فهرست
زير نظر: استاد محقق .
آية اللّه مكارم شيرازى .
برگزيده .
تفسير نمونه .
جلد دوم .
تحقيق و تنظيم :.
احمد على بابائى .
تفسير سوره هاى : اعراف انفال توبه يونس هود يوسف رعد ابراهيم حجر نحل اسرا.
گزيده تفسيرنمونه ! .
بـزرگترين سرمايه ما مسلمانان قرآن مجيد است معارف , احكام , برنامه زندگى , سياست
اسلامى , راه به سوى قرب خدا, همه و همه را در اين كتاب بزرگ آسمانى مى يابيم .
بنابراين , وظيفه هر مسلمان اين است كه با اين كتاب بزرگ دينى خود روزبه روز آشناتر
شود اين از يكسو.
از سـوى ديـگر آوازه اسلام كه بر اثر بيدارى مسلمين در عصرما, و بخصوص بعد از
انقلاب اسلامى در سـراسـر جهان پيچيده است , حس كنجكاوى مردم غيرمسلمان جهان را
براى آشنايى بيشتر به اين كتاب آسمانى برانگيخته است , به همين دليل در حال حاضر از
همه جا تقاضاى ترجمه و تفسير قرآن به زبانهاى زنده دنيا مى رسد, هر چند متاسفانه
جوابگويى كافى براى اين تقاضاها نيست , ولى به هرحال بايد تلاش كرد و خود را آماده
براى پاسخگويى به اين تقاضاهاى مطلوب كنيم .
خـوشـبـختانه حضور قرآن در زندگى مسلمانان جهان و بخصوص در محيطكشور ما روز به روز
افزايش پيدا مى كند, قاريان بزرگ , حافظان ارجمند, مفسران آگاه در جامعه امروز ما
بحمداللّه كم نـيـسـتـنـد, رشته تخصصى تفسير در حوزه علميه قم به صورت يكى از رشته
هاى تخصصى مهم درآمـده و مـتـقاضيان بسيارى دارد, درس تفسير نيز از دروس رسمى حوزه
ها و از مواد امتحانى است , و در همين راستا((تفسيرنمونه )) نوشته شد, كه تفسيرى
است سليس و روان و در عين حال پرمحتوا وناظر به مسائل روز و نيازهاى زمان , و شايد
يكى از دلايل گسترش سريع آن همين اقبال عمومى مردم به قرآن مجيد است .
گـرچـه براى تهيه اين تفسير به اتفاق گروهى از فضلاى گرامى حوزه علميه قم
(دانشمندان و حـجج اسلام آقايان : محمدرضا آشتيانى محمد جعفر امامى داودالهامى
اسداللّه ايمانى عبدالرسول حـسـنـى سـيـد حسن شجاعى سيد نوراللّه طباطبائى محمود
عبداللهى محسن قرائتى و محمد مـحـمـدى اشـتهاردى ) درمدت پانزده سال زحمات زيادى
كشيده شد, ولى با توجه به استقبال فـوق الـعـاده اى كـه از سـوى تـمـام قـشـرهـا و
حـتى برادران اهل تسنن از آن به عمل آمد, تمام خـسـتـگـى تـهـيـه آن بـرطـرف گـشت و
اين اميد در دل دوستان بوجود آمد كه ان شااللّه اثرى است مقبول در پيشگاه خدا.
مـتـن فارسى اين تفسير دهها بار چاپ و منتشر شده , و ترجمه كامل آن به زبان
((اردو)) در (27) جلد نيز بارها به چاپ رسيده است , و ترجمه كامل آن به زبان ((عربى
)) نيز به نام تفسير ((الامثل )) اخيرا در بيروت به چاپ رسيد و در نقاط مختلف
كشورهاى اسلامى انتشار يافت .
ترجمه آن به زبان ((انگليسى )) هم اكنون در دست تهيه است كه اميدواريم آن هم به
زودى در افق مطبوعات اسلامى ظاهر گردد.
ت ت ت.
بعد از انتشار تفسيرنمونه گروه كثيرى خواهان نشر ((خلاصه )) آن شدند.
چـرا كـه مـايـل بـودنـد بتوانند در وقت كوتاهتر و با هزينه كمتر به محتواى اجمالى
آيات , و شرح فشرده اى آشنا شوند, و در بعضى از كلاسهاى درسى كه تفسيرقرآن مورد
توجه است به عنوان متن درسى از آن بهره گيرى شود.
ايـن درخواست مكرر, ما را بر آن داشت كه به فكر تلخيص تمام دوره (27)جلدى
تفسيرنمونه , در پـنج جلد بيفتيم ولى اين كار آسانى نبود, مدتى در باره آن مطالعه و
برنامه ريزى شد و بررسيهاى لازم بـه عمل آمد تا اين كه فاضل محترم جناب مستطاب آقاى
احمد على بابايى كه سابقه فعاليت وپـشتكار وحسن سليقه ايشان در تهيه ((فهرست موضوعى
تفسيرنمونه )) بر ما روشن و مسلم بود عـهـده دارانـجـام ايـن مـهـم گـرديـد و در
مـدت دو سـال كار مستمر شبانه روزى اين مهم به وسيله ايشان انجام گرديد.
ايـنـجـانـب نـيز با فكر قاصر خود كرارا بر نوشته هاى ايشان نظارت كردم و درمواردى
كه نياز به راهـنـمايى بود به اندازه توانايى مسائل لازم را تذكر دادم , و درمجموع
فكر مى كنم بحمداللّه اثرى ارزنـده و پـربـار بـه وجـود آمـده كه هم قرآن باترجمه
سليس را در بر دارد و هم تفسير فشرده و گويايى , براى كسانى كه مى خواهندبا يك
مراجعه سريع از تفسير آيات آگاه شوند, مى باشد.
و نام آن برگزيده تفسير نمونه نهاده شد.
و مـن بـه نـوبـه خـود از زحـمات بى دريغ ايشان تشكر و قدردانى مى كنم ,اميدوارم
اين خلاصه و فـشـرده كـه گـزيده اى است از قسمتهاى حساس , و حديث مجملى از آن مفصل
, نيز مورد قبول اهل نظر و عموم قشرهاى علاقه مند به قرآن گردد و ذخيره اى براى همه
ما در ((يوم الجزا)) باشد.
قم حوزه علميه .
ناصر مكارم شيرازى .
13 رجب 1414 روز ميلاد مسعود امير مؤمنان حضرت على (ع ).
مطابـق با 6/10/1372.
سوره اعراف [7].
اين سوره در ((مكه )) نازل شده و 206 آيه دارد .
محتواى سوره :.
در آغـاز اشاره كوتاه و گويايى به مساله ((مبد و معاد)) كرده ;Š
سپس براى احياى شخصيت انسان , داسـتـان آفرينش آدم را با اهميت فراوان شرح مى دهد
بعدپيمانهايى را كه خدا از فرزندان آدم در مسير هدايت و صلاح گرفته يك يك برمى
شمرد.
سپس براى نشان دادن شكست و ناكامى اقوامى كه از مسير توحيد و عدالت و پرهيزكارى
منحرف مـى شـونـد, و هم براى نشان دادن پيروزى مؤمنان راستين ,سرگذشت بسيارى از
اقوام پيشين و انـبـيـاى گـذشـتـه مانند ((نوح )) و ((لوط)) و ((شعيب ))را بيان
كرده , و با سرگذشت مشروح بنى اسرائيل و مبارزه ((موسى )) با فرعون اين بخش را
پايان مى دهد.
در آخـر سـوره بـار ديـگـر بـه مساله مبد و معاد باز مى گردد و انجام و آغاز رابدين
وسيله تكميل مى كند.
فضيلت تلاوت اين
سوره :.
از امام صادق (ع ) نقل شده كه فرمود: ((هر كس سوره اعراف را در
هر ماه بخواند در روز قيامت , از كـسـانـى خـواهـد بـود كـه نه ترسى بر آنهاست و نه
غمى دارند(من الذين لا خوف عليهم ولاهم يـحـزنون ) و اگر در هر جمعه بخواند, در
روزقيامت از كسانى مى باشد كه بدون حساب به بهشت مى رود)).
و نـيـز فـرمـود: ((در اين سوره آيات محكمه اى است , ((قرائت )) و ((تلاوت ))
و((قيام به آنها)) را فـرامـوش نكنيد, زيرا اينها روز رستاخيز در پيشگاه خدا براى
كسانى كه آنها را خوانده اند گواهى مى دهند)).
به نام خداوند
بخشنده بخشايشگر.
(آيـه ) در آغـاز اين سوره بار ديگر به ((حروف مقطعه )) برخورد
مى كنيم كه در اينجا چهار حرف : ((الف , لام , ميم و صاد)) است (المص ).
مـمـكن است , يكى از اهداف اين حروف , جلب توجه شنوندگان , و دعوت آنها به سكوت و
استماع بوده باشد, زيرا ذكر اين حروف در آغاز سخن , مطلب عجيب و نوظهورى در نظر عرب
بود, و حس كنجكاوى آنها را برمى انگيخت , و درنتيجه به دنباله آن نيز گوش فرا مى
دادند.
(آيـه ) در ايـن آيـه مـى فـرمـايـد: ((ايـن كتابى است كه بر تو نازل شده است ,
ونبايد از ناحيه آن هيچ گونه نگرانى و ناراحتى به خود راه دهى )) (كتاب انزل اليك
فلايكن فى صدرك حرج منه ).
جـمـلـه فوق به پيامبر(ص ) دلدارى مى دهد, كه چون اين آيات از ناحيه خداست , نبايد
هيچ گونه نگرانى به خود راه دهد, نه نگرانى از جهت عكس العملى كه دشمنان لجوج و
سرسخت در برابر آن نشان خواهند داد, و نه نگرانى از ناحيه نتيجه و برداشتى كه از
تبليغ اين رسالت انتظار مى رود.
و در جـمـلـه بعد اضافه مى كند: ((هدف از نزول اين كتاب انذار و بيم دادن مردم (از
عواقب شوم افـكـار و اعـمـالشان است ) و همچنين تذكر و يادآورى براى مؤمنان راستين
)) (لتنذر به وذكرى للمؤمنين ).
(آيه ) سپس روى سخن را به عموم مردم كرده , مى گويد: ((از آنچه ازطرف پروردگارتان
بر شما نازل شده است , پيروى كنيد)) (اتبعوا ما انزل اليكم من ربكم ) و به اين
ترتيب , سخن از پيامبر(ص ) و ماموريت و رسالت او شروع مى شودو به وظيفه مردم منتهى
مى گردد.
و بـراى تاكيد اضافه مى كند: ((از فرمان غير خداوند پيروى نكنيد و از انتخاب ولى و
سرپرستى جز او خوددارى نماييد)) (ولا تتبعوا من دونه اوليا).
اما چون آنها كه به تمام معنى در برابر حق تسليمند و از تذكرات , متذكرمى گردند
كمند, در پايان آيه مى گويد: ((كمتر متذكر مى شويد)) (قليلا ما تذكرون ).
از اين آيه ضمنا استفاده مى شود كه انسان بر سر دو راهى است , يا پذيرش ولايت و
رهبرى خداوند, و يـا داخـل شدن در (ولايت ) ديگران , اگر مسير اول راقبول كند, (ولى
) او تنها خداست , اما اگر تحت ولايت ديگران قرار گيرد, هر روزبايد بار كسى را بر
دوش گيرد و ارباب تازه اى انتخاب كند .
(آيه ).
اقوامى كه نابود
شدند !.
اين آيه و آيه بعد در واقع ((فهرستى )) است , اجمالى از سرگذشت
اقوام متعددى همچون قوم نوح و فرعون و عاد و ثمود و لوط كه بعدا خواهد آمد.
قـرآن در ايـنجا به آنهايى كه از تعليمات انبيا سرپيچى مى كنند و به جاى اصلاح خويش
و ديگران بـذر فـساد مى پاشند, شديدا اخطار مى كند كه نگاهى به زندگانى اقوام پيشين
بيفكنيد و ببينيد ((چـقـدر از شهرها و آباديها را ويران كرديم ))ومردم فاسد آنها را
به نابودى كشانيديم ! (وكم من قرية اهلكناها).
سـپس چگونگى هلاكت آنها را چنين تشريح مى كند: ((عذاب دردناك ما, دردل شب (در
ساعاتى كه در آرامش فرو رفته بودند) يا در وسط روز, به هنگامى كه پس از فعاليتهاى
روزانه به استراحت پرداخته بودند به سراغ آنها آمد)) (فجاهاباسنا بياتا اوهم قائلون
).
(آيـه ) در ايـن آيـه سـخـن را چـنـين ادامه مى دهد: ((آنها به هنگامى كه درگرداب
بلا گرفتار مـى شـدنـد و تـوفان مجازات زندگيشان را درهم مى كوبيد (از مركب غرور و
نخوت پياده شده ) فـرياد مى زدند: ما ستمگر بوديم )) و اعتراف مى كردند كه ظلم و
ستمهايشان دامانشان را گرفته است ! (فما كان دعويهم اذ جاهم باسنا الا ان قالوا انا
كنا ظالمين ).
ولـى اعـترافى كه سودى به حال آنها نداشت , زيرا يك نوع اعتراف ((اجبارى واضطرارى
)) بود كه حـتـى مغرورترين افراد خود را از آن ناگزير مى بينند, و كمترين نشانه اى
از انقلاب روحى در آن نيست .
قابل ذكر است كه اين گونه آيات اخطارهاى كوبنده اى است براى امروز وبراى فردا, براى
ما و همه اقوام آينده , زيرا در سنت و قانون الهى تبعيض مفهوم ندارد.
هـم اكـنـون , انسان صنعتى با تمام قدرتى كه پيدا كرده است , در مقابل يك زلزله ,
يك توفان , يك بـاران شـديـد و مـانـند اينها به همان اندازه ضعيف و ناتوان است كه
انسانهاى قبل از تاريخ ناتوان بودند, بنابراين همان عواقب شوم و دردناكى كه
ستمكاران اقوام گذشته و انسانهاى مست غرور و شهوت و افراد سركش و آلوده پيدا كردند,
از انسانهاى امروز دور نيست .
(آيه ).
بازپرسى عمومى !.
در آيـه قـبـل سخن از مجازات دنيوى ستمكاران در ميان بود, در
اين آيه و سه آيه بعد از مجازات اخروى آنها بحث مى كند و به اين ترتيب پيوندى روشن
دارند.
نخست به عنوان يك قانون عمومى مى فرمايد: ((از تمام كسانى كه پيامبران به سوى آنها
فرستاده شدند, بطور قطع در روز قيامت سؤال مى كنيم )) (فلنسئلن الذين ارسل اليهم ).
نـه تـنـها از آنها سؤال مى كنيم ((از پيامبرانشان نيز مى پرسيم )) كه رسالت خويش
را چگونه انجام دادند (ولنسئلن المرسلين ).
بنابراين , هم رهبران مسؤولند و هم پيروان , هم پيشوايان و هم تابعان , منتهاچگونگى
مسؤوليتهاى اين دو گروه متفاوت است .
(آيه ) در اين آيه براى اين كه كسى تصور نكند كه سؤال از امتها وپيامبرانشان دليل
بر اين است كه چيزى از علم خدا مخفى مى ماند, با صراحت وتاكيد آميخته با قسم مى
گويد: ((ما با علم و دانش خـويـش تـمام اعمالشان را براى آنهاشرح مى دهيم , زيرا ما
هرگز از آنها غايب نبوديم )) همه جا با آنها بوديم و در هر حال همراهشان (فلنقصن
عليهم بعلم وما كنا غائبين ).
سؤال براى چيست
؟.
ما مى دانيم خدا همه چيز را مى داند و اصولا در همه جا حاضر و
ناظر است با اين حال چه نيازى به سؤال دارد كه انبيا و امتها را عموما و بدون
استثنا موردبازپرسى قرار دهد ؟!.
پـاسـخ اين كه : اگر سؤال براى استعلام و درك واقعيت چيزى باشد, در موردكسى كه عالم
است جـالب اين كه قرآن در پاسخ آنها اعتنايى به دليل اول
يعنى پيروى كوركورانه از نياكان نمى كند;Š
و تـنـهـا بـه پاسخ دليل دوم قناعت كرده , مى گويد: ((بگو: خداوندهرگز به كارهاى
زشت و قبيح فرمان نمى دهد)) زيرا حكم او از فرمان عقل جدانيست (قل ان اللّه لا يامر
بالفحشا).
سـپـس با اين جمله آيه ختم مى شود كه : ((آيا به خدا نسبتهايى مى دهيد كه نمى
دانيد)) (اتقولون على اللّه ما لا تعلمون ).
مـنـظـور از ((فـاحشة )) در اينجا هرگونه كار زشت و قبيحى است كه مساله ((طواف
عريان )) و ((پيروى از پيشوايان ظلم و ستم )) از مصاديق روشن آن محسوب مى گردد.
(آيـه ) در اين آيه به اصول دستورات پروردگار در زمينه وظايف عملى دريك جمله كوتاه
اشاره , شـده و سپس اصول عقايد دينى يعنى , مبد و معاد را بطورفشرده بيان مى كند;Š
نخست مى گويد: اى پيامبر ! ((به آنان بگو: پررودگار من به عدالت دستور داده است ))
(قل امرنى ربى بالقسط).
سـپس دستور به يكتاپرستى و مبارزه با هرگونه شرك داده , مى فرمايد: ((توجه قلب خويش
را در هـر عـبادتى به او كنيد)) و از ذات پاك او به سوى ديگر منحرف نشويد (واقيموا
وجوهكم عند كل مسجد).
((او را بخوانيد و دين و آيين خود را خالص و مخصوص او قرار دهيد))(وادعوه مخلصين له
الدين ).
پس از تحكيم پايه توحيد, توجه به مساله معاد و رستاخيز كرده , مى گويد:((همان گونه
كه شما را در آغاز آفريد, دگربار در قيامت باز مى گرديد)) (كما بداكم تعودون ).
آيـه فـوق يـكـى از كـوتـاهترين و جالبترين تعبيرات را در زمينه معاد جسمانى بازگو
مى كند, و مـى گـويـد: نـگـاهى به آغاز آفرينش خود كنيد ببينيد همين جسم شماكه از
مقدار زيادى آب و مـقدار كمترى مواد مختلف , فلزات و شبه فلزات تركيب شده است در
آغاز كجا بود ؟ آبهايى كه در سـاخـتـمـان جـسم شما به كار رفته هرقطره اى از آن
احتمالا در يكى از اقيانوسهاى روى زمين سـرگـردان بـود و سـپـس تـبخيرگرديد و تبديل
به ابرها و به شكل قطرات باران بر زمينها فرو ريـخـتند, و ذراتى كه هم اكنون از
مواد جامد زمين در ساختمان جسم شما به كار رفته , روزى به صـورت دانـه گندم يا ميوه
درخت , يا سبزيهاى مختلف بود كه از نقاط پراكنده زمين گردآورى شد.
بـنـابـرايـن چه جاى تعجب كه پس از متلاشى شدن وبازگشت به حال نخستين ,باز همان
ذرات جـمـع آورى گردد و به هم پيوندند و اندام نخستين را تشكيل دهند ؟و اگر چنين
چيزى محال بـود چرا در آغاز آفرينش انجام شد ؟ بنابراين ((همان گونه كه در آغاز,
خدا شما را آفريده است در روز رستاخيز نيز باز مى گرداند)).
(آيـه ) در ايـن آيـه چگونگى عكس العملهاى مردم را در برابر اين دعوت (دعوت به سوى
نيكيها و تـوحيد و معاد) بيان كرده , مى گويد: ((جمعى را هدايت كرده و جمعى (كه
شايستگى نداشته اند) گمراهى بر آنها مسلم شده است )) (فريقاهدى وفريقا حق عليهم
الضلالة ).
و بـراى اين كه كسى تصور نكند بدون جهت خداوند, طايفه اى را هدايت مى كند و جمع
ديگرى را گـمراه , در جمله بعد اضافه مى كند: ((گروه گمراهان همانهابودند كه شياطين
را اولياى خود انـتـخـاب كـرده بـودنـد, و بـه جاى ولايت پروردگارولايت شيطان را
پذيرفتند)) (انهم اتخذوا الشياطين اوليا من دون اللّه ).
و عـجـب ايـن كـه با تمام گمراهى و انحراف ((چنين مى پنداشتند كه هدايت يافتگان
واقعى آنها هستند)) (ويحسبون انهم مهتدون ).
اين حالت مخصوص كسانى است كه در طغيان و گناه فرو روند;Š
و در اين حال درهاى هدايت بكلى بـه روى آنـهـا مـسـدود خـواهـد شـد, و اين همان
چيزى است كه خودشان براى خويشتن فراهم ساخته اند.
(آيه ) در اين آيه به عنوان يك قانون هميشگى كه شامل تمام اعصار وقرون مى شود دستور
مى دهد كه , ((اى فرزندان آدم ! ((زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود داشته
باشيد)) (يا بنى آدم خذوا زينتكم عند كل مسجد).
ايـن جـمـله مى تواند هم اشاره به ((زينتهاى جسمانى )) باشد كه شامل پوشيدن لباسهاى
مرتب و پـاك و تـمـيـز, و شـانـه زدن موها, و به كار بردن عطر و مانند آن مى شود, و
هم شامل ((زينتهاى معنوى )), يعنى صفات انسانى و ملكات اخلاقى وپاكى نيت و اخلاص .
در جمله بعد اشاره به مواهب ديگر يعنى خوردنيها و آشاميدنيهاى پاك وپاكيزه مى كند
مى گويد از آنها ((بخوريد و بنوشيد)) (وكلوا واشربوا).
امـا چـون طبع زياده طلب انسان , ممكن است از اين دو دستور سؤاستفاده كند و به جاى
استفاده عـاقلانه و اعتدال آميز از پوشش و تغذيه صحيح , راه تجمل پرستى و اسراف و
تبذير را پيش گيرد, بلافاصله اضافه مى كند: ((ولى اسراف نكنيد كه خدا مسرفان را
دوست نمى دارد)) (ولا تسرفوا انه لا يحب المسرفين ).
كـلـمـه ((اسـراف )) كـلـمـه بـسـيـار جامعى است كه هرگونه زياده روى در كميت
وكيفيت و بيهوده گرايى و اتلاف و مانند آن را شامل مى شود.
جـمـله كلوا واشربوا ولا تسرفوا;Š
بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد, در آيه فوق آمده , گرچه بسيار سـاده بـه نـظـر مى
رسد, اما امروز ثابت شده است كه يكى ازمهمترين دستورات بهداشتى همين اسـت , زيـرا
تـحقيقات دانشمندان به اين نتيجه رسيده كه سرچشمه بسيارى از بيماريها, غذاهاى اضافى
است كه به صورت جذب نشده در بدن انسان باقى مى ماند, اين مواد اضافى هم بار سنگينى
است براى قلب و ساير دستگاههاى بدن و هم منبع آماده اى است براى انواع عفونتها و
بيماريها!.
عامل اصلى تشكيل اين مواد مزاحم , اسراف و زياده روى در تغذيه و به اصطلاح ((پرخورى
)) است , و راهـى براى جلوگيرى از آن جز رعايت اعتدال در غذانيست , كسانى كه اين
دستور را ساده فكر مـى كـنـنـد خوب است در زندگى خود آن رابيازمايند تا اهميت رعايت
اين دستور را در سلامت جسم و تن خود ببينند.
(آيـه ) در ايـن آيه با لحن تندترى به پاسخ آنها كه گمان مى برند, تحريم زينتها و
پرهيز از غذاها و روزيهاى پاك و حلال , نشانه زهد و پارسايى و مايه قرب به پروردگار
است پرداخته , مى گويد: اى پيامبر ! ((بگو: چه كسى زينتهاى الهى را كه براى بندگانش
آفريده و همچنين مواهب و روزيهاى پاكيزه را تحريم كرده است ))(قل من حرم زينة اللّه
التى اخرج لعباده والطيبات من الرزق ).
سـپـس بـراى تـاكيد اضافه مى كند: به آنها ((بگو: اين نعمتها و موهبتها براى افراد
با ايمان در اين زندگى دنيا آفريده شده (اگرچه ديگران نيز بدون داشتن شايستگى از آن
استفاده مى كنند) ولى در روز قـيـامـت و زندگى عاليتر (كه صفوف كاملا از هم مشخص مى
شوند) اينها همه در اختيار افـراد بـا ايمان و درستكار قرارمى گيرد)) و ديگران بكلى
از آن محروم مى شوند ! (قل هى للذين آمنوا فى الحيوة الدنيا خالصة يوم القيمة ).
در پايان آيه به عنوان تاكيد مى گويد: ((اين چنين آيات و احكام خود را براى جمعيتى
كه آگاهند و مى فهمند تشريح مى كنيم )) (كذلك نفصل الا يـات لقوم يعلمون ).
در مـورد اسـتـفـاده از انـواع زيـنـتها, اسلام مانند تمام موارد, حد اعتدال
راانتخاب كرده است و استفاده كردن از زيباييهاى طبيعت , لباسهاى زيبا و متناسب ,به
كار بردن انواع عطرها, و امثال آن , نه تنها مجاز شمرده شده بلكه به آن توصيه
وسفارش نيز شده است .
(آيه ).
محرمات الهى !.
بارها ديده ايم كه قرآن مجيد هرگاه سخن از امر مباح يا لازمى به
ميان مى آورد, بلافاصله از نقطه مقابل آن يعنى زشتيها و محرمات سخن مى گويد, تا
هردو بحث , يكديگر را تكميل كنند, در اينجا نـيـز بـه دنبال اجازه استفاده از مواهب
الهى و زينتها و نفى تحريم آنها, سخن از محرمات به ميان آورده و بطور عموم , وسپس
بطور خصوص انگشت روى چند نقطه مهم مى گذارد.
در آغاز از تحريم فواحش سخن مى گويد, مى فرمايد: اى پيامبر ! ((بگو:پروردگار من
تنها اعمال زشـت و قبيح را حرام كرده است , اعم از اين كه آشكار باشديا پنهان ))
(قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها وما بطن ).
سپس موضوع را تعميم داده , مى گويد: ((و (همچنين ) گناه و ستم به ناحق را))(والا ثم
).
بار ديگر انگشت روى چند قسمت از بزرگترين گناهان گذاشته , مى گويد: ((وهرگونه ستم و
تجاوز به ناحق به حقوق ديگران )) (والبغى بغير الحق ).
سـپـس اشاره به مساله شرك كرده , مى گويد: و نيز پروردگار من , حرام كرده ((اين كه
چيزى را كـه خـداونـد دلـيـلى براى آن نازل نكرده , شريك او قرار دهيد)) (وان
تشركوا باللّه ما لم ينزل به سلطانا).
آخرين چيزى را كه به عنوان محرمات روى آن تكيه مى كند, نسبت دادن چيزى به خدا بدون
علم و آگـاهـى اسـت , مـى فرمايد: ((و اين كه به خدا مطلبى نسبت دهيد كه نمى
دانيد)) (وان تقولوا على اللّه ما لا تعلمون ).
(آيه ).
هر جمعيتى
سرانجامى دارد!.
در ايـن آيـه خـداونـد به يكى از قوانين آفرينش يعنى فنا و
نيستى ملتها, اشاره مى كند و بحثهاى مـربوط به زندگى فرزندان آدم در روى زمين و
سرانجام وسرنوشت گنهكاران كه در آيات قبل گـفـتـه شـد با اين بحث روشنتر مى شود;Š
نخست مى گويد: ((براى هر امتى زمان و مدت معينى وجود دارد)) (ولكل امة اجل ).
((وبـه هـنـگـامـى كـه ايـن اجل فرا رسد, نه لحظه اى تاخير خواهند كرد و نه لحظه اى
بر آن پيشى مى گيرند)) (فاذا جا اجلهم لا يستاخرون ساعة ولا يستقدمون ).
يـعـنـى , مـلـتـهـاى جـهان همانند افراد, داراى مرگ و حياتند, ملتهايى از صفحه
زمين برچيده مى شوند, و به جاى آنها ملتهاى ديگرى قرار مى گيرند, قانون مرگ وحيات
مخصوص افراد انسان نـيست , بلكه اقوام و جمعيتها و جامعه ها را نيز در برمى گيرد;Š
با اين تفاوت كه مرگ ملتها غالبا بر اثر انحراف از مسير حق و عدالت وروى آوردن به
ظلم و ستم و غرق شدن در درياى شهوات و فرو رفتن در امواج تجمل پرستى و تن پرورى مى
باشد.
هـنـگامى كه ملتهاى جهان در چنين مسيرهايى گام بگذارند, و از قوانين مسلم آفرينش
منحرف گـردنـد, سـرمـايـه هاى هستى خود را يكى پس از ديگرى از دست خواهند داد و
سرانجام سقوط مى كنند.
(آيه ).
دستور ديگرى به
همه فرزندان آدم !.
بـار ديـگر خداوند فرزندان آدم را مخاطب ساخته , مى گويد: ((اى
فرزندان آدم ! اگر رسولانى از خـودتـان (از طـرف مـن ) بـه سوى شما آمدند كه آيات
مرا به شماعرضه مى دارند (از آنها پيروى كـنـيـد) زيرا آنها كه پرهيزكارى پيشه كنند
و در اصلاح خويشتن و ديگران بكوشند نه وحشتى از مـجازات الهى خواهند داشت و نه
اندوه وغمى )) (يا بنى آدم اما ياتينكم رسل منكم يقصون عليكم آياتى فمن اتقى واصلح
فلا خوف عليهم ولا هم يحزنون ).
(آيه ) و در اين آيه اضافه مى كند: ((اما آنها كه آيات ما را تكذيب كنند و دربرابر
آن تكبر ورزند آنها اصـحـاب دوزخـنـد و جـاودانـه در آن خواهند ماند)) (والذين
كذبوا بياتنا واستكبروا عنها اولئ ك اصحاب النار هم فيها خالدون ).
(آيـه ) از ايـن آيـه بـه بـعـد قـسـمـتـهاى مختلف از سرنوشت شومى كه در
انتظارافتراگويان و تكذيب كنندگان آيات خداست , بيان شده , نخست مى گويد: ((چه كسى
ستمكارتر است از آنها كه بـر خـدا دروغ مى بندند و يا آيات او را تكذيب مى كنند))
؟(فمن اظلم ممن افترى على اللّه كذبا او كذب بياته ).
سـپـس وضـع آنها را به هنگام مرگ چنين توصيف مى كند ((آنان چند روزى بهره خود را از
آنچه برايشان مقدر شده است مى برند و از نعمتهاى مختلف سهم خود را مى گيرند, تا
(پيمانه عمرشان لـبـريز گردد و به اجل نهايى برسد) در اين هنگام فرشتگان ما كه
مامور گرفتن ارواحند به سراغ آنـهـا مـى آيـنـد تـا جـانشان را بگيرند))(اولئ ك
ينالهم نصيبهم من الكتاب حتى اذا جاتهم رسلنا يتوفونهم ).
بـه هر حال از لحظه مرگ مجازاتهاى آنها شروع مى شود, نخستين بار با توبيخ و سرزنش
فرشتگان پـروردگـار كـه مـامـور گـرفـتن جانشان هستند روبرو مى شوند, ((آنهامى
پرسند كجا هستند مـعـبـودهـايـى كـه غـيـر از خدا مى پرستيديد)) و يك عمر از آنها
دم مى زديد و همه چيز خود را نابخردانه در پاى آنها مى ريختيد ؟ (قالوا اين ما كنتم
تدعون من دون اللّه ).
آنـها چون دست خود را از همه چيز كوتاه مى بينند و پندارهايى را كه در باره
معبودهاى ساختگى داشـتـند همچون نقش برآب مشاهده مى كنند, در پاسخ مى گويند:
((آنها همه گم شدند و از ما دور گشتند)) (قالوا ضلوا عنا).
اثـرى از آنها نمى بينيم و هيچ گونه قدرتى بر دفاع از ما ندارند, و تمام عبادات ما
براى آنها بيهوده بـود, ((و بـه ايـن تـرتـيـب خودشان بر ضد خود گواهى مى دهند كه
كافر بودند)) (وشهدوا على انفسهم انهم كانوا كافرين ).
در حالى كه راه بازگشت به روى آنها بسته است و اين نخستين تازيانه آتشين مجازات
الهى است كه بر روح آنها نواخته مى شود.
(آيه ).
درگيرى پيشوايان
و پيروان گمراه در دوزخ !.
در آيـات گذشته صحنه اى كه به هنگام مرگ و بازپرسى فرشتگان قبض
ارواح رخ مى دهد ترسيم شـده بـود و در اينجا صحنه برخورد گروههاى اغواكننده
واغواشونده را در قيامت شرح مى دهد: ((در روز رستاخيز خداوند به آنها مى گويد درصف
گروههاى مشابه خود از جن و انس كه پيش از شـمـا بـودنـد, قرار گيريد و در آتش داخل
شويد)) (قال ادخلوا فى امم قد خلت من قبلكم من الجن والا نس فى النار).
هـنگامى كه همگى در آتش داخل شدند برخوردشان با هم مسلكهايشان شروع مى شود, برخوردى
عـجيب و عبرت انگيز, ((هر دسته اى كه وارد دوزخ مى شوند به ديگرى لعن و نفرين مى
كند)) و او را مسؤول بدبختى خويش مى داند(كلما دخلت امة لعنت اختها).
مطلب به همين جا پايان نمى پذيرد, ((هنگامى كه همگى با ذلت و خوارى درمحيط شرر بار
دوزخ قـرار مـى گـيـرنـد (شـكـايـت آنـهـا بـه پـيـشـگاه پروردگار از يكديگرشروع مى
شود) نخست فريب خوردگان عرضه مى دارند: پروردگارا ! اين اغواگران بودند كه ما را
گمراه ساختند, خدايا عذاب و كيفر آنها را مضاعف كن )) كيفرى به خاطر گمراهيشان , و
كيفرى به خاطر گمراه كردن ما (حتى اذا اداركوا فيها جميعاقالت اخريهم لا ولـيهم
ربنا هؤلا اضلونا فاتهم عذابا ضعفا من النار).
ولـى عجيب اين است كه خداوند در پاسخ آنها ((مى فرمايد: براى هركدام (ازشما) عذاب
مضاعف است ;Š ولى نمى دانيد !))
چرا كه پيروان اگر گرد پيشوايان گمراه را نگرفته بودند, قدرتى بر اغواى مردم
نداشتند (قال لكل ضعف ولكن لا تعلمون ).
(آيـه ) در اين آيه پاسخ پيشوايان گمراه را چنين نقل مى كند كه : ((آنها به پيروان
خود مى گويند شما هيچ تفاوت و برترى بر ما نداريد, (يعنى اگر ما گفتيم شما تاييد
كرديد و اگر گام برداشتيم كـمك نموديد و اگر ستم نموديم شما يار ومددكار ما بوديد)
بنابراين شما هم در مقابل اعمالتان عـذاب دردنـاك الـهـى رابـچـشيد)) (قالت اوليهم
لا خريهم فما كان لكم علينا من فضل فذوقوا العذاب بماكنتم تكسبون ).
(آيـه ) بـار ديـگـر قرآن به سراغ سرنوشت افراد متكبر و لجوج يعنى آنها كه زير بار
آيات پروردگار نـمى روند و در برابر حق تسليم نيستند رفته , مى گويد: ((كسانى كه
آيات ما را تكذيب كنند و در بـرابـر آن تـكـبـر ورزنـد درهـاى آسـمان به روى آنان
گشوده نمى شود)) (ان الذين كذبوا بياتنا واستكبروا عنها لا تفتح لهم ابواب السمـا).
در حديثى از امام باقر(ع ) چنين مى خوانيم : ((اما مؤمنان , اعمال و ارواحشان به
سوى آسمانها برده مى شود و درهاى آسمان به روى آنها گشوده خواهد شد, اماكافر روح و
عملش را بالا مى برند تا به آسمان برسد در اين هنگام كسى صدا مى زندآن را به سوى
سجين (دوزخ ) پايين ببريد)).
سـپس اضافه مى كند: ((آنها وارد بهشت نخواهند شد, تا زمانى كه شتر ازسوراخ سوزن
بگذرد)) ! (ولا يدخلون الجنة حتى يلج الجمل فى سم الخياط).
ايـن تـعبير كنايه لطيفى از محال بودن اين امر است , كه راهى براى ورود افرادبى
ايمان متكبر در بهشت مطلقا موجود نيست !.
در پـايـان آيـه بـراى تـاكـيـد و تـوضـيح بيشتر اضافه مى كند, ((و اين چنين
گنهكاران را كيفر مى دهيم )) (وكذلك نجزى المجرمين ).
(آيه ) در اين آيه , به قسمتى ديگر از مجازات دردناك آنها اشاره كرده ,مى گويد:
((براى اين گونه افراد, بسترهايى از جهنم و آتش سوزان است و روى آنهاپوششهايى از
همان آتش سوزان قرار دارد)) (لهم من جهنم مهاد ومن فوقهم غواش ).
و بـاز بـراى تـاكـيـد اضافه مى كند: ((اين چنين ظالمان و ستمگران را كيفرمى دهيم
)) (وكذلك نجزى الظالمين ).
(آيه ).
آرامش كامل و
سعادت جاويدان !.
در آيـات گـذشـتـه بـحث از سرنوشت منكران آيات خدا و متكبران و
ظالمان بود, در اينجا آينده روشن افراد باايمان را چنين شرح مى دهد: ((كسانى كه
ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند, اهل بـهشتند و جاودانه در آن خواهند
ماند))(والذين آمنوا وعملوا الصالحات اولئ ك اصحاب الجنة هم فيها خالدون ).
ولـى در مـيان اين جمله يك جمله معترضه كه اشاره به پاسخ بسيارى ازسؤالات است بيان
كرده , مى گويد: ((ما هيچ كس را جز به اندازه توانائيش تكليف نمى كنيم )) (لا نكلف
نفسا الا وسعها).
اشـاره بـه ايـن كـه كسى تصور نكند كه قرار گرفتن در صف افراد با ايمان و انجام عمل
صالح در دسترس همه كس نيست , زيرا تكاليف پروردگار به اندازه قدرت افراد است .
ايـن آيه مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن , وسيله نجات و سعادت جاويدان رامنحصرا
ايمان و عمل شايسته معرفى مى كند و به اين ترتيب به عقيده خرافى مسيحيان امروز كه
وسيله نجات را قربانى شدن مسيح در برابر گناهان بشريت مى دانند, خط بطلان مى كشد,
اصرار قرآن روى مساله ايمان و عمل صالح در آيات مختلف براى كوبيدن اين طرز تفكر و
مانند آن است .
(آيـه ) در ايـن آيه به يكى از مهمترين نعمتهايى كه خدا به بهشتيان ارزانى مى دارد
و مايه آرامش روح و جـان آنـهـاسـت اشـاره كـرده , مـى گـويـد: ((كـيـنه ها و
حسدهاو دشمنيها را از دل آنها برمى كنيم )) (ونزعنا ما فى صدورهم من غل ).
در حـقـيقت يكى از بزرگترين ناراحتيهاى انسانها در زندگى دنيا كه سرچشمه پيكارهاى
وسيع اجـتـمـاعى مى شود و علاوه بر خسارتهاى سنگين جانى و مالى آرامش روح را بكلى
برهم مى زند, همين ((كينه توزى )) و ((حسد)) است .
بـهـشتيان بكلى از بدبختيهاى ناشى از اين گونه صفات و عواقب آن بركنارند,آنها با هم
در نهايت دوستى و محبت و صفا و صميميت و آرامش زندگى مى كنند, وهمه از وضع خود
راضيند.
قرآن پس از ذكر اين نعمت روحانى , اشاره به نعمت مادى و جسمانى آنهاكرده , مى گويد:
((از زير قصرهاى آنها نهرهاى آب جريان دارد)) (تجرى من تحتهم الا نهار).
سـپـس رضـايت و خشنودى كامل و همه جانبه اهل بهشت را با اين جمله منعكس مى كند كه
آنها ((مـى گـويـند: حمد و سپاس مخصوص خداوندى است كه مارا به اين همه نعمت رهنمون
شد و اگر خدا ما را راهنمايى نمى كرد, هرگز, هدايت نمى يافتيم )) (وقالوا الحمدللّه
الذى هدينا لهذا وما كنا لنهتدى لولا ان هدينا اللّه ).
اين توفيق او بود كه دست ما را گرفت و از گذرگاههاى زندگى عبور داد و به سر منزل
سعادت رسـانـيد ((مسلما فرستادگان پروردگار ما, حق را آوردند !)) آنهاراست مى گفتند
و ما با چشم خود درستى گفتارشان را هم اكنون مى بينيم (لقدجات رسل ربنا بالحق ).
((در ايـن هنگام ندايى بر مى خيزد, و اين جمله را در گوش جان آنها سرمى دهد كه اين
بهشت را به خاطر اعمال پاكتان به ارث برديد)) (ونودوا ان تلكم الجنة اورثتموها بما
كنتم تعملون ).
(آيـه ) از اين آيه استفاده مى شود كه بهشتيان و دوزخيان از جايگاه خودمى توانند با
يكديگر سخن بـگـويـنـد;Š نخست مى
گويد: ((بهشتيان , دوزخيان رامخاطب ساخته و صدا مى زنند كه ما وعده پـروردگار خويش
را حق يافتيم , آيا شماهم به آنچه خدا به وسيله فرستادگانش وعده داده بود,
رسـيـديـد ؟)) (ونـادى اصـحاب الجنة اصحاب النار ان قد وجدنا ما وعدنا ربنا حقا فهل
وجدتم ما وعدربكم حقا).
در پاسخ ((مى گويند: آرى )) همه را عين حقيقت ديديم (قالوا نعم ).
سپس اضافه مى كند: ((در اين هنگام ندا دهنده اى در ميان آنها ندا در مى دهد(آنچنان
كه صداى او به گوش همگان مى رسد) كه : لعنت خدا بر ستمگران باد))(فاذن مؤذن بينهم
ان لعنة اللّه على الظالمين ).
(آيه ) سپس ستمگران را چنين معرفى مى كند: ((همانها كه مردم را از راه راست باز مى
داشتند (و بـا تـبـليغات مسموم و زهرآگين خود, ايجاد شك و ترديد درريشه هاى عقايد
مردم مى كردند) و جـاده مـسـتـقيم الهى را كج و معوج نشان مى دادند, و به سراى ديگر
نيز ايمان نداشتند)) (الذين يصدون عن سبيل اللّه ويبغونها عوجا وهم بالا خرة كافرون
).
اين مؤذن در روايات اسلامى , غالبا به اميرمؤمنان على (ع ) تفسير شده است .
حاكم ((ابوالقاسم حسكانى )) كه از دانشمندان اهل سنت است به سند خود از((محمدبن
حنفيه )) از((عـلـى ))(ع ) نـقـل مى كند كه فرمود: انا ذلك المؤذن : ((آن كه اين
ندا را سر مى دهد منم )) و هـمچنين به سند خود از ابن عباس نقل مى كند كه على (ع
)در قرآن نامهايى دارد كه مردم آنها را نـمـى دانـنـد, از جـمله ((مؤذن )) در آيه
شريفه فاذن مؤذن بينهم على (ع ) است كه اين ندا را سر مـى دهد ومى گويد: الا لعنة
اللّه على الذين كذبوا بولا يتى واستخفوا بحقى : ((لعنت خدا بر آنها باد كه ولايت
مرا تكذيب كردندو حق مرا كوچك شمردند)).
(آيه ).
اعراف گذرگاه
مهمى به سوى بهشت !.
در تـعـقيب بيان سرگذشت بهشتيان و دوزخيان اين آيه و سه آيه بعد
از آن درباره ((اعراف )) كه منطقه اى است حد فاصل ميان بهشت و دوزخ , با ويژگيهايى
كه دارد سخن مى گويد.
نـخـسـت بـه حـجابى كه در ميان بهشتيان و دوزخيان كشيده شده است اشاره كرده , مى
گويد: ((ميان اين دو گروه حجابى قرار دارد)) (وبينهما حجاب ).
از آيـات بعد چنين استفاده مى شود كه حجاب مزبور همان ((اعراف )) است كه مكان
مرتفعى است در مـيـان ايـن دو گـروه , كـه مـانـع از مشاهده يكديگر مى شود, البته
كسانى كه بر اعراف يعنى قسمتهاى بالاى اين مانع مرتفع قرار دارند, هر دو گروه رامى
توانند ببينند.
سـپـس قـرآن مـى گويد: ((بر اعراف مردانى قرار دارند كه هر يك از جهنميان ودوزخيان
را (در جـايـگـاه خـود مـى بينند و) از سيمايشان آنها را مى شناسند)) (وعلى الا
عراف رجال يعرفون كلا بسيمهم ).
سپس مى گويد: مردانى كه بر اعراف قرار دارند ((بهشتيان را صدا مى زنند ومى گويند:
درود بر شـما باد, اما خودشان وارد بهشت نشده اند, اگر چه بسيار تمايل دارند))
(ونادوا اصحاب الجنة ان سلا م عليكم لم يدخلوها وهم يطمعون ).
(آيه ) ((اما به هنگامى كه به سوى ديگر نگاه مى كنند و دوزخيان را دردوزخ مى بينند
(به درگاه خـدا راز و نـيـاز مـى كـنند و) مى گويند: پروردگارا ! ما را باجمعيت
ستمگران قرار مده )) (واذا صرفت ابصارهم تلقا اصحاب النار قالوا ربنالا تجعلنا مع
القوم الظالمين ).
(آيـه ) در ايـن آيـه اضـافـه مـى كـنـد كه : ((و اصحاب اعراف مردانى ازدوزخيان را
كه از چهره و سـيـمـايشان مى شناسند صدا مى زنند (و مورد ملامت وسرزنش قرار مى دهند
كه ديديد عاقبت ) گردآورى اموال و نفرت در دنيا و تكبرورزيدن از قبول حق , به شما
سودى نداد)) چه شد آن مالها ؟ و كـجا رفتند آن نفرات ؟ و چه نتيجه اى گرفتيد از آن
همه كبر و خودپرستى ؟ (ونادى اصحاب الا عراف رجالا يعرفونهم بسـيميهم قالوا ما اغنى
عنكم جمعكم وما كنتم تستكبرون ).
(آيه ) بار ديگر با همان زبان ملامت و سرزنش در حالى كه اشاره به جمعى از ضعفاى
مؤمنان كه بر اعـراف قـرار گـرفته اند مى كنند, مى گويند: ((آيا اينهاهمان كسانى
هستند كه شما سوگند ياد كـرديـد هـيچ گاه خداوند آنان را مشمول رحمت خود قرار
نخواهد داد)) (اهؤلا الذين اقسمتم لا ينالهم اللّه برحمة ).
سـرانـجـام رحمت الهى شامل حال اين دسته از ضعفاى مؤمنان شده و به آنهاخطاب مى شود
كه : ((وارد بـهشت شويد نه ترسى بر شماست و نه در آنجا غم واندوهى داريد)) (ادخلوا
الجنة لا خوف عليكم ولا انتم تحزنون ).
((اصحاب اعراف ))
چه كسانى هستند؟.
از مجموع آيات و روايات چنين استفاده مى شود كه ((اعراف ))
گذرگاه سخت و صعب العبورى بر سـر راه بهشت سعادت جاويدان است , طبيعى است كه
افرادنيرومند و قوى يعنى صالحان و پاكان با سرعت از اين گذرگاه عبور مى كنند
اماافرادى كه خوبى و بدى را به هم آميختند در اين مسير وا مى مانند.
هـمـچـنين طبيعى است كه سرپرستان جمعيت و پيشوايان قوم در گذرگاههاى سخت همانند
فرماندهانى كه در اين گونه موارد در آخر لشكر راه مى روند تا همه سپاهيان بگذرند,
در آنجا توقف مـى كنند تا به كمك ضعفاى مؤمنان بشتابند و آنهاكه شايستگى نجات را
دارند در پرتو امدادشان رهايى يابند.
بـنابراين در اعراف , دو گروه وجود دارند, ضعيفان و آلودگانى كه در رحمتندو
پيشوايان بزرگ (يعنى انبيا, امامان وصالحان ) كه در همه حال يار وياور ضعيفانند.
(آيه ).
نعمتهاى بهشتى بر
دوزخيان حرام است !.
پـس از آن كـه بـهـشتيان و دوزخيان هركدام در محل مناسب خود
مستقر شدندگفتگوهايى در ميان آنها رد و بدل مى شود كه نتيجه آن مجازات و كيفرى است
روحانى و معنوى براى دوزخيان , نخست مى فرمايد: ((دوزخيان , بهشتيان را صدامى زنند
كه (محبت كنيد) و مقدارى آب يا از آنچه خدا به شما روزى داده , به ماببخشيد)) تا
عطش سوزان خود را تسكين دهيم و از آلام خود بكاهيم (ونادى اصحاب النار اصحاب الجنة
ان افيضوا علينا من الما او مما رزقكم اللّه ).
ولى بلافاصله بهشتيان دست رد بر سينه آنها زده , و ((مى گويند: خداوند اينهارا بر
كافران تحريم كرده است )) (قالوا ان اللّه حرمهما على الكافرين ).
1ـ جمله ((مما رزقكم اللّه )) (از آنچه خدا به شما روزى داده ) كه تعبيرى است
سربسته و توام با يك نوع ابهام نشان مى دهد كه حتى دوزخيان نمى توانند از ماهيت و
انواع نعمتهاى بهشتى آگاه شوند .
2ـ جمله ((ان اللّه حرمهما على الكافرين )) (خداوند آنها را بر كافران حرام كرده )
اشاره به اين است كـه بـهـشـتيان مضايقه اى از بخشيدن اين نعمتها ندارند زيرا نه
چيزى از آنها كم مى شود و نه در درون سـيـنـه , كـيـنه اى نسبت به كسى دارند, ولى
وضع دوزخيان آنچنان است كه نمى توانند از نـعـمـتـهاى بهشتى بهره گيرند, اين تحريم
در حقيقت يك نوع ((تحريم تكوينى )) است , همانند محروميت بسيارى ازبيماران از
غذاهاى لذيذ و رنگارنگ .
(آيـه ) در ايـن آيه سبب محروميت آنها را تشريح مى كند و با ذكر صفات دوزخيان روشن
مى سازد كـه اين سرنوشت شوم را خودشان براى خويشتن فراهم ساخته اند نخست مى گويد:
((آنها كسانى هستند كه دين و مذهب خود را به سرگرمى و بازى گرفتند)) (الذين اتخذوا
دينهم لهوا ولعبا).
((و زندگى دنيا آنها را فريب داد و مغرور ساخت )) (وغرتهم الحيوة الدنيا).
ايـن امـور سـبـب شـد كـه آنها در لجنزار شهوات فرو روند و همه چيز حتى رستاخيز را
به دست فـرامـوشـى بـسپارند و گفتار پيامبران و آيات الهى را انكار كنند,لذا به
دنبال آن اضافه مى كند: ((پـس امروز هم ما آنها را فراموش خواهيم كردهمان گونه كه
آنها لقاى چنين روزى را فراموش كردند و همان گونه كه آيات ما را انكارنمودند))
(فاليوم ننسيهم كما نسوا لقا يومهم هذا وما كانوا باياتنا يجحدون ).
ضمنا از اين آيه استفاده مى شود كه نخستين مرحله گمراهى و انحراف آن است كه انسان
مسائل سرنوشت ساز خود را جدى نگيرد و با آنها به عنوان يك سرگرمى و بازيچه رفتار
كند.
(آيـه ) ايـن آيـه اشـاره بـه ايـن اسـت كـه محروميت كفار و سرنوشت شومشان نتيجه
كوتاهيها و تـقـصـيرات خودشان است وگرنه از ناحيه خداوند هيچ گونه كوتاهى در هدايت
و رهبرى و ابلاغ آيـات و بـيـان درسـهـاى تـربـيـتى نشده است لذا مى گويد: مادر
هدايت و راهنمايى آنها چيزى فـروگـذار نكرديم ((كتابى براى آنها فرستاديم كه تمام
اسرار و رموز آن را با آگاهى كامل تشريح كرديم )) (ولقد جئناهم بكتاب فصلناه على
علم ).
((كـتـابـى كـه مـايـه هـدايت و موجب رحمت براى ايمان آورندگان بود)) اگرچه افراد
لجوج و خودخواه از آن بى بهره مى مانند (هدى ورحمة لقوم يؤمنون ).
(آيـه ) و در ايـن آيـه اشاره به طرز تفكر غلط تبهكاران و منحرفان در زمينه
هدايتهاى الهى كرده , مى گويد: ((آيا آنها جز انتظار تاويل آيات (و فرارسيدن
تهديدهاى الهى ) دارند)) ؟ (هل ينظرون الا تاويله ).
اما چه انتظار نابجايى , زيرا هنگامى كه نتايج و سرانجام اين وعده هاى الهى را
مشاهده كنند, كار از كـار گذشته و راهى براى بازگشت باقى نمانده است ((آن روزكه
تاويل آنها فرا رسد, كسانى كه قبلا آن را فراموش كرده بودند مى گويند: فرستادگان
پروردگار ما حق را آوردند)) و گفتار آنها نيز همه حق بود (يوم ياتى تاويله يقول
الذين نسوه من قبل قد جات رسل ربنا بالحق ).
امـا در ايـن هنگام در وحشت و اضطراب فرو مى روند, و به فكر چاره جويى مى افتند و
مى گويند: ((آيا (امروز) شفيعانى يافت مى شوند كه براى ما شفاعت كنند))؟ (فهل لنا
من شفعا فيشفعوا لنا).
و ((يـا (اگـر شـفـيعانى براى ما در كار نيست و اصولا شايسته شفاعت نيستيم )
آياممكن است به عـقـب باز گرديم و اعمالى غير آنچه انجام داديم انجام دهيم ))
وتسليم حق و حقيقت باشيم (او نرد فنعمل غير الذى كنا نعمل ).
ولـى افـسـوس ! ايـن بيدارى بسيار دير است , نه راه بازگشتى وجود دارد و نه شايستگى
شفاعت دارند, زيرا ((آنها سرمايه هاى وجود خود را از دست داده وگرفتار خسران و
زيانى شده اند كه تمام وجودشان را در بر مى گيرد)) (قد خسرواانفسهم ).
و بـر آنـهـا ثـابـت مـى شود كه بتها و معبودهاى ساختگى آنان در آنجا هيچ گونه نقشى
ندارد ((و مـعـبـودهايى را كه به دروغ ساخته بودند همگى از نظرشان گم مى شوند))
(وضل عنهم ما كانوا يفترون ).
از ايـن آيـه اسـتفاده مى شود كه انسان در اعمال خود مختار و آزاد است والا تقاضاى
بازگشت به دنيا نمى كرد تا اعمال بد خود را جبران كند و نيز استفاده مى شود كه جهان
ديگر جاى انجام عمل و كسب فضيلت و نجات نيست .
(آيه ) اين آيه معبود حقيقى و واقعى را با ذكر صفات خاصش معرفى مى كند, تا آنها كه
حقيقت جو هـسـتند قبل از فرا رسيدن رستاخيز در همين جهان او رابه روشنى بشناسند,
نخست مى گويد: ((مـعـبود و پروردگار شماآن كس است كه آسمانها و زمين را در شش روز
آفريد)) (ان ربكم اللّه الذى خلق السموات والا رض فى ستة ايام ) يعنى ((معبود)) كسى
جز ((آفريدگار)) نمى تواندباشد .
آيا جهان در شش
روز آفريده شده ؟.
با توجه به مفهوم وسيع كلمه ((ايام )) (روزها) و معادل آن در
زبانهاى ديگر,پاسخ اين سؤال روشن است , زيرا بسيار مى شود كه ((ايام )) به معنى
((دورانها)) به كارمى رود.
بـنـابـرايـن خـداونـد مجموعه زمين و آسمان را در شش دوران متوالى آفريده است , هر
چند اين دورانـهـا گاهى به ميليونها يا ميلياردها سال بالغ شده است و علم امروز هيچ
گونه مطلبى را كه مخالف اين موضوع باشد بيان نكرده است .
سـپـس قـرآن مـى گـويد: ((خداوند پس از آفرينش آسمان و زمين , زمام رهبرى آنها را
به دست گرفت )) (ثم استوى على العرش ).
يعنى , نه تنها آفرينش از اوست بلكه اداره و رهبرى جهان نيز با او مى باشد.
و اين پاسخى است به آنها كه جهان را در آفرينش نيازمند به خدا مى دانند نه در بقا و
ادامه هستى .
((عرش )) چيست ؟.
عـرش در لـغـت معانى متعددى دارد از جمله : به معنى سقف يا چيزى
است كه داراى سقف بوده باشد, و گاهى به معنى تختهاى بلند همانند تخت سلاطين نيزآمده
است .
ولـى هـنـگـامـى كه در مورد خداوند به كار مى رود و گفته مى شود ((عرش خدا))منظور
از آن مجموعه جهان هستى است كه در حقيقت تخت حكومت پروردگارمحسوب مى شود.
بنابراين در آيه مورد بحث جمله ((استوى على العرش )) كنايه از احاطه كامل پروردگار
و تسلط او بر تدبير امور آسمانها و زمين بعد از خلقت آنهاست .
سـپـس مـى فـرمـايـد: ((اوسـت كـه شب را همچون پوششى بر روز مى افكند وروشنايى روز
را با پرده هاى ظلمانى شب مى پوشاند)) (يغشى الليل النهار).
بـعـد از آن اضـافه مى كند: ((شب با سرعت به دنبال روز در حركت است ))(يطلبه حثيثا)
همانند طلبكارى كه با سرعت به دنبال بدهكار مى دود.
سـپـس مـى افزايد: ((اوست كه خورشيد و ماه و ستارگان را آفريده است , درحالى كه همه
سر بر فرمان او هستند)) (والشمس والقمر والنجوم مسخرات بامره ).
پس از ذكر آفرينش جهان هستى و نظام شب و روز و آفرينش ماه و خورشيدو ستارگان به
عنوان تـاكـيـد مـى گويد: ((آگاه باشيد آفرينش و اداره امور جهان هستى تنها به دست
اوست )) (الا له الخلق والا مر).
مـنـظـور از ((خـلق )) آفرينش نخستين , و منظور از ((امر)) قوانين و نظاماتى است كه
به فرمان پروردگار بر عالم هستى حكومت مى كند و آنها را در مسير خود رهبرى مى
نمايد.
بـه عـبـارت ديـگـر: هـمان طور كه جهان در حدوثش نيازمند به اوست در تدبير وادامه
حيات و اداره اش نـيـز وابسته به او مى باشد, و اگر لحظه اى لطف خدا از آن گرفته
شود نظامش بكلى از هم گسسته و نابود مى گردد.
و در پـايان آيه مى فرمايد: ((پربركت است خداوندى كه پروردگار عالميان است ))
(تبارك اللّه رب العالمين ).
اين جمله بعد از ذكر آفرينش و تدبير جهان هستى يك نوع ستايش از مقام مقدس پروردگار
است كه وجودى مبارك , ازلى , ابدى و سرچشمه همه بركات ونيكيها و خير مستمر مى باشد.
(آيه ).
شرايط اجابت
دعا:.
آيه قبل با ذكر دلايل روشن اين حقيقت را اثبات كرد كه شايسته
عبوديت وبندگى تنها خداست و بـه دنبال آن در اينجا دستور مى دهد كه ((دعا و نيايش
)) كه جان و روح عبادت است بايد در برابر خـدا انـجـام گـيـرد, نخست مى گويد:
((پروردگار خودرا از روى تضرع ودر پنهانى بخوانيد)) (ادعوا ربكم تضرعا وخفية ).
ايـن كه در آيه فوق دستور داده شده كه خدا را در ((خفيه )) و پنهانى بخوانيدبراى
اين است كه از ((ريا)) دورتر, و به اخلاص نزديكتر, و توام با تمركز فكر و حضورقلب
باشد.
و در پايان آيه مى فرمايد: ((او (خداوند) تجاوزكاران را دوست نمى دارد)) (انه لا
يحب المعتدين ).
و اين جمله معنى وسيعى دارد كه هرگونه تجاوز را, اعم از فرياد كشيدن به هنگام دعا,
و يا تظاهر و رياكارى , و يا توجه به غير خدا را به هنگام دعا, شامل مى شود.
(آيـه ) در ايـن آيـه اشاره به حكمى شده است كه در واقع يكى از شرايطتاثير دعا است
, مى فرمايد: ((در روى زمـيـن فـساد مكنيد بعد از آن كه اصلاح شده است )) (ولا
تفسدوا فى الا رض بعد اصلا حها) بنابراين هيچ گاه دعاى افراد مفسد وتبهكار به جايى
نخواهد رسيد.
در روايـتـى از امـام بـاقـر(ع ) مى خوانيم : ((زمين فاسد بود و خداوند به وسيله
پيامبر اسلام آن را اصلاح كرد)).
بار ديگر به مساله دعا مى پردازد و يكى ديگر از شرايط آن را بازگو مى كند,مى گويد:
((و خدا را با ترس و اميد بخوانيد)) (وادعوه خوفا وطمعا).
نـه آن چنان از اعمال خود راضى باشيد كه گمان كنيد هيچ نقطه تاريكى درزندگى شما
نيست كه اين خود عامل عقبگرد و سقوط است , و نه آن چنان مايوس باشيد كه خود را
شايسته عفو خدا و اجـابت دعا ندانيد, بلكه با دو بال ((بيم )) و((اميد)) به سوى او
پرواز كنيد, اميد به رحمتش و بيم از مسؤوليتها و لغزشهاى خود.
و در پـايان آيه براى تاكيد بيشتر روى اسباب اميدوارى به رحمت خدا,مى گويد: ((رحمت
خدا به نيكوكاران نزديك است )) (ان رحمت اللّه قريب من المحسنين ).
در ايـن دو آيـه اشاره به پنج قسمت از شرايط قبولى دعا شده است
: نخست اين كه از روى تضرع و در پنهانى باشد, ديگر اين كه از حد اعتدال تجاوز نكند,
سوم اين كه با توليد فساد و تبهكارى همراه نگردد, چهارم اين كه توام با بيم و اميد
متوازن باشد, پنجم اين كه با نيكوكارى توام گردد.
(آيـه ) در آيـات گـذشته اشاره هاى مكرر به مساله ((مبد)) يعنى توحيد وشناسايى
پروردگار از روى اسـرار جهان آفرينش شد, و در اين آيه اشاره به مساله ((معاد)) و
رستاخيز مى شود, تا اين دو بـحث يكديگر را تكميل كنند, و اين سيره قرآن است كه در
بسيارى از موارد ((مبد)) و ((معاد)) را بـا هـم قـريـن مـى سـازد, نخست مى گويد:
((او كسى است كه بادها را پيشاپيش باران رحمتش هـمـچون بشارت دهنده اى (كه از قدوم
مسافر عزيزى خبر مى دهد) مى فرستد)) (وهو الذى يرسل الرياح بشرا بين يدى رحمته ).
((بـادهايى كه از اقيانوسها برخاسته و ابرهاى سنگين بار و پرآب را با خودحمل مى
كند)) (حتى اذا اقلت سحابا ثقالا ).
((در ايـن مـوقع آنها را به سوى سرزمينهاى مرده و خشك و سوزان مى رانيم )) وماموريت
آبيارى اين تشنگان را به عهده آنها مى نهيم (سقناه لبلد ميت ).
((و به وسيله آن , آب حيات بخش را در همه جا فرو مى فرستيم )) (فانزلنا به الما)
((سپس به كمك اين آب انواع ميوه ها را از خاك تيره بيرون مى آوريم ))(فاخرجنا به من
كل الثمرات ).
و بـه دنبال آن اضافه مى كند: ((اين چنين مردگان را از زمين بيرون مى آوريم ))
ولباس حيات را در اندامشان مى پوشانيم (كذلك نخرج الموتى ).
ايـن مـثـال را بـراى آن آورديم كه نمونه معاد را در اين دنيا كه همه سال در
برابرچشم شما تكرار مى شود به شما نشان دهيم ((تا شايد متذكر گرديد)) (لعلكم تذكرون
).
(آيـه ) در اين آيه براى اين كه گمان نشود يكنواخت بودن باران دليل آن است كه همه
سرزمينها يـكـسـان زنـده شـونـد, و بـراى ايـن كـه روشن گردد, استعدادها وآمادگيهاى
متفاوت سبب اسـتـفـاده هـاى مـختلف از مواهب الهى مى شود, مى گويد:((سرزمين شيرين و
پاكيزه گياهان پربركت و مفيد و سودمند به اذن پرودگار, از آن مى رويد)) (والبلد
الطيب يخرج نباته باذن ربه ).
((امـا زمـيـنـهـاى شـوره زار و خبيث و زشت , چيزى جز گياهان ناچيز و كم ارزش نمى
روياند)) (والذى خبث لا يخرج الا نكدا).
و در پـايـان آيـه مـى فـرمـايـد: ((اين چنين آيات را براى كسانى كه شكرگزارند (و
ازآن استفاده مى كنند و راه هدايت را مى پويند) بيان مى كنيم )) (كذلك نصرف الا يات
لقوم يشكرون ).
آيـه فـوق در حقيقت اشاره به يك مساله مهم است و آن اين كه تنها ((فاعليت فاعل ))
براى به ثمر رسيدن يك موضوع , كافى نيست بلكه استعداد و ((قابليت قابل ))نيز شرط
است .
(آيه ).
رسالت نوح نخستين
پيامبر اولوالعزم :.
سرگذشت نوح در سوره هاى مختلفى از قرآن مانند سوره هود,
انبيا,مؤمنون , شعرا و نوح مشروحا آمده است , اما در اينجا تنها فهرستى از آن در شش
آيه آمده , نخست مى فرمايد: ((ما نوح را به سوى قومش فرستاديم )) (لقد ارسلنا
نوحاالى قومه ).
نـخـستين چيزى كه او به آنها يادآور شد, همان توجه به حقيقت توحيد و نفى هرگونه بت
پرستى بـود, ((پـس به آنها گفت : اى قوم من ! خدا را بپرستيد كه هيچ معبودى جز او
براى شما نيست )) (فقال يا قوم اعبدوا اللّه ما لكم من اله غيره ).
نوح پس از بيدار كردن فطرتهاى خفته , آنان را از سرانجام بت پرستى بر حذرداشته و
گفت : ((من از عذاب روزى بزرگ بر شما مى ترسم )) (انى اخاف عليكم عذاب يوم عظيم ).
مـنـظـور از مـجازات ((روز بزرگ )) ممكن است همان توفان معروف نوح يامجازات الهى در
روز رستاخيز باشد.
(آيه ) ولى قوم نوح به جاى اين كه از دعوت اصلاحى اين پيامبر بزرگ كه توام با نهايت
خيرخواهى بـود اسـتـقبال كنند, به آيين توحيد بپيوندند و دست از ستم و فساد بردارند
((جمعى از اشراف و ثـروتمندان قوم او (كه منافع خود را با بيدارى مردم در خطر مى
ديدند, و مذهب او را مانعى بر سر راه هـوسرانيها و هوسبازيهاى خويش مشاهده مى
كردند) صريحا در جواب نوح گفتند: ما تو را در گمراهى آشكارمى بينيم )) (قال الملا
من قومه انا لنريك فى ضلا ل مبين ).
(آيـه ) ((نوح )) در برابر توهين و خشونت آنها با همان لحن آرام و متين ومحبت آميز
خود در پاسخ آنها ((گفت : (من نه تنها گمراه نيستم بلكه ) هيچ گونه نشانه اى از
گمراهى در من وجود ندارد, ولـى مـن فـرسـتـاده پـروردگـار جـهـانـيـانـم )) (قال
ياقوم ليس بى ضلا لة ولكنى رسول من رب العالمين ).
اشاره به اين كه خدايان پراكنده اى كه شما قائل شده ايد همه بى اساس است ,پروردگار
و رب همه جهانيان تنها خداوند يگانه يكتاست كه خالق همه آنها مى باشد.
(آيـه ) هـدف مـن ايـن است كه رسالت پروردگار را انجام داده و دستورات او را به شما
برسانم )) (ابلغكم رسالا ت ربى ).
((و در اين راه از هيچ گونه خيرخواهى فروگذارى نمى كنم )) (وانصح لكم ).
و در پـايان اضافه مى كند: ((من چيزهايى از خداوند مى دانم كه شمانمى دانيد))
(واعلم من اللّه ما لا تعلمون ).
اين جمله ممكن است جنبه تهديد در برابر مخالفتهاى آنها داشته باشد كه من مجازاتهاى
دردناكى از خـداونـد در برابر تبهكاران سراغ دارم كه شما هنوز از آن بى خبريد, و يا
اشاره به لطف و رحمت پـروردگـار باشد كه اگر در مسير اطاعتش گام بگذاريد بركات و
پاداشهايى از او سراغ دارم كه شما به عظمت و وسعت آن واقف نيستيد.
(آيـه ) در ايـن آيـه گفتار ديگرى را از نوح مى خوانيم كه در برابر اظهارتعجب قوم
خود از اين كه چـگـونـه مـمـكـن اسـت انسانى عهده دار رسالت پروردگارگردد, بيان
كرده است : ((آيا تعجب كـرده ايـد كه انسانى مامور ابلاغ رسالت پروردگارگردد و
دستورات بيداركننده او بر اين انسان نازل شود تا شما را از عواقب سؤاعمالتان برحذر
دارد و به آيين پرهيزكارى دعوت كندو تا مشمول رحـمـت الـهـى شـويـد)) (اوعـجـبـتم
ان جاكم ذكر من ربكم على رجل منكم لينذركم ولتتقوا ولعلكم ترحمون ).
يعنى , اين موضوع چه جاى تعجب است ؟ زيرا يك انسان شايسته , استعدادانجام اين رسالت
را بهتر از هر موجود ديگر دارد.
(آيـه ) ولـى بـه جـاى ايـن كـه دعوت چنين رهبر دلسوز و خيرخواه و آگاهى را
بپذيرند, ((همه گـفـتـه هـاى او را تكذيب كردند (و در برابر دعوتش سر تسليم
فرودنياوردند, هر چه نوح بيشتر تبليغ مى كرد, آنها بر لجاجت و سرسختى خودمى
افزودند) و همين سبب شد كه ما نوح و آنها كه با او در كـشـتـى بـودنـد نجات داده
وتكذيب كنندگان به آياتش را گرفتار غرقاب ساخته و هلاك كنيم )) (فكذبوه فانجيناه
والذين معه فى الفلك واغرقنا الذين كذبوا بياتنا).
در پـايان آيه , دليل اين كيفر سخت را چنين بيان مى كند كه ((آنها جمعيت نابينايى
بودند)) يعنى مـردمـى بـودنـد كـور دل و كورباطن كه از مشاهده چهره حقيقت محروم
بودند (انهم كانوا قوما عمين ).
و ايـن كـوردلـى نـتيجه اعمال شوم و لجاجتهاى مستمر خودشان بود, زيراچشم پوشى مستمر
از حقايق , تدريجا چشم تيزبين عقل را ضعيف كرده و سرانجام نابينا مى كند.
(آيه ).
گوشه اى از
سرگذشت قوم هود:.
در تـعـقـيـب ذكـر رسالت نوح و درسهاى عبرتى كه در آن نهفته
بود, به سرگذشت يكى ديگر از پـيـامـبران بزرگ يعنى هود و درگيريهاى او با قوم و
ملتش مى پردازد, نخست مى فرمايد: ((ما به سوى جمعيت عاد, برادرشان هود رافرستاديم
)) (والى عاد اخاهم هودا).
قـوم ((عاد)) مردمى بودند كه در سرزمين ((يمن )) زندگى مى كردند, از نظر قدرت
جسمانى و ثـروت مـلتى نيرومند و قوى بودند, ولى انحرافات عقيده اى مخصوصابت پرستى و
مفاسد اخلاقى در ميان آنها غوغا مى كرد.
سـپـس مـى گويد: هود دعوت خود را از مساله توحيد و مبارزه با شرك وبت پرستى شروع
كرد و ((به آنها گفت : اى قوم من ! خداوند يگانه را بپرستيد كه هيچ معبودى براى شما
غير او نيست , آيا پرهيزگارى را پيشه نمى كنيد)) ! (قال يا قوم اعبدوا اللّه ما لكم
من اله غيره افلا تتقون ).
(آيه ) ولى ثروتمندان از خودراضى (ملا ) يعنى كسانى كه ظاهر آنهاچشم پركن بود, به
هود همان گفتند: كه قوم نوح به نوح گفته بودند, بلكه نسبت سفاهت نيز به او دادند,
((اشراف كافر قوم او گـفـتـند ما تو را در سفاهت و سبك مغزى مى بينيم و گمان مى
كنيم تو از دروغگويان باشى )) ! (قال الملا الذين كفروا من قومه انا لنريك فى سفاهة
وانا لنظنك من الكاذبين ).
(آيه ) اما هود با وقار و ادبى كه مخصوص پيامبران و رهبران راستين وپاك است , بى
آنكه از گفته آنـان عـصبانى و يا دلسرد و مايوس گردد, ((گفت : اى جمعيت من ! هيچ
گونه سفاهتى در من نـيـسـت و وضـع رفـتـار و گفتار من بهترين دليل بر سرمايه هاى
عقلانى من است , من فرستاده پروردگار جهانيانم )) (قال يا قوم ليس بى سفاهة ولكنى
رسول من رب العالمين ).
(آيـه ) هود اضافه كرد: ((رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى كنم ;Š
و من خيرخواه امينى براى شما هستم )) (ابلغكم رسالا ت ربى وانا لكم ناصح امين ).
(آيـه ) سـپس هود در برابر افرادى كه از بعثت يك انسان به عنوان پيامبر درتعجب
بودند به همان مـطـلبى اشاره مى كند كه نوح پيامبر نيز به قوم خود گفته بود وآن اين
كه : ((آيا تعجب مى كنيد كـه از طرف پروردگار به فردى از شما وحى شود, تاشما را از
كيفرهايى كه به خاطر اعمالتان در پيش داريد بيم دهد !)) (اوعجبتم ان جاكم ذكر من
ربكم على رجل منكم لينذركم ).
سپس براى تحريك عواطف خفته آنها و برانگيختن حس شكرگزارى دردرون جانشان قسمتى از
نـعـمتهاى پروردگار را, براى آنان شرح مى دهد, مى گويد:((به خاطر بياوريد كه خداوند
شما را جـانـشـينان قوم نوح قرار داد)) (واذكروا اذجعلكم خلفا من بعد قوم نوح ) و
هنگامى كه آنها بر اثر طـغيانشان به وسيله توفان نابود شدند, سرزمينهاى وسيع و
گسترده آنان را با تمام نعمتهايى كه داشتند دراختيار شما قرار داد.
بـه عـلاوه ((و شـمـا را از جهت خلقت (جسمانى ) گسترش (و قدرت ) داد))(وزادكم فى
الخلق بصطة ).
(آيـه ) امـا در مـقـابل اين اندرزها و راهنماييهاى منطقى و يادآورى نعمتهاى الهى
آنها كه منافع مادى خود را در خطر مى ديدند و قبول دعوت او را مانع هوسبازيهاى خويش
مى دانستند, در مقام مخالفت برآمده و ((گفتند: آيا به سراغ ماآمده اى كه تنها خداى
يگانه را بپرستيم , و آنچه را پدران مـا مـى پرستيدند, رها كنيم ))؟ نه هرگز چنين
چيزى , ممكن نيست (قالوا اجئتنا لنعبداللّه وحده ونذر ما كان يعبدآباؤنا).
و سرانجام براى اين كه اميد ((هود)) را بكلى از خود قطع كنند و به اصطلاح حرف آخر
را به او زده بـاشند گفتند: ((اگر راست مى گويى (و عذابها و مجازاتهايى راكه به ما
وعده مى دهى حقيقت دارد) هـر چـه زودتر آنها را به سراغ ما بفرست و ما رامحو و
نابودن كن )) ! (فاتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين ).
يعنى ما كمترين واهمه اى از تهديدهاى تو نداريم .
(آيه ) هنگامى كه سخن به اينجا رسيد و آخرين حرف خود را كه نشانه امتناع كامل از
قبول دعوت هـود بـود زدنـد و او بكلى از هدايت آنان مايوس شد, ((به آنها گفت :
اكنون كه چنين است بدانيد عـذاب و كـيـفـر خـشم خدا بر شما مسلما واقع خواهد شد))
(قال قد وقع عليكم من ربكم رجس وغضب ).
سـپـس بـراى اين كه گفتار آنها در باره بتها بدون پاسخ نماند, اضافه مى كند:
((آياشما با من در مـورد چيزهايى كه از الوهيت جز نامى بى اثر ندارند و شما و
پدرانتان اسم خدا بر آنها گذارده ايد و بـه دروغ آثار و خاصيتهايى براى آنها قائل
شده ايد, به مجادله برخاسته ايد, در حالى كه هيچ گونه فرمان و حجتى خدا در اين باره
نازل نكرده است )) (اتجادلوننى فى اسما سميتموها انتم وآباؤكم ما نزل اللّه بها من
سلطان ).
سـپـس گـفـت : ((اكـنون كه چنين است شما در انتظار بمانيد من هم با شما انتظارمى
كشم )) (فـانـتـظـروا انـى مـعكم من المنتظرين ) شما در اين انتظار باشيد كه
بتهاياريتان كنند و من در انـتظارم كه عذاب دردناك الهى بر شما فرود آيد آينده نشان
خواهد داد كداميك از اين دو انتظار به حقيقت نزديكتر خواهد بود.
(آيـه ) در ايـن آيه سرانجام كار اين قوم لجوج در عبارت كوتاهى چنين بيان شده است :
((ما هود و كـسـانـى را كـه با او بودند به لطف و رحمت خود, رهايى بخشيديم , و ريشه
كسانى كه آيات ما را تـكذيب كردند و حاضر نبودند در برابر حق تسليم شوند, قطع و
نابود ساختيم )) (فانجيناه والذين معه برحمة منا وقطعنا دابرالذين كذبوا بياتنا وما
كانوا مؤمنين ).
(آيه ).
سرگذشت عبرت
انگيز قوم ثمود!.
از ايـن بـه بـعـد بـه قـيـام ((صـالح )) پيامبر بزرگ خدا در
ميان قوم ((ثمود)) كه در يك منطقه كـوهـستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند اشاره
شده , نخست مى گويد:((ما به سوى قوم ثمود برادرشان صالح را فرستاديم )) (والى ثمود
اخاهم صالحا).
پـيـامبر آنان صالح نيز همانند ساير پيامبران , نخستين گام را در راه هدايت آنهااز
مساله توحيد و يـكتاپرستى برداشت و به آنها ((گفت : اى قوم من ! خداوند يگانه را
پرستش كنيد كه معبودى جز او نداريد)) (قال يا قوم اعبدوا اللّه ما لكم من اله غيره
).
سپس اضافه نمود: من بدون دليل چيزى نمى گويم , ((بينه و دليل روشن ازطرف
پروردگارتان بـراى شـمـا آمده است و اين همان شترى است كه خداوند براى شما معجزه
قرار داده است )) (قد جاتكم بينة من ربكم هذه ناقة اللّه لكم آية ).
سپس به آنها مى گويد: ((او را به حال خود واگذاريد و بگذاريد در زمين خدابه چرا
بپردازد, و به او آزار مـرسـانـيـد كـه عذاب دردناكى شما را فرا خواهد گرفت
))(فذروها تاكل فى ارض اللّه ولا تمسوها بسؤ فياخذكم عذاب اليم ).
(آيه ) در اين آيه مى گويد: ((به خاطر داشته باشيد كه خداوند شما راجانشينان در روى
زمين بعد از قـوم عـاد قـرار داد, و در آن مستقر ساخت )) (واذكروااذ جعلكم خلفا من
بعد عاد وبواكم فى الا رض ).
يعنى از يك سو نعمتهاى فراوان الهى را فراموش نكنيد و از سوى ديگر توجه داشته باشيد
كه پيش از شما اقوام طغيانگرى مانند قوم عاد بودند كه بر اثرمخالفتهايشان به عذاب
الهى گرفتار شدند و نابود گرديدند.
سـپس روى بعضى از نعمتها و امكانات خداداد قوم ثمود تكيه كرده ,مى گويد: شما در
سرزمينى زنـدگى داريد كه هم دشتهاى مسطح با خاكهاى مساعد وآماده كه ((در دشتهايش
قصرها براى خود بنا مى كنيد و در كوهها براى خود خانه هامى تراشيد)) (تتخذون من
سهولها قصورا وتنحتون الجبال بيوتا).
و در پـايـان آيه مى گويد: ((اين همه نعمتهاى فراوان خدا را يادآور شويد و درزمين
فساد نكنيد و كفران نعمت ننماييد)) (فاذكروا آلا اللّه ولا تعثوا فى الا رض مفسدين
).
(آيـه ) بـاز مـلاحـظـه مـى كـنيم كه جمعيت اشراف و ثروتمندان خوش ظاهر وبدباطن
سررشته مـخـالـفـت بـا ايـن پيامبر بزرگ الهى را به دست گرفتند و همان طور كه قرآن
مى گويد: ((اين جمعيت اشرافى و متكبر از قوم صالح به افرادى از مستضعفان كه ايمان
آورده بودند گفتند: آيا به راسـتى شما مى دانيد كه صالح از طرف خداوندبراى راهنمايى
ما فرستاده شده است )) (قال الملا الذين استكبروا من قومه للذين استضعفوا لمن آمن
منهم اتعلمون ان صالحا مرسل من ربه ).
ولى به زودى با پاسخ قاطع آنان كه حكايت از تصميم و اراده قوى مى كردروبرو شدند و
اين پاسخ را از آنـان شـنـيـدند كه ((گفتند: ما نه تنها مى دانيم صالح فرستاده
خداست بلكه ) ما به آنچه او ماموريت دارد, و دعوت به سوى آن مى كند,ايمان آورده ايم
)) (قالوا انا بما ارسل به مؤمنون ).
(آيـه ) ((ايـن مـغروران متكبر (دست از كار خود برنداشته و مجددا براى تضعيف روحيه
جمعيت مـؤمنان ) گفتند: ما به آنچه شما ايمان آورده ايد كافريم ))(قال الذين
استكبروا انا بالذى آمنتم به كافرون ).
(آيـه ) هنگامى كه ثروتمندان متكبر و خودخواه از ايجاد تزلزل درپايه هاى ايمان توده
هاى مردم با ايـمان مايوس شدند, و از سوى ديگر مى ديدند باوجود ((ناقه )) كه معجزه
صالح محسوب مى شد, سـمپاشيهاى آنها به جايى نمى رسد,تصميم به نابود كردن ناقه
گرفتند, و قبل از هر چيز ((آن را پى كردند و كشتند و ازفرمان خدا سر برتافتند))
(فعقروا الناقة وعتوا عن امر ربهم ).
و بـه ايـن نيز قناعت نكردند بلكه به سراغ صالح آمدند و صريحا به او ((گفتند:اى
صالح ! اگر تو فرستاده خدا هستى هر چه زودتر عذاب الهى را به سراغ مابفرست ))
(وقالوا يا صالح ائتنا بما تعدنا ان كنت من المرسلين ).
ايـن سـخـن در حـقيقت برپا ساختن يك نوع جنگ اعصاب در مقابل صالح وبراى تضعيف روحيه
((صالح )) و مؤمنان بود.
(آيه ) هنگامى كه آنها ستيزه جويى و طغيانگرى را به آخر رساندند وآخرين بارقه
آمادگى ايمان را در وجـود خـود خـامـوش سـاخـتـند, مجازات الهى كه طبق قانون انتخاب
اصلح و از ميان بردن مـوجـودات فاسد و مفسد صورت مى گيرد, به سراغ آنها آمد و ((آن
چنان زمين لرزه اى قصرها و خـانه هاى مستحكمشان را تكان دادو فرو ريخت (و زندگى
پرزرق و برق آنها را درهم كوبيد) كه صبحگاهان تنها جسم بى جان آنها در خانه هايشان
باقى مانده بود)) (فاخذتهم الرجفة فاصبحوا فى دارهم جاثمين ).
قوم ثمود به چه
وسيله نابود شدند ؟.
از آيه فوق استفاده مى شود كه وسيله نابودى اين قوم سركش ,
زلزله بود, امااز آيه 13 سوره فصلت بـر مى آيد كه صاعقه آنها را نابود كرد, و در
آيه 5 سوره حاقه مى خوانيم به وسيله يك عامل ويرانگر (طـاغيه ) از ميان رفتند بايد
بگوييم ;Š اين هرسه عامل به يك
چيز بازگشت مى كنند, يعنى نخست صاعقه توليد مى شود و به دنبال آن زمين لرزه به وجود
مى آيد, و اما ((طاغيه )) به معنى موجودى اسـت كـه از حـدخود تجاوز كند و اين هم ,
با زلزله سازگار است و هم با صاعقه , بنابراين تضادى درميان آيات نيست .
(آيـه ) در ايـن آيه مى گويد: ((بعد از اين جريان صالح از آنها روى برتافت وبه آنها
گفت : من حق رسـالـت پـروردگـارم را ادا كـردم و آنـچه گفتنى بود به شما گفتم واز
نصيحت و خيرخواهى كـوتـاهـى نـكردم , لكن شما خيرخواهان را دوست نداريد))(فتولى
عنهم وقال يا قوم لقد ابلغتكم رسالة ربى ونصحت لكم ولكن لا تحبون الناصحين ).
(آيه ).
سرنوشت دردناك
قوم لوط:.
قـرآن , صـحنه عبرت انگيز ديگرى از سرگذشت پيامبران را بازگو مى
كند وهدف آيات پيشين را تعقيب و تكميل مى نمايد, و آن سرگذشت پيامبر بزرگ
خدا((لوط)) و قوم اوست .
نـخـسـت مى گويد: ((به خاطر بياوريد لوط پيامبر را هنگامى كه به قوم خودگفت : آيا
شما عمل زشـت و نـنگينى انجام مى دهيد كه احدى از جهانيان تاكنون مرتكب آن نشده است
)) ؟ (ولوطا اذ قال لقومه اتاتون الفاحشة ما سبقكم بها من احد من العالمين ).
(آيه ) در اين آيه گناهى را كه در آيه قبل بطور سربسته ذكر شده بود,تشريح مى كند و
مى گويد: ((شما از روى شهوت به سراغ مردان مى رويد, و از زنان صرف نظر مى كنيد))
(انكم لتاتون الرجال شهوة من دون النسا).
چـه انـحرافى از اين بدتر و بالاتر كه وسيله توليد نسل را كه آميزش زن و مرد است
وخداوند آن را بـطـور غـريزى در هر انسانى قرار داده , رها كنند, و سراغ ((جنس
موافق ))بروند كارى كه اصولا برخلاف فطرت و ساختمان طبيعى جسم و روح انسان وغريزه
تحريف نايافته اوست و در پايان آيه بـه عـنـوان تـاكيد مى گويد: ((بلكه شماجمعيت
اسراف كاريد)) (بل انتم قوم مسرفون ) يعنى از حدود الهى قدم بيرون گذارده و در
سنگلاخ انحراف و تجاوز از مرز فطرت سرگردان شده ايد.
(آيـه ) در ايـن آيـه اشـاره بـه جـواب لـجـوجانه و غيرمنطقى قوم لوط كرده ,مى
گويد: ((از آنها هيچ گونه جوابى در برابر دعوت اين پيامبر خيرخواه و دلسوز ومصلح
نداشتند جز اين كه با خشم و عـصبانيت گفتند: لوط و پيروان او را از شهرخود بيرون
كنيد (گناهشان چيست ؟ گناهشان ايـن اسـت ) كه مردمى پا كند و گناه نمى كنند)) ! و
نه تنها با ما هم صدا نمى شوند, بلكه مزاحم ما نيز هستند ! (وما كان جواب قومه الا
ان قالوا اخرجوهم من قريتكم انهم اناس يتطهرون ).
اين احتمال نيز در تفسير جمله ((انهم اناس يتطهرون )) وجود دارد, كه قوم لوط مى
خواستند اين پيامبر و پيروانش را متهم به تظاهر و رياكارى كنند.
(آيه ) با توجه به آنچه در سه آيه فوق بيان شد, هر داور منصفى مى تواندحكم محكوميت
چنين قوم و ملتى را صادر كند.
لذا در اين آيه خداوند مى فرمايد: ((چون كار به اينجا رسيد ما لوط و پيروان واقعى و
خاندانش را كه پاكدامن بودند, نجات بخشيديم جز همسرش كه او را درميان قوم تبهكار
رها ساختيم )) زيرا او هم از نظر عقيده و آيين و مذهب با آنان هماهنگ بود (فانجيناه
واهله الا امراته كانت من الغابرين ).
(آيـه ) در ايـن آيـه اشـاره بـسـيـار كـوتاه و پرمعنى به مجازات شديد ووحشتناك اين
قوم كرده , مى گويد: ((ما بارانى بر آنها فرستاديم )) اما چه بارانى ؟!بارانى از
سنگ كه آنها را در هم مى كوبيد و نابود مى كرد (وامطرنا عليهم مطرا).
((اكنون تماشا كن ببين سرانجام كار مجرمان به كجا كشيد)) (فانظر كيف كان عاقبة
المجرمين ).
گـرچه روى سخن در اينجا به پيامبر است اما پيداست كه هدف عبرت گرفتن همه افراد با
ايمان مى باشد.
(آيه ).
رسالت شعيب در
مدين :.
شـعـيـب كـه نـسبش طبق تواريخ با چندين واسطه به ((ابراهيم ))
مى رسيد, به سوى اهل مدين مـبـعوث گرديد, ((مدين )) از شهرهاى شام بود و مردمى
تجارت پيشه و مرفه داشت , كه در ميان آنها بت پرستى و همچنين تقلب و كم فروشى در
معامله كاملا رايج بود ـشرح درگيرى اين پيامبر بـزرگ بـا اهل ((مدين )) در سوره هاى
متعددى از قرآن مخصوصا سوره ((هود)) و ((شعرا)) آمده است .
در ايـن آيـه خـداونـد مى فرمايد: ((ما به سوى مردم مدين , برادر آنها شعيب
رافرستاديم )) (والى مدين اخاهم شعيبا).
سـپـس اضافه مى كند كه شعيب دعوت خود را همانند پيامبران ديگر از مساله توحيد شروع
كرد و ((صـدا زد اى قوم من ! خداوند يگانه را بپرستيد كه هيچ معبودى جز او براى شما
نيست )) (قال يا قوم اعبدوا اللّه ما لكم من اله غيره ).
و گفت اين حكم علاوه بر اين كه فرمان عقل است به وسيله ((دلايل روشنى كه از طرف
خداوند براى شما آمده )) نيز اثبات شده است (قد جاتكم بينة من ربكم ).
پـس از دعـوت بـه توحيد, به مبارزه با مفاسد اجتماعى و اخلاقى و اقتصادى آنها
برخاسته نخست آنـان را كـه آلـوده كـم فروشى و تقلب و تزوير در معامله بودند ازاين
كار باز مى دارد و مى گويد: اكنون كه راه خدا براى شما آشكار شده ((حق پيمانه ووزن
را ادا كنيد و از حقوق مردم چيزى كم نگذاريد)) (فاوفوا الكيل والميزان ولا تبخسوا
الناس اشياهم ).
سپس به يكى ديگر از كارهاى خلاف آنها اشاره كرده , مى گويد: ((در روى زمين بعد از
آن كه (در پـرتـو ايـمـان و كوششهاى انبيا) اصلاح شده است , فسادنكنيد)) (ولا
تفسدوا فى الا رض بعد اصلا حها).
مـسـلـم اسـت كـه از تـولـيـد فـساد, اعم از فساد اخلاقى يا بى ايمانى يا ناامنى ,
هيچ كس بهره اى نـمى گيرد, لذا در آخر آيه اضافه مى كند: ((اين به سود شماست اگر
ايمان داشته باشيد)) (ذلكم خير لكم ان كنتم مؤمنين ).
(آيه ) در اين آيه به چهارمين نصيحت شعيب , اشاره شده است , آنجا كه مى گويد: ((شما
بر سر راه مـردم بـا ايمان ننشينيد و آنها را تهديد نكنيد و مانع راه خدانشويد و با
القاى شبهات راه مستقيم حـق را در نظر آنها كج و معوج نشان ندهيد))(ولا تقعدوا بكل
صراط توعدون وتصدون عن سبيل اللّه من آمن به وتبغونهاعوجا).
و در پـايـان آيـه پـنـجـمـين نصيحت شعيب كه يادآورى نعمتهاى پروردگار براى تحريك
حس شـكـرگـزارى آنـهـاسـت آمده : ((و به خاطر بياوريد هنگامى كه افراد كمى بوديد
سپس خداوند جمعيت شما را زياد كرد و نيروى انسانى شما را فزونترساخت )) (واذكروا اذ
كنتم قليلا فكثركم ).
از جمله فوق استفاده مى شود كه در اكثر موارد كثرت نفرات , مى تواندسرچشمه قدرت و
عظمت و پيشرفت جامعه باشد.
((و نـيـز خوب بنگريد كه سرانجام كار مفسدان به كجا منتهى شد)) و به دنبال آنها گام
برنداريد (وانظروا كيف كان عاقبة المفسدين ).
(آيـه ) در ايـن آيـه كـه در واقـع پـاسـخـى است به بعضى از گفته هاى مؤمنان
وكافران , شعيب مى گويد: ((اگر طايفه اى از شما به آنچه من مبعوث شده ام ايمان
آورده و جمعيت ديگرى ايمان نـيـاورده انـد (نـبايد موجب غرور كافران و ياس مؤمنان
گردد) شما صبر كنيد تا خداوند ميان ما حـكـم كند كه او بهترين حاكمان است )) (وان
كان طائفة منكم آمنوا بالذى ارسلت به وطائفة لم يـؤمنوا فاصبروا حتى يحكم اللّه
بيننا وهو خير الحاكمين ) يعنى , آينده نشان خواهد داد, چه كسانى بر حق بوده اند
وچه كسانى بر باطل .
آغاز جز نهم قرآن
مجيد.
(آيـه ) در ايـن آيـه و آيـه بـعد عكس العمل قوم مستكبر شعيب در
برابر سخنان منطقى اين پيامبر بزرگ بيان شده است .
قرآن مى گويد: ((اشراف زورمند و متكبر قوم شعيب به او گفتند سوگند يادمى كنيم كه
قطعا, هـم خودت و هم كسانى را كه به تو ايمان آورده اند, از محيطخود بيرون خواهيم
راند, مگر اين كه هـر چـه زودتـر بـه آيين ما باز گرديد)) (قال الـملا الذين
استكبروا من قومه لنخرجنك يا شعيب والذين آمنوا معك من قريتنا اولتعودن فى ملتنا)
((1)) .
پاسخى كه شعيب در برابر اين همه تهديد و خشونت به آنها داد خيلى ساده و ملايم و
منطقى بود, ((گـفـت : آيا (مى خواهيد ما را به آيين خودتان بازگردانيد) اگر چه مايل
نباشيم )) (قال اولو كنا كارهين ).
(آيه ) در اين آيه شعيب چنين ادامه مى دهد: ((اگر ما به آيين بت پرستى شما باز
گرديم , و بعد از آن كه خدا ما را نجات داده خود را به اين پرتگاه بيفكنيم , برخدا
افترا بسته ايم )) (قد افترينا على اللّه كذبا ان عدنا فى ملتكم بعد اذ نجينااللّه
منها).
سـپـس اضـافه مى كند: ((ممكن نيست ما به آيين شما بازگرديم مگر اين كه خدابخواهد))
(وما يكون لنا ان نعود فيها الا ان يشااللّه ربنا).
و بلافاصله اضافه مى كند كه خداوند نيز چنين دستورى نخواهد داد, ((چرا كه او از همه
چيز آگاه است و به همه چيز احاطه علمى دارد)) (وسع ربنا كل شى علما).
بـنـابـرايـن هـرگـز مـمـكن نيست او از دستورى كه داده باز گردد, زيرا كسى كه
ازدستورش برمى گردد, كه علمش محدود باشد و اشتباه كند و از دستور خود پشيمان گردد,
اما آن كس كه احاطه علمى به همه چيز دارد, تجديد نظر براى او ممكن نيست .
سپس براى اين كه به آنها حالى كند از تهديدشان هراسى ندارد و محكم بر جاى خود
ايستاده است , مى گويد: ((توكل و تكيه ما تنها به خداست ))(على اللّه توكلنا).
و سرانجام براى اين كه حسن نيت خود را ثابت كند و چهره حقيقت طلبى ومسالمت جويى
خويش را آشكار سازد, تا دشمنانش او را متهم به ماجراجويى وغوغا طلبى نكنند, مى
گويد: ((پروردگارا ! مـيـان مـا و جمعيت ما به حق حكم وداورى كن , و مشكلات و
گرفتاريهاى ما را برطرف ساز, و درهاى رحمتت را به سوى ما بگشا كه بهترين گشايندگانى
)) (ربنا افتح بيننا وبين قومنا بالحق وانت خيرالفاتحين ).
(آيـه ) در ايـن آيه از تبليغاتى كه مخالفان شعيب در برابر تابعان اومى كردند سخن
به ميان آورده , مـى گـويـد: ((اشـراف و متكبران خودخواهى كه از قوم شعيب راه كفر
را پيش گرفته بودند (به كسانى كه احتمال مى دادند تحت تاثيردعوت شعيب واقع شوند) مى
گفتند: اگر از شعيب پيروى كـنـيد بطور مسلم اززيانكاران خواهيد بود)) (وقال الملا
الذين كفروا من قومه لئن اتبعتم شعيبا انكم اذالخاسرون ).
و مـنـظـورشان همان خسارتهاى مادى بود كه دامنگير مؤمنان به دعوت شعيب مى شد, زيرا
آنها مسلما بازگشت به آيين بت پرستى نمى كردند, و بنابراين مى بايست به زور از آن
شهر و ديار اخراج شوند و املاك و خانه هاى خود را بگذارندو بروند.
(آيه ) هنگامى كه كارشان به اينجا رسيد و علاوه بر گمراهى خويش درگمراه ساختن
ديگران نيز اصـرار ورزيـدنـد, و هيچ گونه اميدى به ايمان آوردن آنهانبود, مجازات
الهى به حكم قانون قطع ريـشـه فـسـاد بـه سـراغ آنـها آمد, ((پس زلزله سخت و
وحشتناكى آنها را فراگرفت , آنچنان كه صـبـحـگـاهـان همگى به صورت اجساد بى جانى در
درون خانه هايشان افتاده بودند)) (فاخذتهم الرجفة فاصبحوا فى دارهم جاثمين ).
(آيـه ) سـپـس ابعاد وحشتناك اين زلزله عجيب را با اين جمله تشريح كرده , مى گويد:
((آنها كه شـعـيـب را تـكذيب كردند, آنچنان نابود شدند كه گويا هرگزدر اين خانه ها
سكنى نداشتند)) ! (الذين كذبوا شعيبا كان لم يغنوا فيها).
و در پايان آيه مى فرمايد: ((آنها كه شعيب را تكذيب كردند, زيانكار بودند)) نه
مؤمنان (الذين كذبوا شعيبا كانوا هم الخاسرون ).
(آيـه ) در ايـن آيـه آخرين گفتار شعيب را مى خوانيم كه : ((او از قوم گنهكارروى
برگردانيد و گـفـت : مـن رسالات پروردگارم را ابلاغ كردم , و به مقدار كافى نصيحت
نمودم و از هيچ گونه خيرخواهى فروگذار نكردم )) (فتولى عنهم وقال ياقوم لقد ابلغتكم
رسالا ت ربى ونصحت لكم ).
((با اين حال چگونه به حال اين جمعيت كافر تاسف بخورم )) (فكيف آسى على قوم كافرين
).
زيـرا آخـريـن تـلاش و كـوشـش بـراى هـدايت آنها به عمل آمد ولى در برابر حق سر
تسليم فرود نياوردند, و مى بايست چنين سرنوشت شومى را داشته باشند.
(آيه ).
اگر هشدارها مؤثر
نيفتد:.
ايـن آيـه كـه بـعـد از ذكر سرگذشت جمعى از پيامبران بزرگ و پيش
از پرداختن به سرگذشت مـوسى بن عمران آمده , اشاره به چند اصل كلى است كه در همه
ماجراها حكومت مى كند, نخست مـى گـويـد: ((و ما در هيچ شهر و آبادى , پيامبرى
نفرستاديم مگر اين كه اهل آن را به ناراحتيها و خـسـارتـهـا گرفتار ساختيم ;Š
شايد (به خود آيند, و به سوى خدا) بازگردند و تضرع كنند)) ! (وما ارسلنا فى قرية من
نبي الا اخذنا اهلها بالباسا والضرا لعلهم يضرعون ).
و ايـن به خاطر آن است كه مردم تا در ناز و نعمتند كمتر گوش شنوا و آمادگى براى
پذيرش حق دارند اما هنگامى كه در تنگناى مشكلات قرار مى گيرند و نورفطرت و توحيد
آشكارتر مى گردد, بـى اخـتـيار به ياد خدا مى افتند و دلهايشان آماده پذيرش مى
گردد, ولى اين بيدارى كه در همه يـكـسان است در بسيارى از افراد زودگذر و ناپايدار
است و به مجرد, برطرف شدن مشكلات بار ديـگر در خواب غفلت فرو مى روند ولى براى جمعى
نقطه عطفى در زندگى محسوب مى شود و براى هميشه , به سوى حق باز مى گردند.
(آيه ) لذا در اين آيه مى گويد: هنگامى كه آنها در زير ضربات حوادث و فشارمشكلات
تغيير مسير ندادند و همچنان در گمراهى خود باقى ماندند ((سپس مامشكلات را از آنها
برداشتيم و به جاى آن گـشـايـش و نعمت قرار داديم , تا آنجا كه (بار ديگر زندگانى
آنها رونق گرفت و كمبودها به فزونى تبديل شد و) مال و نفرات آنها فراوان گرديد))
(ثم بدلنا مكان السيئة الحسنة حتى عفوا).
بـه هـنـگـام بـرطـرف شدن مشكلات , به جاى اين كه به اين حقيقت توجه كنندكه ((نعمت
)) و ((نقمت )) به دست خداست و رو به سوى او آورند, براى اغفال خود به اين منطق