورد قبول اهل نظر و عموم قشرهاى علاقه مند به قرآن گردد و ذخيره اى براى همه
ما در ((يوم الجزا)) باشد.
قم ـ حوزه علميه .
ناصر مكارم شيرازى .
13 رجب 1414 روز ميلاد مسعود امير مؤمنان حضرت على (ع ).
مطابـق با 6/10/1372.
سوره كهف [ 18].
اين سوره 110 آيه دارد وتمام آن ـبجز آيه28 ـ در ((مكه ))نازل
شده است .
محتواى سوره :.
اين سوره با حمد و ستايش خداوند آغاز مى شود, و با توحيد و
ايمان و عمل صالح پايان مى يابد .
محتواى اين سوره همچون ساير سوره هاى ((مكى )) بيشتر بيان مبدا و معاد وبشارت و
انذار است .
مـسـالـه مهم ديگر اين كه مسلمانان تا آن روز كه توانايى دارند به مبارزه ادامه
دهند و در صورت عدم توانايى , همچون ((اصحاب كهف )) هجرت نمايند.
جالب اين كه در اين سوره به سه داستان اشاره شده (داستان اصحاب كهف ,داستان موسى و
خضر و داستان ذوالقرنين ) كه بر خلاف غالب داستانهاى قرآن درهيچ جاى ديگر از قرآن
سخنى از اينها به ميان نيامده است و اين يكى از ويژگيهاى اين سوره است .
فضيلت تلاوت سوره :.
در حـديـثـى مى خوانيم كه پيامبر(ص ) فرمود: ((آيا سوره اى را
به شما معرفى كنم كه هفتاد هزار فرشته به هنگام نزولش آن را بدرقه كردند و عظمتش
آسمان وزمين را پر كرد؟.
ياران عرض كردند: آرى ؟.
فرمود: آن سوره كهف است هر كس آن را روز جمعه بخواند خداوند تاجمعه ديگر او را مى
آمرزد (و طـبـق روايـتى او را از گناه حفظ مى كند) و به او نورى مى بخشد كه به
آسمان مى تابد و از فتنه دجال محفوظ خواهد ماند)).
و در حديثى از امام صادق (ع ) مى خوانيم : كسى كه در هر شب جمعه سوره كهف را بخواند
شهيد از دنيا مى رود, و با شهدا مبعوث مى شود و در روز قيامت درصف شهدا قرار مى
گيرد.
بارها گفته ايم عظمت سوره هاى قرآن و آثار معنوى و بركات اخلاقيش به خاطر محتواى آن
يعنى ايمان و عمل به آن است .
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر.
(آيه )ـ.
آغاز با حمد و ستايش خدا:.
سـوره كـهف همچون بعضى ديگر از سوره هاى قرآن با حمد و ستايش
خداوند آغاز شده است , و از آنجا كه حمد و ستايش بخاطر كار يا صفت مهم وشايسته اى
است در اينجا ستايش را در برابر نزول قـرآن كـه خـالـى از هرگونه اعوجاج و كژى است
بيان كرده , مى گويد: ((حمد خدائى را كه اين كـتاب آسمانى را بر بنده (برگزيده )اش
نازل كرد, و هيچ گونه كژى در آن قرار نداد)) (الحمدللّه الذى انزل على عبده الكتاب
ولم يجعل له عوجا).
(آيه )ـ((در حالى كه ثابت و مستقيم و نگاهبان (كتابهاى آسمانى ديگر)است )) (قيما).
اين كلمه كه به عنوان وصفى براى قرآن آمده , هم تاكيدى است بر استقامت و اعتدال
قرآن و خالى بـودن از هرگونه ضدونقيض , و هم اشاره اى است به جاودانى بودن اين كتاب
بزرگ آسمانى و هم الگو بودن براى حفظ اصالتها و اصلاح كژيها وپاسدارى از احكام
خداوند و عدالت و فضيلت بشر.
ايـن صفت ((قيم )) در واقع اشتقاقى است از صفت قيوميت پروردگار كه به مقتضاى آن
خداوند حافظ و نگاهبان همه موجوات و اشيا جهان است .
سپس مى افزايد: ((تا (بدكاران را)) از عذاب او بترساند)) (لينذر باسا شديدامن لدنه
).
((ومـؤمـنـانـى را كـه (پـيـوسـتـه ) كـارهـاى شـايـسـتـه انـجـام ـاتـ((
:ديـازفـاى مـ س پـســـسـم مـى دهـنـدبـشـارت دهـدكـه پـاداش نـيـكـويـى بـراى
آنـهـاسـت )) (ويـبـشـرالـمـؤمنين الذين يعملون الصالحات ان لهم اجرا حسنا).
(آيه )ـهمان بهشت برين ((كه جاودانه در آن خواهند ماند)) (ماكثين فيه ابدا).
(آيه )ـسپ س به يكى از انحرافات عمومى مخالفان , اعم از انصارى ويهود و مشركان ,
اشاره كرده , مـى گـويـد: ((و (نـيـز) آنها را كه گفتند: خداوند, فرزندى (براى خود)
انتخاب كرده است , بيم دهد)) (وينذر الذين قالوا اتخذاللّه ولدا).
هم مسيحيان را به خاطر اعتقاد به اين كه ((مسيح )) فرزند خداست , و هم يهودرا به
خاطر اعتقاد بـه فـرزنـدى ((عـزيـر)) و هم مشركان را به خاطر اين كه فرشتگان
رادختران خدا مى پنداشتند هشدار دهد.
(آيه )ـسپس به يك اصل اساسى براى ابطال اين گونه ادعاهاى پوچ وبى اساس پرداخته , مى
گويد: ((نه آنها (هرگز) به اين سخن يقين دارند, و نه پدرانشان !)) (ما لهم به من
علم ولا لا بائهم ).
اما ((سخن بسيار بزرگى از دهانشان خارج مى شود)) (كبرت كلمة تخرج من افواههم ).
خدا و جسم بودن ؟ خدا و فرزند داشتن ؟ خدا و نيازهاى مادى ؟ و بالاخره خدا و محدود
بودن ؟ چه سخنان وحشتناكى ؟!.
آرى ! ((آنها فقط دروغ مى گويند)) (ان يقولون الا كذبا).
(آيه )ـ.
غصه مخور جهان ميدان آزمايش است :.
از آنـجـا كـه در آيـات گـذشـتـه سخن از رسالت و رهبرى پيامبر(ص
) بود, در اين آيه به يكى از مـهـمترين شرايط رهبرى كه همان دلسوزى نسبت به امت است
اشاره كرده , مى گويد: ((گويى مى خواهى به خاطر اعمال آنان خود را از غم و اندوه
هلاك كنى اگر به اين گفتار ايمان نياورند)) (فلعلك باخع نفسك على آثارهم ان لم
يؤمنوابهذا الحديث اسفا).
(آيـه )ـايـن آيـه ترسيمى از وضع اين جهان به عنوان يك ميدان آزمايش براى انسانها,
و توضيحى براى خط سير انسان در اين مسير است .
نـخـسـت مى گويد: ((ما آنچه را روى زمين است زينت آن قرار داديم )) (انا جعلناما
على الا رض زينة لها).
جـهـانـى پـر زرق و برق ساختيم كه هر گوشه اى از آن دل را مى برد, ديدگان را به خود
مشغول مـى دارد, و انـگـيـزه هـاى مـختلف را در درون آدمى بيدار مى كند, تا دركشاكش
اين انگيزه ها و درخـشـش ايـن زرق و بـرقـها و چهره هاى دل انگيز و دلربا,انسان بر
كرسى آزمايش قرار گيرد و ميزان قدرت ايمان و نيروى اراده و معنويت وفضيلت خود را به
نمايش بگذارد.
لذا بلافاصله اضافه مى كند: ((تا آنها را بيازماييم كدامينشان بهتر عمل مى كنند))؟
(لنبلوهم ايهم احسن عملا ).
اين هشدارى است به همه انسانها و همه مسلمانها كه در اين ميدان آزمايش الهى فريب
زرق وبرقها وكثرت عمل را نخورند بلكه بيشتر به حسن عمل بينديشند.
(آيـه )ـسـپـس مـى گـويـد: ولـى ايـن زرق وبـرقـهـا پـايـدارنـيـسـت ((ومـا
(سـرانـجـام )قشر روى زمين راخاك بى گياهى قرارمى دهيم ))! (وانالجاعلون ما
عليهاصعيدا جرزا).
آرى ! ايـن مـنـظـره زيبا كه در فصل بهار در دامان صحرا و كوهسار مى بينيم به همين
حال باقى نـمى ماند, فصل خزان فرا مى رسد برگها پژمرده مى شوند, شاخه هاعريان مى
شوند, و آواى حيات به خاموشى مى گرايد.
زندگى پرزرق و برق انسانها نيز همين گونه است اين نعمتهاى گوناگون , اين پستها و
مقامها و مـانـنـد آن نيز جاودانى نيستند, روزى فرا مى رسد كه به جز يك قبرستان خشك
و خاموش از اين جامعه ها چيزى باقى نمى ماند و اين درس عبرت بزرگى است .
آيـه ـ شـان نـزول : جـمـعـى از سـران قـريش , دو نفر از ياران خود را براى تحقيق
در باره دعوت پـيامبراسلام (ع ) به سوى دانشمندان يهود در مدينه فرستادند,تا ببينند
آيا در كتب پيشين چيزى در اين زمينه يافت مى شود؟.
آنـها به مدينه آمدند و با علماى يهود تماس گرفتند;Š
علما يهود به آنها گفتند:شما سه مساله را از محمد(ص ) سؤال كنيد, اگر همه را پاسخ
كافى گفت پيامبرى است از سوى خدا وگرنه مرد كذابى است كه شما هر تصميمى درباره اومى
توانيدبگيريد.
نخست از او سؤال كنيد: داستان آن گروهى از جوانان كه در گذشته دور, ازقوم خود جدا
شدند چه بود؟ زيرا آنها سرگذشت عجيبى داشتند!.
و نـيـز از او سـؤال كـنـيـد: مردى كه زمين را طواف كرد و به شرق و غرب جهان رسيد
كه بود و داستانش چه بود؟.
و نيز سؤال كنيد: حقيقت روح چيست ؟.
آنها خدمت پيامبر رسيدند و سؤالات خود را مطرح كردند.
پيامبر(ص ) فرمود: فردا به شما پاسخ خواهم گفت ـولى انشااللّه نفرمودـپانزده شبانه
روز گذشت كـه وحى از ناحيه خدا بر پيامبر نازل نشد, اين امر برپيامبر(ص ) گران آمد,
ولى سرانجام جبرئيل فرا رسيد و سوره كهف را از سوى خداوند آورد كه در آن داستان آن
گروه از جوانان و همچنين آن مرد دنياگرد بود, به علاوه آيه ((يسئلونك عن الروح ))
را نيز بر پيامبر نازل كرد.
تفسير:.
آغاز ماجراى اصحاب كهف :.
در آيـات گـذشـتـه ترسيمى از زندگى اين جهان , و چگونگى اين
ميدان آزمايش انسانها و مسير زندگى آنان , از نظر گذشت , از آنجا كه قرآن مسائل كلى
حساس راغالبا در ضمن مثال و يا مثالها و يا نمونه هايى از تاريخ گذشته مجسم مى
سازد, دراينجا نيز نخست به بيان داستان اصحاب كهف پرداخته و از آنها به عنوان يك
((الگو))و ((اسوه )) ياد مى كند.
گـروهى از جوانان باهوش و با ايمان كه در يك زندگى پرزرق و برق در ميان انواع ناز و
نعمت به سـر مى بردند, براى حفظ عقيده خود و مبارزه با طاغوت عصرخويش به همه اينها
پشت پا زدند, و بـه غارى از كوه كه از همه چيز تهى بود پناه بردند, و از اين راه
استقامت و پايمردى خود را در راه ايمان نشان دادند.
نخست مى گويد: ((آيا گمان كردى اصحاب كهف و رقيم از آيات عجيب مابودند))؟! (ام حسبت
ان اصحاب الكهف والرقيم كانوا من آياتنا عجبا).
مـا آيـات عـجيبترى در آسمان و زمين داريم كه هر يك از آنها نمونه اى است ازعظمت و
بزرگى آفـريـنـش , و هـمچنين در اين كتاب بزرگ آسمانى تو آيات عجيب فراوان است , و
مسلما داستان اصحاب كهف از آنها شگفت انگيزتر نيست .
(آيـه )ـسپس مى گويد: ((زمانى را به خاطر بياور كه آن جوانان به غار پناه بردند))
(اذ اوى الفتية الى الكهف ).
دسـتـشان از همه جا كوتاه شده , رو به درگاه خدا آوردند: ((و گفتند: پروردگارا!ما
را از سوى خودت رحمتى عطا كن )) (فقالوا ربنا آتنا من لدنك رحمة ).
((و راه نجاتى براى ما فراهم ساز)) (وهيئ لنا من امرنا رشدا).
راهـى كـه مـا را از ايـن تنگنا برهاند, به رضايت و خشنودى تو نزديك سازد,راهى كه
در آن خير و سعادت و انجام وظيفه بوده باشد.
(آيه )ـما دعاى آنها را به اجابت رسانديم ((پس پرده خواب را) در غاربرگوششان زديم و
سالها در خواب فرو رفتند)) (فضربنا على آذانهم فى الكهف سنين عددا).
(آيـه )ـ((سپس آنها را برانگيختيم تا بدانيم (و اين امر آشكار گردد كه ) كدام يك از
آن دو گروه , مدت خواب خود را بهتر حساب كرده اند)) (ثم بعثناهم لنعلم اى الحزبين
احصى لما لبثوا امدا).
(آيه )ـ.
سرگذشت مشروح اصحاب كهف :.
بعد از بيان اجمالى اين داستان , قرآن مجيد به شرح تفصيلى آن
ضمن چهارده آيه پرداخته و سخن را در اين زمينه چنين آغاز مى كند: ((ما داستان آنها
رابحق براى تو بازگو مى كنيم )) (نحن نقص عليك نباهم بالحق ).
((آنـهـا جـوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند و ما بر هدايتشان افزوديم
)) (انهم فتية آمنوا بربهم وزدناهم هدى ).
از آيـات قـرآن بـطور اشاره و از تواريخ به صورت مشروح اين حقيقت استفاده مى شود كه
اصحاب كـهـف در مـحيط و زمانى مى زيستند كه بت پرستى و كفر, آنها رااحاطه كرده بود
و يك حكومت جـبار و ستمگر كه معمولا حافظ و پاسدار شرك وكفر و جهل و غارتگرى و
جنايت است بر سر آنها سايه شوم افكنده بود.
اما اين گروه از جوانمردان كه از هوش و صداقت كافى برخوردار بودند به فساد اين آيين
پى بردند و تصميم بر قيام گرفتند و در صورت عدم توانايى مهاجرت كردن از آن محيط
آلوده .
(آيه )ـلذا قرآن به دنبال بحث گذشته مى گويد: ((و دلهايشان را محكم ساختيم , در آن
هنگام كه قـيـام كـردنـد و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است ))
(وربطنا على قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات والا رض ).
((هرگز غير او معبودى را نمى خوانيم )) (لن ندعوا من دونه الها).
كه ((اگر چنين كنيم سخنى به گزاف گفته ايم )) (لقد قلنا اذا شططا).
در واقـع ايـن جـوانـمردان با ايمان براى اثبات توحيد و نفى (آلهه ) به دليل روشنى
دست زدند, و آن اين كه ما به وضوح مى بينيم كه اين آسمان وزمين پروردگارى دارد كه
وجود نظام آفرينش دليل بـر هـسـتى اوست , ما هم بخشى از اين مجموعه هستى مى باشيم ,
بنابراين پروردگار ما نيز همان پروردگار آسمانها و زمين است .
(آيـه )ـسـپـس بـه دلـيل ديگرى نيز توسل جستند و آن اين كه : ((اين قوم مامعبودهايى
جز خدا انتخاب كرده اند)) (هؤلا قومنا اتخذوا من دونه الهة ).
آخـر مـگـر اعـتـقـاد بـدون دليل و برهان ممكن است ((چرا آنان دليل آشكارى براى
الوهيت آنها نمى آورند؟)) (لولا ياتون عليهم بسلطان بين ).
آيـا پندار و خيال يا تقليد كوركورانه مى تواند دليلى بر چنين اعتقادى باشد؟اين چه
ظلم فاحش و انحراف بزرگى است .
((پس چه كسى ظالمتر است از آن كس كه به خدا دروغ ببندد)) (فمن اظلم ممن افترى على
اللّه كذبا).
اين ((افترا)) هم ستمى است بر خويشتن , چرا كه انسان سرنوشت خود را به دست عوامل
بدبختى و سـقـوط سـپـرده , و هـم ظـلمى است بر جامعه اى كه اين نغمه را در آن سر مى
دهد و به انحراف مى كشاند, و هم ظلمى است به ساحت قدس پروردگار و اهانتى است به
مقام بزرگ او.
(آيه )ـاين جوانمردان موحد تا آنجا كه در توان داشتند براى زدودن زنگارشرك از دلها,
و نشاندن نـهـال توحيد در قلبها, تلاش و كوشش كردند, اما آنقدرغوغاى بت و بت پرستى
در آن محيط بلند بود كه نغمه هاى توحيدى آنها درگلويشان گم شد.
نـاچـار بـراى نـجات خويشتن و يافتن محيطى آماده تر تصميمى به ((هجرت ))گرفتند, و
لذا در ميان خود به مشورت پرداخته با يكديگر چنين گفتند: ((هنگامى كه از اين قوم بت
پرست و آنچه را جـز خـدا مـى پـرسـتـند كناره گيرى كرديد (و حساب خودرا از آنها جدا
نموديد) به غار پناهنده شويد)) (واذاعتزلتموهم وما يعبدون الا اللّه فاووا الى
الكهف ).
((تـا پـروردگـارتان رحمتش را بر شما بگستراند و راهى به سوى آرامش وآسايش و نجات
از اين مشكل به رويتان بگشايد)) (ينشر لكم ربكم من رحمته ويهيـئ من امركم مرفقا).
(آيه )ـ.
موقعيت دقيق اصحاب كهف :.
در ايـن آيـه و آيـه بـعـد قـرآن به ريزه كاريهاى مربوط به
زندگى عجيب اصحاب كهف در آن غار پرداخته و به شش خصوصيت اشاره كرده است :.
1ـ دهـانـه غـار رو بـه شـمال گشوده مى شد و چون قطعا در نيمكره شمالى زمين بوده
است نور آفتاب به درون آن مستقيما نمى تابيد چنانكه قرآن مى گويد: ((و (اگردر آنجا
بودى ) خورشيد را مى ديدى كه به هنگام طلوع به سمت راست غارشان متمايل مى گردد و به
هنگام غروب به سمت چپ (وترى الشمس اذا طلعت تزاورعن كهفهم ذات اليمين واذا غربت
تقرضهم ذات الشمال ).
و بـه ايـن ترتيب نور مستقيم آفتاب كه تداوم آن ممكن است موجب پوسيدگى وفرسودگى شود
به بدن آنها نمى تابيد, ولى نور غيرمستقيم به قدركافى وجود داشت .
2ـ ((و آنها در محل وسيعى از (آن غار) قرار داشتند)) (وهم فى فجوة منه ).
اشـاره بـه ايـن كـه دهـانـه غار كه معمولا تنگ است جايگاه آنها نبود, بلكه قسمتهاى
وسط غار را انتخاب كرده بودند كه هم از چشم بينندگان دور بود, و هم ازتابش مستقيم
آفتاب .
در ايـنجا قرآن رشته سخن را قطع مى كند, و به يك نتيجه گيرى معنوى مى پردازد, چرا
كه ذكر همه اين داستانها براى همين منظور است .
مى گويد: ((اين از آيات خداست , هركس را خدا هدايت كند, هدايت يافته واقعى اوست ,
وهركس را گـمـراه نمايد هرگز ولى و راهنمايى براى او نخواهى يافت ))(ذلك من آيات
اللّه من يهد اللّه فهو المهتد ومن يضلل فلن تجد له وليا مرشدا).
آرى ! آنها كه در راه خدا گام بگذارند و براى او به جهاد برخيزند در هر قدمى آنان
را مشمول لطف خود مى سازد, نه فقط در اساس كار, كه در جزئيات هم لطفش شامل حال
آنهاست .
(آيـه )ـسـوم : خـوا ب آنـهـا يـك خواب عادى و معمولى نبود, اگر به آنهانگاه مى
كردى , ((خيال مى كردى آنها بيدارند, در حالى كه در خواب فرورفته بودند))!(وتحسبهم
ايقاظا وهم رقود).
ايـن حـالت استثنايى شايد براى آن بوده كه حيوانات موذى به آنان نزديك نشوند چرا كه
از انسان بيدار مى ترسند و يا به خاطر اين كه منظره رعب انگيزى پيداكنند كه هيچ
انسانى جرئت ننمايد به آنها نزديك شود, و اين خود يك سپر حافظتى براى آنها بوده
باشد.
4ـ بـراى ايـن كـه بـر اثـر گذشت ساليان دراز از اين خواب طولانى , اندام
آنهانپوسد: ((آنها را به سمت راست و چپ مى گردانديم )) تا بدنشان سالم بماند
(ونقلبهم ذات اليمين وذات الشمال ).
تا خون بدنشان در يكجا متمركز نشود, و فشار و سنگينى در يك زمان طولانى روى عضلاتى
كه بر زمين قرار داشت اثر زيانبار نگذارد.
5ـ ((و سـگ آنـهـا دسـتهاى خود را بر دهانه غار گشوده بود)) و نگهبانى مى
كرد(وكلبهم باسط ذراعيه بالوصيد).
6ـ مـنظره آنها چنان رعب انگيز بود كه ((اگر نگاهشان مى كردى از آنان مى گريختى و
سر تا پاى تو از ترس و وحشت پر مى شد)) (لو اطلعت عليهم لوليت منهم فرارا ولملئت
منهم رعبا).
(آيه )ـ.
بيدارى بعد از يك خواب طولانى !.
به خواست خدا در آيات آينده مى خوانيم كه خواب اصحاب كهف
آنقدرطولانى شد كه به 309 سال بـالغ گرديد, و به اين ترتيب خوابى بود شبيه به مرگ ,
وبيداريش همانند رستاخيز, لذا در اين آيه قرآن مى گويد: ((و اين گونه آنها
رابرانگيختيم )) (وكذلك بعثناهم ).
يـعـنـى هـمـان گـونـه كـه قادر بوديم آنها را در چنين خواب طولانى فرو بريم آنها
رابه بيدارى بازگردانديم .
ما آنها را از خواب برانگيختيم : ((تا از يكديگر سؤال كنند, يكى از آنها پرسيد:فكر
مى كنيد چه مدت خوابيده ايد))؟ (ليتسالوا بينهم قال قائل منهم كم لبثتم ).
((آنها گفتند: يك روز يا بخشى از يك روز خوابيده ايم )) (قالوا لبثنا يوما اوبعض
يوم ).
ولى سرانجام چون نتوانستند دقيقا بدانند مدت خوابشان چقدر بوده ((گفتند:پروردگار
شما از مدت خوابتان آگاهتر است )) (قالوا ربكم اعلم بما لبثتم ).
ولـى بـه هر حال سخت احساس گرسنگى و نياز به غذا مى كردند چون ذخيره هاى بدن آنها
تمام شـده بـود, لـذا نـخستين پيشنهادشان اين بود: ((سكه نقره اى را كه با خود
داريد به دست يكى از نفرات خود بدهيد و او را به شهر بفرستيد, تابرود و ببيند
كدامين فروشنده غذاى پاكترى دارد, به مـقـدار روزى و نياز از آن براى شما بياورد))
(فابعثوا احدكم بورقكم هذه الى المدينة فلينظر ايها ازكى طعامافلياتكم برزق منه ).
((اما بايد دقت كند و هيچ كس را از وضع شما آگاه نسازد)) (وليتلطف ولا يشعرن بكم
احدا).
(آيه )ـ((چرا كه اگر آنها از وضع شما آگاه شوند و بر شما دست يابند ياسنگسارتان مى
كنند يا به آيين خويش (آيين بت پرستى ) باز مى گردانند)) (انهم ان يظهروا عليكم
يرجموكم او يعيدوكم فى ملتهم ).
((و در آن صورت هرگز روى نجات و رستگارى را نخواهيد ديد)) (ولن تفلحوااذا ابدا).
(آيه )ـ.
پايان ماجراى اصحاب كهف :.
بـه زودى داسـتان هجرت اين گروه از مردان با شخصيت در آن محيط,
در همه جا پيچيد, و شاه جـبـار سـخت برآشفت , لذا دستور داد ماموران مخصوص همه جارا
به جستجوى آنها بپردازند, و اگـر ردپـايـى يـافـتند آنان را تا دستگيريشان تعقيب
كنند, و به مجازات برسانند;Š اما
هرچه بيشتر جستند كمتر يافتند.
اكـنـون بـه سـراغ مامور خريد غذا برويم و ببينيم بر سر او چه آمد, او وارد شهرشد
ولى دهانش از تعجب بازماند, شكل ساختمانها بكلى دگرگون شده , قيافه هاهمه ناشناس ,
لباسها طرز جديدى پـيـدا كـرده , و حـتى طرز سخن گفتن و آداب ورسوم مردم عوض شده
است , ويرانه هاى ديروز تبديل به قصرها و قصرهاى ديروزبه ويرانه ها مبدل گرديده !.
او هـنوز فكر مى كند خوابشان در غار يك روز يا يك نيمه روز بوده است پس اين همه
دگرگونى چرا!.
تـعـجب او هنگامى به نهايت رسيد كه دست در جيب كرد تا بهاى غذايى راكه خريده بود
بپردازد, فـروشـنـده چـشـمـش بـه سـكـه اى افـتـاد كه به 300 سال قبل وبيشتر تعلق
داشت , و شايد نام ((دقـيـانـوس )) شـاه جبار آن زمان بر آن نقش بسته بود,هنگامى كه
توضيح خواست , او درجواب گفت تازگى اين سكه را به دست آورده ام !.
وخود او نيز متوجه شد كه او ويارانش در چه خواب عميق وطولانى فرورفته بودند.
اين مساله مثل بمب در شهر صدا كرد, و زبان به زبان در همه جا پيچيد.
جمعى از آنها نمى توانستند باور كنند كه انسان بعد از مردن به زندگى بازمى گردد,
اما ماجراى خواب اصحاب كهف دليل دندان شكنى شد براى آنها كه طرفدار معاد جسمانى
بودند.
لـذا قـرآن در ايـن آيه مى گويد: ((و اين چنين مردم را متوجه حال آنها كرديم ,
تابدانند كه وعده خداوند (در مورد رستاخيز) حق است )) (وكذلك اعثرنا عليهم ليعلموا
ان وعداللّه حق ).
((و در پايان جهان و قيام قيامت شكى نيست )) (وان الساعة لا ريب فيها).
اين خواب و بيدارى از پاره اى جهات از مردن و بازگشتن به حيات , عجيب تربود, زيرا
صدها سال بر آنها گذشت و بدنشان نپوسيد, در حالى كه نه غذايى خوردند و نه آبى
نوشيدند.
آيا اين دليل بر قدرت خدا بر هر چيز و هر كار نيست ؟ حيات بعد از مرگ باتوجه به
چنين صحنه اى مسلما امكان پذير است .
مـامـور خـريـد غـذا به سرعت به غار بازگشت و دوستان خود را از ماجرا آگاه ساخت ,
همگى در تـعـجـب عميق فرو رفتند, تحمل اين زندگى براى آنها سخت وناگوار بود, از خدا
خواستند كه چشم از اين جهان بپوشند و به جوار رحمت حق منتقل شوند و چنين شد.
آنها چشم از جهان پوشيدند و جسدهاى آنها در غار مانده بود كه مردم به سراغشان
آمدند.
در ايـنجا نزاع و كشمكش بين طرفداران مساله معاد جسمانى و مخالفان آنهادرگرفت ,
مخالفان سـعى داشتند كه مساله خواب و بيدارى اصحاب كهف به زودى به دست فراموشى
سپرده شود, و اين دليل دندان شكن را از دست موافقان بگيرند.
قـرآن چـنـيـن مـى گويد: ((در آن هنگام كه ميان خود در باره كار خويش نزاع داشتند
گروهى مـى گـفـتند: بنايى بر آنان بسازيد (تا براى هميشه از نظر پنهان شوند واز
آنها سخن نگوييد كه ) پـروردگـارشـان از وضـع آنها آگاهتر است !)) (اذ يتنازعون
بينهم امرهم فقالوا ابنوا عليهم بنيانا ربهم اعلم بهم ).
((ولى آنها كه از رازشان آگاهى يافتند (و آن را دليلى بر رستاخيز ديدند) گفتند:ما
مسجدى در كـنار (مدفن ) آنها مى سازيم )) تا خاطره آنان فراموش نشود (قال الذين
غلبوا على امرهم لنتخذن عليهم مسجدا).
ايـن آيـه نشان مى دهد كه ساختن معبد به احترام قبور بزرگان دين نه تنها حرام نيست
, بلكه كار خوب و شايسته اى است .
(آيه )ـاين آيه به پاره اى از اختلافات اشاره مى كند كه در ميان مردم درمورد اصحاب
كهف وجود دارد, از جـمـله : درباره تعداد آنها مى گويد: گروهى ازمردم ((خواهند گفت
: آنها سه نفر بودند كه چهارمينشان سگشان بود)) (سيقولون ثلثة رابعهم كلبهم ).
((و (گـروهـى ) مـى گـويـنـد: پـنج نفر بودند كه ششمين آنها سگ آنها بود))(ويقولون
خمسة سادسهم كلبهم ).
همه اينها سخنانى بدون دليل و ((انداختن تير در تاريكى است )) (رجمابالغيب ).
((و (گـروهـى ) مـى گويند: آن ها هفت نفر بودند و هشتمين آنها سگ آنها
بود))(ويقولون سبعة وثامنهم كلبهم ).
((بگو: پروردگار من از تعداد آنها آگاهتر است )) (قل ربى اعلم بعدتهم ).
((جز گروه كمى تعداد آنها را نمى دانند)) (ما يعلمهم الا قليل ).
در پايان آيه اضافه مى كند: ((پس درباره آنها جز با دليل سخن مگو)) (فلا تمارفيهم
الا مرا ظاهرا).
يعنى آن چنان با آنها منطقى و مستدل سخن بگو كه برترى منطق تو آشكارگردد ((و از هيچ
كس درباره (تعداد اصحاب كهف ) سؤال مكن )) (ولا تستفت فيهم منهم احدا).
(آيـه )ـاين آيه يك دستور كلى به پيامبر(ص ) مى دهد كه : ((و هرگز درمورد كارى نگو:
من فردا آن را انجام مى دهم )) (ولا تقولن لشاى انى فاعل ذلك غدا).
(آيه )ـ((مگر اين كه خدا بخواهد)) (الا ان يشا اللّه ).
يعنى در رابطه با اخبار آينده و تصميم برانجام كارها, حتما جمله ((انشااللّه ))را
اضافه كن , چرا كه تو هرگز مستقل در تصميم گيرى نيستى و اگر خدا نخواهدهيچ كس
توانايى بر هيچ كار را ندارد.
ديـگر اين كه خبردادن قطعى براى انسان كه قدرتش محدود است و احتمال ظهور موانع
مختلف مـى رود صـحـيـح و مـنطقى نيست , و چه بسا دروغ از آب درآيد,مگر اين كه با
جمله ((انشااللّه )) همراه باشد.
سـپـس در تـعـقـيب اين جمله , قرآن مى گويد: ((هنگامى كه ياد خدا را فراموش كردى
(بعد كه متوجه شدى ) پروردگارت را به خاطر بياور)) (واذكر ربك اذا نسيت ).
اشـاره بـه ايـن كـه اگـر به خاطر فراموشى جمله انشااللّه را به سخنانى كه از آينده
خبر مى دهى نـيـفزايى هر موقع به يادت آمد فورا جبران كن و بگو انشااللّه , كه اين
كار گذشته را جبران خواهد كرد.
((و بـگـو: اميدوارم كه پروردگارم مرا به راهى روشنتر از اين هدايت كند)) (وقل عسى
ان يهدين ربى لا قرب من هذا رشدا).
(آيه )ـ.
خواب اصحاب كهف :.
از قـرائن مـوجـود در آيـات گذشته اجمالا به دست آمد كه خواب
اصحاب كهف يك خواب بسيار طولانى بود, اين موضوع حس كنجكاوى هرشنونده اى را برمى
انگيزد و مى خواهد دقيقا بداند آنها چند سال در اين خواب طولانى بوده اند؟.
اين آيه شنونده را از ترديد بيرون مى آورد و مى گويد: ((آنها در غار خودسيصد سال
درنگ كردند و نه سال نيز بر آن افزودند))! (ولبثوا فى كهفهم ثلث مائة سنين وازدادوا
تسعا).
بنابراين مجموع مدت توقف و خواب آنها در غار سيصد و نه سال بود.
(آيه )ـسپس براى اين كه به گفتگوهاى مختلف مردم در اين باره پايان دهدمى گويد:
((بگو: خداوند از مدت توقف آنها آگاهتر است )) (قل اللّه اعلم بما لبثوا).
چرا كه : ((غيب آسمانها و زمين از آن اوست )) (له غيب السموات والا رض ).
كسى كه از پنهان و آشكار, در مجموعه جهان هستى باخبر است چگونه ممكن است از مدت
توقف اصحاب كهف آگاه نباشد.
((راستى او چه بينا و چه شنواست )) (ابصر به واسمع ).
بـه هـمين دليل ((آنها (ساكنان آسمانها و زمين ) هيچ ولى و سرپرستى جز اوندارند))
(ما لهم من دونه من ولي ).
ودر پـايـان آيـه اضـافه مى كند: ((و او هيچ كس را در حكم خود شركت نمى دهد))(ولا
يشرك فى حكمه احدا) در حقيقت اين تاكيدى است بر ولايت مطلقه خداوند.
(آيـه )ـدر اين آيه روى سخن را به پيامبر(ص ) كرده , مى گويد: ((آنچه را ازكتاب
پروردگارت به تـو وحى شده تلاوت كن )) (واتل ما اوحى اليك من كتاب ربك ) و اعتنا به
گفته هاى اين و آن كه آمـيـخته به دروغ و خرافات و مطالب بى اساس است مكن , تكيه
گاه بحث تو در اين امور تنها بايد وحى الهى باشد.
چرا كه ((هيچ چيز سخنان او را دگرگون نمى كند)) و در گفتار و معلومات اوتغيير و
تبديل راه ندارد (لا مبدل لكلماته ).
كـلام و عـلـم او هـمـچـون عـلم و كلام بندگان نيست كه هر روز بر اثر كشف وآگاهى
تازه اى دستخوش تغيير و تبديل شود.
روى هـمـيـن جهات در پايان آيه مى فرمايد: ((و هرگز پناهگاهى جز اونمى يابى )) (ولن
تجد من دونه ملتحدا).
جنبه هاى آموزنده اين داستان ـ.
ايـن مـاجراى عجيب تاريخى كه قرآن آن را خالى از هرگونه خرافه و
مطالب بى اساس و ساختگى آورده است , مانند همه داستانهاى قرآن مملو از نكات سازنده
تربيتى است .
الـف ) نـخستين درس اين داستان همان شكستن سد تقليد و جدا شدن ازهم رنگى با محيط
فاسد اسـت اصـولا انسان بايد ((سازنده محيط)) باشد نه ((سازش كاربا محيط)) و به عكس
آنچه سست عـنـصـران فاقد شخصيت مى گويند: ((خواهى نشوى رسوا هم رنگ جماعت شو))
افراد با ايمان و صاحبان افكار مستقل مى گويند:((همرنگ جماعت شدنت رسوايى است ))!.
ب ) ((هجرت )) از محيطهاى آلوده , درس ديگرى از اين ماجراى عبرت انگيزاست .
ج ) ((تقيه )) به معنى سازنده اش درس ديگر اين داستان است , ومى دانيم تقيه چيزى جز
اين نيست كـه انـسان موضع واقعى خود را در جايى كه افشاگرى بى نتيجه است مكتوم دارد
تا نيروى خودرا براى موقع مبارزه وضربه زدن بر دشمن حفظ كند.
د) عـدم تـفـاوت در ميان انسانها در مسير اللّه و قرار گرفتن ((وزير)) در
كنار((چوپان )) و حتى سـگ پـاسـبـانى كه راه آنها را مى سپرد, درس ديگرى در اين
زمينه است , تا روشن شود امتيازات دنياى مادى , و مقامات مختلف آن كمترين تاثيرى
درجدا كردن صفوف رهروان راه حق ندارد كه راه حق راه توحيد است و راه توحيد راه
يگانگى همه انسانهاست .
ه ) امدادهاى شگفت آور الهى به هنگام بروز بحرانها نتيجه ديگرى است كه به ما مى
آموزد.
و) آنـهـا در اين داستان درس ((پاكى تغذيه )) حتى در سخت ترين شرايط را به ما
آموختند, چرا كه غـذاى جـسـم انـسان اثر عميقى در روح و فكر و قلب او دارد, وآلوده
شدن به غذاى حرام و ناپاك انسان را از راه خدا و تقوا دور مى سازد.
ز) لـزوم تـكـيـه بر مشيت خدا, و استمداد از لطف او, گفتن ((انشااللّه )) درخبرهايى
كه از آينده مى دهيم , درس ديگرى بود.
ح ) لزوم بحث منطقى در برخورد با مخالفان درس آموزنده ديگر اين داستان است .
ط) بـالاخـره مساله امكان معاد جسمانى و بازگشت انسانها به زندگى مجددبه هنگام
رستاخيز درس ديگرى است كه اين ماجرا به ما مى دهد.
به هر حال , هدف سرگرمى و داستان سرايى نيست , هدف ساختن انسانهاى مقاوم , با ايمان
, آگاه و شجاع است , كه يكى از طرق آن نشان دادن الگوهاى اصيل در طول تاريخ
پرماجراى بشرى است .
آيـه ـ شـان نزول : جمعى از ثروتمندان مستكبر و اشراف از خود راضى عرب به حضور
پيامبر(ص ) رسـيـدند, و در حالى كه اشاره به مردان با ايمانى همچون سلمان , ابوذر,
صهيب , و خباب و مانند آنها مى كردند, گفتند: اى محمد! اگر تو درصدر مجلس بنشينى ,
و اين گونه افراد را از خود دور سـازى (و خلاصه مجلس تومجلسى درخور اشراف و
شخصيتها! بشود) ما نزد تو خواهيم آمد;Š
ولى چه كنيم كه با وجود اين گروه جاى ما نيست !.
در ايـن هـنـگـام آيـه نـازل شد و به پيامبر(ص ) دستور داد كه هرگز تسليم اين سخنان
فريبنده توخالى نشود وهمواره باافراد باايمان وپاكدلى چون سلمانهاوابوذرها باشد.
به آنان فرمود: حمد خدا را كه نمردم تا اين كه او چنين دستورى به من داد كه با
امثال شما باشم , ((آرى ! زندگى با شما, و مرگ هم با شما خوش است ))!.
تفسير:.
پاكدلان پابرهنه !.
از جـمـله درسهايى كه داستان اصحاب كهف به ما آموخت اين بود كه
معيارارزش انسانها پست و مـقـام ظـاهـرى و ثـروتـشـان نيست اين آيه در حقيقت همين
مساله مهم را تعقيب مى كند و به پـيـامـبر(ص ) چنين دستور مى دهد: ((باكسانى باش كه
پروردگار خودرا صبح وعصر مى خوانند وتنها رضاى اورامى طلبند))(واصبر نفسك مع الذين
يدعون ربهم بالغدوة والعشى يريدون وجهه ).
سـپـس به عنوان تاكيد ادامه مى دهد: ((و هرگز به خاطر زيورهاى دنيا, چشمان خود را
از آنها بر مگير!)) (ولا تعد عيناك عنهم تريد زينة الحيوة الدنيا).
بـاز براى تاكيد افزونتر اضافه مى كند: ((و از كسانى كه قلبشان را از ياد خودغافل
ساختيم اطاعت مكن )) (ولا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا).
((همانها كه از هواى نفس پيروى كردند)) (واتبع هويه ).
((و (هـمـانـها كه همه ) كارهايشان افراطى است )) و خارج از رويه و توام
بااسرافكارى (وكان امره فـرطا) از آنجا كه طبع آدمى در لذتهاى مادى هميشه رو به
افزون طلبى است , در همه شاخه هاى هوى و هوس , دائما رو به افراط گام برمى داردتا
خود را هلاك و نابود سازد.
(آيـه )ـاهـمـيـت مـوضوع فوق به قدرى است كه قرآن در اين آيه با صراحت به پيامبر(ص
) چنين مـى گـويد: ((بگو: (اين برنامه من است و) اين حقيقتى است ازسوى پروردگارتان
, پس هر كس مى خواهد ايمان بياورد (و اين حقيقت را پذيراشود) و هركس مى خواهد كافر
گردد)) (وقل الحق من ربكم فمن شا فليؤمن ومن شا فليكفر).
اما بدانيد اين ظالمان دنياپرست كه با زندگى مرفه و پرزرق و برق وزينتهايشان لبخند
تمسخر به لـبـاس پـشـمـيـنـه سـلمانها و بوذرها مى زنند عاقبت شوم وتاريكى دارند
چرا كه : ((ما براى اين سـتـمـگـران آتشى فراهم كرده ايم كه سراپرده اش آنها را از
هر سو احاطه كرده است ))) (انا اعتدنا للظالمين نارا احاط بهم سرادقها).
آرى ! آنها دراين زندگى دنيا هرگاه تشنه مى شدند صدا مى زدند,وخدمتكاران انواع
نوشابه ها را در برابرشان حاضر مى كردند ((ولى در جهنم هنگامى كه تقاضاى آب مى كنند
آبى براى آنها مى آورند هـمـچـون فلز گداخته ! كه (اگر نزديك صورت شود) صورتها را
بريان مى كند))! (وان يستغيثوا يغاثوا بما كالمهل يشوى الوجوه ).
((چه بد نوشيدنى است ))؟! (بئس الشراب )!.
((و (دوزخ چه بد جايگاه و محل اجتماعى است ))؟! (وسات مرتفقا).
در ايـنجا در سراپرده هايشان انواع مشروبات وجود دارد, همين كه ساقى راصدا مى كنند
جامهايى از شرابهاى رنگارنگ پيش روى آنها حاضر مى نمايند, دردوزخ نيز ساقى و آورنده
نوشيدنى دارند, امـا چـه آبى ؟ آبى همچون فلز گداخته !آبى به داغى اشك سوزان يتيمان
و آه آتشين مستمندان ! آرى هر چه آنجاست تجسمى از است از آنچه اينجاست ! (پناه بر
خدا).
(آيـه )ـو از آنـجـا كـه روش قـرآن يـك روش آمـوزنـده تطبيقى است پس از بيان اوصاف
و كيفر دنـيـاپرستان خودخواه , به بيان حال مؤمنان راستين و پاداشهاى فوق العاده
ارزنده آنها مى پردازد نـخـسـت : بـصورت مختصر مى گويد: ((آنها كه ايمان آوردند و
عمل صالح انجام دادند, ما پاداش نـيـكـوكاران را ضايع نخواهيم كرد)) كم باشد يا
زياد, كلى باشد يا جزيى , از هر كس , در هر سن و سال , و در هر شرايط (ان الذين
آمنوا وعملوا الصالحات انا لا نضيع اجر من احسن عملا ).
(آيه )ـسپس پاداشهاى آنها را شرح داده , مى فرمايد: ((آنان كسانى هستندكه بهشتهاى
جاويدان از آن آنهاست )) (اولئك لهم جنات عدن ).
باغهايى از بهشت ((كه نهرها از زير درختان و قصرهايش جارى است )) (تجرى من تحتهم
الا نهار).
((آنها در آنجا با دستبندهايى از طلا آراسته اند)) (يحلون فيها من اساورمن ذهب ).
((و لـباسهايى فاخر به رنگ سبز از حرير نازك و ضخيم در بر مى كنند))(ويلبسون ثيابا
خضرا من سندس واستبرق ).
((در حالى كه بر تختها تكيه كرده اند)) (متكئين فيها على الا رائك ).
((چه پاداش خوبى است ))؟ (نعم الثواب ).
((و چه جمع نيكويى از دوستان )) (وحسنت مرتفقا).
(آيه )ـ.
ترسيمى از موضع مستكبران در برابر
مستضعفان :.
در آيـات گـذشـتـه ديـديـم كه چگونه دنياپرستان سعى دارند در
همه چيز از آن مردان حق كه تهى دستند فاصله بگيرند, و سرانجام كارشان را در جهان
ديگر نيزخوانديم .
در اينجا با اشاره به سرگذشت دو دوست يا دو برادر كه هركدام الگويى براى يكى از اين
دو گروه بوده اند طرز تفكر و گفتار و كردار و موضع اين دو گروه رامشخص مى كند.
نخست مى گويد: اى پيامبر! ((براى آنها مثالى بزن : آن دو مرد, كه براى يكى از آنان
دو باغ از انواع انـگـورهـا قـرار داديم , و گرداگرد آن دو (باغ ) را با درختان نخل
پوشانديم و در ميانشان زراعت پـربـركـتـى قرار داديم )) (واضرب لهم مثلا رجلين
جعلنا لا حدهما جنتين من اعناب وحففناهما بنخل وجعلنا بينهما زرعا).
(آيـه )ـ((هـر دو بـاغ مـيـوه آورده بـود (مـيوه هاى فراوان ) و چيزى فروگذارنكرده
بود)) (كلتا الجنتين آتت اكلها ولم تظلم منه شيئا).
از هـمـه مهمتر آب كه مايه حيات همه چيز مخصوصا باغ و زراعت است , به حد كافى در
دسترس آنها بود چرا كه : ((ميان آن دو (باغ ) نهر بزرگى جارى ساخته بوديم ))
(وفجرنا خلا لهما نهرا).
(آيه )ـبه اين ترتيب ((صاحب اين باغ درآمد فراوانى داشت )) (وكان له ثمر).
ولـى از آنجا كه انسان كم ظرفيت و فاقد شخصيت هنگامى كه همه چيز بروفق مراد او بشود
غرور او را مـى گـيـرد, و طـغـيان و سركشى آغاز مى كند كه نخستين مرحله اش مرحله
برترى جويى و اسـتـكـبـار بـر ديـگران است ((به همين جهت (صاحب اين دو باغ ) به
دوستش ـدر حالى كه با او گـفـتـگو مى كردـ چنين گفت : من از نظرثروت از تو برتر, و
از نظر نفرات نيرومندترم )) (فقال لصاحبه وهو يحاوره انا اكثرمنك مالا واعز نفرا).
(آيـه )ـكم كم اين افكار ـهمان گونه كه معمولى است ـ در او اوج گرفت , وبه جايى
رسيد كه دنيا را جـاودان و مال و ثروت و حشمتش را ابدى پنداشت : ((و درحالى كه نسبت
به خود ستمكار بود در بـاغ خـويـش گام نهاد, و (نگاهى به درختان سرسبز كه شاخه هايش
از سنگينى ميوه خم شده بود, و خوشه هاى پردانه اى كه به هر طرف مايل گشته بود
انداخت و به زمزمه نهرى كه مى غريد و پـيـش مـى رفت ودرختان را مشروب مى كرد گوش
فرا داد, و از روى غفلت و بى خبرى ) گفت : من گمان نمى كنم هرگز اين باغ نابود
شود)) (ودخل جنته وهو ظالم لنفسه قال ما اظن ان تبيد هذه ابدا).
(آيـه )ـبازهم از اين فراتر رفت , و از آنجا كه جاودانى بودن اين جهان باقيام
رستاخيز تضاد دارد به فكر انكار قيامت افتاد و گفت : ((و باور نمى كنم قيامت برپا
گردد)) (وما اظن الساعة قائمة ).
اينها سخنانى است كه گروهى براى دلخوش كردن خود به هم بافته اند.
سـپس اضافه كرد: گيرم كه قيامتى در كار باشد, من با اين همه شخصيت ومقام ((اگر به
سراغ پروردگارم بازگردانده شوم (و قيامتى در كار باشد) جايگاهى بهتراز اينجا خواهم
يافت )) (ولئن رددت الى ربى لا جدن خيرا منها منقلبا).
او در ايـن خـيـالات خـام غوطه ور بود و هر زمان سخنان نامربوط تازه اى
برنامربوطهاى گذشته مى افزود كه رفيق با ايمانش به سخن درآمد و گفتنيها را كه
درآيات بعد مى خوانيم گفت .
(آيه )ـ.
اين هم پاسخ مستضعفان !.
در ايـنـجـا رد بـافـتـه هاى بى اساس آن ثروتمند مغرور و از خود
راضى را از زبان دوست مؤمنش مـى شـنـويـم : او كه تا آن موقع دم فرو بسته بود و به
سخنان اين مرد سبك مغز گوش فرا مى داد تـاهـرچه در درون دارد برون ريزد, سپس يكجا
پاسخ دهد, وارد گفتگو شد چنانكه آيه مى گويد: ((دوست (با ايمان ) وى ـدر حالى كه با
او گفتگو مى كردـ گفت : آيابه خدايى كه تو را از خاك , و سـپـس از نـطـفـه آفـريد,
و پس از آن تو را مرد كاملى قرار داد, كافر شدى )) (قال له صاحبه وهو يحاوره اكفرت
بالذى خلقك من تراب ثم من نطفة ثم سويك رجلا ).
(آيه )ـسپس اين مرد با ايمان براى درهم شكستن كفر و غرور او گفت :((ولى من كسى هستم
كه اللّه پروردگار من است )) (لكنا هو اللّه ربى ).
((و من هيچ كس را شريك پروردگارم قرار نمى دهم )) (ولا اشرك بربى احدا).
(آيـه )ـبـعـد از اشاره به مساله توحيد و شرك كه مهمترين مساله سرنوشت ساز است ,
مجددا او را مورد سرزنش قرار داده , مى گويد: ((چرا هنگامى كه وارد باغت شدى نگفتى
اين نعمتى است كه خـدا خواسته است )) چرا همه اينهارا از ناحيه خدا ندانستى وشكر
نعمت او را بجا نياوردى ؟! (ولولا اذ دخلت جنتك قلت ماشااللّه ).
چرا نگفتى ((هيچ قوت (و نيرويى ) جز از ناحيه خدا نيست )) (لا قوة الا باللّه ).
ايـنـها امكانات و وسائلى است كه خدا در اختيار تو قرار داده , تو از خود هيچ ندارى
و بدون او هيچ هستى !.
سـپس اضافه كرد: ((اگر مى بينى من از نظر مال و فرزند از تو كمترم )) مطلب مهمى
نيست (ان ترن انا اقل منك مالا وولدا).
(آيه )ـ((شايد پروردگارم بهتر از باغ تو, به من بدهد)) (فعسى ربى ان يؤتين خيرا من
جنتك ).
نـه تنها بهتر از آن چه تو دارى به من بدهد بلكه : ((و مجازات حساب شده اى (صاعقه )
از آسمان بر بـاغ تـو فـرو فـرستد, به گونه اى كه آن را به زمين بى گياه لغزنده اى
مبدل كند)) (ويرسل عليها حسبانا من السما فتصبح صعيدا زلقا).
(آيـه )ـيـا بـه زمـين فرمان دهد تكانى بخورد ((و اين چشمه و نهر جوشان دراعماق آن
فرو برود, آن چـنـان كـه هرگز قدرت جستجوى آن را نداشته باشى )) (اويصبح ماؤها غورا
فلن تستطيع له طلبا).
در واقع آن مرد با ايمان و موحد رفيق مغرور خود را هشدار داد كه بر اين نعمتها دل
نبندد چرا كه هيچ كدام قابل اعتماد نيست .
(آيه )ـ.
و اين هم پايان كارشان :.
سـرانـجـام گـفتگوى اين دو نفر پايان گرفت بى آنكه مرد موحد
توانسته باشد دراعماق جان آن ثـروتـمند مغرور و بى ايمان نفوذ كند, و با همين روحيه
و طرز فكر به خانه خود بازگشت ;Š
غافل از اين كه فرمان الهى دائر به نابودى باغها و زراعتهاى سرسبزش صادر شده است ,
و بايد كيفر غرور و شرك خود را در همين جهان ببيندو سرنوشتش درس عبرتى براى ديگران
شود.
عـذاب الـهى نازل شد, به صورت صاعقه اى مرگبار, و يا توفانى كوبنده ووحشتناك , و يا
زلزله اى ويـرانـگـر و هـول انگيز, هر چه بود در لحظاتى كوتاه اين باغهاى پرطراوت ,
و درختان سر به فلك كـشيده , و زراعت به ثمر نشسته را درهم كوبيد و ويران كرد و
عذاب الهى به فرمان خدا از هر سو محصولات آن مرد را احاطه كرد ((و تمام ميوه هاى آن
نابود شد)) (واحيط بثمره ).
صـبـحگاهان كه صاحب باغ به منظور سركشى و بهره گيرى از محصولات باغ به سوى آن حركت
كرد, همين كه نزديك شد با منظره وحشتناكى روبرو گشت ,آب دردهانش خشكيد, و آنچه از
كبر و غرور بر دل و مغز او سنگينى مى كرديكباره فرو ريخت !.
گويى از يك خواب عميق و طولانى بيدار شده است : ((او مرتبا دستها رابه هم مى ماليد
و در فكر هـزيـنـه هـاى سنگينى بود كه (در يك عمر از هر طرف فراهم نموده و) در آن
خرج كرده بود, در حـالـى كه همه بر باد رفته و بر پايه ها فرو ريخته بود)) (فاصبح
يقلب كفيه على ما انفق فيها وهى خاوية على عروشها).
درسـت در ايـن هـنـگـام بـود كـه از گفته ها و انديشه هاى پوچ و باطل خودپشيمان گشت
((و مـى گـفـت : اى كـاش احـدى را شريك پروردگارم نمى دانستم )) و اى كاش هرگز راه
شرك را نمى پوييدم (ويقول يا ليتنى لم اشرك بربى احدا).
(آيـه )ـاسـف انـگيزتر اين كه او در برابر اين همه مصيبت و بلا, تنهاى تنهابود
((كسانى را جز خدا نداشت كه او را (در برابر اين بلاى عظيم و خسارت بزرگ )يارى
دهند)) (ولم تكن له فئة ينصرونه مـن دون اللّه ) و دوسـتـانى كه به عشق بهره گيرى
مادى دور او جمع شده بودند همگى او را رها كردند.
و از آنجا كه تمام سرمايه او همين بود چيز ديگرى نداشت كه به جاى آن بنشاند, ((و
نمى توانست از خويشتن يارى گيرد)) (وما كان منتصرا).
ولـى هـر چـه بود دير شده بود, و اين گونه بيدارى اضطرارى كه به هنگام نزول بلاهاى
سنگين , حـتـى بـراى فرعونها و نمرودها پيدا مى شود, بى ارزش است , و به همين دليل
نتيجه اى به حال او نداشت .
(آيـه )ـ((و در ايـن هـنگام (بود كه اين حقيقت بار ديگر به ثبوت پيوست كه )ولايت و
سرپرستى و قدرت از آن خداست خداوندى كه عين حق است )) (هنالك الولاية للّه الحق ).
آرى ! در اينجا كاملا روشن گشت كه همه نعمتها از اوست و هر چه اراده اوباشد همان مى
شود, و جز به اتكا لطف او كارى ساخته نيست .
آرى ! ((اوست كه برترين ثواب و بهترين عاقبت را (براى مطيعان ) دارد)) (هوخير
ثواباوخير عقبا).
پـس اگـر انـسان مى خواهد به كسى دل ببندد و بر چيزى تكيه كند و اميد به پاداش كسى
داشته باشد چه بهتر كه تكيه گاهش خدا و دلبستگى , و اميدش به لطف و احسان پروردگار
باشد.
(آيه )ـ.
آغاز و پايان زندگى دنيا در يك تابلو
زنده :.
در آيـات گذشته سخن از ناپايدارى نعمتهاى جهان ماده بود, و از
آنجا كه درك اين واقعيت براى يـك عمر طولانى به مدت شصت يا هشتاد سال براى افراد
عادى كار آسانى نيست , قرآن در ضمن يك مثال بسيار زنده و گويا اين صحنه را
كاملامجسم مى كند, تا غافلان مغرور با مشاهده آن ـكه در عـمـرشـان بـارهـا و بارها
تكرارشده و مى شودـ از اين غرور و غفلت بيدار شوند, مى گويد: اى پـيامبر! ((زندگى
دنيارا براى آنان به آبى تشبيه كن كه از آسمان فرو مى فرستيم )) (واضرب لهم مثل
الحيوة الدنيا كما انزلناه من السما).
ايـن قـطـره هـاى حـيـات بخش بر كوه و صحرا مى ريزد ((و به وسيله آن گياهان زمين
(سرسبز مى شود و) درهم فرو مى رود)) (فاختلط به نبات الا رض ).
پـوسـت سـخـت و پـرمقاومت دانه در برابر نرمش باران نرم مى شود, و به جوانه گياه
اجازه عبور مـى دهـد, سـرانجام جوانه نورس از دل خاك سر بر مى دارد آفتاب مى درخشد
نسيم مى وزد, مواد غـذايـى زمين كمك مى كند, و اين جوانه نورس بانيرو گرفتن از همه
اين عوامل حيات به رشد و نـمو خود ادامه مى دهند آن چنانكه بعد از مدت كوتاهى
گياهان زمين سر بر سرهم مى گذارند و در هم فرو مى روند.
صـفـحـه كـوه و صحرا يك پارچه جنبش و حيات مى شود, شكوفه ها و گلها وميوه ها يكى
بعد از ديـگـرى زيـنـت بخش شاخه ها مى شوند, گويى همه مى خندند,فرياد شادى مى كشند,
به وجد و رقص در آمده اند.
ولى اين صحنه دل انگيز ديرى نمى پايد, بادهاى خزان شروع مى شود و گردو غبار مرگ بر
سر آنها مـى پـاشـد هـوا بـه سردى مى گرايد, آبها كم مى شود ((و بعد ازمدتى (آن
گياه خرم و سرسبز) مى خشكد)) (فاصبح هثيما).
آن بـرگـهـايـى كـه در فـصـل بـهـار آن چـنان شاخه ها را چسبيده بودند كه قدرت هيچ
توفانى نـمـى تـوانست آنها را جدا كند آن قدر سست و بى جان مى شوند كه ((بادهاآن را
به هر سو پراكنده مى كند)) (تذروه الرياح ).
((آرى خداوند بر هر چيزى توانا بوده و هست )) (وكان اللّه على كل شى مقتدرا).
(آيـه )ـايـن آيـه مـوقعيت مال و ثروت و نيروى انسانى را كه دو ركن اصلى حيات
دنياست در اين ميان مشخص كرده , مى گويد: ((اموال و فرزندان زينت حيات دنيا هستند))
(المال والبنون زينة الحيوة الدنيا).
شكوفه ها و گلهايى مى باشند كه بر شاخه هاى اين درخت آشكار مى شوند,زود گذرند, كم
دوامند و اگر از طريق قرار گرفتن در مسير ((اللّه )) رنگ جاودانگى نگيرند بسيار بى
اعتبارند.
در حقيقت در اين آيه انگشت روى دو قسمت از مهمترين سرمايه هاى زندگى دنيا گذارده
شده است كه بقيه به آن وابسته است , ((نيروى اقتصادى )) و((نيروى انسانى )).
سپس اضافه مى كند: ((باقيات صالحات (يعنى ارزشهاى پايدار و شايسته )نزد پروردگارت
ثوابش بهتر و اميدبخش تر است )) (والباقيات الصالحات خير عندربك ثوابا وخير املا ).
مـفـهـوم ((باقيات صالحات )) آن چنان وسيع و گسترده است كه هر فكر و ايده وگفتار و
كردار صالح و شايسته اى كه طبعا باقى مى ماند و اثرات و بركاتش در اختيارافراد و
جوامع قرار مى گيرد شامل مى شود.
(آيه )ـ.
واى بر ما اين چه كتابى است !.
از آنـجا كه در آيات گذشته سخن از انسان خودخواه و مغرورى به
ميان آمد كه به خاطر غرورش مـعـاد و رسـتاخيز را انكار كرد به دنبال آن , در اينجا
مشروحى ازچگونگى قيامت را در سه مرحله مطرح مى كند: مرحله قبل از رستاخيز انسانها,
ومرحله رستاخيز, و قسمتى از مرحله بعد.
نـخـسـت مى گويد: به خاطر بياوريد ((روزى را كه (نظام جهان هستى به عنوان مقدمه اى
براى نظام نوين درهم فرو مى ريزد) كوهها را به حركت در مى آوريم , و(همه موانع سطح
زمين از ميان مـى رود, به گونه اى كه ) زمين را صاف و همه چيز رادر آن نمايان مى
بينى )) (ويوم نسير الحبال وترى الا رض بارزة ).
اين قسمت از آيات به حوادثى كه در آستانه رستاخيز رخ مى دهد اشاره مى كند, اين
حوادث بسيار زياد است كه مخصوصا در سوره هاى كوتاه آخرقرآن فراوان به چشم مى خورد,
و به عنوان ((اشراط الساعة )) (نشانه هاى قيامت )ناميده مى شود.
بـعد اضافه مى كند: ((ما همه آنها را در اين هنگام محشور مى كنيم به گونه اى كه حتى
يك نفر را ترك نخواهيم گفت )) (وحشرناهم فلم نغادر منهم احدا).
جمله فوق تاكيدى است بر اين حقيقت كه ((معاد)) يك حكم عمومى وهمگانى است و هيچ كس
از آن مستثنى نخواهد بود.
(آيه )ـاين آيه درباره چگونگى رستاخيز انسانها مى گويد: ((آنها همه دريك صف به
پروردگارت عرضه مى شوند)) (وعرضوا على ربك صفا).
ايـن تـعبير ممكن است اشاره به آن باشد كه هر گروهى از مردم كه عقيده واحديا عمل
مشابهى دارند در يك صف قرار مى گيرند, و يا اين كه همگى بدون هيچ گونه تفاوت و
امتياز در يك صف قرار خواهند گرفت .
و به آنها گفته مى شود: ((شما همگى نزد ما آمديد, همان گونه كه در آغاز شمارا
آفريديم )) (لقد جئتمونا كما خلقناكم اول مرة ).
نه خبرى از اموال و ثروتهاست , نه امتيازات و مقامات مادى , و نه يار و ياور,درست
همان گونه كه در آغاز آفرينش بوديد, به همان حالت اول !.
((امـا شـما گمان گرديد كه ما موعدى برايتان قرار نخواهيم داد)) (بل زعمتم ان لن
نجعل لكم موعدا).
و ايـن هنگامى بود كه غرور امكانات مادى شما را فرا مى گرفت و تمايل به جاودانگى
دنيا شما را از فكر آخرت كه در فطرت هر انسانى نهفته است غافل مى كرد.
(آيـه )ـسـپس به مراحل ديگر از اين رستاخيز بزرگ پرداخته , مى گويد: ((وكتاب [
كتابى كه نامه اعمال همه انسانهاست ] در آنجا گذارده مى شود))(ووضع الكتاب ).
((پـس گـنـهـكـاران را مـى بـينى كه از آنچه در آن است ترسان و هراسانند)) (فترى
المجرمين مشفقين مما فيه ).
در ايـن هـنـگـام فرياد برمى آورند ((و مى گويند: اى واى بر ما! اين چه كتابى است
كه هيچ عمل كـوچـك و بزرگى را فرو نگذاشته مگر اين كه آن را به شمار آورده است ))
(ويقولون يا ويلتنا مال هذا الكتاب لا يغادر صغيرة ولا كبيرة الا احصيها).
عـلاوه بـر اين سند كتبى اصولا ((همه اعمال خود را حاضر مى بينند))!(ووجدوا ما
عملوا حاضرا) خوبيها و بديها, ظلمها و عدلها, هرزگيها و خيانتها,همه و همه در برابر
آنها تجسم مى يابد!.
در واقـع آنـها گرفتار اعمال خودشان هستند: ((و پروردگارت به هيچ كس ستم نمى كند))
(ولا يظلم ربك احدا).
آنـچـه دامـن آنـهـا را مى گيرد كارهايى است كه در اين جهان انجام داده اندبنابراين
از چه كسى مى توانند گله كنند جز از خودشان .
راسـتـى ايـمان به چنين دادگاهى چقدر در تربيت انسان و كنترل شهوات اومؤثر است ؟ و
چقدر آگاهى و بيدارى و توجه به مسؤوليتها به انسان مى بخشد؟.
آيا ممكن است انسان به چنين صحنه اى ايمان قاطع داشته باشد باز هم گناه كند؟!.
(آيه )ـ.
شياطين را اولياى خود قرار ندهيد!.
در آيـات مـختلف قرآن كرارا از داستان آفرينش آدم و سجده
فرشتگان براى اوو سرپيچى ابليس , سخن به ميان آمده است , ولى همان گونه كه قبلا هم
اشاره كرده ايم اين تكرارها همواره نكته هايى دارد و در هر مورد نكته اى در نظر
بوده است .
و از آنـجـا كـه در بحثهاى گذشته چگونگى موضع گيرى ثروتمندان مستكبر ومغرور, در
مقابل تـهى دستان مستضعف , و عاقبت كار آنها تجسم يافته بود, در اينج از مساله
ابليس و سرپيچى او از سجده بر آدم سخن به ميان مى آورد تا بدانيم ازآغاز, غرور
سرچشمه كفر و طغيان بوده است .
به علاوه اين داستان مشخص مى كند كه انحرافات از وسوسه هاى شيطانى سرچشمه مى گيرد.
نخست مى گويد: به ياد آريد ((زمانى را كه به فرشتگان گفتيم : براى آدم سجده كنيد,
آنها همگى سجده كردند جز ابليس )) (واذ قلنا للملا ئكة اسجدوا لا دم فسجدوا الا
ابليس ).
ايـن اسـتـثـنـا مـمكن است اين توهم را به وجود آورد كه ابليس از جنس فرشتگان بود,
در حالى كه فرشتگان معصومند, پس چگونه او راه طغيان و كفر را پوئيد؟!.
لـذا بـلافـاصله اضافه مى كند: ((او از جن بود, سپس از فرمان پروردگارش خارج شد))
(كان من الجن ففسق عن امر ربه ).
او از فـرشـتگان نبود, ولى به خاطر بندگى و اطاعت و قرب به پروردگار درصف فرشتگان
جاى گـرفـت , و حـتـى شايد معلم آنان بود, اما به خاطر كبر و غروررانده ترين و
منفورترين موجود در درگاه خدا شد.
سـپـس مـى گويد: ((آيا با اين حال او و فرزندانش را به جاى من اولياى خودانتخاب مى
كنيد))؟! (افتتخذونه وذريته اوليا من دونى ).
((در حـالـى كـه آنها دشمن شما هستند)) (وهم لكم عدو) دشمنانى سرسخت وقسم خورده كه
تصميم به گمراهى و بدبختى همه شما گرفته اند.
فـرمـانـبـردارى از شـيـطـان و فـرزنـدانـش به جاى اطاعت خدا ((چه جايگزين بدى است
براى ستمكاران ))! (بئس للظالمين بدلا ).
كدام عاقل دشمن را كه از روز نخست , كمر به نابوديش بسته , و بر اين دشمنى سوگند
ياد كرده , به عنوان ولى و رهبر و راهنما و تكيه گاه مى پذيرد؟!.
(آيـه )ـايـن آيـه دلـيـل ديگرى بر ابطال اين پندار غلط اقامه كرده , مى گويد:((من
هرگز آنها [ ابـلـيـس و فـرزنـدانـش ] را بـه هـنـگام آفرينش آسمانها و زمين , و نه
به هنگام آفرينش خودشان حاضرنساختم )) (ما اشهدتهم خلق السموات والا رض ولا خلق
انفسهم ) تا از آنها در آفرينش جهان كمك بگيريم يا از اسرار خلقت آگاه و مطلع شوند.
بـنـابراين كسى كه هيچ گونه دخالتى در آفرينش جهان وحتى نوع خود نداشته و از اسرار
و رموز خـلـقت به هيچ وجه آگاه نيست چگونه قابل ولايت يا پرستش است و در پايان
اضافه مى كند: ((و من هيچ گاه گمراه كنندگان را دستيار خود قرارنمى دهم )) (وما كنت
متخذ المضلين عضدا).
يـعنى آفرينش بر پايه راستى و درستى و هدايت است , موجودى كه برنامه اش اضلال و
افساد است در اداره اين نظام , جائى نمى تواند داشته باشد.
(آيـه )ـايـن آيـه مـجـددا هشدار مى دهد كه به خاطر بياوريد ((روزى را كه (خداوند)
مى گويد: هـمـتـايـانـى را كـه براى من مى پنداشتيد صدا بزنيد)) تا به كمك شما
بشتابند (ويوم يقول نادوا شركاى الذين زعمتم ).
يـك عمر ازآنها دم مى زديد, ودر آستانشان سجده مى نموديد,اكنون كه امواج عذاب و
كيفر اطراف شما را احاطه كرده فرياد بزنيد لااقل ساعتى به كمكتان بشتابند.
آنها كه گويا هنوز رسوبات افكار اين دنيا را در مغز دارند فرياد مى زنند و ((آنهارا
مى خوانند, ولى (ايـن مـعـبودهاى پندارى حتى ) پاسخ به نداى آنها نمى دهند)) تاچه
رسد به اين كه به كمكشان بشتابند (فدعوهم فلم يستجيبوا لهم ).
((و در ميان اين دو گروه كانون هلاكتى قرار داديم )) (وجعلنا بينهم موبقا).
(آيـه )ـو ايـن آيـه سـرانجام كار پيروان شيطان و مشركان را چنين بيان مى كند: ((و
(در آن روز) گـنهكاران آتش (دروزخ ) را مى بينند)) (ورا المجرمون النار)و آتشى كه
هرگز آن را باور نكرده بودند در برابر چشمان آنها آشكار مى شود.
در اينجا به اشتباهات گذشته خود پى مى برند: ((و يقين مى كنند كه با آن درمى
آميزند)) (فظنوا انهم مواقعوها).
((و (نـيـز بـه يقين مى فهمند كه ) هيچ گونه راه گريزى از آن نخواهند يافت )) (ولم
يجدوا عنها مصرفا).
نـه معبوهاى ساختگيشان به فريادشان مى رسند, نه شفاعت شفيعان در باره آنها مؤثر است
, و نه با كذب و دروغ و يا توسل به ((زر)) و ((زور)) مى توانند از چنگال آتش روزخ ,
آتشى كه اعمالشان آن را شعله ور ساخته رهايى يابند.
(آيه )ـ.
گويى تنها منتظر مجازاتند!.
در اينجا يك نوع نتيجه گيرى از مجموع بحثهاى گذشته و نيز اشاره
اى به بحثهاى آينده مى كند .
نخست مى گويد: ((و در اين قرآن براى مردم هرگونه مثلى را بيان كرديم ))(ولقد صرفنا
فى هذا القرآن للناس من كل مثل ).
از تاريخ تكان دهنده گذشتگان و از حوادث دردناك زندگى آنها و خاطره هاى تلخ و شيرين
تاريخ , در گـوش مـردم فـرو خوانديم وآن قدر مسائل را زير و رو كرديم تادلهايى كه
آماده پذيرش است پذيراى حق گردد, و بر سايرين نيز اتمام حجت شود,وجايى براى ابهام
باقى نماند.
ولى با اين حال گروهى طغيانگر و سركش هرگز ايمان نياوردند, چرا كه ((انسان بيش از
هر چيز به مجادله مى پردازد)) (وكان الا نسان اكثر شى جدلا ).
(آيـه )ـاين آيه مى گويد با اين همه مثالهاى گوناگون و بيانات تكان دهنده ومنطقهاى
متفاوت كـه بـايـد در هر انسان آماده اى نفوذ كند باز گروه كثيرى ايمان نياوردند:
((و چيزى مردم را باز نـداشت از اين كه ـوقتى هدايت به سراغشان آمدـايمان بياورند و
از پروردگارشان طلب آمرزش كـنند, جز اين كه (خيره سرى كردند,گويى مى خواستند)
سرنوشت پيشينيان براى آنان بيايد))) (وما منع الناس ان يؤمنوا اذ جاهم الهدى
ويستغفروا ربهم الا ان تاتيهم سنة الا ولين ).
((يا عذاب الهى در برابرشان قرار گيرد)) و با چشم خود آن را ببينند (او ياتيهم
العذاب قبلا ).
در حقيقت , اين آيه اشاره به آن است كه اين گروه لجوج و مغرور با ميل واراده خود
هرگز ايمان نـخـواهـنـد آورد, تـنها در دو حالت ايمان مى آورند:نخست زمانى كه
عذابهاى دردناكى كه اقوام پـيشين را در بر گرفت آنها را فرو گيرد,دوم آنكه عذاب
الهى را با چشم خود مشاهده كنند, كه اين ايمان اضطرارى البته بى ارزش خواهد بود.
(آيـه )ـسـپس براى دلدارى پيامبر(ص ) در برابر سماجت و لجاجت مخالفان مى فرمايد:
وظيفه تو تنها بشارت و انذار است ((ما پيامبران را جز به عنوان بشارت دهنده
وانذاركننده نمى فرستيم )) (وما نرسل المرسلين الا مبشرين ومنذرين ).
سـپـس اضـافـه مى كند اين مساله تازه اى نيست كه اين گونه افراد به مخالفت واستهزا
برخيزند, بـلـكه : ((كافران همواره مجادله به باطل مى كنند, تا (به گمان خود)حق را
به وسيله آن از ميان بـردارنـد و آيـات مـا و مـجـازاتهايى را كه به آنان وعده داده
شده است , به باد مسخره گرفتند)) (ويجادل الذين كفروا بالباطل ليدحضوا به الحق
واتخذوا آياتى وما انذروا هزوا).
در حـقـيقت اين آيه شبيه آيه 42 تا 45 سوره حج است كه مى گويد: ((اگرآنها تو را
تكذيب كنند پيش از تو نيز قوم نوح و عاد و ثمود پيامبرانشان را تكذيب كردند)).
(آيه )ـ.
در مجازات الهى عجله نمى شود:.
از آنـجـا كه در آيات پيشين سخن از گروهى از كافران تاريك دل و
متعصب درميان بود, در اينجا همان بحث را تعقيب مى كند.
نـخست مى گويد, ((چه كسى ستمكارتر است از آنها كه به هنگام تذكر آيات پروردگارشان
از آن روى مى گردانند و كارهاى گذشته خود را به دست فراموشى مى سپارند)) (ومن اظلم
ممن ذكر بيات ربه فاعرض عنها ونسى ما قدمت يداه ).
تـعـبير به ((تذكر)) (يادآورى ) گويا اشاره به اين است كه تعليمات انبيا از قبيل
يادآورى حقايقى اسـت كـه بـطور فطرى در اعماق روح انسان وجود دارد و كارپيامبران
پرده برداشتن از روى آن است .
جـالـب ايـن كه در اين آيه از سه طريق به اين كوردلان درس بيدارى مى دهد:نخست اين
كه : اين حقايق با فطرت و وجدان و جان شما كاملا آشناست , ديگر اين كه از سوى
پروردگار خودتان آمده و سوم اين كه : فراموش نكنيد شما خطاهايى انجام داده ايد كه
برنامه انبيا براى شستشوى آنهاست .
ولـى ايـن عـده بـا هـمـه اينها هرگز ايمان نمى آورند, ((چرا كه مابر دلهايشان پرده
افكنده ايم تا نـفهمند! و در گوشهايشان سنگينى قرار داده ايم )) تا صداى حق
رانشنوند (انا جعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه و فى آذانهم وقرا).
((و لـذا اگـر آنها را به سوى هدايت بخوانى هرگز هدايت را پذيرا نخواهند شد))(وان
تدعهم الى الهدى فلن يهتدوا اذا ابدا).
(آيـه )ـو از آنجا كه برنامه تربيتى خداوند نسبت به بندگان چنين است كه تا آخرين
مرحله به آنها فـرصـت مـى دهـد و هرگز مانند جباران روزگار فورا اقدام به مجازات
نمى كند ـبلكه ((رحمت واسعه )) او هميشه ايجاب مى كند كه حداكثرفرصت را به
گناهكاران بدهدـ در اين آيه مى گويد: ((پروردگار تو آمرزنده و صاحب رحمت است ))
(وربك الغفور ذوالرحمة ).
((اگـر مى خواست آنها را به اعمالشان مجازات كند هر چه زودتر عذاب را برآنها مى
فرستاد)) (لو يؤاخذهم بما كسبوا لعجل لهم العذاب ).
((ولـى بـراى آنها موعدى است كه با فرارسيدن آن راه فرارى نخواهند داشت ))(بل لهم
موعد لن يجدوا من دونه موئلا ).
غفران او ايجاب مى كند كه توبه كاران را بيامرزد و رحمت او اقتضا مى كند كه درعذاب
غير آنها نيز تـعـجيل نكند شايد به صفوف توبه كاران بپيوندند ولى عدالت او هم اقتضا
مى كند وقتى طغيان و سركشى به آخرين درجه رسيدحسابشان را صاف كند.
(آيـه )ـو سـرانـجـام بـراى آخـريـن تـذكـر و هشدار در اين سلسله آيات ,سرنوشت تلخ
و دردناك ستمكاران پيشين را يادآورى كرده , مى گويد: ((و اينهاشهرها و آباديهايى
است كه (ويرانه هاى آنها در برابر چشم شما قرار دارد, و) ما آنهارا به هنگامى كه
مرتكب ظلم و ستم شدند هلاك كرديم , و (در عـيـن حـال درعـذابشان تعجيل ننموديم ,
بلكه ) موعدى براى هلاكشان قرار داديم )) (وتلك القرى اهلكناهم لما ظلموا وجعلنا
لمهلكهم موعدا).
(آيه )ـ.
سرگذشت شگفت انگيز خضر و موسى :.
جـمـعـى از قـريش خدمت پيامبر(ص ) رسيدند و از عالمى كه موسى (ع
) ماموربه پيروى از او شد سؤال كردند, اين آيه و چهار آيه بعد از آن نازل شد.
اصـولا سه ماجرا در اين سوره آمده كه هر سه از يك نظر هماهنگ است :ماجراى اصحاب كهف
كه قبل از اين گفته شد, داستان موسى و خضر, و داستان ((ذوالقرنين )) كه بعد از اين
مى آيد.
اين هر سه ماجرا ما را از افق زندگى محدودمان بيرون مى برد و نشان مى دهدكه نه عالم
محدود بـه آن اسـت كـه مـا مـى بـيـنـيم , و نه چهره اصلى حوادث هميشه آن است كه ما
در برخورد اول درمى يابيم .
در مـاجـراى مـوسـى و خـضـر, يا به تعبير ديگر عالم و دانشمند زمانش , به صحنه شگفت
انگيزى بـرخورد مى كنيم كه نشان مى دهد: حتى يك پيغمبر اولوالعزم كه آگاهترين افراد
محيط خويش اسـت بـاز دامنه علم و دانشش در بعضى از جهات محدود است و به سراغ معلمى
مى رود كه به او درس بياموزد.
آيـه مـى گويد: ((بخاطر بياور هنگامى را كه موسى به دوست خود گفت : من دست از جستجو
بر نـمـى دارم تـا به محل تلاقى دو دريا برسم هرچند مدت طولانى به راه خود ادامه
دهم )) (واذ قال موسى لفتيه لا ابرح حتى ابلغ مجمع البحرين او امضى حقبا).
مـنـظـور از ((فـتـيه )) در اينجا ((يوشع بن نون )) مرد رشيد و شجاع و با ايمان بنى
اسرائيل است , ((مجمع البحرين )) به معنى محل پيوند دو درياست و منظورمحل اتصال
خليج ((عقبه )) باخليج ((سوئز)) است كه اين دو خليج به درياى احمرمتصل مى شوند.
(آيـه )ـ((بـه هـر حال هنگامى كه به محل تلاقى آن دو دريا رسيدند ماهى خود را (كه
براى تغذيه همراه داشتند) فراموش كردند)) (فلما بلغا مجمع بينهمانسياحوتهما).
امـا عـجـب اين كه : ((ماهى راه خود را در دريا پيش گرفت )) و روان شد (فاتخذسبيله
فى البحر سربا).
ايـن ماهى كه ظاهرا به عنوان غذا تهيه كرده بودند ماهى تازه اى بوده كه زنده شد و
در آب پريد و حركت كرد.
زيـرا هستند ماهيانى كه بعد از خارج شدن از آب مدت قابل ملاحظه اى به صورت نيمه جان
باقى مى مانند و اگر در اين مدت در آب بيفتند حيات عادى خودرا از سر مى گيرند.
(آيـه )ـ((هنگامى كه (موسى و همسفرش ) از آنجا گذشتند (طول سفر وخستگى راه , گرسنگى
را بـر آنها چيره كرد, موسى به خاطرش آمد كه غذايى به همراه آورده اند) به يار
همسفرش گفت : غـذاى مـا را بـيـاور كـه از اين سفر, خسته شده ايم )) (فلما جاوزا
قال لفتيه آتنا غدانا لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا).
(آيـه )ـدر ايـن هنگام همسفرش به او ((گفت : به خاطر دارى هنگامى كه ما(براى
استراحت ) به كـنـار آن صـخـره پناه برديم من (در آنجا) فراموش كردم جريان ماهى را
بازگو كنم ـو اين فقط شـيـطـان بـود كـه آن را از خـاطـر مـن بـردـ و مـاهـى راهـش
رابه طرز شگفت انگيزى دردريا پيش گرفت )) (قال اريت اذ اوينا الى الصخرة فانى نسيت
الحوت وما انسينيه الا الشيطان ان اذكره واتخذ سبيله فى البحر عجبا).
(آيـه )ـو از آنـجـا كـه اين موضوع , به صورت نشانه اى براى موسى در رابطه با پيدا
كردن آن عالم بـزرگ بود: ((موسى گفت : اين همان چيزى است كه مامى خواستيم )) و به
دنبال آن مى گرديم (قال ذلك ما كن ا نبغ ).
((و در ايـن هـنـگـام آنـهـا از همان راه بازگشتند در حالى كه پى جوئى مى
كردند))(فارتدا على آثارهما قصصا).
در ايـنـجـا يـك سـؤال پيش مى آيد كه مگر پيامبرى همچون موسى ممكن است گرفتار نسيان
و فراموشى شود كه قرآن مى گويد: ((نسياحوتهما)) (ماهى شان رافراموش كردند).
پـاسـخ اين است كه مانعى ندارد در مسائلى كه هيچ ارتباطى به احكام الهى وامور
تبليغى نداشته بـاشـد يـعنى در مسائل عادى در زندگى روزمره گرفتار نسيان شودو اين
نه از يك پيامبر بعيد است , و نه با مقام عصمت منافات دارد.
(آيه )ـ.
ديدار معلم بزرگ :.
هنگامى كه موسى و يار همسفرش به جاى اول , يعنى در كنار صخره
ونزديك ((مجمع البحرين )) بـازگـشـتـند گمشده خود را يافتند ((ناگهان بنده اى از
بندگان مارا يافتند كه او را مشمول رحـمـت خـود ساخته , و علم و دانش فراوانى از
نزد خودتعليمش كرده بوديم )) (فوجدا عبدا من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا وعلمناه
من لدنا علما).
(آيـه )ـدر ايـن هنگام ((موسى (با نهايت ادب و به صورت استفهام ) به آن مرد عالم
گفت : آيا از تو پـيـروى كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده , و مايه رشد وصلاح
است به من بياموزى ))؟ (قال له موسى هل اتبعك على ان تعلمن مما علمت رشدا).
(آيـه )ـولى با كمال تعجب آن مرد عالم به موسى ((گفت : تو هرگز توانايى ندارى با من
شكيبايى كنى )) (قال انك لن تستطيع معى صبرا).
(آيه )ـو بلافاصله دليل آن را بيان كرد و گفت : ((تو چگونه مى توانى دربرابر چيزى
كه از رموزش آگاه نيستى شكيبا باشى ))؟ (وكيف تصبر على مالم تحط به خبرا).
ايـن مـرد عـالم به ابوابى از علوم احاطه داشته كه مربوط به اسرار باطن و عمق حوادث
و پديده ها بوده , در حالى كه موسى نه مامور به باطن بود و نه از آن آگاهى چندانى
داشت در چنين موردى آن كس كه ظاهر را مى بيند عنان صبر واختيار را ازكف مى دهد, و
به اعتراض و گاهى به پرخاش برمى خيزد.
(آيـه )ـمـوسـى از شـنيدن اين سخن شايد نگران شد و از اين بيم
داشت كه فيض محضر اين عالم بزرگ از او قطع شود, لذا به او تعهد سپرد كه در برابر
همه رويدادها صبر كند و ((گفت : بخواست خـدا مرا شكيبا خواهى يافت و قول مى دهم كه
در هيچ كارى با تو مخالفت نكنم )) (قال ستجدنى ان شا اللّه صابرا ولا اعصى لك
امرا).
باز موسى در اين عبارت نهايت ادب خود را آشكار مى سازد, تكيه برخواست خدا مى كند,
به آن مرد عالم نمى گويد من صابرم بلكه مى گويد انشااللّه مرا صابر خواهى يافت .
(آيـه )ـولـى از آنجا كه شكيبايى در برابر حوادث ظاهرا زننده اى كه انسان از اسرارش
آگاه نيست كار آسانى نمى باشد بار ديگر آن مرد عالم از موسى تعهدگرفت و به او اخطار
كرد و ((گفت : پس اگـر مـى خواهى به دنبال من بيايى (سكوت محض باش ) از هيچ چيز
سؤال مكن تا خودم به موقع آن را براى تو بازگو كنم ))! (قال فان اتبعتنى فلا تسئلنى
عن شى حتى احدث لك منه ذكرا).
موسى اين تعهد مجدد را سپرد و در معيت اين استاد به راه افتاد.
(آيه )ـ.
معلم الهى و اين اعمال زننده ؟!.
((آن دو (موسى و مرد عالم الهى ) به راه افتادند تا آنكه سوار
كشتى شدند))(فانطلقا حتى اذا ركبا فى السفينة ).
هنگامى كه آن دو سوار كشتى شدند خضر ((كشتى را سوراخ كرد))! (خرقها).
از آنـجـا كـه مـوسـى از يك سو پيامبر بزرگ الهى بود و بايد حافظ جان و مال مردم
باشد, و امر به مـعـروف و نـهـى از مـنكر كند, و از سوى ديگر وجدان انسانى اواجازه
نمى داد در برابر چنين كار خلافى سكوت اختيار كند تعهدى را كه با خضرداشت به دست
فراموشى سپرد, و زبان به اعتراض گـشـود و ((گـفـت : آيـا آن را سـوراخ كردى كه
اهلش را غرق كنى ؟ راستى چه كار بدى انجام دادى ))! (قال اخرقتها لتغرق اهلها لقد
جئت شيئا امرا).
(آيه )ـدر اين هنگام مرد عالم الهى با متانت خاص خود نظرى به موسى افكند و ((گفت :
نگفتم تو هرگز نمى توانى با من شكيبايى كن ))؟! (قال الم اقل انك لن تستطيع معى
صبرا).
(آيه )ـموسى كه از عجله و شتابزدگى خود كه طبعا به خاطر اهميت حادثه بود پشيمان گشت
و بـه يـاد تعهد خود افتاد در مقام عذرخواهى برآمده رو به استاد كرد و چنين ((گفت :
مرا در برابر فـراموشكارى كه داشتم مؤاخذه مكن و بر من به خاطر اين كار سخت مگير))
(قال لا تؤاخذنى بما نـسـيت ولا ترهقنى من امرى عسرا)يعنى اشتباهى بود و هرچه بود
گذشت تو با بزرگوارى خود صرف نظر فرما.
(آيـه )ـسـفـر دريايى آنها تمام شد از كشتى پياده شدند, ((و به راه خود ادامه
دادند, در اثنا راه به كودكى رسيدند ولى (آن مرد عالم بى مقدمه ) اقدام به قتل آن
كودك كرد))! (فانطلقا حتى اذا لقيا غلا ما فقتله ).
در ايـنـجـا بار ديگر موسى از كوره در رفت , منظره وحشتناك كشتن يك كودك بى گناه ,
آن هم بدون هيچ مجوز;Š گويى
غبارى از اندوه و نارضائى چشمان او راپوشانيد, آن چنان كه بار ديگر تعهد خود را
فراموش كرد, زبان به اعتراض گشود, و((گفت : آيا انسان بى گناه و پاكى را بى آنكه
قتلى كرده باشد كشتى ؟!)) (قال اقتلت نفسازكية بغير نفس ).
((به راستى كه چه كار منكر و زشتى انجام دادى )) (لقد جئت شيئا نكرا).
آغاز جز شانزدهم قرآن مجيد.
(آيه )ـباز آن عالم بزرگوار با همان خونسردى مخصوص به خود جمله
سابق را تكرار كرد ((گفت : آيـا بـه تو نگفتم تو هرگز توانايى ندارى با من صبر كنى
)) (قال الم اقل لك انك لن تستطيع معى صبرا).
(آيـه )ـمـوسـى (ع ) به ياد پيمان خود افتاد, توجهى توام با شرمسارى , چراكه دو بار
پيمان خود را ـهـرچـنـد از روى فـراموشى ـ شكسته بود, و كم كم احساس مى كرد كه گفته
استاد ممكن است راسـت باشد و كارهاى او براى موسى در آغازغيرقابل تحمل است , لذا
بار ديگر زبان به عذرخواهى گشود و چنين ((گفت : (اين بار نيز از من صرفنظر كن , و
فراموشى مرا ناديده بگير, اما) اگر بعد از اين از توتقاضاى توضيحى در كارهايت كردم
(و بر تو ايراد گرفتم ) ديگر با من مصاحبت نكن چرا كه تو از ناحيه من ديگر معذور
خواهى بود)) (قال ان سالتك عن شى بعدها فلا تصاحبنى قد بلغت من لدنى عذرا).
ايـن جـمـله حكايت از نهايت انصاف و دورنگرى موسى مى كند, و نشان مى دهد كه او در
برابر يك واقعيت , هرچند تلخ , تسليم بود.
(آيه )ـبعد از اين گفتگو وتعهد مجدد ((موسى با استاد به راه افتاد, تابه قريه اى
رسيدند و از اهالى آن قريه غذا خواستند, ولى آنها از ميهمان كردن اين دومسافر
خوددارى كردند)) (فانطلقا حتى اذا اتيااهل قرية استطعمااهلها فابوا ان يضيفوهما).
منظور از ((قرية )) در اينجا شهر ((ناصره )) يا بندر ((ايله )) است .
و در هـر صورت از آنچه بر سر موسى و استادش در اين قريه آمد مى فهميم كه اهالى آن
خسيس و دون همت بوده اند, لذا در روايتى از پيامبر(ص ) مى خوانيم كه درباره آنها
فرمود: ((آنها مردم لئيم و پستى بودند)).
سـپس قرآن اضافه مى كند: ((با اين حال آنها در آن آبادى ديوارى يافتند كه مى خواست
فرود آيد, آن مـرد عـالم دست به كار شد تا آن را بر پا دارد)) و مانع ويرانيش شود
(فوجدا فيها جدارا يريد ان ينقض فاقامه ).
مـوسـى ـكـه مـشاهده كرد خضر در برابر اين بى حرمتى به تعمير ديوارى كه درحال سقوط
است پـرداخـتـه مـثل اين كه مى خواهد مزد كار بد آنها را به آنها بدهد, وفكر مى كرد
حداقل خوب بود اسـتـاد اين كار را در برابر اجرتى انجام مى داد تا وسيله غذايى
فراهم گرددـ تعهد خود را بار ديگر بـكـلـى فـرامـوش كـرد, و زبـان به اعتراض گشود
اما اعتراضى ملايمتر و خفيفتر از گذشته , و ((گفت : مى خواستى در مقابل اين كار
اجرتى بگيرى ))! (قال لوشئت لتخذت عليه اجرا).
در واقـع مـوسـى فـكر مى كرد اين عمل دور از عدالت است كه انسان در برابرمردمى كه
اين قدر فرومايه باشند اين چنين فداكارى كند.
(آيـه )ـايـنـجا بود كه مرد عالم , آخرين سخن را به موسى گفت , زيرا ازمجموع حوادث
گذشته يقين كرد كه موسى , تاب تحمل در برابر اعمال او راندارد ((فرمود: اينك وقت
جدايى من و توست ! اما به زودى سر آنچه را كه نتوانستى بر آن صبر كنى براى تو بازگو
مى كنم )) (قال هذا فراق بينى وبينك سـانـبـئـك بتاويل ما لم تستطع عليه صبرا).
خـبر فراق همچون پتكى بود كه بر قلب موسى وارد شد, فراق از استادى كه سينه اش مخزن
اسرار بـود آرى ! جـدا شـدن از چـنين رهبرى سخت دردناك است , اماواقعيت تلخى بود كه
به هر حال موسى بايد آن را پذيرا شود.
(آيه )ـ.
اسرار درونى اين حوادث !.
بعد از آن كه فراق و جدايى موسى و خضر مسلم شد, لازم بود اين
استادالهى اسرار كارهاى خود را كـه مـوسى تاب تحمل آن را نداشت بازگو كند, و در
واقع بهره موسى از مصاحبت او فهم راز اين سـه حـادثـه عجيب بود كه مى توانست كليدى
باشد براى مسائل بسيار, و پاسخى براى پرسشهاى گوناگون .
نـخـست از داستان كشتى شروع كرد و گفت : ((اما كشتى به گروهى مستمندتعلق داشت كه با
آن در دريـا كـار مـى كـردنـد, مـن خـواستم آن را معيوب كنم زيرا(مى دانستم ) در
پشت سر آنها پـادشـاهـى سـتـمـگر است كه هر كشتى سالمى را از روى غصب مى گيرد))
(اما السفينة فكانت لمساكين يعملون فى البحر فاردت ان اعيبهاوكان وراهم ملك ياخذ كل
سفينة غصبا).
و به اين ترتيب در پشت چهره ظاهرى زننده سوراخ كردن كشتى , هدف مهمى كه همان نجات
آن از چـنـگـال يـك پادشاه غاصب بوده است , وجود داشته ,چرا كه او هرگز كشتيهاى
آسيب ديده را مناسب كار خود نمى ديد و از آن چشم مى پوشيد, خلاصه اين كار در مسير
حفظ گروهى مستمند بود و بايد انجام مى شد.
(آيه )ـسپس به بيان راز حادثه دوم يعنى قتل نوجوان پرداخته چنين مى گويد: ((و اما
آن نوجوان پـدر و مادرش با ايمان بودند, و بيم داشتيم كه آنان رابه طغيان و كفر
وادارد)) (واما الغلا م فكان ابواه مؤمنين فخشينا ان يرهقهماطغيانا وكفرا).
به هر حال آن مرد عالم , اقدام به كشتن اين نوجوان كرد و حادثه ناگوارى را كه در
آينده براى يك پدر و مادر با ايمان در فرض حيات او رخ مى داد دليل آن گرفت .
(آيه )ـو بعد اضافه كرد: ((ما چنين كرديم كه پروردگارشان فرزندى پاكتر وپرمحبت تر
به جاى او به آنها عطا فرمايد)) (فاردنا ان يبدلهما ربهما خيرا منه زكوة واقرب
رحما).
(آيـه )ـدر ايـن آيه مرد عالم پرده از روى راز سومين كار خود يعنى تعميرديوار بر مى
دارد وچنين مى گويد: ((اما ديوار متعلق به دو نوجوان يتيم در شهر بود, وزير آن گنجى
متعلق به آنها وجود داشت و پدر آنها مرد صالحى بود)) (واما الجدارفكان لغلا مين
يتيمين فى المدينة وكان تحته كنز لهما وكان ابوهما صالحا).
((پـس پروردگار تو مى خواست آنها به سر حد بلوغ برسند, و گنجشان رااستخراج كنند))
(فاراد ربك ان يبلغا اشدهما ويستخرجا كنزهما).
((اين رحمتى بود از ناحيه پروردگار تو)) (رحمة من ربك ).
و من مامور بودم به خاطر نيكوكارى پدر و مادر اين دو يتيم آن ديوار رابسازم , مبادا
سقوط كند و گنج ظاهر شود و به خطر بيفتد.
در پـايان براى رفع هرگونه شك و شبهه از موسى , و براى اين كه به يقين بداندهمه اين
كارها بر طـبـق نـقـشـه و ماموريت خاصى بوده است اضافه كرد: ((و من اين كار را به
دستور خودم انجام ندادم )) بلكه فرمان خدا و دستور پروردگار بود(وما فعلته عن امرى
).
آرى ! ((ايـن بود سر كارهايى كه توانايى شكيبايى در برابر آنها را نداشتى )) (ذلك
تاويل مالم تسطع عليه صبرا).
درسهاى داستان خضر و موسى :.
پـيـدا كـردن رهـبـر دانـشـمـنـد و اسـتفاده از پرتو علم او به
قدرى اهميت دارد كه حتى پيامبر اولواالعزمى همچون موسى اين همه راه به دنبال او مى
رود و اين سرمشقى است براى همه انسانها در هر حد و پايه اى از علم و در هر شرائط
وسن وسال .
ب ) جوهره علم الهى از عبوديت و بندگى خدا سرچشمه مى گيرد.
ج ) همواره علم را براى عمل بايد آموخت چنانكه موسى به دوست عالمش مى گويد: (( مما
علمت رشدا)) (دانشى به من بياموز كه راهگشاى من به سوى هدف و مقصد باشد) يعنى ;Š
من دانش را تنها براى خودش نمى خواهم بلكه براى رسيدن به هدف مى طلبم .
د) دركارها نبايد عجله كرد چرا كه بسيارى از امور نياز به فرصت مناسب دارد.
هـ) چـهـره ظـاهـر و چـهـره بـاطن اشيا و حوادث , مساله مهم ديگرى است كه اين
داستان به ما مى آموزد, ما نبايد در مورد رويدادهاى ناخوشايند كه در زندگيمان پيدا
مى شود عجولانه قضاوت كـنـيـم , چـه بسيارند حوادثى كه ما آن را ناخوش داريم اما
بعدا معلوم مى شود كه از الطاف خفيه الهى بوده است .
اين همان است كه قرآن در آيه 122 سوره بقره به آن اشاره كرده است .
و) اعـتـراف بـه واقعيتها و موضعگيرى هماهنگ با آنهاـ هنگامى كه موسى سه بار بطور
ناخواسته گرفتار پيمان شكنى در برابر دوست عالمش شد در برابر اين واقعيت تلخ ,
لجاجت به خرج نداد, و منصفانه حق را به آن مرد عالم داد, صميمانه از او جدا شد و
برنامه كار خويش را پيش گرفت .
انسان نبايد تا آخر عمر مشغول آزمايش خويش باشد و زندگى را به آزمايشگاهى براى
آينده اى كه هرگز نمى آيد تبديل كند, هنگامى كه چند بار مطلبى را آزمود بايد به
نتيجه آن گردن نهد.
ز) آثار ايمان پدران براى فرزندان : خضر به خاطر يك پدر صالح ودرستكار, حمايت از
فرزندانش را در آن قـسـمـتـى كه مى توانست بر عهده گرفت ,يعنى فرزند در پرتو ايمان
و امانت پدر مى تواند سعادتمند شود و نتيجه نيك آن عائد فرزند او هم بشود.
ح ) كـوتـاهـى عمر به خاطر آزار پدر و مادر: جايى كه فرزندى به خاطر آن كه در آينده
پدر و مادر خـويـش را آزار مـى دهد و در برابر آنها طغيان و كفران مى كند و ياآنها
را از راه الهى به در مى برد مـسـتـحـق مرگ باشد چگونه است حال فرزندى كه هم اكنون
مشغول به اين گناه است , آنها در پيشگاه خدا چه وضعى دارند.
ط) مـردم دشـمـن آنند كه نمى دانند! بسيار مى شود كه كسى در باره ما نيكى مى كند
اما چون از بـاطـن كـار خـبـر نـداريـم آن را دشمنى مى پنداريم , و آشفته مى شويم ,
مخصوصا در برابر آنچه نمى دانيم كم صبر و بى حوصله هستيم اماداستان فوق به ما مى
گويد نبايد در قضاوت شتاب كرد, بايد ابعاد مختلف هرموضوعى را بررسى نمود.
ى ) ادب شـاگـرد و اسـتـاد: در گـفـتـگـوهايى كه ميان موسى و آن مرد عالم الهى
ردوبدل شد نكته هاى جالبى پيرامون ادب شاگرد واستاد به چشم مى خورد,ازجمله :.
1ـ موسى خود را به عنوان تابع خضر معرفى مى كند ((اتبعك )).
2ـ در مقام تواضع , علم استاد را بسيار معرفى مى كند و خود را طالب فراگرفتن گوشه
اى از علم او ((مما علمت )) ـ دقت كنيد.
(آيه )ـ.
سرگذشت عجيب ذوالقرنين !.
در آغاز بحث درباره اصحاب كهف گفتيم كه گروهى از قريش به اين
فكرافتادند كه پيامبراسلام را به اصطلاح آزمايش كنند, پس از مشاوره با يهود مدينه
سه مساله طرح كردند.
اكنون نوبت داستان ذوالقرنين است :.
داسـتـان ذوالـقـرنين درباره كسى است كه افكار فلاسفه و محققان را از دير زمان
تاكنون به خود مشغول داشته , و براى شناخت او تلاش فراوان كرده اند.
ما نخست به تفسير آيات مربوط به ذوالقرنين مى پردازيم , سپس براى شناخت شخص او وارد
بحث مى شويم .
نخست مى گويد: ((از تو درباره ذوالقرنين سؤال مى كنند)) (ويسئلونك عن ذى القرنين ).
((بـگـو: بـه زودى گوشه اى از سرگذشت او را براى شما بازگو مى كنم )) (قل ساتلوا
عليكم منه ذكرا).
آغـاز اين آيه نشان مى دهد كه داستان ذوالقرنين در ميان مردم قبلا مطرح بوده منتها
اختلافات يا ابـهـامـاتـى آن را فـراگـرفـته بود, به همين دليل از پيامبر(ص
)توضيحات لازم را در اين زمينه خواستند.
(آيـه )ـسـپـس اضـافـه مى كند: ((ما در روى زمين او را تمكين داديم )) (انامكنا له
فى الا رض ) و قدرت و ثبات و نيرو و حكومت بخشيديم .
((و اسباب هر چيز را در اختيارش نهاديم )) (وآتيناه من كل شى سببا).
عقل و درايت كافى , مديريت صحيح , قدرت و قوت , لشكر ونيروى انسانى و امكانات مادى
خلاصه آنچه از وسائل معنوى و مادى براى پيشرفت و رسيدن به هدفها لازم بود در اختيار
او نهاديم .
(آيه )ـ((او هم از اين وسائل استفاده كرد)) (فاتبع سببا).
(آيه )ـ((تا به غروبگاه آفتاب رسيد)) (حتى اذا بلغ مغرب الشمس ).
((در آنـجـا احساس كرد كه خورشيد در چشمه يا درياى تيره و گل آلودى فرومى رود))
(وجدها تغرب فى عين حمئة ) ((و در آنجا گروهى از انسانها را يافت ))(ووجد عندها
قوما) كه مجموعه اى از انسانهاى نيك و بد بودند.
((بـه ذوالـقـرنـيـن گفتيم : آيا مى خواهى آنها را مجازات كنى و يا طريقه نيكويى را
در ميان آنها انتخاب نمايى )) (قلـنا يا ذاالقرنين اما ان تعذب واما ان تتخذ فيهم
حسنا).
(آيـه )ـذوالـقـرنين ((گفت : اما كسانى كه ستم كرده اند به زودى آنها رامجازات
خواهيم كرد)) (قال اما من ظلم فسوف نعذبه ).
((سـپس به سوى پروردگارش باز مى گردد و خداوند او را عذاب شديدى خواهد نمود)) (ثم
يرد الى ربه فيعذبه عذابا نكرا).
اين ظالمان و ستمگران هم مجازات اين دنيا را مى چشند و هم عذاب آخرت را.
(آيـه )ـ((و امـا كسى كه ايمان آورد, و عمل صالح انجام دهد, پاداشى نيكوتر خواهد
داشت )) (واما من آمن وعمل صالحا فله جزا الحسنى ).
((و ما دستور آسانى به او خواهيم داد)) (وسنقول له من امرنا يسرا).
هـم بـا گـفـتار نيك با او برخورد خواهيم كرد, و هم تكاليف سخت و سنگين بردوش او
نخواهيم گذارد, و خراج و ماليات سنگين نيز از او نخواهيم گرفت .
(آيه )ـ ((ذوالقرنين )).
سفر خود را به غرب پايان داد سپس عزم شرق كرد آن گونه كه قرآن
مى گويد:((سپس از اسباب و وسائلى كه در اختيار داشت مجددا بهره گرفت )) (ثم اتبع
سببا).
(آيـه )ـ((و هـمـچـنـان بـه راه خود ادامه داد تا به خاستگاه خورشيد رسيد))(حتى اذا
بلغ مطلع الشمس ).
((درآنـجـا مـشاهده كرد كه خورشيد بر جمعيتى طلوع مى كند كه جز آفتاب براى آنها
پوششى قرار نداده بوديم )) (وجدها تطلع على قوم لم نجعل لهم من دونها سترا).
ايـن جـمـعـيـت در مـرحـلـه اى بـسيار پايين از زندگى انسانى بودند, تا آنجا كه
برهنه زندگى مى كردند, و يا پوشش بسيار كمى كه بدن آنها را از آفتاب نمى پوشانيد,
داشتند.
(آيـه )ـرى ! ((ايـن چـنـيـن بود كار ذوالقرنين , وما به خوبى مى دانيم اوچه
امكاناتى براى (پيشبرد اهداف خود) در اختيار داشت )) (كذلك وقد احطنا بمالديه
خبرا).
(آيه )ـ.
سد ذوالقرنين چگونه ساخته شد؟.
در اينجا به يكى ديگر از سفرهاى ذوالقرنين اشاره كرده , مى
گويد: ((بعد از اين ماجرا باز از اسباب مهمى كه در اختيار داشت بهره گرفت )) (ثم
اتبع سببا).
(آيـه )ـ((هـمـچنا&