پيشگفتار

فصل اول

اهميت ‏بحثهاى اخلاقى

اشاره

اقوام روزگار به اخلاق زنده‏اند

اهميت اخلاق در روايات اسلامى

نكته‏ها:

1- تعريف علم اخلاق

2- رابطه اخلاق و فلسفه

3- رابطه اخلاق و عرفان

4- رابطه علم‏ و اخلاق‏

5- آيا اخلاق قابل تغيير است؟

آيات و روايات دليل بر قابليت تغيير اخلاق است

دلائل طرفداران عدم تغيير اخلاق

پاسخ

6 - تاريخچه علم اخلاق

فصل دوم

نقش اخلاق در زندگى و تمدن انسانها

تفسير و جمع‏بندى

حيات طيبه چيست؟

رابطه زندگى مادى با مسائل اخلاقى در روايات اسلامى

فصل سوم

مكتبهاى اخلاقى

1- اخلاق در مكتب خداپرستان

2- اخلاق ماديگرى

3- اخلاق از ديدگاه فلاسفه عقلى

4 - اخلاق در مكتب غيرگرايان!

5 - اخلاق از ديدگاه وجدان گرايان

نكته‏ها

1- اخلاق و نسبيت

اسلام نسبى بودن اخلاق را نفى مى‏كند

2- تاثير متقابل اخلاق‏ و رفتار

تاثير متقابل اخلاق و عمل در احاديث اسلامى
 

3- اخلاق فردى و اجتماعى

فصل چهارم

پشتوانه‏هاى اخلاق

1- پشتوانه سودجويى

2- پشتوانه عقلى

3- پشتوانه شخصيت

4- پشتوانه الهى

نكته

فصل پنجم

اخلاق و آزادى

اعتقاد به جبر و مسائل ضد اخلاقى
 

فصل ششم

اصول مسائل اخلاقى در قرآن

نقد و بررسى

بازگشت‏به اصول اخلاقى در قرآن

اصول اخلاقى اسلامى در روايات

فصل هفتم

پيوند مسائل اخلاقى با يكديگر

فصل هشتم

از كجا شروع كنيم؟

سه ديدگاه در برخورد با مسائل اخلاقى
 

ديدگاه اول، تهذيب نفس نوعى جهاد
 

ديدگاه دوم، ديدگاه طب روحانى

ديدگاه سوم، ديدگاه سير و سلوك
 

فصل نهم

روشهاى مختلف ارباب سير و سلوك
 

1- سير و سلوك منسوب به بحرالعلوم‏

چگونگى سير و سلوك در اين روش

2- روش مرحوم ملكى تبريزى:

3- روش ديگر

خلاصه و جمع‏بندى مكتبهاى سير و سلوك

فصل دهم

آيا در هر مرحله استاد و راهنما لازم است؟

نقش واعظ درون

فصل يازدهم

آمادگيهاى لازم براى پرورش فضائل اخلاقى

1- پاك بودن محيط

2- نقش معاشران و دوستان

نقش معاشران در روايات اسلامى

تاثير معاشرت در تحليلهاى منطقى

3- تاثير تربيت‏خانوادگى و وراثت در اخلاق

رابطه اخلاق و تربيت‏خانوادگى در احاديث اسلامى

4- تاثير علم و آگاهى در تربيت

نتيجه

رابطه علم‏ و اخلاق‏ در احاديث اسلامى

5- تاثير فرهنگ جامعه در پرورش فضائل و رذائل

رابطه آداب و سنن با اخلاق در روايات اسلامى

چگونگى تاثير عمل‏ در اخلاق‏ در روايات اسلامى

7- رابطه اخلاق‏ و تغذيه‏

رابطه تغذيه و اخلاق در روايات اسلامى

صفات اخلاقى و اعمال اخلاقى

فصل دوازدهم

گامهاى عملى به سوى تهذيب اخلاقى

گام اول: توبه

1- حقيقت توبه

2- وجوب توبه

3- عموميت توبه

4- اركان توبه

5- قبولى توبه عقلى است‏يا نقلى؟

6- تبعيض در توبه

7- دوام توبه

8- مراتب توبه

9- آثار و بركات توبه

گام دوم: مشارطه

گام سوم: مراقبه

گام چهارم: محاسبه

1- در اين كه چگونه بايد نفس را محاسبه‏ كرد

2- آثار محاسبه نفس چيست؟

گام پنجم: معاتبه و معاقبه (سرزنش كردن و كيفر دادن)

نيت‏ و اخلاص‏نيت‏

اخلاص

اخلاص در روايات اسلامى

حقيقت اخلاص

موانع اخلاص

آثار اخلاص

ريا كارى

ريا در روايات اسلامى

فلسفه تحريم ريا

نشانه‏هاى رياكاران

طريق درمان ريا

آيا نشاط در عبادت منافات با اخلاص دارد؟

تفاوت ريا و سمعه؟

سكوت و اصلاح زبان

سكوت در آيات قرآن مجيد

سكوت در روايات اسلامى

رفع يك اشتباه

اصلاح زبان

رابطه زبان با فكر و اخلاق

آفات اللسان (خطرات زبان)

اصول كلى براى دفع خطرات زبان

1- توجه جدى به خطرات زبان!

2- سكوت

3- حفظ زبان (نخست انديشه كردن سپس گفتار)

خودشناسى و خداشناسى

1- رابطه خود شناسى و تهذيب نفس

2- خود شناسى در روايات اسلامى

3 - خود شناسى وسيله خداشناسى است

تفسيرهاى هفتگانه براى حديث من عرف نفسه

موانع خودشناسى

عبادت و نيايش روح را پرورش مى‏دهد

تاثير عبادات در پالايش روح، در روايات اسلامى

ياد خدا و پرورش روح

ذكر خدا چگونه است؟

رابطه ياد خدا با تهذيب نفوس در احاديث اسلامى

1- حقيقت ذكر چيست؟

2- مراتب ذكر

3- موانع ذكر

فصل سيزدهم

اسوه‏ها و الگوها

تولى و تبرى در روايات اسلامى

داستان موسى و خضر

فصل چهاردهم

چهره ديگر ولايت و تاثير آن در تهذيب نفوس!

سخنى از علامه شهيد مطهرى

 

 


 

پيشگفتار

بسم الله الرحمن الرحيم

 

مسائل اخلاقى در هر زمان از اهميت فوق‏العاده‏اى برخوردار بوده، ولى در عصر و زمان ما اهميت ويژه‏اى دارد، زيرا:

1- از يك سو عوامل و انگيزه‏هاى فساد و انحراف در عصر ما از هر زمانى بيشتر است و اگر در گذشته براى تهيه مقدمات بسيارى از مفاسد اخلاقى هزينه‏ها و زحمتها لازم بود در زمان ما از بركت پيشرفت صنايع بشرى همه چيز در همه جا و در دسترس همه كس قرار گرفته است!

2- از سوى ديگر، با توجه به اين كه عصر ما عصر بزرگ شدن مقياسهاست و آنچه در گذشته بطور محدود انجام مى‏گرفت در عصر ما به صورت نامحدود انجام مى‏گيرد، قتل و كشتار انسانها به بركت وسائل كشتار جمعى، و مفاسد اخلاقى ديگر به كمك فيلمهاى مبتذلى كه از ماهواره‏ها در سراسر دنيا منتشر مى‏شود و اخيرا كه به بركت اينترنت‏ هرگونه اطلاعات مضر در اختيار تمام مردم دنيا قرار مى‏گيرد، مفاسد اخلاقى بسيار گسترش پيدا كرده و مرزها را در هم شكسته و تا اقصا نقاط جهان پيش مى‏رود تا آنجا كه صداى بنيانگذاران مفاسد اخلاقى نيز درآمده است.

اگر در گذشته توليد مواد مخدر در يك نقطه، يك روستا و حداكثر شهرهاى مجاور را آلوده مى‏كرد امروز به كمك سوداگران مرگ به سراسر دنيا كشيده مى‏شود.

3- از سوى سوم، همان گونه كه علوم و دانشهاى مفيد و سازنده در زمينه‏هاى مختلف پزشكى و صنايع و شؤون ديگر حيات بشرى گسترش فوق‏العاده‏اى پيدا كرده، علوم شيطانى و راهكارهاى وصول به مسائل غيرانسانى و غيراخلاقى نيز به مراتب گسترده‏تر از سابق شده است‏به گونه‏اى كه به دارندگان فساد اخلاق اجازه مى‏دهد از طرق مرموزتر و پيچيده‏تر و گاه ساده‏تر و آسانتر به مقصود خود برسند.

در چنين شرايطى توجه به مسائل اخلاقى و علم اخلاق از هر زمانى ضرورى‏تر به نظر مى‏رسد و هرگاه نسبت‏به آن كوتاهى شود فاجعه يا فاجعه‏هايى در انتظار است.

انديشمندان دلسوز و عالمان آگاه بايد همگى دست‏به دست هم دهند و براى گسترش اخلاق در دنياى امروز كه اخلاق به خطر افتاده تا آن حد كه بعضى آن را بكلى انكار كرده يا غير ضرورى دانسته‏اند و بعضى ديگر هر كار و خصلتى كه انسان را به خواسته سياسى‏اش برساند اخلاق شمرده‏اند، تمام تلاش و كوشش خود را به كار گيرند.

خوشبختانه ما مسلمانان منبع عظيمى مثل قرآن مجيد در دست داريم كه مملو است از بحثهاى عميق اخلاقى كه در هيچ منبع دينى ديگرى در جهان يافت نمى‏شود.

گرچه مباحث اخلاقى قرآن از سوى مفسران بزرگ و عالمان اسلامى بطور پراكنده مورد تفسير قرار گرفته ولى تا آنجا كه ما مى‏دانيم كتابى به عنوان اخلاق در قرآن‏ به سبك تفسير موضوعى كه اين مسائل را به صورت جمعى و با استفاده از روش تفسير موضوعى مورد توجه قرار دهد، تاليف نيافته با آن كه جاى آن كاملا خالى است.

لذا بر اين شديم كه بعد از پايان دروه اول پيام قرآن كه پيرامون معارف و عقايد اسلامى به سبك تفسير موضوعى بحث مى‏كرد، به سراغ بحث اخلاق اسلامى در قرآن مجيد به عنوان دوره دوم پيام قرآن برويم.

بحمدالله اين كار انجام شد و مجموعه اين مباحث در دو مجلد تهيه شد كه مجلد اول در كليات مسائل اخلاقى بحث مى‏كند و اكنون در دسترس شماست ولى مى‏توان از آن به عنوان يك متن جامع درسى نيز استفاده كرد، و جلد دوم پيرامون جزئيات مباحث اخلاقى و مصاديق آن بطور گسترده بحث مى‏كند كه بحمدالله قسمت عمده آن آماده براى چاپ است.

اميدواريم اين گام ديگر در طريق استفاده از قرآن مجيد در حل مشكلات زندگى انسانها، مورد قبول خداوند متعال و ذخيره يوم‏المعاد قرار گيرد و اگر كاستيهايى در آن است‏با تذكر صاحبنظران تكميل گردد.

والحمدلله رب العالمين

ربيع الاول‏1419 - تيرماه‏1377

 


 

فصل اول

 

اهميت ‏بحثهاى اخلاقى

 

اشاره

اين بحث از مهمترين مباحث قرآنى است، و از يك نظر مهمترين هدف انبياى الهى را تشكيل مى‏دهد، زيرا بدون اخلاق نه دين براى مردم مفهومى دارد، و نه دنياى آنها سامان مى‏يابد; همان‏گونه كه گفته‏اند:

اقوام روزگار به اخلاق زنده‏اند

قومى كه گشت فاقد اخلاق مردنى است! اصولا زمانى انسان شايسته نام انسان است كه داراى اخلاق انسانى باشد و در غير اين صورت حيوان خطرناكى است كه با استفاده از هوش سرشار انسانى همه چيز را ويران مى‏كند، و به آتش مى‏كشد; براى رسيدن به منافع نامشروع مادى جنگ به پا مى‏كند، و براى فروش جنگ افزارهاى ويرانگر تخم تفرقه و نفاق مى‏پاشد، و بى‏گناهان را به خاك و خون مى‏كشد!

آرى! او ممكن است‏به ظاهر متمدن باشد ولى در اين حال حيوان خوش علفى است، كه نه حلال را مى‏شناسد و نه حرام را! نه فرقى ميان ظلم و عدالت قائل است و نه تفاوتى در ميان ظالم و مظلوم!

با اين اشاره به سراغ قرآن مى‏رويم و اين حقيقت را از زبان قرآن مى‏شنويم; در آيات زير دقت كنيد:

1 - هو الذى بعث فى‏الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (سوره جمعه، آيه‏2)

2 - لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (سوره آل عمران، 164)

3 - كما ارسلنا فيكم رسولا منكم يتلوا عليكم آياتنا و يزكيكم و يعلمكم الكتاب و الحكمة و يعلمكم ما لم تكونوا تعلمون (سوره بقره، آيه‏151)

4 - ربنا و ابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم آياتك و يعلمهم الكتاب و الحكمة و يزكيهم انك انت العزيز الحكيم (سوره بقره، آيه‏129)

5 - قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها (سوره شمس، آيات‏9 و 10)

6 - قد افلح من تزكى و ذكر اسم رب-ه فصلى (سوره اعلى، آيات 14 و 15)

7 - و لقد آتينا لقمان الحكمة ان اشكر لله (سوره لقمان، آيه‏12)

ترجمه:

1 - او كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده رسولى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها مى‏خواند و آنها را تزكيه مى‏كند و به آنان كتاب و حكمت مى‏آموزد هرچند پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند!

2 - خداوند بر مؤمنان منت نهاد (و نعمت‏بزرگى بخشيد) هنگامى كه در ميان آنها پيامبرى از خودشان برانگيخت كه آيات او را بر آنها بخواند، و آنان را پاك كند و كتاب و حكمت‏به آنها بياموزد، هرچند پيش از آن، در گمراهى آشكارى بودند.

3 - همان‏گونه (كه با تغيير قبله نعمت‏خود را بر شما ارزانى داشتيم) رسولى از خودتان در ميانتان فرستاديم، تا آيات ما را بر شما بخواند، و شما را پاك كند و كتاب و حكمت‏بياموزد، و آنچه را نمى‏دانستيد، به شما ياد دهد.

4 - پروردگارا! در ميان آنها پيامبرى از خودشان برانگيز! تا آيات تو را بر آنان بخواند، و آنها را كتاب و حكمت‏بياموزد و پاكيزه كند، زيرا تو توانا و حكيمى (و بر اين كار قادرى)!

5 - هركس نفس خود را پاك و تزكيه كرد، رستگار شد - و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده ساخت، نوميد و محروم گشت!

6 - به يقين كسى كه پاكى جست (و خود را تزكيه كرد) رستگار شد - و (آن كس) نام پروردگارش را ياد كرد، سپس نماز خواند!

7 - ما به لقمان حكمت (ايمان و اخلاق) آموختيم (و به او گفتيم) شكر خدا را به جا آور!

چهار آيه‏نخستين در واقع يك حقيقت را دنبال مى‏كند، و آن اين‏كه يكى از اهداف اصلى بعثت پيامبراسلام صلى الله عليه و آله تزكيه نفوس و تربيت انسانها و پرورش اخلاق حسنه بوده است; حتى مى‏توان گفت تلاوت آيات الهى و تعليم كتاب و حكمت كه در نخستين آيه آمده، مقدمه‏اى است‏براى مساله تزكيه نفوس و تربيت انسانها; همان چيزى كه هدف اصلى علم اخلاق را تشكيل مى‏دهد.

شايد به همين دليل تزكيه‏ در اين آيه بر تعليم‏ پيشى گرفته است، چرا كه هدف اصلى و نهائى تزكيه‏ است هرچند در عمل تعليم‏ مقدم بر آن مى‏باشد.

و اگر در سه آيه‏ديگر (آيه دوم و سوم و چهارم از آيات مورد بحث) تعليم‏ بر تزكيه اخلاق‏ پيشى گرفته، ناظر به ترتيب طبيعى و خارجى آن است، كه معمولا تعليم‏ مقدمه‏اى ست‏براى تربيت و تزكيه‏; بنابراين، آيه‏اول و آيات سه گانه اخير هر كدام به يكى از ابعاد اين مساله مى‏نگرد. (دقت كنيد)

اين احتمال در تفسير آيات چهارگانه فوق نيز دور نيست كه منظور از اين تقديم و تاخير اين است كه اين دو (تعليم و تربيت) در يكديگر تاثير متقابل دارند; يعنى، همان‏گونه كه آموزشهاى صحيح سبب بالا بردن سطح اخلاق و تزكيه نفوس مى‏شود، وجود فضائل اخلاقى در انسان نيز سبب بالابردن سطح علم و دانش اوست; چرا كه انسان وقتى مى‏تواند به حقيقت علم برسد كه از لجاجت‏ و كبر و خودپرستى‏ و تعصب كوركورانه‏ كه سد راه پيشرفتهاى علمى است‏خالى باشد، در غير اين صورت اين گونه مفاسد اخلاقى حجابى بر چشم و دل او مى‏افكند كه نتواند چهره حق را آن چنان كه هست مشاهده كند و طبعا از قبول آن وا مى‏ماند.

اين نكات نيز در آيات چهارگانه فوق قابل دقت است:

اولين آيه، قيام پيغمبرى كه معلم اخلاق است‏به عنوان يكى از نشانه‏هاى خداوند ذكر شده، و نقطه مقابل تعليم و تربيت‏ را ضلال مبين‏ و گمراهى آشكار شمرده است (و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين) و اين نهايت اهتمام قرآن را به اخلاق نشان مى‏دهد.

در دومين آيه، بعثت پيامبرى كه مربى اخلاقى و معلم كتاب و حكمت است‏به عنوان منتى بزرگ و نعمتى عظيم از ناحيه خداوند شمرده است; اين نيز دليل ديگرى بر اهميت اخلاق است.

در سومين آيه كه بعد از آيات تغيير قبله (از بيت المقدس به كعبه) آمده و اين تحول را يك نعمت‏بزرگ الهى مى‏شمرد، مى‏فرمايد: اين نعمت همانند اصل نعمت قيام پيامبراسلام صلى الله عليه و آله است كه با هدف تعليم و تربيت و تهذيب نفوس و آموزش امورى كه وصول انسان به آن از طرق عادى امكان پذير نبود انجام گرفته است. (1)

نكته ديگرى كه در چهارمين آيه قابل دقت است، اين است كه در اين جا با تقاضاى ابراهيم و دعاى او در پيشگاه خدا روبه‏رو مى‏شويم; او بعد از بناى كعبه و فراغت از اين امر مهم الهى، دعاهايى مى‏كند كه يكى از مهمترين آنها تقاضاى به وجود آمدن امت مسلمانى از ذريه‏ اوست، و بعثت پيامبرى كه كار او تعليم كتاب و حكمت و تربيت و تزكيه نفوس باشد.

اين نكته نيز در پنجمين آيه جلب توجه مى‏كند كه قرآن پس از ذكر طولانى‏ترين سوگندها كه مجموعه‏اى از يازده سوگند مهم به خالق و مخلوق و زمين و آسمان و ماه و خورشيد و نفوس انسانى است، مى‏گويد: آن كس كه نفس خويش را تزكيه كند رستگار شده، و آن كس كه آن را آلوده سازد مايوس و نااميد گشته است! (قد افلح من زكاها وقد خاب من دساها).

اين تاكيدهاى پى در پى و بى‏نظير دليل روشنى است‏بر اهميتى كه قرآن مجيد براى پرورش اخلاق و تزكيه نفوس قائل است، و گويى همه ارزشها را در اين ارزش بزرگ خلاصه مى‏كند، و فلاح و رستگارى و نجات را در آن مى‏شمرد.

همين معنى با مختصر تفاوتى در آيه‏ششم آمده و جالب اين كه تزكيه اخلاق‏ در آن مقدم بر نماز و ياد خدا ذكر شده كه اگر تزكيه نفس و پاكى دل و صفاى روح در پرتو فضائل اخلاقى نباشد، نه ذكر خدا به‏جا مى‏رسد و نه نماز روحانيتى به بار مى‏آورد.

و بالاخره در آخرين آيه، از معلم بزرگ اخلاق يعنى لقمان سخن مى‏گويد و از علم اخلاق به حكمت‏ تعبير مى‏كند و مى‏گويد: ما (موهبت‏بزرگ) حكمت را به لقمان داديم، سپس به او دستور داديم كه شكر خدا را در برابر اين نعمت‏بزرگ به جا آورد!(ولقد آتينا لقمان الحكمة ان اشكرلله).

با توجه به اين كه ويژگى لقمان حكيم‏ آن چنان كه از آيات سوره لقمان استفاده مى‏شود تربيت نفوس و پرورش اخلاق بوده است‏بخوبى روشن مى‏شود كه منظور از حكمت‏ در اين جا همان حكمت عملى‏ و آموزشهايى است كه منتهى به آن مى‏شود يعنى تعليم‏ براى تربيت‏!

بايد توجه داشت كه حكمت همان‏گونه كه بارها گفته‏ايم در اصل به معنى لجام‏ اسب و مانند آن است; سپس به هر امر بازدارنده‏ اطلاق شده است، و از آنجا كه علوم و دانشها و همچنين فضائل اخلاقى انسان را از بديها و كژيها باز مى‏دارد، اين واژه بر آن اطلاق شده است.

نتيجه

آنچه از آيات بالا استفاده مى‏شود اهتمام فوق‏العاده قرآن مجيد به مسائل اخلاقى و تهذيب نفوس به عنوان يك مساله اساسى و زيربنايى است كه برنامه‏هاى ديگر از آن نشات مى‏گيرد; و به تعبير ديگر، بر تمام احكام و قوانين اسلامى سايه افكنده است.

آرى! تكامل اخلاقى در فرد و جامعه، مهمترين هدفى است كه اديان آسمانى بر آن تكيه مى‏كنند، و ريشه همه اصلاحات اجتماعى و وسيله مبارزه با مفاسد و پديده‏هاى ناهنجار مى‏شمرند.

اكنون به روايات اسلامى باز مى‏گرديم و اهميت اين مساله را در روايات جستجو مى‏كنيم.

 

اهميت اخلاق در روايات اسلامى

 

اين مساله در احاديثى كه از شخص پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و همچنين از ساير پيشوايان معصوم عليهم السلام رسيده است‏با اهميت فوق‏العاده‏اى تعقيب شده، كه به عنوان نمونه چند حديث پرمعناى زير را از نظر مى‏گذرانيم:

1- در حديث معروفى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم:

انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق; من تنها براى تكميل فضائل اخلاقى مبعوث شده‏ام. (2)

و در تعبير ديگرى: انما بعثت لاتمم حسن الاخلاق‏ آمده است. (3)

و در تعبير ديگرى: بعثت‏بمكارم الاخلاق ومحاسنها آمده است. (4)

تعبير به انما كه به اصطلاح براى حصر است نشان مى‏دهد كه تمام اهداف بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله در همين امر يعنى تكامل اخلاقى انسانها خلاصه مى‏شود.

2- در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم كه فرمود: لو كنا لانرجو جنة ولانخشى نارا ولاثوابا ولاعقابا لكان ينبغى لنا ان نطالب بمكارم الاخلاق فانها مما تدل على سبيل النجاح; اگر ما اميد و ايمانى به بهشت و ترس و وحشتى از دوزخ، و انتظار ثواب و عقابى نمى‏داشتيم، شايسته بود به سراغ فضائل اخلاقى برويم، چرا كه آنها راهنماى نجات و پيروزى و موفقيت هستند. (5)

اين حديث‏بخوبى نشان مى‏دهد كه فضائل اخلاقى نه تنها سبب نجات در قيامت است‏بلكه زندگى دنيا نيز بدون آن سامان نمى‏يابد! (در اين باره در آينده به خواست‏خدا بحثهاى مشروحترى خواهيم داشت)

3- در حديث ديگرى از رسول‏خدا صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود: جعل الله سبحانه مكارم الاخلاق صلة بينه وبين عباده فحسب احدكم ان يتمسك بخلق متصل بالله; خداوند سبحان فضائل اخلاقى را وسيله ارتباط ميان خودش و بندگانش قرار داده، همين بس كه هر يك از شما دست‏به اخلاقى بزند كه او را به خدا مربوط سازد. (6)

به‏تعبير ديگر، خداوند بزرگترين معلم اخلاق و مربى نفوس انسانى و منبع تمام فضائل است، و قرب و نزديكى به خدا جز از طريق تخلق به اخلاق الهى مكان پذير نيست!

بنابراين، هر فضيلت اخلاقى رابطه‏اى ميان انسان و خدا ايجاد مى‏كند و او را گام به گام به ذات مقدسش نزديكتر مى‏سازد.

زندگى پيشوايان دينى نيز سرتاسر بيانگر همين مساله است كه آنها در همه جا به فضائل اخلاقى دعوت مى‏كردند، و خود الگوى زنده و اسوه حسنه‏اى در اين راه بودند و به واست‏خدا در مباحث آينده در هر بحثى به نمونه‏هاى اخلاقى آنها آشنا خواهيم شد; و همين بس كه قرآن مجيد به هنگام بيان مقام والاى پيامبراسلام صلى الله عليه و آله مى‏فرمايد: وانك لعلى خلق عظيم; تو اخلاق عظيم و برجسته‏اى دارى! (7)

 

نكته‏ها:

 

1- تعريف علم اخلاق

در اين جا لازم است قبل از هر چيز به سراغ تعريف اخلاق برويم; اخلاق‏ جمع خلق‏ (بر وزن قفل) و خلق‏. (بر وزن افق) مى‏باشد، به گفته راغب‏ در كتاب مفردات‏، اين دو واژه در اصل به يك ريشه باز مى‏گردد، خلق به معنى هيئت و شكل و صورتى است كه انسان با چشم مى‏بيند و خلق به معنى قوا و سجايا و صفات درونى است كه با چشم دل ديده مى‏شود.

بنابراين مى‏توان گفت: اخلاق مجموعه صفات روحى و باطنى انسان است‏ و به گفته بعضى از دانشمندان، گاه به بعضى از اعمال و رفتارى كه از خلقيات درونى انسان ناشى مى‏شود، نيز اخلاق گفته مى‏شود (اولى اخلاق صفاتى است و دومى اخلاق رفتارى).

اخلاق‏ را از طريق آثارش نيز مى‏توان تعريف كرد، و آن اين‏كه گاه فعلى كه از انسان سر مى‏زند، شكل مستمرى ندارد; ولى هنگامى كه كارى بطور مستمر از كسى سر مى‏زند (مانند امساك در بذل و بخشش و كمك به ديگران) دليل به اين است كه يك ريشه درونى و باطنى در اعماق جان و روح او دارد، آن ريشه را خلق و اخلاق مى‏نامند.

اينجاست كه ابن مسكويه‏ در كتاب تهذيب الاخلاق وتطهير الاعراق‏، مى‏گويد: خلق همان حالت نفسانى است كه انسان را به انجام كارهايى دعوت مى‏كند بى آن كه نياز به تفكر و انديشه داشته باشد. (8)

همين معنى را مرحوم فيض كاشانى در كتاب حقايق‏ آورده است، آنجا كه مى‏گويد: بدان كه خوى عبارت است از هيئتى استوار با نفس كه افعال به آسانى و بدون نياز به فكر و انديشه از آن صادر مى‏شود. (9)

و به همين دليل اخلاق را به دو بخش تقسيم مى‏كنند: ملكاتى كه سرچشمه پديدآمدن كارهاى نيكو است و اخلاق خوب و ملكات فضيله ناميده مى‏شود، و آنها كه منشا اعمال بد است و به آن اخلاق بد و ملكات رذيله مى‏گويند.

و نيز از همين جا مى‏توان علم اخلاق را چنين تعريف كرد: اخلاق علمى است كه از ملكات و صفات خوب و بد و ريشه‏ها و آثار آن سخن مى‏گويد و به تعبير ديگر، سرچشمه‏هاى اكتساب اين صفات نيك و راه مبارزه با صفات بد و آثار هر يك را در فرد و جامعه مورد بررسى قرار مى‏دهد.

البته همانطور كه گفته شد، گاه به آثار عملى و افعال ناشى از اين صفات نيز واژه اخلاق‏ اطلاق مى‏شود; مثلا، اگر كسى پيوسته آثار خشم و عصبانيت نشان مى‏دهد به او مى‏گويند: اين اخلاق بدى است، و بعكس هنگامى كه بذل و بخشش مى‏كند مى‏گويند: اين اخلاق خوبى است كه فلان كس دارد; در واقع اين دو، علت و معلول يكديگرند كه نام يكى بر ديگرى اطلاق مى‏شود.

بعضى از غربيها نيز علم اخلاق را چنان تعريف كرده‏اند كه از نظر نتيجه با تعريفهايى كه ما مى‏كنيم يكسان است، از جمله در كتاب فلسفه اخلاق‏ از يكى از فلاسفه غرب به نام ژكس‏ مى‏خوانيم كه مى‏گويد: علم اخلاق عبارت است از تحقيق در رفتار آدمى به آن گونه كه بايد باشد. (10)

در حالى كه بعضى ديگر كه بينشهاى متفاوتى دارند (مانند فولكيه) در تعريف علم اخلاق مى‏گويد: مجموع قوانين رفتار كه انسان به واسطه مراعات آن مى‏تواند به هدفش برسد، علم اخلاق است. (11)

اين سخن كسانى است كه براى ارزشهاى والاى انسانى اهميت‏خاصى قائل نيستند بلكه از نظر آنان رسيدن به هدف (هر چه باشد) مطرح است; و اخلاق از نظر آنها چيزى جز اسباب وصول به هدف نيست!

 

2- رابطه اخلاق و فلسفه

فلسفه در يك مفهوم كلى به معنى آگاهى بر تمام جهان هستى است‏به مقدار توان انسانى; و به همين دليل، تمام علوم مى‏تواند در اين مفهوم كلى و جامع داخل باشد; و روى همين جهت، در اعصار گذشته كه علوم محدود و معدود بود، علم فلسفه از همه آنها بحث مى‏كرد، و فيلسوف كسى بود كه در رشته‏هاى مختلف علمى آگاهى داشت.

در آن روزها فلسفه را به دو شاخه تقسيم مى‏كردند:

الف - امورى كه از قدرت و اختيار انسان بيرون است كه شامل تمام جهان هستى بجز افعال انسان، مى‏شود.

ب - امورى كه در اختيار انسان و تحت قدرت او قرار دارد; يعنى، افعال انسان.

بخش اول را حكمت نظرى مى‏ناميدند،و آن را به سه شاخه تقسيم مى‏كردند.

1- فلسفه اولى يا حكمت الهى كه درباره احكام كلى وجود و موجود و مبدا و معاد صحبت مى‏كرد.

2- طبيعيات كه آن هم رشته‏هاى فراوانى داشت.

3- رياضيات كه آن هم شاخه‏هاى متعددى را در بر مى‏گرفت.

اما قسمتى كه مربوط به افعال انسان است، آن را حكمت عملى مى‏دانستند و آن نيز به سه شاخه تقسيم مى‏شد.

1- اخلاق و افعالى كه مايه سعادت يا بدبختى انسان مى‏شود و همچنين ريشه‏هاى آن در درون نفس آدمى.

2- تدبير منزل است كه مربوط است‏به اداره امور خانوادگى و آنچه تحت اين عنوان مى‏گنجد.

3- سياست و تدبير مدن كه درباره روشهاى اداره جوامع بشرى سخن مى‏گويد.

و به اين ترتيب آنها به اخلاق شكل فردى داده، آن را در برابر تدبير منزل‏ و سياست مدن‏ قرار مى‏دادند.

بنابراين علم اخلاق‏ شاخه‏اى از فلسفه عملى‏ يا حكمت عملى‏ است.

ولى امروز كه علوم شاخه‏هاى بسيار فراوانى پيدا كرده و به همين دليل از هم جدا شده است، فلسفه و حكمت غالبا به همان معنى حكمت نظرى و آن هم شاخه اول آن، يعنى امور كلى مربوط به جهان هستى، و همچنين مبدا و معاد اطلاق مى‏شود. (دقت كنيد)

در اين كه حكمت نظرى با ارزشتر است‏يا حكمت عملى، در ميان فلاسفه گفتگو است، گروهى اولى را با ارزشتر مى‏دانستند و گروهى دومى را، و اگر ما از زاويه‏هاى مختلف نگاه كنيم حرف هر دو گروه صحيح است كه فعلا جاى بحث آن نيست.

درباره رابطه فلسفه‏ و اخلاق‏ باز هم به مناسبتهاى ديگر به خواست‏خدا سخن خواهيم گفت.

 

3- رابطه اخلاق و عرفان

اما در مورد رابطه اخلاق‏ و عرفان‏ و اخلاق و سير و سلوك الى الله‏ نيز مى‏توان گفت: عرفان‏ بيشتر به معارف الهى مى‏نگرد، آن هم نه از طريق علم و استدلال، بلكه از طريق شهود باطنى و درونى، يعنى قلب انسان آنچنان نورانى و صاف گردد و ديده حقيقت‏بين او گشوده شود و حجابها بر طرف گردد كه با چشم دل ذات پاك خدا و اسماء و صفات او را ببيند و به او عشق ورزد.

بديهى است علم اخلاق چون مى‏تواند به برطرف شدن رذائل اخلاقى كه حجابهايى است در برابر چشم دل، كمك كند; يكى از پايه‏هاى عرفان الهى و مقدمات آن خواهد بود.

و اما سير و سلوك الى الله‏ كه هدف نهايى آن، رسيدن به معرفة الله‏ و قرب جوار او است، آن هم در حقيقت مجموعه‏اى از عرفان‏ و اخلاق‏ است. سير و سلوك درونى، نوعى عرفان است كه انسان را روز به روز به ذات پاك او نزديكتر مى‏كند، حجابها را كنار مى‏زند، و راه را براى وصول به حق هموار مى‏سازد; و سير و سلوك برونى همان اخلاق است، منتها اخلاقى كه هدفش را تهذيب نفوس تشكيل مى‏دهد نه فقط بهتر زيستن از نظر مادى.

 

4- رابطه علم‏ و اخلاق‏

در آيات مورد بحث ديديم كه قرآن مجيد كرارا تعليم كتاب و حكمت را در كنار تزكيه و پاكسازى اخلاقى قرار مى‏دهد; گاه تزكيه‏ را بر تعليم‏ مقدم مى‏دارد، و گاه تعليم‏ و بر تزكيه‏; و اين نشان مى‏دهد كه ميان اين دو رابطه عميقى است.

يعنى هنگامى كه انسان از خوبى و بدى اعمال و صفات اخلاقى آگاه گردد و آثار و پيامدهاى هر يك از صفات فضيلت‏ و رذيلت‏ را بداند، بى‏شك در تربيت و پرورش او مؤثر است; بطورى كه مى‏توان گفت‏بسيارى از زشتيهاى عمل و اخلاق، از ناآگاهيها سرچشمه مى‏گيرد. به همين دليل، اگر علم و آگاهى جاى جهل و نادانى را بگيرد، و به تعبير ديگر، سطح فرهنگ بالا برود، بسيارى از زشتيها جاى خود را به زيبائيها، و بسيارى از مفاسد اخلاقى جاى خود را به محاسن اخلاقى مى‏دهد; ولى بايد توجه داشت اين مساله كليت ندارد.

و متاسفانه گاه در اين مساله مبالغه شده، گروهى راه افراط را پيش گرفته، و گروهى راه تفريط را.

گروهى به پيروى از گفتار معروف سقراط، فيلسوف يونانى، كه معتقد بود علم و كمت‏سرچشمه اخلاق حميده است، و رذائل اخلاقى معلول جهل و نادانى است، عقيده دارند كه تنها راه براى مبارزه با رذائل اخلاق و پيدايش فضائل اخلاقى گسترش علم و دانش و بالا بردن سطح افكار جامعه است، و به اين ترتيب فضيلت‏ مساوى با معرفت‏ مى‏شود.

آنها مى‏گويند هيچ كس آگاهانه به دنبال بدى و شر نمى‏رود، و اگر خوبى را تشخيص دهد آن را رها نمى‏سازد، پس وظيفه ما آن است كه هم براى خود و هم ديگران كسب آگاهى كنيم، و نتايج‏خير و شر، و بد و نيكو را بدانيم، تا جوانه‏هاى فضائل اخلاقى بر شاخسار وجود ما ظاهر شود!

در مقابل شايد كسانى هستند كه مايلند رابطه اين دو را بكلى نفى كنند، و بگويند كه دانش و هوشيارى در افراد آلوده، سبب مى‏شود كه جنايات را هوشيارانه‏تر انجام دهند، و طبق مثل معروف: دزدانى كه با چراغ مى‏آيند، كالاهاى گزيده‏تر مى‏برند!

ولى انصاف اين است كه رابطه علم و اخلاق را نه مى‏توان بكلى انكار كرد و نه مى‏توان بطور كامل، اخلاق را معلول علم دانست.

شاهد اين سخن تجارب زنده‏اى است كه از جامعه كسب كرده‏ايم; افراد آلوده‏اى بودند كه وقتى آنها را به حسن و قبح اعمالشان آگاه كرده‏ايم، و به نتايج‏سوء اعمال و افعال بد آشنا شده‏اند، دست از كار خود برداشته، و گرايش به خوبيها پيدا كرده‏اند، حتى در خودمان نيز اين تجربه را داشته‏ايم.

در مقابل افرادى را مى‏شناسيم كه آگاهى كافى به نيك و بد اعمال و نتايج و آثار آن دارند ولى همچنان به بدى ادامه مى‏دهند، و اخلاق سوء بر وجود آنها حاكم است.

اينها همه به خاطر آن است كه انسان موجودى است دو بعدى، يك بعد وجود او را علم و ادراك و آگاهى تشكيل مى‏دهد، و يك بعد وجود او را اميال و غرائز و شهوات; به همين دليل، گاه با ميل و اختيار خود بعد اول را ترجيح مى‏دهد و گاه دوم را.

از اينجا روشن مى‏شود، آنها كه يكى از دو قول بالا را پذيرفته‏اند انسان را يك بعدى فرض كرده، و توجه به بعد ديگر وجود انسان نداشته‏اند.

از آيات ديگر قرآن نيز بخوبى مى‏توان آنچه را كه گفتيم استفاده كرد.

قرآن مجيد در چندين آيه به رابطه‏اى ميان جهل و اعمال سوء اشاره كرده است; مثلا، مى‏فرمايد: انه من عمل منكم سوء بجهالة ثم تاب من بعده واصلح فانه غفور رحيم; هر كس از شما كار بدى از روى نادانى انجام دهد، سپس توبه و اصلاح و جبران نمايد، خداوند آمرزنده و مهربان است. (سوره انعام، آيه‏54)

شبيه همين معنى در سوره نساء، آيه‏17 و سوره نحل، آيه‏119 نيز آمده است.

بديهى است منظور در اينجا جهل مطلق نيست كه با توبه سازگار نباشد بلكه مرتبه‏اى از مراتب جهل است كه اگر بر طرف گردد انسان به راه حق روى مى‏آورد.

در جلد اول از دوره اول پيام قرآن در آنجا كه بحث درباره معرفت و شناخت آمده، آيات بسيارى نقل كرده‏ايم كه از آنها استفاده مى‏شد، جهل سرچشمه كفر است، جهل سرچشمه اشاعه فساد، تعصب و لجاجت، بهانه جويى، تقليد كوركورانه، اختلاف و پراكندگى، سوءظن و بدبينى، جسارت و بى‏ادبى و در يك جمله جهل مايه دگرگون شدن بسيارى از ارزشها است! (12)

از سوى ديگر، در بعضى از آيات صريحا مى‏گويد: كسانى هستند كه با علم و آگاهى، راه غلط را مى‏پيمايند; مثلا، درباره آل فرعون مى‏فرمايد: وجحدوا بها واستيقنتها انفسهم ظلما وعلوا; آنها آيات ما را از روى ظلم و سركشى انكار كردند در حالى كه در دل به آن يقين داشتند. (سوره نمل، آيه‏14)

و درباره گروهى از اهل كتاب مى‏فرمايد: ويقولون على الله الكذب وهم يعلمون; آنها بر خدا دروغ مى‏بندند در حالى كه مى‏دانند. (سوره آل عمران، آيه‏75).

شبيه همين معنى در چند آيه‏بعد از آن نيز آمده است (سوره آل عمران، آيه‏78).

علم و آگاهى در اين آيه ممكن است اشاره به آگاهى بر موضوع دروغ باشد، ولى باز هم شاهد مدعاى ما است، چرا كه حكم عقل و شرع درباره دروغ و زشتى آن، چيزى نيست كه بر كسى مكتوم باشد.

تجربيات روزمره نيز اين واقعيت را نشان مى‏دهد كه آگاهى بر زيانهاى اخلاق رذيله در بسيارى از موارد مى‏تواند باز دارنده باشد، و در عين حال موارد زيادى هم ديده مى‏شود كه افراد آگاه، دست‏به اعمال سوء زده، و اخلاق رذيله را براى خود ترجيح مى‏دهند. و به اين ترتيب، مكتب واسطه در اينجا با واقعيتها منطبق‏تر است. (دقت كنيد)

 

5- آيا اخلاق قابل تغيير است؟

سرنوشت علم اخلاق و تمام بحثهاى اخلاقى و تربيتى به اين مساله بستگى دارد، زيرا اگر اخلاق قابل تغيير نباشد نه تنها علم اخلاق بيهوده خواهد بود، بلكه تمام برنامه‏هاى تربيتى انبيا و كتابهاى آسمانى لغو خواهد شد; تعزيرات و تمام مجازاتهاى بازدارنده نيز بى‏معنى خواهد بود.

بنابراين، وجود آنهمه برنامه‏هاى اخلاقى و تربيتى در تعاليم انبياء و كتب آسمانى و نيز وجود برنامه‏هاى تربيتى در تمام جهان بشريت، و همچنين مجازاتهاى بازدارنده در همه مكاتب جزائى، بهترين دليل بر اين است كه قابليت تغيير اخلاق، و روشهاى اخلاقى، نه تنها از سوى تمام پيامبران كه از سوى همه عقلاى جهان پذيرفته شده است.

اما با اين همه، عجيب است كه فلاسفه و علماى اخلاق بحثهاى فراوانى درباره اين كه آيا اخلاق قابل تغيير است‏يا نه؟ مطرح كرده‏اند!

بعضى مى‏گويند: اخلاق قابل تغيير نيست! و آنها كه بدگوهرند و طينتى ناپاك دارند عوض نمى‏شوند، و به فرض كه تغيير يابند، سطحى و ناپايدار است و بزودى به حال اول باز مى‏گردند!

آنها براى خود دلائلى دارند از جمله اين كه ساختمان جسم و جان رابطه نزديكى با اخلاق دارد، و در واقع اخلاق هر كس تابع چگونگى آفرينش روح و جسم اوست، و چون روح و جسم آدمى عوض نمى‏شود، اخلاق او نيز قابل تغيير نيست.

جمعى از شعرا كه پيرو اين طرز تفكر بوده‏اند نيز در اشعار خود بطور گسترده به اين مطلب اشاره كرده‏اند (هر چند ممكن است اشعار آنها را بر نوعى مبالغه در اين امر حمل كرد).

نمونه‏اى از اشعار شعراى معروف را در اين زمينه در ذيل مى‏خوانيد:

پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است شمشير نيك زآهن بد چون كند كسى؟ ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس! باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ لاله رويد و در شوره‏زار خس!

برسيه دل چه سود خواندن وعظ نرود ميخ آهنين در سنگ آهنى را كه موريانه بخورد نتوان برد از آن به صيقل زنگ!

چون بود اصل گوهرى قابل تربيت را در او اثر باشد هيچ صيقل نكو نداند كرد آهنى را كه بدگهر باشد سگ به درياى هفتگانه مشوى كه چو تر شد پليدتر باشد! خر عيسى گرش به مكه برند چون بيايد هنوز خر باشد!

دليل ديگرى كه براى اين امر ذكر كرده‏اند اين است كه دگرگون شدن اخلاق به واسطه عوامل خارجى، از قبيل تاديب و نصيحت و اندرز است، و هنگامى كه اين عوامل زايل گردد، انسان به اخلاق اصلى خود باز خواهد گشت، درست مانند سردى آب كه به وسيله عوامل حرارت‏زا از بين مى‏رود و هنگامى كه آن عوامل از بين برود، حرارت را پس داده، به حال اول باز مى‏گردد!

اين طرز فكر و اين‏گونه استدلالات همه مايه تاسف و سبب انحطاط جوامع بشرى است!

طرفداران قابليت تغيير در امور اخلاقى، از دو دليل فوق چنين پاسخ مى‏گويند:

1- ارتباط اخلاق با ساختمان روح و جسم انسان قابل انكار نيست، ولى اين ارتباط به اصطلاح در حد مقتضى‏ است نه علت تامه‏، يعنى مى‏تواند زمينه‏ساز باشد نه اين كه الزاما و اجبارا تاثير قطعى بگذارد، همان‏گونه كه بسيارى از افرادى كه از پدران و مادران مبتلا به پاره‏اى از بيماريها متولد مى‏شوند زمينه آلودگى به آن بيماريها را دارند، ولى با اين حال مى‏توان با پيشگيريهاى مخصوص جلو تاثير عامل وراثت را گرفت.

افراد ضعيف البنيه از نظر جسمانى با استفاده از بهداشت و ورزش، افراد نيرومندى مى‏شوند و بعكس، افراد قوى البنيه بر اثر ترك اين دو، ضعيف و ناتوان خواهند شد.

افزون‏براين، روح و جسم انسان نيز قابل‏تغيير است تاچه رسدبه‏اخلاق زاييده‏ازآن!

مى‏دانيم تمام حيوانات اهلى امروز يك روز در زمره حيوانات وحشى بودند، انسان آنها را گرفت و رام كرد، و به صورت حيوانات اهلى در آورد; بسيارى از گياهان و درختان ميوه نيز چنين بوده‏اند. جايى كه با تربيت‏بتوان خلق و خوى يك حيوان و ويژگيهاى يك گياه يا درخت را تغيير داد چگونه نمى‏توان اخلاق انسان را به فرض كه اخلاق ذاتى باشد تغيير داد؟

هم اكنون نيز بسيارى از حيوانات را براى كارهايى كه بر خلاف طبيعت آنها است تربيت مى‏كنند و آنها اين كارها را بخوبى انجام مى‏دهند.

2- از آنچه در بالا گفته شد پاسخ استدلال ديگر آنان نيز روشن مى‏شود زيرا گاه عوامل بيرونى آنقدر تاثير قوى دارد كه ويژگيهاى ذاتى را بكلى دگرگون مى‏سازد، و حتى ويژگيهاى جديد به وراثت‏به نسلهاى آينده نيز مى‏رسد همان‏گونه كه در حيوانات اهلى مثال زده شد.

تاريخ، انسانهاى بسيارى را نشان مى‏دهد كه بر اثر تربيت‏بكلى خلق و خوى خود را تغيير دادند، و به اصطلاح يكصد و هشتاد درجه چرخش كردند، افرادى كه يك روز مثلا در صف دزدان قهار جاى داشتند به زاهدان و عابدان مشهورى مبدل گشتند.

توجه به طرز به وجود آمدن يك ملكه اخلاقى به ما اين قدرت را مى‏دهد كه راه از ميان بردن آن را نيز پيدا كنيم; مساله چنين است كه هر عمل خوب يا بد اثر موافق خود را در روح انسان باقى مى‏گذارد، و روح را تدريجا به سوى خود جلب مى‏كند، تكرار اين عمل آن اثر را بيشتر و قويتر مى‏سازد، و كم كم كيفيتى به نام عادت‏ حاصل مى‏شود، و هر گاه عادت استمرار يابد به صورت ملكه‏ در مى‏آيد.

بنابراين، همان‏گونه كه عادات و ملكات اخلاقى زشت در سايه تكرار عمل تشكيل مى‏گردد، از همين طريق قابل زوال است; البته، اثر تلقين، تفكر، تعليمات صحيح و محيط سالم در فراهم كردن زمينه‏هاى روحى براى پذيرش و تشكيل ملكات خوب را نمى‏توان ناديده گرفت.

در اينجا قول سومى نيز وجود دارد و آن اين‏كه بعضى از صفات اخلاقى قابل تغيير است، و بعضى غير قابل تغيير، آن صفاتى كه طبيعى و فطرى است، قابل تغيير نمى‏باشد، ولى آن صفاتى كه عوامل خارجى دارد قابل تغيير است. (13)

اين قول نيز فاقد هرگونه دليل است، زيرا اين تفصيل و تفاوت گذارى، بين صفات فرع، بر قبول اخلاق طبيعى و فطرى است، در حالى كه چنين چيزى ثابت نيست; و به فرض كه چنين باشد چه كسى مى‏تواند ادعا كند كه صفات فطرى قابل تغيير نيست؟ مگر حيوانات وحشى را نمى‏توان اهلى كرد؟ مگر تعليم و تربيت نمى‏تواند آنقدر ريشه‏دار شود كه اعماق وجود انسان را دگرگون سازد؟

آيات و روايات دليل بر قابليت تغيير اخلاق است

آنچه را در بالا گفتيم از نظر دلائل عقلى و تاريخى بود، هنگامى كه به دلائل نقلى يعنى آنچه از مبدا وحى و سخنان معصومين(ع) به دست آمده مراجعه كنيم مساله از اين هم روشنتر است; زيرا:

1- نفس مساله بعثت انبيا و ارسال رسل و انزال كتب آسمانى و بطور كلى ماموريتى كه آنها براى هدايت و تربيت همه انسانها داشتند، محكمترين دليل بر امكان تربيت و پرورش فضائل اخلاقى در تمام افراد بشر است.

آياتى مانند: هو الذى بعث فى‏الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة وان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (سوره جمعه، آيه‏2) (14) و آيات مشابه آن بخوبى نشان مى‏دهد كه هدف از ماموريت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هدايت و تربيت و تعليم و تزكيه همه كسانى بود كه در ضلال مبين‏ و گمراهى آشكار بودند.

2- تمام آياتى كه خطاب به همه انسانها به عنوان يا بنى‏آدم‏ و ياايها الناس‏ و ياايها الانسان‏، و يا عبادى‏ مى‏باشد و مشتمل بر اوامر و نواهى و مسائل مربوط به تهذيب نفوس و كسب فضائل اخلاقى است، بهترين دليل بر امكان تغيير اخلاق رذيله‏ و اصلاح صفات ناپسند است، در غير اين صورت، عموميت اين خطابها لغو و بيهوده خواهد بود.

ممكن است گفته شود: اين آيات غالبا مشتمل بر احكام است، و احكام مربوط به جنبه‏هاى عملى است، در حالى كه اخلاق ناظر به صفات درونى است.

ولى نبايد فراموش كرد كه اخلاق‏ و عمل‏ لازم و ملزوم يكديگر و به منزله علت و معلولند، و در يكديگر تاثير متقابل دارند; هر اخلاق خوبى سرچشمه اعمال خوب است، همان‏گونه كه اخلاق رذيله، اعمال زشت را به دنبال دارد; و در مقابل، اعمال نيك و بد نيز اگر تكرار شود تدريجا تبديل به خلق و خوى خوب و بد مى‏شود.

3- اعتقاد به عدم امكان تغيير اخلاق سر از اعتقاد به جبر در مى‏آورد; زيرا مفهومش اين است كه صاحبان اخلاق بد و خوب قادر به تغيير آن نيستند و چون اعمال آنها بازتاب اخلاق آنها است، پس در انجام كار خوب يا بد مجبورند، و در عين حال مكلف به انجام خوبيها و ترك بديها هستند; اين عين جبر است، و تمام مفاسدى را كه مذهب جبر دارد بر آن مترتب مى‏شود. (15)

4- آياتى كه با صراحت تشويق به تهذيب اخلاق مى‏كند و از رذايل اخلاقى بر حذر مى‏دارد نيز دليل محكمى است‏بر امكان تغيير صفات اخلاقى، مانند قد افلح من زكيها وقد خاب من دسيها; هر كس نفس خود را تزكيه كند رستگار شده، و آن كس كه نفس خويش را با معصيت و گناه آلوده سازد نوميد و محروم گشته است. (سوره شمس - آيه‏9 و 10).

تعبير به دسيها از ماده دس‏ و دسيسه‏ در اصل به معنى آميختن شى‏ء ناپسندى با چيز ديگر است; مثل اين كه گفته مى‏شود: دس الحنطة بالتراب; گندم را با خاك مخلوط كرده‏، اين تعبير نشان مى‏دهد كه طبيعت انسان بر پاكى و تقوا است و آلودگيها و رذائل اخلاقى از خارج بر انسان نفوذ مى‏كند و هر دو قابل تغيير و تبديل است.

در آيه‏34 سوره فصلت مى‏خوانيم: ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك وبينه عداوة كانه ولى حميم; بدى را با نيكى دفع كن ناگهان (خواهى ديد) همان كسى كه ميان تو و او دشمن است گويى دوست گرم و صميمى (و قديمى تو) است!

اين آيه بخوبى نشان مى‏دهد كه عداوت و دشمنيهاى عميق كه در خلق و خوى انسان ريشه دوانده باشد، با محبت و رفتار شايسته ممكن است تبديل به دوستيهاى داغ و ريشه‏دار شود; اگر اخلاق، قابل تغيير نبود، اين امر امكان نداشت.

در روايات اسلامى نيز تعبيرات روشنى در اين زمينه ديده مى‏شود مانند احاديث زير:

1- حديث معروف انى بعثت لاتمم مكارم الاخلاق، (16) دليل واضحى بر امكان تغيير صفات اخلاقى است.

2- روايات فراوانى كه تشويق به حسن خلق مى‏كند، مانند: حديث نبوى: لو يعلم العبد ما فى حسن الخلق لعلم انه يحتاج ان يكون له خلق حسن; اگر بندگان مى‏دانستند كه حسن خلق چه منافعى دارد، يقين پيدا مى‏كردند كه محتاج به اخلاق نيكند!، (17) نشانه ديگر است.

3- در حديث ديگرى از همان حضرت مى‏خوانيم: الخلق الحسن نصف الدين; اخلاق خوب، نيمى از دين است. (18)

4- و در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم: الخلق المحمود من ثمار العقل، الخلق المذموم من ثمار الجهل; اخلاق خوب از ميوه‏هاى عقل و آگاهى است و اخلاق بد از ثمرات جهل و نادانى است. (19)

و از آنجا كه علم‏ و جهل‏ قابل تغيير است، اخلاق هم به تبع آن قابل تغيير مى‏باشد.

5- در حديث ديگرى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آمده است: ان العبد ليبلغ بحسن خلقه عظيم درجات الاخرة وشرف المنازل وانه لضعيف العبادة; بنده خدا به وسيله حسن اخلاق به درجات عالى آخرت و بهترين مقامات مى‏رسد، در حالى كه ممكن است از نظر عبادت ضعيف باشد! (20)

در اين حديث اولا مقايسه حسن اخلاق به عبادت، و ثانيا ذكر درجات بالاى اخروى كه حتما مربوط به اعمال اختيارى است، و ثالثا تشويق به تحصيل حسن خلق، همگى نشان مى‏دهد كه اخلاق يك امر اكتسابى است، نه اجبارى و الزامى و خارج از اختيار! (دقت كنيد)

اين گونه روايات و تعبيرات گويا و پرمعنى در كلمات معصومين(ع) زياد ديده مى‏شود (21) و همه آنها نشان مى‏دهد كه صفات اخلاقى قابل تغيير است، و گرنه اين تعبيرات و تشويقها لغو و بيهوده بود.

6- در حديث ديگرى از رسول‏خدا صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم كه به يكى از يارانش به نام جرير بن عبدالله‏ فرمود: انك امرء قد احسن الله خلقك فاحسن خلقك; خداوند به تو چهره زيبا داده، اخلاق خود را نيز زيبا كن! (22)

كوتاه سخن اين كه: كتب روايى ما پس از رواياتى است كه همگى دلالت‏بر امكان تغيير اخلاق آدمى دارد. (23)

اين بحث را با حديثى از امير مؤمنان على عليه السلام كه تشويق به فضائل اخلاقى مى‏كند پايان مى‏دهيم، فرمود: الكرم حسن السجية و اجت-ناب الدن-ية; ارزش و كيفيت انسان به اخلاق پسنديده و اجتناب و دورى از اخلاق پست است! (24)

دلائل طرفداران عدم تغيير اخلاق

در برابر دلائل بالا بعضى به رواياتى تمسك جسته‏اند كه در نظر بد وى از آنها چنين بر مى‏آيد كه اخلاق قابل تغيير نيست، از جمله:

1- در حديث معروفى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود:

الناس معادن كمعادن الذه-ب والفض-ة، خيارهم فى الجاهلي-ة خياره-م في الاس-لام; مردم همچون معدنهاى طلا و نقره‏اند، بهترين آنها در زمان جاهليت‏بهترين آنها در اسلامند.

2- در حديث ديگرى از همان حضرت صلى الله عليه و آله آمده است: اذا سمعتم ان جبلا زال عن مكانه فصد قوه، و اذا سمعتم برجل زال عن خلقه فلا تصد قوه! فانه سيعود الى ما جبل عليه! هر گاه بشنويد كوهى از جايش حركت كرده، تصديق كنيد، اما اگر بشنويد كسى اخلاقش را رها نموده تصديق نكنيد! چرا كه بزودى به همان فطرت خويش باز مى‏گردد! (25)

پاسخ

تفسير اين گونه روايات به قرينه دلائل روشن سابق و رواياتى كه صراحت در امكان تغيير اخلاق دارد، چندان مشكل نيست.

زيرا اين نكته قابل قبول است كه روحيات مردم ذاتا متفاوت است، بعضى همچون معدن طلا هستند و بعضى نقره، ولى اينها دليل بر اين نمى‏شود كه اين روحيات قابل تغيير نباشند; و به تعبير ديگر، اين گونه صفات روحى در حد مقتضى است نه علت تامه، لذا با تجربه ديده‏ايم كه اين افراد بر اثر تعليم و تربيت‏بكلى عوض مى‏شوند.

اضافه بر اين، اگر ما بخواهيم مطابق اين حديث‏حكم كنيم بايد بگوييم كه همه مردم داراى اخلاق نيكند، بعضى خوبند و بعضى خوبتر، (همانند نقره و طلا)، بنابراين، جايى براى اخلاق رذيله طبيعى وجود نخواهد داشت. (دقت كنيد)

در مورد حديث دوم نيز مساله جنبه مقتضى دارد نه علت تامه، و يا به تعبير ديگر ناظر به غالب مردم است نه همه مردم; وگرنه مضمون حديث، مخالف صريح تواريخى است كه در دست است و نشان مى‏دهد افرادى اخلاق خود را تغيير داده‏اند، و تا پايان عمر بر همان روش باقى ماندند.

همچنين مخالف تجربيات روزمره ما است كه بسيارى از افراد فاسد را مى‏بينيم به وسيله تعليم و تربيت راه زندگى خود را عوض مى‏كنند و تا آخر نيز بر روش جديد مى‏مانند.

كوتاه سخن اين كه: در عين قبول تفاوت روحيات و سجاياى اخلاقى مردم با يكديگر، هيچ كس مجبور نيست كه بر اخلاق بد باقى بماند، يا بر اخلاق خوب; صاحبان سجيه نيك ممكن است‏بر اثر هواپرستى در منجلاب اخلاق سوء سقوط كنند و صاحبان سجاياى زشت، ممكن است زير نظر استاد مربى و در سايه خودسازى به بالاترين مراحل كمال عروج نمايند!

اين نكته نيز گفتنى است كه بعضى از افراد فاسد و مفسد، براى اين كه اعمال خود را توجيه كنند، به اين گونه منطقها روى مى‏آورند كه خدا ما را چنين آفريده، اگر مى‏خواست، مى‏توانست ما را با اخلاق ديگرى بيافريند!

به هر حال، روى آوردن به مكتب طرفداران عدم قابليت تغيير اخلاق نتيجه‏اى جز سقوط در دامان اعتقاد به جبر، و انكار مكتب انبيا و بيهوده شمردن تلاش علماى اخلاق و روانكاوان و سرانجام فساد جوامع بشرى نخواهد داشت.

6 - تاريخچه علم اخلاق

بحث فوق را با فشرده‏اى از تاريخچه علم اخلاق‏ پايان مى‏دهيم:

بى‏شك بحثهاى اخلاقى از زمانى كه انسان گام بر روى زمين گذارد آغاز شد، زيرا ما معتقديم كه حضرت آدم عليه السلام پيامبر خدا بود، نه تنها فرزندانش را با دستورهاى اخلاقى آشنا ساخت‏بلكه خداوند از همان زمانى كه او را آفريد و ساكن بهشت‏ساخت مسائل اخلاقى را با اوامر و نواهى‏اش به او آموخت.

ساير پيامبران الهى يكى پس از ديگرى به تهذيب نفوس و تكميل اخلاق كه خمير مايه سعادت انسانها است پرداختند، تا نوبت‏به حضرت مسيح عليه السلام رسيد كه بخش عظيمى از دستوراتش را مباحث اخلاقى تشكيل مى‏دهد، و همه پيروان و علاقه‏مندان او، وى را به عنوان معلم بزرگ اخلاق مى‏شناسند.

اما بزرگترين معلم اخلاق پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بود كه با شعار انما بعثت لا تم-م مكارم الاخلاق‏ مبعوث شد و خداوند درباره خود او فرموده است: و انك لعلى خلق عظيم; اخلاق تو بسيار عظيم و شايسته است! (26)

در ميان فلاسفه نيز بزرگانى بودند كه به عنوان معلم اخلاق از قديم الايام شمرده مى‏شدند، مانند: افلاطون، ارسطو، سقراط و جمعى ديگر از فلاسفه يونان.

به هر حال بعد از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله امامان معصوم عليهم السلام به گواهى روايات اخلاقى گسترده‏اى كه از آنان نقل شده، بزرگترين معلمان اخلاق بودند; و در مكتب آنها مردان برجسته‏اى كه هر كدام از آنها را مى‏توان يكى از معلمان عصر خود شمرد، پرورش يافتند.

زندگانى پيشوايان معصوم عليهم السلام و ياران با فضيلت آنان، گواه روشنى بر موقعيت اخلاقى و فضائل آنها مى‏باشد.

اما اين كه علم اخلاق‏ از چه زمانى در اسلام پيدا شد و مشاهير اين علم چه كسانى بودند داستان مفصلى دارد كه در كتاب گرانبهاى تاسيس الشيعه لعلوم الاسلام‏ نوشته آيت الله صدر، به گوشه‏اى از آن اشاره شده است.

نامبرده اين موضوع را به سه بخش تقسيم مى‏كند:

الف - مى‏گويد اولين كسى كه علم اخلاق را تاسيس كرد امير مؤمنان على عليه السلام بود كه در نامه معروفش (به فرزندش امام مجتبى عليه السلام ) بعد از بازگشت از صفين، اساس و ريشه مسائل اخلاقى را تبيين فرمود; و ملكات فضيلت و صفات رذيلت‏به عاليترين وجهى در آن مورد تحليل قرار گرفته است! (27)

اين نامه را (علاوه بر مرحوم سيد رضى در نهج‏البلاغه) گروهى ديگر از علماى شيعه نقل كرده‏اند.

بعضى از دانشمندان اهل سنت مانند ابو احمد حسن بن عبدالله عسكرى نيز در كتاب الزواجر و المواعظ تمام آن را آورده و مى‏افزايد:

لو كان من الحكمة ما يجب ان يكتب بالذهب لكانت هذه; اگر از كلمات پندآموز، چيزى باشد كه با آب طلا بايد نوشته شود، همين نامه است!

ب - نخستين كسى كه كتابى به عنوان علم اخلاق‏ نوشت اسماعيل بن مهران ابى نصر سكونى بود كه در قرن دوم مى‏زيست، كتابى به نام صفة المؤمن و الفاجر تاليف كرد (كه نخستين كتاب شناخته شده اخلاقى در اسلام است).

ج - نامبرده سپس گروهى از بزرگان اين علم را اسم مى‏برد ( هر چند صاحب كتاب و تاليفى نبوده‏اند، از آن جمله:

سلمان فارسى‏ است كه از على عليه السلام درباره‏اش نقل شده كه فرمود: سلمان الفارسى مثل لقمان الحكيم - علم علم الاول و الاخر، بحر لاينزف، و هو منا اهل البيت; سلمان فارسى همانند لقمان حكيم است - دانش اولين و آخرين را داشت و او درياى بى پايانى بود و او از ما اهل‏بيت است. (28)

2 - ابوذر غفارى‏ است ( كه عمرى را در ترويج اخلاق اسلامى گذراند و خود نمونه اتم آن بود. درگيرى‏هاى او با خليفه سوم عثمان‏ و همچنين معاويه‏ در مسائل اخلاقى معروف است; و سرانجام جان خويش را نيز بر سر اين كار نهاد.

3 - عمار ياسر است كه سخن اميرمؤمنان على عليه السلام درباره او و يارانش مقام اخلاقى آنها را روشن مى‏سازد، فرمود: اين اخوانى الذين ركبوا الطريق ومضوا على الحق، اين عمار... ثم ضرب يده على لحيته الشريفة الكريمة فاطال البكاء، ثم قال: اوه على اخوانى الذين تلوا القران فاحكموه، وتدبروا الفرض فاقاموه، احيوا السنة واماتوا البدعة; كجا هستند برادران من! همانها كه سواره به راه مى‏افتادند و در راه حق گام بر مى‏داشتند، كجاست عمار ياسر!... سپس دست‏به محاسن شريف خود زد و مدت طولانى گريست، پس از آن فرمود: آه بر برادرانم همانها كه قران را تلاوت مى‏كردند و به كار مى‏بستند، در فرائض دقت مى‏كردند و آن را به پا مى‏داشتند، سنتها را زنده كرده،و بدعتها را ميراندند! (29)

4- نوف بكالى‏ كه بعد از سنه 90 هجرى چشم از جهان پوشيد، و داراى مقام والايى در زهد و عبادت و علم اخلاق است.

5- محمد بن ابى‏بكر كه راه و روش خود را از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏گرفت و در زهد و عبادت گام در جاى گامهاى او مى‏نهاد، و در روايات به عنوان يكى از شيعيان خاص على عليه السلام شمرده شده و در اخلاق، نمونه بود.

6- جارود بن منذر كه از ياران امام چهارم و پنجم و ششم بود و از بزرگان علما است و در علم و عمل و جامعيت مقام والائى دارد.

7- حذيفة بن منصور كه از ياران امام باقر و امام صادق و امام كاظم: بود و درباره او گفته شده: او علم را از اين بزرگواران اخذ كرده و نبوغ خود را در مكارم اخلاق و تهذيب نفس نشان داد.

8- عثمان بن سعيد عمرى‏ كه از وكلاى چهارگانه معروف ولى عصر حضرت مهدى ارواحنافداه مى‏باشد، و از نواده‏هاى عمار ياسر بود، بعضى درباره او گفته‏اند: ليس له ثان فى المعارف والاخلاق والفقه والاحكام; او در معارف و اخلاق و فقه و احكام، دومى نداشت!

و بسيارى ديگر از بزرگانى كه ذكر نام همه آنها به درازا مى‏كشد.

ضمنا در طول تاريخ اسلام كتابهاى فراوانى در علم اخلاق نوشته شده است كه از آن ميان، كتب زير را مى‏توان نام برد:

1- در قرن سوم كتاب المانعات من دخول الجنة‏ را نوشته جعفر بن احمد قمى كه يكى از علماى بزرگ عصر خود بود مى‏توان نام برد.

2- در قرن چهارم كتاب الآداب‏ و كتاب مكارم الاخلاق‏ را داريم كه نوشته على بن احمد كوفى‏ است.

3- كتاب طهارة النفس‏ يا تهذيب الاخلاق و تطهير الاعراق نوشته ابن مسكويه متوفاى قرن پنجم از كتب معروف اين فن است; او كتاب ديگرى در علم اخلاق به نام آداب العرب و الفرس‏ نيز دارد كه شهرتش در حد كتاب بالا نيست.

4- كتاب تنبيه الخاطر و نزهة الناظر كه به عنوان مجموعه ورام مشهور است‏يكى ديگر از كتب معروف اخلاقى است كه نوشته ورام بن ابى فوارس‏ يكى از علماى قرن ششم است.

5- در قرن هفتم به آثار معروف خواجه نصير طوسى، كتاب اخلاق ناصرى و اوصاف الاشراف و آداب المتعلمين برخورد مى‏كنيم كه هر كدام نمونه بارزى از كتب تصنيف شده در اين علم در آن قرن است.

6- در قرون ديگر نيز كتابهايى مانند ارشاد ديلمى، مصابيح القلوب سبزوارى، مكارم الاخلاق حسن بن امين الدين، والآداب الدينيه امين الدين طبرسى، و محجة البيضاء فيض كاشانى كه اثر بسيار بزرگى در اين علم است، و جامع السعادات و معراج السعاده و كتاب اخلاق شبر و كتابهاى فراوان ديگر. (30)

مرحوم علامه تهرانى نام دهها كتاب را كه در زمينه علم اخلاق نگاشته شده است در اثر معروف خود الذريعه‏ بيان نموده است. (31)

اين نكته نيز حائز اهميت است كه بسيارى از كتب اخلاقى به عنوان كتب سير و سلوك، و بعضى تحت عنوان كتب عرفانى انتشار يافته است، و نيز بعضى از كتابها فصل يا فصول مهمى را به علم اخلاق تخصيص داده بى آن كه منحصر به آن باشد كه نمونه روشن آن كتاب بحار الانوار و اصول كافى است كه بخشهاى زيادى از آن در زمينه مسائل اخلاقى مى‏باشد و از بهترين سرمايه‏ها براى اين علم محسوب مى‏شود.

پى‏نوشتها

1- در جمله و يعلمكم ما لم تكونوا تعلمون‏ به شما امورى تعليم مى‏دهد كه امكان داشت‏خودتان آن را بدانيد! دقت كنيد كه سخن از تعليم علومى به ميان مى‏آورد كه وصول به آن براى انسان از غير طريق وحى غير ممكن است!

2- كنز العمال، حديث 52175 (جلد3، صفحه‏16).

3- همان مدرك، حديث 5218.

4- بحار، جلد66، صفحه 405.

5- مستدرك الوسائل، جلد 2، صفحه‏283. (چاپ قديم).

6- تنبيه الخواطر، صفحه 362.

7- سوره قلم، آيه‏4.

8- تهذيب الاخلاق، صفحه 51.

9- حقائق، صفحه 54.

10- فلسفه اخلاق، صفحه‏9.

11- الاخلاق النظريه، صفحه 10.

12- پيام قرآن، دوره اول، جلد 1، ص‏86 تا 98.

13- محقق نراقى در جامع السعادات اين نظريه را برگزيده است (جامع السعادات جلد 1، ص 24).

14- آيه‏164 آل عمران نيز همين مضمون را در بردارد.

15- به اصول‏كافى، جلد 1، ص 155و كشف‏المراد،بحث‏قضا و قدر درباره مفاسد و مذهب جبر مراجعه‏شود.

16- سفينة البحار، (ماده خلق).

17- بحار، جلد 10، ص‏369.

18- بحار، ج 71، ص 385.

19- غررالحكم، 1280 - 1281.

20- مهجة البيضاء، ج 5، ص‏93.

21- مرحوم كلينى در جلد دوم اصول كافى، در باب حسن الخلق(ص‏99) هيجده روايت در اين زمينه نقل‏كرده است.

22- سفينة البحار، ماده خلق.

23- به جلد دوم اصول كافى و روضه كافى، و جلد سوم ميزان الحكمة و جلد اول سفينة البحار، در ابواب مناسب مراجعه فرماييد.

24- غرر الحكم.

25- جامع السعاده، جلد اول، صفحه 24.

26- سوره قلم، آيه‏4.

27- رساله حقوق امام سجاد(ع) و دعاى مكارم الاخلاق و بسيارى از دعاها و مناجاتهاى ديگر نيز در طليعه آثار معروف اخلاقى در اسلام قرار دارند كه هيچ اثرى با آنها برابرى نمى‏كند.

28- بحار، ج 22، ص 391.

29- نهج البلاغه، خطبه 182.

30- تلخيص و اقتباس با تغييرات و اضافاتى از كتاب تاسيس الشيعه لعلوم الاسلام‏، فصل آخر.

31- الذريعه، جلد اول.

 


 

فصل دوم

 

نقش اخلاق در زندگى و تمدن انسانها

 

بعضى از ناآگاهان، مسائل اخلاقى را، به عنوان يك امر خصوصى در زندگى شخصى مى‏نگرند، و يا آنها را مسائل مقدس روحانى و معنوى مى‏دانند كه تنها در زندگى سراى ديگر اثر دارد، در حالى كه اين يك اشتباه بزرگ است; اكثر مسائل اخلاقى بلكه همه آنها، آثارى در زندگى اجتماعى بشر دارد، اعم از مادى و معنوى، و جامعه انسانيت منهاى اخلاق به باغ وحشى تبديل خواهد شد كه تنها قفسها مى‏تواند جلو فعاليتهاى تخريبى اين حيوانات انسان‏نما را بگيرد، نيروها به هدر خواهد رفت، استعدادها سركوب خواهد شد، امنيت و آزادى بازيچه دست هوسبازان مى‏گردد و زندگى انسانى مفهوم واقعى خود را از دست مى‏دهد.

اگر درست در تاريخ گذشته بينديشيم، اقوام زيادى را پيدا مى‏كنيم كه هر كدام بر اثر پاره‏اى از انحرافات اخلاقى، شكست‏خورده يا بكلى نابود شدند.

چه بسيار زمامدارانى كه بر اثر نقاط ضعف اخلاقى، قوم و ملت‏خود را در كام مصائب دردناكى فرو بردند، و چه بسيار فرماندهان فاسدى كه جان سربازان خود را به خطر افكنده و بر اثر خودكامگى آنها را به خاك و خون كشيدند.

درست است كه زندگى فردى نيز بدون اخلاق، لطافت و شكوفايى و زيبايى ندارد; درست است كه خانواده‏ها بدون اخلاق سامان نمى‏پذيرند; ولى از آنها مهمتر، زندگى اجتماعى بشر است كه با حذف مسائل اخلاقى به سرنوشت دردناكى گرفتار مى‏شود كه بدتر از آن تصور نمى‏شود.

ممكن است گفته شود، سعادت و خوشبختى و تكامل جوامع بشرى را مى‏توان در پرتو عمل به قوانين و احكام صحيح به دست آورد، بى آن كه مبانى اخلاقى در افراد وجود داشته باشد.

در پاسخ مى‏گوييم عمل به مقررات و قوانين نيز بدون پشتوانه اخلاق ممكن نيست; تا از درون انسانها انگيزه‏هايى براى اجراى مقررات و قوانين وجود نداشته باشد، تلاشهاى برونى به جايى نمى‏رسد.

زور و فشار، بدترين ضمانت اجرايى قوانين و مقررات است كه جز در موارد ضرورى نبايد از آن استفاده كرد و در مقابل آن، ايمان و اخلاق، بهترين ضامن اجرايى قوانين و مقررات محسوب مى‏شود.

با اين اشاره به قرآن مجيد باز مى‏گرديم و نمونه‏هايى از آيات قرآن را كه ناظر به اين مساله مهم است مورد توجه قرار مى‏دهيم:

1- ولو ان اهل القرى آمنوا واتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء والارض ولكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون (سوره اعراف، آيه‏96).

2- ولاتستوى الحسنة ولاالسيئة ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك وبينه عداوة كان-ه ولى حميم - ومايل-ق-ها الا الذين صبروا ومايل-ق-ها الا ذوح-ظ عظيم (سوره فصلت، آيه‏34 و 35)

3- فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم واستغفر لهم وشاورهم فى‏الامر فاذا عزمت فتوكل على الله ان الله يحب المتوك-لين (سوره آل عمران، آيه‏159)

4- وما ارس-لنا فى قرية من نذير الا قال مترفوها ان-ا بما ارسلتم به كافرون (سوره‏سبا، آيه‏34)

5- وابتغ فيما اتك الله الدار الآخرة ولاتنس نصيبك من الدنيا واحسن كما احسن الله اليك ولاتبغ الفساد فى الارض ان الله لايحب المفسدين - قال انما اوتيته على علم عندى اولم يعلم ان الله قد اهلك من قبله من القرون من هو اشد منه قوة واكثر جمعا ولايسئل عن ذنوبهم المجرمون (سوره قصص، آيه‏77 و 78)

6- فقلت استغفروا ربكم انه كان غفارا - يرسل السماء عليكم مدرارا - ويمددكم باموال وبنين ويجعل لكم جنات ويجعل لكم انهارا (سوره نوح، آيه‏10 تا 12)

7- ولو انهم اقاموا التورية والانجيل وما انزل اليهم من ربهم لاكلوا من فوقهم ومن تحت ارجلهم منهم امة مقتصدة وكثير منهم ساء مايعملون (سوره مائده، آيه‏66)

8- من عمل صالحا من ذكر او انثى وهو مؤمن فلنحيينه حيوة طيبة ولنجزينهم اجرهم باحسن ماكانوا يعملون (سوره نحل، آيه‏97)

9- ومن اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا ونحشره يوم القيمة اعمى (سوره‏طه،آيه‏124)

10- ولاتنازعوا فتفشلوا وتذهب ريحكم (سوره انفال، آيه‏46)

ترجمه:

1- و اگر اهل شهرها و آباديها، ايمان مى‏آوردند و تقوا پيشه مى‏كردند بركات آسمان و زمين را بر آنها مى‏گشوديم، ولى (آنها حق را) تكذيب كردند، ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم.

2- هرگز نيكى و بدى يكسان نيست، بدى را با نيكى دفع كن ناگاه (خواهى ديد) همان كس كه ميان تو و او دشمنى است، گوئى دوستى گرم و صميمى است!

3- به (بركت) رحمت الهى، در برابر آنان [ مردم] نرم (و مهربان) شدى! و اگر تندخو و سنگدل بودى، از اطراف تو، پراكنده مى‏شدند، پس آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بطلب! و در كارها با آنان مشورت كن! اما هنگامى كه تصميم گرفتى (قاطع باش و) بر خدا توكل كن زيرا خداوند متوكلان را دوست دارد!

4- و ما در هيچ شهر و ديارى پيامبرى بيم دهنده نفرستاديم مگر اين كه مترفين آنها (كه مست ناز و نعمت‏بودند) گفتند: ما به آنچه فرستاده شده‏ايد كافريم!

5- و در آنچه خدا به تو داده. سراى آخرت را بطلب، و بهره‏ات را از دنيا فراموش مكن! و همان‏گونه كه خدا به تو نيكى كرده نيكى كن! و هرگز در زمين در جستجوى فساد مباش، كه خدا مفسدان را دوست ندارد! - (قارون) گفت: اين ثروت را به وسيله دانشى كه نزد من ست‏به دست آورده‏ام! آيا او نمى‏دانست كه خداوند اقوامى را پيش از او هلاك كرده كه نيرومندتر و ثروتمندتر از او بودند؟! (و هنگامى كه عذاب الهى فرا رسد) مجرمان از گناهانشان سؤال نمى‏شوند!

6- به آنها گفتيم: از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد كه او بسيار آمرزنده است! - تا بارانهاى پر بركت آسمان را پى در پى بر شما فرستد! - و شما را با اموال و فرزندان فراوان كمك كند و باغهاى سرسبز و نهرهاى جارى در اختيارتان قرار دهد!

7- و اگر آنان تورات و انجيل و آنچه را از سوى پروردگارشان بر آنها نازل شده [ قرآن] برپادارند، از آسمان و زمين روزى خواهند خورد، جمعى از آنها معتدل و ميانه‏رو هستند، ولى بيشترشان اعمال بدى انجام مى‏دهند.

8- هر كس كار شايسته‏اى انجام دهد. خواه مرد باشد يا زن، در حالى كه مؤمن است، او را به حياتى پاك زنده مى‏داريم، و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مى‏دادند، خواهيم داد.

9- و هر كس از ياد من روى گردان شود، زندگى (سخت و) تنگى خواهد داشت، و روز قيامت او را نابينا محشور مى‏كنيم!

10- ... و نزاع (و كشمكش) نكنيد، تا سست نشويد و قدرت (و شوكت) شما از ميان نرود!

 

تفسير و جمع‏بندى

در نخستين آيه، سخن از رابطه بركات زمين و آسمان; باتقوا است، با صراحت مى‏فرمايد: ايمان و تقوا سبب مى‏شود كه بركات آسمان و زمين به سوى انسانها سرازير گردد; و بعكس، تكذيب آيات الهى (و بى تقوايى) سبب نزول عذاب‏مى‏گردد. (ولو ان اهل القرى آمنوا واتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء والارض ولكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون)

بركات آسمان و زمين، معنى وسيعى دارد كه نزول بارانها، رويش گياهان، فزونى نعمتها، و افزايش نيروهاى انسانى را شامل مى‏شود.

بركت‏ در اصل به معنى ثبات و استقرار چيزى است، و اين واژه بر هر نعمت و موهبتى كه پايدار بماند اطلاق مى‏گردد; بنابراين موجودات بى‏بركت آنها هستند كه ثبات و قرارى ندارند و زود فانى و نابود مى‏شوند.

بسيارند از امتهايى كه داراى امكانات مادى فراوان هستند و منابع زيرزمينى و روزمينى و انواع صنايع را دارند، ولى به خاطر تباهى اخلاق و فساد اعمال كه نتيجه مستقيم فساد اخلاق است، اين مواهب براى آنها ناپايدار و فاقد بركت است و غالبا در مسير نابودى‏شان به كار گرفته مى‏شود.

به همين دليل، آيات قرآن، از كسانى سخن مى‏گويد كه نعمتهاى آنها وبال و مايه بدبختى‏شان شد.

مثلا، در آيه‏85 سوره توبه مى‏خوانيم: ولاتعجبك اموالهم واولادهم انما يريد الله ان‏يعذبهم بها فى‏الدنيا وتزهق انفسهم وهم كافرون;مبادا اموال و اولادشان مايه اعجاب‏تو گردد، خدا مى‏خواهد به وسيله آن، آنها را عذاب كند و جانشان بر آيد در حالى كه كافر باشند.

آرى! اين نعمتها هنگامى كه با فساد اخلاق توام شود، هم مايه عذاب دنيا است، هم موجب خسران و زيان آخرت!

به تعبير ديگر، هرگاه مواهب الهى با ايمان و اخلاق و اصول انسانى همراه باشد مايه عمران و آبادى و رفاه و آسايش و سعادت و نيكبختى است اين همان چيزى است كه در آيه‏مورد حث‏به آن اشاره شده است.

بعكس، هرگاه با سوءاخلاق و بخل و ظلم و خودكامگى و هوسبازى همراه باشد، مايه تباهى و فساد است!

در دومين آيه، طريقه بسيار مؤثر و مهمى را براى پايان دادن به كينه‏توزيها و عداوتها، ارائه مى‏دهد و نقش اخلاق را در برچيدن نفرتها و كينه‏ها روشن مى‏سازد، مى‏فرمايد: با نيكى، بدى را دفع كن، تا دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صميمى شوند. (ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك وبينه عداوة كانه ولى حميم)

سپس مى‏افزايد: اين كار كار همه كس نيست، و اين بزرگوارى وسعه صدر، از هر كس بر نمى‏آيد، تنها كسانى به اين مرحله مى‏رسند كه داراى صبر و استقامتند، و تنها كسانى به اين فضيلت اخلاقى نائل مى‏شوند، كه بهره عظيمى از ايمان و تقوا دارند! (ومايلقها الا الذين صبروا ومايلقها الا ذوحظ عظيم)

هميشه يكى از مشكلات بزرگ جوامع بشرى، انباشته شدن كينه‏ها و نفرتها بوده كه وقتى به اوج خود برسد، آتش جنگها از آن زبانه مى‏كشد و همه چيز را در كام خود فرو مى‏برد و خاكستر مى‏كند.

حال اگر با روش بالا (دفع بدى با نيكى) با آن برخورد شود، كينه‏ها، همچون برف در تابستان، بزودى ذوب مى‏شود و از ميان مى‏رود، و جوامع بشرى را از خطر بسيارى از جنگها مصون مى‏دارد، از جنايات مى‏كاهد و راه را براى همكارى عمومى هموار مى‏سازد.

ولى همان‏گونه كه قرآن مى‏گويد، اين كار كار همه كس نيست و بهره عظيمى از ايمان و تقوا و تربيت اخلاقى لازم دارد.

بديهى است اگر خشونت‏با خشونت پاسخ گفته شود، و سيئه با سيئه دفع گردد، خشونتها به صورت تصاعدى بالا مى‏گيرد، و روز به روز دامنه آن گسترده‏تر مى‏شود و مايه بدبختيهاى عظيمى در سطح جامعه بشرى مى‏گردد!

بديهى است اين امر (دفع بدى با نيكى) شرايط و حدود و استثناهايى دارد كه در جاى خود مشروحا خواهد آمد.

در سومين آيه، از تاثير حسن اخلاق در جلب و جذب مردم سخن مى‏گويد و نشان مى‏دهد يك مدير متخلق به اخلاق الهى تا چه حد در كار خود موفق است، و چگونه دلهاى رميده را در اطراف خود جمع و متحد مى‏سازد، اتحادى كه مايه پيشرفت و تكامل جامعه‏ها است، مى‏فرمايد:

از پرتو رحمت الهى در برابر آنها نرم و مهربان شدى! و اگر تندخو و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مى‏شدند، آنها را عفو كن و براى آنها آمرزش الهى بخواه، و در كارها با آنها مشورت كن، اما هنگامى كه تصميم گرفتى، قاطع باش و بر خدا توكل كن چرا كه خدا متوكلان را دوست دارد! (فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم واستغفر لهم وشاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله ان الله يحب المتوك-لين)

اين آيه تاثير عميق حسن اخلاق را در پيشرفت امر مديريت و جلب و جذب دلها و وحدت صفوف و پيروزى و موفقيت جامعه نشان مى‏دهد; بنابراين، تاثير حسن اخلاق تنها در بعد الهى و معنوى آن خلاصه نمى‏شود، بلكه اثر وسيعى در زندگى مادى انسانها نيز دارد.

دستورات سه گانه‏اى كه در ذيل آيه آمده يعنى مساله عفو و گذشت از خطاها و طلب آمرزش از پيشگاه خدا و مشورت در كارها نيز در همين راستا است، چرا كه اين خلق و خوى كه از مهربانى و تواضع سرچشمه مى‏گيرد سبب عفو و گذشت و استغفار جبران خطاهاى پيشين و احترام به شخصيت و ارزش وجودى انسانها مى‏شود.

چهارمين آيه، آثار منفى بعضى از اخلاق سوء را نشان مى‏دهد كه هميشه و همه جا در برابر پيامبران راستين، گروهى مترفين قيام كردند، همانها كه مست ناز و نعمت‏بودند، و روح تكبر و خودخواهى تمام وجودشان را پر كرده بود، مى‏فرمايد: ما در هيچ شهر و ديارى پيامبران انذار كننده نفرستاديم، مگر اين‏كه مترفين گفتند ما به آنچه شما فرستاده شده‏ايد كافريم! (وما ارسلنا فى قرية من نذير الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به كافرون)

سپس مى‏افزايد: آنها به قدرى مغرور بودند كه گفتند اموال و اولاد ما (از شما) بيشتر است و ما هرگز مجازات نخواهيم شد (وقالوا نحن اكثر اموالا واولادا وما نحن بمعذبين)

اين خلق و خوى زشت‏سبب مى‏شود كه در برابر هرگونه اصلاح اجتماعى بايستند; مردان حق را بكشند، و صداى حق طلبان را خاموش كنند و بذر فساد و ظلم و طغيان در جامعه‏ها بپاشند، و از اينجا نمونه ديگرى از تاثير اخلاق سوء، در وضع جوامع بشرى روشن مى‏شود.

عجب اين كه روحيه استكبار ناشى از ناز و نعمت، سبب مى‏شد كه از نظر تفكر نيز گرفتار خطاهاى زشت و روشنى بشوند، و كثرت و وفور نعمت را دليل بر قرب خود در درگاه الهى بپندارند كه اگر ما مقرب درگاه او نبوديم، اين همه نعمت‏به ما نمى‏داد! و به اين ترتيب تمام ارزشهاى معنوى و اخلاقى را انكار مى‏كردند كه قرآن در آيه‏بعد از آن، اين منطق سست و واهى را درهم مى‏ريزد، و معيار قرب درگاه الهى را ايمان و عمل صالح مى‏داند.

نه تنها مشركان ثروتمند قريش كه همه ناز پروردگان و ثروت اندوزان مستكبر، همين موقف را در برابر پيامبران و مصلحان جوامع بشرى داشتند.

در پنجمين آيه، به چهره ديگرى از اين مساله رو به رو مى‏شويم كه داستان قارون‏ ثروتمند مغرور و خودخواه بنى‏اسرائيل را بيان مى‏كند.

هنگامى كه آگاهان بنى‏اسرائيل به او نصيحت كردند كه مال و ثروت عظيم خويش را ابزارى براى سعادت خود و جامعه‏اى كه در آن زندگى مى‏كنى قرار ده و آن گونه كه خدا به تو احسان كرده است‏به خلق خدا نيكى كن، و راه ظلم و فساد را نپوى كه خدا مفسدان را دوست ندارد! (وابتغ فيما اتك الله الدار الآخرة ولا تنس نصيبك من الدنيا واحسن كما احسن الله اليك ولاتبغ الفساد فى الارض ان الله لايحب المفسدين)

او با غرور و تكبر مخصوص به خود گفت: اين ثروت عظيم را به وسيله علم و دانش (و لياقت و كار دانى‏ام) به دست آورده‏ام! (قال انما اوتيته على علم عندى)

يعنى، نگوييد خدا به من داده است، بگوييد علم و لياقت و درايتم، به من داده است; و سرانجام همين كبر و غرور او را به وادى هولناك انكار آيات الهى و ادامه فساد و ظلم و همكارى با دشمنان حق و عدالت كشانيد، و در يك حادثه عجيب، او و تمام اموالش در كام زمين فرو رفت.

و باز در اينجا مشاهده مى‏كنيم كه چگونه رذائل اخلاقى مى‏تواند چهره اشخاص حتى جامعه‏ها را دگرگون سازد و از رسيدن به خير و سعادت و نيكبختى باز دارد.

جالب اين كه در آيات قبل از آن مى‏خوانيم كه آگاهان بنى‏اسرائيل گفتند: اين همه شادى نكن كه خدا شادى كنندگان را دوست نمى‏دارد! (اذ قال له قومه لاتفرح ان الله لايحب الفرحي-ن)

بديهى است‏شاد بودن و شاد زيستن در منطق اسلام و در هيچ منطقى كار بدى نيست، منظور در اينجا، شادى ناشى از غرور و غفلت و بى‏خبرى از خدا و شادى آميخته با ظلم و فساد و گناه است، همان شادى كه به دنبال آن عربده‏هاى مستانه و سركشى و فساد است و همه اينها بازتاب صفات زشتى است كه در درون دل لانه گزيده است.

در ششمين آيه، شكايت‏حضرت نوح عليه السلام را در پيشگاه خدا مى‏خوانيم كه در لابه‏لاى آن اشارات پر معنايى به تاثير اعمال آدمى - و خلق و خوهايى كه پشتوانه اين اعمال است - در زندگى فردى و اجتماعى انسان شده است، مى‏فرمايد: بارالها! من به آنها گفتم: از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد (و از مركب غرور و نخوت فرود آييد و از گناهان خويش و كفر و عناد و لجاج توبه كنيد!) كه او بسيار آمرزنده است - تا بارانهاى پربركت آسمان را پى‏درپى بر شما بفرستد و شما را با اموال و فرزندان فراوان يارى دهد و باغهاى سرسبز و نهرهاى جارى در اختيارتان بگذارد. (فقلت استغفروا ربكم انه كان غفارا - يرسل السماء عليكم مدرارا - ويمددكم باموال وبني-ن - ويجعل لكم جنات ويجعل لكم انهارا)

و در ادامه اين آيات، سرپيچى آنها را از فرمانهاى الهى و صفات زشت آنان را بر مى‏شمرد، كه سرچشمه اصلى گناهان آنها بود.

ممكن است آنچه در بالا آمده به عنوان يك رابطه معنوى و الهى در ميان ترك گناه و استغفار، با فزونى نعمتها تفسير شود، ولى هيچ مانعى ندارد كه اين پيوند و ارتباط هم جنبه معنوى داشته باشد هم جنبه ظاهرى، لذا در جاى ديگر از قرآن مجيد مى‏خوانيم:

ظهر الفساد فى البر والبحر بما كسبت ايدى الناس; فساد در خشكى و دريا به خاطر كارهايى كه مردم انجام داده‏اند آشكار شده است. (سوره روم، آيه‏41)

همين معنى‏در سوره‏هود به‏شكل‏ديگرى آمده‏است كه‏از زبان پيامبراسلام صلى الله عليه و آله خطاب به مشركان مكه مى‏فرمايد: دعوت من اين است كه از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد و استغفار كنيد، و به سوى او باز گرديد، تا مواهب نيكو در مدت معينى در اختيار شما بگذارد! (وان‏استغفروا ربكم ثم توبوا اليه يمتعكم متاعا حسنا الى اجل مسمى) (سوره‏هود، آيه‏3)

بى‏شك بخشش متاع حسن‏ تا سرآمد معينى، اشاره به مواهب مادى زندگى دنيا است كه در گرو استغفار و توبه از گناه و بازگشت‏به سوى خدا و تخلق به اخلاق‏قرار داده شده است.

شك نيست كه صفات زشت‏سرچشمه انواع گناهان است و گناهان سبب گسترش فساد در جامعه و از هم گسيختگى رشته وحدت و اتحاد و دوستى و برادرى و اعتماد در ميان آنها است و همين امر سبب عقب‏ماندگى در مسائل عمران و آبادى و توسعه اقتصادى و سلامت نفوس و رفاه مادى و تكامل معنوى مى‏شود.

در هفتمين آيه، اشاره به وضع اهل كتاب و طغيان و سركشى آنها كرده، مى‏فرمايد: اگر اهل كتاب تورات و انجيل و آنچه بر آنها از طرف پروردگارشان نازل شده است را بر پادارند (و تقوا پيشه كنند و عمل صالح به جا آورند) از آسمان و زمين روزى خواهند خورد، (ولى) گروه اندكى از آنها ميانه رو هستند (و از افراط و تفريط بر كنارند) اما اكثريت آنها اعمال بدى دارند! (ولو انهم اقاموا التورية والانجي-ل وما انزل اليهم من ربهم لاكلوا من فوقهم ومن تحت ارجلهم منهم امة مقتصدة وكثير منهم ساء مايعملون)

باز در اينجا رابطه و پيوند نزديك را در ميان اعمال صالح و تقوا از يكسو، و نزول بركات زمين و آسمان را از سوى ديگر، مشاهده مى‏كنيم; اين رابطه مى‏تواند هم جنبه روحانى داشته باشد و هم طبيعى، و در حقيقت هر دو آنها است.

آرى، فيض الهى محدود نيست! اين ما هستيم كه بايد با تحصيل قابليت و شايستگيها خود را به آن منبع پرفيض متصل سازيم; ولى افراط و تفريطها و انحراف از جاده اعتدال، آسمان و حيات و زندگى را براى انسانها تيره و تار ساخته و آرامش را بر چيده است!

جنگهاى ويرانگر، نفوس انسانى و سرمايه‏هاى معنوى و مادى را تحليل مى‏برد، و محصول سالها تلاش انسانها را بر باد مى‏دهد.

جمله وما انزل اليهم من رب-هم همه كتب آسمانى حتى قرآن مجيد را شامل مى‏شود، چرا كه در واقع اصول همه آنها يكى است، هر چند با گذشت زمان، همراه تكامل و پيشرفت جامعه اسلامى، دستورات والاترى نازل شده است.

در هشتمين آيه، به تعبير تازه‏اى برخورد مى‏كنيم و آن پيوند و ارتباط حيات طيبه (زندگى پاك و پاكيزه) با اعمال صالح (و صفاتى كه سرچشمه آن اعمال است) مى‏باشد، مى‏فرمايد: هر كس عمل صالح انجام دهد در حالى كه مؤمن است‏خواه مرد باشد يا زن، به او حيات پاكيزه مى‏بخشيم و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام داده اند خواهيم داد! (من عمل صالحا من ذكر او انثى وهو مؤمن فلنحيينه حيوة طيبة ولنجزينهم اجرهم باحسن ماكانوا يعملون)

در آيات گذشته، بيشتر تاثير اخلاق در جنبه‏هاى زندگى اجتماعى مطرح بود، در حالى كه ظاهر آيه‏مورد بحث، بيشتر جنبه زندگى فردى را مطرح مى‏كند، لذا مى‏گويد هر فرد از انسانها مرد باشد يا زن، داراى ايمان و عمل صالح باشد، صاحب حيات طيبه خواهد بود.

در اين آيه، هيچ اشاره‏اى به اين كه منظور منحصرا حيات طيبه‏ در قيامت است وجود ندارد، بلكه بيشتر اشاره به حيات طيبه‏ دنيا يا مفهوم عامى كه دنيا و آخرت را شامل بشود، دارد.

 

حيات طيبه چيست؟

در اين‏كه منظور از حيات طيبه (زندگى پاكيزه) در اينجا چيست؟ مفسران تفسيرهاى متعددى ذكر كرده‏اند، بعضى آن را به معنى روزى حلال، و بعضى به قناعت و رضا به داده الهى، بعضى به عبادت همراه با روزى حلال، بعضى به توفيق بر اطاعت فرمان الهى، تفسير كرده‏اند. و بعضى هرگونه پاكيزگى از آلودگيها، ظلمها، خيانتها، عداوتها، اسارتها و ذلتها و طهارت و پاكيزگى و رفاه و آسايش را در مفهوم آن مندرج دانسته‏اند; ولى با توجه به جمله ولنجزينهم اجرهم كه ناظر به پاداش آخرت است، بيشتر به نظر مى‏رسد كه حيات طيبه‏ اشاره به زندگى پاكيزه اين دنيا باشد.

در نهمين آيه از آيات مورد بحث، اعراض از ياد خدا و حالت غفلت و بى‏خبرى را سرچشمه معيشت ضنك‏ (زندگى تنگ و سخت) مى‏شمرد و مى‏فرمايد: هر كس از ياد من روى گردان شود زندگى سخت و تنگى خواهد داشت، و روز قيامت او را نابينا محشور مى‏كنيم. (ومن اعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكا ونحشره يوم القيمة اعمى)

مى‏دانيم ياد خدا و توجه به اسماء و صفات والاى او كه ذات پاكش منبع تمام كمالات، بلكه كمال كل فى الكل است، سبب پرورش فضائل اخلاقى در نهاد آدمى است; و او را روز به روز از نظر خلق و خوى به اسماء و صفات الهى نزديكتر مى‏سازد، و اين خلق و خوى او كه سرچشمه اصلى اعمال صالح است، زندگى را براى او گسترده و آسان و پاك و پاكيزه مى‏كند; و بعكس، اعراض و روى گردانى از ذكر خدا، او را از اين منبع نور، دور ساخته و به خلق و خوى ظلمانى شياطين نزديك مى‏كند; و همان، سبب معيشت ضنك مى‏شود و زندگى مرگبار در انتظار او مى‏باشد; و اين يكى ديگر از آيات قرآنى است كه با صراحت رابطه اخلاق و ايمان را با وضع زندگى فردى و اجتماعى انسانها آشكار مى‏سازد.

جمعى از مفسران يا ارباب لغت، معيشت ضنك‏ را به زندگى و درآمدهاى حاصل از كسب حرام تفسير كرده‏اند، چرا كه چنين زندگى سرچشمه ناراحتيهاى فراوان است.

و به گفته بعضى ديگر از مفسران، افراد بى‏ايمان معمولا داراى حرص شديد، و عطش مادى پايان‏ناپذير و بيم از فناى نعمتها و غلبه بخل بر آنها و صفات نكوهيده ديگرى از اين قبيل هستند كه آنها را در جهنمى سوزان - على رغم امكانات گسترده مادى - فرو مى‏برد.

نابينايى آنها در قيامت نيز نتيجه يا تجسمى از نابينايى آنها در دنيا است كه چشم بر هم نهادند و راه حق و سعادت را نديدند، و در ظلمات شهوات مادى فرو رفتند.

شرح بيشتر درباره اين نكته در پايان اين بخش خواهد آمد.

در دهمين آيه، به يكى از اثرات سوء عداوت و دشمنى و نزاع - كه موجب فرو ريختن و ويران شدن پايه‏هاى وحدت و بر باد رفتن قوت و قدرت است - اشاره كرده، مى‏فرمايد: نزاع و كشمكش نكنيد كه سست مى‏شويد و قدرت و شوكت‏شما از ميان مى‏رود (ولاتنازعوا فتفشلوا وتذهب ريحكم)

بديهى است منازعات و اختلافات و كشمكشها همواره زاييده يك سلسله خلق و خوهاى رذيله و پست است; انحصار طلبى، خودخواهى، منفعت پرستى، خودبرتربينى، حرص و كينه و حسد و مانند اينها هر يك از سرچشمه‏هاى نزاع محسوب مى‏شود، و نتيجه آن فشل و سستى و بر باد رفتن عزت و شوكت است.

جالب اين كه، قرآن در اينجا تعبير به تذهب ريحكم مى‏كند.

ريح‏ در اصل به معنى باد است و بطور كنايه در قدرت و قوت و غلبه‏ به كار مى‏رود، و شايد اين معنى از آنجا به وجود آمده كه وزيدن باد به پرچم قوم و ملتى، كنايه از قوت و قدرت و غلبه آنها است; بنابراين مفهوم جمله بالا چنين مى‏شود كه اگر اختلاف كنيد قدرت و قوت و عظمت‏شما از بين خواهد رفت.

يا از اين نظر كه وزش بادهاى موافق سبب سرعت گرفتن كشتيها و رفتن به سوى مقصد بوده.

نويسنده التحقيق‏ مى‏گويد: در ميان روح و ريح، رابطه‏اى است، روح به معنى جريان روحانى ماوراء ماده است، و ريح به معنى جريان در ماده است.

در پاره‏اى از موارد، ريح‏ به معنى رائحه و بوى خوش است، مانند: انى لاجد ريح يوسف لولا ان تفندون‏. (سوره يوسف، آيه‏94)

بنابراين، ممكن است، معنى جمله اين باشد كه افراد و اقوام با نفوذ رائحه آنها در جهان پخش مى‏شود، ولى اگر اختلاف كنيد، نفوذ خود را در جهان از دست‏خواهيد داد.

و به هر حال، سرچشمه اختلاف هر چه باشد (خودخواهى، سودپرستى، حسد، بخل، كينه‏توزى و غير آن) تاثير آن در زندگى انسانها و عقب‏افتادگى اجتماعى، غير قابل انكار است; و از اينجا پيوند مسائل اخلاقى، و مسائل زندگى اجتماعى انسانها روشن مى‏شود.

نتيجه

از آيات بالا بخوبى استفاده مى‏شود كه هر خلق و خوى برجسته انسانى علاوه بر جنبه‏هاى معنوى و اخروى، تاثير عميقى در زندگى مادى و دنيوى انسانها دارد; به همين دليل، نبايد تصور كرد كه مسائل اخلاقى يك سلسله مسائل فردى و شخصى است، و چيزى جدا از زندگى اجتماعى انسانها است; بلكه بعكس، رابطه بسيار قوى و نزديك با آن دارد، و هرگونه دگرگونى اجتماعى، بدون دگرگونى اخلاقى امكان‏پذير نيست.

به تعبير ديگر، مردمى كه مى‏خواهند در يك جامعه بزرگ، زندگى سعادتمندانه توام با مسالمت و همكارى نزديك داشته باشند لااقل بايد به آن حد از رشد اخلاقى برسند كه حقايق مربوط به تفاوت انسانها را از نظر ساختمان فكرى، روحى و عاطفى درك كنند.

چرا كه انسانها در جهات مختلف با يكديگر متفاوتند; به همين، دليل هرگز نمى‏توان انتظار داشت كه ديگران در همه چيز از ما پيروى كنند، بلكه بايد در حفظ اصول مشترك كوشيد، و اختلاف سليقه‏ها و انديشه‏ها را با گذشت و اغماض و سعه صدر و بلند نظرى و نرمى و بردبارى پذيرا شد.

حتى دو نفر نمى‏توانند براى يك مدت طولانى همكارى نزديك با همديگر داشته باشند مگر اين كه از اصول اخلاقى - كه يك نمونه‏اش در بالا آمد - برخوردار باشند.

بديهى است آمادگيهاى اخلاقى كه براى هضم نقاط اختلاف و رسيدن به وحدت و قدرت و عظمت لازم است، چيزى نيست كه با گفتگو به دست آيد، بلكه نيازمند به تهذيب نفوس و تعليم و تربيت كافى است كه موجب رشد و تعالى در جهات اخلاقى گردد.

رابطه زندگى مادى با مسائل اخلاقى در روايات اسلامى

آنچه در بالا از آيات قرآن مجيد در اين زمينه استفاده كرديم، در روايات اسلامى نيز بازتاب گسترده‏اى دارد كه حاكى از تاثير عميق صفات اخلاقى در زندگى فردى و اجتماعى انسانها است كه در ذيل به قسمتى از اين احاديث پرمعنى اشاره مى‏شود:

1- در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مى‏خوانيم: فى سعة الاخلاق كنوز الارزاق; گنجهاى روزيها، در اخلاق خوب و گسترده، نهفته شده است! (1)

2- در حديث ديگر از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم: حسن الخلق يزيد فى‏الرزق; حسن خلق، روزى را زياد مى‏كند! (2)

3- در حديث ديگرى از على عليه السلام درباره تاثير حسن اخلاق در جلب و جذب مردم به استحكام رابطه دوستى در ميان آنها چنين آمده است:

من حسن خلقه كثر محبوه وآنست النفوس به; كسى كه اخلاقش نيكو باشد، دوستانش فراوان مى‏شوند و مردم به او انس مى‏گيرند. (3)

4- باز در حديث ديگرى از امام ششم، امام صادق عليه السلام اين معنى با صراحت‏بيشترى آمده، مى‏فرمايد:

ان البر وحسن الخلق يعمران الديار ويزيدان فى الاعمار; نيكوكارى و حسن اخلاق، خانه‏ها (و شهرها) را آباد و عمرها را زياد مى‏كند! (4)

شك نيست كه عمران و آبادى در سايه اتحاد و صميميت و همكارى در ميان قشرهاى جامعه به وجود مى‏آيد، و آنچه باعث تحكيم اين امور شود، از عوامل مهم عمران و آبادى خواهد بود.

طول عمر نيز مولود آرامش فكر و آسودگى خيال و جلوگيرى از فقر و همكارى و همبستگى اجتماعى است و اين امور در سايه اخلاق به دست مى‏آيد.

5- در همين رابطه، در حديثى از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود: حسن الخلق يثبت المودة; اخلاق خوب پيوند محبت و دوستى را محكم مى‏كند. (5)

و نيز در احاديث متعددى درباره تاثير سوء خلق در ايجاد نفرت اجتماعى و پراكندگى مردم، و تنگى معيشت و سلب آرامش و آسايش مطالب فراوانى آمده است; از جمله:

6- در حديثى از على عليه السلام مى‏خوانيم: من ساء خلقه ضاق رزقه; كسى كه اخلاقش بدباشد، روزى او تنگ مى‏شود! (6)

7- و نيز از همان حضرت آمده است كه فرمود: من ساء خلقه اعوزه الصديق والرفيق; كسى كه بد اخلاق باشد دوستان و رفيقان او پراكنده مى‏شوند و او را رها مى‏كنند (7)

8- باز از همان حضرت آمده است: سوء الخلق نكد العيش وعذاب النفس; اخلاق بد موجب سختى و تنگى زندگى و ناراحتى روح و وجدان مى‏شود. (8)

9- از اميرمؤمنان على عليه السلام پرسيدند: من ادوم الناس غما; چه كسى غم و اندوهش از همه بيشتر است؟ قال عليه السلام: اسوئهم خلقا! فرمود: كسى كه از همه اخلاقش بدتر است! (9)

10- و بالاخره در حديثى مى‏خوانيم كه لقمان حكيم به فرزندش چنين نصيحت مى‏كرد: اياك والضجر وسوء لخلق وقلة الصبر فلايستقيم على هذه الخصال صاحب;

از بى‏حوصلگى و سوء خلق و كم صبرى بپرهيز كه با داشتن اين صفات بد، دوستى براى تو باقى نمى‏ماند! (10)

پى‏نوشتها

1- بحار، ج 75، ص‏53.

2- بحار، ج 68، ص‏396.

3- غررالحكم.

4- بحار، ج 68، ص 395.

5- بحار، ج 74، ص 148.

6- غررالحكم.

7- و 8- غررالحكم.

9- مستدرك الوسائل، ج 2، ص 338 (چاپ قديم).

10- بحار، ج 10، ص‏419.

 


 

فصل سوم

 

مكتبهاى اخلاقى

 

در علم اخلاق مكاتب فراوانى است كه بسيارى از آنها انحرافى است و به ضد اخلاق منتهى مى‏شود، و شناخت آنها در پرتو هدايتهاى قرآنى كار مشكلى نيست; قرآن مى‏گويد:

وان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه ولاتتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ذالكم وصاكم به لعلكم تتقون (سوره انعام، آيه‏153)

آيه فوق كه بعد از ذكر بخش مهمى از عقائد و برنامه‏هاى عملى و اخلاقى اسلام در سوره انعام آمده، و مشتمل بر فرمانهاى دهگانه اسلامى است، مى‏گويد: به آنها بگو اين راه مستقيم من است، از آن پيروى كنيد و از راههاى مختلف (و انحرافى) پيروى مكنيد كه شما را از راه حق دور مى‏سازد; اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش فرموده تا پرهيزگار شويد!

مكتبهاى اخلاقى همانند ساير روشهاى فردى و اجتماعى از جهان‏بينى‏ و ديدگاههاى كلى درباره جهان آفرينش سرچشمه مى‏گيرد و اين دو، يك واحد كاملا به هم پيوسته و منسجم است.

آنها كه جهان‏بينى‏ را از ايدئولوژى‏ (و هستها را از بايدها) جدا مى‏سازند و مى‏گويند رابطه‏اى بين‏اين دونيست زيرا جهان‏بينى و هستها از دلائل‏منطقى و تجربى سرچشمه مى‏گيرد در حالى كه‏بايدها و نبايدها يك‏سلسله فرمانها و دستورها است، از يك نكته مهم غفلت كرده‏اند، و آن اين‏كه: فرمانها و بايدها هنگامى حكيمانه است كه رابطه‏اى باهستها داشته‏باشد، وگرنه امور اعتبارى بى‏محتوا و غيرقابل قبولى خواهد بود.

در اينجا مثالهاى روشنى داريم كه اين مطلب را كاملا باز مى‏كند: هنگامى كه اسلام مى‏گويد: شراب نخوريد! و يا قوانين بين‏المللى مى‏گويد: مواد مخدر ممنوع است! اينها فرمانهاى الهى يا مردمى است كه بى‏شك از يك سلسله هستها سرچشمه گرفته; زيرا، واقعيت عينى چنين است كه شراب و مواد مخدر تاثير بسيار مخربى در روح و جسم انسان دارد به گونه‏اى كه هيچ بخشى از آن، از شر اين مواد ويرانگر در امان نيست; اين واقعيت، سبب آن بايد يا نبايد مى‏شود.

اين كه مى‏گوئيم احكام الهى از مصالح و مفاسد سرچشمه مى‏گيرد، درست اشاره به همين رابطه است، و اين كه مى‏گوئيم كلما حكم به العقل حكم به الشرع; هر كارى را عقل حكم به خوبى يا بدى آن كند، شرع نيز مطابق آن فرمان مى‏دهد! نيز اشاره به وجود رابطه تنگاتنگ ميان واقعيتها و احكام (بايدها و نبايدها) مى‏باشد.

و اين كه در مجالس قانون‏گذارى در جوامع بشرى مى‏نشينند و پيامدهاى فردى و اجتماعى هر پديده‏اى را بررسى و بر اساس آن قانون وضع مى‏كنند نيز دقيقا در همين راستا است.

كوتاه سخن اين كه، محال است‏يك حكم حكيمانه بى‏ارتباط با واقعيتهاى موجود در زندگى بشر باشد; در غير اين صورت، حكم و قانون نيست‏بلكه گزافه‏گوئى و خرافه و قلدرى است; و چون واقعيت‏يكى بيش نيست طبيعتا راه مستقيم و محكم و قانون صحيح هم بيش از يكى نمى‏تواند باشد و اين مساله سبب مى‏شود كه ما تمام تلاش و كوشش خود را براى پيدا كردن واقعيتها و احكام و قوانين نشات گرفته از آن به كار گيريم.

از آنچه در بالا گفته شد رابطه ديدگاههاى كلى در مجموعه هستى و آفرينش انسان، با مسائل اخلاقى روشن مى‏شود و منشا پيدايش مكتبهاى مختلف اخلاقى نيز همين است.

اكنون با توجه به مطالب فوق به سراغ مكاتب اخلاقى مى‏رويم:

1- اخلاق در مكتب خداپرستان

از اين ديدگاه، آفريننده همه آثار خداست. ما از سوى او هستيم و به سوى او باز مى‏گرديم و هدف آفرينش تكامل انسان در جنبه‏هاى معنوى است و پيشرفتهاى مادى تا آنجا كه راه را براى وصول به تكامل معنوى هموار مى‏سازد نيز هدف معنوى محسوب مى‏شود.

تكامل معنوى را مى‏شود بدينسان معنى كرد: قرب به خداوند و پيمودن راهى كه انسان را به صفات كمال او نزديك مى‏سازد.

بنابراين معيار، اخلاق از اين ديدگاه تمام صفات افعالى است كه انسان را براى پيمودن اين راه آماده مى‏سازد و نظام ارزش‏گذارى در اين مكتب نيز بر محور ارزشهاى والاى انسانى و كمال معنوى و قرب به خداست.

2- اخلاق ماديگرى

مى‏دانيم ماديها شعبى دارند كه يك شعبه معروف آن ماديگرى كمونيستى است. از ديدگاه اين مكتب كه همه چيز را از دريچه ماده مى‏نگرد و به خدا و مسائل معنوى، ايمان ندارد، و اصالت را براى اقتصاد قائل است و براى تاريخ نيز ماهيت مادى و اقتصادى قائل مى‏باشد، هر چيز كه جامعه را به سوى اقتصاد كمونيستى سوق دهد اخلاق است، و يا به تعبير خودشان آنچه انقلاب كمونيسم را تسريع كند، اخلاق محسوب مى‏شود. مثلا اين كه راست گفتن يا دروغ گفتن كدام اخلاقى و يا غير اخلاقى است‏با توجه به تاثير آنها در انقلاب ارزيابى مى‏شود، اگر دروغ به انقلاب سرعت‏ببخشد، يك امر اخلاقى است و اگر راست تاثير منفى بگذارد يك امر غير اخلاقى محسوب مى‏شود!

شاخه‏هاى ديگر ماديگرى نيز هر كدام طبق مسلك خود اخلاق را تفسير مى‏كنند; آنها كه اصل را بر لذت و كام گرفتن از لذائذ مادى نهاده‏اند چيزى به نام اخلاق قبول ندارند و يا به تعبير ديگر، اخلاق را در صفات و افعالى مى‏دانند كه راه را براى وصول به لذت هموار سازد.

و آنها كه اصل را بر منافع شخصى و فردى نهاده‏اند و حتى جامعه بشرى را تا آن اندازه محترم مى‏شمرند كه در مسير منافع شخصى آنها باشد (همان‏گونه كه در مكتبهاى سرمايه دارى غرب ديده مى‏شود) اخلاق را به امورى تفسير مى‏كنند كه آنها را به منافع مادى و شخصى آنها برساند و همه چيز را در پاى آن قربانى مى‏كنند!

3- اخلاق از ديدگاه فلاسفه عقلى

آن گروه از فلاسفه كه اصالت را براى عقل قائلند و مى‏گويند غايت فلسفه اين است كه در وجود انسان يك عالم عقلى بسازد همانند عالم عينى خارجى (صيروة الانسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العينى)، در مباحث اخلاقى - اخلاق را به صفات و اعمالى تفسير مى‏كنند كه به انسان كمك كند تا عقل بر وجود او حاكم باشد نه طبايع حيوانى و خواسته‏هاى نفسانى.

4 - اخلاق در مكتب غيرگرايان!

گروه ديگر از فلاسفه كه بيشتر به جامعه مى‏انديشند و اصالت را براى جمع قائلند نه افراد، فعل اخلاقى را به افعالى تفسير مى‏كنند كه هدف غير باشد; بنابراين، هر كارى كه نتيجه‏اش تنها به خود انسان برگردد غير اخلاقى است و كارهائى كه هدفش ديگران باشد اخلاقى است.

5 - اخلاق از ديدگاه وجدان گرايان

گروهى از فلاسفه كه اصالت را براى وجدان قائلند نه عقل، كه مى‏توان از آنها به وجدان‏گرا تعبير كرد و گاه به طرفداران حسن و قبح عقلى‏ كه در واقع منظور از آن عقل عملى است نه عقل نظرى، آنها مسائل اخلاقى را يك سلسله امور وجدانى مى‏دانند نه عقلانى كه انسان بدون نياز به منطق و استدلال آنها را درك مى‏كند; مثلا، انسان عدالت را خوب مى‏شمرد و ظلم را بد، ايثار و فداكارى و شجاعت را خوب مى‏داند و خودپرستى و تجاوزگرى و بخل را بد مى‏بيند بى آن‏كه نيازى به استدلال عقلانى و تاثير آنها در فرد و جامعه داشته باشد.

بنابراين، بايد وجدان‏اخلاقى را زنده‏كرد و آنچه را موجب‏تضعيف وجدان مى‏شوداز ميان برداشت; سپس وجدان قاضى خوبى براى تشخيص اخلاق خوب از بد خواهدبود.

طرفداران حسن و قبح عقلى‏ گر چه دم از عقل مى‏زنند ولى پيداست كه منظور آنها عقل وجدانى است و نه عقل استدلالى، آنها مى‏گويند حسن احسان و قبح ظلم كه دو فعل اخلاقى مى‏باشد بدون هيچ گونه نياز به دليل و برهان براى انسان سليم‏النفس آشكار است، و به اين ترتيب اصالت را براى وجدان قائلند.

ولى بسيارى از آنها انكار نمى‏كنند كه وجدان ممكن است درباره بعضى از امور ساكت‏باشد و ادراكى نداشته باشد، در اينجا بايد دست‏به دامن شريعت و وحى شد تا امور اخلاقى را از غير اخلاقى جدا سازد; بعلاوه اگر نسبت‏به آنچه عقل حاكم است تاييدى از سوى شرع باشد انسان با اطمينان بيشترى در راه آن گام مى‏نهد.

نتيجه:

با توجه به اشاراتى كه به مهمترين مكاتب اخلاقى در اين فصل آمد، امتيازات مكتب اخلاقى اسلام كاملا روشن است: اساس اين مكتب اخلاقى، ايمان به خداوندى است كه كمال مطلق و مطلق كمال است و فرمان او بر تمام جهان هستى جارى و سارى است و كمال انسانها در اين است كه پرتوى از صفات جمال و جلال او در خود منعكس كنند و به ذات پاكش نزديك و نزديكتر شوند.

ولى اين به آن معنا نيست كه صفات اخلاقى در بهبودى حال جامعه بشرى و نجات انسانها از چنگال بدبختيها بى‏اثر است; بلكه در يك جهان‏بينى صحيح اسلامى عالم هستى يك واحد بهم پيوسته است، واجب‏الوجود قطب اين دايره و ماسواى خدا همه به او وابسته و پيوسته و در عين حال با هم منسجم و در ارتباطند. بنابراين، هر چيزى كه سبب صلاح حال فرد باشد سبب صلاح حال جامعه، و هر چيز كه در صلاح جامعه مؤثر باشد در صلاح فرد نيز مؤثر است.

به تعبير ديگر، ارزشهاى اخلاقى تاثير دوگانه دارد، هم فرد را مى‏سازد، هم جامعه را. و آنها كه تصور مى‏كنند هميشه مسائل اخلاقى چيزى است كه هدف در آن غير باشد نه خويشتن، در اشتباه بزرگى هستند زيرا مصلحت اين دو در واقع از هم جدا نيست و جدائى اين دو از يكديگر تنها در مقاطع محدود و كوتاه مدت است. شرح اين سخن را قبلا داشتيم و در مناسبتهاى ديگر خواهد آمد.

نكته‏ها

1- اخلاق و نسبيت

آيا اخلاق خوب و بد و رذائل و فضائل جنبه مطلق دارد; يعنى، مثلا شجاعت و فداكارى و تسلط بر نفس در هر زمان و هر مكان بدون استثنا خوب است، يا خوبى و بدى اين صفات نسبى است، در پاره‏اى از جوامع و بعضى از زمانها و مكانها خوب در حالى كه در جامعه يا زمان و مكان ديگر، بد است؟

آنها كه اخلاق را نسبى مى‏دانند دو گروهند:

گروه اول كسانى هستند كه نسبيت را در تمام هستى قائل هستند; هنگامى كه وجود و عدم نسبى باشد، اخلاق مشمول نسبيت‏خواهد بود.

گروه دوم كسانى هستند كه كارى به رابطه مسائل مربوط به وجود و اخلاق ندارند، بلكه معتقدند معيار شناخت اخلاق خوب و بد، پذيرش و عدم پذيرش جامعه است. بنابراين، ممكن است صفتى مانند شجاعت در جامعه‏اى مقبول و در جامعه و زمان و مكان ديگرى غير مقبول باشد، در آن جامعه‏اى كه مقبول است جزو فضائل اخلاقى محسوب مى‏شود و در جامعه‏اى كه غير مقبول است جز و رذائل اخلاقى است.

اين گروه، حسن و قبح افعال اخلاقى را نيز تابعى از شاخص قبول و رد جامعه مى‏شمرند و اعتقادى به حسن و قبح ذاتى افعال ندارند.

همان‏گونه كه در بحث گذشته گفتيم، مسائل اخلاقى بستگى به معيارهاى سنجش زائيده از جهان‏بينى‏ها دارد; آنها كه اصل و اساس را، جامعه - آن هم در شكل مادى‏اش - مى‏بينند، چاره‏اى جز قبول نسبيت در اخلاق ندارند; زيرا جامعه بشرى دائما در تغيير و تحول است و شكل مادى آن پيوسته دگرگون مى‏شود; بنابراين، چه جاى تعجب كه اين گروه مرجع تشخيص اخلاق خوب و بد را افكار عمومى جامعه و قبول و رد آن بدانند.

نتيجه چنين تفكرى ناگفته پيداست; زيرا سبب مى‏شود كه اصول اخلاقى به جاى اين كه پيشرو جوامع بشرى و اصلاح كننده مفاسد آنها باشد، دنباله رو و هماهنگ با هر وضع و شرائطى گردد.

از نظر اين گروه كشتن دختران و زنده به گور كردن آنها در جامعه جاهليت عرب، يك امر اخلاقى بوده چرا كه جامعه آن روز آن را پذيرفته بود، همچنين غارتگرى كه از افتخارات عرب جاهلى بود و پسران را به خاطر اين گرامى مى‏داشتند كه وقتى بزرگ شدند سلاح به دست مى‏گيرند و در صفوف غارتگران فعاليت مى‏كنند نيز يك امر اخلاقى محسوب مى‏شود و البته همجنس‏گرائى در جوامعى كه غرق اين بدبختيها هستند از نظر آنها اعمال اخلاقى محسوب مى‏شود!

عواقب مرگبار و خطراتى كه اين گونه مكتبها براى جوامع بشرى به وجود مى‏آورد بر هيچ عاقلى پوشيده نيست.

ولى در اسلام كه معيار اخلاقى و ارزش فضائل و رذائل از سوى خدا تعيين مى‏شود و ذات پاك او ثابت ولايتغير است، ارزشهاى اخلاقى ثابت ولايتغير خواهد بود و افراد و جوامع انسانى بايد از آن الگو بگيرند و تابع آن باشند نه اين‏كه اخلاق تابع خواست آنها باشد!

خداپرستان حتى فطرت انسانى و وجدان اخلاقى را اگر آلوده نگردد ثابت مى‏دانند; و آن را پرتوى از فروغ ذات پروردگار مى‏شمرند و به همين دليل اخلاقيات متكى بر وجدان، يا به تعبير ديگر، حسن و قبح عقلى (منظور عقل عملى است نه عقل نظرى) را نيز ثابت مى‏شمرند.

اسلام نسبى بودن اخلاق را نفى مى‏كند

در آيات متعددى از قرآن مجيد، خوب و بد يا خبيث و طيب‏ را بطور مطلق مطرح كرده و وضع جوامع بشرى را در اين امر بى‏اثر مى‏شمرد; در آيه‏100 سوره مائده.

مى‏خوانيم: قل لايستوى الخبيث والطيب ولو اعجبك كثرة الخبيث; بگو (هيچ گاه) ناپاك و پاك مساوى نيستند هر چند فزونى ناپاكها تو را به شگفتى اندازد!

و در آيه‏157 سوره اعراف در توصيفى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: ويحل لهم الطيبات ويحرم عليهم الخبائث; پيامبر، طيبات را براى آنها حلال و خبائث را حرام مى‏كند.

در آيه‏243 سوره بقره مى‏فرمايد: ان الله لذو فضل على الناس ولكن اكثر الناس لايشكرون; خداوند نسبت‏به بندگان خود احسان مى‏كند ولى اكثر مردم شكر او را به جا نمى‏آورند!

در آيه‏103 سوره يوسف مى‏فرمايد: وما اكثر الناس ولو حرصت‏بمؤمنين; و بيشتر مردم هر چند اصرار داشته باشى ايمان نمى‏آورند!

در اين آيات ايمان و پاكيزگى و شكر به عنوان يك ارزش محسوب شده هر چند اكثريت مردم با آن مخالف باشند; و بى‏ايمانى و ناپاكى و كفران، يك ضد ارزش به حساب آمده هر چند از سوى اكثريت پذيرفته شود.

اميرمؤمنان على عليه السلام نيز كرارا در خطبه‏هاى نهج البلاغه‏ بر اين معنى تاكيد كرده است كه پذيرش و عدم پذيرش خو يا عملى از سوى اكثريت هرگز معيار فضيلت و رذيلت و حسن و قبح و ارزش و ضد ارزش نيست.

در يك جا مى‏فرمايد: ايها الناس لاتستوحشوا فى طريق الهدى لقلة اهله فان الناس قد اجتمعوا على مائدة شبعها قصير وجوعها طويل; اى مردم! در طريق هدايت از كمى نفرات وحشت نكنيد; زيرا مردم گرد سفره‏اى جمع شده‏اند كه سيرى آن كوتاه و گرسنگى‏اش طولانى است! (1)

و در جاى ديگر مى‏فرمايد: حق وباطل، ولكل اهل; فلئن امر الباطل لقديما فعل، ولئن قل الحق فلربما ولعل; حق و باطلى داريم، و براى هر كدام طرفدارانى است; اگر باطل حكومت كند، جاى تعجب نيست، از دير زمانى چنين بوده; و اگر پيروان حق كم باشند، چه بسا افزوده گردند (و پيروز شوند)! (2)

اينها همه نسبيت در مسائل اخلاقى را نفى مى‏كند و پذيرش يا عدم پذيرش از سوى اكثريت جامعه را معيار ارزشهاى اخلاقى و اعمال نيك نمى‏شمرد.

در قرآن و روايات معصومين(ع) شواهد فراوانى بر اين مساله است كه اگر گردآورى شود، كتاب مستقلى را تشكيل مى‏دهد.

سؤال

در اينجا سؤالى مطرح است و آن اين‏كه: در تعليمات شريعتهاى آسمانى - بويژه اسلام - نيز نسبيت احيانا پذيرفته شده است; در مثل، اسلام دروغ را يك ضد ارزش و عمل غير اخلاقى مى‏شمرد در حالى كه دروغ براى اصلاح ميان مردم يا در مقام مشورت، ارزش و عمل اخلاقى محسوب مى‏شود; و مانند اين مساله در تعليمات اسلامى كم نيست، و اين نوعى پذيرش نسبيت در اخلاق و حسن و قبح است.

پاسخ

اين سؤال مهمى است، و لى پاسخ زنده‏اى دارد و آن اين‏كه نسبى بودن اخلاق يا حسن و قبح مطلبى است، و وجود استثناها در مباحث مختلف، مطلبى ديگر.

به تعبير ديگر، در بحث نسبيت هيچ اصل ثابتى وجود ندارد، دروغ نه خوب است و نه بد، همچنين احسان و ظلم، نيكى و بدى آنها هنگامى روشن مى‏شود كه از سوى اكثريت جامعه به عنوان يك ارزش پذيرفته يا نفى شود.

ولى در اسلام و تعليمات آسمانى، دروغ يا ظلم و ستم و نيز بخل و كينه و حسد ضدارزش است; خواه از سوى اكثريت مردم ارزش محسوب شود يا نه; و بعكس، احسان و عدالت و راستى و امانت ارزشهاى والائى هستند خواه از سوى جامعه‏اى پذيرفته شوند يا نه.

اين يك اصل ثابت است ولى مانعى ندارد كه در گوشه و كنار آن گاهى استثنائى وجود داشته باشد. اصل همان‏گونه كه از نامش پيدا است اساس و ريشه چيزى را تشكيل مى‏دهد و استثنائات به منزله بعضى از شاخ و برگهاى اضافى است; بنابراين، هرگز نبايد وجود پاره‏اى از استثنائات را كه در هر قاعده كلى يافت مى‏شود دليل بر نسبيت گرفت; و اگر به تفاوت اين دو بخوبى توجه كنيم جلو بسيارى از اشتباهات گرفته خواهد شد.

اين نكته نيز در خور توجه است كه گاه مى‏شود موضوعات با گذشت زمان دگرگون مى‏گردد و احكام كه تابع موضوعات است نيز عوض مى‏شود; اين مطلب را هرگز نبايد دليل بر مساله نسبيت گرفت.

توضيح اين‏كه: هر حكم، موضوعى مخصوص به خود دارد; مثلا، شكافتن بدن ديگرى و ايراد جرح بر آن يك جنايت است، و قابل قصاص و تعقيب، ولى گاه اين موضوع عوض مى‏شود، چاقو به دست جراحى مى‏افتد كه براى نجات جان بيمار، شكم او را پاره مى‏كند، تا غده خطرناكى را در بياورد، يا قلب او را مى‏شكافد تا دريچه و رگهاى قلب را اصلاح كند، در اينجا موضوع عوض مى‏شود و ديگر جنايت نيست. و طبيب جراح شكافنده قلب و شكم، در خور ستايش و جايزه است.

هيچ كس نبايد اين گونه دگرگونى احكام را كه به خاطر دگرگونى موضوعات پيدا مى‏شود، دليل بر نسبيت‏بگيرد. نسبيت آن است كه موضوع بدون دگرگونى ماهوى و موضوعى، سبت‏به اشخاص يا زمانهاى متفاوت احكام متفاوتى پيدا كند.

احكام شرع نيز همين‏گونه است، شراب حرام و نجس است، اما ممكن است‏با گذشت چند روزى و يا با اضافه ماده‏اى به آن، تبديل به سركه پاك و حلال گردد. هيچ كس نمى‏تواند اينها را به حساب نسبيت‏بگذارد. نسبيت آن است كه شراب را مثلا در جوامعى كه علاقه به شراب دارند حلال بدانيم و در جوامعى كه علاقه ندارند حرام بدانيم بى اين‏كه تغيير در اهيت‏شراب ايجاد شود.

در مسائل اخلاقى نيز گاه به موضوعاتى برخورد مى‏كنيم كه در يك شكل فضيلت است و با دگرگونى تبديل به رذيلت مى‏شود; نترسيدن در حد اعتدال شجاعت است و فضيلت، ولى اگر از حد بگذرد، تهور و بى‏باكى و رذيلت است. و همچنين در موارد مشابه آن. يا اين‏كه دروغ درآنجا كه معمولا منشا مفاسد و تضعيف اعتماد عمومى است، حرام و رذيله است; و آنجا كه به منظور اصلاح ذات البين باشد، حلال و فضيلت است.

ممكن است كسانى نام اين دگرگونى موضوعات را نسبيت‏بگذارند، نزاعى با آنها در مساله نامگذارى نداريم، و چنين نزاعى را نزاع لفظى مى‏شمريم زيرا اين گونه موارد از قبيل تغيير موضوع و ماهيت چيزى است، و اگر منظور بعضى از طرفداران نسبيت اين باشد، مشكلى نيست; مشكل آن است كه شاخص فضيلت و رذيلت و حسن و قبح اخلاقى را پسنديدن اكثريت جامعه بدانيم.

از مجموع آنچه گفته شد نتيجه مى‏گيريم كه مساله نسبيت در اخلاق از ديدگاه اسلام و قرآن و منطق عقل مردود است و در واقع طرح مساله نسبيت در مباحث اخلاقى مساوى با نفى اخلاق است، چرا كه طبق نظريه نسبيت اخلاقى، هر رذيله‏اى در جامعه فراگير شود فضيلت است; و هر بيمارى اخلاقى فراگير، صحت و سلامت محسوب مى‏شود و اخلاق به جاى اين‏كه وسيله‏اى براى سالم‏سازى اجتماع گردد، عاملى براى توسعه فساد خواهد شد.

2- تاثير متقابل اخلاق‏ و رفتار

رابطه اخلاق و عمل، و تاثير اخلاق در عمل، چيزى نيست كه بر كسى مخفى باشد چرا كه اعمال ما معمولا از صفات درونى ما سرچشمه مى‏گيرد، شخصى كه بخل يا حسد يا تكبر در درون قلب او لانه كرده و روح و فكر او را به رنگ خود در آورده است، طبيعى است كه اعمالش به همان رنگ باشد; حسود هميشه اعمالش نشان مى‏دهد كه اين خوى زشت، همچون جرقه آتشى در جان او شعله‏ور است و او را آرام نمى‏گذارد و همچنين افراد متكبر، راه رفتن، سخن گفتن، نشست و برخاست آنها همه رنگ تكبر دارند، و اين حكم در تمام صفات اخلاقى خوب و بد جارى و سارى است.

به همين دليل ، بعضى از محققان اين گونه اعمال را اعمال اخلاقى مى‏دانند; يعنى، اعمالى كه صرفا ناشى از اخلاق نيك و بد است، در مقابل اعمالى كه گاه از انسان سر مى‏زند، و مثلا تحت تاثير امر به معروف و نهى از منكر و ارشاد و اندرز صورت گرفته، بى آن‏كه ريشه اخلاقى داشته باشد، البته اين گونه اعمال نسبت‏به اعمال اخلاقى كمتر است.

و از اينجا مى‏توان نتيجه گرفت كه براى اصلاح جامعه، و اصلاح اعمال مردم بايد به اصلاح ريشه‏هاى اخلاقى عمل پرداخت، چرا كه غالب اعمال متكى به ريشه‏هاى اخلاقى است.

به همين دليل، بيشترين كوششهاى انبياى الهى و مصلحان جوامع اسلامى، مصروف اين امر شده است كه با تربيت صحيح، فضائل اخلاقى را در فرد فرد جامعه پرورش دهند و رذائل را به حد اقل برسانند تا اعمال كه تراوش صفات اخلاقى است اصلاح گردد. تعبير به تزكيه در آيات متعدد از قرآن مجيد نيز اشاره به همين معنى است، اين از يك سو.

از سوى ديگر، تكرار يك عمل نيز مى‏تواند تاثيرى در شكل‏گيرى اخلاق بگذارد، زيرا هر عملى انسان انجام مى‏دهد، خواه‏ناخواه اثرى در روح او مى‏گذارد و تكرار آن، آن اثر را پررنگ‏تر مى‏كند و تدريجا تبديل به عادت مى‏شود، و باز تكرار بيشتر سبب مى‏گردد كه از مرحله عادت بگذرد و به حالت‏ و ملكه‏ تبديل شود، و يك ويژگى اخلاقى در انسان به وجود آورد.

بنابراين، عمل و اخلاق در يكديگر تاثير متقابل دارند و هر كدام مى‏تواند به نوبه خود سبب پيدايش ديگرى شود.

اين مساله در آيات قرآن مجيد و روايات اسلامى، بازتاب گسترده‏اى دارد، از جمله:

1- در آيه‏14 سوره مطففين‏ بعد از اشاره به صفات زشت گروهى از دوزخيان مى‏فرمايد:

كلا بل ران على قلوبهم ماكانوا يكسبون; چنين نيست كه آنها خيال مى‏كنند، بلكه اعمالشان چون زنگارى بر دلهايشان نشسته است.

اين تعبير بخوبى نشان مى‏دهد كه اعمال سوء، همچون زنگار تيره بر قلب مى‏نشيند، و نور و صفاى فطرى آن را مى‏گيرد، و درون انسان را تاريك مى‏سازد، و به شكل خود در مى‏آورد.

2- در آيه‏81 سوره بقره مى‏خوانيم: بلى من كسب سيئة واحاطت‏به خطيئته فاولئك اصحاب النار هم فيها خالدون; آرى كسانى كه تحصيل گناه كنند و آثار گناه سراسر وجودشان را احاطه نمايد آنها اهل آتشند و جاودانه در آن خواهند بود!

منظور از احاطه گناه (خطيئه) بر تمام وجود انسان، آن است كه آثارش در درون روح‏او چنان متراكم گردد، كه روح را تاريك و به رنگ گناه در آورد، و در اين هنگام پند و موعظه و ارشاد معمولا اثر نخواهد داشت; گوئى ماهيت انسان عوض مى‏شود، و صفات اخلاقى و حتى اعتقادات او بر اثر تكرار گناه دگرگون مى‏گردد.

همان‏گونه كه در آيه‏7 سوره بقره درباره گروهى از كفار لجوج و متعصب مى‏خوانيم: ختم الله على قلوبهم وعلى سمعهم وعلى ابصارهم غشاوة ولهم عذاب عظيم; خدا بر دلها و گوشهاى آنها مهر نهاده، و بر چشمهاى آنها پرده افكنده شده است، و براى آنها عذاب بزرگى است.

روشن است كه خداوند، نسبت‏به هيچ كس، عداوت و كينه‏اى ندارد. كه بر دل و گوش او مهر نهد و بر چشم او پرده بيفكند، اين در واقع آثار اعمال آنها است، كه به صورت حجابها و پرده‏ها در مى‏آيد و حواس او را مى‏پوشاند، و از درك حقيقت‏باز مى‏دارد (و نسبت دادن اين امور به خداوند به خاطر آن است كه هر سبب و مسببى در عالم هر چه دارد از ناحيه ذات پاك اوست كه مسبب‏الاسباب است).

در آيه‏10 سوره روم‏، از اين هم فراتر مى‏رود و مى‏فرمايد: اعمال سوء، عقيده انسان را نيز دگرگون مى‏سازد و تباه مى‏كند، چنان كه مى‏خوانيم: ثم كان عاقبة الذين اسآؤا السواى ان كذبوا بآيات الله وكانوا بها يستهزؤن; سرانجام كسانى كه اعمال بد مرتكب شدند به جايى رسيد كه آيات خدا را تكذيب كردند و آن را به سخريه گرفتند.

اين تعبير نشان مى‏دهد كه انجام كارهاى زشت و ارتكاب گناه هر گاه ادامه پيدا كند در اعماق جان انسان، نفوذ خواهد كرد; نه تنها اخلاق بلكه عقائد را نيز زير و رو مى‏كند.

حتى در جاى ديگر از قرآن مى‏خوانيم كه تكرار گناه و اعمال سوء، حس تشخيص انسان را نيز عوض مى‏كند; خوب در نظرش بد و بد در نظرش خوب جلوه‏گر مى‏شود; آيه‏103 و 104 سوره كهف در اين رابطه چنين مى‏گويد: قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا الذين ضل سعيهم فى‏الحيوة الدنيا وهم يحسبون انهم يحسنون صنعا; بگو آيا به شما خبر دهم كه زيانكارترين شما از مردم چه كسانى هستند؟ آنها كه تلاششان در زندگى دنيا گم شده (و تمام سرمايه‏هاى الهى خود را از دست داده‏اند) با اين حال گمان مى‏كنند كار نيك انجام مى‏دهند.

3- در جاى ديگر پيدايش صفت نفاق را نتيجه دروغ‏گويى مكرر و خلف وعده الهى مى‏شمرد، مى‏فرمايد: فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه بما اخلفوا الله ما وعدوه وبما كانوا يكذبون; عمل آنها نفاق را در دلهايشان تا روزى كه خدا را ملاقات كنند مستقر ساخت، اين (پيدايش خوى نفاق ريشه‏دار) به خاطر آن است كه از پيمان الهى تخلف جستند، و كرارا دروغ گفتند. (سوره توبه، آيه‏77)

توجه داشته باشيد كه يكذبون‏ فعل مضارع است و دلالت‏بر استمرار دارد، و بيانگر تاثير اين عمل سوء، يعنى دروغ، در پيدايش روح نفاق است; زيرا مى‏دانيم دروغ گفتن آن هم در چهره انسان راستگو چيزى جز دوگانگى ظاهر و باطن نيست و نفاق درونى مبدل شدن اين الت‏به يك ملكه است.

تاثير متقابل اخلاق و عمل در احاديث اسلامى

اين حقيقت كه اعمال نيك و بد در روح انسان اثر مى‏گذارد، و به آن شكل مى‏دهد، و خوهاى نيك و بد را مستحكم مى‏كند، بازتاب گسترده‏اى در احاديث اسلامى نيز دارد، كه به عنوان نمونه سه حديث زير قابل دقت فراوان است:

1- در حديثى از امام صادق عليه السلام مى‏خوانيم: كان ابى يقول ما من شى‏ء افسد للقلب من خطيئة، ان القلب ليواقع الخطيئة فما تزال به حتى تغلب عليه فيصير اعلاه اسفله; پدرم (امام باقر عليه السلام ) مى‏فرمود: چيزى بدتر از گناه قلب را فاسد نمى‏كند، گناه قلب را تحت تاثير خود قرار مى‏دهد و تدريجا در آن اثر مى‏كند تا بر آن غالب گردد; در اين هنگام قلب وارونه مى‏شود، و بالاى آن پايين قرار مى‏گيرد. (3)

البته اين حديث‏بيشتر ناظر به دگرگون شدن افكار بر اثر گناه است، ولى در مجموع، تاثير گناه را در تغيير روح انسان منعكس مى‏كند.

2- در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام آمده است:

اذا اذنب الرجل خرج فى قلبه نكتة سوداء فان تاب انمحت وان زاد زادت، حتى تغلب على قلبه، فلايفل-ح بعدها ابدا; هنگامى كه انسان گناه مى‏كند، نقطه سياهى در قلب او پيدا مى‏شود; اگر توبه كند، آن نقطه سياه محو مى‏شود، و اگر بر گناه بيفزايد زيادتر مى‏شود تا تمام قلب او را فراگيرد و بعد از آن هرگز روى رستگارى نخواهد ديد! (4)

به همين دليل، در احاديث اسلامى، نسبت‏به اصرار بر گناه، هشدار داده شده حتى اصرار بر گناهان كوچك، جزء گناهان كبيره ذكر شده است. (5)

در حديث معروف امام على بن موسى الرضا عليه السلام كه در جواب تقاضاى مامون براى بيان جامعى درباره حلال و حرام و فرائض و سنن، آمده از جمله مسائلى كه بر آن تكيه شده است، اصرار بر گناهان صغيره است كه آن را در رديف گناهان كبيره ذكر فرموده‏است. (6)

3- در حديثى كه در كتاب خصال‏ از رسول‏خدا صلى الله عليه و آله نقل شده چنين مى‏خوانيم: اربع خصال يمتن القلب: الذنب على الذنب...; چهار عمل است كه قلب را مى‏ميراند: گناه بعد از گناه ... (7)

شبيه همين معنى در تفسير الدر المنثور نيز آمده است. (8)

اين تعبيرات بخوبى نشان مى‏دهد كه تكرار يك عمل در قلب و جان انسان بطور قطع اثر مى‏گذارد و سرچشمه تشكيل صفات رذيله و زشت‏خواهد شد; و به همين دليل دستور داده شده است كه هرگاه لغزش و گناهى از مؤمنى سر زند، هر چه زودتر آن را با آب توبه بشويد، و آثار منفى آن را از قلب بزدايد تا به صورت يك حالت‏ و ملكه‏ و صفت زشت درونى در نيايد; مخصوصا دستور داده شده است كه با احاديث روشنى بخش پيشوايان معصوم: اين گونه زنگارها را از دل بزدايند; چنان كه در حديثى از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مى‏خوانيم: ان القلوب لترين كما يرين السيف وجلائه الحديث; دلهاى آدميان زنگار مى‏گيرد همان‏گونه كه شمشير زنگار مى‏گيرد و صيقل آن حديث است. (9)

3- اخلاق فردى و اجتماعى

مساله مهم ديگرى كه ذكر آن در اينجا لازم به نظر مى‏رسد اين است كه: آيا مسائل اخلاقى در رابطه به انسانهاى ديگر شكل مى‏گيرد بطورى كه اگر يك انسان تنهاى تنها زندگى كند، اخلاق براى او مفهوم نخواهد داشت؟ يا اين‏كه پاره‏اى از مفاهيم اخلاقى درباره يك انسان تنهاى تنها نيز صادق است، هر چند قسمت اعظم مسائل اخلاقى در رابطه انسانهاى ديگر پيدا مى‏شود، و از اين نظر مى‏توانيم اخلاق را به دو بخش تقسيم كنيم؟

در پاسخ اين سؤال توجه شما را به بحثى كه در كتاب زندگى در پرتو اخلاق‏ آمده و عينا آن را در زير مى‏آوريم، جلب مى‏كنيم:

بعضى معتقدند تمام اصول اخلاقى بازگشت‏به مناسبات خاص اجتماعى انسان با ديگران مى‏كند، بطورى كه اگر اجتماعى اصلا وجود نمى‏داشت و هر انسان كاملا جدا از ديگران مى‏زيست، و هر فردى بى‏خبر از وجود ديگرى زندگى مى‏كرد، اخلاق اصلا مفهومى نداشت!

زيرا غبطه، حسد، و تواضع، و تكبر، و حسن ظن، و عدالت، و جور، و عفت، و سخاوت، و امثال اينها همه از مسائلى است كه فقط و فقط در اجتماع و برخورد انسان با ديگران، مفهوم دارد; بنابراين، انسان منهاى اجتماع، با انسان منهاى اخلاق، همراه خواهد بود.

ولى به عقيده ما در عين اين‏كه بايد اعتراف كرد كه بسيارى از فضائل و رذائل اخلاقى با زندگى اجتماعى انسان بستگى دارد، چنان نيست كه اين مساله عموميت داشته باشد، زيرا بسيارى از مسائل اخلاقى هستند كه فقط جنبه فردى دارند، و در مورد يك انسان تنها نيز كاملا صادق است; مثلا، صبر و جزع بر مسائل، شجاعت و ترس در برابر پيشامدها، استقامت و تنبلى در راه رسيدن يك فرد به هدف خود، غفلت و توجه نسبت‏به آفريدگار جهان، شكر و كفران در برابر نعمتهاى بى‏پايان او و امثال اين امور كه علماى اخلاق در كتب اخلاقى از آن بحث نموده‏اند و جزء فضائل يا رذائل اخلاقى شمرده‏اند مى‏تواند جنبه فردى داشته باشد، و درباره يك فرد كه زندگى كاملا جدا از اجتماع دارد نيز صدق كند، از اينجا تقسيم اخلاق به اخلاق فردى و اخلاق اجتماعى روشن مى‏گردد، ولى ناگفته پيدا است كه اخلاق اجتماعى وزنه سنگينترى در علم اخلاق دارد و شخصيت انسان بيشتر بر محور آن دور مى‏زند، اگر چه اخلاق فردى نيز سهم قابل توجهى در مورد خود دارد. (10)

شك نيست كه اين تقسيم دوگانه چيزى از ارزش مسائل اخلاقى نمى‏كاهد هر چند مى‏تواند تفاوت اهميت مباحث اخلاقى را از نظر درجه بندى آشكار سازد; بنابراين، صرف وقت در اين كه كداميك از خلق و خوهاى اخلاقى فقط جنبه فردى دارد، و كداميك جنبه اجتماعى، چندان مفيد به نظر نمى‏رسد; و ما همين اشاره كلى را كه در بالا آورديم براى اين بحث كافى مى‏دانيم.

البته نمى‏توان انكار كرد كه اخلاق فردى نيز تاثير غير مستقيم بر مسائل اجتماعى دارد. (دقت كنيد)

پى‏نوشتها

1- نهج البلاغه، خطبه 201.

2- نهج‏البلاغه خطبه‏16.

3- اصول كافى، ج 2، باب الذنوب، حديث 1 ص 268.

4- همان مدرك، حديث‏13، ص 271.

5- بحارالانوار، ج 10 ص‏359.

6- همان مدرك، ص‏366.

7- خصال، جلد، 1، ص 252.

8- الدر المنثور، ج‏6، ص‏326.

9- تفسير نور الثقلين، جلد 5، ص 531، حديث‏23.

10- زندگى در پرتو اخلاق، ص‏29 تا 31.

 


 

فصل چهارم

 

پشتوانه‏هاى اخلاق

 

اگر اخلاق را به درختى پربار تشبيه كنيم كه آفتها و خطراتى نيز در كمين آن است، پشتوانه‏هاى اخلاقى را مى‏توان به باغبان يا به آبى كه در پاى درخت جارى مى‏شود تشبيه كرد، كه اگر آب يا باغبان نباشد درخت اخلاق مى‏خشكد، و يا گرفتار انواع آفتهايى كه سرانجامش مرگ يا كم شدن باغ و بر است، مى‏گردد.

پشتوانه‏هايى كه علماى اخلاق يا فلاسفه براى اخلاق ذكر كرده‏اند بسيار متفاوت است و در واقع با جهان‏بينى هر گروهى ارتباط دارد، و ما در اينجا به چند نمونه مهم آن اشاره مى‏كنيم:

1- پشتوانه سودجويى

گروهى مسائل اخلاقى را صرفا از اين نظر توصيه مى‏كنند كه با منافع مادى در ارتباط مستقيم است; مثلا، يك مؤسسه اقتصادى اگر اصل امانت و صداقت را دقيقا رعايت كند و تمام اطلاعاتى را كه به مشتريان يا مراجعه كنندگان مى‏دهد بى‏كم و كاست‏با واقعيت تطبيق كند، مى‏تواند سرمايه‏هاى مردم را به سوى خود جذب كند و سود كلانى از اين طريق عايدش شود.

به همين دليل، افرادى را مى‏بينيم كه موضعى عمل مى‏كنند; يعنى مثلا در ساعتى كه كارمند بانك است و با ثروت و سرمايه مردم از نزديك سرو كار دارد نهايت امانت را به خرج مى‏دهد تا منافع زيادى براى مؤسسه خود جلب نمايد، و هنگامى كه پاى خود را از آن محل بيرون گذاشت ممكن است‏به انسانى خائن مبدل گردد، چرا كه سود خود را ممكن است در خيانت‏بپندارد.

يا اين كه مثلا يك كاسب يا تاجر با مراجعه كنندگان بسيار خوش برخورد، پر محبت، مؤدب و صميمى به نظر مى‏رسد، تا از اين راه مشتريان و دوستان بيشترى جلب كند اما همين شخص ممكن است در خانه با زن و فرزند يا همسايگان، بسيار بد برخورد باشد.

اين گونه اخلاق كه پشتوانه‏اى جز سودجويى ندارد، بزرگترين عيبش اين است كه براى اخلاق، هيچ اصالتى قائل نيست; چرا كه در همه جا خط سودجويى را ادامه مى‏دهد كه گاه در اخلاق است و گاه به پندار او در ضد اخلاق.

جمعى از اين فراتر رفته، اخلاق را نه به خاطر منافع شخصى بلكه به خاطر مصالح جامعه بشرى طلب مى‏كنند زيرا معتقدند اگر اصول اخلاقى در جامعه انسانى، متزلزل گردد، دنيا مبدل به جهنم سوزانى مى‏شود كه همه اهل آن در عذاب خواهند بود، و تمام مواهب مادى كه مى‏تواند آسايش و رفاه براى مردم جهان بيافريند، مبدل به هيزمى براى روشن نگه داشتن اين جهنم سوزان مى‏گردد.

اين گونه افراد گرچه در سطح بالاترى فكر مى‏كنند، ولى بالاخره اخلاقى را كه آنها مى‏طلبند براساس سودجويى و جلب منفعت و آسايش و رفاه، استوار است، نه بر پايه اصالت دادن به فضائل اخلاقى.

اين طرز تفكر براى افراد ماديگرا كه اعتقادى به مكتب وحى و نبوت پيامبران ندارند، اجتناب ناپذير است; اخلاق را از اوج آسمان به زمين مى‏آورد، و آن را به ابزارى براى سودجويى بيشتر يا رفاه و آسايش بيشتر مبدل مى‏كند.

ترديدى نيست كه اخلاق، اين گونه آثار مثبت اجتماعى و مادى را در بردارد، و ما هم قبلا اشاراتى به آن داشتيم، ولى بحث در اين است كه آيا پشتوانه اخلاق همين است و بس، يا اين گونه آثار بايد به عنوان مسائل جنبى در علم اخلاق مورد توجه قرار گيرد.

به هر حال، اعتقاد به اخلاقى كه بر اساس سودجويى و جلب منافع استوار است، از يك سو اصالت اخلاق را خدشه‏دار مى‏كند و از سوى ديگر از ارزش و عمق آن مى‏كاهد، و از سوى سوم در مواردى كه احيانا تضادى در ميان سودجويى و اخلاق ديده مى‏شود يا به تعبير ديگر چنين پنداشته مى‏شود، با اخلاق وداع مى‏كند و به سراغ سودجويى مى‏رود كه پشتوانه اصلى آن بوده است.

2- پشتوانه عقلى

فلاسفه‏اى كه معتقد به حاكميت عقل بر همه چيز و لزوم پيروى از آن در همه چيز هستند، پشتوانه مسائل اخلاقى را درك عقل از خوب و بد اشياء مى‏دانند; مثلا، مى‏گويند عقل بخوبى درك مى‏كند كه شجاعت فضيلت است، و بزدلى و جبن رذيلت، و همچنين امانت و صداقت، كمال است، و خيانت و دروغگويى نقصان، و همين ادراك عقلى است كه ما را به دنبال فضائل اخلاقى مى‏فرستد و از رذائل باز مى‏دارد.

بعضى ديگر پشتوانه را ادراك وجدان مى‏دانند، مى‏گويند وجدان كه همان عقل عملى است مهمترين سرمايه انسان مى‏باشد; عقل نظرى را ممكن است فريب داد ولى وجدان چنين نيست و مى‏تواند رهبر حقيقى بشر باشد.

بنابراين، همين كه وجدان ما مى‏گويد امانت، صداقت، ايثار، فداكارى، سخاوت و جاعت‏خوب است، همين كافى است كه ما را براى رسيدن به اين نيكيها بسيج كند، و همين كه مى‏گويد: بخل، خودخواهى، و خودپرستى بد است، كافى است ما را از آن بازدارد.

به اين ترتيب، پشتوانه عقلى و وجدانى به هم مى‏رسند، و دو تعبير مختلف از يك واقعيت است.

بى‏شك وجود اين پشتوانه، يك واقعيت است و مى‏تواند در حد خود انگيزه مطلوبى براى نيل به تربيت نفوس و فضائل اخلاقى بوده باشد.

ولى با توجه به اين كه - همان‏گونه كه در بحث وجدان در جاى خود گفته‏ايم (1) - از يك سو وجدان را گاه مى‏توان فريب داد، و از سوى ديگر، وجدان با تكرار بديها و زشتيها تدريجا به آن خو مى‏گيرد، و تغيير رنگ مى‏دهد، و گاه بكلى حساسيت‏خود را از دست داده يا تبديل به ضد مى‏شود، و از سوى سوم، وجدان يا عقل عملى با تمام قداست و اهميتى كه دارد مانند عقل نظرى خطا پذير است; هرگز نمى‏توان تنها بر آن تكيه كرد و از همه چيز بى‏نياز شد، بلكه پشتوانه‏هاى قويترى لازم است كه نه قابل فريب باشد، نه خطا كند، و نه با تكرار اعمال ضد اخلاقى تاثير خود را از دست داده و تغيير شكل دهد.

كوتاه سخن اين كه، وجدان اخلاقى، يا عقل فطرى و عقل عملى و هر تعبير ديگرى كه به اين معنى اشاره كند، پشتوانه خوبى براى نيل به فضائل اخلاقى محسوب مى‏شود، ولى با كاستيهايى كه دارد و در بالا به آن اشاره شد، قناعت‏به آن كافى نيست.

3- پشتوانه شخصيت

بعضى مسائل اخلاقى را از اين رو دنبال مى‏كنند كه نشانه شخصيت است، و هر انسانى طالب شخصيت مى‏باشد; هنگامى كه شخصيت را در صداقت و امانت مى‏بيند به دنبال آنها مى‏رود، و هنگامى كه ملاحظه مى‏كند جامعه براى افراد شجاع و سخاوتمند و با وفا و مهربان شخصيت فوق‏العاده‏اى قائل است طالب اين صفات اخلاقى مى‏شود.

بعكس، هنگامى كه مى‏بيند افراد بزدل و ترسو، بخيل و ضعيف‏الاراده، خائن و بى‏وفا، افراد بى‏ارزش و فاقد شخصيتند، سعى مى‏كند از اين رذائل خالى شود.

و به اين ترتيب، پشتوانه ديگرى براى مسائل اخلاقى جستجو كرده است.

ولى اگر درست‏بينديشيم مى‏بينيم اين پشتوانه نيز به همان مساله وجدان بازگشت مى‏كند، منتها در اينجا وجدان جامعه‏ مطرح است و نه وجدان فرد، يعنى آنچه با وجدان عمومى جامعه هماهنگ است و آن را فضيلت و نشانه شخصيت مى‏شمرند، جزء اخلاق فضيله و آنچه عكس آن است جزء اخلاق رذيله است، و همين قضاوت عمومى جامعه سبب سوق دادن به نيكيها و بازداشتن از بديها است.

ما انكار نمى‏كنيم كه وجدان عمومى جامعه مى‏تواند الهامبخش مسائل اخلاقى و ارزشها و ضد ارزشهايى در اين زمينه باشد.

ولى همان كاستيها و اشكالاتى كه در مورد وجدان فردى ذكر شده در مورد وجدان عمومى جامعه نيز صادق است.

وجدان عمومى جامعه گاه خطا مى‏كند، و اگر زير بمباران تبليغات نيرومند وسيع نادرستى از سوى حكومتها و مانند آنها قرار گيرد، ممكن است ارزشها را ضد ارزش، و ضد ارزشها را ارزش بداند، همان‏گونه كه در طول تاريخ نمونه‏هاى فراوان آن ديده شده است; نه تنها در عصر جاهليت عرب، كشتن دختران و زنده به گور كردن آنها در ميان قشر وسيعى، يك فضيلت اخلاقى شمرده مى‏شد (به خاطر تبليغات گسترده‏اى كه در اين زمينه به عمل آمده بود و آن را راه نجات براى جلوگيرى از گرفتار شدن نواميس خود و اسارت آنها در جنگها مى‏پنداشتند!) (2) ; بلكه امروز هم در بعضى از جوامع پيشرفته مى‏بينيم كه با تبليغات گسترده صاحبان زر و زور، و براى نيل به اهداف نامشروع مادى، وجدان عمومى جامعه را فريب داده‏اند و ضد ارزشهاى اخلاقى را ارزش مى‏شمرند.

افزون بر اين، وجدان آدمى گرچه بارقه رحمت الهى است، و نمونه‏اى از دادگاه عدل بزرگ او در درون جان انسان در اين جهان مى‏باشد ولى با اين حال، وجدان آدمى معصوم نيست و گاه گرفتار خطا و اشتباه مى‏شود، و اگر پايگاه مطمئن و خطا ناپذيرى آن را اصلاح نكند ممكن است‏سالها به خطاى خود ادامه دهد.

4- پشتوانه الهى

درست است كه هر يك از پشتوانه‏هاى گذشته براى سوق دادن به سوى مسائل اخلاقى نقشى دارد، ولى همان‏گونه كه در تحليلها اشاره شد بعضى از اين پشتوانه‏ها خالى از جنبه‏هاى انحرافى نيست; مانند پشتوانه سودجويى و منفعت طلبى كه در همه حال راه خود را طى مى‏كند، گاه در مسير مسائل اخلاقى سير مى‏كند و در پاره‏اى از اوقات از آن جدا مى‏شود.

بعضى ديگر از اين پشتوانه‏ها گرچه چنين نبوده ولى قدرت نفوذ آن محدود و آميخته با كاستيها و نارسائيها و احيانا خطا و اشتباه هست.

تنها انگيزه نيرومند و مؤثر و خالى از خطا و اشتباه و هرگونه كاستى براى مسائل اخلاقى، انگيزه الهى است كه از منبع وحى سرچشمه مى‏گيرد.

در اينجا فضائل اخلاقى به عنوان ابزارى براى نيل به سودجويى و منفعت طلبى محسوب نمى‏شود، و وسيله‏اى براى رفاه اجتماعى نيست (هر چند اخلاق بطور قطع هم مايه آرامش و آبادانى و رفاه است و هم تامين كننده منافع مادى).

در اينجا اصالت‏با انگيزه‏هاى معنوى است; و به تعبير روشنتر، ذات پاك خداوند كه كمال مطلق و مطلق كمال است، و جامع جميع صفات جمال و جلال مى‏باشد، محور اصلى شمرده مى‏شود، و هر انسانى مى‏كوشد خود را به آن كمال مطلق نزديك كند، و پرتوى از اسماء و صفات او را در درون جان خود زنده نمايد; روز به روز به او نزديكتر و شبيه‏تر شود (هر چند ذات پاكش از هرگونه شبيه و مانند واقعى منزه است); و در اين مسير كه به سوى بى‏نهايت مى‏رود، هيچ حد و مرزى از كمال را به رسميت نمى‏شناسد; وجود او مملو از عشق به خدا يعنى كمال مطلق مى‏شود، و انوار ذات و صفات او وجودش را روشن مى‏سازد، بطورى كه هر لحظه فضيلت و كمال برتر و بالاترى را طالب است; نه در قيد منافع مادى است، نه اخلاق را براى شخصيت مى‏خواهد و نه تنها وجدان انگيزه اوست، بلكه انگيزه‏اى برتر و بالاتر از همه اينها دارد.

او معلومات خود را گذشته از عقل و وجدان، از وحى آسمانى مى‏گيرد و ارزشهاى راستين را از دروغين در پرتو آن جدا مى‏سازد، و با ايمان و يقين كامل و خالى از هرگونه ترديد و تزلزل در اين راه گام برمى‏دارد.

در اين زمينه قرآن راهنماى خوبى است:

قرآن مجيد به روشنى اعمال اخلاقى را زائيده ايمان به خدا و روز قيامت مى‏شمرد و در بسيارى از آيات عمل صالح‏ پشت‏سر ايمان و به عنوان ثمره درخت ايمان آمده‏است.

ايمان را به درخت پربار و پاكيزه‏اى تشبيه مى‏كند كه ريشه‏هاى بسيار محكم آن در اعماق جان انسان فرورفته و شاخ و برگش به آسمان كشيده شده و همواره پر از ميوه‏هاى شاداب است.

در يك اشاره زيبا مى‏فرمايد: الم تركيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت وفرعها فى السماء - تؤتى اكلها كل حين باذن ربها; آيا نديدى چگونه خداوند كلمه طيبه را به درخت پاكيزه‏اى تشبيه كرده كه ريشه آن ثابت و شاخه آن در آسمان است - و در هر زمان ميوه‏هاى خود را به فرمان پروردگار مى‏دهد. (سوره ابراهيم، آيه‏24 و 25)

بديهى است درختى كه ريشه‏هاى آن در اعماق قلوب است و شاخه‏هايش از تمام اعضاى انسان سربرآورده و در آسمان زندگى او پركشيده درختى است پربار كه هرگز خزانى ندارد، و طوفانها نمى‏تواند آن را از ريشه بركند. (3)

در سوره والعصر همين معنى با تعبير ديگرى آمده است، آنجا كه همه انسانها را در زيان و خسران مى‏بيند، و تنها كسانى را استثنا مى‏كند كه در درجه اول، ايمان دارند و سپس عمل صالح، و از حق دفاع مى‏كنند و به صبر و استقامت توصيه مى‏نمايند. (والعصر ان الانسان لفى خسر - الا الذين آمنوا وعملوا الصالحات وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر).

همين معنى با تعبير جالب ديگرى در آيه‏21 سوره نور آمده، مى‏فرمايد: ولولا فضل الله عليكم ورحمته مازكى منكم من احد ابدا ولكن الله يزكى من يشاء; اگر فضل و رحمت الهى بر شما نبود هيچيك از شما هرگز تزكيه نمى‏شد، ولى خداوند هر كه را بخواهد (و شايسته بداند) تزكيه مى‏كند.

بنابراين، پاكى اخلاق و عمل و تزكيه كامل انسان جز در سايه ايمان به خدا و رحمت او ممكن نيست.

همين معنى با تعبير ديگرى در سوره اعلى‏ ديده مى‏شود، مى‏فرمايد: قد افلح من تزكى - وذكر اسم ربه فصلى; به يقين كسى كه پاكى جست (و خود را تزكيه كرد)، رستگار شد. و (آن كه) نام پروردگارش را ياد كرد سپس نماز خواند! (سوره اعلى، آيه‏14 و 15)

مطابق اين آيات، تزكيه اخلاقى و عملى رابطه نزديكى با نام پروردگار و نماز و نيايش او دارد; اگر از آن مايه بگيرد، ريشه‏دار و پر دوام خواهد بود، و اگر به اصول ديگرى متكى شود سست و كم محتوا خواهد بود.

در آيه‏93 سوره مائده‏ رابطه قوى تقوا و اعمال اخلاقى با ايمان به طرز جالبى منعكس شده است، مى‏فرمايد: ليس على الذين آمنوا وعملوا الصالحات جناح فى ما طعموا اذا ما اتقوا وآمنوا وعملوا الصالحات ثم اتقوا وآمنوا ثم اتقو واحسنوا والله يحب المحسنين; بر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده‏اند گناهى در آنچه خورده‏اند نيست; اگر تقوا پيشه كنند و ايمان بياورند و اعمال صالح انجام دهند، سپس تقوا پيشه كنند و ايمان آورند، سپس تقوا پيشه كنند و نيكى كنند، و خداوند نيكوكاران را دوست‏دارد.

در اين آيه‏شريفه، گاه تقوا

قدم بر ايمان و عمل صالح ذكر شده، و گاه مؤخر از آن، و گاه مقدم بر احسان، اين به خاطر آن است كه تقواى اخلاقى و عملى در يك مرحله، قبل از ايمان است، و آن آمادگى براى پذيرش حق و احساس مسؤوليت‏براى جستجوى آن است.

سپس هنگامى كه حق را شناخت و به آن ايمان آورد، مرحله عاليترى از تقوا بر وجود او سايه مى‏افكند و سرچشمه انواع نيكوكاريها مى‏شود.

و به اين ترتيب، رابطه تنگاتنگى كه ميان ايمان‏ و تقوا است روشن مى‏شود.

كوتاه سخن اين‏كه، قويترين و عاليترين پشتوانه اخلاق، ايمان به خدا و احساس مسؤوليت در پيشگاه اوست. ايمانى كه فراتر از مسائل مادى است و با چيزى نمى‏توان آن را مبادله كرد، همه جا با انسان است و لحظه‏اى از او جدا نمى‏شود، و همه چيز در برابر آن كوچك و كمرنگ است.

به همين دليل، قويترين چهره‏هاى اخلاق كه ايثار و فداكارى را در حد اعلى داشته است، در زندگانى اولياء الله مشاهده مى‏كنيم.

و نيز به همين دليل، در جوامع مادى كه همه چيز با معيار منافع شخصى سنجيده مى‏شود، مسائل اخلاقى بسيار كمرنگ است، و غالبا در مواردى رسميت دارد كه در طريق همان منافع شخصى است; حسن خلق، ادب، امانت، درستكارى، وفا و سخاوت، همه تا آنجا ارزش دارد كه بتواند سود مادى بيشترى را جلب كند و آنجا كه سود مادى به خطر افتاد، همه اينها رنگ خود را مى‏بازند!

پدر و مادر كه در سنين بالا قدرت سوددهى ندارند بكلى فراموش مى‏شوند، و آنها را به مراكز نگهدارى سالمندان مى‏فرستند تا در انتظار مرگ روز شمارى كنند!

فرزندان به محض اين‏كه توانايى بر كارى پيدا كنند، از خانه بيرون فرستاده مى‏شوند، نه براى اين‏كه استقلال اقتصادى پيدا كنند، بلكه براى اين‏كه هميشه فراموش شوند.

همسران نيز تا آنجا شريك زندگى و مورد علاقه‏اند كه سود و لذت مادى بيافرينند; درغير اين‏صورت، فراموش‏مى‏شوند; و به‏همين دليل،طلاق دراين كشورهابيداد مى‏كند!

در مكتبهاى مادى كه براى اخلاق پشتوانه الهى وجود ندارد، استقبال از شهادت در مسير آرمانهاى والا، نوعى حركت انتحارى و بى‏معنى است! و سخاوتهايى كه سبب بخشش اكثر اموال انسان مى‏گردد، نوعى جنون محسوب مى‏شود! عفت و پارسايى، ضعف نفس، و زهد و بى‏اعتنايى به زرق و برق عالم ماده، دليل بر ناآگاهى و ساده‏لوحى‏است.

قدرتهاى برخاسته از اين جوامع و سران اين كشورها، بهترين نمونه‏هايى هستند كه معيار اخلاق را در اين جوامع نشان مى‏دهند.

برخورد دو گانه و چند گانه با مسائل مربوط به حقوق بشر از سوى اين قدرتها، بسيار وحشت انگيز است، آنجا كه حقوق انسانها گوشه‏اى از منافع آنها را به خطر مى‏اندازد، بكلى فراموش مى‏گردد و اين ارزش والا در پاى منافع آنان قربانى مى‏شود.

خطرناكترين جنايتكاران و متجاوزان بر حقوق انسانها در اينجا افرادى دوست داشتنى مى‏شوند; و بعكس، انسانهاى پاك و از هر نظر منزه كه به دفاع از حقوق بشر بپاخيزند، اما بخشى از منافع مادى آنها را به خطر بيندازند، در نظر آنها به صورت شيطانهايى در مى‏آيند كه به هر وسيله ممكن بايد سركوب شوند.

به همين دليل، در زمان واحد، در يك گوشه‏اى از دنيا، مدافع سرسخت دموكراسى و حاكميت ملتها هستند، و درست در همان زمان، در گوشه‏اى ديگر مدافع سرسخت‏بدترين ديكتاتوريها! همه اينها به خاطر آن است كه اصل اساسى براى آنان چيزى جز منافع مادى و سود شخصى نيست، و اخلاق نزد آنها تكيه‏گاه روشنى ندارد.

نكته ديگرى كه در اينجا شايان دقت است، اين است كه سودجويان مادى تنها به زمان و مكان خود مى‏نگرند، گذشتگان چه كردند و آيندگان چه خواهند كرد، براى آنها مفهومى ندارد، مگر اين‏كه رابطه‏اى با زندگى فعلى آنها پيدا كند; منطق آنها اين است: هنگامى كه ما نباشيم دنيا را آب بگيرد يا بماند چه تفاوتى مى‏كند؟

ولى خداپرستان با اعتقاد به زندگى پس از مرگ، و دادگاه عدل الهى در قيامت، بر اين باورند كه اگر آثار نيكى از خود به يادگار بگذارند و انسانهاى نيازمند از آن بهره‏مند گردند، هر چند بعد از هزاران هزار سال باشد، بركات معنوى آن، به آنها در جهان ديگر مى‏رسد; بنابراين، آنها نه تنها وجودى مفيد براى امروزند، كه براى فردا و هزاران سال ديگر نيز فكر مى‏كنند.

حديث معروف پيامبراكرم صلى الله عليه و آله كه مى‏فرمايد:

اذا مات المؤمن انقطع عمله الا من ثلاث: صدقة جارية، او علم ينتفع به اوولد صالح يدعو له;

هنگامى كه مؤمن از دنيا مى‏رود، عملش قطع مى‏شود مگر از سه چيز: صدقات جاريه (اموالى كه به صورت موقوفه و مانند آن در آمده و مردم دائما از آن استفاده مى‏كنند) و علوم و دانشهايى كه انسانها از آن سود مى‏برند و فرزند صالحى كه براى او دعا مى‏كند. (4)

به اين ترتيب، ايمان به جهان ديگر سبب كارهاى اخلاقى مهمى مانند باقى گذاشتن صدقات جاريه و آثار علمى مفيد، و فرزندان صالح مى‏شود، در حالى كه اين امور در مكتب سودپرستان مادى هيچ كدام مفهوم درستى ندارد.

مرحوم شهيد مطهرى‏ در كتاب فلسفه اخلاق‏ خود، بعد از آن كه خودپرستى را به سه شاخه تقسيم مى‏كند (خودى خود، خودى خانواده و خودى ملى) و همه اينها را نوعى خودپرستى كه تضاد با اخلاق دارد مى‏شمرد، سخنى از گوستاولوبون‏ در كتاب معروفش تمدن اسلام و عرب‏، با تلخيص نقل مى‏كند كه براى تكميل اين بحث مفيداست.

او درباره اين‏كه چرا ملل مشرق زمين از تمدن غرب آن طور كه بايد استقبال نمى‏كنند، عللى ذكر مى‏كند: نخست اين‏كه آنها آمادگى براى اين كار ندارند; دوم اين‏كه زندگى ما با وضع زندگى آنها متفاوت است، زندگى آنها ساده است و ما نيازهاى مصنوعى براى خود درست كرده‏ايم، سپس مى‏افزايد كه به نظر مى‏رسد ما اين را كتمان مى‏كنيم كه طرز رفتار ظالمانه‏اى كه ملل غرب نسبت‏به آنها روا داشته‏اند (عامل مهم ديگرى است).

پس از آن، اشاره به مظالمى كه غربيها در آمريكا، اقيانوسيه و چين و هند كرده‏اند مى‏كند، مخصوصا روى داستان جنگ معروف به جنگ ترياك‏ تكيه مى‏كند كه انگليسيها براى اين‏كه به مردم چين مسلط شوند تصميم گرفتند ترياك را بر آنها مسلط كنند، تا قدرت مقاومت آنها درهم بشكند، چينى‏ها متوجه شدند كه دشمن چه بلايى مى‏خواهد بر سر آنها بياورد، قيام كردند و خود را آماده دفاع نمودند، ولى سرانجام انگليسى‏ها با شليك گلوله‏هاى توپ بر آنها غالب شدند و ترياك را در ميان آنها رواج دادند، و طبق آمار هر سال ششصدهزار نفر (در آن زمان) به خاطر ترياك رهسپار ديار عدم مى‏شدند! (5)

آرى! هنگامى كه اخلاق از پشتوانه ايمان و ارزشهاى معنوى‏ برخوردار نباشد هر جا در برابر منافع شخصى‏ قرار گرفت، عقب‏نشينى مى‏كند!

نكته

آنچه در بالا درباره پشتوانه اخلاق از نظر ايمان به مبدا و معاد گفته شد به اين معنى نيست كه نقش عقل فطرى‏ را در عمق بخشيدن به مسائل اخلاقى انكار كنيم، چرا كه بى‏شك وجدان انسان كه در واقع نماينده خدا در درون جان بشر است، نيز تاثير بسزايى در تحكيم مبانى اخلاق دارد مشروط بر اين‏كه با نيروى ايمان تلطيف گردد، و از حجاب سودپرستى و هواى نفس رهايى يابد.

در قرآن مجيد نيز بارها روى اين مساله تكيه شده است; در آيه‏100 سوره يونس‏ مى‏خوانيم ويجعل الرجس على الذين لايعقلون; خداوند پليدى (گناه) را بر كسانى قرار مى‏دهد كه تعقل نمى‏كنند و نمى‏انديشند!

و در آيه‏22 انفال‏ مى‏فرمايد: ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لايعقلون; بدترين جنبندگان نزد خدا افراد كر و لالى هستند كه تعقل نمى‏كنند (نه صداى حق را مى‏شنوند، نه به حق سخن مى‏گويند)!

و درباره كسانى كه نماز را به سخريه مى‏گرفتند، در آيه‏58 سوره مائده‏ مى‏فرمايد: اتخذها هزوا ولعبا ذلك بانهم قوم لايعقلون; آنها نماز را به سخريه گرفتند، به خاطر اين‏كه تعقل نمى‏كنند!

با توضيحاتى كه در بالا داده شد، ديدگاه قرآن مجيد در مسائل اخلاقى بطور خلاصه روشن گرديد.

پى‏نوشتها

1- به كتاب رهبران بزرگ، ص‏63 تا106 مراجعه شود.

2- در يكى از اشعار شگفت‏آورى كه از آن عصر باقى مانده چنين آمده است‏الموت اخفى سترة للبنات‏ودفنها يردى من المكرمات‏الم تر ان الله عز اسمه‏قد وضع النعش بجنب البنات‏مرگ بهترين حجاب براى پوشانيدن دختران است - و دفن كردن آنها نشانه بزرگوارى محسوب مى‏شود - آيا نمى‏بينى كه خداوند متعال نعش را در كنار بنات قرار داده است (اشاره به صورت فلكى بنات النعش است كه از هفت‏ستاره تشكيل شده، چهار ستاره آن را نعشى پنداشته است و سه ستاره آن را كه در دنبال آن است دخترانى كه دنبال نعش هستند).همان‏گونه كه ملاحظه مى‏كنيد اين شاعر جاهلى عرب، بزرگترين جنايت را كه همان كشتن دختران بى‏گناه و فرزندان نوزاد است‏به عنوان يكى از مهمترين افتخارات ذكر مى‏كند.

3- مفسران در تفسير اين آيه، و اين‏كه منظور از اين شجره طيبه‏ چيست؟ و آيا چنين تشبيهى وجود خارجى دارد يا نه؟ گفتگوى بسيار كرده‏اند، گاه گفته‏اند شجره طيبه همان كلمه لااله الا الله است، و گاه آن را به اوامر الهى، و گاه به ايمان تفسير كرده‏اند، كه همه اينها در واقع به يك حقيقت‏باز مى‏گردد.و نيز در اين كه چنين درختى كه ريشه‏هاى آن در اعماق زمين، و شاخه‏هاى آن در آسمانها، و هميشه داراى ميوه باشد، وجودخارجى دارد يا نه، سخن بسيار گفته‏اند.ولى نبايد فراموش كنيم كه لازم نيست هر تشبيهى در تمام جهاتش وجود خارجى داشته باشد، مثلا مى‏گوئيم قرآن همچون آفتابى است كه هرگز غروب ندارد، به يقين در خارج آفتاب بى‏غروب وجود ندارد، بنابراين، منظور فقط تشبيه قرآن به وجود آفتاب است; ولى ويژگيهاى اين آفتاب ممكن است‏با آنچه در خارج ديده مى‏شود متفاوت باشد.

4- بحارالانوار، ج 2، ص 22.

5- فلسفه اخلاق، ص‏283 (با كمى تلخيص).

 


 

فصل پنجم

 

اخلاق و آزادى

 

در اين‏كه آيا اخلاق، آزادى انسان را محدود مى‏كند و اين محدوديت‏به سود يا زيان اوست؟ بحثهاى زيادى شده است، كه به اعتقاد ما بسيارى از اين بحثها ناشى از تفسيرهاى نادرستى است كه براى معنى آزادى شده و مى‏شود، از جمله:

1 - گاه گفته مى‏شود: اخلاق از آن نظر كه انسان را محدود مى‏كند مانع پرورش استعدادها است!

2- و گاه گفته مى‏شود: اخلاق غرائز را سركوب مى‏نمايد تا سعادت واقعى فرد محقق گردد، در حالى كه اگر اين غرائز لازم نبود، خدا آن را خلق نمى‏كرد!

3- و گاه مى‏گويند: برنامه‏هاى اخلاقى با فلسفه اصالة‏اللذة مخالف است و مى‏دانيم هدف آفرينش همان لذت‏ است كه انسان بايد به آن برسد!

4- و گاه در نقطه عكس آن گفته مى‏شود: اساسا بشر آزاد نيست و هميشه تحت عوامل جبرى گوناگونى قرار دارد; بنابراين، نوبتى به توصيه‏هاى اخلاقى نمى‏رسد!

5- و بالاخره گاه مى‏گويند: بناى اخلاق دينى روى اطاعت فرمان خدا به خاطر ترس يا طمع است، و اينها جنبه ضد اخلاقى دارد!

اين سخنان ضد و نقيض، از يك سو نشان مى‏دهد كه ارزيابى صحيحى درباره اصل مفهوم آزادى نشده و از سوى ديگر، اخلاق دينى بويژه اخلاق اسلامى و پشتوانه‏هاى آن بخوبى مورد دقت قرار نگرفته است.

به همين دليل، بايد نخست‏به سراغ مساله آزادى برويم.

چرا انسان آزادى را با تمام وجودش مى‏طلبد؟ و چرا انسان بايد آزاد باشد؟ اساسا آزادى چه نقشى در پرورش روح و جسم دارد؟ و در يك كلمه فلسفه آزادى چيست‏؟

پاسخ همه اين سؤالات بطور خلاصه اين است كه: در درون وجود انسان، استعدادها و شايستگيها و نيروهاى بالقوه‏اى نهفته شده كه بدون آزادى هرگز شكوفا نمى‏شود، به همان دليل كه انسان خواهان شكوفايى استعدادها و تكامل است‏خواهان آزادى كه وسيله نيل به آن است مى‏باشد.

ولى آيا اين آزادى كه باعث‏شكوفايى استعدادهاى خلاق است آزادى بى‏قيد و شرط است‏يا آزادى هدايت‏شده و توام با برنامه‏ريزى؟

اين مطلب را با ذكر يكى دو مثال مى‏توان توضيح داد:

باغبانى را فرض كنيد كه براى پرورش انواع گلها و ميوه‏ها دامن همت‏به كمر زده است، بذر افشانده، نهال غرس كرده و درختان را به موقع آبيارى مى‏كند، بديهى است اگر اين درخت در فضاى آزاد نباشد و از هوا و نور آفتاب و دانه‏هاى باران استفاده نكند و يا ريشه‏هاى آن در اعماق خاك آزادانه پيشرفت ننمايد و با سنگ و موانع ديگر رو به رو شود هرگز نه گلى نصيب باغبان مى‏شود و نه ميوه‏اى; بنابراين، آزادى ريشه‏ها و ساقه‏ها و شاخ و برگها براى شكوفا شدن استعدادهايشان ضرورى است.

اما گاه ممكن است اين درخت‏شاخه‏هاى اضافى نامناسبى پيدا كند، و يا از مسير رشد واقعى منحرف و كج و معوج شود، باغبان قيچى باغبانى را به دست مى‏گيرد و بدون هيچ ملاحظه و ترحمى شاخه‏هاى اضافى را كه تنها فايده‏اش گرفتن نيروى درخت و تضعيف آن است قطع مى‏كند. هيچ كس نمى‏تواند به اين باغبان اعتراض كند كه چرا درخت را آزاد نگذاردى كه هرگونه مى‏خواهد شاخ و برگ بياورد.

و نيز درخت كج و معوج را با چوب صاف و مستقيم محكم مى‏بندد تا صاف شود و هيچ آدم عاقلى نمى‏تواند به او ايراد بگيرد چرا درخت را در بند كردى و جلو او را گرفتى; زيرا او در جواب مى‏گويد: درخت را بايد آزاد گذاشت تا ميوه‏هاى شيرين گلهاى زيبا دهد، نه آزادى در طريق انحراف و به هدر دادن نيروها!

در مورد انسان نيز همينطور است، او داراى استعدادهاى فوق‏العاده مهمى است كه اگر درست رهبرى شود، به بالاترين درجات تكامل مادى و معنوى مى‏رسد، او آزاد است از استعدادهاى خلاقش در اين راه استفاده كند، ولى آزاد نيست كه آنها را به هدر دهد، و در مسيرهاى كج و معوج نابود كند.

آنها كه آزادى را به معنى عامى كه شامل هرگونه بى‏بندوبارى مى‏شود تفسير كرده‏اند، در حقيقت معنى آزادى را نفهميده‏اند، آزادى يعنى آزاد بودن در به‏كارگيرى نيروها در مسيرهايى كه انسان را به هدفهاى والاترى (خواه مادى يا معنوى) مى‏رساند.

در مثالى ديگر، آزاد بودن عبور از جاده‏هاى كوچك و بزرگ براى رسيدن به مقصدهاى معلوم، هرگز مفهومش هرج‏ومرج در رانندگى و بى‏اعتنايى به تمام مقررات آن نيست.

هيچ آدم عاقلى نمى‏گويد مقيد بودن رانندگان به رعايت اين مقررات مانند توقف پشت چراغ قرمز، رعايت جاده‏هاى يك طرفه، عبور از دست راست و مانند اينها، مخالف آزادى رانندگى است، و موجب محدوديت رانندگان است، همه به چنين سخنى مى‏خندند و مى‏گويند آزادى بايد در چارچوب مقرراتى باشد كه انسان را به مقصد برساند نه اين‏كه باعث اتلاف اموال و قتل و جرح نفوس و مانند آن شود و انسان هرگز به مقصد نرسد.

اساسا بسيارى از اين آزاديهاى كاذب، نوعى اسارت قطعى است.

جوانى كه از آزادى خود سوء استفاده كرده و گرفتار مواد مخدر و اعتيادهاى كشنده ديگر شده است، در واقع اسير است و با اعمالش حكم اسارت خود را امضا مى‏كند. آزاديهاى توام با رعايت موازين اخلاقى به انسان آزادى واقعى مى‏دهد و از اسارت او در چنگال هوى و هوسهاى كشنده رهايى مى‏بخشد و چه جالب است در اينجا كلام مولى على عليه السلام كه مى‏فرمايد: ان تقوى‏الله مفتاح سداد، وذخيرة معاد، وعتق من كل ملكة، ونجاة من كل هلكة; تقواى الهى كليد گشايش هر درى است و ذخيره رستاخيز و سبب آزادى از هرگونه بردگى (شيطان) و نجات از هرگونه هلاكت! (1)

از تحليل فوق و مثالهاى بالا آزادى واقعى از آزاديهاى كاذب يا به تعبير صحيحتر اسارتهايى تحت نام آزادى، شناخته مى‏شود; و جلو سوء استفاده از اين مفهوم مقدس را مى‏توان گرفت; و هيچ گاه كسى نمى‏تواند به بهانه اين كه اخلاق، انسان را محدود مى‏كند، ارزشهاى اخلاقى را زير سؤال ببرد.

همچنين پاسخ كسانى كه مى‏گويند اخلاق غرائز را سركوب مى‏كند، در حالى كه اگر اين غرائز لازم نبود خدا آن را خلق نمى‏كرد، روشن مى‏شود.

غرائز آدمى همچون دانه‏هاى حياتبخش باران است كه از آسمان نازل مى‏شود، بى‏شك اگر لازم و مفيد نبود خدا آن را از آسمان نازل نمى‏كرد، ولى اين به آن مفهوم نيست كه ما اجازه دهيم قطره‏هاى باران دست‏به دست هم دهند و سيلابى ويرانگر به وجود آوردند، بلكه عقل و درايت مى‏گويد بايد سدى در مقابل آن كشيد و دريچه‏ها و كانالها و نهرهايى به وجود آورد و اين موهبت الهى را طبق برنامه و حساب به مزارع و باغها هدايت كرد غرائز آدمى نيز مانند اين دانه‏هاى حياتبخش باران است كه اگر تحت‏برنامه و كنترل در مسيرهاى سازنده درنيايد مبدل به سيلابى ويرانگر مى‏شود كه همه چيز انسان را بر باد خواهد داد.

از آنچه در بالا آمد مى‏توان اين نتيجه را به روشنى گرفت كه اخلاق نه انسان را محدود مى‏كند و نه مانع پرورش انسانها است و نه غرائز خداداد را سركوب مى‏نمايد، بلكه كار اخلاق بهره‏گيرى از آزادى انسان در مسير سعادت و رهبرى غرائز براى رسيدن به كمال مطلوب است.

با توجه به اين تفسير كه به نظر ما تفسير صحيح آزادى است پاسخ بسيارى از سخنان مخالفان اخلاق روشن مى‏شود و نيازى به توضيح نيست.

اعتقاد به جبر و مسائل ضد اخلاقى

بى‏شك رابطه بسيار نزديكى ميان اعتقاد به آزادى اراده انسان و مسائل اخلاقى‏ وجود دارد; زيرا همان‏گونه كه در گذشته نيز اشاره كرده‏ايم اگر اعتقاد به آزادى انسان نفى شود تمام مفاهيم اخلاقى فرو مى‏ريزد و از كار مى‏افتد.

به همين دليل، اديان الهى كه عهده‏دار تربيت نفوس و تهذيب اخلاقند سرسخت‏ترين مدافع آزادى بشرند! (دقت كنيد)

و نيز به همين دليل، قرآن مجيد مملو از آياتى است كه آزادى اراده انسان را تثبيت نموده و جبر را نفى مى‏كند. اين آيات بالغ بر صدها آيه مى‏شود، كه در مباحث جبر و اختيار به آن اشاره شده است. (2)

اصولا امر و نهى و هرگونه تكليف ديگر و دعوت به اطاعت و نهى از معصيت و ثواب و عقاب و حساب و جزا، و دادگاه و اجراى حدود و مجازاتها و امور ديگرى مانند آن، همه تاكيدهاى مكررى بر مساله آزادى اراده انسان است.

و اگر آياتى در قرآن مى‏بينيم كه دستاويز طرفداران مكتب جبر شده دقيقا ناشى از عدم توجه به تفسير صحيح اين آيات است. چرا كه اين آيات ناظر به نفى تفويض است نه اثبات جبر، و شاهد آن در خود قرآن بوضوح ديده مى‏شود كه شرح آن در منابعى كه قبلا به آن اشاره شد آمده است و اينجا جاى آن بحث نيست.

اعتقاد به جبر و سلب آزادى انسان مى‏تواند عامل‏مؤثرى براى هرگونه بى‏بندوبارى اخلاقى بوده باشد، چرا كه هر گنهكارى به بهانه اين كه سرنوشت او از روز ازل بطور جبرى رقم زده شده و او نمى‏تواند آن سرنوشت را دگرگون سازد، در منجلاب فساد و گناه غوطه‏ور مى‏گردد، اتفاقا شواهد تاريخى نيز بر اين معنى داريم كه گناهكارانى به استناد همين مكتب، خود را در ارتكاب گناه و اعمال ضد اخلاقى معذور مى‏دانستند، و مى‏گفتند: ما اگر خوب يا بديم از ناحيه خود ما نيست، باغبان ازل از روز نخست ما را چنين پرورش داده و در سرنوشت ما نوشته است! نه نيكوكاران بايد افتخار به نيكى خود كنند، و نه بدكاران بايد مورد سرزنش و ملامت قرار گيرند!

به همين دليل، پيامبران الهى، و بيش از همه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله براى تحكيم مبانى اخلاق و تهذيب نفوس، قبل از هر چيز آزادى اراده انسان را تثبيت مى‏كردند.

به هر حال، بحث جبر و اختيار و مسائل ديگرى مانند قضا و قدر، هدايت و ضلالت، سعادت و شقاوت، از ديدگاه قرآن، بحث مستقل و مبسوطى است كه به خواست‏خدا در مباحث آينده تفسير موضوعى به سراغ آن خواهيم رفت. هدف در اينجا تنها اشاره‏اى به اين مساله و تاثير آن در مسائل اخلاقى است نه ورود در اصل اين مساله.

اما كسانى كه اصل و اساس را لذت مى‏شمرند و ارزش نهايى براى آن قائلند و اخلاق را از آن نظر كه مخالف اين معنى است نامناسب مى‏دانند و همچون آريس‏تيپ‏ كه قبل از ميلاد مى‏زيسته مى‏گويند: خير عبارت است از لذت، و شر چيزى جز الم نيست و هدف‏نهايى انسان در زندگى كام گرفتن از لذائذ جهان است، و نبايد به نتايج نيك و بد آن فكر كرد! (3)

آنها از اين نكته غافلند كه به فرض ما لذت را منحصر در لذائذ مادى بدانيم و از لذائذ معنوى كه به مراتب از لذات مادى روحپرورتر است صرف نظر كنيم، رسيدن به لذت مادى نيز بدون رعايت اخلاق ممكن نيست، چرا كه كامجويى و لذت بى‏قيد و شرط، رنج و الم بسيار دردناكى در پى‏دارد كه به خاطر آن هم كه باشد، بايد از آن لذت نقد كه رنجى عظميتر در پى‏دارد، صرف نظر كرد.

اين سخن گرچه از دهان كسى خارج شده كه ظاهرا در رديف فلاسفه پيشين است ولى به سخنان مبتلايان به مواد مخدر مى‏ماند كه وقتى به آنها گفته شود، لذت امروز شما مايه بدبختى عظيم و درد و رنج طاقتفرساى فردا است، در جواب مى‏گويند: دم غنيمت است، و امروز را درياب و فكر فردا مباش!

ولى فردا كه غول وحشتناك بيماريهاى جانكاه عصبى، قلبى و مغزى، كه ناشى از اعتياد ست‏به او حمله‏ور مى‏شود، بر منطق گذشته خويش مى‏خندد و تاسف مى‏خورد، ولى بدبختانه غالبا راهى براى بازگشت وجود ندارد.

توصيه‏هاى اخلاقى در مورد رعايت عفت، امانت، راستى، و صداقت و جوانمردى و فتوت، همه از اين قبيل است. جامعه‏اى كه نادرستى و خيانت در آن رايج مى‏شود، چه لذتى از زندگى نصيب مردم آن جامعه خواهد شد!

مردمى كه بخل سراسر وجودشان را گرفته، و همه چيز را براى لذت شخصى خود مى‏طلبند در برابر هجوم مشكلات، سخت آسيب‏پذيرند، چرا كه هر فردى در آن جامعه تنها است و ايستادن افراد تنها در مقابل مشكلات، بسيار مشكل است در حالى كه اگر روح همبستگى و سخاوت و فتوت در ميان آنها حاكم باشد، هر فردى به زمين مى‏افتد، ديگران به يارى او مى‏شتابند و در چنين جامعه‏اى هيچ كس خود را تنها نمى‏بيند، و در برابر هجوم مشكلات زانو نمى‏زند.

اين همان چيزى است كه سابقا بطور مشروح و با اتكا به آيات قرآن مجيد به آن اشاره كرديم كه رعايت اصول اخلاقى هميشه داراى دو بعد است‏يك بعد معنوى و يك بعد مادى، و اگر از بعد معنوى آن فرضا صرف نظر كنيم بعد مادى آن چنان گسترده است كه سزاوار است‏به همه اصول اخلاقى پايبند باشيم تا در اين دنيا نيز بهشتى بسازيم كه همه در آن غرق لذت باشند و از جهنم سوزانى كه زاييده مفاسد اخلاقى است‏بركنار بمانيم.

سرانجام به سراغ سخن كسانى مى‏رويم كه مى‏گويند اخلاق دينى روى اطاعت فرمان خدا، به خاطر ترس يا طمع است، و اينها جنبه ضد اخلاقى دارند! (4)

اين سخن نيز از دو جهت، قابل نقد است:

نخست اين كه: تعبير به طمع و ترس، تعبير نادرستى است، صحيح اين است گفته شود كه گروهى از پيروان اديان به خاطر سعادتمند شدن در جهان ديگر و رهايى از مجازاتهايى كه ناشى از عدل الهى است‏به سراغ ارزشهاى والاى اخلاقى مى‏روند، اين هرگز ضد اخلاق نيست، چرا كه كامجويى‏هاى زندگى فانى را فداى زندگى باقى كرده و منابع كوچكترى را فداى مواهب بزرگترى نموده است.

آيا اگر كسى به خاطر پرهيز از رسواييهاى ناشى از خيانت و دروغ از اين دو كار پرهيز كند، عملى ضد اخلاقى انجام داده، و يا اگر كسى به خاطر حفظ سلامت‏خويش، لب به مشروبات الكى تر نكند و سراغ مواد مخدر نرود، عملش ضد اخلاق است، همچنين اگر كسى در برخورد با مردم نهايت ادب و تواضع و محبت را داشته باشد، تا مردم از او فرار نكنند و در زندگى تنها نماند، آيا عملى ضد اخلاقى انجام داده؟

كوتاه سخن اين كه، هر كار اخلاقى ممكن است آثار و منافع مادى نيز داشته باشد، توجه به آن آثار نبايد طمع ناميده شود، و پرهيز از اثرات زيانبار اعمال ضد اخلاقى نبايد به عنوان ترس و جبن كه يك امر غير اخلاقى است تلقى شود.

پى‏نوشتها

1- نهج البلاغه، خطبه 230.

2- به تفسير نمونه (فهرست موضوعى، صفحه‏99) و انوارالاصول، جلد اول، بحث جبر و اختيار مراجعه‏شود.

3- علم اخلاق يا حكمت عملى، صفحه‏243.

4- به كتاب تجديد حيات معنوى جامعه، صفحه‏169 مراجعه شود.

 


 

فصل ششم

 

اصول مسائل اخلاقى در قرآن

 

قبل از ورود در اين بحث لازم است‏يك نگاه اجمالى به اصول مسائل اخلاقى در مكتبهاى ديگر بيندازيم.

1- گروهى از فلاسفه قديم كه از بنيانگذاران علم اخلاق محسوب مى‏شوند، براى اخلاق اصول چهارگانه قائل بودند; و به تعبير ديگر، فضائل اخلاقى را در چهار اصل خلاصه كرده‏اند:

1- حكمت

2- عفت

3- شجاعت

4- عدالت

و گاه خداپرستى را هم به آن ضميمه كرده و آن را به پنج اصل رسانده‏اند.

بنيانگذار اين مكتب را سقراط‏ مى‏توان شمرده; او معتقد بود:

نيكوكارى (و اخلاق) بسته به تشخيص نيك و بد (يعنى دانائى) است، و فضيلت‏بطور مطلق جز دانش و حكمت چيزى نيست; اما دانش چون در مورد ترس و بى‏باكى، يعنى آگاهى بر اين كه از چه چيز بايد ترسيد، و از چه چيز بايد نترسيد ملاحظه شود، شجاعت‏ است، و هرگاه درباره تمناهاى نفسانى به كار رود عفت‏ خوانده مى‏شود، و هرگاه علم به قواعدى كه حاكم بر روابط مردم نسبت‏به يكديگر است منظور گردد عدالت‏ است، و اگر وظائف انسان سبت‏به خالق در نظر گرفته شود ديندارى و خداپرستى‏ است. اين فضائل پنجگانه، يعنى حكمت، شجاعت، عفت، عدالت و خداپرستى، اصول نخستين اخلاق سقراطى است. (1)

بسيارى از دانشمندان اسلام كه درباره علم اخلاق كتاب نوشته يا بحثهايى داشته‏اند، اين اصول چهارگانه يا پنجگانه را پذيرفته و دقتهاى بيشترى روى آن به عمل آورده، و پايه‏هاى محكمترى براى آن چيده‏اند، و آن را مبناى نگرشهاى اخلاقى خود در همه زمينه‏ها قرار داده‏اند.

آنها در نگرش تازه خود به اين اصول مى‏گويند:

نفس و روح انسان داراى سه قوه است:

1- قوه ادراك‏ و تشخيص حقايق

2- جاذبه يا نيروى جلب منافع و به تعبير ديگر شهوت‏ (البته نه شهوت جنسى فقط، بلكه هرگونه خواسته‏اى به معنى وسيع كلمه).

3- نيروى دافعه و به تعبير ديگر غضب‏.

سپس اعتدال هر يك از سه قوه را يكى از فضائل اخلاقى دانسته‏اند كه به ترتيب حكمت‏ و عفت‏ و شجاعت‏ ناميده‏اند.

سپس افزوده‏اند: هرگاه نيروى شهوت و غضب در اختيار قوه ادراك و تميز نيك و بد قرار گيرد، عدالت‏ حاصل مى‏شود كه اصل چهارم است.

به‏تعبير ديگر، تعادل هريك از قواى سه گانه مزبور به تنهائى فضيلتى است كه حكمت و عفت و شجاعت نام دارد، و تركيب آنها با يكديگر، يعنى تبعيت‏شهوت و غضب از نيروى ادراك، فضيلت ديگرى محسوب مى‏شود كه عدالت نام دارد; چرا كه بسيار مى‏شود، انسان، شجاعت كه حد اعتدال نيروى غضب است دارد ولى آن را بجا مصرف نمى‏كند(مثل اين‏كه آن‏را درجنگهاى بيهوده و بى‏هدف به‏كار مى‏گيرد، دراينجا شجاعت وجود دارد ولى عدالت نيست، اما اگر اين صفت فضيلت (شجاعت) در راه يك هدف عالى و عقلانى به كار گرفته شود، يعنى با حكمت آميخته گردد، عدالت‏به وجود مى‏آيد.

به اين ترتيب، اين گروه از دانشمندان اسلام، تمام فضائل و صفات برجسته انسانى را زير پوشش يكى از اين چهار اصل قرار داده‏اند، و عقيده دارند فضيلتى نيست جز اين كه تحت‏يكى از اين چهار عنوان جاى مى‏گيرد; و بعكس، رذائل همواره در طرف افراط و تفريط يكى از اين چهار فضيلت است.

براى توضيح بيشتر درباره اين مكتب اخلاقى به كتاب احياءالعلوم‏ و محجة‏البيضاء و ساير كتب معروف اخلاقى مراجعه شود. (2)

نقد و بررسى

تقسيم فضائل به چهار شاخه اصلى كه در تحليل بالا آمده بر خلاف آنچه در ابتدا به نظر مى‏رسد، ريشه اسلامى مسلمى ندارد; بلكه نتيجه تحليلهايى است كه دانشمندان اسلام از كلمات حكماى يونان گرفته و آن را تكميل كرده‏اند، هر چند در بعضى از روايات مرسله اشاره‏اى به آن ديده مى‏شود.

در روايتى كه به على عليه السلام نسبت داده شده است چنين مى‏خوانيم:

الفضائل اربعة اجناس: احدها الحكمة وقوامها فى الفكرة، والثانى العفة وقوامها فى‏الشهوة، والثالث القوة وقوامها فى‏الغضب، والرابع العدل وقوامه فى‏اعتدال قوى النفس; فضائل چهار نوع است: يكى از آنها حكمت است كه ريشه آن در تفكر مى‏باشد، دومى عفت است كه اساس آن شهوت است، سومى قوت است و اساس آن در غضب است، و چهارمى عدالت است و ريشه آن در اعتدال قواى نفسانيه مى‏باشد. (3)

اين حديث گرچه هماهنگى كامل با تقسيمات چهارگانه علماى اخلاق ندارد، ولى نزديك به آن مى‏باشد; و همان‏گونه كه در بالا آمد حديث، مرسل است و از نظر سند خالى از اشكال نيست.

به هر حال، آنچه به علماى اخلاق يا حكماى يونان در اين تقسيم چهارگانه ايراد مى‏شود، جهات زير است:

1- پاره‏اى از ملكات اخلاقى را - كه به يقين جزء فضائل است - به زحمت مى‏توان در اين چهار اصل جاى دارد; مثلا، حسن ظن يا خوشبينى‏ يكى از فضائل است و نقطه مقابل آن بدبينى و بدگمانى و سوءظن‏ است، اگر بنا باشد در شاخه‏هاى بالا جا بگيرد، بايد در شاخه حكمت واقع شود، در حالى كه حسن ظن را نمى‏توان جزء حكمت‏شمرد; زيرا خوشبينى و حسن ظن با تشخيص صحيح نسبت‏به واقعيات دوتا است‏ بلكه گاه به روشنى از آن جدا مى‏شود، به اين معنى كه قرائن ظن-ى بر صدور گناه و خطا از كسى آشكار باشد ولى به حسن ظن و خوشبينى آنها را ناديده مى‏گيرد.

همچنين صبر در برابر مصائب و شكر در مقابل نعمتها، بى‏شك از فضائل است; در حالى كه نه مى‏توان آنها را در قوه تشخيص و ادراك جاى داد، و نه در مساله جذب منافع يا دفع مضار، بخصوص اگر شخص صابر و شاكر براى ارزش ذاتى اين صفات پايبند به آن باشد، نه براى منافعى كه در آينده از آنها عايد مى‏شود.

و نيز شايد كم نباشد صفات ديگرى كه جزء فضائل است و به زحمت مى‏توان آنها را در آن شاخه‏هاى چهارگانه قرار داد.

2- حكمت‏ را جزء اصول فضائل اخلاقى و افراط و تفريط در آن را جزء رذائل اخلاقى شمرده‏اند، در حالى كه حكمت، بازگشت‏به تشخيص واقعيتها مى‏كند و اخلاق مربوط به عواطف و غرائز و ملكات نفس است نه ادراكات عقل، و لذا هرگز در مورد افراد خوش فكر تعبير به حسن اخلاق نمى‏شود.

اخلاق مى‏تواند ابزارى براى عقل بوده باشد ولى عقل و درك خوب جزء اخلاق نيست; يا به تعبير ديگر، عقل و قوه ادراك راهنماى عواطف و غرائز انسان است، و به آنها شكل مى‏دهد و اخلاق كيفيتهايى است كه بر اين غرائز و اميال عارض مى‏گردد.

3- اصرار بر اين كه هميشه فضائل اخلاقى، حد وسط در ميان افراط و تفريط است نيز صحيح به نظر نمى‏رسد، هرچند غالبا چنين است، زيرا مواردى پيدا مى‏كنيم كه افراطى براى آن وجود ندارد; مثلا، قوه عقليه هر چه بيشتر باشد بهتر است، و افراطى براى آن تصور نمى‏شود; و اين كه جربزه‏ را افراط در قوه عقليه گرفته‏اند صحيح نيست، زيرا جربزه‏ از كثرت فهم و هوش ناشى نمى‏شود، بلكه نوعى كجروى و انحراف و اشتباه در مسائل به خاطر عجله در قضاوت يا مانند آن است.

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از نظر قدرت عقل و فكر به قدرى بالا بود كه از ايشان تعبير به عقل كل مى‏شود، آيا اين بر خلاف فضيلت است!

درست است كه عقل و هوش فراوان گاه سبب درد و رنجهايى مى‏شود كه افراد بى‏خبر و غافل و ناآگاه از آن آسوده‏اند ولى به هر حال جزء فضائل محسوب مى‏شود.

همچنين عدالت‏ را جزء فضائل اخلاقى شمردند و افراط و تفريط آن را ظلم‏ و انظلام (پذيرش ظلم) مى‏دانند در حالى كه قبول ظلم و تن در دادن به آن هرگز افراط در عدالت نيست، و از مقوله ديگرى محسوب مى‏شود.

بنابراين، مساله حد وسط بودن صفات فضيلت در برابر افراط و تفريطهاى صفات رذيلت گرچه در غالب موارد قابل قبول است، اما هرگز نمى‏توان آن را يك حكم عام شمرد، و آن را به عنوان يك اصل اساسى در بحثهاى اخلاقى پذيرفت.

نتيجه: اصول چهارگانه‏اى كه قدماء براى اخلاق شمرده‏اند و در واقع تكميلى است‏بر آنچه فلاسفه يونان قديم داشته‏اند، نمى‏تواند به عنوان يك الگوى جامع براى تقسيم صفات اخلاقى شمرده شود، هر چند نسبت‏به بسيارى از مسائل اخلاقى صادق است.

بازگشت‏به اصول اخلاقى در قرآن

اكنون به بررسى اصول اخلاقى در قرآن باز مى‏گرديم. مى‏دانيم قرآن مجيد به صورت يك كتاب كلاسيك تنظيم نشده كه فصول و ابواب و مباحثى به شكل اين گونه كتابها داشته باشد، بلكه مجموعه‏اى از وحى آسمانى است كه به تدريج و بر حسب نيازها و ضرورتها نازل شده است، ولى مى‏توان آن را با استفاده از روش تفسير موضوعى در چنين قالبهايى ريخت.

از تقسيم‏هايى كه از مجموع آيات قرآن استفاده مى‏شود اين است كه اصول اخلاق را مى‏توان در چهار بخش خلاصه كرد:

1- مسائل اخلاقى در ارتباط با خالق

2- مسائل اخلاقى در ارتباط با خلق

3- مسائل اخلاقى در ارتباط با خويشتن

4- مسائل اخلاقى در ارتباط با جهان آفرينش و طبيعت

مساله شكرگزارى (شكر منعم) و خضوع در مقابل خداوند و رضا و تسليم در برابر فرمان او و مانند اينها، جزء گروه اول است.

تواضع و فروتنى، ايثار و فداكارى، محبت و حسن خلق، همدردى و همدلى و مانند آن، از گروه دوم مى‏باشد.

پاكسازى قلب از هرگونه ناپاكى و آلودگى، و مدارا با خويشتن در برابر تحميل و فشار بر خود و امثال آن، از گروه سوم است.

عدم اسراف و تبذير و تخريب مواهب الهى و مانند آن، از گروه چهارم است.

همه اين اصول چهارگانه، شاخه‏هايى در قرآن مجيد دارد كه در بحثهاى موضوعى آينده در تك تك مباحث اخلاقى به آن اشاره خواهد شد.

البته اين شعب چهارگانه با شعب چهارگانه‏اى كه در كتاب اسفار فيلسوف معروف ملاصدرا شيرازى‏ و پيروان مكتب او آمده است، متفاوت است. آنها مطابق روش معروف خود كه انسان را در مسير سعادت به مسافرى تشبيه مى‏كنند و مسائل خودسازى را به سير و سلوك تعبير مى‏نمايند، براى انسان چهار سفر قائل شده‏اند:

او مى‏گويد سالكان از عرفا و اولياء الله چهار سفر دارند:

1- سفر از خلق به سوى حق (السفر من الخلق الى الحق)

2- سفر به حق در حق (السفر بالحق فى الحق)

3- سفر از حق به سوى خلق به وسيله حق (السفر من الحق الى الخلق بالحق)

4- سفر به حق در خلق (السفر بالحق فى الخلق)

ناگفته پيداست كه اين سفرهاى اربعه يا مراحل چهارگانه خودسازى و سير و سلوك الى الله، راه ديگرى را مى‏پيمايد، هر چند شباهتهايى در پاره‏اى از قسمتها ميان آن و شاخه‏هاى چهارگانه اخلاق كه در سابق به آن اشاره كرديم وجود دارد.

در قرآن مجيد مجموعه آياتى وجود دارد كه به نظر مى‏رسد اصول كلى اخلاق در آن ترسيم شده است.

از جمله، مجموعه آيات سوره لقمان است، كه از اين آيه شروع مى‏شود:

ولقد آتينا لقمان الحكمة ان اشكرلله; ما به لقمان حكمت‏بخشيديم (و به او الهام كرديم) شكر خدا را به جاى آور! (سوره لقمان، آيه‏12)

در زمينه معارف و عقائد، نخست‏سخن از شكر منعم مى‏گويد، و مى‏دانيم مساله شكر منعم، نخستين گام در طريق شناخت‏خداست; و به تعبير ديگر - همان‏گونه كه علماى علم عقائد و كلام تصريح كرده‏اند - انگيزه حركت‏به سوى شناخت‏خداوند همان مساله شكر نعمت است; چرا كه انسان، هنگامى كه چشم باز مى‏كند خود را غرق نعمتهاى فراوانى مى‏بيند، و بلافاصله وجدان او وى را به شناخت‏بخشنده نعمت دعوت مى‏كند، و اين آغاز راه براى معرفة الله است.

سپس به سراغ مساله توحيد مى‏رود، و با صراحت مى‏گويد: لاتشرك بالله ان الشرك لظلم عظيم; چيزى را همتاى خدا قرار نده كه شرك ظلم عظيمى است!

و در مرحله ديگر، سخن از معاد مى‏گويد كه دومين پايه مهم معارف دينى است; مى‏گويد: يابنى انها ان تك مثقال حبة من خردل فتكن فى صخرة او فى السموات او فى الارض يات بها الله; پسرم! اگر به اندازه سنگينى دانه خردلى (عمل نيك يا بد) باشد و در دل سنگى يا گوشه‏اى از آسمانها و زمين قرار گيرد، خداوند آن را (در قيامت‏براى حساب) حاضر مى‏سازد! (سوره لقمان، آيه‏16)

سپس به اصول اساسى اخلاق و حكمت عملى پرداخته و به امور زير اشاره مى‏كند:

1- مساله احترام نسبت‏به پدر و مادر، و شكرگزارى از آنها به دنبال شكر پروردگار (ووصينا الانسان بوالديه.... ان اشكرلى ولوالديك)

(سوره لقمان، آيه‏14)

2- اهميت دادن به نماز و رابطه با پروردگار و نيايش و خضوع در برابر او (اقم الصلوة) (سوره‏لقمان، آيه‏17)

3- امر به معروف و نهى از منكر (وامر بالمعروف وانه عن المنكر) (سوره لقمان، آيه‏17)

4- صبر و شكيبايى در مقابل حوادث تلخ زندگى (واصبر على ما اصابك) (سوره لقمان، آيه‏17)

5- حسن خلق در برابر مردم (ولاتصعر خدك للناس) (سوره لقمان، آيه‏18)

6- تواضع و فروتنى و ترك تكبر در برابر خدا و خلق (ولاتمش فى الارض مرحا ان الله لايحب كل مختال فخور) (سوره لقمان، آيه‏18)

7- ميانه‏روى و اعتدال در راه رفتن و سخن گفتن (و همه چيز) (واقصد فى مشيك واغضض من صوتك) (سوره لقمان، آيه‏19)

به اين ترتيب، مشاهده مى‏كنيم كه قسمت عمده‏اى از فضائل اخلاقى، به عنوان حكمت لقمان در آيات منعكس است كه شامل شكر و صبر و حسن خلق و تواضع و ميانه‏روى و دعوت به نيكيها و مبارزه با بديها مى‏شود، كه ضمن هفت آيه توضيح داده شده است. (آيه‏13 تا19)

در آيات سه گانه سوره انعام كه از آيه‏151 شروع و به‏153 ختم مى‏شود، ده فرمان مهم بيان شده است، كه قسمت مهمى از اصول اخلاقى را در برگرفته از جمله: ترك ظلم و ستم، سبت‏به فرزندان، ايتام، عموم مردم; و رعايت عدالت در برابر هر كس، و ترك جانبدارى تعصب‏آلور از نزديكان و بستگان و دوستان در برابر نقض اصول عدالت، و نيز پرهيز از زشتكاريهاى ظاهر و باطن و همچنين حق‏شناسى در برابر پدر و مادر، و پرهيز از آنچه موجب تفرقه مى‏شود، و نيز اجتناب از هرگونه شرك. (4)

اصول اخلاقى اسلامى در روايات

در روايات اسلامى نيز احاديثى كه بيانگر اصول اخلاقى حسنه و سيئه است ديده مى‏شود كه روش مخصوص به خود را تعقيب مى‏كند، نه روشى را كه حكماى يونان داشته‏اند، از جمله:

1- در حديث معروفى كه در كتاب اصول كافى‏ از امام صادق عليه السلام نقل شده است چنين مى‏خوانيم كه: يكى از ياران آن حضرت به نام سماعة بن مهران‏ مى‏گويد: با گروهى از اصحاب آن حضرت در خدمتش بوديم كه سخن از عقل و جهل به ميان آمد، فرمود: لشكريان عقل و جهل را بشناسيد تا هدايت‏شويد، من گفتم فدايت‏شوم، تا شما شرح ندهيد ما آگاه نخواهيم شد، امام فرمود: خداوند در آغاز، عقل را آفريد... سپس جهل را (عقل از در اطاعت در آمد و جهل طريق معصيت را پوييد) خداوند هفتاد و پنج لشكر به عقل داد و هفتاد و پنج لشكر كه ضد آن بود به جهل.

سپس امام، هفتاد و پنج لشكر (5) عقل و جهل را به شرح زير بيان فرمود:

الخيرو هو وزير العقل; نيكى وزير عقل است

وجعل ضده الشر وهو وزير الجهل; و ضد آن بدى است كه وزير جهل است

والايمان وضده الكفر; و ايمان و ضدش كفر

والتصديق وضده الجمود; و تصديق (ايمان به آيات الهى و انبياء) و ضدش انكار

والرجاء وضده القنوط; اميد و ضدش نوميدى

والعدل وضده الجور; و عدالت و ضدش ستم

والرضاء وضده السخط; رضا و خشنودى و ضدش خشم و نارضايى

والشكر وضده الكفران; شكرگزارى و ضدش كفران

والطمع وضده الياس; طمع (به آنچه در دست مردم است) و ضدش نوميدى(از آنها)

والتوكل وضده الحرص; توكل و ضدش حرص

والرافة وضده القسوة; رافت و ضدش سنگدلى

والرحمة وضدها الغصب; رحمت و ضدش غضب

والعلم وضده الجهل; علم و ضدش جهل

والفهم وضده الحمق; فهم و ضدش حماقت

والعفة وضده التهتك; عفت و ضدش پرده‏درى

والزهد وضده الرغبة; زهد و ضدش دنياپرستى

والرفق وضده الخرق; مدارا و ضدش خشونت

والرهبة وضده الجراة; خدا ترسى و ضدش بى‏باكى و جسارت

والتواضع وضده الكبر; تواضع و ضدش تكبر

والتؤدة وضدها التسرع; متانت و آرامش و ضدش شتابزدگى

والحلم وضده السفه; بردبارى و ضدش سفاهت و نابردبارى

والصمت وضده الهذر; خاموشى و ضدش بيهوده‏گويى

والاستسلام وضده الاستكبار; تسليم (در برابر حق) و ضدش استكبار

والتسليم وضده الشك; تسليم (در برابر عقائد الهى) و ضدش شك

والصبر وضده الجزع; صبر و ضدش بى‏تابى

والصفح وضده الانتقام; گذشت و ضدش انتقام

والغنى وضده الفقر; بى‏نيازى و ضدش فقر

والتذكر وضده السهو; توجه و ضدش غفلت

والحفظ وضده النسيان; حفظ و ضدش فراموشكارى

والتعطف وضده القطيعة; محبت و پيوند و ضدش قطع رابطه

والقنوع وضده الحرص; قناعت و ضدش حرص

والمؤاساة وضدها المنع; مواسات و ضدش منع

والمودة وضدها العداوة; دوستى و ضدش عداوت

والوفاء وضده الغدر; وفا و ضدش پيمان شكنى

والطاعة وضدها المعصية; اطاعت و ضدش معصيت

والخضوع وضده التطاول; خضوع و ضدش برترى‏جويى

والسلامة وضدها البلاء; سلامت و ضدش بلا

والحب وضده البغض; محبت و ضدش كينه‏توزى

والصدق وضده الكذب; راستى و ضدش دروغگويى

والحق وضده الباطل; حق و ضدش باطل

والامانة وضدها الخيانة; امانت و ضدش خيانت

والاخلاص وضده الشوب; خلوص و ضدش آلودگى نيت

والشهامة وضدها البلادة; شهامت و ضدش خمودى

والفهم وضده الغباوة; فهم و ضدش كودنى

والمعرفة وضدها الانكار; معرفت و ضدش عدم عرفان

والمداراة وضدها المكاشفة; مدارا و ضدش پرده‏درى

وسلامة الغيب وضدها المماكرة; حفظ‏الغيب و ضدش توطئه‏گرى

والكتمان وضده الافشاء; كتمان (اسرار مردم) و ضدش افشاگرى

والصلاة و ضدها الاضاعة; نماز و ضدش بى‏نمازى

و الصوم و ضده الافطار; روزه و ضدش افطار

والجهاد وضده النكول; جهاد و ضدش خوددارى از جهاد

والحج وضده نبذ الميثاق; حج و ضدش پيمان شكنى خدا

وصون الحديث وضده النميمة; نگهدارى سخنان و ضدش سخن‏چينى

وبرالوالدين وضده العقوق; نيكى به پدر و مادر و ضدش مخالفت و آزار

والحقيقة وضدها الرياء; حق‏جويى و ضدش رياكارى

والمعروف وضده المنكر; معروف و ضدش منكر

والسترو ضده التبرج; پوشيدگى و ضدش نمايش زينت

والتقية وضدها الاذاعة; تقيه و ضدش افشاى اسرار

والانصاف وضده الحمية; انصاف و ضدش تعصب

والتهيئة وضدها البغى; مصالحه و ضدش كارشكنى

والنظافة وضدها القذر; نظافت و ضدش كثافت

والحياء وضدها الجلع; حيا و ضدش بى‏حيايى

والقصد وضده العدوان; ميانه‏روى و اعتدال و ضدش تجاوز

والراحة وضدها التعب; راحت و ضدش رنج

والسهولة وضدها الصعوبة; سهولت و ضدش سختگيرى

والبركة وضدها المحق; بركت و ضدش نقصان

والعافية وضدها البلاء; تندرستى و ضدش بيمارى

والقوام وضدها المكاثرة; اعتدال و ضدش فزون طلبى

والحكمة وضدها الهواء; حكمت و ضدش هواپرستى

والوقار وضده الخفة; وقار و ضدش جلفى و سبكى

والسعادة وضدها الشقاوة; سعادت و ضدش شقاوت

والتوبة وضدها الاصرار; توبه و ضدش اصرار بر گناه

والاستغفار وضده الاغترار; پوزش طلبيدن و ضدش مغرور بودن

والمحافظة وضدها التهاون; جديت و ضدش سستى

والدعاء وضده الاستنكاف; دعا و ضدش خوددارى از دعا

والنشاط وضده الكسل; نشاط و ضدش كسالت

والفرح وضده الحزن; شادى و ضدش غم

والالفة وضدها الفرقة; الفت و جوشش با مردم ضدش جدايى طلبى

والسخاء وضده البخل; سخاوت و ضدش بخل

فلاتجتمع هذه الخصال كلها من اجناد العقل الافى نبى او وصى نبى او مؤمن قد امتحن الله قلبه للايمان واما سائر ذلك من موالينا فان احدهم لايخلو من ان يكون فيه بعض هذه الجنود حتى يستكمل وينقى من جنود الجهل فعند ذلك يكون فى الدرجة العليا مع الانبياء والاوصياء وانما يدرك ذلك بمعرفة العقل وجنوده وبمجانبة الجهل وجنوده وفقنا الله واياكم لطاعته ومرضاته انشاء الله.

سپس امام فرمود: اين لشكريان عقل بطور كامل جمع نمى‏شود مگر در پيامبر يا وصى پيامبر يا مؤمنى كه خداوند قلبش را براى ايمان آزموده و شايستگى پيدا كرده است، ولى ساير دوستان ما بعضى داراى بخشى از اين لشكريانند و در راه تكميل آن و طرد لشكر جهل از خود مى‏باشند و در آن هنگام در درجه بالا با انبياء و اوصياء قرار مى‏گيرند، و اين در صورتى ممكن است كه آگاهى كافى نسبت‏به عقل و لشكريانش و دورى از جهل و لشكريانش حاصل شود; خداوند ما و شما را براى اطاعتش و كسب رضاى او موفق دارد! (6)

حديث‏بالا، حديث جامعى درباره اصول و فروع اخلاق اسلامى است كه بعضى از صاحبنظران آن را بطور مستقل موضوع بحث قرار داده، و كتاب جداگانه‏اى پيرامون آن نوشته‏اند.

2- در حديثى كه در نهج‏البلاغه در كلمات قصار آمده است مى‏خوانيم كه از امام اميرمؤمنان‏على عليه السلام درباره ايمان پرسيدند (ذيل حديث نشان مى‏دهد كه منظور از ايمان، ايمان علمى و عملى است كه اصول اخلاق را نيز شامل مى‏شود) امام در جواب فرمود: الايمان على اربع دعائم، على الصبر واليقين والعدل والجهاد; ايمان بر چهار پايه قرار دارد: بر صبر و يقين و عدالت و جهاد.

سپس افزود والصبر منها على اربع شعب، على الشوق والشفق والزهد والترقب; صبر نيز بر چهار پايه استوار است; بر شوق و ترس و زهد و انتظار. (شوق به بهشت و پاداشهاى الهى، و ترس از كيفرها و دوزخ، كه مايه حركت‏به سوى خوبيها و پرهيز از بديها است) و زهد و بى‏اعتنايى نسبت‏به زرق و برق دنيا كه سبب مى‏شود انسان مصائب را ناچيز شمرد، و انتظار مرگ و پايان زندگى كه انسان را به انجام اعمال نيك تشويق مى‏كند.

بعد افزود: واليقين منها على اربع شعب، على تبصرة الفطنة وتاول الحكمة، وموعظة العبرة، وسنة الاولين; يقين نيز بر چهار بخش تقسيم مى‏شود: بينش در هوشيارى و زيركى، رسيدن به دقايق حكمت، پند گرفتن از حوادث و توجه به روش پيشينيان.

سپس مى‏افزايد: و العدل منها على اربع شعب، على غائص الفهم، وغور العلم، وزهرة الحكم، ورساخة الحلم; عدالت نيز بر چهار شاخه است: دقت‏براى فهم مطالب، غور در علم و دانش، (سپس) قضاوت صحيح و (سرانجام) حلم و بردبارى پايدار.

و در پايان مى‏فرمايد: والجهاد منها على اربع شعب على الامر بالمعروف والنهى عن المنكر و الصدق فى‏المواطن، وشنآن الفاسقين; جهاد نيز چهار شاخه دارد: امر به معروف، و نهى از منكر، صدق و راستى در معركه نبرد، و دشمنى با فاسقان.

سپس به ستونهاى چهارگانه كفر كه نقط